مسابقات انجمن ايران رمان



رمان سومه کور | کار گروهی از فاطمه قاسمی ، مرسده ، نیاز باقری
زمان کنونی: ۴-۴-۹۶, ۱۱:۳۸ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: نیاز
آخرین ارسال: ملکه برفی
پاسخ: 95
بازدید: 7531

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سومه کور | کار گروهی از فاطمه قاسمی ، مرسده ، نیاز باقری
نویسنده پیام
نیاز
کاربر فعال
***
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 608
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۴
اعتبار: 1682
سپاس ها 487
سپاس شده 1261 بار در 388 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 57 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Relax
ارسال: #1
رمان سومه کور | کار گروهی از فاطمه قاسمی ، مرسده ، نیاز باقری
به نام خـــــــدا








سلام ((:






قبل از اینکه این رمان رو برای بار دوم تایپ کنیم باید بگم :
به همه دوستان عزیز یک معذرت خواهی بزرگ بدهکارم ... مخصوص از دوست عزیزم مطهره و همینجور بانو وبقیه دوستان |: ...
امیدوارم معذرت خواهی منو بپذیرید ...




خلاصه :


چند دانشجو رشته فیلم برداری تصمیم میگیرن برای پایان نامشون کار عملی خدمت استاد شون بدن . اونا تصیمیم میگیرن که یک فیلم ترسناک رو با کمک هم درست کنن . برای فیلم بر داری یک خونه خارج از شهر رو اجاره میکنند وقتی برای فیلم بر داری میرن اتفاقی عجیبی میفته و...


[تصویر:  syz1434taekw.png]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۵-۹۴ ۱۱:۴۱ عصر، توسط نیاز.)
۲۹-۴-۹۴ ۰۵:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ~ MoOn ~ ، ملکه برفی ، sadaf ، hadis hpf ، admin ، mercede ، لیلی ، MaryaM_sh ، fatemeh ghasemi ، samane.taromi ، shabe mahtabi ، 2fan2314 ، elena.r ، s@mir@ ، mahmonir11 ، nasim30
نیاز
کاربر فعال
***
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 608
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۴
اعتبار: 1682
سپاس ها 487
سپاس شده 1261 بار در 388 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 57 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Relax
ارسال: #2
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ، نیما باقری
بسمه الله الرحمن الرحیم


ماندانا :


در حالی که جزوه هامو داخل کیفم خیلی مجلسی پرت میکردم برگشتم طرف بنیتا و گفتم :
- اینم کاره به ما دادن ؟
بنیتا که از کار من خندش گرفته بود در حالی که کیفشو روی دوشش می گذاشت گفت:
- چقدر غر میزنی ؟
- نه واقعا درسته که ما داریم کارگردانی میخونیم ولی دیگه فیلم ساخت...
رزالین پرید وسط حرفمو گفت :
- بس کن مانی !
بادی به غضب انداختم و دیگه محلشون ندادم . کمی هم ناراحت شدم... مگه من دروغ میگم ؟ خوب فیلم ساختن رو دیگه کجای دلمون بزاریم اصلا اینا به کنار چه جوری فیلم بسازیم ؟ اصلا بازیگر از کجا گیر بیاریم ؟ با بد خلقی کیفو روی دوشم انداختم وراه افتادم هنوزم فکرم درگیر پایان نامه لعنتی بود که آقای سیدی بهمون پیشنهاد داده بود . اون واقعا چه انتظاری از چنتا دانشجو داره ؟ با صدای رزالین دست از افکارم کشیدم :
- خوب ، امروز چیکاره ایم ؟
در جوابش پاسخ دادم :
- میشینم داخل اتاقمون درو دیوارو نگاه میکنیم .
با این حرفم بنیتا بلند زد زیر خنده منو رزالین برگشتیم طرفش نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختیم ،‌ من زودتر از زرالین به حرف اومدمو بهش گفتم :
- دوباره سرت به جای خورده ؟
- نمیدونم .
این بار منو رزالین با هم شروع به خندیدن کردیم .
ماندانا هستم ،‌ماندانا آريامنش ۲۱ ساله دانشجو کارگردانی سیـ ـنما . دوستامم بنیتا و رزالین ... داخل گرگان تحصیل میکنیم ولی در اصل سه تامون اهل تهران هستیم وخانواده مقیم تهران .
به طرف پارکینگ دانشگاه رفتیم ،‌ سوار ۲۰۶ آلبالویی رنگ رزالین شدیم . من جلو نشستم و بنیتا هم عقب مثل همیشه دستم به طرف ضبط رفت و رزالین شروع کرده به اعتراض ولی من بدون توجه به رز شروع کردم به گوش دادن به اهنگ :


Once upon time
روزی روزگاری


A few mistakes ago
چند تا اشتباه قبل

I was in your sights,
من تو دیدت بودم

You got me alone
تو منو تنها گذاشتی

You found me, you found me, you found me
تو پیدام کردی


I guess you didn't care
حدس می زنم اهمیت نمی دادی

And I guess I liked that
و حدس می زنم اونو دوست داشتم

And when I fell hard
و وقتی سخت افتادم

You took a step back
تو یه قدم برگشتی

Without me, without me, without me
بدون من

And he's long gone
و اون خیلی وقته که رفته

When he's next to me
وقتی اون کنار منه

And I realize the blame is on me
و من می فهمم اشتباه منه

Cause I knew you were trouble when you walked in
چون من می دونستم تو دردسر بودی، وقتی اومدی داخل


So shame on me now
الان باید خجالت بکشم

Flew me to places I'd never been
منو به جاهایی بردی که هرگز نباید می رفتم

Till you put me down oh
تا وقتی که منو پایین گذاشتی

I knew you were trouble when you walked in
من می دونستم تو دردسر بودی، وقتی اومدی داخل


....


Trouble, trouble, trouble!
من می دونستم تو دردسر بودی، وقتی اومدی داخل




دردسر!


آروم با آهنگ زمزمه میکردم ، به طرف رزالین برگشتم ، قطره اشکی کنار گوشه ای چشمش خود نمایی میکرد به خودم لعنت فرستادم که چرا ضبط رو خاموش نکردم ؟
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۶-۵-۹۴ ۰۲:۱۷ عصر، توسط ملکه برفی.)
۲۹-۴-۹۴ ۰۵:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، sadaf ، hadis hpf ، mercede ، maryam.h ، admin ، لیلی ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، Mehrnaz_mk ، elena.r ، nasim30
نیاز
کاربر فعال
***
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 608
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۴
اعتبار: 1682
سپاس ها 487
سپاس شده 1261 بار در 388 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 57 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Relax
ارسال: #3
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ، نیما باقری
تا مطهره بیاد من به جاش میزارم که سریع پیش بره امیداورم ناراحت نشه .
_____________________________________

رزالین:


Trouble,Trouble,Trouble


دردسر!


نفهمیدم کی اما یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد و رو گونم! ماندانا که متوجه حال دگرگونم شده بود دستشو به سمت ضبط برد و خاموشش کرد. اه...لعنت به تو کامیار!لعنت به تو که این بلا رو سرم اوردی!
اشک روی گونمو پاک کردم و با یه لبخند ساختگی گفتم :
روشنش کن !
ماندانا یه نگاهی بهم انداخت و گفت :
نه دیگه نمیخوام گوش بدم.
بنیتا از عقب شروع کرد به اعتراض کردن :
روشنش کن ماندانا! داشتم گوش میدادما !
ماندانا به عقب برگشت و با عصبانیت گفت :
اولا که برو بمیر با این سیدیت و اهنگایی که توشه، دوما مگه نمیبینی رزالین حالش بده؟!
بنیتا یه نگاهیی بهم انداخت و با یه اخم غلیظ گفت :
بازم یاد کامیار افتادی؟!
بغض گلومو فشرد .
کامیار،کامیار،کامیار! اسمشو که میشنیدم تموم خاطراتش میومد جلو چشمام. بی اختیار یه قطره اشک از گوشه چشمام به پایین لغزید با صدایی لرزون گفتم :
فراموش شدنی نیست! به خدا نیست!دوسش داشتم .
بنیتا دستشو رو شونم .
گذاشت و گفت :
به خدا اون عوضی ارزش فکر کردن و اشک ریختن و نداره !
ماندانا که میخواست بحثو عوض کنه روبه بنیتا گفت :
تو این سیدیت اهنگ شاد پیدا میشه؟!
_اره یزن پوشه سه همش اهنگ شاده!
ماندانا پوشه ها رو عوض کرد تا به پوشه سه رسید یه اهنگ از تتلو شروع به پخش کرد . اهنگ جیگیلی جیگیلی! ماندانا و بنیتا شروع کردن به بالا و پایین پریدن و ادا دراوردن! خیلی سعی میکردم منم مثل اونا باشم اما...اما نمیتونستم لعنت به تو کامیار که این بلا رو سرم اوردی!
من رزالین هستم ،رزالین شهریاری ۲۱ ساله دانشجوی رشته کارگردانی که در گرگان مشغول تحصیل هستم .
سعی کردم فراموشش کنم اما نتونستم! سخته ،سخته عشق اول زندگیتو فراموش کنی!
_کجایی دختر؟!
با صدای بنیتا به خودم اومدم . داشت بالا و پایین می پرید و میرقصید ! از کاراش خندم گرفته بود . ماندانا ولم ضبطو برد بالا و رو به من گفت :
فرمون ماشین ضرب گرفتم و شروع کردم با اهنگ زمزمه کردن!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۶-۵-۹۴ ۰۹:۱۶ صبح، توسط ملکه برفی.)
۲۹-۴-۹۴ ۰۶:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، mercede ، ملکه برفی ، admin ، لیلی ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، elena.r
نیاز
کاربر فعال
***
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 608
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۴
اعتبار: 1682
سپاس ها 487
سپاس شده 1261 بار در 388 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 57 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Relax
ارسال: #4
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ، نیما باقری
بنیتا:
مثل همیشه سه تا دیوونه به هم افتاده بودیم . باآهنگ خودمو تکون میداد و قر میدادم . رزالین پشت چراغ قرمز ایستاد ولی منو ماندانا همچنان جیغ میزدیم و قر میدادیم ورزالین هم بهمون میخندید وگاهی هم سرشو تکون میداد.
سرمو چرخوندم اون طرف که جهش کنم به اون طرف ماشین که با دیدن پسرا ماتم برد . اونا هم نگاه مون میکردند . چشمامو باز وبسته کرد تا ببینم که درست دیدم یا نه ، نه واقعا انگار خودشون بودن . سریع به طرف ضبط حمله ور شدم که فریاد رزالین و ماندانا بلند شد . اشاره ی به پسرا کردم و گفتم :
- اینارو .
هردو هم زمان به طرف پسرا برگشتند . ماندانا که به ریلکسی معروف بود خیلی آروم شیشه ماشینو پایین داد وگفت :
- به به آقاهای هم گروهی .
پسری که پشت ماشین نشسته بود و اخم کرده بود (نبینم اخمتو)فک کنم اسمش نیکان بود گفت :
- به به خانوم های هم گروهی .
با این حرفش همه آروم شروع به خندیدن کردیم ولی خودش هنوز اخمالو بود . منو یاد پدر بزرگ خدا بیامرزم می انداخت . تو فکر همین چیزا بودم که رز الین برگشت طرفم وگفتم :
- نظرت چیه ؟
-ها؟
رزالین نگاه عصبی بهم کرد وگفت :
- پسرا میگن همین الان بریم کافی شاپ در مورد کارمون صحبت کنیم نظرت چیه ؟
- اهان . خوبه خوب بریم .
ماندانا سرشو از شیشه ماشین بیرون برد وگفت :
- پس بریم همون کافی شاپ نزدیک دانشگاه .
همین که ماندانا این حرف رو زد . آقا نیکان با سرعت ازمون دور شد ماندانا زیر لب زمزمه کرد :
- این چشه ؟
زیرلب زمزمه کردم :
- مشکل داره .
با این حرفم هردو خندیدند و رزالین به طرف کافی شاپ راه افتاد .
[font=tahoma][/font]
۲۹-۴-۹۴ ۰۶:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، mercede ، maryam.h ، ملکه برفی ، admin ، لیلی ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، elena.r
mercede
کاربر متوسط
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 242
تاریخ عضویت: اسف ۱۳۹۳
اعتبار: 1312
سپاس ها 220
سپاس شده 936 بار در 255 ارسال
ارتقاء: 14 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 11%
ActividadActividad
تجربه : 54 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال تشویقی
حالت: Mariz
ارسال: #5
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ،عسل بیدل
رزالین :

پوزخندی زدم و به پسری که حدس میزدم اسمش سورن بود گفتم :
آهان بعد ما آبرومونو از سر راه آوردیم که با چندتا پسر به خونه ای بریم و فیلم بسازیم ؟
بنیتا : درست میگه ما حاضریم مشروط بشیم ولی رسوا نشیم .
یکی از پسرا یهو قاطی کرد و غرید : درست حرف بزنید ما آدمای آشغالی نیستیم .
و خطاب به بنیتا گفت : رسوایی هم برای کسیه که خودش هم این کاره باشه .
- نخیر رسوایی برای هر کس هست .
تیماس : خانوما چرا از این موضوع برداشت میکنید ؟ این کار ما دلیل داره اونم دانشگاست .
کمی سکوت کردیم ، به هیچ عنوان نمی تونستم خودمو قانع کنم واسه همخونه شدن با چند پسر ، به نظرم بهتره ما سه تا کمی فکر کنیم و بعد به اینا جواب بدیم .
- ما کمی وقت میخواییم که فکر کنیم .
نیکان : مثلا چقدر ؟
- تا فردا .
نیکان : باشه ولی بدونید ما به ساخت این فیلم تحمیل شدیم پس خواهشااا عاقلانه فکر کنید .
ماندانا خواست چیزی بگه که بنیتا سریع گفت :
باشه چشم ، فعلا هم خداحافظ .
اینو گفت و بلند شد منو ماندانا هم بلند شدیم آخخخ این مانتو من چرا اینجا گیر کرده .
ماندانا و بنیتا خیلی ریلکس خداحافظی کردن و رفتنو من موندم با این مانتو که توی میله صندلی گیر کرده .

zed bazi is my life
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۴-۹۴ ۱۱:۴۹ صبح، توسط mercede.)
۲۹-۴-۹۴ ۰۸:۵۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، maryam.h ، ملکه برفی ، admin ، لیلی ، MaryaM_sh ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، heliia ، elena.r ، nasim30
mercede
کاربر متوسط
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 242
تاریخ عضویت: اسف ۱۳۹۳
اعتبار: 1312
سپاس ها 220
سپاس شده 936 بار در 255 ارسال
ارتقاء: 14 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 11%
ActividadActividad
تجربه : 54 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال تشویقی
حالت: Mariz
ارسال: #6
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ،عسل بیدل
اگر محکم بیرون میکشیدمش که صد در صد جر میخورد اگرم وایمیسادم و با ظرافت درستش میکردم باید نگاهای سنگین پسرا رو روی خودم تحمل کنم .
گزینه اول رو انتخاب کردم و یهو بیرون کشیدم خوشبختانه سالم موند وقتی کیفمو برداشتم و از رستوران خارج شدم که دستی از پشت به شونه ام خورد ، سورن بود همراه با کاغذی در دستش .
- این شماره های ماست ، وقتی تصمیم گرفتید به ما اطلاع بدید .
کاغذ رو از دستش گرفتم و بی هیچ سخنی به سمت ماشین رفتم و داخلش نشستم ، نگاه گذرایی به سورن کردم که هنوز جلو در ایستاده بود کردم و با سرعت از اونجا دور شدم .


[/font]ماندانا :


[font=tahoma]رزالین بد قاطی بود ، کاغذی هم توی دستش بود که ناگهان پرت کرد پشت سمت بنیتا و گفت
:
اینارو تو گوشیت سیو کن .
بنیتا : اینا چی هست ؟
منم کمی به عقب متمایل شدم تا کاغذرو ببینم .
رزالین : اینا شماره های اون پسراست .
اووووهوک تازه اسم کوچیکشونو نوشته بودن .تیماس ، سورن ، نیکان ......خنده بلندی سر دادم که باعث تعجب بچه ها شد .
- چی انقدر خنده داره ؟
در حالی که اشکمو پاک میکردم گفتم :
یاد اون لحظه افتادم که درگیر مانتوت بودی ..
رزالین : درد .... واسه چی منو تنها گذاشتید ؟ اصلا شما چطوری در ماشین رو باز کردید ؟
- سویچ رو میز بود برداشتیم .
رزالین پوزخندی زد و گفت : دارم دیوونه میشم این اصلا خوب نیست .
بنیتا : بابا رزی سخت نگیر یکی دو روز میریم و یه فیلم فلبداهه میسازیم و تحویل استاد سلطانی میدیم هومم نظرتون چیه ؟
رزالین : اهههه ..... خوب ....... باید بیشتر فکر کنم .
فوتی از سر بی حوصلگی سر دادم و تکیه دادم .رزالین سخت میگرفت ، البته حقم داشت بعد اون بلای کامیار دیگه سخت به کسی اعتماد میکنه تازه اونم اعتماد موقت یعنی اگر مخاطبش کمی دست از پپا خطا کنه کلا میذارتش کنار . اییییییی رزالین دوست گلم تو چقدر عذاب کشیدی .
ناگهان صدای موزیک توی ماشین پیچید ، بنیتا با کنترل ضبط رو روشن کرده بود ، تابستون کوتاهه بود وایییی که چقدر ما سه تا با این آهنگ خاطره داریم .
دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم
خوشحال از این که تو بهترین سه ماه سالیم
تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم
همه چی عالیه ولی اگه بذاره پاییز
چرا میره جلو عقربه هی
متنفرم از ته دل
من از اول مهر
میخوام م*ست شم بکنم خدا رو نگاه
اینقدر بکشم تا که بدم ششا رو ب گـ*ا
چون من هیدنم ایده میدم دیوونم
پس شب بمون پیشم تنها نشو
چون که میدونم دوست داری این اخلاقمو
توو من توی تخـ ـت روی هم روی بنگ
عود و شمع با نور کم
فردا رو بی خیال تا هست امروز
من و تو و دوست خوبمون گری گوس
به هر حال هر سال برگا رنگ می گیرن
یه چند ماه سبز آخر با زرد میمیرن
تابستون رفت و سرما تنمو افتاده کرد
توی خمـ ـاری و صبر عین معتاد کرک
ولی زیر گریه ی پاییز خیس نمیشیم
زمـ ـستونم سوییس نریم میریم پیست دیزین
بهارم که هوا ابر فقط بوی خوب داره
که داره به ما میگه تابستون تو راهه ولی
تابستون کوتاهه
ما تا میتونیم پیش هم می مونیم
دوستای صمیمی کارای قدیمی اینجا ما همینیم
مادمازل با شینل
آب میشی مثل کارامل
فلسفه دنیا دو روزه
هر شبش کُنیاکو دوده
اون دختره همبازیمه
هرجا میره برنامه برف بازیه
چند ماهیه میدونه شب با کیه
هه ، من برم اونم تنها میشه
فکرش منم و تو لیوان ود*کا
امشب میخواد لایوین لا ویدا لوکا
وید و کوکا تا به نصفه شب زدن
تموم میشه با یه چشم به هم زدن
ولی اگه خورشید نره
تا آخر عمر اینجا خوش میگذره
پس تا روزی که نیان برگای خیس
زندگی میکنیم انگار فردایی نیست
حس میکنیم سـ*کسی شدیم
روی موج های مکزیکوییم
لم دادیم روی شن های ساحل
دریا رو میبینم تو اون چشای زاغت
میگم اووو لا لا
برم قربون اون پاها
ته شهریوره لیکوره زرد آلو
میخوریم و می کنیم و میکنیم برف پارو
عشقم اینه زندگیمون
میخوام قر بدی روم در گوشم بگی ** خوار زندگیمون
میاد روزی که
دو تایی میمونیم خمـ ـار یه بـ ـوس دیگه
تا ونوس میره صدای تابستون
وقتی پام زیر سرت جای بالش بود
ولی نه ما دیگه هرچی بگیم بهانست
آسمونمون آبی مثل مدیترانس
مثل مدیترانس
تابستون کوتاهه ما تا میتونیم پیش هم می مونیم
دوستای صمیمی کارای قدیمی
دوستای صمیمی کارای قدیمی اینجا ما همینیم
کاشکی دنیا یادش بره ما رو
نبینیم طلوع آفتابو…
نگاها رو من و تو بود عین عروسی
همه تو کف عین جکوزی
تو میگرفتی دستت هرمس
منم کفش و کمـ ـر و کلام سبز و قرمز
هر روز میدیدم 7 صبحو بات
تنت نرم و رنگ شکلات
نمیکردمت از بدنم جدا
تن تو بود گرم تر از سونا
برگا همه ریختن ولی شاخه هست
کم کم باید بارو بست
باید برگردیم خونه هامون ساک به دست
چیزی که مونده یه خاطرس
الان بغـ ـلت کنم بینمون کاپشنه
کاش بشه برفا زود تر آب بشه
چون من رو فکرم دم ساحله
باید 9 ماه وایسم عین زن حامله
من همین جا می مونم
این همه روز میگذره زود
دور همیم این همه دوست
من تا بشه میچوقم
این همه روز میگذره زود
زاخار بهم بگو چی کمه توش
تابستون کوتاهه ما تا میتونیم پیش هم می مونیم
این همه روز میگذره زود
دوستای صمیمی کارای قدیمی اینجا ما همینیم
[/quote]

zed bazi is my life
۳۰-۴-۹۴ ۱۲:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin ، نیاز ، monir maniyan ، لیلی ، sadaf ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، elena.r
نیاز
کاربر فعال
***
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 608
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۴
اعتبار: 1682
سپاس ها 487
سپاس شده 1261 بار در 388 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 57 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Relax
ارسال: #7
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ،عسل بیدل
بنیتا:
دیگه رسیده بودیم خونه کیف ماندانا که عقب گذاشته بود رو پرتاب کردم جلو که ماندانا گفت:
-چته تو؟
در جوابش گفتم :
-چیزیم نیست.
از ماشین پیاده شدیم برای بار هزارم نگاهی به شماره پسرا کردم ،لبخندی رو ی لب نشست. همین الان مسیجشون میدم. کیفو روی دوشم جابه جا کردم رز کلید رو داخل جا کلیدی چرخوند با باز شدن در خودمو جلو انداختم و رز و مانی رو کنار زدم. با یک حرکت مانتو و همه لباسامو پخش زمین کردم که فریاد رزالین بلند شد. صدای ماندانا که داشت دوباره غرغر میکرد بلند شد:
-حالا پایان نامه هیچی. این پروجه رو چیکار کنیم. تازه با این سه تفنگدار.
مکثی کرد و گفت:
- یاشایدم سه کله پوک!
با این حرفش با صدای خیلی بلندی شروع کردم به خندیدن. واای شماره ها با یاد اوردی شماره پسرا با دو به طرف کیفم رفتم که وسط راه کله پاشدم.
- اخخخ
در حالی که بلند میشدم کمـ ـرمو ماساژ دادم زیر لب زمزمه کردم:
-دویدنم به من نیومده!
رزالین که انگار صدامو شنیده بود بلند گفت:
- آدم بودن به تو نیومده!
بااین حرفش ماندانا دهنشو شبیه غار باز کرد وشروع به خندیدن کرد باصدای بلندی بهش گفتم:
-یارتاقال بزنی.
و دیگه منتظر جوابی ازش نشدم ورفتم طرف کیفم. موبایلمو از داخل کیفم بیرون اوردم وشروع کردم به سیو کردن شماره پسرا.
نیکان:
دست از مطالعه برداشتم عینک مطالعمو روی میز گذاشتم روی چشمام دستی کشیدم.صدای سورن روشنیدم که خطاب به من میگفت:
- خودمونیم چه جوری دخترارو تحمل کردی،مـ ـستر جدی؟
در حالی که از روی صندلی بلند میشدم گفتم:
-حرف نزن بچه سوسول.
همون موقعه صدای اس ام اس گوشیم بلند شد در حالی که به طرف حمـ ـام میرفتم تا دوش بگیرم خطاب به سورن گفتم:
-گوشیمو چک کن.
و بی توجه رفتم تا دوش بگیرم.
۳۰-۴-۹۴ ۰۵:۱۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط لیلی ، sadaf ، ملکه برفی ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، elena.r ، admin
نیاز
کاربر فعال
***
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 608
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۴
اعتبار: 1682
سپاس ها 487
سپاس شده 1261 بار در 388 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 57 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Relax
ارسال: #8
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ،عسل بیدل
نیکان :
زیر دوش ایستادم مثل همیشه تهی بودم خالی ، نگاهی از داخل اینه روبرو، به خودم کردم موهام روی صورتم خیس افتاده بود . مثل همیشه جدی بودم حتی جلوی آینه. اخمی کردم همون حین پوزخنده ی به خودم زد و گفتم :( برای خودتم اخم میکنی ) بی خیال شدم شاید چند سالی میشد که همین حالم بود . حوله آبی رنگمو دور خودم پیچیدم واز حمـ ـام
خارج شدم با حوله وارد نشیمن خونه شدم .همون لحظه نگاهم به تیماس وسورن افتاد که با هم نشسته بودند وموبایل من هم دستشون بود وگه گاهی با صدای بلند شروع به خندیدن می کردن سرمو به نشونه تاسف براشون تکون دادم وزیر لب گفتم :( معلوم نیست چه غلتی میکنند )و مشغول لباس پوشیدن شدم این بار تیماس با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد . کنجکاو به طرفشون رفتم پشت سرشون جوری که منو نبینن ایستادم .
اخمی کرد درحالی که صدامو آزاد میکردم گفتم :
- این چه کاریه ؟
هر دوشن از جا پریدن برگشتن طرفم سورن قبل ازاین که حرفی بزنم گفت :
- کاری نمی کردیم .
اشاره ای به گوشیم کردم و گفتم:
- کاملا معلومه .
اینبار تیماس گفت :
- بابا بنیتا بهت پیام داد ما هم به جای تو جوابشو دادیم .
اخمی کردم و گفتم :
- بنیتاخانوم .
- همون .
موبایلمو از دستشون قاپیدم وبه طرف اتاقم رفتم . روی تخـ ـت خوابیدم در همون حین شروع کردم به خوندن مسیجای یا بهتر بگم ( خرابکاری های )‌ سورن وتیماس شدم . اسم دختره ی بیچاره رو داخل گوشیم سیو کرده بودند (بنی ) اخمی کردم این دیگه آخرشه . بهتر بود با سیدی صحبت میکردم تا گروه هارو بهتر تنظیم کنه . همیشه باید حواسم به این دوتا باشه ...
نیکان همتی ،‌ 25ساله ... صدای تیماس رو شنیدم که بلند میگفت :
- ولی دخترای خوشگلین !
با صدای خیلی بلندی گفتم :
- تیماس .
چند سال از سورن و تیماس بزرگتر بودم بخاطر همین اونا همیشه بهم احترام میزان ... اینبار صدای سورن رو شنیدم که گفت :
- باشه بابا بزرگ .
خنده ی محوی کردم همیشه براشون حکم یک بزرگتر رو داشتم .
۳۰-۴-۹۴ ۰۵:۱۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط لیلی ، sadaf ، ملکه برفی ، fatemeh ghasemi ، mercede ، shabe mahtabi ، elena.r ، admin
mercede
کاربر متوسط
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 242
تاریخ عضویت: اسف ۱۳۹۳
اعتبار: 1312
سپاس ها 220
سپاس شده 936 بار در 255 ارسال
ارتقاء: 14 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 11%
ActividadActividad
تجربه : 54 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال تشویقی
حالت: Mariz
ارسال: #9
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ،عسل بیدل
این پست نیاز جونه mara[/font][font=tahoma]

سورن :
برگشت طرف تیماس وگفتم :
- ولش کن .
به طرف اتاقم رفتم با صدای بلندی گفتم :
- موبایل منو ندید؟
صدای نیومد . پوفی کشیدم وزیر لب زمزمه کردم :( معلوم نیست کجا گذاشتم )
گردنمو تکون دادم ودستی بهش کشیدم. نمیدونم چرا کمی گرفته بود . از اتاق بیرون رفتم .
سورن هستم سورن قادری . ۲۴ ساله دانشجوی کارگردانی سیـ ـنما
از اتاق بیرون اومدم . امشب من باید شام درست میکردم ... زندگی دانشجوی همین دردسر ها رو هم داشت به طرف آشپزخونه رفتم .


تیماس:
سورن غذا ها رو میزغذا خوری گذاشت برگشتم طرفش و گفتم :
- اسم غذات چیه؟
- بخور زر نزن اسمشه .
در حالی که مسخره بازی در میاوردم ظرف غذا رو به بینیم نزدیک کردم و گفتم :
- سم که توش نریختی ؟
سورن در حالی که پشت میز می نشست گفت :
- بخور زر نزن.
نگاهی به نیکان کردم مثل همیشه بادقت مشغول غذا خوردن بود . برگشتم طرف سورن و گفتم :
- ماندانا به من اس ام اس نداد.
سورن در حالی که بلند میخندید گفت :
- پسندیده نشدی !
جوابشو ندادم ، چون میدونستم سورن کوتاه نمیاد . برگشتم طرف نیکان و گفتم :
- جواب بنی رو نمیدی بده ، من جوابشو بدم .
نیکان اخمی کردو گفت :
- غذاتو بخور.
شونه ای بالا انداختم ومشغول شدم .
ماندانا :
برای بار هزارم غلتی زدم ( ووووای چرا خوابم نمیبره؟) موبایلمو که بالاسرم رو برداشتم به بنیتا اس ام اس دادم:
- بیداری ؟
بعداز پنج دقیقه جواب داد :
- نه ، چطور ؟
خنده ای بلندی کردم و نوشتم :
- اگر خوابی چه جوری جواب دادی ؟
- فضولی و هزار دردسر .
برای بار دوم خنده ای کردم نقشه شرورانه ی به ذهنم رسید لبخند خبیثی زدم وجواب دادم :
- شب بخیر .
منتظر نموندم جواب بده. پارچه سفید رنگی که روی تخـ ـت بود رو برداشتم. پاورچین پاورچین به طرف اتاق بنیتا رفتم . پشت در اتاقش ایستادم پارچه سفید رنگ رو روی سرم کشیدم آروم در اتاق رو باز کردم اولین قدم مساوی شد با جیغ خیلی خیلی بلند بنیتا . در حالی که ریز ریز میخندیدم صدا های وحشتناکی هم از خودم در میاوردم همون حین بنیتاجیغ زد :
- ررزززز، ماندانا دزد .
زیر لب زمزمه کردم :
- اخه کجای من به دزد میخوره خنگ خدا ؟
تو همین فکرا بودم که حس کردم جسم سختی باهام برخورد کرد همون موقعه پارچه سفید هم کنار رفت در حالی که سرمو ماساژ میدادم گفتم :
- منم بابا .
با این حرفم دوباره حس کردم همون جسم خیلی سخت برای بار دوم به سرم برخورد کرد.
- اااخخخ
سرمو بالا گرفتم همون موقعه با نگاه های ترسیده بنیتا و رزالین روبرو شدم .

zed bazi is my life
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۶-۵-۹۴ ۰۳:۰۵ عصر، توسط mercede.)
۳۰-۴-۹۴ ۱۰:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط نیاز ، لیلی ، sadaf ، ملکه برفی ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، elena.r ، admin
mercede
کاربر متوسط
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 242
تاریخ عضویت: اسف ۱۳۹۳
اعتبار: 1312
سپاس ها 220
سپاس شده 936 بار در 255 ارسال
ارتقاء: 14 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 11%
ActividadActividad
تجربه : 54 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال تشویقی
حالت: Mariz
ارسال: #10
RE: رمان سومه کور | م.اسلامی ، نیاز باقری ،عسل بیدل
باز این پست نیاز جونه mara


رزالین :
با وحشت به ماندانا خیره شدم با دیدنش دستمو بلند کردم وصورتشو لمس کردم .. متعجب نگاهم کرد وگفت:
- چتونه؟
در حالی که دستمو به طرف موهاش میبردم تا موهاشو بکشم گفتم :
- زرشک ای دختره ی خنگ هردمون از ترس مردیم .
ماندانا در حالی که بلند میخندید گفت :
- قیافه هاتون دیدنی بود .
بنیتا در جوابش :( کوفت ) بلندی گفت وبالشت رو به طرفش پرت کرد .خمیازه ی بلندی کشیدم وگفتم :
- من میرم بخوابم .
وبی توجه به مانی وبنی که در حال بحث بودن از اتاق خارج شدم .
روی تخـ ـت دراز کشیدم ونگاهمو به سقف دوختم همون حین صدای اس ام اس موبایلم بلند شد . متعجب به صفحه موبایل چشم دوختم
- سلام.
شماره ناشناس بود . اخمی کردم ونوشتم :
- شما؟
بعد از چند لحظه پاسخ اومد :
- سورن هستم .
اخمی کردم اون با من چیکار داشت ؟ حسابی داغ کرده بودم واز طرف دیگه میخواستم ببینم باهام چیکار داره بخاطر همین نوشتم :
- فرمایش؟
- هیچی میخواستم حالتو بپرسم .
اخمم چند برابر شد . جوابی ندادم پسره ی بی شعور احمق .


سورن :
غلتی زدم خوابم نمیبرد .از روی تخـ ـت پایین اومدم . گلوم کمی خشک شده بود بخاطر همین به طرف آشپز خونه رفتم
. سرمو به دور نشیمن چرخوندم . تیماس هنوز نخـ ـوابیده بود سری تکون دادم و وارد آشپز خونه شدم . کمی آب نوشیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم .نگاه دیگری به تیماس که روی کاناپه لم داده بود وبا چیزی سرگرم بود انداختم . کنجکاو شدم ببینم داره چیکار میکنه .به طرفش رفتم .
بادیدن موبایلم که دستش بود تقریبا داد زدم :
- معلوم هس داری چیکار میکنی ؟
تیماس که از فریاد من هول شده بود گفت :
- هیچی
گوشیمو از دستش گرفتم در حالی که به طرف اتاقم میرفتم گفتم :
- شیطونه میگه بزنم فکتو بیارم پایین .
نگاهی به صفحه گوشیم کردم همون موقع شد که واقعا هـ ـوس کردم بزنم تو فک تیماس ... حالا معلوم نیست دختره چه فکرای درمورد من که نکرده .


****


اصلا خوابم نبرده بود . پسره ی احمق با گوشی من اس ام اس میده به دختر مردم . نگاهی به ساعت کردم 8 صبح رو نشون میداد . باید آماده میشدیم برای رفتن به کافه . حتما نیکان و تیماسم تا الان اماده شدن . بالاخر تصمیم گرفتم تا با دختره یا بهتر بگم رزالین تماس بگیرم وهمه چیزو توضیح بدم . بعد از چند بوق جواب داد :
- بفرمایید ؟
معولم بود حسابی ناراحته اینو میشد از لحن صداش فهمید .
- ببیند رزالین خانوم دیشب ...
- آقا سورن من هیچ کاری با شما ندارم لطفا تمومش کنید خدانگهدار .
وقطع کرد . اخمی کرد وزیر لب گفتم :( به درک )
[font=tahoma][/font]

zed bazi is my life
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۶-۵-۹۴ ۰۳:۰۷ عصر، توسط mercede.)
۳۰-۴-۹۴ ۱۰:۴۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط نیاز ، لیلی ، sadaf ، ملکه برفی ، دختر ایران ، fatemeh ghasemi ، shabe mahtabi ، sahar e ، elena.r ، admin
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دانلود رمان سربازی مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele sadaf 1 2,409 ۱۱-۱۱-۹۵ ۰۸:۳۵ عصر
آخرین ارسال: masomeh asadi
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 3,931 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۴:۳۶ عصر
آخرین ارسال: morgana
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 3,630 ۹-۸-۹۵ ۰۴:۵۷ عصر
آخرین ارسال: .AtenA.
  رمان سفر به دیار عشق ماه کوچولو 550 36,992 ۶-۴-۹۵ ۰۳:۲۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 2,128 ۱۴-۳-۹۵ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi farimahyousefi 13 1,382 ۳-۳-۹۵ ۰۹:۲۱ صبح
آخرین ارسال: farimahyousefi
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 3,009 ۲۷-۱۰-۹۴ ۱۲:۲۶ عصر
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 861 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۹:۳۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 4,043 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۷:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mahsa.b
  رمان گل حسرت | لیلی تکلیمی کاربر انجمن ایران رمان لیلی تکلیمی 12 933 ۲۵-۱۰-۹۴ ۰۵:۲۰ عصر
آخرین ارسال: لیلی تکلیمی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
126 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳-۴-۹۵, ۱۲:۲۱ عصر)، لیلی (۱-۵-۹۴, ۱۱:۰۸ عصر)، sadaf (۲۳-۹-۹۴, ۰۶:۵۲ عصر)، ~mahdis~ (۲۹-۵-۹۴, ۰۴:۱۸ عصر)، v.a.y (۱۹-۵-۹۴, ۱۲:۰۹ صبح)، .ستایش. (۱-۶-۹۴, ۰۳:۵۹ عصر)، adonis (۱۹-۵-۹۴, ۰۲:۴۰ صبح)، N!rvana (۶-۶-۹۴, ۱۰:۱۴ عصر)، laya (۱۵-۵-۹۴, ۱۰:۴۴ صبح)، yasaman nik (۲۳-۵-۹۴, ۰۳:۳۴ صبح)، ~ MoOn ~ (۱۵-۵-۹۴, ۱۱:۴۰ صبح)، mahmonir11 (۳۰-۷-۹۴, ۱۱:۱۴ عصر)، .ShahrzaD. (۱۹-۵-۹۴, ۱۱:۵۰ عصر)، ملکه برفی (۴-۸-۹۴, ۱۱:۴۵ عصر)، vajiheh (۱۵-۵-۹۴, ۰۲:۵۶ عصر)، kosar (۱۸-۵-۹۴, ۱۱:۱۴ عصر)، elena.r (۳-۶-۹۴, ۰۵:۲۲ عصر)، hadis hpf (۱۶-۵-۹۴, ۱۲:۰۲ صبح)، nika_beny (۲۴-۵-۹۴, ۰۲:۴۶ عصر)، سوگل بنی (۱۰-۵-۹۴, ۰۲:۳۷ عصر)، شیرین فرهمندپور (۱۹-۶-۹۴, ۰۷:۴۳ صبح)، ♥♥Niloofar♥♥ (۱-۵-۹۴, ۱۱:۵۹ صبح)، خانوم معلم (۲۳-۵-۹۴, ۱۱:۵۱ صبح)، nahidsoltani (۷-۵-۹۴, ۰۶:۵۲ عصر)، FaAEzZe (۲۰-۵-۹۴, ۰۵:۳۸ عصر)، .مليكا. (۸-۵-۹۴, ۰۱:۰۸ عصر)، Mahdiye (۳۱-۴-۹۴, ۰۱:۴۳ صبح)، MINA08 (۲۵-۵-۹۴, ۰۹:۲۱ صبح)، ShaYa (۲۸-۵-۹۴, ۱۱:۵۵ عصر)، فرميسك (۲۶-۵-۹۴, ۱۲:۲۲ صبح)، fatemeh80 (۲۴-۵-۹۴, ۰۲:۰۰ عصر)، golnaz-1376 (۱۶-۵-۹۴, ۰۲:۱۴ عصر)، hasti794 (۱۲-۵-۹۴, ۰۴:۴۷ عصر)، hedy (۱۵-۵-۹۴, ۰۷:۰۶ عصر)، • Niha • (۱-۷-۹۴, ۱۲:۴۳ صبح)، s@mir@ (۴-۶-۹۴, ۰۱:۳۳ صبح)، ****Dayan**** (۲۶-۵-۹۴, ۰۲:۴۱ عصر)، azin3 (۱۸-۵-۹۴, ۰۳:۲۸ عصر)، arosak (۲-۵-۹۴, ۰۲:۵۳ صبح)، mercede (۴-۶-۹۴, ۰۹:۵۶ صبح)، sahar e (۲۷-۵-۹۴, ۰۱:۵۸ عصر)، Mina_129 (۱۱-۵-۹۴, ۰۲:۳۳ صبح)، "MJ" (۲۳-۶-۹۴, ۱۱:۲۰ عصر)، avaaa (۱۲-۵-۹۴, ۱۰:۵۱ عصر)، monir maniyan (۲۱-۷-۹۴, ۱۱:۲۱ عصر)، نیاز (۲۲-۸-۹۴, ۱۰:۱۶ عصر)، banoo (۹-۵-۹۴, ۱۰:۵۱ عصر)، zahra sh (۸-۵-۹۴, ۱۲:۵۱ صبح)، raha22 (۲۳-۵-۹۴, ۰۶:۳۲ عصر)، sokout_shab (۱-۵-۹۴, ۰۲:۳۱ عصر)، elham zelzele (۵-۸-۹۴, ۰۷:۰۴ عصر)، mahtab888871 (۳۰-۵-۹۴, ۰۵:۵۲ عصر)، دختر ایران (۹-۶-۹۴, ۱۱:۱۹ عصر)، الهه ی شب (۳۰-۴-۹۴, ۰۶:۲۵ عصر)، roksana aaa (۲۳-۵-۹۴, ۰۶:۴۳ عصر)، TNTgirl (۳۱-۴-۹۴, ۰۹:۲۴ عصر)، ali akbar (۵-۵-۹۴, ۰۲:۳۸ عصر)، heliia (۲۵-۵-۹۴, ۱۱:۰۸ عصر)، م.اسلامی (۱۴-۵-۹۴, ۰۴:۲۰ صبح)، eris (۲۳-۵-۹۴, ۰۶:۲۳ عصر)، nobody (۲۲-۵-۹۴, ۰۸:۰۱ صبح)، Rojena (۱-۵-۹۴, ۰۶:۰۰ صبح)، آشوب (۲۶-۵-۹۴, ۰۱:۴۴ صبح)، فاطمه27 (۱۲-۵-۹۴, ۱۰:۱۹ عصر)، za79 (۱۷-۵-۹۴, ۱۱:۰۲ صبح)، azadehs330 (۱۶-۶-۹۴, ۰۸:۲۱ عصر)، مارکیز (۲۳-۵-۹۴, ۰۱:۴۲ عصر)، f-samiee-g (۲۶-۵-۹۴, ۰۲:۵۱ عصر)، زرنگار (۱۰-۷-۹۴, ۰۱:۰۰ صبح)، maryam.h (۱-۵-۹۴, ۰۲:۲۰ صبح)، MaryaM_sh (۱۹-۹-۹۴, ۰۵:۴۷ عصر)، رهـا (۱۱-۵-۹۴, ۰۶:۵۲ عصر)، Girl\'s Day (۴-۵-۹۴, ۰۳:۳۵ عصر)، bassiri.p (۶-۵-۹۴, ۰۴:۲۲ صبح)، Αsαδωοιφ (۶-۵-۹۴, ۱۰:۴۷ صبح)، Reyhaneh.Z (۹-۵-۹۴, ۰۵:۳۵ عصر)، white lion (۷-۵-۹۴, ۰۳:۴۶ صبح)، afrooz (۲۳-۵-۹۴, ۰۵:۳۲ عصر)، fatemeh ghasemi (۲۶-۶-۹۴, ۱۱:۱۷ صبح)، attish (۱۱-۵-۹۴, ۰۵:۵۵ عصر)، نسرین خ (۱۱-۵-۹۴, ۱۰:۴۱ عصر)، farnoosh17 (۲۴-۸-۹۴, ۱۲:۰۲ صبح)، samara77 (۱۷-۵-۹۴, ۰۷:۱۱ عصر)، mohi99 (۱۰-۶-۹۴, ۱۰:۱۸ عصر)، 2fan2314 (۲۲-۷-۹۴, ۰۲:۴۷ عصر)، samane.taromi (۱۴-۵-۹۴, ۰۶:۴۰ عصر)، آسیه (۱۸-۵-۹۴, ۰۹:۵۸ صبح)، آیداموسوی (۵-۸-۹۴, ۰۱:۲۰ صبح)، shabe mahtabi (۱۷-۵-۹۴, ۱۲:۵۵ صبح)، naqme* (۱۹-۵-۹۴, ۰۹:۵۲ صبح)، اریکا (۳-۶-۹۴, ۱۱:۲۴ عصر)، azarmidokht (۱۸-۵-۹۴, ۰۵:۳۴ عصر)، morgana (۲۶-۵-۹۴, ۰۲:۴۶ عصر)، ツ ηarsis ℓavani (۲۴-۵-۹۴, ۰۲:۳۴ عصر)، ناهيد پيرو (۲۳-۵-۹۴, ۰۱:۱۲ صبح)، elmira501 (۲۵-۵-۹۴, ۱۰:۴۲ عصر)، Mehrnaz_mk (۲۳-۵-۹۴, ۱۲:۴۱ صبح)، iilnaz (۲۲-۶-۹۴, ۱۲:۱۹ عصر)، zahraa (۲۵-۵-۹۴, ۰۳:۴۴ عصر)، Scαяєcяσω × (۲۵-۵-۹۴, ۰۲:۳۲ صبح)، هادیه (۲۶-۵-۹۴, ۰۲:۲۳ عصر)، avaa (۶-۸-۹۴, ۰۳:۴۳ عصر)، dokhtarehava (۲۴-۶-۹۴, ۰۶:۰۱ عصر)، mehrnoosh gh (۱۶-۶-۹۴, ۰۹:۳۲ عصر)، hassan zamani (۱۱-۶-۹۴, ۰۱:۵۶ صبح)، hajieh (۱۲-۶-۹۴, ۱۲:۱۴ عصر)، هستی.ق (۲۹-۶-۹۵, ۰۷:۲۴ عصر)، ارسین (۲۲-۶-۹۴, ۰۱:۵۳ عصر)، yas25 (۲۶-۶-۹۴, ۰۹:۱۷ عصر)، سمیرا1990 (۲۷-۶-۹۴, ۰۳:۲۷ عصر)، nasim30 (۱۲-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۲ صبح)، مرضیه ۷۵ (۱۶-۸-۹۴, ۰۳:۰۰ صبح)، سارا 71 (۳۰-۸-۹۴, ۰۲:۳۷ صبح)، ملاك (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۶ صبح)، shadon (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۹ عصر)، فری دات کام (۲۵-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۰ صبح)، hamta (۱۲-۹-۹۴, ۱۰:۳۱ عصر)، setarehshab (۳۰-۹-۹۴, ۰۳:۴۵ صبح)، noora (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۴:۱۳ عصر)، مریم74 (۱۵-۱-۹۶, ۰۸:۲۷ عصر)، bina (۲-۱۱-۹۵, ۰۲:۲۷ صبح)، AsαNα (۹-۹-۹۵, ۰۱:۱۲ صبح)، HONAR (۲۱-۶-۹۵, ۱۱:۲۹ عصر)، Setayesh-005 (۱۹-۶-۹۵, ۰۲:۰۹ عصر)، باران گیلکی (۱۰-۹-۹۵, ۰۴:۵۳ عصر)، .AtenA. (۱۹-۹-۹۵, ۰۳:۴۵ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards