مسابقات انجمن ايران رمان


نظرسنجی: كدام شخصيت رو در رمان سربازي مختلط دوست داريد؟
این نظرسنجی بسته شده است.
يوسف 14.29% 4 14.29%
هانا 50.00% 14 50.00%
اوا 3.57% 1 3.57%
اشكان 21.43% 6 21.43%
شيما 7.14% 2 7.14%
فريد 0% 0 0%
نازلي 0% 0 0%
ايمان 3.57% 1 3.57%
حنانه 0% 0 0%
مليكا 0% 0 0%
در کل 28 رأی 100%
*شما به این گزینه‌ی رأی داده‌اید. [نمایش نتایج]


رمان سربازي مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele
زمان کنونی: ۱۰-۲-۹۶, ۱۱:۲۸ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: elham zelzele
آخرین ارسال: ملکه برفی
پاسخ: 138
بازدید: 32949

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 12 رأی - میانگین امتیازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سربازي مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele
نویسنده پیام
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #1
رمان سربازي مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele
[تصویر:  2545345.png]

ممنون از frozen جون بابته جلد زيباشونmara


سلام به همه كاربران ايران رمانxcvk
من( elham zelzele )و ( roksana aaa )و ( kosar )در مسابقه رمان نويسي شركت نموديم

اسم رمان: سربازي مختلط

نويسندگان: elham zelzele ** roksana aaa** kosar
ژانر: طنز * عاشقانه * اجتماعي * كل كلي

شخصيتهاي رمان: يوسف * هانا * اشكان * ايمان * فريد * اوا * حنانه * شيما * نازلي * مليكا

خلاصه رمان:

و رویای ما به حقیقت پیوست، قلبـ ـهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد
به تو رسیدم در اوج آسمان عشق
این بود قصه ی من و تو و سرنوشت
تو آمدی و دنیا مال من شد
همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد
تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد
باور نداشتم مال من شده ای
لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای
عشق معجزه نیست، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است
به پاکی عشق، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را


مقدمه

پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا ....

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۰-۵-۹۴ ۰۴:۱۱ عصر، توسط elham zelzele.)
۱-۴-۹۴ ۰۲:۱۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، hadis hpf ، ****Dayan**** ، sadaf ، s@mir@ ، roksana aaa ، admin ، لیلی ، نیاز ، ~ MoOn ~ ، €ستايش€ ، مهرگان ، n@st@r@n ، elena.r ، raha22 ، مینااا ، ◀ M i s a N ▶ ، nanaz ، nabze_t ، arash20 ، v.a.y ، .ShahrzaD. ، hasti.cruel ، ♥♥Niloofar♥♥ ، kiana-joon ، PedraM ، Kimia.02 ، Afsaneh ، reihoon ، kosar ، محمد رضا ، deli67 ، پرســـا123 ، ترساا ، atiyeh82 ، nobody ، morgana ، ツ ηarsis ℓavani ، Scαяєcяσω × ، parysa7 ، OopSs
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #2
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele

(( يوسف ))


ناصري- بچه ها ساكت اين سوال رو يادداشت كنيد( اگر احتمال تولد دختري با گروه خوني A
1.4 باشد والدين او نميتوانند ...... باشد) هركس اين سوال رو درست جواب بده تو امتحانات اخر سال يه نمره بهش ميدم


همه بچه ها سريع يادداشت كردند ولي من اصلا حال و حوصله اين مسخره بازيارو نداشتم هميشه اشكان بهم ميگفت تو واسه چي مياي مدرسه؟منم فقط بهش ميخنديدم واقعا جواب سوالشو نميدونستم .

اشكان- يارو كجا سير ميكني؟

-مفتشي فضول خان؟

اشكان- حال و حوصله نداري؟

-نه مگه تو داري؟

اشكان- نه بيا بعد از كلاس بزنيم بيرون

-كجا بريم؟

اشكان- تو به اونجاش كاري نداشته باش

ايمان سرشو اورد جلو ميونه من و اشكان

ايمان- چي ميگيد شما دوتا امازوني؟

-ميخواستيم بفهميم فضولمون كيه كه به لطف خدا فهميديم

ايمان با مرموزي چشاشو ريز كرد

ايمان- من كه ميدونم داشتين نقشه ميكشيديد منم هستم

اشكان- ميخوايم بعد كلاس بزنيم بيرون مياي؟

ايمان- اره من پايم

ناصري نگاهش به ما افتاد فكر كنم منتظر بود مارو حرف زنان ببينه

ناصري- چيه سه تفگدار ريختين روهم؟

ايمان كه تا اونموقع سرش بين منو اشكان بود با سختي كشيد كنار با لحن معصومانه اي گفت: مارو ببخشين همش تقصير اين يوسف بود

وا بيچاره من چشم غره اي به ايمان رفتم كه با خنده سرشو كشيد عقب

ناصري- بايد حدس ميزدم دوباره اين كله پوك شر وع كرده( اخم هاشو توهم كشيد) خب كي جواب اين سوال رو بدست اورد؟

حميد بچه درس خون كلاسمون بود هميشه ازش بدم ميومد الانش ديگه بدتر كلاً از بچه هاي درس خون خوشم نمياد قدشم خيلي بلنده تقريبا ديگه داره به سقف ميخوره مثل هميشه با غرور از روي صندلي بلند شد

حميد- اقا اجازه من ميتونم بيام؟

ميخواستم يه حالي ازش بگيرم پسره لوس

-حميد جون اون بالا اب و هوا امروز چطوريه؟ اخه ميخوام برم گردش

مثل هميشه اشكان همراهيم كرد

اشكان- حميد جون چيكار كردي قدت بلند شده رمز موفقيتت چيه؟

يهو همه زدن زير خنده اهان دلم خنك شد پسره لوس اخماشو كشيد توهم معلوم بود خيلي تونسته خودشو كنترل كنه اگه كسي نبود ميزد تيكه پارم ميكرد

ناصري- هردوتون بيرون دوباره نظم كلاسو بهم زدين

نگاهمو تو كلاس چرخوندم فريد با ترسي آشكار نگاهم ميكرد ليخندي بهش زدم تا مطمئنش كنم اشكان دستشو گذاشت روي شونم بعد طوري كه استاد بشنوه

-بريم داداش اينجا جاي ما نيست

ناصري- نه اينجا نه جاي ديگه

با اشكان هردو به طرف در رفتيم كه ايمان بلند شد

-ببخشيد ميتونم منم برم؟

ناصري پوزخندي زدو با لحن تمسخر گفت

--از شما كه انتظاري نميره سه كله پوك هميشه بايد باهم باشن

بعد شروع كردن درس دادن هرسه زديم بيرون به طرف ابخوري رفتيم

-بچه ها يكي بره اين فريد و بِكشه بيرون داره ميره رو اعصابم

اشكان- ولش بابا حال خودمونو عشقه

-ميخوايم بريم بايد اونو هم ببريم

ايمان- عاغا ما رفتيم خيال تخـ ـت

-برو ببينم چيكار ميكني

بعد از رفتن ايمان اشكان نگاهشو بهم دوخت

-چيه؟عاشق شدي اينطور نگاه ميكني؟

-اَه اَه حالمو بهم زدي كي مياد عاشقه تو بشه؟

-پس چي؟

-كجا بر يم؟

-يه جاي خوب

-اونوقت اين جاي خوب كجاست؟

بايد يه جايي بدونه هر غصه اي در نظر ميگرفتم

-اهان ميريم دور دور

با گفتن كلمه دور دور ايمان و فريد هم رسيدن

ايمان- عاغا من موافق

اشكان- مام همينطور

همه نگاهمون رو به فريد دوختيم فريد بيش از اندازه تر سو بود همه ما خوب ميشناختيمش منتظر بوديم تا بگه نه تا بريزيم سرش. نگاهشو به ما دوخت فكر كنم از نگاهمون حرف دلمون رو خوند

-باشه منم هستم

هرسه پريديم رو سرش ولي ايندفعه به خاطر اينكه قبول كرده بود بعد اروم از در مدرسه خارج شديم

ايمان- خب چطوري ماشين بيار يم؟

اشكان- اينكه كاري نداره راهش پيشِ يوسفِ

-من دريفش ميكنم

نگاهمو چرخوندم تو خيابون بلكه پيداش كنم تا يه ماشين جنسـ ـيس كوپه قرمز توجهمو جلب كرد

-بچه ها من رفتم

اشكان- مواظب خودت باش گير نكني

-نه حواسم هس

بعد رفتم سمته ماشين نگاهي به دور و ورم كردم بعد پشت به ماشين روبه بچه ها ايستادم دستمو تو جيبم كردم سنجاق سرِ مبينا دختر خالمو از توش دراوردم و چند بار چرخوندم تا اينكه صداي تيكي ازش دراومد روبه ماشين شدم دفعه اولم نبود به خاطر همين خيلي ديگه حرفه اي شده بودم روبه بچه ها كردم

-بياين جماعت علاف بازيدمش

همه با دو اومدن طرفم و سوار شدن ولي فريد همينطور مات نگاهمون داشت نگاهش روي ما و ماشين ميچرخيد ايمان رفت طرفش و به زور سوارش كرد ولي سوار شدن همانا و داد و بيداد كردناش همانا

-شما ماشين دزدي كردين؟ خجالت نميكشين؟ ميدونيد اگه صاحبش راضي نباشه چي سرتون مياد؟

همينطور با داد اين حرفاشو ميزد ولي از فريد كسي نبايد توقعي ميداشت اون هميشه بعد از هر خلافي اين قشقرقو راه مينداخت ولي بعد صداش رو مخم رژه مير فت

-ايمان اين راديو پيامو خفه كن

-بابا خفه نميشه

-فريد جان عزيزم اين كار ما خلاف نيست مطمئن باش

-اگه خلاف نيست پس چيه؟دزدي خلاف نيست؟

-نه. پس ديگه يا خفه ميشي يا خودم چنان خفت كنم كه ديگه شهلا جون يادت بره

فريد همينطور كه دادو بيدارد ميكرد يهو ساكت شد خندم گرفته بود شهلا دختره همسايشون بود فريد هر كاري ميكرد تا باهاش حرف بزنه چون به شدت كه نه ولي ازش خوشش ميومد

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۴۸ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط raha22 ، ملکه برفی ، sadaf ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، لیلی ، نیاز ، ~ MoOn ~ ، v.a.y ، maedeh ، Raha20 ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، Afsaneh ، reihoon ، kosar ، محمد رضا ، kiana-joon ، atiyeh82 ، MaryaM_sh ، nobody ، elena.r ، morgana ، parysa7 ، OopSs
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #3
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele

-اخيش خدا پدرو مادر شهلا جونو بيامرزه كه چنين دختري زاييده


بعد از ساكت شدن و سربه سر گذاشتنه فريد با سرعت پامو گذاشتم رو گاز و راه افتادم بعد از نيم ساعت دور دور خسته شدم نگاهي به ضبط ماشين انداختم خدايي خوب كيسي رو تور كردم ادم حال ميكرد توش بشينه صداي اهنگو زياد كردم اشكان و ايمان كه پايه ر قص بودن شروع كردن رقصيدن منم هي پايين تنه رو تكون ميدادم چون نميتونستم دستمو تكون بدم . پشته چراغ قرمز وايسادم چون عجيب ترافيك بود يه ماشين زرد قناري كنارم وايساد رانندش يه دختر جوون بود شاخكام بد ميجنبيد نگاه به دختره كردم ارايشش بد رو اعصابم بود داشت از سروصورتش ميچكيد گفتم يكم سربه سرش بذارم

-ببخشيد خانم؟

نگاهشو بهم كرد خودشو تو اينه ديد بعد دوباره با لبخند نگام كرد

-بفرماييد؟

-ببخشيد ميتونم بپرسم مـ ـستقيم از كدوم طرفه؟

با لبخند خيابون جلويي رو نشونم داد. بعد از چند ثانيه انگار تازه خوب جمله رو هضم كرده بود براق شد و با خشم نگاهم كرد و پاشو گذاشت رو گازو دِ برو كه رفتيم اشكان و ايمان و فريد كه فقظ بيننده بودن يهو زدن زير خنده

ايمان- بابا چيكارش داشتي؟

-رو مخم تاتي تاتي ميكرد عجيب

اشكان- از اين سوژه ها هيچوقت گيره من نمياد

-بايد بگردي پيدا كني عاق داداش

بعد از تموم شدن حرفامون چراغ سبز شد و راه افتادم

اشكان-بچه ها مردم از گشنگي بريم يه چيز بخوريم

ايمان- موافق

-چي بخوريم؟

اشكان- حالا بريم يه چيز ميخوريم

كنار يه نون فانتزي وايسادم هممون پياده شديم

توی نون فانتزی، چند تا دانشجو ترم بوقی بودن پنج شش نفری ( منم که خدایی عاشق اینام) یکی شون گفت: کیک یزدی بخریم.

-مگه اینا کیک یزدین؟

یکیشون گفت: پس چی؟ نیستن؟ اینجا نوشته.

- مگه کیک یزدی نخوردی؟

دختره ساده لوح: نه! چه جوریه؟

- درشت تر از ایناست، روش پودر پسته ست، زیرش شهد داره خیلی با اینا فرق میکنه اینا اسمش کیک فنجونیه( خدایی خواستم بگم مافین، گفتم میفهمه سر کارش گذاشتم)...

دختره رفته به دوستاش میگه: بچه ها اینا که کیک یزدی نیست، کیک فنجونیه... اونا هم میگن: آره خانم؟ (فروشنده هم بهم چپ چپ نگاه میکردا) خلاصه یکیشون گفت: آقا یه کیلو کیک فنجونی لطفا... منو میگی داشتم خفه میشدم از خنده، اشكان صدام کرد

- بیا ببینم داری با کی حرف میزنی؟

براش تعریف کردم دوتایی کلی به این ترم بوقیا خندیدیم.

ايمان- چه خبره؟

-عروسي قمره

اشكان- نميدوني چه سوژه اي بود خدايي

بعد اشكان نشست دوباره از اول براي ايمان تعريف كرد

-خب حالا چي بخوريم؟

ايمان- من يه شكلات تخـ ـته اي ميخوام

اشكان- منم همون شكلات

-فريد تو چي ميخوري؟

-من قهوه

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۴۹ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۴۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، sadaf ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، raha22 ، مینااا ، لیلی ، ~ MoOn ~ ، maedeh ، Raha20 ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، Afsaneh ، kosar ، kiana-joon ، nobody ، parysa7 ، OopSs
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #4
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele

-عزيزم كافي شاپ كه نيومديم يه نگاه به سردرش بكني ميفهمي اينجا قهوه كه ندار ن


اشكان- يوسف جان حرصي نشو منم اگه اين همه درس ميخوندمو فرمول تو كلم ميكردم مي هنگيدم

رفتم چهار تا شكلات تخـ ـت خريدم و گذاشتم جلوشون

اشكان- بچه ها سربازي رو ميخواين چيكار كنين؟

ايمان- اصلا حرفشو نزن حالم بد ميشه(بعد اشاره كرد به موهاش)عمرا اين موهامو كوتاه كنم

-ولي من چاره اي جز رفتن ندارم

فريد- چرا اونوقت؟

-چون كنكور نميدم و تنها چارم اينه كه برم سربازي چون بابا گيره سه پيچ داده

اشكان- اٌه اٌه ديگه نميتوني رو حرف سردار حرف بزني

-خودمم بهش فكر كردم

بابام بد گير بود چون بابام خودش سردار بود به خاطر همين منو مجبور كرده بود يا بايد تنها سربازي برم يا هم كنكور بدم هم سربازي برم منم كه از هيچ كدوم از اينا خوشم نمي اومد ولي مجبوري دومي رو قبول كردم. بعد از دوساعت حرفهاي چرت و پرت زدن راضي شديم ديگه بريم بچه ها رو هركدوم پياده كردم و خودم ساعت 4رسيدم

مامان- كجا بودي تا اينوقت؟

-دور دور

مامان- با چي اونوقت؟

-با بروبچ

مامان- منظورم با چي رفتين

-با پا

مامان ديگه كم اورده بود هميشه اول بحث رو شروع ميكرد بعد خودشم تموم ميكرد

-من نميدونم ولي بزار بابات بياد بهش ميگم

-به هركي خواستي بگو

رفتم درِ اتاقو باز كردم ولي از صحنه روبه روم شك زده شدم ولي كم كم عادي شدم ولي دوباره خشم تمام صورتمو گرفت و اين به صورت يه دادِ بلند نمايان شد

-يلــــــــــدااااا

بعد دويدم سمت اتاقش درو هل دادم ولي در از تو قفل شده بود عصباني بود هيچي جلودارم نبود اين اولين بارش نبود ولي هر دفعه بدترش ميكرد

-يلدا يا با زبون خوش درو باز ميكني يا ميشكنمش

يلدا- داداشي جون حرص نخور از خاستگارات كم ميشن ميموني رو دستمون

-يلدا فقط ميخوام دستم بهت برسه بلايي سرت ميارم ببينم از خاستگاراي من كم ميشه يا تو

مامان- دوباره چيه افتادين به جونه هم؟ خستم كردين دوتاييتون بسه

-مامان جان بجاي اينكه بشيني از اين حرفا بزني برو ببين چه به روز اتاقم اورده

مامان- مگه چيكار كرده حالا؟

بي توجه به مامان رو كردم به اتاق يلدا

-يلدا بياي بيرون خونت حلاله حلاله گفته باشم

بعد بي توجه به غرغراي مامان رفتم تو اتاق و درو بستم نگاه چرخوندم به اتاقم ولي بهتره بگم گاو دوني اتاقم پر پشم گوسفند بود رو تخـ ـتم رو كمدام رو زمين حتي تو كشو لباسام با حرص پشم هايي كه رو تخـ ـت بودو پس زدمو نشستم. يلدا يه سال ازمن بزرگتر بود ولي عقلش مثه بچه دوساله بود هميشه سربه سر هم ميذاشتيم با اينكه بزرگتر از من بود ولي تو هر بحثي من كوتاه ميومدم و سعي ميكردم زياده روي نكنم چون يلدا خيلي ضعيف تر از من بود از خودم بيشتر دوسش دارم ولي بعضي وقتا اينقدرحرصم ميده كنترلم دست خودم نميمونه مثله الان. رو تخـ ـت دراز كشيدم تا چشمامو بستم يه چيزي نيمه رفت تو دهنم با وحشت چشم باز كردم يه پر از گوسفند بود با حرص پسش زدم تو دلم شروع كردم فحش دادن به يلدا ولي تا نيمه حرفام چشمام گرم شد. از سروصدايي كه بيرون ميومد چشمامو باز كردم نگاه به ساعت كردم دوساعت خوابيده بودم بلند شدم يه ابي به دستو صورتم زدم رفتم بيرون

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۱ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، sadaf ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، raha22 ، لیلی ، مینااا ، maedeh ، Raha20 ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، Afsaneh ، kosar ، kiana-joon ، nobody ، morgana ، parysa7 ، OopSs
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #5
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele

-ببين خونواده اصل و نسب دارين پسر رو ديدم خيلي اقا متين ديگه چي ميخواي؟


-بابا جون من نميخوام الان ازدواج كنم چرا هيچكدوم نميفهمين؟

-يلدا با بابات درست حرف بزن

-ببخشيد بابا ولي من مگه چندسالمه ؟ حالا تازه رفتم دانشگاه

-دخترم چه ربطي دار ه؟ اگه ميخواي درستو بخوني خب برو خونه شوهر بخون چه اشكالي داره؟

-اشكالش اينجاست كه اگه برم خونه شوهر ديگه حواسم پي درس نيست

-همين كه گفتم فردا شب ميان باهم حرفاتونو بزنين اگه ديدين به درد هم نميخورين بعد بگو نه باشه؟

-بابا من هي ميگم نره شما ميگي بدوش؟

-همين كه گفتم وسلام

ديگه پنهون موندنو جايز ندونستم رفتم بلند سلام كردم

-سلام پسر شاخ شمشادم وقت خواب

خواستم جواب بابا رو بدم كه يلدا سريع از كنارم گذشت هروقت يلدا خاستگار داشت خونه ما ميدون جنگ ميشد اين رگباري ميزد يكي ديگه به توپ ميبست خلاصه زندگي اينطوريه ديگه رفتم كنار بابا رو

مبل نشستم

-خب ببينم درسا چطور پيش ميره؟

-عالي بهتر از اين نميشه (تو دلم ميگفتم اره جونه اون عمه خانم اشرت وقتي كارنامه دادن ميفهمن)

-خب بابا رو حرفم فكر كردي؟

-چه حرفي؟

-اينقدر زود يادت رفت؟سربازي رو ميگم ديگه

-اهان اونو ؟اره

-خب نتيجه

-راهه سومي هم هست؟

يهو بابا براق شد با عصبانيت كه تو صداش بود براي اولين بار ترسيدم

-يعني چي؟ ميخواي ابروي چندين و چندساله منو ببري؟نميگن باباش سر دار بود خودش سربازي نرفت؟

-باشه بابا جان من براق نشو ترسناك ميشه شب خواب بد ميبينم اونوقت خدايي نكرده شب ادراري ميگيرم

بابا يهو زد زير خنده

-بگم خدا چيكارت نكنه پسر كه تو بدترين حالت ممكن هم ادمو ميخندوني

-دستتون در دنكنه يعني منظورتون دلقك بود ديگه؟

-نه پسرم

-بابا نميشه معافي بگيرم؟

دوباره بابا جدي شد. اه دوباره گند زدم

-نخير شما ميري سربازي همين كه گفتم. اون از خواهرت كه مرغش يه پا داره اينم از تو ديگه دارم پير ميشم از دستتون

بعد سريع از روي مبل بلند شدو به طرف اشپزخونه رفت منم وقتو مناسب ديدم براي رفتن پيشه يلدا صداي گريه اش از پشته در واضح بود در زدم

-بيا تو

درو باز كردم

-اجازه هست بانو

-يوسف حوصلتو ندارم مسخره بازي درنيار

درو پشت سرم بستم كنارش روي صندلي نشستم دستموگذاشتم زير چونش وسرشو بلندكردم اشكاش مثل ابشار روي صورتش جاري شده بود

-اين اشكا واسه چيه خانم؟

-هيچي

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۲ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، sadaf ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، raha22 ، لیلی ، maedeh ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، kosar ، kiana-joon ، پرســـا123 ، nobody ، morgana ، parysa7 ، OopSs
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #6
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele

-اگه واسه هيچيه پس ديگه گريه نكن


-نميتونم دلم گرفته

-واسه خاستگارا يا واسه چيزه ديگه؟

-نه واسه خاستگارا نيست يه چيز ديگس

-خبريه؟

با بهت سرشو به طرفم برگردوند

-منظورت چيه؟

-ميگم پاي يه شالاتان درميونه؟

يهو براق شد خيز برداشت طرفم كه جا خالي دادم با خنده

-ببين هنوز نيومده چطور دست رو برادرش بلند ميكنه

-يوسف چرا چرت و پرت ميگي؟

-من چرت و پرت ميگم؟ حالا گيريم من چرت و پرت ميگم چشاتو اشكات كه ديگه چرت و پرت نميگن

-اَه بس كن ديگه هي كلمه چرت و پرت رو تكرار ميكنه

-پسره چطوريه؟

-ميگم خبري نيست بس كن

-باش عاق خواهر خواستيم كمك كرده باشيم

بعد از روي صندلي بلند شدم خواستم درو بازكنم كه

-يوسف به بابا كه نميگي داشتم گريه ميكردم؟

خواستم سربه سرش بزارم تلافي اتاقم

-اتفاقا چرا حالا ميخواستم بگم

-يوسف تورو جدت نگو

-من كه جد ندارم

-شوخي بسه نمكدون نگي ها

-گفتم كه حالا ميخواستم بگم ( بعد بلند داد زدم) بابا يلدا داشت گ..

هنوز حرفم تموم نشده بود كه يلدا دستشو محكم گذاشت رو دهنم ديگه داشت نفسم بند ميومد

-بردارم ساكت ميشي؟

با سر به علامت اره تكون دادم

-مطمئن؟

دوباره با سر جواب دادم اره بعد اروم اروم دستشو برداشت خواستم دوباره داد بزنم كه ساكت شدم

-يوسف اگه حرف بزني ميرم به همه ميگم ديشب نصفه شب رفتي دركه

با اين حرفش لال شدم اخه بابام خيلي حساس بود كه زود بيام خونه بعد ديگه بيرون نرم رفتم سمته اشپزخونه دلم بدجور قاروقور ميكرد يخچالو بازكردم طبق معمول خالي با حرص درشو كوبوندم خسته شده بودم از بس هرچي اين كوفتي رو باز كردم خالي ديدمش روي ميز نشستم بلند داد زدم

-اهاييييييييييييي مامان خونه غذا كو؟

مامان با سر عت دويد تو اشپزخونه با ديدنه من دستشو گذاشت رو قلبش

-پسره گنده چه وضع دادو بيداد كردنه؟ قلـ ـبم ايستاد

-هنوز كه واينسيده

-پررو الان بايد بگي خدانكنه

-ديگه مادر من عمر دسته خداس اگه قراره بميري الان ميمير ي

-چشم نديده

-مامان گشنمه

-خب غذاي ظهرو بخور

-ميشه بگي كو؟ همشو يلدا كوفت كرد

-اِ زشته در مورد خواهرت درست حرف بزن بزرگتر از تواِ

-باش بابا حالا گشنمه

-چي ميخواي؟

-كوفت

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۳ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، ملکه برفی ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، raha22 ، لیلی ، maedeh ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، kosar ، kiana-joon ، nobody ، morgana
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #7
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele
مامان چشماشو گشاد كرد بعد با عصبانيت داد زد

-اين چه طرز حرف زدنه پسر؟ پس فردا ميخواي زن بگيري اينطوري ميخواي باهاش حرف بزني؟

-ببخشيد حالا يه چيز بده ما بخوريم

-تخم مرغ درست كنم؟

-اره هرچي باشه فقط شكممو سير كنه بسه

مامان مشغول درست كردنه تخم مرغ شد منم گوجه هارو خورد كردم( البته با اجبار چون ميخواستم شكمم سير باشه ) تخم مرغ جلوم قرار گرفت شروع كردم به خوردن عين قحطي جَسته هاي سومالي بعد از تموم شدن يه نفس راحت كشيدم بلند شدم ظرفارو تو ظر ف شويي گذاشتم رفتم نشستم روبه رو تلويزيون داشتم كانالارو اينور اونور ميكردم كه بابا سرشو از تو روزنامه بالا اورد با لحن جدي

-زنگ زدم به مشفق دوستم گفتم اسمتو بنويسه

-براي چي؟

-سر بازي

پوفي كردم نه باباي ما دست بردار نبود حالا هرجا راست ميرفتم چپ ميرفتم حرف سربازي بود تا منم نرم تموم نميشه حالا ديگه بابامو خوب ميشناختم

-اماده اي براي دو روز ديگه؟

-چـــــــــــــي؟براي دو روز ديگه؟

-اره اين همه تعجب نداره

-من بايد با بچه ها هماهنگ كنم

-به بچه ها بگو براي دوروز ديگه اماده باشن

بعد با خياله راحت مشغول روزنامه خوندن شدن حرصي شدم عجيب خدايا اين باباس من دارم؟ كنترل رو پرت كردم رو مبل رفتم تو اتاقم گوشيو برداشتم شماره اشكانو گ رفتم بعد سه بوق جواب داد

-به به عاغ پسر

-اشكان حوصلتو ندار م زنگ زدم كارت داشتم

-دوبار ه سردار سربه سرت گذاشته؟

-از كجا فهميدي؟

-ما اينيم ديگه

خوشم ميومد از اشكان هميشه مغزش مثله خودم خوب كار ميكرد

-خب بگو ببينم چي گفته؟

-واسه دو روز ديگه بايد اماده باشم براي اعزام

-واي خاك تو سرم ميخواي بري بجنگي؟

-چرا چرت ميگي نه ميخوام برم خودكشي

-سربازي مگه خودكشيه؟

-براي من اره

-البته براي منم اره ولي اجباره

-خب نظر؟

-من امادم عاغا بزن بريم اعزام

-راست ميگي هيچ مشكلي نداري؟

-نه هرچه زودتر بر م بهتر

-چرا؟

-خونمون فعلا ميدون جنگه

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۴ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، ملکه برفی ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، raha22 ، لیلی ، maedeh ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، kosar ، kiana-joon ، nobody ، morgana
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #8
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele

-چرا باز گير داد جنابه مهندس؟


-دست رو دلم نزار كه خونه ( اين تيكه رو با گريه الكي ميگفت) ميخوان منو بدن به يه هيولا

خنديدم از ته دل اخه منظورش از هيولا دختر خاله باباش بود زيادي چاق بود

-عيب نداره برو بگيرش بعد ميتوني معافيت بگيري بگي زنم به مراقبت احتياج داره

معلوم بود حرص ميخوره-بزار دستم بهت برسه ميدونم چيكارت كنم عاغا

-حر ص نخور به قول يلدا از خاستگارات كم ميشه

-يلدا خانم ديگه چه نطقي فرمودند ؟

-فعلا همين به دردت ميخوره

-فعلا به هر حال من هرچه زود تر برم بهتره

-باشه به ايمان و فريد هم خبر بده ديگه

-باشه كاري باري؟

-سلامتيت گلكم

-اَه اَه حالمو بهم زدي يابو باي

-باي

گوشيو پرت كردم روي ميز يخورده رفتم سر لب تاپم گشتي زدم دلم سروا مير فت لب تاپ هم بستم رو تخـ ـت دراز كشيدم نگاهمو به سقف دوختم من همه چيز داشتم از پول بگير تا ارامش ولي نميدونم چرا بابا اصرار به سربازي داشت ميگن تو سربازي پسرا مرد ميشن مگه من ادم نيستم كه بايد برم سربازي؟ سروصداي بيرون رشته افكارمو پاره كرد خدايا حداقل بزار دو دقه از حرفام بگذره بعد ابرومو ببر الان گفتم ارامش دارم به پهلو خوابيدم سعي كردم به هيچ چيز فكر نكنم ولي امتحان فردا چي؟ نمرش مهم بود براي كنكور ولي به درد من نميخورد من كه نميخوام تو كنكور شركت كنم پس با خياله ر احت چشمامو بستم

***

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۵ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، ملکه برفی ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، raha22 ، لیلی ، maedeh ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، kosar ، kiana-joon ، nobody ، morgana
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #9
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele
صبح با صداي ساعت بلند شدم لباسمو پوشيدمو از خونه زدم بيرون امروز قصد كردم پياده برم مدرسه نصفه راه رو رفته بودم نگاه به ساعتم كردم يا خدا فقط پنج دقه وقت داشتم براي رسيدن شروع كردم به دويدن نزديك مدرسه به خودم ايست دادم عرق همينطور از سروكولم بالا پايين ميشد رفتم تو درو زدم

-بفرماييد

باز كردم اقاي مرادي بود با من خوب بود و تنها معلمي بود كه از دستم راضيه

-اقا اجازه

-بيا تو ولي دفعه اخر باشه تهراني

-چشم اقا

روي صندلي نشستم اشكان شروع كرد به وز وز كردن يه عالمه حرف زد ولي من يه كلمشو نفهميدم

-اَه اشكان چقدر وز وز ميكني؟ هيچي نفهميدم

مرادي-كلاس ساكت

زنگ تموم شد و ساعت بعد با ناصري داشتيم و امتحان

-خب اول درس ميدم بعد امتحانو شر وع ميكنيم

شروع كرد به درس دادن اينقدر تند تند ميگفت هيچي نميفهميدم

-میشه یه بار دیگه این مسئله رو توضیح بدین؟

-میخواستی بشنوی!

زیر لبی گفتم- اشغال

-چی گفتی؟!

-میخواستی بشنوی!!!

اشكان و ايمان ريز ريز ميخنديدن جرات نداشتن بلند بخندن بعد خورد تو پرش فكر كنم تو فكر انتقام بود دوبا ره شروع كرد بعد از نيم ساعت برگه هارو پخش كرد به من كه رسيد كنار گوشم

-يادت ميدم چطور بالت رو كوتاه كني

-تو كار بال چيني هم استادين؟ چه جالب

-اره تو كار بال چيني امثال تو

بعد رفت نگاه به سوالاش كردم مثله اب خوردن بود جواباش بخاطر همين زود همشو جواب دادم بعد از پونزده دقيقه بلند شدم كنارش ايستادم يه پوزخند رو لبش بود بهش دادم

-مطمئني قبولي؟

-اگه نباشمم برام مهم نيست

يه نگاه به بر گم انداخت تعجبش هر لحظه بيشتر ميشد

-يه سوال مي پرسم اگر جواب منطقي بدي نمره تو رو ميدم سوال اينه: توي يه کيسه پول و توي يه کيسه ديگه عقل و شعور وجود داره تو کدوم رو انتخاب ميکني؟

-کيسه پر از پول رو!

- ولي اگر من بودم، عقل و شعور رو انتخاب ميکردم که خيلي مهم تر از پوله.

- بله دقيقا! چون هر کسي چيزي رو برميداره که نداره!

ناصري که ديگه خونش به جوش اومده بود پاي برگه نوشت : "گاو" و برگه رو بهم داد بدون اين که به برگه نگاه کنم از کلاس رفتم بيرون خوب نگاه كردم ديدم نوشته گاو خواستم حالشو بگيرم مردك بيشعور برگشتم سمته كلاس ر وبه ناصري كردم

-خيلي ببخشيد، شما پاي برگه من رو امضا زديد ولي نمره من رو يادتون رفت بنويسيد!

تنها دادي بود كه ازش دراومد حقشه

-بروووووووووو بيرونننننن

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۶ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، ملکه برفی ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، .ShahrzaD. ، raha22 ، لیلی ، maedeh ، admin ، ♥♥Niloofar♥♥ ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، kiana-joon ، nobody ، morgana
elham zelzele
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 452
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 1152
سپاس ها 520
سپاس شده 1055 بار در 303 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 7%
ActividadActividad
تجربه : 71 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمن
حالت: Delvapas
ارسال: #10
RE: رمان سربازي مختلط | كار گروهي از amir mahdi و roksana aaa وelham zelzele
لبخند به روش زدم و از كلاس جيم شدم يكم دور اطراف گشتم ديدم اشكان اومد بيرون

-پسر چيكار كردي كه ناصري دادش بلند شد؟

-هيچي جوابشو دادم جنبه نداشت

-الانم هي داشت غرغر ميكرد فكر كنم ميخواد با بابات حرف بزنه

-باشه من از كسي نميتر سم

-خودداني

بعد از تمام شدنه مدرسه يه راست رفتم خونه حوصله هيچ كسو نداشتم عزاي فردا رو گرفته بودم رفتم تو اتاقم نشستم رو صندلي دستمو گرفتم رو سرم سرم بدجور درد داشت صداي در بلند شد

-بيا تو

يلدا اومد تو نگاهي بهش انداختم حتي قامتش هم بهم ارامش ميداد ديگه داشت سر دردم خوب ميشد

-اجازه داداشي كوچولو

-بيا تو ببينم چته؟

-من چمه اين حرفو من بايد بگم

-من چيزيم نيست

-اره معلومه اصلا داره داد ميزنه

-راستش يه چيزيم هس

با لبخند اومد كنارم دستشو گذاشت شونم

-داداشم نبينم غم داشته باشه

-يلدا نميشه نرفت سربازي؟

-نه چون بابارو خوب ميشناسم اگه يه حرف بزنه تا اخرش روش هس

-منم ميدونم

-خب پس ديگه راهي وجود نداره غير از راهي كردن داداش كوچولوم

-چي بايد بردارم؟

-اومدم باهم جمع كنيم

-پس يا علي اقا يا علي

با خنده بلند شد ساكمو از تو كمدم بيرون اورد

-چند دست لباس بر ات بزارم؟

-چهار تا تيشرت بزار با دوتا گرمكن

ديگه بقيشو خودش ميذاشت از تكون خوردنه شونش فهميدم داره گريه ميكنه رفتم كنارش با دستم برش گردوندم ديدم صورتش خيسه اشكه

-چرا گريه ميكني؟ ميخواي اينطوري بدرقم كني؟

-اخه نميتونم ببينم داداش كوچولوم از پيشم ميره

-بابا نمير م از كشورم دفاع كنم كه بعد بميرم ميرم يه خورده خوشگذروني ولي بينه خودمون بمونه بعضي وقتا فرار خوام كرد

اين حرفم باعث شد بخنده

-شيطوني نكني يوسف كه براي بابا بد بشه

-خياله تخـ ـته تخـ ـته باشه

-خداكنه

ديگه بستنه ساكمم تموم شد بابا سركار بود ولي مامان از وقتي كه اومده بود خونه رو گذاشته بود رو سرش كه بايد مهموني بگيريم كه پسرم داره ميره سر بازي منم هرچي ميگفتم لازم نيست گوشش بدهكار نبود عاجزانه نگاه به يلدا كردم ديگه يلدا مامانو ر اضي كرد رفتم تو اتاق تا بخوابم خسته بودم.از

خستگي زيادخوابم نميومد به طرف پنجره رفتم پرده رو كنار زدم خيابون خلوته خلوت بود نگاه به ساعت انداختم ساعت 2 شب بود رفتم سر لب تاپ عكساي خانوادگيمو زيرو رو كردم هرچي عكس ديدم من بودمو مبينا دختر خالمو يلدا ديگه انگار هيچكس رو نداريم از زيرو كردنم خسته شدم صداي اذان مسجد محلمون بلند شد نگاه به ساعت كردم ساعت 5 بود از خميازه اي كه كشيدم فهميدم خوابم مياد و فقط يه ساعت وقت داشتم براي خواب پتو رو كشيدم رو خودم سرم رو بالشت نرفته خوابم برد.

***

اگهـ شما כیــپلم خیــانت כاریــ...
ما כیـ ماهــیــا فوق تخصص انتقام כاریــم...!
گفتم כر جریــاטּ باشیــ!!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۷ عصر، توسط elham zelzele.)
۳-۴-۹۴ ۰۶:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، ملکه برفی ، €ستايش€ ، ..MiSs ZaHRa.. ، raha22 ، لیلی ، maedeh ، admin ، kiana-joon ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ShahrzaD. ، Kimia.02 ، ****Dayan**** ، zeinab. ، پرســـا123 ، nobody ، morgana ، parysa7
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دانلود رمان سربازی مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele sadaf 1 1,788 ۱۱-۱۱-۹۵ ۰۸:۳۵ عصر
آخرین ارسال: masomeh asadi
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 3,590 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۴:۳۶ عصر
آخرین ارسال: morgana
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 2,954 ۹-۸-۹۵ ۰۴:۵۷ عصر
آخرین ارسال: .AtenA.
  رمان سفر به دیار عشق ماه کوچولو 550 25,721 ۶-۴-۹۵ ۰۳:۲۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 1,705 ۱۴-۳-۹۵ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi farimahyousefi 13 1,000 ۳-۳-۹۵ ۰۹:۲۱ صبح
آخرین ارسال: farimahyousefi
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 2,700 ۲۷-۱۰-۹۴ ۱۲:۲۶ عصر
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 685 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۹:۳۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 3,547 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۷:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mahsa.b
  رمان گل حسرت | لیلی تکلیمی کاربر انجمن ایران رمان لیلی تکلیمی 12 718 ۲۵-۱۰-۹۴ ۰۵:۲۰ عصر
آخرین ارسال: لیلی تکلیمی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
283 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۱۲-۹۵, ۰۲:۰۸ عصر)، لیلی (۱۴-۵-۹۴, ۰۱:۳۰ عصر)، sadaf (۵-۴-۹۵, ۰۲:۵۲ عصر)، varesh (۴-۴-۹۴, ۰۵:۰۹ عصر)، محمد رضا (۲۴-۴-۹۴, ۰۲:۰۷ عصر)، ~mahdis~ (۲۹-۵-۹۴, ۰۴:۱۴ عصر)، hasti.cruel (۱۵-۴-۹۴, ۱۲:۱۴ صبح)، v.a.y (۲۵-۵-۹۴, ۱۱:۴۳ صبح)، .ستایش. (۱-۶-۹۴, ۰۳:۵۹ عصر)، Afsaneh (۲۱-۴-۹۴, ۱۰:۳۵ عصر)، maedeh (۱۲-۴-۹۴, ۰۳:۳۵ عصر)، PedraM (۲۰-۴-۹۴, ۰۶:۴۴ صبح)، Lisa (۱۷-۴-۹۴, ۰۷:۰۲ عصر)، nanaz (۸-۴-۹۴, ۱۱:۰۷ عصر)، *Zahra* (۲۶-۵-۹۴, ۰۱:۲۷ صبح)، R a n A (۲۳-۴-۹۴, ۰۳:۰۹ صبح)، ×دختر بهار× (۱۸-۴-۹۴, ۰۳:۴۳ عصر)، adonis (۳-۵-۹۴, ۰۱:۱۵ صبح)، yasaminsaba (۲۲-۴-۹۴, ۱۲:۲۵ صبح)، N!rvana (۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۰ صبح)، laya (۱۴-۴-۹۴, ۰۳:۳۹ عصر)، SaRaB.1375 (۱۶-۴-۹۴, ۱۰:۵۸ عصر)، ~ MoOn ~ (۱۶-۶-۹۴, ۱۲:۱۳ عصر)، ثمین (۱۶-۴-۹۴, ۰۳:۵۰ عصر)، .ShahrzaD. (۲۳-۵-۹۴, ۰۸:۲۶ عصر)، sina_097 (۲۶-۴-۹۴, ۰۵:۵۳ عصر)، arian* (۸-۴-۹۴, ۰۲:۰۴ عصر)، zahra16 (۱۰-۴-۹۴, ۰۶:۳۷ عصر)، ملکه برفی (۳۰-۲-۹۵, ۱۱:۴۰ صبح)، سفیدبرفی (۲۵-۵-۹۴, ۱۲:۱۳ صبح)، vajiheh (۲۰-۵-۹۴, ۰۴:۱۶ عصر)، kosar (۱۰-۷-۹۴, ۰۹:۵۷ عصر)، yasaman2001 (۲۴-۵-۹۴, ۰۴:۴۳ عصر)، فاطمه سادات 97 (۶-۴-۹۴, ۱۲:۳۹ عصر)، مه زاد (۲۲-۴-۹۴, ۰۹:۰۶ عصر)، reihoon (۲۲-۴-۹۴, ۱۰:۲۵ صبح)، mamalii 121 (۸-۵-۹۴, ۰۸:۰۳ عصر)، elena.r (۱۵-۵-۹۴, ۱۰:۰۲ عصر)، بیتا 120 (۱۷-۵-۹۴, ۱۱:۲۵ صبح)، hadis hpf (۲۱-۵-۹۴, ۰۱:۱۲ صبح)، نويد (۴-۵-۹۴, ۰۹:۱۸ عصر)، n@st@r@n (۲۰-۴-۹۴, ۰۶:۱۰ عصر)، Katayoon (۲۱-۵-۹۴, ۰۳:۵۰ عصر)، nika_beny (۱۰-۵-۹۴, ۰۳:۰۹ عصر)، ابر بهاری (۱۶-۴-۹۴, ۰۷:۳۳ عصر)، شیرین فرهمندپور (۱۹-۶-۹۴, ۰۶:۵۵ صبح)، ♥♥Niloofar♥♥ (۲۰-۴-۹۴, ۰۱:۴۰ عصر)، Amir Mahdi (۵-۴-۹۴, ۰۹:۰۸ عصر)، خانوم معلم (۲۶-۵-۹۴, ۰۸:۲۰ عصر)، FaAEzZe (۲۶-۵-۹۴, ۱۲:۰۹ عصر)، .مليكا. (۲۵-۵-۹۴, ۰۵:۲۶ عصر)، Mahdiye (۳-۵-۹۴, ۱۰:۳۵ عصر)، MINA08 (۱۲-۴-۹۴, ۰۵:۳۱ صبح)، SilentCity (۲۰-۴-۹۴, ۰۷:۴۴ عصر)، ShaYa (۲۸-۵-۹۴, ۱۱:۵۶ عصر)، فرميسك (۲۵-۴-۹۴, ۱۲:۳۴ صبح)، fatemeh80 (۲۵-۵-۹۴, ۰۳:۳۳ عصر)، تورنادو (۱۲-۴-۹۴, ۰۴:۴۷ عصر)، farnoosh-79 (۲۵-۴-۹۴, ۱۰:۰۱ صبح)، • Niha • (۲۳-۶-۹۴, ۰۳:۲۹ صبح)، ◀ M i s a N ▶ (۸-۴-۹۴, ۰۱:۳۹ عصر)، s@mir@ (۱۵-۵-۹۴, ۱۱:۵۸ صبح)، ****Dayan**** (۱۵-۶-۹۴, ۰۹:۵۳ صبح)، amirhossein (۵-۴-۹۴, ۰۷:۰۶ عصر)، arosak (۲-۵-۹۴, ۰۲:۵۳ صبح)، mercede (۱۷-۶-۹۴, ۱۲:۲۸ عصر)، Mina_129 (۷-۵-۹۴, ۰۵:۲۱ صبح)، زری خانم (۱۷-۴-۹۴, ۰۲:۱۵ عصر)، nazi98745 (۲۴-۴-۹۴, ۰۴:۱۹ صبح)، sara.samii (۱۱-۴-۹۴, ۰۵:۲۷ عصر)، "MJ" (۱۸-۹-۹۴, ۱۱:۳۲ عصر)، arash20 (۹-۴-۹۴, ۱۱:۴۴ عصر)، ghazaleh (۷-۶-۹۴, ۱۱:۱۷ صبح)، monir maniyan (۲۵-۵-۹۴, ۱۰:۳۷ عصر)، ترلان (۳-۵-۹۴, ۰۹:۳۹ عصر)، نیاز (۹-۵-۹۴, ۰۲:۴۸ عصر)، Nena (۱۷-۵-۹۴, ۰۹:۰۷ عصر)، nabze_t (۹-۴-۹۴, ۱۱:۳۳ صبح)، دانیال (۱۳-۴-۹۴, ۰۴:۲۸ عصر)، sorena-taha (۲۸-۷-۹۴, ۰۵:۰۷ عصر)، mahsa.b (۲۵-۴-۹۴, ۱۲:۴۸ صبح)، مریلا (۹-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۱ عصر)، raha22 (۷-۴-۹۴, ۱۰:۲۵ صبح)، AMIR HOSSEIN (۴-۴-۹۴, ۰۷:۲۵ عصر)، Neda0077 (۲۳-۴-۹۴, ۰۷:۲۱ عصر)، elham zelzele (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۳:۵۶ عصر)، forough (۲۳-۴-۹۴, ۱۱:۱۰ صبح)، ♢Toktam♢ (۲۸-۴-۹۴, ۰۷:۵۱ عصر)، *آسمان آبی* (۲۴-۵-۹۴, ۰۶:۲۳ عصر)، دختر ایران (۴-۵-۹۴, ۰۸:۴۰ صبح)، الهه ی شب (۲۰-۴-۹۴, ۰۳:۱۵ عصر)، asma123 (۹-۵-۹۴, ۰۹:۳۹ صبح)، roksana aaa (۲۵-۵-۹۴, ۰۲:۲۵ صبح)، مریم934 (۲۱-۶-۹۴, ۰۲:۲۳ عصر)، €ستايش€ (۱۹-۴-۹۴, ۰۱:۱۶ عصر)، _Helia (۲۱-۴-۹۴, ۱۱:۱۴ عصر)، TNTgirl (۳۱-۴-۹۴, ۰۹:۲۹ عصر)، alitabriz (۷-۴-۹۴, ۱۱:۲۳ عصر)، سرنای را (۲۱-۴-۹۴, ۰۹:۲۷ عصر)، سوگند* (۲۵-۴-۹۴, ۰۱:۰۵ عصر)، ارتي پيتي (۲۰-۴-۹۴, ۰۷:۱۵ عصر)، ali akbar (۵-۵-۹۴, ۰۲:۳۸ عصر)، مینااا (۱۰-۴-۹۴, ۰۲:۲۲ عصر)، Kimia.02 (۲۵-۴-۹۴, ۰۳:۰۳ عصر)، م.اسلامی (۱۸-۴-۹۴, ۰۶:۲۰ عصر)، mohammad74 (۲۹-۴-۹۴, ۱۰:۱۹ صبح)، ماه کوچولو (۲۱-۴-۹۴, ۰۶:۲۱ عصر)، eris (۲۶-۵-۹۴, ۱۲:۰۶ عصر)، مهرگان (۵-۴-۹۴, ۱۲:۱۶ صبح)، nobody (۲۴-۵-۹۴, ۱۲:۵۵ عصر)، afsoon100 (۲۶-۴-۹۴, ۱۱:۲۹ عصر)، نازی94 (۸-۴-۹۴, ۰۶:۰۳ عصر)، Mehrad hidden (۱۳-۴-۹۴, ۰۶:۰۵ عصر)، دختر اسمان (۳۰-۴-۹۴, ۰۴:۱۳ عصر)، ermia (۲۵-۵-۹۴, ۱۰:۵۴ صبح)، 2okhtarak (۲۰-۴-۹۴, ۱۱:۰۲ صبح)، mahasal farnaz (۱۳-۶-۹۴, ۰۳:۱۵ عصر)، sarina137 (۱۴-۴-۹۴, ۰۲:۰۶ عصر)، آرسام راد (۷-۴-۹۴, ۰۱:۱۸ عصر)، روناک (۱۸-۴-۹۴, ۰۳:۴۶ عصر)، ..MiSs ZaHRa.. (۱۶-۴-۹۴, ۰۳:۰۴ عصر)، helia78 (۲۶-۴-۹۴, ۰۴:۱۲ عصر)، barbod (۸-۴-۹۴, ۱۱:۳۱ صبح)، ❀ღÅℤⅈℕღ❀ (۲۰-۴-۹۴, ۰۵:۱۷ عصر)، elaheh.p (۱۱-۴-۹۴, ۰۵:۰۰ عصر)، افعی (۱۵-۴-۹۴, ۰۹:۴۵ صبح)، مریم71 (۱۲-۵-۹۴, ۰۳:۱۰ عصر)، آشوب (۲۵-۵-۹۴, ۰۸:۳۱ عصر)، kiana-joon (۲۲-۵-۹۴, ۰۳:۱۰ صبح)، BLINDEAD (۴-۴-۹۴, ۰۱:۴۳ عصر)، ıċє ɢıяʟ (۲۴-۵-۹۴, ۰۱:۴۶ عصر)، هیس!!!! (۱۱-۴-۹۴, ۱۱:۰۱ صبح)، raya.stt (۲۶-۷-۹۴, ۰۴:۲۶ عصر)، zeinab.r.1999 (۲۱-۵-۹۴, ۰۷:۱۸ عصر)، سهیلا (۱۶-۴-۹۴, ۰۱:۰۹ صبح)، black (۹-۴-۹۴, ۰۴:۵۹ عصر)، فاطمه27 (۱۰-۴-۹۴, ۰۱:۰۵ صبح)، ارتان (۱۹-۴-۹۴, ۰۱:۰۹ صبح)، اسمان (۲۰-۵-۹۴, ۰۵:۰۷ عصر)، parisana (۲۰-۸-۹۴, ۱۱:۱۱ عصر)، شیانمهر (۱۲-۴-۹۴, ۰۶:۲۱ عصر)، Raha20 (۱۹-۴-۹۴, ۰۲:۴۵ عصر)، vid@ (۱۴-۴-۹۴, ۰۲:۰۷ عصر)، ♫ ♕๒คгคภ ๒คlค ☠ (۱۷-۵-۹۴, ۰۹:۰۴ عصر)، masiha00 (۱۹-۴-۹۴, ۰۶:۴۳ عصر)، Kind boy (۲۳-۴-۹۴, ۱۰:۰۸ عصر)، nima27 (۱۴-۴-۹۴, ۰۷:۳۹ عصر)، سحر99 (۱۷-۴-۹۴, ۱۱:۵۵ صبح)، za79 (۳۰-۴-۹۴, ۱۰:۵۹ صبح)، Mitra_77 (۱۶-۴-۹۴, ۰۷:۵۰ عصر)، پرســـا123 (۴-۷-۹۴, ۰۸:۲۰ عصر)، hannaneh (۱۲-۵-۹۴, ۰۴:۲۵ صبح)، fateme7495 (۱۶-۴-۹۴, ۰۱:۴۰ صبح)، فقط خدا (۲-۵-۹۴, ۰۸:۱۱ عصر)، Afsoun (۸-۵-۹۴, ۰۵:۱۰ عصر)، ترنم عاشق (۱۷-۴-۹۴, ۱۰:۵۵ عصر)، sahariii (۱۴-۶-۹۴, ۰۲:۵۱ عصر)، azadehs330 (۱۳-۶-۹۴, ۱۱:۲۵ عصر)، diamond** (۲۰-۴-۹۴, ۰۸:۲۱ عصر)، لادن (۲۳-۵-۹۴, ۱۰:۰۷ صبح)، Maryam omidi (۲۴-۴-۹۴, ۱۰:۰۶ صبح)، رادوین (۲۴-۵-۹۴, ۰۸:۲۳ عصر)، دختراتش (۲۱-۴-۹۴, ۰۲:۱۷ صبح)، مارکیز (۲۱-۵-۹۴, ۱۱:۴۴ عصر)، fatemeh68 (۲۱-۱۰-۹۴, ۰۶:۵۲ صبح)، مهساب (۲۵-۴-۹۴, ۰۳:۱۷ عصر)، Death (۲۳-۴-۹۴, ۰۴:۵۲ عصر)، سارا ۱۹۸۴ (۲۹-۴-۹۴, ۰۱:۱۱ صبح)، نیلوفر 76 (۲۴-۴-۹۴, ۱۱:۳۵ صبح)، deli67 (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۲ عصر)، pardis kHANOOM (۲۴-۴-۹۴, ۰۶:۳۰ عصر)، sweetlove (۲۵-۴-۹۴, ۰۱:۳۵ عصر)، f-samiee-g (۲۵-۵-۹۴, ۰۷:۱۶ صبح)، aye75 (۲۰-۵-۹۴, ۱۰:۳۸ عصر)، blue girl (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۸ عصر)، زرنگار (۲۸-۷-۹۴, ۰۳:۳۳ عصر)، lovely (۲۸-۴-۹۴, ۰۲:۳۳ عصر)، zeinab. (۵-۵-۹۴, ۰۴:۴۸ عصر)، imc2015r139 (۲۳-۵-۹۴, ۰۶:۳۱ عصر)، fati.ghm (۲-۵-۹۴, ۰۱:۵۷ صبح)، parand (۳۱-۴-۹۴, ۱۲:۱۹ صبح)، ترساا (۲۱-۵-۹۴, ۰۹:۲۵ صبح)، مامان حلما (۲-۵-۹۴, ۰۴:۲۸ صبح)، MaryaM_sh (۳-۷-۹۴, ۱۱:۳۵ عصر)، نجمه76 (۷-۵-۹۴, ۰۴:۵۰ عصر)، *گیسو* (۴-۵-۹۴, ۱۲:۲۰ صبح)، mortezanet (۶-۵-۹۴, ۰۲:۴۸ صبح)، white lion (۸-۵-۹۴, ۰۷:۵۸ عصر)، atiyeh82 (۸-۵-۹۴, ۰۵:۰۷ عصر)، yasi003 (۱۴-۶-۹۴, ۱۲:۵۷ صبح)، afrooz (۱۶-۵-۹۴, ۰۷:۱۷ عصر)، Mobina zarei (۱۱-۵-۹۴, ۰۲:۱۴ صبح)، maral_bahrami (۱۹-۵-۹۴, ۱۲:۲۰ صبح)، fatemeh ghasemi (۱۵-۵-۹۴, ۱۲:۰۸ صبح)، attish (۳۱-۵-۹۴, ۰۹:۲۹ صبح)، farnoosh17 (۸-۹-۹۴, ۱۱:۳۴ عصر)، saba12279 (۱۲-۵-۹۴, ۱۱:۰۰ صبح)، مهناز2016 (۱۲-۵-۹۴, ۰۵:۳۵ عصر)، samara77 (۱۹-۵-۹۴, ۰۱:۲۵ عصر)، 2fan2314 (۲۰-۵-۹۴, ۰۵:۰۴ عصر)، .:Mahdis (۲۰-۵-۹۴, ۰۳:۲۳ عصر)، آیداموسوی (۲۰-۵-۹۴, ۰۴:۳۶ عصر)، shabe mahtabi (۲۱-۵-۹۴, ۰۱:۱۱ صبح)، naqme* (۱۹-۵-۹۴, ۰۹:۵۰ صبح)، اریکا (۳-۶-۹۴, ۱۱:۲۲ عصر)، T a R a N e (۲۰-۵-۹۴, ۰۳:۴۶ عصر)، morgana (۲۸-۵-۹۴, ۱۲:۴۶ عصر)، ehsan hpf (۲۱-۵-۹۴, ۰۲:۴۷ صبح)، moomoodey (۲۰-۵-۹۴, ۰۷:۵۸ عصر)، ツ ηarsis ℓavani (۲۲-۵-۹۴, ۰۸:۰۶ صبح)، NiKA_95 (۲۱-۵-۹۴, ۰۶:۴۰ عصر)، elmira501 (۲۴-۵-۹۴, ۰۲:۴۲ صبح)، roghi (۲۳-۵-۹۴, ۱۲:۲۰ عصر)، joon parvin (۲۳-۵-۹۴, ۱۱:۴۵ صبح)، رزبیتا (۷-۶-۹۴, ۰۲:۳۰ عصر)، **Baran** (۲۴-۵-۹۴, ۰۴:۲۲ عصر)، maria92 (۲۴-۵-۹۴, ۰۵:۳۸ عصر)، iilnaz (۱۲-۶-۹۴, ۱۱:۱۳ صبح)، zahraa (۲۵-۵-۹۴, ۰۳:۳۳ عصر)، Scαяєcяσω × (۲۶-۵-۹۴, ۱۲:۵۳ صبح)، مرضیه 3 (۲۲-۹-۹۴, ۰۸:۱۴ عصر)، Benitatajalli (۲۵-۵-۹۴, ۰۳:۲۲ عصر)، am313 (۲۸-۵-۹۴, ۱۱:۳۷ صبح)، dokhtarehava (۲۴-۶-۹۴, ۱۱:۴۵ عصر)، ایرانی2 (۲۷-۵-۹۴, ۰۸:۱۷ عصر)، parysa7 (۱۱-۷-۹۴, ۱۱:۴۱ عصر)، سامیه 22 (۱۸-۸-۹۴, ۰۵:۵۱ عصر)، maannniiiii (۱۰-۶-۹۴, ۰۱:۰۷ صبح)، امید (۲۵-۶-۹۴, ۰۱:۰۲ عصر)، yas25 (۲۴-۶-۹۴, ۰۴:۱۵ عصر)، revota1999 (۸-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۱ عصر)، queen day (۳-۱۰-۹۴, ۰۹:۵۲ عصر)، لاله.A (۱۳-۹-۹۴, ۰۸:۰۶ عصر)، b.bsi (۳۱-۶-۹۴, ۱۱:۰۲ صبح)، Miss Homa (۴-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۳ عصر)، fatemeh . R (۲۲-۱۰-۹۴, ۱۰:۵۹ صبح)، #*Ralya*# (۷-۸-۹۴, ۰۹:۲۳ عصر)، دریا22 (۱۹-۷-۹۴, ۰۳:۵۷ عصر)، _bahawr_ (۲۸-۷-۹۴, ۱۲:۱۷ صبح)، armiti (۱۸-۸-۹۴, ۰۵:۱۶ عصر)، Ariana 1997 (۲۲-۸-۹۴, ۱۱:۵۸ عصر)، نگینــــــــــ (۱۸-۹-۹۴, ۱۰:۴۴ عصر)، bitak (۲۷-۸-۹۴, ۰۹:۰۷ عصر)، امیراحسان (۴-۸-۹۵, ۰۳:۱۶ عصر)، Melika_farahani (۶-۹-۹۴, ۰۹:۲۲ عصر)، نام کاربریmehri (۲۹-۸-۹۴, ۰۳:۴۵ عصر)، negar74 (۴-۹-۹۴, ۰۳:۳۰ عصر)، hamta (۱۲-۹-۹۴, ۰۹:۵۱ عصر)، Narges_92 (۱۸-۹-۹۴, ۰۹:۰۷ صبح)، ayda_ayda (۲-۹-۹۴, ۰۷:۵۷ عصر)، baran.aram (۹-۹-۹۴, ۰۳:۵۹ صبح)، fire (۱۸-۸-۹۵, ۰۵:۲۰ صبح)، perans0_0 (۱۴-۹-۹۴, ۰۵:۴۰ عصر)، §áßâ (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۰ عصر)، Royaitarin roya (۲۷-۹-۹۴, ۰۴:۴۲ عصر)، s.ebadi (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۹ عصر)، baran00 (۲۰-۹-۹۴, ۰۸:۰۸ عصر)، آرین (۱۲-۹-۹۴, ۱۰:۴۸ عصر)، OopSs (۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۹ عصر)، Fayrazzaghi (۷-۱۰-۹۴, ۰۲:۳۳ عصر)، mahlabolandi79 (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۴:۰۴ عصر)، ӄoCholOo (۱-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۷ صبح)، ????? (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۹ عصر)، neda94 (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۵ عصر)، happy.moon (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۳ عصر)، تنهایی (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۱:۴۲ صبح)، mhmydyrad (۱۱-۱۰-۹۴, ۰۴:۲۲ عصر)، Mahsa85 (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۲ عصر)، 18_afsaneh (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۵ صبح)، ن گ ا ر (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۹ عصر)، bahari (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۵۷ عصر)، bina (۲-۱۱-۹۵, ۰۲:۲۶ صبح)، ft.samadi (۱۸-۱-۹۶, ۰۵:۰۶ عصر)، K.T.M (۱۵-۱۱-۹۵, ۰۲:۳۴ عصر)، نادیا هاشم زاده (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۹:۰۹ عصر)، 72star72 (۲۳-۶-۹۵, ۱۱:۱۸ عصر)، mohammaddjm (۲۸-۶-۹۵, ۱۲:۰۳ صبح)، ياسي (۲۵-۸-۹۵, ۰۹:۲۹ عصر)، reyhane2001 (۳-۹-۹۵, ۱۱:۰۱ عصر)، raini (۴-۱۰-۹۵, ۰۱:۵۶ عصر)، ghazal_ (۲-۲-۹۶, ۱۱:۰۶ عصر)، Sadaf darya (۱۵-۱۱-۹۵, ۰۹:۴۱ صبح)، "Ava" (۱۴-۱۲-۹۵, ۰۷:۱۴ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards