مسابقات انجمن ايران رمان



رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
زمان کنونی: ۱۰-۲-۹۶, ۱۱:۳۴ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ~ MoOn ~
آخرین ارسال: ملکه برفی
پاسخ: 81
بازدید: 22600

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
نویسنده پیام
~ MoOn ~
(مدیر بخش درسی و دانشجویی)
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 28,842
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۲
اعتبار: 12438
سپاس ها 4850
سپاس شده 10721 بار در 5926 ارسال
ارتقاء: 89 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکاربخش رمانمدال تشویقی  مدال کاربر به روز مدال پست های مفید
حالت: Ashegh
ارسال: #1
رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
In ThE nAmE Of GoD


درود به همه کاربران عزیز انجمن fbc
نماز و روزه هاتون قبول باشه و امیدوارم سالم و سلامت در مسیر زندگیتون پیشروی کنید aao
من (~MoOn ~) و دوستانم ملکه برفی (فاطمه) و FrozeN (الهام) در مسابقه رمان نویسی گروهی شرکت کنیم و رمانمون و در انجمن قرار بدیم aak


قرنطینه : قرنطینه عبارت است از محدود کردن اجباری به منظور جلوگیری از عامل خطرساز.


بریم سراغ مشخصات رمان :


اسم : قرنطینه !

نویسندگان : ملکه برفی ، ~ MoOn ~ و FrozeN

ژانر : پلیسی ، اجتماعی و عاشقانه !

شخصیت ها : امیر محمد و مها

خلاصه :
خلاصه رو قسمتی از رمان و میزارم

صدای فریاد می آمد ! با بهت نگاهش کردم .. همه چیز در نگاهش خوانده میشد جز تعجب ..
صدای جیغ زنی که نمیدانم دختر بود یا زن و شاید هم در حال زن شدن بود باعث شد هین بلندی بکشم ...
نه .. باور نداشتم اینجا هستم ... از کجا به اینجا رسیده بودم ؟ در کنار اتاق های تو در تویی که در یکی صدای فریاد و در یکی صدای ضجه های غریبانه و در دیگری صدای شلاق شنیده میشد ...

با صدایی لرزان گفتم : اینجا کجاست ؟
به سردی گفت : اینجا جهنم دختراییه که رویای آزادی یا به عبارت دیگه هرزگی و توی سرشون میپرورونن اما فکر نمیکردن ته ته قصری که توی ذهنشون برای خودشون ساخته بودن بشه این زیر زمین نمور و نیمه روشن .


جلد :

[تصویر:  2n8lbd8aii58xcrk46j7.png]

با تشکر ویژه از رها ( varesh ) عزیزم بابت این جلد فوق العاده gggm


فَلَا يحَْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ
پس سخنانشان تو را غمگین نسازد ، ما آنچه را آشکار و آنجه را پنهان میکنند میدانیم .
سوره یاسین (76)
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳-۷-۹۴ ۰۴:۵۹ عصر، توسط ملکه برفی.)
۱-۴-۹۴ ۰۱:۲۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، .مليكا. ، sadaf ، s@mir@ ، raha22 ، admin ، ****Dayan**** ، n@st@r@n ، لیلی ، €ستايش€ ، نیاز ، ShaYa ، Lisa ، reihoon ، elena.r ، SilentCity ، yasaman2001 ، ×دختر بهار× ، سفیدبرفی ، ◀ M i s a N ▶ ، ♥♥Niloofar♥♥ ، v.a.y ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، nobody ، behe6t ، deli67 ، mercede ، fatemeh ghasemi ، afrooz ، shabe mahtabi ، 2fan2314 ، ツ ηarsis ℓavani ، fatemeh . R
.ShahrzaD.
كاربر ویژه
*****
کاربر ویژه
غایب
ارسال‌ها: } 5,073
تاریخ عضویت: بهم ۱۳۹۲
اعتبار: 7180
سپاس ها 11097
سپاس شده 4773 بار در 2403 ارسال
ارتقاء: 51 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 86 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکارمدال تشکرمدال پست های مفید
حالت: Bitafavot
ارسال: #2
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
سلام اینم از پست اول ...xcvk

************

_ مهـــــــــــا؟! مهــا کجایی دختر؟؟
به سرعت از جایم بلند شدم و دفتر خاطراتم را بستم و زیر فرش پنهان کردم و همانطور که از اتاق بیرون می رفتم با صدای نسبتا بلندی گفتم:
_اومدم
پله ها را به سرعت طی کردم و با قدم های سریع خودم را به آشپزخونه رساندم
در یخچال را باز کردم و داروهای آبان دخت را برداشتم و بدون هیچ اعتنایی به صحبت های عفت خانم که دائم گلایه می کرد و زمان دارو های او را یادآوری می کرد از پله ها بالا رفتم.
پشت در قهوه ای اتاقش ایستادم و چند تقه به در زدم. چند ثانیه بعد طبق معمول با صدای سرد و خشکش گفت:
بیا تو
نفس عمیقی توام با آه کشیدم و دستگیره در را به طرف پایین فشار دادم و وارد اتاق شدم.
_داروهاتون رو آوردم خانوم.
همون طور که روی تخـ ـت دراز می کشید گفت:
_البته با سه دقیقه تاخیر! خودت خوب می دونی و دیگه لازم نیست برات توضیح بدم که از بی نظمی متنفرم. دفعه بعد باید برای تاخیرت توضیحی داشته باشی که قانعم کنه.
_بله
لبه ی تخـ ـت نشستم و از داخل کیسه پلاستیکی قطره چشمش رو برداشتم و درون چشم هایش چکاندم.
قرص ها و شربت ها را هم روی میز کنار تخـ ـت گذاشتم و برخاستم .
_ اگه دیگه با من کاری ندارید برم
_ نه می تونی بری. ولی یادت نره دیگه به هیچ وجه حتی برای چند ثانیه هم نمیتونم تاخیراتو قبول کنم!
_بله
عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم.
به سمت انتهای راه رو که اتاق خودم قرار داشت راه افتادم.
وارد اتاق شدم و بر روی تخـ ـتم نشستم و به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت دیگر باید برای درست کردن ناهار به آشپزخونه می رفتم.
روی تخـ ـت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و طبق معمول همان فکر های همیشگی و مزاحم که نمیگذاشتند من بدون زجر کشیدن به زندگی ای که زیاد هم از آن راضی نبودم ادامه دهم .
دقیقه ها میگذشتند و برای من ساعت ها می گذشت. صدای پنجره که خودش رو به اینطرف و آنطرف می کوبید من را از فکر بیرون کشید . از روی تخـ ـت بلند شدم و به صدای داد و فریاد پنجره پایان دادم.
دستم را روی شیشه گذاشتم و به حیاط بزرگ خونه اسرار آمیزی که من در آن خدمتکاری بیش نبودم خیره شدم. باران بی وقفه و سیلی زنان می بارید
صدای پارس سگ ها هنوز هم بعد از چندین سال برایم به یک عادت تبدیل نشده بود و لرزشی را که بر اثر پارس سگ ها ایجاد میشد را میتوانستم در تک تک اجزای بدنم حس کنم .
از پنجره فاصله گرفتم و توی آینه بزرگ اتاقم به خودم نگاه کردم سعی کردم بفهمم من کیستم ؟
پوستی گندمگون ، چشم و ابروی مشکی، بینی قلمی و لب های قلوه ای که تلفیقی از چهره پدر و مادرم بود از من دختری متوسط مایل به زیبا ساخته بود.
روی صندلی نشستم و کش موهایم را باز کردم و آرام شروع به باز کردن موهام که آنهارا بافته بودم کردم.
قوانین این خونه باعث شده بود فرم خدمتکار را توی تنم تحمل کنم.
روسریم را از کنار گوشم رد کردم و آوردم بالا و گره زدم. موهای مشکی و بلندم که چون آن ها را بافته بودم کمی فر شده بود تا وسط کمـ ـرم می رسید. دستی به لباسم کشیدم و از اتاق خارج شدم.
صدای خدمتکارهای دیگر که مشغول درست کردن ناهار بودند شنیده می شد. به سوی آشپزخانه روانه شدم و سلام کردم. بعضی ها جواب دادند و بعضی ها هم بی تفاوت به کار خود مشغول بودند . من هم توقع جواب دادن نداشتم!
ظرفی که داخلش گوشت مرغ بود را برداشتم و بدون هیچ حرفی روی صندلی نشستم و شروع به خرد کردن اون ها کردم.
عفت خانم به طرفم اومد کمی خم شد
_مها چند بار بهت بگم آخه؟ مگه تو بچه ای که باید یه حرف رو چند بار برات تکرار کرد؟
هر دفعه که داروهای خانم رو دیر می بری منم باید جواب پس بدم.
همونطور که چاقو و گوشت را روی تخـ ـته گذاشته بودم دست از کار کشیدم و بی حوصله به او خیره شدم و گفتم :
_باشه عفت خانم چشـــــــــم از این به بعد حتما حواسم رو جمع می کنم.
­_ امیدوارم همینطور باشه!
نگاهم را از عفت خانم گرفتم و دوباره مشغول به کار شدم.
بعد از صرف ناهار و شستن ظرف ها به طرف آبان دخت که روی مبل نشسته بود و به تلویزیون خیره شده بود رفتم و از اینکه با من کاری نداره مطمئن شدم.
به کمی هوای آزاد احتیاج داشتم. بنابراین راه حیاط را در پیش گرفتم.
قدم اول را که برداشتم سردی هوا خبر آمدن پاییز را می داد. پاییزی که حتی نامش هجوم خاطرات خوب و بد به ذهنم بود.
آسمان ابری و صدای قار قار کلاغ ها همه و همه قصد شکنجه من را داشتند!
آن روز هم هوا ابری بود، صدای قار قار کلاغ ها در گوش طنین انداز می شد و ...
قسمتی از خاطراتی که فقط سیاهی بود و قلـ ـبم از هجم این همه تاریکی به درد آمده بود.
خاطرات را مرور می کردم. یک بار دو بار .. صد بار! سردی قطرات اشک را که روی صورتم حس کردم به خودم آمدم. مسیری از سنگ فرش ها را طی کرده بودم و وسط حیاط ایستاده بود.
همین که خواستم رد اشک را روی صورتم از بین ببرم نم نم باران من را وادار کرد که به آسمان نگاه کنم.
قطره اول .. دوم و کم کم بارانی که شدت می گرفت. قصد برگشت به اتاقم را کردم که صدای در باعث شد که نگاهم را به پشت سر بدوزم.
دو نفر از نگهبانان ویلا در حال باز کردن در بزرگ مشکی رنگ بودند. خواستم بیخیال شوم اما کنجکاوی بیش از حدم به من این اجازه را نمی داد!





قلـ ـبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱-۴-۹۴ ۰۳:۰۵ عصر، توسط .ShahrzaD..)
۱-۴-۹۴ ۰۲:۵۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، ****Dayan**** ، sadaf ، n@st@r@n ، ~ MoOn ~ ، admin ، €ستايش€ ، .مليكا. ، نیاز ، ShaYa ، Lisa ، reihoon ، yasaman2001 ، s@mir@ ، لیلی ، raha22 ، ◀ M i s a N ▶ ، ..MiSs ZaHRa.. ، ♥♥Niloofar♥♥ ، v.a.y ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، خانوم معلم ، elena.r ، ×دختر بهار× ، deli67 ، afrooz ، shabe mahtabi ، mahmonir11 ، لاله.A
ملکه برفی
مدیر انجمن ايران رمان
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 64,297
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۳
اعتبار: 16495
سپاس ها 18454
سپاس شده 11359 بار در 6955 ارسال
ارتقاء: 112 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 15 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکاربخش رمانمدال پست های مفیدمدال اخلاقمدال کاربر پرکار
حالت: هيچکدام
ارسال: #3
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
پست دوم givaaak
---------------------------
برای ارضای حس کنجکاوی پشت درختی با تنه بزرگ مخفی شدم . نگهبانان درِ حیاط را باز کردند ، در همین لحظه وَن سفید رنگی با شیشه هایی دودی که همه پرده های آن افتاده بود و داخلش دیده نمیشد وارد حیاط شد و به سمت قسمت ممنوعه به راه افتاد .
پشت حیاط درِ سیاه رنگِ بزرگی قرار داشت که آبان دخت قدغن کرده بود کسی به سمتش برود و یا بخواهد در این مورد کنجکاوی کند
و حالا از دیدن این اتفاق مقداری تعجب هم چاشنی حس کنجکاوی ام شده بود .
چیزی به سرعت از ذهنم گذشت . سریعا به ساعتم نگاه کردم (( وای خدای من ساعت از 6 بعد از ظهر گذشته بود . )) آبان دخت در آن قوانین سفت و سختش گفته بود کسی بعد از ساعت 6 عصر حق داخل شدن به حیاط را ندارد .
حالا علاوه بر حس های قبلی کمی ترس هم بدنم را به لرزه انداخته بود .


چشمان ترسیده ام را به اطراف دوختم که کسی من را ندیده باشد . بودن من این ساعت در حیاط تقاصی کمتر از گرفتن جانم نداشت !
وقتی حیاط را خالی از خدمه و نگبانان دیدم تعلل نکرده و با سرعتی که از سرعت نور دست کمی نداشت خود را به در چوبی خانه رساندم .
آرام و با ترس آشکاری در را تا نیمه باز کردم .
وقتی کسی را در سالن ندیدم خود را به آشپزخانه رساندم و عصرانه آبان دخت که باید راس ساعت شش و سی دقیقه در بالکن بزرگ اتاقش سرو می شد را آماده کردم
با ساترس آشکاری مشغول آماده کردن قهوه بودم و هر سی ثانیه یک بار برای راحتی خاطر به ساعت نگاه میکردم
با صدای عشرت خانم که انگار متوجه حالت من شده بود و کنارم آمده بود به خودم اومدم :


- بله عفت خانم ؟ ببخشید حواسم نبود ، چیزی گفتید ؟

عفت خانم : حواست کجاست دختر ... پرسیدم چیزی شده

به چهره اش لبخند کم جانی زده و با صدایی که به خاطر استرس آرام شده بود گفتم :
- نه چیزی نشده ... نگران نباشید .
عفت خانم که مجاب نشده بود در حالی که چشمانش را ریز کرده بود تا به قول معروف واقعیت را از زیر زبانم بکشید گفت :
- مطمئنی چیزی نشده ؟
- آره عشرت خانم خیالتون راحت .
برای اینکه دیگر به اون اجازه کنجکاوی ندهم سریع گفتم :
- ببخشید من باید عصرونه خانم رو ببرم .
سینی کوچک نقره را برداشتم و مقداری بیسکوییت درون ظرف گذاشته و به سمت اتاق آبان دخت به راه افتادم
در طول راه یک بار دیگر ایستادم و به ساعت نگاهی انداختم تا مطمئن شوم ، هنوز یک دقیقه وقت داشتم از پنجره سالن نگاهی به حیاط بزرگ خانه انداختم
نفس حبس شده ام را همراه با آهی بیرون دادم و به سمت اتاق آبان دخت رفتم
پشت در اتاق ایستادم ، دوباره نگاهی به ساعت که دقیقا 6:30 دقیقه بعداز ظهر را نشان میداد انداخت و یک نفس عمیق کشیدم .
در زدم و منتظر ماندم تا آبان دخت اجازه ورود به اتاق را وارد کند
به سردی و محکم گفت : بیا تو ...
در چوبی اتاقش را باز کردم و به سمت بالکن رفتم . پشت میز کوچک چهارنفره فرفوژه سفید رنگش نشته بود و به دور دست ها خیره بود ... انگار غرق در افکارش بود
سینی عصرانه را روی میز گذاشتم و برای اینکه مطمئن شوم کاری با من ندارد گفتن :
خانم کاری با من ندارین ؟
انگار تازه من را دیده بود ولی سریع به خودش آمد و به همان دوردست ها خیره شد و گفت :

- عصر تو حیاط بودی ؟
با اینکه ترسیده بودم که من را بعد از ساعت 6 دیده باشد گفتم:

- بله

- کی اومدی تو خونه ؟
قلـ ـبم از ترس خودش را به قفسه سیـ ـنه ام میکوبید ، سعی کردم ترسم را نشان ندهم و زبان گشودم :
خیلی وقته خانم ، دقیق نمیدونم چه زمانی بود !
با شک نگاه سریعی به من انداخت و دوباره به دور دست ها خیره شد و گفت :

- میتونی بری ...

با گفتن با اجازه ای اتاق را ترک کردم
کنار اتاق به دیوار تکیه دادم و نفس حبس شده ام را آزاد کردم که در همین حین پاهای بی جانم سر خورد و من را مجبور به نشستن روی زمین کرد .
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲-۴-۹۴ ۰۲:۱۹ عصر، توسط ملکه برفی.)
۱-۴-۹۴ ۰۷:۰۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، sadaf ، م.اسلامی ، ~ MoOn ~ ، admin ، .مليكا. ، €ستايش€ ، نیاز ، ShaYa ، Lisa ، reihoon ، yasaman2001 ، s@mir@ ، لیلی ، raha22 ، ◀ M i s a N ▶ ، تورنادو ، ♥♥Niloofar♥♥ ، v.a.y ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، elena.r ، n@st@r@n ، ×دختر بهار× ، atiyeh82 ، afrooz ، shabe mahtabi ، مهندس منصوری ، mahmonir11 ، لاله.A
~ MoOn ~
(مدیر بخش درسی و دانشجویی)
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 28,842
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۲
اعتبار: 12438
سپاس ها 4850
سپاس شده 10721 بار در 5926 ارسال
ارتقاء: 89 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکاربخش رمانمدال تشویقی  مدال کاربر به روز مدال پست های مفید
حالت: Ashegh
ارسال: #4
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
تقدیم به صدف بانوی عزیزم gggm


دلشوره ای عجیب داشتم . شاید هم از ترس خانوم بود که تیزبینانه نگاهم میکرد ... نمیدانم چرا اصرار داشت اتفاقات این خانه از را از من پنهان کند ؟ بی حوصله از جایم بلند شدم و به سوی پله های منتهای به طبقه پایین رفتم ... صدای مکالمه دو نفر که از اتاق خانوم می آمد باعث شد بایستم و به گفت و گویشان گوش دهم .. صدای خانوم بود که میگفت :

ـ چند نفرن ؟
و بعد صدای مبهم یک مرد که پاسخ میداد ...
ـ خوبه . به این دختره خدمتکارم حواست باشه خیلی تیزه . هر وقت میاریشون حواست باشه که این دختره تو حیاط نباشه ... بقیه خدمتکارا مثل این فوضول نیستن !
ـ ...
ـ خوب دیگه بسه اینقدر چرب زبونی نکن ... برو بهشون برس . هه !
و صدای قیژ قیژ یک در آهنی .
چشمهایم را با تعجب گرد کردم ... هیچ دری به چز در اصلی توی اتاق خانوم نبود . حس کنجکاریم بیش از پیش تحریک شد ... صدای خنده ی بلند پسری آمد که متقاعبش بلند فریاد زد : آبان دخت بانــــو ؟ بیا که پسر دسته گلت اومده جیگر !
از ترس اینکه خانوم در اتاقش را باز کند و من را پشت در اتاقش گیر بیندازد به سمت اتاق خودم رفتم و در حینی که آبان دخت در اتاقش را باز کرد و بیرون آمد دستم را روی دستگیره اتاقم گذاشتم . صدای پسر هنوز می آمد ولی آبان دخت با تعجب به من خیره شده بود .
به آرامی لب باز کرد و گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟
حالتی تعجبی به صورتم دادم و گفتم :
ـ واقعا معلوم نیس خانوم ؟ داشتم از اتاقم میومدم بیرون دیگه !
در حالی که به من با شک و ظن نگاه میکرد و مخاطب نگاهش من بودم و مخاطب کلامش آن پسر بلند گفت :
ـ میلاد چقدر حرف میزنی پسر ؟ تو عمارت من داد و فریاد جایی نداره !
صداش را پایین آورد و در حالی که اینبار مخاطب کلامش من بودم ادامه داد :
ـ و البته زبون درازی !
ترجیح دادم سکوت کنم تا حرفی بزنم مه باعث اخراجم شود . زیر لب گفت : با من بیا !
پشت سر خانوم راه افتادم و پله هارا به سمت پایین طی کردم .
پسر که روی مبل نشسته بود با دیدن آبان دخت به سمت ما آمد و تعظیم کوتاهی کرد و با سرخوشی گفت :
ـ احوالات آبان دخت ما چطوره ؟
خانوم پوزخندی زد و سرد گفت :
ـ تو عمارت من کسی حق نداره من وبه اسم کوچیک صدا کنه ... !
لبخند گشاد پسر جایش را به لبخند محو و شاید هم پوزخند داد :
ـ هه ! عمارت شما ؟!
نگاهش سرخوشی اولیه را نداشت . در نگاهش همه چیز را میشد دید جز خوشحالی !
چشمهایش روی صورتم سر خورد و چرخید و ادامه داد :
ـ خدمتکار جدیدتونه ؟
ـ بله . البته دو هفته س که اومده !
هر دو به سمت اتاق نشیمن رفتند . من هم از فرصت استفاده کردم و به سمت بالا رفتم .
ـ کجا میری مها ؟
با صدای خشک خانوم برگشتم و گفتم :
ـ حالم زیاد خوب نیس ... اگه اجازه بدید میرم یکم استراحت کنم .
با حالتی عجیب نگاهم کرد :
ـ برو . کاری داشتم صدات میکنم !
ـ چشم
و به راهم ادامه دادم ...
جلوی در اتاق خانوم که رسیدم نگاهی به طبقه پایین انداختم. هیچکس در میدان دیدم نبود !
با ترسی توام با هیجان در اتاق خانوم را باز کردم ... همه چیز سر جای خودش بود ..
چشمهایم را بستم و فکر کردم ( یک در مخفی کجا میتونه باشه ؟ )
پرده را کنار زدم ... پنجره ای مات بود !
چه فکر احمقانه ای کردم !
به سمت میز آرایش رفتم و با دو انگشت پشت آن کوبیدم .
هیچ صدایی نمیداد ...
فکری به ذهنم رسید ( شاید یه دریچه توی کف اتاق باشه )
نگاهی به سنگ های مرمر کردم ! ( امکان نداره سنگ مرمر و بتونه مدام برداره و دوباره بزاره )
دستم را آرام روی دیوار های اتاق کشیدم ... !
صدایی مبهم می آمد . مبم تر از آن کسی که با خانوم صحبت میکرد .سعی کردم بفهمم صدا از کدام طرف می آید .
ـ مها ؟


فَلَا يحَْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ
پس سخنانشان تو را غمگین نسازد ، ما آنچه را آشکار و آنجه را پنهان میکنند میدانیم .
سوره یاسین (76)
۲-۴-۹۴ ۰۱:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .ShahrzaD. ، admin ، .مليكا. ، €ستايش€ ، نیاز ، ShaYa ، sadaf ، Lisa ، reihoon ، yasaman2001 ، s@mir@ ، لیلی ، raha22 ، ◀ M i s a N ▶ ، ♥♥Niloofar♥♥ ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، elena.r ، n@st@r@n ، shabe mahtabi ، mahmonir11 ، لاله.A
.ShahrzaD.
كاربر ویژه
*****
کاربر ویژه
غایب
ارسال‌ها: } 5,073
تاریخ عضویت: بهم ۱۳۹۲
اعتبار: 7180
سپاس ها 11097
سپاس شده 4773 بار در 2403 ارسال
ارتقاء: 51 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 86 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکارمدال تشکرمدال پست های مفید
حالت: Bitafavot
ارسال: #5
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
نا امید از پیدا کردن در مخفی به طرف در اتاق راه افتادم و به خاطر کنجکاویم خودم را سرزنش کردم .. همه چیز این خانه آنقدر عجیب بود که حتی کوچکترین چیزها توجه م را به خود جلب می کردند. در افکار خود غوطه ور بودم که با صدایی آشنا که اسمم را صدا می زد سرجا میخکوب شدم!
_مها؟
تمام بدنم از ترس و استرس لرزید. سرجا میخکوب شدم اما سریع به خودم آمدم .. تمام وجودم "گوش" شد تا صدای قدم ها را بشنوم اما خبری از صدای پا نبود.. نمی دانستم چه کار کنم. . در نیمه باز بود. با احتیاط به خارج از اتاق سرک کشیدم و وقتی از خالی بودن راهرو مطمئن شدم در را آرام و بدون سر و صدا بستم و با سرعت به طرف پله ها راه افتادم.
این بار صدایش کمی عصبی تر و بلند تر از قبل به گوش رسید:
_مهــــا!
همانطور که پله ها را دو تا یکی طی می کردم و حواسم به این بود که لیز نخورم گفتم:
_بله خانوم؟
داد زد:
_معلومه کجایی؟ ده بار صدات زدم..
_متاسفم نشنیدم
پوزخندی زد و گفت:
_کر که نیستی؟ نظر من راجب به اخراج شماها مثل آب خوردن عوض میشه! بیشتر مراقب رفتارت باش
سخنانش بوی حقارت می داد! و من چقدر متنفرم از این لحن! خواستم دهان باز کنم و جوابش را بدهم اما نگاهم به مردی افتاد که با ظاهری رسمی روی مبل لم داده بود و شاهد مکالمه ما بود. از حرف زدن منصرف شدم و نگاهم را به زمین دوختم و اخم کردم!
_ سلام بلد نیستی؟
آن مرد همانطور که نگاهش را بی پروا به من دوخته بود خطاب به آبان دخت گفت:
_مهم نیست! من کمی عجله دارم اگه بنشینید و تکلیف این معامله رو هر چه زودتر روشن کنیم بهتره!
آبان دخت لبخند زد. از نظر من که همیشه فقط اخم کردنش را دیده بودم لبخند اصلا به چهره اش نمی آمد!
همانطور که به طرف مبل کنار آن مرد می رفت گفت:
_اوه بله متاسفم.
و خطاب به من با لحنی کاملا دستوری گفت:
_برو دو تا فنجون قهوه بیار و بعد هم برو تو اتاقت!
گره ابرو هایم هر لحظه بیشتر می شد.نگاهم را با حرص از آن دو گرفتم و بدون هیچ حرفی به طرف آشپزخانه راه افتادم. تمام تلاش هایم برای شنیدن گفت و گویشان بی نتیجه ماند! و من هم بیخیال شدم چون تقریبا پچ پچ می کردند.!
قهوه آماده بود. فنجان ها را درون سینی گذاشتم و با احتیاط به طرف آن ها راه افتادم. همین که چشمشان به من خورد به طور محسوسی دست از حرف زدن برداشتند!
سینی را روی میز گذاشتم و بدون هیچ حرفی به طرف پله ها رفتم!
_تا وقتی بهت نگفتم پایین نمیای.. در اتاقت رو هم ببند
لحظه ای ایستادم اما به طرفشان برنگشتم.. از این همه دستور عاصی شده بودم.. با اینکه شغل من این بود اما.. نمی توانستم اجازه دهم غرورم را زیر پا بگذارند
لحظه ای پلک هایم را روی هم فشردم و نفسم را با حرص بیرون دادم. با حالت دویدن پله ها را طی کردم و خود را به اتاق رساندم و روی تخـ ـت نشستم!

از پشت سر هم می توانستم نگاه های آبان دخت را که تا مغز استخوان نفوذ می کرد را تصور کنم.

آهی کشیدم و از روی تخـ ـت بلند شدم.. پشت پنجره ایستادم و به حیاط خیره شدم.. باز هم همان ون سفید رنگ را دیدم که از منطقه ممنوعه خارج می شد! پرده را انداختم و فقط کمی آن را کنار زدم تا بدون جلب توجه از کارهایشان سر در بیاورم!

به خودم نهیب زدم: آخه مها به تو چه ربطی داره؟! مگه می خوای کارتو از دست بدی که انقدر فوضولی می کنی؟! بیخیال!
بی حوصله باز هم به سمت تخـ ـت خواب رفتم و خود را روی آن رها کردم!

به سقف ذل زدم و در آخر با افکار گوناگونی که عامل سردردم شده بود پلک هایم سنگین شدند و به خواب فرو رفتم!





قلـ ـبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲-۴-۹۴ ۱۱:۴۲ عصر، توسط .ShahrzaD..)
۲-۴-۹۴ ۰۹:۵۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، ~ MoOn ~ ، ShaYa ، نیاز ، sadaf ، admin ، Lisa ، reihoon ، .مليكا. ، €ستايش€ ، yasaman2001 ، s@mir@ ، لیلی ، raha22 ، ◀ M i s a N ▶ ، ♥♥Niloofar♥♥ ، v.a.y ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، elena.r ، n@st@r@n ، afrooz ، shabe mahtabi ، mahmonir11 ، لاله.A
ملکه برفی
مدیر انجمن ايران رمان
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 64,297
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۳
اعتبار: 16495
سپاس ها 18454
سپاس شده 11359 بار در 6955 ارسال
ارتقاء: 112 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 15 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکاربخش رمانمدال پست های مفیدمدال اخلاقمدال کاربر پرکار
حالت: هيچکدام
ارسال: #6
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~

سر و صدای زیادی که از جایی به جز رویاهایم بلند شده بود باعث شد هوشیار شوم و از خواب آرامش بخش که برای ساعاتی من را از دنیای اطراف دورم میکرد ؛ دست بکشم.

جلوی آینه اتاقم ایستادم و دستی به صورتم کشیدم و روسری ام را روی سرم مرتب کردم تا ببینم این سر و صدا از کجاست.

از اتاقم بیرون رفتم . در حالی که در راهرو به سمت پله ها میرفتم صدای عصبی و فریاد مانند ِ آبان دخت را شنیدم:

-آخه تو چقدر سهل انگاری پسر جان ! این برای بار چندمه که بهت میگم دوربینارو نصب کنی ؟؟؟! هان ؟؟! چرا هر دفعه پشت گوش میندازی ؟؟؟

صدای آشنایی که انگار قصد داشت آبان دخت را به آرامش سوق دهد با بی تفاوتی گفت:

- مادر جان حالا که چیزی نشده...

با شنیدن کلمه « مادر » چشم هایم گرد شد و بعد به یاد مردی افتادم که آبان دخت او را در ملاقاتش پسرش معرفی کرده بود .
با صدای فریاد آبان دخت لحظه ای از ترس به خود لرزیدم.

- دیگه میخواستــــــی چــــــی بشه ؟؟؟اگه بره به پلیسا خبر بده چی ؟؟؟

- نگران نباشید به بچه ها سپردم پیداش کنن


- امیدوارم پیدا بشه...

تهدیدوار ادامه داد:

-فقط اگه پیدا نشه من میدونم و تو!

و از میان دندان هایش غرید : شیرفهم شد ؟!

پسر با حرص بلـــــه ای گفت

آبان دخت دوباره محکم بر روی میز کوبید و فریاد زد:


- فقط اگه بدونم کدوم یکی از خدمه بوده ، آن چنان بلایی سرش میارم که حض کنه!!!


حرفهایشان برایم گنگ بود ترجیح دادم به آشپرخانه بروم و ماجرا را از زبان عفت خانم بشنوم.

به مقصد آشپرخانه پله ها را دو تا یکی طی میکردم که صدایی از پشت سرم مرا میخکوب کرد


-مـــــــــــــــــــــــــــــها ؟ کجا میری ؟


آبان دخت بود و من چون انتظارش را نداشتم روی پله ها سر خوردم و جیغی با تموم وجودم کشیدم


اول کمـ ـرم محکم به زمین خورد و به همراه آن درد نفس گیری در کمـ ـرم پیچید


هنوز به درد کمـ ـرم عادت نکرده بودم که سرم هم به پله بالایی برخورد کرد و هاله سیاه رنگی جلو چشمانم قرار گرفت و از درد بی هوش شدم

***************


با یاد اینکه عصرانه آبان دخت دیر شده سریع از جا پریدم که همزمان با آن دردی در سر و کمـ ـرم پیچید.


اتفاقات مثل فیلم کوتاه یک دقیقه ای از جلوی چشمانم رد شد .

به اطرافم نگاه کردم و از اینکه در اتاقم هستم بغضی به سنگینی در گلویم نشست . بغضی از جنس دردهایم ، بغض از درد بی کسی ، بغض از درد بی پناهی ، بغض از درد نداشتن همدرد و غم خوار ...
بغضم را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم .
سعی کردم با کمترین فشار به کمـ ـرم بلند شوم و بالاخره بعد از مدتی تلاش بلند شدم
روبروی اینه ایستادم ، دختر بی روحی روبرویم در فاصله کمی ایستاده بود
غم از چشمانش بی داد میکرد و در کنار آن آرامشی در چشمانش وجود داشت
به تصویری در آینه لبخنند بی جانی زدم وروسریم را روی سرم مرتب کردم .
باید از این سلول انفرادی که دیوارهایش هم برایم دهن کجی میکرد بیرون می رفتم .
مجنون وار به سمت در رفتم و آن را در یک حرکت باز کردم به خاطر عجله و سرعتی که در کار داشتم روبرویم را ندیدم و به جسم سختی برخورد کردم که باعث شد سرم دوباره درد بگیرد
دستم را به سرم گرفتم تا کمی آن را ماساژ دهم و هم زمان با اینکار عقب گرد کردم تا بتوانم جسم سخت را ببینم که در کمال تعجب یکی از نگهبانان که بی شباهت به بادیگارد ها نبود را در جلوی در دیدم که البته پشتش به من ایستاده بود
اول فکر کردم شاید اشتباهی باشد و اتفاقی جلوی اتاقِ من ایستاده است به همین خاطر جلو رفتم و سعی کردم او را با سرفه به خودم متوجه کنم که البته تلاش هایم بی نتیجه ماند
جلو تر رفتم و با صدای محکمی گفتم :
- ببخشید میخوام رد شدم !!!




******
سلام دوستان اینم تاپیک نقد رمان :

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۵-۴-۹۴ ۰۶:۰۱ عصر، توسط ملکه برفی.)
۳-۴-۹۴ ۱۱:۲۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ~ MoOn ~ ، .ShahrzaD. ، نیاز ، sadaf ، admin ، €ستايش€ ، ShaYa ، yasaman2001 ، s@mir@ ، لیلی ، raha22 ، ◀ M i s a N ▶ ، ♥♥Niloofar♥♥ ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، elena.r ، n@st@r@n ، atiyeh82 ، afrooz ، shabe mahtabi ، لاله.A
~ MoOn ~
(مدیر بخش درسی و دانشجویی)
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 28,842
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۲
اعتبار: 12438
سپاس ها 4850
سپاس شده 10721 بار در 5926 ارسال
ارتقاء: 89 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکاربخش رمانمدال تشویقی  مدال کاربر به روز مدال پست های مفید
حالت: Ashegh
ارسال: #7
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
تقدیم به نیهآی عزیزم که دیشب کچلم کرد xcvl



چشمهایی وحشی و پر جذبه به سمتم برگشت ... از ترس قدمی به عقب برداشتم . مطمئن بودم ترس در چشمهایم هویدا بود .
ـ بیا کنار !
با صدای خانوم مرد کنار رفت و آبان دخت با قدمهایی محکم به سمتم آمد ...
به چشمهایم زل زد .. گویی میخواست با نفوذ به چشمهایم به فکرم و مغزم هم نفوذ کند !
لبخندی سرد زدم و گفتم : مشکلی پیش اومده خانوم ؟
با لحنی سرد تر و پر از حقارت گفت :
ـ بیا اتاقم
ـ من ازتون سوال پرسیدم .. لطفا جوابم و بدید ..
ـ برای دونستن جواب سوالت باید به اتاقم بیای . در ضمن عصرونه فراموش نشه .
و به سمت اتاقش رفت .
به محافظی که محکم و صاف ایستاده بود و به نقطه ای ساکت خیره شده بود نگاهی انداختم و زیر لب گفتم : از من خطایی سر زده که خانوم همچین برخوردی با من داره ؟
هیچ حرکتی نکرد و من کلافه مجبور شدم راه آشپزخانه را در پیش بگیرم .
از عفت سینی عصرانه را که حاوی کیک و قهوه بود گرفتم وبه سمت اتاق خانوم روانه شدم .
در اتاق را بدون در زدن باز کردم .
ـ بلد نیستی در بزنی ؟
سرم را با شرمندگی بلند کردم و گفتم : معذرت میخوام
همان محافظ در کنار خانوم ایستاده بود . رو بروی خانوم روی کاناپه نشستم و سینی را روی عسلی گذاشتم
قهوه را برداشت و بعد از کمی مکث جرعه ای از آن را نوشید . سرم را با کلافگی ستکان دادم و گفتم :
ـ خانوم لطفا بگید چه اتفاقی افتاده .
به سردی نگاهم کرد و لب زد : صبح کجا بودی ؟
نیشخندی زدم : تو رختخوابم .
ـ مزه نریز .
ـ توقع دارید کجا باشم ؟
ـ میدونستی خیلی فوضولی ؟
دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم :
ـ صبح که از اتاقم خارج شدم صدای گفت و گوی شما و پسرتون و شنیدم . وقتی صدام زدید هول شدم و لیز خوردم و بعد هم سرم به پله خورد . خودتون اینارو میدونید .
ـ اون دختر ... واسم با ارزش بود .
اخمی کردم : متوجه نمیشم چی میگید ؟
ـ خودمم متوجه نمیشم چرا با وجود زیرکی و فوضولی بیش از حدت هنوز نگهت داشتم .
ـ اینطور که از حرفاتون برداشت کردم کسی رو گم کردید
حرفم را قطع کرد :
ـ فرار کرده
قهقهه ای زدم : حتما این تصور و دارید که من فراریش دادم .
ـ همه ی خدمتکارا اون موقع سر کارشون بودن . فقط تو بودی که خواب بودی .
به پشتی کاناپه تکیه داد و ادامه داد :
ـ امروز برعکس هر روز که ساعت 8 بلند میشدی ساعت 10 بلند شدی ... چرا ؟؟
با صدای آرومی گفتم : دیشب سرم درد میکرد و حال مساعدی نداشتم . فکر میکنم دلیل قانع کننده ای باشه .
ـ اگه بگی کجا فراریش دادی ازت میگذرم ...
و با لذت نگاهم کرد و ادامه داد : و البته یه پیشنهاد فوق العاده هم برات دارم .
پوزخندی زدم : و اگه نگم .؟
سرد و بی تفاوت خیره نگاهم کرد : نمیدونم ..
ـ ولی من میدونم . ببینید ... مردن برای من ذره ای اهمیت نداره . و بیشتر از اون زندگیمه که خالی از اهمیته واسم .
حرفم را برای دومین بار قطع کرد کار که من اصلا دوست نداشتم :
ـ با کلمات بازی نکن .
ـ اگر میخواهید من و بکشید ذره ای توی این کار و تعلل نکنید .
نیشخندش پر رنگ شد :
ـ من آدم منطقی ای هستم . کسی رو بی دلیل نمیکشم .
ـ هیچ چیز نمیتونه قانع کننده این باشه که کسی رو بکشید ... پس میکشید ! با دلیل ! نمیدونستم .
نیشخندش جمع شد :
ـ خیلی زیرکی .
ـ واسه کشتنم دلیلی میخواهید ؟ خودم بهتون میدم . این زندگی واسم بی ارزش تر و پست تر از اونیه که واسه یه تهمت نابجا بخاطرش التماس کنم .
با صدای در اجازه دادم قطره اشک سمجی که دیدم را تار کرده بود پایین بریزد .
ـ چی شد ؟
با صدای خانوم به فرد وارد شده نگاه کردم . میلاد نیم نگاهی به من کرد و گفت :
ـ پیداش کردم . اینو ولش کنید بره .
اخمهایم را توی هم کردم . به من میگفت «این»
آبان دخت نگاهی به من انداخت و گفت : هنوز هم میخوای بمیری ؟
ـ من در حال حاظر مرده م . فقط جسممه که اینجاست . روحم پیش خانوادم اون دنیا جا مونده !
پوزخندی زد . مرفه بی درد بی احساس چه میدانست تنهایی یعنی چه ؟
ـ میتونی بری .


فَلَا يحَْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ
پس سخنانشان تو را غمگین نسازد ، ما آنچه را آشکار و آنجه را پنهان میکنند میدانیم .
سوره یاسین (76)
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۴-۹۴ ۰۱:۰۲ عصر، توسط ~ MoOn ~.)
۴-۴-۹۴ ۱۲:۱۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin ، mahtab888871 ، €ستايش€ ، .ShahrzaD. ، نیاز ، ShaYa ، sadaf ، yasaman2001 ، s@mir@ ، لیلی ، raha22 ، ◀ M i s a N ▶ ، ♥♥Niloofar♥♥ ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، elena.r ، n@st@r@n ، afrooz ، shabe mahtabi ، لاله.A
~ MoOn ~
(مدیر بخش درسی و دانشجویی)
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 28,842
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۲
اعتبار: 12438
سپاس ها 4850
سپاس شده 10721 بار در 5926 ارسال
ارتقاء: 89 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکاربخش رمانمدال تشویقی  مدال کاربر به روز مدال پست های مفید
حالت: Ashegh
ارسال: #8
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
شرمنده م xcvb
این پست جایگزین پست الهام شد
تقدیم به پریماه عزیزم gggm


پلکهایم را محکم و با حرص به هم فشردم و از جایم برخاستم . سینی را در دست گرفتم و در حالی که به میلاد تنه میزدم از اتاق خارج شدم . سنگینی نگاهش را از پشت حس میکردم .

****
دستم را محکم مشت کردم و با نفس های عمیق سعی در آرام کردن خودم داشتم . بی انصافی بود که خودم را بدبخت ترین و بی کس ترین آدم روی زمین بدانم اما ... من یکی از آنها بودم .
در طول این دو هفته همه جور تحقیری را تحمل کردم اما حالا دیگر نتوانستم پشت نقاب برای زنده ماندنم بمانم . باید خود واقعیم را که هیچ جوره حرف زور نمیفهمید نشان میدادم تا خـــــانوم حساب کار دستش بیاید ... ! چه حرفها با خود میزدم ! کشتن من برای او به سادگی یک آب خوردن است واین را خوب میدانستم و حالا من اینجا دارم برای او خط و نشان میکشم .
جرعه ای آب نوشیدم و روی تخـ ـت دراز کشیدم ! چه خدمتکاری بودم که مدام از زیر کار در میرفتم و کنج این اتاق خانه ی مرموز پنهان میشدم . زندگی یکنواخت من را از پا در آورده بود ... شاید در طول این 22 سال زندگی دختر پر شور و شادابی نبودم و همیشه تنهایی را ترجیح میدادم اما حالا میفهمم تنهایی تا چه حد انسان را از پا در می آورد ... !
دفتر خاطراتم را باز کردم و شروع به نوشتن کردم . شاید تنها دلخوشی من نوشته هایم بود ... خاطرات روزانه ای که مینوشتم و داستان هایی که از ذهنم سر چشمه میگرفت را روی کاغذ می آوردم همه اینها تنها دلیل خوشحالی های اندک من بود !
هـ ـوس کردم خاطراتم را بخوانم ... ذره ای با واقعیت روبرو شوم و بفهمم این کسی که اینجا خوابیده مهای یکسال پیش نیست ... !
لای دفترم را بی هدف باز کردم و اولین قطره اشک روی گونه ام سر خورد :
13 اردیبهشت 1393
چهل روز از رفتنش میگذره ... نگاه های غریبه ای که تابحال ندیدمشون و حالا روی صورتم سنگینی میکنه آزارم میده !
دلم میخواست داد بزنم تا حالا کجا بودید ؟؟؟ حالا که مامانم ، همه کسم مرده پیداتون شده ؟ اما نگاه سردم که گویای خیلی چیزها بود بهشون فهموند که از دیدنشون خوشحال نیستم .
دفتر را بستم ! خواندن این نوشته ها چه دردی از درد بی کسی من دوا میکرد ؟
همان روزها تصمیم گرفتم خانه ی اجاره ایم را تخلیه کنم و به شیراز پیش خانواده ی مادریم بروم اما .. کاش نمیرفتم !
آنجا هیچکس منتظر دختر داغدیده نبود ! حالا که به چند ماه پیش فکر میکنم میبینم وقتی به در خانه ی آن پیر زن به اصطلاح مادر بزرگم رفتم و او به راحتی پسم زد و من آواره خیابان های شهر شدم کاش همان موقع ها میمردم و ذلت التماس را به جان نمیخریدم !
خاله هایم سنگدل تر از آن پیر زن بودند و آن پیر زن سنگدل تر از دختر هایش !
با پولی که از صاحب خانه گرفته بودم تنها میتوانستم خانه ای در فقیر ترین منطقه شیراز پیدا کنم .
ه یاد آن روزها که می افتم تازه به عمق بیچارگی ام پی میبرم وقتی روزها در به در به دنبال کار میگشتم و شب ها با بوی تعفن آن خانه ی نمور به خواب میرفتم و شب را به صبح میرساندم .
و اما حالا ...
دلتنگ تر از همیشه گوشه ی این اتاق با اشکهایم خاطرات تلخم را مرور میکنم !
از جایم بلند میشوم . به آینه نگاه میکنم ...
چشمهایم سرخ است و رنگ پوستم تیره تر از همیشه میزند !
لباس هایم را در می آورم و به حمـ ـام میرم . غروب است و به بیست و هفتمین شب شهریور ماه نزدیک میشویم ... شب را از روز بیشتر دوست دارم ... خانه با وجود سردی اش برایم زیبا تر از روز است .
از روزهای آفتابی متنفرم !
رنگ و لعابی به صورتم میدهم . شاید میخواهم به خودم بفهمانم که من هم دختر هستم و پر از احساس .
از اتاق بیرون میروم و لبخندی محو روی صورتم مینشانم .
از جلوی در اتاق خانوم رد میشوم و از پله ها پایین میروم . صدای باز شدن در اتاق حاکی از بیرون آمدن خانوم است . اهمیتی نمیدهم و به راهم ادامه میدهم .
ـ صبر کن .
اشتباه کردم . می ایستم و همانجا روی پله عقب گرد میکنم و به میلاد زل میزنم .
جلو می آید و با لبخندی محو میگوید :
ـ آبان دخت کارت داره .
سرم را تکان میدهم و همراهش به اتاق خانوم میروم .
وارد اتاق میشوم و آرام میگویم :
ـ خسته نباشید !
نگاهم میکند : خوشگل کردی !
با زبون درازی میگویم :
ـ آرایش نکردن هم از قوانین خونه شماس ؟
اخمهایش را در هم میکند و محکم میگوید :
ـ از زبون درازی خوشم نمیاد ! حیف که ... !
ـ وگرنه میکشتید من و ؟؟
صدای فریادش خانه را میلرزاند :
ـ مها بس کن !
ـ حالا فهمیدید من بی گناه بودم ؟ شاید آدم ساکت و گوشه گیری باشم ولی وقتی کسی بهم تهمت بزنه ساکت نمیشم .
ـ اینجا من ارباب توام و تو هم زیر دست تو !
خودم را مظلوم نشان دادم و گفتم :
ـ خانوم من براتون احترام زیادی قائلم . ولی به من حق بدید .
با کلافگی گفت :
ـ برای این صدات نزدم که بیای اینجا واسم مظلوم نمایی کنی !
به کاناپه اشاره کرد و گفت : بشین .
با تمانینه روی مبل نشستم
نیم نگاهی به میلاد کرد و گفت :
ـ میخوام بهت پیشنهاد کار بدم !
لب باز کردم که چیزی بگویم اما دستهایش را بالا آورد و گفت :
ـ آدم کشی نیس !
لبخندی زدم :
ـ خوب فکر آدم و میخونید !
ـ طرفم و خوب میشناسم . قبول میکنی یا نه !؟
ابروهایم را بالا دادم :
ـ من الان دارم کار میکنم !
ـ کاری که من میگم ماهیانه میلیارد ها تومن در آمد داره !
ـ چرا من و نگه داشتید ؟ اگه میخواستید میتونستید من و تا الان بکشید .
نفس عمیقی کشید :
ـ ازت خوشم میاد . زیرکی و عاقل . به درد کار من میخوری .
ـ من از الانم راضیم !
ـ مطمئن باش پشیمون نمیشی .
ـ الان آره . ولی ... اون دنیا پشیمون میشم .
ـ هه ! مگه میدونی چه کاری میخوام بهت پیشنهاد بدم ؟
ـ نه ! اما مطمئنا کار خوب و درستی نیس که ماهیانه میلیارد ها تومن در آمد داره .
از جایم بلند شدم و ادامه دادم : من هیچ چیز ازتون نمیدونم . بعضی از کاراتون برام گنگه و نامفهوم و عجیب و حس میکنم کاری دارید میکنید که قابل قبول هیچ دین و آئینی نیس .
ـ پس قبول نمیکنی ؟
ابروهایم را بالا دادم : نه ! ترجیح میدم بدون حاشیه باشم و در خدمت شما تا وارد بازی بشم .
نیشخندی زد : خوشم میاد با کلمات بازی میکنی ! نویسنده خوبی میشی .
ـ کاری با من ندارید ؟
ـ میتونی بری !




فَلَا يحَْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ
پس سخنانشان تو را غمگین نسازد ، ما آنچه را آشکار و آنجه را پنهان میکنند میدانیم .
سوره یاسین (76)
۵-۴-۹۴ ۰۶:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، mahtab888871 ، .ShahrzaD. ، s@mir@ ، نیاز ، yasaman2001 ، sadaf ، admin ، لیلی ، €ستايش€ ، raha22 ، ◀ M i s a N ▶ ، ShaYa ، ♥♥Niloofar♥♥ ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، Kimia.02 ، FaAEzZe ، elena.r ، afrooz ، shabe mahtabi
.ShahrzaD.
كاربر ویژه
*****
کاربر ویژه
غایب
ارسال‌ها: } 5,073
تاریخ عضویت: بهم ۱۳۹۲
اعتبار: 7180
سپاس ها 11097
سپاس شده 4773 بار در 2403 ارسال
ارتقاء: 51 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 86 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکارمدال تشکرمدال پست های مفید
حالت: Bitafavot
ارسال: #9
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
نگاهی به میلاد که بی تفاوت نشسته بود و فنجان چای در دستش بود انداختم و با گفتن " با اجازه" از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه روانه شدم.
عفت خانم و بقیه خدمتکار ها در حال تدارکات ناهار بودند.

مشغول چیدن میز بودم که صدای گفت و گوی میلاد با شخصی دیگر که او را نمیشناختم به گوش رسید:
_ آره همون قسمت هایی که بهت گفتم. در ضمن راهروی بالا فراموش نشه اون قسمت برام خیلی مهمه!
_بله حتما. می تونم کارم رو شروع کنم؟
_ برو . تا کی میتونی کارو تموم کنی؟
_ باید ببینم چی میشه. اول باید مکان هایی که باید دوربین ها رو نصب کنم رو ببینم.
_ باشه برو و زودتر کارت رو شروع کن.
_با اجازه.

آن روز هم آبان دخت به خاطر سهل انگاری های میلاد درباره ی نصب دوربین ها سر و صدا راه انداخته بود! باید از این به بعد حواسم را بیشتر جمع کنم تا بهانه ای دستشان ندهم.
بعد از جمع کردن میز به دلیل سردرد و کسالت از عفت خانم اجازه گرفتم تا به اتاقم بروم. از پله ها که بالا رفتم درون راهرو چشمم به مردی افتاد که روی چهارپایه ایستاده و درحال نصب دوربین است.
بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم و با خود گفتم:
_ حالا انگار من می خوام چیکار کنم که دوربین نصب میکنن! فک کنم اینا به خودشونم شک دارن هه!
و دوباره به اتاقی که برای من نوعی مامن و سرپناه بود پناه آوردم! این فقط نوعی خیال و توهم بود! من هیچ جای این خانه احساس امنیت نداشتم!
آسمان باز هم بنای گریه را گذاشته بود و بی وقفه می بارید. باز هم به پنجره پناه آوردم و هوای پاک و آزاد را از پشت حصار تنهاییم بلعیدم!
سرم را کمی بیرون بردم و چشمانم را بستم. آرامشی که صدای باران و نم نم قطرات به روح و جسمم تزریق می کردند لبخند را روی لبانم کاشت. ثانیه ها گذشتند و من بلاخره از آن منبع آرامش دل کندم و خواستم که پنجره را ببندم اما شخصی که بیل به دست در حال کندن باغچه بود توجه م را به خود جلب کرد! گویی باغبان بود که تازه استخدام شده بود چون تا به حال باغبانی این اطراف ندیده بودم! اما رفتارش کمی تعجب چاشنی نگاهم کرد. انگار مجبور بود در این هوای بارانی به کارهایش رسیدگی کند!
از شدت باران کاسته شده بود. هوای سرد اتاقم به من گوشزد می کرد تا پنجره را ببندم. برای بار دوم دستم را به سمت دستگیره دراز کردم و آن را بستم.

ایندفعه نگاهم به سمت نگهبانان چرخیدکه به سمت در رفتند و آن را باز کردند میلاد با عجله در حالی که کلاه کاپشنش را روی سرش کشیده بود وارد شد! اصلا معلوم نبود چه خبر است.
چند نفر از خدمه هم پریشان و نگران نگاه هایشان را بهم میدوختند و چند نفر دیگر هم با عجله به آن ها پیوستند. در حالی که از رفتار آن ها گیج شده بودم صدای در اتاق مرا به خود آورد.

سریع پرده را انداختم و به طرف در رفتم. عفت خانم سراسیمه پشت در ایستاده بود و تا نگاهش به من افتاد گفت:
_مها سریع آماده شو بیا توی حیاط. فقط زودباش.
با تعجب گفتم:
_ چیزی شده عفت خانم؟
در حالی که از پله ها پایین می رفت گفت:
_ بیا خودت میفهمی.
چند لحظه به نقطه ای نامعلوم خیره شدم و بعد به خودم آمدم و سریع یک لباس گرم تنم کردم و به حیاط رفتم. جلوی در ایستاده بودم که باد شدیدی وزید و باعث شد چشمانم را ریز کنم و دستم را محافظ صورتم کنم.
میلاد فریاد زد:
_ زودباش دیگه!
با قدم های سریع خود را به جمع بقیه رساندم.
آبان دخت با صدایی خشن و سرد گفت:
_عفت؟ مگه بهت نگفتم بهش بگی سریع بیاد؟!
_چرا خانوم به خدا گفتم
و سرش را پایین انداخت
آبان دخت نگاهی به من انداخت و گفت:
انگار این دختر به دیر کردن عادت داره!
و با نگاهش به بقیه که در یک خط منظم ایستاده بودند اشاره کرد. چندی بعد من هم به جمع آن ها اضافه شدم. آبان دخت و میلاد به همراه دو نگهبان با قد بلند و هیکل های بزرگ رو بروی ما ایستادند. باد شدیدی می وزید و باران نم نم میبارید. دلیل این کار را نمیفهمیدم. به زمین خیره شده بودم که با صدای جیغ دختری نگاهم را در جست و جوی منبع آن صدا سریع بالا آوردم.

_ ولم کن عوضــــــــــــــی.. گفتــــــــــم ولــــــــــم کن! خودم میام.. اهه
نگهبان دختری را که به زور وادار به راه رفتن می کرد را روی زمین جلوی پای آبان دخت به زانو در آورد!
صورتش را درست نمی توانستم از نیمرخ تشخصیش بدهم. چشمانش را با پارچه ای سفید بسته بودند.
آبان دخت:
_ چشماشو باز کن.
_اطاعت
وقتی چشمانش را باز کردند نگاهش را به آبان دخت دوخت و گفت:
_خانوم من که بهتون گفتم من قصد فرار نداشتم . فقط ..
با کشیده ای که آبان دخت به اون زد صدا در گلویش خفه شد!
_ساکت شو دختره ی خیره سر.. قبل از استخدام بهتون شرایط رو گفته بودم.. گفته بودم که اگه کسی بخواد اینجا کار کنه تا ابد زندانیه من محسوب میشه. نگفته بودم؟ حالا هم نمی خوام اراجیفت رو بشنوم. آوردمت اینجا تا بهم بگی کدوم یک از خدمتکارا بهت کمک کرد تا فرار کنی.
دختر با بغض گفت:
_ خانوم؟ خواهش میکنم ...
و گریه اش شدت گرفت
_ بهت گفتم خفه شو. من حوصله حرفای اضافه ندارم. فقط یک کلمه میگی کی بهت کمک کرده همین.
دخترک نگاه پر التماسش را که حالا پر از ناامیدی شده بود از آبان دخت گرفت و به سمت ما چرخید.
با دیدنش چشمانم از تعجب گرد و دهانم باز ماند که این از دید آبان دخت پنهان نماند!
او هم با تعجب به من خبره شده بود.. چند لحظه گذشت که با صدای میلاد به خودم آمدم که رو به آن دختر گفت:
_چیه آدم ندیدی؟
پوزخندی زدم و نگاه از دختر خاله ام گرفتم!!! دختر خاله ای که از جنس آن خانواده بود.. حتما مثل مادرش .. بی رحم ... سنگدل ... !!
برایم واقعا عجیب بود.. او در این خانه چه می کرد؟! پس چرا تا به حال او را ندیده بودم؟!
نگاه نگرانش روی تک تک ما می چرخید تا این که روی یکی از خدمه ایستاد! ترس در نگاه آن خدمتکار مشهود بود! از همان اول هم ترس یخ زده در نگاهش و بی قراری هایش توجه م را به خود جلب کرده بود!

_ این.. این بود!
و چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت

همین یک کلمه برای شکستن بغض خدمتکار وزانو زدن رو بروی آبان دخت کافی بود.
_ خانوم تو رو خدا منو نکشید.. خانوم .. به خدا خودش ازم خواست .. ازم خواست کمکش کنم.. گفت اگه بره بیرون حتما به من هم کمک میکنه .. خانوم
نفس هایش بریده بریده بود..
آبان دخت به نگهبان اشاره کرد و گفت:
_ببریدش
صدای خدمتکار بلند تر شد .. با عجز التماس می کرد.. زار می زد.. گویی می دانست چه چیزی انتظارش را می کشد! نگهبانان او را کشان کشان به سمت قسمت ممنوعه بردند.
چشم بستم تا صحنه ی به ذلت کشیده شدن یک انسان را نبینم! شعله های آتش تنفرم از آبان دخت تمام تنم را به آتش کشیده بود.
نگاه های توام با شک آبان دخت اعصابم را خورد تر می کرد. سریع از جمع جدا شدم و در حالی که به سمت در میرفتم به اشک هایم اجازه باریدن دادم!


***********

دوستان نقد یادتون نره aaj:

معرفی و نقد رمان قرنطینه




قلـ ـبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۷-۴-۹۴ ۰۱:۲۵ صبح، توسط .ShahrzaD..)
۷-۴-۹۴ ۱۲:۴۷ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط €ستايش€ ، ملکه برفی ، raha22 ، yasaman2001 ، mahtab888871 ، آرسام راد ، kosar ، نیاز ، sadaf ، لیلی ، ◀ M i s a N ▶ ، ~ MoOn ~ ، ShaYa ، ♥♥Niloofar♥♥ ، admin ، Raha20 ، Neda0077 ، SilentCity ، ..MiSs ZaHRa.. ، خانوم معلم ، Kimia.02 ، elena.r ، afrooz ، shabe mahtabi ، لاله.A
ملکه برفی
مدیر انجمن ايران رمان
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 64,297
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۳
اعتبار: 16495
سپاس ها 18454
سپاس شده 11359 بار در 6955 ارسال
ارتقاء: 112 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 15 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر پرکاربخش رمانمدال پست های مفیدمدال اخلاقمدال کاربر پرکار
حالت: هيچکدام
ارسال: #10
RE: رمان قرنطینه | کار گروهی از FrozeN ، ملکه برفی و ~ MoOn ~
سلااام ... باخت تیم والیبال تسلیت !glbaas
خب بریم سراغ رمان givaTongue

*****
[b]

به ساعتم نگاه کردم . 6:05 دقیقه را نشان میداد ... باید عصرانه آبان دخت را آماده میکردم [/b]

به سمت آشپرخانه رفتم و در همین حال به اطراف نگاه میکردم . در کمال تعجب هیچکدام از خدمه در سالن نبود ....
شانه هایم را بالا انداختم و در دلم گفتم : بیخیال به من چه
و دوباره به راه افتادم
- مها رو میگی ؟!
با شنیدن اسمم که با صدایی آرام از زبان شخص مونثی گفته شد کنجکاو شدم ... هر چه به آشپزخانه نزدیکتر میشدم صداها هم بلند تر می شد ... کنار در آشپزخانه ایستادم ...
عده ای از خدمه دور میز انتهای آشپزخانه دور هم جمع بودند و چون به آن جایی که من ایستاده بودم دید نداشت من راه ندیدند ولی من به راحتی صدایشان را میشنیدم .
یکی از خدمه گفت :
- آره دیگه ... دیدین دختره چجوری نگاهش میکرد ؟؟؟ انگار همدیگه رو میشناختن!
توران خانم - یعنی میخوای بگی مها هم این کاره ست ؟؟؟
مهین خانم خدمتکاری که بی دلیل از من بدش می آمد گفت :
- نمیدونم والا ... ازش که بعید نیست قیافشو مظلوم میکنه ولی پشت این چهره ی معصوم و مظلوم یه دختر هرزه رو پنهان میکنه ! خدایا بزرگیتو شکر میبینی بنده هاتو
عفت خانم محکم گفت :
- ولی ما مطمئن نیستیم ... نمیتونیم همینجوری قضاوت کنیم مهین !
مهین - اصلا به من چه ! از ما گفتن بود ... این خط این نشون ، این دختره آدم درستی نیست ! حالا خود دانید !
عفت خانم - خیلی خب دیگه کافیه ! نمیخوام دیگه در مورد این مسئله حرفی زده بشه ! الان مها میاد نمیخوام از این حرفها کوچکترین چیزی بدونه ! یالا برگردین سرکارتون ... زود باشین !
اشک بی اراده در چشمانم حـ ـلقه زده بود و بعضی از جنس سنگ گلویم را می فشرد . دستانم مشت شده بود شاید از خشم و شاید هم از درد !
با پشت دستم اشک چشم هایم را پاک کردم و سعی در فرو فرستادن بغضم داشتم !
باید از خودم دفاع می کردم ! من لال نبودم و باید حرف میزدم ! باید حرف میزدم تا کسی حتی جرات نکند در مورد من این فکر هارا در سر بپروراند و به راحتی به زبان بیاورد
با اینکه قلـ ـبم شکسته بود اما هر لحظه خشمم بیشتر و بیشتر میشد !
وارد آشپزخانه شدم . نگاه ها به سمتم جلب شد اول نگاهی عادی و گذرا به من انداختند و به کارشان مشغول شدند و بعد انگار که چیزی یادشان آمده باشد بهت زده و با تعجب نگاهم میکردند که البته نگاه بعضی ها مثل مهین خانم همراه با کمی ترس بود !


دست از تجزیه تحلیل برداشته و به خودم مسلط شدم
در حالی که چشمانم را ریز کرده بودم و انگشتم را تهدید وار به سمتِ مهین خانم گرفته بودم پیش رفتم و با صدایی که از فریاد کم نداشت گفتم :
- بزرگتری احترامت واجبه ولی بهت اجازه نمیدم در موردم اینجوری حرف بزنی ... تو ... آره تو مهین خانم ، بگو از من چی دیدی که به خودت جرات دادی این حرفا رو بزنی ؟؟؟ از من بدت میاد که بیاد . ولی حق نداری اینجوری حرف بزنی ... حق نداری ... حق نداری ...
- اینجا چه خبره ؟؟؟
به سمت صدا برگشتم . آبان دخت طبق معمول با نگاه سرد و بی تفاوتش به من خیره بود و در کنارش میلاد ، بی تفاوت ولی با کمی کنجکاوی نگاهم میکرد !


به آبان دخت نگاه کوتاهی کردم و با یک ببخشید از کنار آبان دخت رد شدم و قصد ترک آشپزخانه را داشتم که با صدای محکم آبان دخت میخکوب شدم
- وایسا .
رو به عفت ادامه داد :
- عصرونه رو آماده کن بیار اتاقم ...
بدون نگاه به من به راه افتاد و در میان راه ایستاد ... انگار منتظر من بود .


همراه با پوزخندی به سمتم برگشت و گفت :
-پس چرا نمیای ؟؟؟
- من که گویی خشک شده بودم با حرفش به خودم آمدم و به راه افتادم .
***

مرسی از اینکه با نقد کردن بهمون کمک میکنید mara


(آخرین ویرایش در این ارسال: ۸-۴-۹۴ ۰۴:۳۷ عصر، توسط ملکه برفی.)
۸-۴-۹۴ ۱۲:۵۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، yasaman2001 ، €ستايش€ ، لیلی ، .ShahrzaD. ، ◀ M i s a N ▶ ، mahtab888871 ، ~ MoOn ~ ، ShaYa ، فرميسك ، ♥♥Niloofar♥♥ ، admin ، Raha20 ، آرسام راد ، Neda0077 ، SilentCity ، خانوم معلم ، Kimia.02 ، elena.r ، atiyeh82 ، afrooz ، shabe mahtabi ، مهندس منصوری ، لاله.A
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دانلود رمان سربازی مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele sadaf 1 1,790 ۱۱-۱۱-۹۵ ۰۸:۳۵ عصر
آخرین ارسال: masomeh asadi
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 3,590 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۴:۳۶ عصر
آخرین ارسال: morgana
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 2,954 ۹-۸-۹۵ ۰۴:۵۷ عصر
آخرین ارسال: .AtenA.
  رمان سفر به دیار عشق ماه کوچولو 550 25,721 ۶-۴-۹۵ ۰۳:۲۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 1,705 ۱۴-۳-۹۵ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi farimahyousefi 13 1,000 ۳-۳-۹۵ ۰۹:۲۱ صبح
آخرین ارسال: farimahyousefi
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 2,700 ۲۷-۱۰-۹۴ ۱۲:۲۶ عصر
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 685 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۹:۳۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 3,547 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۷:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mahsa.b
  رمان گل حسرت | لیلی تکلیمی کاربر انجمن ایران رمان لیلی تکلیمی 12 718 ۲۵-۱۰-۹۴ ۰۵:۲۰ عصر
آخرین ارسال: لیلی تکلیمی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
224 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۰-۲-۹۵, ۰۷:۴۵ عصر)، لیلی (۱-۵-۹۴, ۱۱:۰۶ عصر)، sadaf (۲۳-۹-۹۴, ۰۶:۵۰ عصر)، varesh (۲۱-۴-۹۴, ۰۴:۲۲ عصر)، ~mahdis~ (۲۹-۵-۹۴, ۰۴:۲۹ عصر)، مهندس منصوری (۱-۶-۹۴, ۰۶:۵۸ عصر)، hasti.cruel (۱۴-۵-۹۴, ۱۰:۴۷ عصر)، v.a.y (۲۴-۵-۹۴, ۱۰:۴۹ عصر)، .ستایش. (۱-۶-۹۴, ۰۳:۵۶ عصر)، *Zahra* (۲۱-۴-۹۴, ۱۰:۵۹ عصر)، R a n A (۱۵-۵-۹۴, ۰۲:۱۶ عصر)، ×دختر بهار× (۱۳-۵-۹۴, ۰۲:۳۸ عصر)، .M!!NoO. (۳۱-۴-۹۴, ۰۳:۱۱ عصر)، behe6t (۵-۵-۹۴, ۰۹:۰۷ عصر)، adonis (۱۳-۴-۹۴, ۰۱:۱۰ عصر)، yasaminsaba (۲۲-۴-۹۴, ۱۲:۲۵ صبح)، N!rvana (۶-۶-۹۴, ۱۰:۱۴ عصر)، yasaman nik (۲۳-۵-۹۴, ۰۳:۴۳ صبح)، ~ MoOn ~ (۱۷-۱۱-۹۴, ۰۷:۲۹ عصر)، Farshad (۲۳-۵-۹۴, ۰۲:۵۷ عصر)، mahmonir11 (۵-۶-۹۴, ۰۷:۱۲ عصر)، .ShahrzaD. (۱۶-۹-۹۴, ۱۰:۰۵ عصر)، arian* (۱۸-۵-۹۴, ۱۲:۱۸ صبح)، ملکه برفی (۱۸-۱-۹۶, ۰۲:۳۰ عصر)، Rain (۲۷-۹-۹۴, ۰۸:۱۳ صبح)، سفیدبرفی (۲۵-۵-۹۴, ۱۲:۰۸ صبح)، vajiheh (۲۳-۵-۹۴, ۰۸:۰۰ عصر)، kosar (۷-۴-۹۴, ۰۲:۳۸ عصر)، yasaman2001 (۲۵-۵-۹۴, ۱۱:۴۴ عصر)، مه زاد (۲۲-۴-۹۴, ۰۹:۰۶ عصر)، Elien (۵-۴-۹۴, ۰۴:۴۴ عصر)، mamalii 121 (۱۳-۵-۹۴, ۱۱:۲۱ صبح)، elena.r (۲۹-۵-۹۴, ۱۲:۵۵ صبح)، hadis hpf (۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۰۳ صبح)، نويد (۲۲-۴-۹۴, ۰۸:۱۷ عصر)، n@st@r@n (۲۴-۴-۹۴, ۰۱:۲۳ صبح)، nika_beny (۱۲-۵-۹۴, ۰۲:۳۹ عصر)، سوگل بنی (۲۰-۴-۹۴, ۱۱:۱۹ عصر)، شیرین فرهمندپور (۱۹-۶-۹۴, ۰۸:۳۱ صبح)، masch (۲۹-۴-۹۴, ۰۶:۳۹ عصر)، ♥♥Niloofar♥♥ (۶-۵-۹۴, ۱۱:۰۸ عصر)، خانوم معلم (۲۵-۵-۹۴, ۱۰:۲۷ عصر)، FaAEzZe (۱۹-۹-۹۴, ۰۱:۲۸ عصر)، .مليكا. (۲۵-۵-۹۴, ۰۵:۴۶ عصر)، SilentCity (۱۹-۵-۹۴, ۰۷:۴۱ عصر)، ShaYa (۲۱-۶-۹۴, ۰۱:۲۸ صبح)، فرميسك (۲۶-۵-۹۴, ۱۲:۲۸ صبح)، fatemeh80 (۷-۷-۹۴, ۰۷:۰۱ عصر)، تورنادو (۱۵-۴-۹۴, ۱۱:۳۵ عصر)، elmer2014 (۲-۶-۹۴, ۰۷:۰۲ صبح)، farnoosh-79 (۲۰-۵-۹۴, ۱۱:۵۰ صبح)، • Niha • (۲۷-۶-۹۴, ۰۴:۵۳ صبح)، ◀ M i s a N ▶ (۳-۷-۹۴, ۰۹:۲۹ عصر)، s@mir@ (۲-۶-۹۴, ۰۵:۰۴ عصر)، mehrmah (۲۸-۶-۹۴, ۰۷:۰۴ صبح)، ****Dayan**** (۱۷-۶-۹۴, ۰۱:۰۵ صبح)، azin3 (۱۷-۵-۹۴, ۰۹:۲۱ عصر)، arosak (۲-۵-۹۴, ۰۴:۲۰ صبح)، mercede (۲۵-۵-۹۴, ۰۶:۱۰ عصر)، aseman96 (۱۹-۴-۹۴, ۰۵:۵۷ عصر)، زری خانم (۱۶-۴-۹۴, ۰۲:۱۹ صبح)، Sonila (۱-۷-۹۴, ۰۸:۳۲ عصر)، "MJ" (۱۱-۶-۹۴, ۰۸:۲۵ صبح)، avaaa (۹-۵-۹۴, ۰۶:۱۱ عصر)، ghazaleh (۱۳-۴-۹۴, ۰۹:۱۶ صبح)، monir maniyan (۳۰-۴-۹۴, ۰۵:۱۷ عصر)، rahapm (۲۶-۶-۹۴, ۱۲:۴۰ صبح)، ترلان (۲۶-۴-۹۴, ۱۰:۱۸ عصر)، مادام (۱۱-۴-۹۴, ۰۵:۰۶ صبح)، نیاز (۲۵-۵-۹۴, ۱۱:۳۴ عصر)، Mahsa79 (۱۰-۵-۹۴, ۰۷:۴۸ صبح)، Nena (۱۱-۴-۹۴, ۰۱:۴۴ عصر)، sorena-taha (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۱ عصر)، zahra sh (۷-۵-۹۴, ۰۲:۴۷ صبح)، raha22 (۲۵-۵-۹۴, ۰۵:۵۲ عصر)، شیوااااااا (۲۳-۴-۹۴, ۱۰:۳۲ عصر)، Neda0077 (۱۳-۴-۹۴, ۱۲:۲۹ صبح)، فريبا خانم (۴-۴-۹۴, ۱۱:۴۰ عصر)، elham zelzele (۲۶-۵-۹۴, ۱۱:۴۶ صبح)، forough (۲۶-۴-۹۴, ۱۲:۱۵ صبح)، mahtab888871 (۲۹-۵-۹۴, ۱۱:۳۲ عصر)، ♢Toktam♢ (۱-۵-۹۴, ۰۲:۱۲ صبح)، bafrin (۷-۴-۹۴, ۱۱:۱۶ صبح)، الهه ی شب (۵-۵-۹۴, ۱۱:۰۴ صبح)، roksana aaa (۲۳-۵-۹۴, ۰۶:۴۸ عصر)، raha..79 (۷-۵-۹۴, ۱۲:۱۴ صبح)، €ستايش€ (۲۶-۴-۹۴, ۰۵:۱۳ عصر)، _Helia (۱۷-۵-۹۴, ۱۲:۴۶ عصر)، TNTgirl (۱۶-۴-۹۴, ۰۵:۰۵ صبح)، alitabriz (۷-۴-۹۴, ۱۱:۰۹ عصر)، سرنای را (۵-۴-۹۴, ۰۸:۵۲ عصر)، ali akbar (۵-۵-۹۴, ۰۲:۳۸ عصر)، heliia (۲۴-۵-۹۴, ۰۳:۴۵ عصر)، Kimia.02 (۳۰-۴-۹۴, ۰۹:۵۴ عصر)، parbaneh (۲۲-۵-۹۴, ۰۸:۲۰ عصر)، م.اسلامی (۱۳-۴-۹۴, ۰۴:۴۲ عصر)، عسلک(s.g) (۶-۵-۹۴, ۰۹:۲۱ عصر)، ماه کوچولو (۱-۵-۹۴, ۰۲:۰۲ عصر)، eris (۲۵-۵-۹۴, ۰۶:۰۳ عصر)، nobody (۲۲-۵-۹۴, ۰۸:۰۱ صبح)، Mehrad hidden (۱۵-۴-۹۴, ۰۶:۳۴ عصر)، Eli_ta (۱۴-۴-۹۴, ۰۲:۲۶ عصر)، آرسام راد (۱۲-۴-۹۴, ۰۵:۳۳ عصر)، روناک (۱۱-۴-۹۴, ۱۲:۰۹ عصر)، ..MiSs ZaHRa.. (۲۱-۴-۹۴, ۰۱:۴۷ صبح)، ❀ღÅℤⅈℕღ❀ (۱۶-۴-۹۴, ۰۱:۰۰ عصر)، elaheh.p (۶-۴-۹۴, ۰۱:۲۶ صبح)، آشوب (۲-۵-۹۴, ۰۴:۵۴ عصر)، kiana-joon (۲۱-۴-۹۴, ۱۰:۳۱ صبح)، BLINDEAD (۱۸-۴-۹۴, ۰۱:۲۵ عصر)، ıċє ɢıяʟ (۱۰-۴-۹۴, ۰۹:۳۷ عصر)، Elnaz23 (۱۲-۴-۹۴, ۰۲:۳۱ صبح)، asali_74 (۷-۴-۹۴, ۰۲:۳۵ عصر)، آرشام اميري (۷-۴-۹۴, ۱۰:۲۱ عصر)، fatemeh1387 (۱۶-۴-۹۴, ۱۲:۵۸ صبح)، parisana (۱۷-۴-۹۴, ۰۵:۳۴ عصر)، mari2 (۱۲-۵-۹۴, ۱۰:۱۹ عصر)، Raha20 (۵-۶-۹۴, ۱۱:۰۶ عصر)، مهسا1993 (۱۲-۴-۹۴, ۰۵:۵۴ عصر)، میثم رحمتی (۱۹-۴-۹۴, ۰۳:۱۲ عصر)، hannaneh (۲۶-۵-۹۴, ۰۳:۰۷ عصر)، فقط خدا (۱۱-۷-۹۴, ۰۴:۰۰ عصر)، Coral (۲-۸-۹۴, ۰۶:۱۲ عصر)، ترنم عاشق (۱۲-۶-۹۴, ۱۱:۱۴ عصر)، azadehs330 (۳۰-۶-۹۴, ۰۶:۴۷ عصر)، لادن (۲۰-۴-۹۴, ۰۵:۲۴ عصر)، رادوین (۱۸-۵-۹۴, ۰۸:۴۲ عصر)، مارکیز (۲۵-۵-۹۴, ۱۲:۲۹ عصر)، moon (۲۳-۴-۹۴, ۰۸:۰۰ صبح)، deli67 (۱۲-۵-۹۴, ۰۷:۱۱ عصر)، PoOia.aBsolute (۲۵-۴-۹۴, ۰۴:۲۸ عصر)، sweetlove (۲۵-۴-۹۴, ۰۳:۲۶ عصر)، f-samiee-g (۱۴-۵-۹۴, ۱۲:۴۰ عصر)، زرنگار (۱۰-۷-۹۴, ۱۲:۴۹ صبح)، lovely (۱۳-۵-۹۴, ۰۱:۳۲ عصر)، maryam.h (۳۰-۴-۹۴, ۰۲:۵۹ عصر)، Armina11 (۳-۶-۹۴, ۰۹:۱۸ صبح)، سالويا (۲۹-۴-۹۴, ۱۲:۲۵ صبح)، *manoosh* (۲۸-۵-۹۴, ۰۸:۰۱ عصر)، ناازي (۱۰-۵-۹۴, ۱۱:۴۱ عصر)، fati.ghm (۳۱-۴-۹۴, ۱۰:۲۷ عصر)، parand (۴-۵-۹۴, ۰۲:۳۴ عصر)، MaryaM_sh (۲۵-۸-۹۴, ۰۱:۲۸ صبح)، elsa6 (۲-۵-۹۴, ۰۷:۰۲ عصر)، *گیسو* (۶-۵-۹۴, ۱۱:۲۰ عصر)، رهـا (۱۲-۶-۹۴, ۰۲:۴۹ عصر)، Girl\'s Day (۱-۶-۹۴, ۰۱:۰۶ صبح)، laya1998 (۳۱-۶-۹۴, ۰۷:۳۳ عصر)، Reyhaneh.Z (۸-۵-۹۴, ۱۲:۳۸ عصر)، white lion (۱۴-۵-۹۴, ۱۰:۲۶ عصر)، atiyeh82 (۸-۵-۹۴, ۰۴:۰۷ عصر)، afrooz (۲۵-۵-۹۴, ۰۶:۴۸ عصر)، ReyhooN22 (۱۷-۵-۹۴, ۰۵:۱۷ عصر)، fatemeh ghasemi (۱۵-۵-۹۴, ۱۲:۰۶ صبح)، farnoosh17 (۸-۹-۹۴, ۱۱:۳۲ عصر)، samara77 (۱۸-۵-۹۴, ۱۲:۵۸ صبح)، mohi99 (۱۰-۶-۹۴, ۱۰:۱۸ عصر)، N.FARZANEH (۴-۶-۹۴, ۰۱:۰۸ صبح)، 2fan2314 (۲۰-۵-۹۴, ۱۲:۵۸ عصر)، .:Mahdis (۱۷-۵-۹۴, ۰۴:۴۷ عصر)، آسیه (۱۶-۵-۹۴, ۰۲:۲۹ عصر)، ببار بارون (۱۵-۵-۹۴, ۱۰:۴۷ عصر)، shabe mahtabi (۱۸-۵-۹۴, ۰۲:۳۱ عصر)، r@h@ (۱۵-۶-۹۴, ۱۲:۲۲ عصر)، اریکا (۹-۶-۹۴, ۰۲:۳۶ عصر)، azarmidokht (۱۸-۵-۹۴, ۰۶:۴۳ عصر)، T a R a N e (۱۸-۶-۹۴, ۰۶:۲۰ عصر)، shirinhi (۲۲-۵-۹۴, ۱۰:۱۵ صبح)، morgana (۲۰-۵-۹۴, ۰۴:۵۵ عصر)، ツ ηarsis ℓavani (۲۵-۵-۹۴, ۱۱:۳۶ عصر)، arnika (۲۳-۵-۹۴, ۰۴:۰۸ عصر)، خانم طلا (۲۵-۵-۹۴, ۰۱:۱۴ عصر)، snow white (۳۰-۶-۹۴, ۰۸:۴۵ صبح)، مرگگگگگگگگگ (۲۴-۵-۹۴, ۰۲:۰۰ عصر)، iilnaz (۲۱-۶-۹۴, ۱۱:۳۹ صبح)، zahraa (۲۵-۵-۹۴, ۰۳:۳۸ صبح)، Scαяєcяσω × (۲۶-۵-۹۴, ۱۲:۵۴ صبح)، مرضیه 3 (۲۵-۵-۹۴, ۰۱:۵۶ عصر)، Benitatajalli (۲۰-۶-۹۴, ۰۲:۲۸ صبح)، بانوی اتش (۲۷-۶-۹۴, ۰۶:۲۰ عصر)، avaa (۱-۶-۹۴, ۱۱:۲۵ عصر)، dokhtarehava (۲۴-۶-۹۴, ۱۱:۱۵ عصر)، asal-661 (۲-۹-۹۴, ۰۸:۲۸ عصر)، mehrnoosh gh (۱۶-۶-۹۴, ۱۱:۵۳ عصر)، نسرينی (۹-۶-۹۴, ۰۷:۱۱ عصر)، hassan zamani (۱۱-۶-۹۴, ۰۱:۴۵ صبح)، hajieh (۱۲-۶-۹۴, ۱۲:۱۳ عصر)، nza3380 (۲۸-۶-۹۴, ۰۸:۲۰ عصر)، lilium377 (۲۷-۶-۹۴, ۰۶:۲۵ عصر)، yas25 (۲۴-۶-۹۴, ۰۹:۳۱ عصر)، queen day (۱۴-۹-۹۴, ۰۶:۲۸ عصر)، لاله.A (۲-۷-۹۴, ۰۲:۰۵ صبح)، b.bsi (۳۱-۶-۹۴, ۰۹:۵۱ صبح)، fatemeh . R (۲۸-۴-۹۵, ۰۴:۱۹ عصر)، Telesto (۲۲-۷-۹۴, ۰۶:۴۸ عصر)، *hasti* (۱۰-۷-۹۴, ۰۷:۰۳ عصر)، #*Ralya*# (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۲ صبح)، دریا22 (۲۱-۷-۹۴, ۱۲:۵۲ عصر)، بهار۲۳ (۲۲-۸-۹۴, ۰۱:۲۲ صبح)، مرضیه ۷۵ (۱۲-۸-۹۴, ۱۰:۵۵ عصر)، سارا 71 (۳۰-۸-۹۴, ۰۲:۳۸ صبح)، امیراحسان (۴-۸-۹۵, ۰۳:۲۰ عصر)، نام کاربریmehri (۳۰-۸-۹۴, ۰۲:۱۲ عصر)، shadon (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۳ عصر)، فری دات کام (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۷ صبح)، hamta (۵-۹-۹۴, ۰۱:۰۶ صبح)، Narges_92 (۱۷-۹-۹۴, ۱۲:۰۹ عصر)، ayda_ayda (۲-۹-۹۴, ۰۷:۵۴ عصر)، Iootoos13 (۲۱-۹-۹۴, ۱۱:۳۲ صبح)، s.ebadi (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۶:۳۱ عصر)، Ginnyginny (۵-۲-۹۶, ۱۰:۲۶ صبح)، lamborgini (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۷:۲۵ عصر)، maryam.yz (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۲:۰۰ صبح)، روبى (۱۸-۱۱-۹۴, ۰۳:۱۲ عصر)، مریم74 (۱۵-۱-۹۶, ۰۸:۲۸ عصر)، bina (۲-۱۱-۹۵, ۰۵:۰۴ صبح)، AsαNα (۱۸-۱-۹۶, ۰۲:۳۰ عصر)، دخترعلی (۱۲-۱-۹۶, ۰۲:۰۴ عصر)، fateme.A (۲۵-۹-۹۵, ۰۸:۲۷ عصر)، ایلیا۹۲ (۶-۸-۹۵, ۰۲:۳۹ صبح)، .AtenA. (۱۹-۹-۹۵, ۰۵:۳۸ صبح)، fat9m9h .m (۵-۹-۹۵, ۰۴:۱۶ عصر)، tanhaie (۴-۱۰-۹۵, ۰۲:۰۱ صبح)، یاس امینالدوله (۳-۱-۹۶, ۰۲:۱۰ صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards