رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۶-۱۱-۹۵, ۰۴:۴۹ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: lilium377
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ: 43
بازدید: 1529

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
نویسنده پیام
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #1
رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
به نام منشا آرامش
سلاااااام ...
من و دوستم مائده جان که الان نمی دونم کجاست (تابستونه دیگه ... ما تو مدرسه همدیگرو می بینیم !!asna) تصمیم گرفتیم یه رمان بنویسیم که نوشتیم !!(ایناهاش!!)Tongue ایشالله که شما خوشتون بیاد ! این اولین رمانیه که می نویسم و مفتخرم که شما می خونید .. ایشالله وقتی رو که برای این رمان می ذارید تلف شده ندونین .. mara
کاری ؟؟ باری؟؟
یا علی..xcvk
×××××××××××××××××
خلاصه:
چهار تا دختر به اسامی : آرامیس ، مهرسا ، ساینا و النا،تصمیم می گیرن قبل از سن قانونی رانندگی کنن.. اما وقتی رانندگی می کنن با چند تا پسر رو به رو می شن و تصمیم می گیرن برای کم کردن روی اونا با اونا مسابقه بدن . اولش به خوبی می گذره اما ناگهان با یه نفر تصادف می کنن و تا دور و برو نگاه می کنن می بینن که پسرا غیبشون زده .. دورو بر ماشینی که باهاش تصادف کردن پر از آدمه ... شاید مُرده .. شاید بیهوش شده و شاید...اما چیزی که می بینن رو نمی تونن باور کنن .. اون کسی که باهاش تصادف کردن کسی نیست جز...

اینم بگم که توی داستان زاویه دید بین مهرسا و آرامیس و ساینا عوض میشه ..

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۶-۹۴ ۱۱:۱۵ عصر، توسط lilium377.)
۲۳-۶-۹۴ ۰۵:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، sadaf ، ****Dayan**** ، .مليكا. ، admin
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #2
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
[highlight=#cccccc]
قلـ ـبم
معنی اسم ها :
مهرسا: مانند خورشید
آرامیس: آرامش
ساینا: سیمرغ
النا: عطا شده
مقدمه :
شاید ازم بدت بیاد ..
شاید با این که می پرستمت نگاهم نکنی..
شاید برات مهم نباشم ..
شاید منو ریز ببینی..
شاید با دیدن من فرار کنی..
اما بهت بگم .. تو برای منی.. تک ستاره قلـ ـبم...
*****
به نام منشا آرامش ..
فصل اول:
از زاویه دید مهرسا:
ساینا که کنارم نشسته بود گفت:
- الهی آخرین باری باشه که رانندگی می کنی...
گفتم:
- نیست که تا الان قهرمان مسابقات رالی بودم .. تازه شوماخرم یه بار اومده خواستگاریم...
- بالاخره دعا کردم دیگه . مگه دعا گناهه؟
- اون وقع خودتم میمیری.. حالاخفه می شی یا خفت کنم؟
- گزینه 1..
- خوبه ..
آرامیس با نگرانی ای که همیشه تو چهره اش پدیدار بود گفت:
- مهرسا می ذاشتی بعد از گواهینامه رانندگی می کردی.. به خدا اگه چیزی بشه می دونم چی کارت کنم ...
پوزخندی زدم و گفتم :
- ترسو ... یادت باشه این کارو با رضایت خودتون انجام دادیم.. خودتون رضایت نامه رو با خون انگشت خودتون امضا و مهر کردید.. مگه نه؟
النا که تا الان ساکت بود گفت:
- خاک بر سرت .. اینم شرط بود گذاشتی؟
با عصبانیت از آینه به پشت که النا نشسته بود کردم و گفتم :
- اینم ماشین بود تو از پسر عموت گرفتی؟ پرشیا که حال نمی ده ..
- از سرتم زیادیه .. حالا می خواستم برات پیکان یخچالی جور کنم .. تازه نیما عاشق ماشینشه ارزش معنوی این از یه شاسی بلند بیشتره..
و بعد دست به سیـ ـنه شد .گفتم:
- نه بابا .. همین مونده .. قرار بود اولین نفر رانندگی کنه و آخرین نفر ماشین جور کنه .. پس تو موظف بودی اطاعت کنی..
ضبط ماشین رو روشن کردم و آهنگ رو تا درجه آخر صدا دادم بالا و در همون حال که از فرط صدای موزیک کر می شدیم شیشه ها رو دادم پائین . بعد با یک جیغ گفتم :
- پیش به سوی..
خواستم جملمو کامل کنم که ساینا پرید وسط حرفم و گفت:
- پیش به سوی بد بختی..
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- ساینا.. اگه یه بار دیگه درباره رانندگی من بد بگی خودم روت یه چرخ و بوق وصل می کنم و سوارت می شم .. اون وقت انقدر به در و دیوار می کوبمت که بفهمی بد بختی یعنی چی..
***
از کوچه خارج شدم .احساس قدرت بهم دست داده بود. حالا که می تونستم رانندگی کنم و بزرگ باشم .. خب هر آدمی یه دل خوشی ای داره و اون دلخوشی ممکنه یه آرزوی دست نیافتنی بشه .. رانندگی هم برام دست نیافتنی بود .. اما با یه سوء استفاده تونستم بهش برسم .
با این که 17 سالم بود ولی خیلی خوب رانندگی می کردم . یکی دو بار پشت ماشین بابام نشسته بودم و تا سر کوچه رفته بودم .. اما تا به حال انقدر آزاد نبودم . این که بعد از رانندگیم کسی منو دعوا نمی کرد برام خیلی خوب بود. بچه بودم دیگه !
اوائل مرداد بود به همین دلیل هوا خیلی گرم بود اما من بدون توجه به حرارت بدنم که بیشتر بخاطر استرس بود تا گرما توجهی نداشتم .
وسطای راه به یه چراغ قرمز رسیدم . خواستم سرعتمو زیاد کنم چون هم خلوت بود هم کم مونده بود به قرمز شدن . اما ساینا داد زد و گفت:
- مهرسا تو رو خدا ... همین مونده پلیس ببینه ...
دیدم همچین چرتم نمی گه !! به همین علت وایسادم .. خیابونی که ما وایساده بودیم توش، خیلی شلوغ نبود . اما توی همون سکوت و خلوت ظهر، یهو یه زانتیای سفید رنگ که سه تا پسر سوارش بودن ، با صدای آهنگش که معلوم بود باند زدن بهش ، کنارمون سبز شد.با شنیدن صدای آهنگش صدای ضبط خودمونو کم کردم تا نگن اینابه چی خوشن ...!!! هر چی باشه از نظر من نداشتن خیلی بهتر از مسخره داشتنه ...! با کم کردن صدای ضبط یکی از پسرا که کنار راننده نشسته بود به من گفت:
- هه .. دختر کوچولو .. ماشین بازی می کنی؟؟!
با این حرف مسخره اش بقیه پسرا زدن زیر خنده ..
گفتم :
- هر چی باشه یکم عقل تو کلمون هست که الکی خوش نباشیم.
کم آورد . متوجه شدم که آرامیس شیشه ماشینو داد پائین و داد زد:
- از کجا معلوم ما بهتر نباشیم؟
یه نفر که پشت نشسته بود و لحن آرومی هم داشت گفت:
- با حرف زدن معلوم نمی شه ... باید امتحان کنیم .
با این حرف ، آرامیس و النا و ساینا دستاشونو به نشانه نشونشون بده گذاشتن رو شونم . با این کار اعتماد به نفسم هم زمان با استرس خفه کننده م رفت بالا . به چراغ زل زدم که داشت کم کم سبز می شد.
با شماره های چراغ راهنما ، ساینا و النا و آرامیس شمردن:
- سه دو یک...
پامو رو پدال فشار دادم و شروع کردم به روندن . احساس رالی بهم دست داده بود. این از رالی هم بد تر بود .. جدال دخترا، و پسرای پر مدعی..از اون جائی که اتوبان خالی بود ، راحت تر رانندگی می کردم . داشتم پرواز می کردم . یه لحظه احساس کردم سرم گیج رفت .. زیر لب زمزمه کردم : الان نه .. نه ...
رسیدیم به یه میدون . می خواستم دور بزنم که یهو یه ماشین جلوم سبز شد . خیلی سعی کردم ترمز کنم اما ترمزم فقط الکی بود ...
با یه ضربه جانانه خوردیم به یه ماشین که خودمون اگه کمـ ـربند نبسته بودیم حتما مرده بودیم ...اما کاش می مردم...
خااااااااک بر سرم شد.. من تصادف کردم؟ منی که همین الان داشتم رالی می دادم؟ با ترس وصف ناپذیر به اطراف نگاه کردم .. از اون پسرا خبری نبود. نامردا فرار کرده بودن ..محکم رو فرمون زدم و به ساینا نگاه کردم . اونم داشت با رنگ پریده منو نگاه می کرد. ساینا گفت:
- مــــ....مهــــ..مهرسا
آب دهنمو قورت دادم . دستمو روی سرم گذاشتم و گفتم :
- نگون بخت شدم .. حالا چی کار کنیم؟
- مهرسا می دونی چی کار کردی؟
سرمو به نشانه نفی تکون دادم نمی دونستم چه اتفاقاتی قراره برام بیافته ... همون طور مات مونده بودم و سرم داشت گیج می رفت که یهو النا از پشت داد زد:
- مهرســا
با ترس بر گشتم . دماغ خونیِ آرامیس رو دیدم که چند تا دستمال جلوش گرفته بود. داد زدم:
- چی شده؟
النا گفت :
- چی می خواستی بشه؟ دماغش داره خون میاد .. مهرسا به خدا اگه چیزیمون بشه یا حکمی بهمون ببرن من می خوام بگم همه کارا تقصیر مهرسا بود... خیلی خری... نمی بخشمت ...
داشت کم کم اشکم در میومد که ساینا گفت:
- النا بس کن ... مام بی تقصیر نبودیم...
- چی می گی؟ ما چه گناهی داشتیم؟
ساینا گفت:
- اون موقعی داشتی بال بال می زدی که برای ماشین جور کردن می ری به پسر عموت نیما می گی ... اون موقع می تونستی قبول نکنی.. یا تو آرامیس... تو می تونستی قبول نکنی که مهرو با خون انگشتت بزنی...
النا ساکت شد و من هم به جلو خیره شدم ... این جمله از زبونم در اومد:
- هــــــــه ..یا قمر بنی هاشم ...
بقیه هم ترسمو با هـــــــه تائید کردن . مردم دور ماشین اون راننده تجمع کرده بودن و تقریبا می تونستم بگم کسی به ما توجه نداشت ...
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که آرامیس ترسمو به زبون آورد:
- نکنه راننده چیزیش شده که مردم جمع شدن؟؟چرا کسی به ما کار نداره؟
النا گفت:
- مهرسا حالا که کسی حواسش نیست فلنگو ببند بد بخت می شیما..
گفتم:
- بعید می دونم کسی پلاکمونو ندیده باشه .. النا تو که نمی خوای نیما تو درد سر بیافته؟
النا با خجالت سرشو پائین گرفت . راستش من خیلی گناهکار بودم .. با دیدن خون دماغ آرامیس شرمنده تر هم شدم . تصمیم گرفتم بهای کارمو بپردازم . همیشه فکر می کردم تصادف برای ناشی هاست ، دریغ از این که خودم از همه ناشی ترم... آخه کی تو 17 سالگی و بدون گواهی نامه مسابقه می ده؟ اگرم بده مثل من خنگه...
در ماشینو باز کردم و بیرون رفتم . بچه هام با دیدن کار من تسلیم شدن . همه ایستاده بودیم تو اون شلوغی و کسی بهمون توجه نداشت ...خیلی کنجکاو بودن ببینم چی شده اما با حرکت به علت تجمع مردم ، که ده متر اون ور تر رفت از بس مردم جمع شده بودن ، فهمیدم که اتفاقی برای راننده نیافتاده .. پس دلیل رفتار مردم چی بود؟
[/highlight]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۱۹ عصر، توسط lilium377.)
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا. ، aye75
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #3
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
فصل دوم:
با رفتن مردم به کنار ، متوجه شدیم که راننده می خواد پیاده بشه ، برای این که لحظات ترسناک و وخیم رو نبینم با دستام صورتم رو احاطه کردم . داشتم می مردم . دیگه به غلط کردن افتاده بودم .
چند لحظه بعد النا که کنارم ایستاده بود سقلمه ای بهم زد . گفتم:
- ها؟ چیه ؟ سوراخم کردی..
- این .. مهرسا این محمد حسام آریان نیست ؟
گفتم:
- محمد کیه؟ حسام چیه؟ آریان کدوم خریه؟
- بابا چی می گی؟ همین بازیگره دیگه...
به یکباره شوکی توی دلم زده شد. اول فکر کردم با اون تصادف کردیم ولی با دیدنش "مطمئن" شدم که با اون تصادف کردیم...
تا دستامو برداشتم صورت عصبانی محمد حسام آریان رو رو به روی خودم دیدم . ترسی وجودمو گرفت . من کجا بودم؟ تو جهنم؟ تو بهشت ؟ نمی دونستم گریه کنم یا بخندم . چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش ، اما تو این شرائط نه .. محمد حسام آریان . کسی که اسمشو می گی صد تا خاطر خواه پیدا می کنه چه برسه یه این که خودشو ببینی.. اما خدا ، چرا الان؟
- چند سالتونه؟؟؟
با این حرف هر چهارتامون پریدیم بالا...
کمی سکوت...
-چرا جواب نمی دید؟
بازم لال مونی...
در حالی که کفری شده بود فریاد زد:
- تو راننده بودی؟
داشت به من اشاره می کرد.. از کجا فهمید؟؟ یعنی روم نوشته بودن :عــــــــاقا این رانندست... ؟؟
برای این که خیلی صداش نره بالا گفتم:
- بله .. من بودم ..
و بعد سرمو مثل کرگدن گرفتم پائین و با انگشتام ریش ریش شالمو بازی دادم . هر وقت استرس داشتم این کارو می کردم . یه بار توی پارک با بابام بودم که یهو یه پسره با دوچرخه برام شماره انداخت . منم کنار بابام از خجالت داشتم ریش ریش شالمو می غلتوندم که یهو متوجه شدم ریش ریشام آبکی شده . نگاه به دستم که کردم دیدم آب مگس بد بخت بود که داشتم از صبح می چلوندمش!!! (چندش هم خودتی!)
با به یاد افتادن این خاطره ، خندیدم .. خاک بر سرم کنن .. ضایع بودم ضایع تر هم شدم .. محمد حسام آریان با دیدن این لبخند گفت:
- چه جوک خنده داری...
نگاهی بهش کردم . دلم می خواست سرش داد می زدم کی به تو خندید؟ اما هیچی نگفتم و سرمو دوباره انداختم پائین ...
محمد حسام آریان گفت:
- اصلا تو چی هستی؟ کی هستی؟ آخه ضایست به سن قانونی نرسیدی...
می خواستم چیزی بگم که گفت:
- آخه بچه تا حالا تو انتخابات رای دادی که حالا اومدی داری برای من رانندگی می کنی؟
دوباره خواستم دهن باز کنم که نذاشت و گفت:
- آره برای این کارا شوق ندارید اما برای شر بودن و خطر کردن حاضرین جون بدید...
این بار اگه چیزی می گفت می زدم تو دهنش با حرص گفتم:
- آقا بذارید هر چی سوال دارید براتون بلغور کنم دیگه ...
گند زدم.. هی گند زدن پشت گند زدن.. خاک بر سرم .. اگه به تعداد خاک بر سرم هائی که دارم میگم خاک رو سرم می ریختن ، الان گنبد درست شده بود ...همین مونده بود تو تیتر روزنامه بنویسه فریاد دختری هفده ساله تو صورت محمد حسام آریان !!
محمد حسام آریان که از این حرکت من تعجب کرده بود دست به سیـ ـنه ایستاد و گفت:
- منتظرم بلغور کنید ...
از لحنش داشت خندم می گرفت اما خودمو نگه داشتم . به اطراف نگاه کردم و معذب شدم ... مردم با تموم فضولی ایستاه بودن و داشتن گوش می دادن .همچین سکوت کرده بودن انگار رئیس جمهور می خواست سخنرانی کنه ..! با این نگاه های من ، محمد حسام آریان به اطراف نگاه کرد و گفت :
- خانما آقایون ... خیلی ممنون که به فکر هستید .. اما این مشکل منه .. پس بهتره برید و به کار هاتون برسید .. خیلی ممنون برید ..
با این حرف های محمد حسام آریان ، مردم فهمیدن که منظورش همون "گمشید برید" خودمونه !!!
***
آرامیس:
نگاهی به صورت جذابش کردم . از نزدیک چقدر جذاب بود !! مردم یکی یکی رفتن سر کار خودشون و دیگه کم کم اون جا ها داشت خالی می شد . نمی دونم مردم چرا از بعضی ها خیلی خوب حساب می برن!
محمد حسام آریان نزدیک تر شد و گفت:
- خب؟
مهرسا سرشو تکون داد و با ناراحتی گفت:
- آقای آریان ما... ما ...
این مهرسام که مثل گاو داشت ما ما می کرد!
کمی طولش داد به همین دلیل پریدم وسط حرفشو گفتم :
- آقای آریان .. ما هفده سالمونه . من آرامیس مقصودی و ایشون هم دختر خالم الناپناهی و این دو تام مهرسا کیانمهر و ساینا عبدی هستن که دوستیم با هم ..
می خواستم بازم ادامه بدم که آقای آریان گفت:
- النا ، ساینا ،مهرسا و ...؟
بی شعور دقیقا اسم من یادش رفت .. کلافه گفتم :
- آرامیس مقصودی..
آقای آریان خندید و گفت :
- اسماتون چقدر سختن ..خب می گفتین؟
ادامه دادم:
- من و دوستام شرط گذاشته بودیم که هر کی مسابقه مون رو ببره رانندگی کنیم ...
به این جا که رسیدم قیافه محمد حسام آریان خیلی ترسناک شد . برای این که خودم از زیر کار قصر در برم ، گفتم:
- اممم.. راستش کار مهرسا بود که ما این شرطو گذاشتیم .
مهرسا با ترس انگشت اشارشو گرفت طرف خودشو گفت :
-فقط من؟؟؟
دیگه نگاه های مهرسام ترسناک شده بود . چی کار کنم خب؟؟؟ برای این که درستش کنم گفتم:
- بله مهرسا جان مام اشتباه کردیم که با تو اومدیم .
با این حرف من مهرسا با چشماش خط و نشون کشید و بهم فهموند که پوستم کندست ... مونده بودم این وسط که ساینا ادامه داد:
- آقای آریان ما هممون مقصر بودیم .. مام دلمون می خواست اولین تجربه رانندگیمون تو این سن باشه اما نمی دونستیم که قراره این اتفاقات بیوفته ...
آقای آریان داشت با یه حالت خاصی ما رو نگاه می کرد و به حرفامون گوش می داد. وقتی نگاهش سمت من می اومد خجالت می کشیدم و سرمو پائین می گرفتم . اگه مهرسا می تونست الان حرف بزنه می گفت : این همه حیا از تو بعیده!!
بعد از حرف ها یا به عبارتی بلغور های ساینا و من محمد حسام آریان گفت:
- خب؟
مهرسا گفت:
- خب که خب؟
محمد حسام آریان با یه لحن خاصی گفت:
- نمی خواید برید ؟؟
چشمام 180 درجه باز تر شدن . با تعجب گفتم:
- یعنی شما ما رو بخشیدید؟
محمد حسام آریان چشماشو باز و بسته کرد و گفت:
- آره!
مهرسا با شادی گفت:
- باورم نمی شه آقای آریان .. ممنون .. اگه بخواید جبران می کنیم ..
- جبران لازم نیست !
النا گفت:
- یعنی می تونیم بریم؟
- بله!
با این حرف مهرسا سریع سوئیچو گرفت سمت ماشین اما با این حرکت آقای آریان گفت:
- ئه ئه ئه ئه ...این بار من بخشیدمتون دفعه دیگه نفر بعدی قصاصتون می کنه!!
مهرسا گفت :
- خب پس چی کار کنیم؟
محمد حسام آریان نگاهی به مردم و بعد نگاهی به ما کرد و سرشو تکون داد و گفت:
- چاره چیه؟...
بعد سمت ماشینش رفت .
وا ؟ این چرا همچین می کنه؟ اینم واسه خودش روحیه ای داره ها!! مهرسا با صورت عصبانی به من نگاه کرد و نفسی عمیق کشید. بعد از چند ثانیه محمد حسام آریان با تعجب گفت:
- سوار نمی شید؟؟؟
یه لحظه چشمای هر چهار تامون قلمبه شد . ساینا گفت:
- سوار ماشین شما بشیم؟
- آره دیگه... فقط سریع تر ...
بعد از گفتن این سریع تر یه پسر حدود 21-20 ساله به طرف ماشین محمد آریان اومد و گفت :
- سلام آقای آریان.. خوبید؟
آقای آریان که انگار از اومدن این یه نفر خوش حال نشده بود گفت:
- بله...
- می شه یه سلفی بگیریم؟
کمی فکر کرد و گفت:
- بفرمائید..
پسره موبایلشو در آورد و یه عکس گرفت بعد داد زد:
- فربد..رامین.. پوریا.. بیاید آقای آریان ...
آقای آریان با تعجب به پسره نگاه کرد و گفت:
- آقا اینا رو برای چی صدا می زنی؟؟
- تورو خدا دوستام عاشق شمان ... بذارید یه عکس از شما بگیرن !
آقای آریان با دلخوری سرشو تکون داد و به ما نگاه کرد . با نگاهش دلم ریخت . !
دوستای اون پسره یکی یکی اومدن و عکس انداختن . تازه با چشمای خودم دیدم که بعضی هنرمندا چقدر بد شانسن (یا به عبارتی ما بد شانسیم!!) چون محمد حسام آریان تا می خواست اعتراضی کنه نمی ذاشتن و یه چند باری عکس می گرفتن . تا این که بالاخره با عصبانیت گفت:
- بابا ... مگه عکس گرفتن انقدرم طول می کشه؟؟ زود باشین دیگه ..
نمی دونستیم بخندیم یا خودمونو نگه داریم ... راست می گفت دیگه .. کلافه شدیم . داشتم از هیجان این که آیا می تونم سوار ماشینش بشم می مردم !
بالاخره بعد از دو سه دقیقه که اینا رو راه انداخت و رفتن ، سریع گفت:
- بیاین تو ماشینم . با این حرف از خوش حالی منفجر شدم . به مهرسا نگاه کردم . اونم معلوم بود خوش حاله !! ای بابا .. !!! تو این دوره و زمونه سوار شدن تو یه همچین باشینی از سوار شدن تو مازراتی هم بیشتر پز داره . ولی خدایا اگه دو تا گزینه مازراتی و محمد حسام آریان رو بذاری حالا قــــــــول نمی دم که محمد حسام آریان رو انتخاب کنم . خدایا حالا نمی شه دوتاشونم بدی؟؟؟
تو این هیر و ویر داشتم برای خودم چرت و پرت می گفتم . !!!
تو اون حوالی ساینا می خواست روی صندلی جلو بشینه که زود زدمش کنار و گفتم:
- ئه ئه ئه ئه ....
ساینا چون می دونست که اگه بحث کنه آبرومون می ره رفت و نشست پشت . منم نشستم جلو و خر کیف شدم!! با نشستمون تو ماشین آقای آریان هم سوار شد و به من نگاه کرد. با این نگاه خجالت کشیدم و معذب شدم . حتما پیش خودش گفته چه بی شعوریه!!!
با این افکار داشتم روحمو سوهان می کشیدم که یهو مهرسا گفت:
- آقای آریان پس ماشین خودمون چی میشه ؟؟؟
آقای آریان موبایلشو که بیشتر شبیه تلوزیون بود در آورد و گفت:
- چقدر آسیب دیده؟
مهرسا گفت:
- یکم جلوش خرد شده و چراغش هم در اومده .
این جمله رو عاجزانه و طوری که داشت با ترس به النا نگاه می کرد گفت. النا کم مونده بود اشکش در بیاد . بیچاره از پسرعموش نیما گرفته بود این ماشینو . ما هممون از علاقه النا به نیما خبر داشتیم اما می دونستیم که کافیه نیما بفهمه و نه تنها آبروی ما رو ببره ، بلکه نظرش نسبت به النا عوض بشه .
آقای آریان با این توضیحات شماره یه نفرو گرفت . بعد سریع مکالمه کرد:
- سلام امیرحسین .. خوبی؟... آره ... آره .. ببین امیرحسین این جا یه ماشین هست بیا اینو ببر تعمیرگاه .. آره .. مرسی قربونت !!
بعد تلفنو قطع کرد و رو به ما گفت :
- امیرحسین مدیر برنامه هامه .. الان میاد ماشینتون رو می بره تعمیرگاه از این بابت نگران نباشین ..
بعد از این حرف ها دستشو برد سمت ضبط ماشینش و روشنش کرد . اول فکر کردم الان می خواد با دوپس دوپس ماشینش بترکونه اما روی یه آهنگ سنتی ایستاد . اینم که ..
یه نیم ساعتی شجریان گوش دادیم و دلم گرفت . تا این که یه ماشین دویست شیش سفید رنگ جلوی ماشین آقای آریان ایستاد . آقای آریان پیاده شد . مام مثل فضولا با دقت نگاه می کردیم . بعد از دوسه دقیقه آقای آریان سوئیچ ما رو داد دست اون آقائه که احتمالا امیرحسین بود . بعد اومد طرف ماشین و سوار شد .
آقای آریان گفت:
- امیر حسین بود . سوئیچ ماشین رو با اجازتون دادم بهش ببره تعمیرگاه ..
با این حرف ، مهرسا گفت:
- نه بابا اختیار دارید ماشین شماست ..
می خواست حرفشو ادامه بده که با قیافه ترسناک النا رو به رو شد . با ترس از النا ماست مالی کرد:
- راضی به زحمت نبودیم ...
آقای آریان زیر لب چیزی گفت و صدای آهنگشو بالا داد . ای بابا .. بازم شجریان؟خب من دوست نداشتم چی کار کنم؟ با دیدن قیافه بی حوصله ما با شرمندگی گفت:
- سنتی گوش نمی دید؟
همه سکوت کردیم. خب چی کار می کردیم؟ می گفتیم نه ؟ خب خیلی ضایع بود!!!
آقای آریان دستشو سمت ضبط ماشینش برد و دنبال یه آهنگ گشت . بعد اونو پلی کرد. آهنگ عصر پائیزی مرتضی پاشائی بود ... خیلی دوستش داشتم .. باز خوبه تو پاپ هم سلیقش خوب بود ...
از دید ساینا :
آخیش خوبه فهمیدا.. وگرنه باید تا خونه اونو گوش می دادیم . البته از سنتی بدم نمی اومدا ولی الان حسش نبود .
هنوزم باورم نمی شد که سوار ماشینش شدم . تا یه مدت سکوت بر قرار بود تا این که گفت:
- اون خانمی که رانندگی می کرد اسمش چی بود؟
آرامیس سریع گفت:
- مهرسا..
آریان گفت:
- مهرسا خانم دیگه بدون گواهی نامه رانندگی نکنید.. این من بودم بخشیدمتون ممکنه دیگه کسی سخاوت به خرج نده!!
بعد یه نیشخند زد که فکر کنم از چشم مهرسا دور نموند .!
مهرسا سر تکون داد و گفت:
- خیلی ممنون که سخاوت به خرج دادید!
بعد رو کرد به آرامیس و گفت:
- آرامیس تو که چیزیت نشد؟ مثل این که دماغت خون اومده بود ...
با این حرف آقای آریان رو کرد به آرامیس و گفت:
- شما آرامیس بودید دیگه؟
- بله!
- چیزیتون شده ببرم بیمارستان؟
آرامیس در حالی که خر کیف شده بود گفت:
- نه!! خیلی ممنون !
النا سقلمه ای بهم زد و گفت:
- خاک بر سر دختر خالم!!
آروم خندیدم و گفتم:
- حق داره به خداالنا !! تو باورت می شه محمد حسام آریانو دیده باشی و بد تر از همه سوار ماشینش شده باشی؟؟
النا سری تکون داد بعد با نگرانی گفت:
- خاک بر سرم .. اگه نیما بفهمه بد بخت می شم .. و بعد محو افق و دور دست ها شد..!!!
بی چاره حق داشت ! همین مونده بود پیش نیما خراب بشه . با کلی اصرار به نیما ماشینشو گرفت . اونم گفته بود که مهرسا 18 سالش گذشته و گواهینامه داره ...
به مهرسا نگاه کردم که صورتشو با ناراحتی چـ ـسبونده بود به شیشه و داشت به صندلی محمد حسام آریان نگاه می کرد ... دست مهرسا رو گرفتم و گفتم:
- خوبی؟
مهرسا سرشو تکون داد و گفت:
- نه.. اگه بابام بفهمه سوار ماشین کی شدم چی کار کنم؟؟؟
آقای آریان با تعجب گفت:
- مهرسا خانم مگه من کیم؟
خاک بر سرمون شنید!!! آرامیس برای این که بحثو عوض کنه گفت:
- آقای آریان باورم نمی شه شما رو از نزدیک می بینم !!!
آقای آریان نیشخند زد و گفت:
- آرامیس خانم من خودم کارگردان اون فیلمی ام که شما داری توش بازی می کنی!!! جواب بدید.. مگه من چمه؟؟
آی ددم وای.. اینم که ول کن نیست !! مهرسا سریع گفت:
- آقای آریان من نگفتم شما چتونه .. منظورم اینه که شما آدم عادی ای نیستین .. اگه بابام بفهمه سوار ماشین شما شدم خب .. خوب نیست ...
آقای آریان با تعجب گفت:
- یعنی اگه سوار ماشین پسر غریبه و نا شناس می شدید باباتون دعوا نمی کرد؟؟؟
عوضی .. بی فرهنگ .. بی شعور! یعنی ما انقدر بد کاریم؟؟؟ بابا یه ماشین بدون گواهینامه سوار شدیم! این یعنی هر کی هر وصله ای خواست بهمون بچسبونه؟؟
مهرساکه حالا جوش آورده بود گفت:
- منظورم این نیست .. منظورم اینه که من تا حالا سوار ماشین پسرعموم هم نشدم چه برسه به ماشین یه آدم معروف!
تموم .... عصبانیتمون حلال جونمون آزاد !!! این آریانم پروئه ها!! اما تو فیلماش خعلی مظلومه !
می گن از روی ظاهر قضاوت نکنید باطن مهمه ها!!
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۶-۹۴ ۰۹:۲۶ عصر، توسط lilium377.)
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا. ، aye75 ، queen day
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #4
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
فصل سوم:
ثانیه ای به سکوت گذشت تا این که آقای آریان گفت:
- خب.. من اصلا حواسم نیست که شما خونتون کجاست الان بگید تا دیر نشده ...
گفتم:
- یعنی شما کار دارید؟ اگه عجله دارید ما زحمت نمی دیم ..!
آقای آریان گفت:
- نه بابا.. کار خاصی که ندارم فعلا .. منظورم این بود اگه دیر می شد می بردمتون خونه خودم !!! چون من عادتمه هر روز از کار برگردم خونه !
آرامیس با هیجان پرسید:
- آقای آریان شما الان کدوم فیلم کار می کنید؟
آقای آریان گفت :
- من الان تو یه فیلم سیـ ـنمائی عاشقانه بازی می کنم .
- می شه داستانشو بگید؟
بـه .. این آرامیسم فضوله ها... بی شعور!
آقای آریان گفت:
- نه دیگه خودتون برید ببینید.
آرامیس با دلخوری گفت:
- لاقل بگید کی نقش مکمله ...
- برید از روزنامه بخونید ...!!
آرامیس که انگار حالا ضایع شده بود به صورت آریان که حالا داشت می خندید نگاه کرد . آقای آریان گفت:
- خب بابا شوخی کردم .. ببخشید !! خانم ساناز محمدی بازیگر نقش اول زنه ...در کل به نظرم فیلم خوبیه ..
آرامیس گفت :
- خانم ساناز محمدی؟ وای می شه منو ببرید پیشش؟؟
آب دهنمو قورت دادم . خاک بر سرم این آرامیسم که سوء استفاده می کنه ها! اما آقای آریان گفت :
- باشه !
آرامیس خر کیف شد. محمد حسام آریان گفت :
- خب..؟ نگفتید خونتون کجاست ...
مهرسا که تا الان ساکت بود ، گفت:
- زحمت نشه؟
- نه بابا این چه حرفیه؟
آرامیس:
یکی یکی رسوندمون در خونه هامون . چون من مقصدم بعد از مهرسا آخرین مقصد بود مهرسا موقع پیاده شدن گفت:
- مواظب باشا... !!!!!
با پرورئی گفتم:
- اون باید مواظب باشه ...
مهرسا خندید و گفت :
- دختره بی حیا!!!
وقتی همه رفتن ماشین خالی شده بود . دیگه من بودم و عشـــ ... آقای آریان !!!
محمد حسام آریان گفت:
- خونتون؟؟
خونمونو نشونش دادم . کوچمون پر ماشین بود و احتمال تصادف کردن زیاد بود با اون همسایه های وحشی .. به همین دلیل گفتم:
- زحمت نمی دم خودم می رم تو کوچه .. این جا پیادم کنید ...این جا شلوغه !
- نه ! من باید شما رو سالم برسونم !
با این حرفش به قول ساینا خر کیف شدم ! اما تا خواستم برم تو آسمونا ضد حال زد:
- خونِتون می افته گردنم !
و خندید! بی شعور .. بی ادب..رو آب بخندی.. خودت بمیری خونت بیوفته گردنم بلکه قصاص شدم دیگه از این همه ضایع شدن راحت بشم !! از صبح هر چی زر می زنم آخرش می شه این !
آقای آریان تو کوچمون رفت اما گفتم:
- می شه کسی نبینه؟؟
- بله ...
بعد پرسید:
- کدوم ساختمونه؟
- همین در سفیده ..
تا اینو گفتم یهو در خونمون باز شد و برادرم آرامین اومد بیرون ! دیگه فاتحمو خوندم . داد زدم :
- آقای آریان سرتونو بدزدید...
و خودمم سرمو بردم زیر.. کافی بود همین موجود بی صفت که برادرم بود بفهمه همه رو تا یه عمر خاطره خنده دارش می کنه .. یه خیارشور بی رگی بود این .. باز اگه برادرای مردم این وضعیت خواهرشونو ببینن غیرتی می شن اما این آرمینی که من میشناسم ، تا آبرومو نبره ول کن نیست !
آقای آریان با ترس گفت:
- این کیه ؟؟
- داداشم ...
- ای وای ببخشید تو درد سر انداختمتون !!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
- این چه حرفیه آقای آریان ؟ من شما رو تو درد سر انداختم مثل این که !!
- آره یادم رفته بود ..
و دوباره از اون نیشخند نچسباش زد . بی شعور .. بی صفت این بود نه داداش ماه من !! خدایا منو بکش بلکه دیگه جلوی این ضایع نشم .
آرمین سرشو دوخته بود به موبایلشو داشت آروم آروم و آسته آسته و با ناز راه می رفت . پیش خودم مسخره کردم : بابا دختر کش!! اگه یه شلوارگشاد می پوشوندیش شبیه داعشی ها راه می رفت. البته دور از جون داداشم!!!
بالاخره دور شد و رفت . به سختی بلند شدم و درست نشستم . بعد گفتم:
- خطر از بیخ گوشمون گذشت ..
آقای آریان خنده جذابی کرد و گفت:
- یعنی انقدر؟
- بله انقدر.. من 17 سال با آبرو زندگی کردم حالا با این آرمین از بین ببرمش؟
- ای بابا .. شمام که .. مگه من چمه؟
آب دهنمو قورت دادم این بار نباید ضایع می شدم به همین دلیل گفتم :
- هیچی والا .. شما خیلی هم عالی هستید .
بعد یه نیشخند زدم که مثلا اگه شمام آره مــام آره !!!
محمد حسام آریان بدون این که ناراحت یا ضایع بشه گفت:
- می دونم !
دیگه موندنو جائز ندونستم .. خدا یه همچین مردم دوستی رو نسیب گرگ بیابونم نکنه!! ولی خدائیش هر چی بگه خیلی دوستش دارم!
دست تو جیبم کردم و یه کاغذ بیرون آوردم و گفتم:
- خودکار دارید؟؟
محمد حسام آریان دست تو جیبش کرد و یه خود کار آبی رنگ بیرون آورد و گفت:
- بفرمائید..
به جای این که خودکار رو ازش بگیرم کاغذ رو دادم بهش و گفتم :
- می شه امضا کنید؟
- بله!
کاغذو ازم گرفت و شروع به امضا کرد .
دیدم شرائط جوره ، با تردید اما گفتم :
- آقای آریان .. می شه شمارتونم بدید؟
آقای آریان کمی اخم کرد . منم از این نگاه زرد شدم .
کاغذ رو گرفتم و تشکر و خداحافظی کردم و فلنگو بستم . دیگه تموم شد هر چی ضایع شدن بود . آخه من چطوری پیدات کنم اگه تو شماره ندی؟ بی شعور!
***
کاغذ رو تا کردم و گذاشتم تو جیب مانتوم . زنگ خونه مونو زدم .
- بله؟
- منم آرمیتا باز کن!
- کجا بودی تا حالا؟
- خونه عمه ..
- دروغ نگو خالی بند .. مامان همین الان داشت با عمه حرف می زد .
- ای خدا این از تو اونم از آرمین بی شعور باز کن نفله..
- هوی مثل آدم حرف بزنا!
- باز کن ..
ارمیتا در رو باز کرد و من رو سیاه وارد شدم . با ورودم مامانم که با یه لنگه دمپائی اومده بود به استقبالم گفت:
- به کم پیدا..با کی اومدی؟
گفتم :
- با دوستم ...
- چشمم روشن .. دوستت تازگی ها پسر شده؟ اونم با ماشین مدل بالا های مشکی...؟؟؟
آب دهنمو قورت دادم .. این چی می گفت؟ پرسیدم :
- مامان...
- مامان و زهر مار .. مامان و هلاهل..
- مامان اون دختر بود..
- از کی تاحالا دخترا مو باز میان ؟ اونم با مو های کوتاه؟
آرمیتا صدای تلوزیونو بالا داد به همین دلیل حواسم رفت اون طرف . داشت یکی از فیلمای محمد حسام اریان رو نشون می داد. ! ناخود آگاه لبخند زدم . مامان گفت:
- جواب بده مشکوک؟
گفتم :
- مامان دوستم تینا (الکی مثلا ) بود! کلاه گذاشته بود کلاهش مشکی و مو مو بود ...
- آخه کی تو گرمای تابستون با کلاه میان دروغ گو؟
دیگه داشت اشکم در می اومد ...
- مامان .. دوستم موهاشو برای عروسی درست کرده بود نمی خواست خراب بشه (والا نمی دونم چه ربطی داشت .. حتی با این اوضاع بد تر هم می شه موهاش) گیر نده مامان حوصله ندارم !
- ببین این جای من چیزی نوشته؟
و بعد به پیـ ـشونیش اشاره کرد...
گفتم:
- نه مامان!!
- پس انتظار نداشته باش باور کنم .
- مامان .. به خدا اون طوری که تو فکر می کنی نیست ! من با دوستم تینا اومدم ..
- راست می گی؟
- آره به خدا ..
مادرم تلفن خونه رو گرفت دستش و گفت :
- شماره ساینا رو حفظم .
- وا مامان تو از کجا بلدی؟؟؟
- از همون جائی که اون روز بهم گفتی ..
ماشالله .. نشسته حفظ کرده؟
- مامان چی می گی ؟
مادرم سرشو به نشانه ی این که ببند تکون داد و من موندم که داره چی کار می کنه !داشت شماره ساینا رو می گرفت؟
- الو؟.... خوبی ساینا جون ؟.... عزیزم شما الان با کی رفتی خونتون ؟....
همین طوری داشت ادامه می داد که یهو فلنگو بستم . دیگه فاتحم خونده بود .. لااقل چمدونمو جمع می کردم بعد !! با استرس رفتم تو اتاقم و روی تخـ ـت دراز کشیدم . داشتم به این فکر می کردم که من واقعا محمد حسام آریان رو از نزدیک دیدم؟؟؟ آخه چطور ممکنه ... واقعا؟ ای خدااا!!
صدای مادرم از پشت در اومد که می گفت:
- آرامیس؟ قهری؟
تعجب کردم و جواب دادم :
نه !!!
مامانم در رو باز کرد و گفت :
- ساینا گفت با دوستتون اومدید . ازش پرسیدم کدوم دوستت گفت تینا !
راستش شوکی بهم وارد شد . این ساینای بی شعورم خوب یادشه که من بهش گفته بودم دوستم تینا ماشین مدل بالا داره ها!! حالا بعدا یادم باشه قضیه اینو ازش بپرسم . وقتی مادرم رفت بیرون بشکن زدم و گفتم :
- خدا یا شکرت!!
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا.
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #5
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
فصل چهارم :
از زاویه دید ساینا :
از اتاقم خارج شدم تا برم ناهار بخورم . تا رسیدم به آشپزخونه ، مادرم و خواهرم رو دیدم که داشتن غذا می خوردن . با دیدن این صحنه گفتم:
- خوبید؟؟؟؟
مانیا خواهرم گفت :
- بیا ناهار بخور.
- باشه ما که مردیم از گشنگی...
مانیا سه سال ازم بزرگ تر بود و رشته هوا فضا می خوند و در کل خیلی درسخون بود . بعد کنکور هر کی ازش می پرسید رتبت چند میشه؟ می گفت 200000اما همه می دونستن که دروغ می گه .. همیشه کم می خواد اما براش زیاد اتفاق می افته . درست برعکس من بود که خیلی زیاده خواه بودم و آخرشم به جائی نخواهم رسید !!
نشستم سر میز غذا و گفتم :
- به .. مامان گل من چی کار می کنه؟
مادرم به یه لبخند اکتفا کرد و سرشو انداخت زیر و به غذاش نگاه کرد . تازگی ها خیلی خشک شده بود و من با این اوضاع احساس عذاب داشتم . نمی دونم چرا این طوری شده بود . قبلا هر وقت بهش نگاه می کردم با انرژی کلی قربون صدقم می رفت اما حالا...
داشتیم تو سکوت غذا می خوردیم که یهو مادرم بلند شد و گفت:
- من می رم بخوابم .. لطفا شما لطف کنید و با هم همکاری کنید .
با این حرفش من و مانیا خندیدیم . راست می گفت . همیشه گاهی با مانیا گیس و گیس کشی داشتم اما بازم دوستش داشتم . مادرم با بی حالی رفت سمت اتاقش . راستش یکم برام عجیب بود که چرا این جوری می رفت . همیشه یه بـ ـوس خشک و خالی و یه نصیحت می کرد اما حالا که نه .. یه هفته ای می شد که حالش خراب بود . می دونستم که اگه ازش بپرسم از زیر کار در می ره ...
مانیا با صورتی که حالا شبیه علامت سوال بود به صورتم نگاه کرد. منم سرمو تکون دادم .
***
بعد از ناهار رفتم سمت اتاقم . کارم تو این روزای تابستون شده بود دلتنگی. با این که بازم می خواستیم بریم مدرسه و تکراری بود ، اما می تونم قسم بخورم که بعضی تکرار ها بهتر از روزمرگی ایه که من دارم . سال بعد کنکور داشتیم و من بر عکس تلاش و کوشش مانیا ، داشتم فقط شیطونی می کردم و درس نمی خوندم .
هر وقت خونه مهرسا اینا یا آرامیس می رفتم ، می دیدم که قفسه هاشون پر از کتاب های بزرگ و کنکوریه .
هر وقتم از هر کدومشون می پرسیدم اینا چین می گفتن تریپ خرخونیه ...
حوصله ام سر رفته بود . آدمی هم نبودم که با فیسبوک و لاین و این جور چیزا سر گرم بشه ، آخه همه دلمو زده بودن!! گوشیمو برداشتم و نگاهی بهش انداختم . محض رضای خدا ، حتی یه نفرم برام پیغامی کوفتی چیزی نفرستاده بود .
یادم افتاد بعد از این که اومدم خونه و آقای آریان رو دیدم به مهرسا اینا زنگ نزدم ببینم سالم رسیدن یا نه!!! شماره النا رو گرفتم . بیشعور همیشه زود جواب می داد اما این بار دو ساعت طول کشید ولی بالاخره برداشت :
- بـله ؟؟ بنال...
- بابا الی شاید یه نفر گوشیمو پیدا کرده زنگ زده بهت تحویل بده .. اون وقت این طوری جواب می دی...
- من که می دونم این اتفاق نمی افته . تو مثل کنه می چسبی به گوشیت . خب حالا بی خیال .. چی شد ؟ زنده ای؟
- من می خواستم اینو ازت بپرسم اما محض اطلاعت بگم که من از عرش اعلا زنگ می زنم !
- خوب بابا شیرین .. شکر .. گلوکز، ساکارز.. فهمیدیم !
- راستی از بعضیا چه خبر؟
- هوم؟
صدامو آروم کردم و گفتم :
- نیما ..
- آهان ... النا بعد از این آهان داد زد:
- وااااااااااااااای... گفتی نیما .. ببین ماشینش؟؟ زنگ بزنین به آقای آریان بگید...
یه لحظه موندم .. راست می گفت ... خاک بر سرم ! گفتم :
- وای ساینا من که شمارشو ندارم ...
- ببین ساینا من بد بخت می شم . از اون موقعی که اومدم تازه یادم افتاد یه دلشوره ای باید داشته باشم ... آخرین نفر کی بود؟ شماره ای چیزی نگرفت؟
- نمی دونم ...
النا گفت:
- تورو خدا به اون مهرسای بی شعور زنگ بزن ببین کدوم گوریه ... ساینا .. اگه نیما بفهمه بد بخت می شیم..
گفتم :
- چرا خودت زنگ نمی زنی؟
- بابا شارژ ندارم ..
- خاک بر سرت .. باشه من زنگ می زنم . بای ..
- ببین تو رو خدا...
داشت حرف می زد ه زود موبایلو قطع کردم .
زنگ زدم مهرسا . مثل همیشه دو تا بوق نزده برداشت :
- هـا؟؟
- واای چرا شما انقدر بد جوابمی دید؟؟
- بابا زر بزن کار دارم !
- مهرسا ماشین پسرعموی النا رو چی کار کنیم؟
- من چه می دونم...چــی؟ ماشین نیما؟ نمی دونم ساینا چی کار کنیم؟ خاک بر سرم ... واااای.. النا چی می گه یادش نندازیا یهو میاد هر چی بلده نثارم می کنه .
گفتم :
- الانه که دار فانی رو وداعه بگی..
- ها؟
- چون کلی نفرینت کرده ..
- چی می گی؟
- بابا النا خودش گفت بهت زنگ بزنم !
- نه بابا میزان عصبانیت ؟
- 150سانتی متر مکعب..
- نه!!از کی تا حالا به مکعب عصبانیت رو می سنجن؟
- بابا به تو چه بنال ببینم چی کار کنیم؟
- من چه می دونم ساینا... خاک بر سرم شد !
- اونو که خودمم می دونم .
- ببین ساینا من نمی دونم چی کار کنم به آرامیس زنگ بزن . من شماره موماره ندارم ...
و بدون این که بذاره حرف دیگه ای بزنم سریع گوشیرو قطع کرد . بی شعور..با ناراحتی گوشیمو انداختم رو تخـ ـتم اما بلا فاصله دویدم سمتش و برداشتمش و گفتم :
- نه من غلط کردم عشقم !!
النا راست می گفتا من عاشق گوشیم بودم . همچین ندید بدید نبودم ولی مریضیم نداشتم که اس فایو رو دوست نداشته باشم ! اه دارم برای خودم چرت و پرت می گم ...
دیدم هیچ کاری نمی شه کرد به همین دلیل همون تصمیم گرفتم به آرامیس زنگ بزنم . شمارشو گرفتم آهنگ پیشوازش بلند شد:
- آروزمه تو رو ببینم .. ستاره دلم شی... تو آسمونا عین .. ستاره می درخشی.. آرزومه تو رو ببینم .. بگی تو رو می خوامت .. بگی شدم اسیره ... عشق تو نگاهت ... دلنگرونم ... دیگه بی تو نمی تونم ...عزیز جونی بگو پیشت می مونم ... (ستاره مهدی احمدوند)
به این جای خوبش که رسید گوشیشو برداشت بی شعور... :
- بله؟؟؟
با تعجب گفتم :
- چه عجب یکیتون مثل آدم جواب دادید...
- بنال ببینم ...
- می گم بابا از تو ام چیزی عایدم نمی شه ...
- بگو کارتو مامانم داره نگاهم می کنه !!
-چـــی؟ چرا؟؟؟
- چرا نداره که ... از صبح که اومدم می گه اون پسره کی بود که اومدی باهاش...
- آهان .. پس برای اون زنگ زده بود؟؟؟
- آره ... راستی دمت گرم .. بهش چی گفتی؟؟؟
- گفتم با تینا اومدی...
- حالا چرا تینا؟؟
- نکنه گند زدم؟
- نه بابا ...
- چون اون موقع گفتی ماشین تینا دوستت این جوریه گفتم .
- بابا دمت گرم منم گفتم با تینا اومدم ...
- بیچاره تینــــــــــــا..
- نه بابا یه آدم ضایعیه...راستی واسه چی زنگ زده بودی ساینا؟؟؟
- برای ... بی شعور یادم رفت! آهان ... ببیــــن...خاک بر سر شدیم ...
- چرا؟؟؟
- بابا این النا تازه یادش افتاده نیما ماشینش رو داده به ما ...
- خب؟
- خب به اون دماغ گندت ...
- هوووووی به دماغ من توهین نکنا حسود ..
- محمد حسام آریان شماره ای آدرسی چیزی بهمون نداد .. مام الان موندیم تو این شهر درندشت از کجا ماشین نیما رو پیدا کنیم ...
- نه؟؟؟
- آره
- خب چرا به من زنگ زدی..
- خیر سرت می خواستیم فکرامونو روی هم بذاریم ولی متاسفانه یادم نبود تو فکر نمی کنی...
- خب پس روحم شاد و یادم گرامی باد ..بای..
- نه نه نه نه .. می خواستم بگم تو نمی تونی یه طوری شماره محمد حسام آریان رو گیر بیاری..؟؟؟
آرامیس با تعجب پرسید:
- من چرا؟؟ شما نمی تونید لابد منم نمی تونم دیگه !
- دیوانه من اینترنت ندارم !
- به فرض که من دارم حالا کی میاد تو سایتش شماره محمد حسام آریانو بذاره ...
از یه طرف جواب این بود: همه .. و از یه طرف همچین دروغم نمی گفت فکر نکنم کسی شماره محمد حسام آریانو داشته باشه .. بعدم اگه داشته باشه و بذاره محمد حسام آریان خطشو عوض می کنه دیگه.. گفتم :
- مرسی آرامیس ببخشید مزاحم شدم .. به شهره خانم سلام برسون .
- حالا ببینم اگه خودش به من سفارش نکرد سلاممو به خدا برسونم باشه ...
- ها؟
- آخه داره منو با نگاهاش می خوره .. مطمئنم اولین سوالشم اینه : با کی حرف می زدی؟؟ اگه منو نکشه خیلیه!
خندیدم و گفتم :
- باشه فعلا خداحافظ..
- خدا حافظ..
و بعد گوشیرو قطع کردیم . با خودم گفتم این مامان آرامیسم چه زود باوره ... محمد حسام آریانو به تینا شباهت میده؟ رفتم سمت قفسه کتابام و یه کتاب شانسی برداشتم . کلی رمان ترسناک خریده بودم که تابستون بخونم ولی از اول تیر ماه یکیشم نخونده بودم .
***
کتابو بستم و گذاشتمش جاش؛ بعد رفتم سمت تخـ ـتمو به روزمون فکر کردم . اما دو مین نشده چشمام گرم شد و به خواب رفتم .
داشتم تو ان شلوغی دنبال یه نفر می دویدم .. یه زن بود . نمی دونم چرا ... اما فقط می دونم یه لحظه ایستاد و با این ایستادن سرعتمو زیاد کردم و رفتم سمتش . تا بهش رسیدم دستشو گرفتم. می خواستم جمله ای ادا کنم که یهو با دیدن صورت بدون اجزاش ریختم بهم ....
با یه جیغ از خواب بلند شدم .
صدای پای یه نفر که داشت میومد سمت اتاقم منو به خودش جلب کرد . مادرم در اتاقمو باز کرد و با ناراحتی و ترس گفت:
- خوبی ساینا؟
بعد چراغ اتاقمو روشن کرد و اومد بغـ ـل تخـ ـتم . با ترس گفتم :
- نه ... بازم از اون خوابا...
مادرم سرمو تو آغـ ـوش گرفت و گفت:
- عزیزم نترس... ساینای من قویه ..
و بعد اشکی از چشماش سرازیر شد و آروم چیزی رو زمزمه کرد . این بار گفتم :
- من خواب بد دیدم شما چرا گریه می کنی مامان؟
- نمی دونم ...
از آغـ ـوشم بیرون اومد و یه لیوان آب دستم داد . انقدر بعد از خوابام آب می خوردم این چند روزه که به قول مهرسا تورژسانس می گرفتم !! بعد از خوردن آب که یه نفس سر کشیده بودمش ، رو مامانم گفتم :
- ساعت چنده؟
- دو ...
- پس چرا شما الان بیداری؟
- خوابم نمی گیره ساینا ...
- چرا؟
مادرم سرشو تکون داد و برای خاتمه بحث گفت :
- من میرم بخوابم اگه مشکلی بود منو صدا بزن .
و بعد چراغ خاموش کرد و رفت بیرون .
***
صبح با صدای زنگ گوشیم بلند شدم ... این وقت صبح کی بود به من زنگ می زد؟ همچین می گم وقت صبح انگار مثلا ساعت شیشه .. برداشتم :
- بله؟
- سلااااااااااااااااااااااام ساینا جونم .. مژده بده ...
- مژده رو تو باید بدی...آرامیس خودتی دیگه ؟
- آره خودمم ..چرا؟؟
گفتم :
- برای چی زنگ زدی؟ برای مژده دادن دیگه .. من باید مژده گونی بدم !
- حالا که خودت اصرار داری حرفی نیست .. فقط باید چیز بزرگی بدی..
- بگو ..
با این حرفم آرامیس جیغ خفیفی کشید و گفت :
- وااااااااای ساینا ... محمد حسام آریان ...
- محمد حسام آریان چی؟
- ش..شمارشو داده ..
- خب که چی؟
آرامیس چیزی نگفت تا این که دوریالیم افتاد ... با خوشحالی گفتم :
- نــــــــــه؟ از کجا گیر آوردیش؟
- دیروز که داشتم از ماشینش پیاده می شدم بهش گفتم بهم امضا بده .. خیلی حیفم اومد که حالا که هست چرا همیشه نباشه ... به همین دلیل بهش گفتم شمارشو بده ... امااون اول اخم کرد یه امضا کرد و من با دلخوری از ماشینش پیاده شدم ! امروز صبح ساعت چهار که برای نماز بیدار شده بودم چشمم افتاد به مانتوئی که دیروز پوشیده بودم یهو یادم افتاد ازش امضا گرفتم . کاغذو باز کردم دیدم پای ورق برام شماره گذاشته !!!
با خوشحالی گفتم :
- خاک بر سرت دیروز نگاه می کردی دیگه ...
- حالا که هست ...
- به الناگفتی؟
آرامیس با شیطنت گفت:
- نه می خوام یه کم سر به سرش بذاریم ... لو ندی بهشا.
- خیلی خری بیچاره مثلا دختر خالته ...
- به من چه دوست داشت نباشه !خب ساینائی من به مهرسا زنگ بزنم خوش حالش کنم .
کار تو ام که هر روز خوش حال کردن مردمه ..
- اون که بله ... بای.
- بای چیه؟ خداحافظ..
- همون
بدون این که فرصتی بده که حرف دیگه ای بزنم قطع کرد.
هیچ خبری به این اندازه منو تو این صبح دل انگیز خوب نمی کرد .. البته این صبح دل انگیز تابستونی ای که می گم پر پشه بود لامصب..منم که دلسوز.. اجازه می دادم هر چقدر می خوان بخورن ! واااااااای کی باورش می شه شمارشو گیر آورده باشیم؟؟؟آخ جووووون بیچاره النا چقدر خوش حال می شه ! البته به قول آرامیس یکم ر به سرش بذاریم بد نیست .
می دونستم آرامیس شمارشو پرسیده این آرامیسی که من میشناسم تا شماره شناسنامه پدربزرگ یارو رو نگیره ول کن نیست ! اگرم نگیره حتما وقت نشده !
***
فصل پنجم:
مهرسا:
ساعت ده از شدت ویبره گوشیم پریدم بالا. کلافه برداشتم :
-ها؟؟؟
-سلااااااااااااااااام مهرساااااااااااااا...
-گیریم علیک...
-یه خبر مهــم ...
با هیجانی که تو صداش بود ترسیدم و سریع بلند شدم . فکر کردم از تصادف دیروز خبر داره . چشمامو بستم و گفتم :
-چی ؟؟؟؟
-مهــــرسا...
-دِ بگو دیگه چی شده؟ زیرلفظی می خوای؟
- نه بابا اون بمونه یه روز دیگه ..
- بگووو..
- محــــمد حسام آریاان ..
- خب؟؟؟
- شمارشو داده بهم .
پوفی کردم و گفتم :
-برو بابا فکر کردم چی می گی..
آرامیس گفت:
-دیوانه چرا شما انقدر گیجید؟
-برو شکایتتو از خدابکن به من چه؟؟
-دیوانه ما راحت می تونیم زنگ بزنیم بهش و..
حرفشو قطع کردم و گفتم :
-دیوانه مزاحمش نشی میندازنت حلوفتونی..
-چی می گی مهرسا؟؟ قاتی کردیا..دیشب کجا بودی؟
-خونمون !
-شام چی خوردی؟؟
-کوکوسبزی جات خالی اگه دلت خواست بیا مهمون شو!
آرامیس آهی کشید و گفت :
-مهرسا می ذاری بگم یا نه؟
-خب بگو.
-ببین دیروز تو ماشین شمارشو گرفتم برای روز مبادا!
-خُ؟..
- هیچی دیگه ... امروزم می تونیم بهش زنگ بزنیم ماشین نیما رو بگیریم مگه مشکلت این نبود؟
- آ..آره... ولی چطوری؟
- از صبح دارم چی می گم ؟ می گم دیروز شمار رو ازش گرفتم .. حله آبجی..
با تعجب گفتم :
-شوخیه ؟ دوربین مخفیه؟
-نه مطمئن باش اگه باشه من با تو ام .. بهت می گم
دست پاچه گفتم :
-خب چی کار کنیم ؟
-هیچی دیگه بهش زنگ می زنیم !
-الان؟
-نمی دونم تو چی می گی؟
-فعلا بذار از خواب بلند شه .. بعد ..
آرامیس پشت تلفن خندید و گفت :
-باشه !
بشکن زنان گوشیو پرت کردم سمت تخـ ـت و از اتاقم بیرون رفتم تا صبحونه بخورم . خدایا شکرت ... معلوم نبود اگه شمارشو پیدا نکرده بودیم قرار بود نیما سرمون چه بلائی بیاره .. البته غلط کنه ها .. ولی بازم حق داره !!
تا وارد آشپزخونه شدم با دیدن مادرم جیغ خفیفی کشیدم . مادرم کلافه گفت :
-چته اول صبی؟
با خنده ای که حالا شدت گرفته بود گفتم :
-قیافتو مامان ...
و بعد با انگشت به صورتش که حالا با خیار و کلی ماسک پر شده بود اشاره کردم . خیلی جالب شده بود !! گفتم :
-مامان شبیه شرک شدی...
مادرم با خجالت صورتشو کرد اون طرف و از صندلی بلند شد ! بعد گفت :
-اگه این کارو نکنم شبیه شرک می شم !
با چاپلوسی گفتم :
-مامانم خودش خوشگله ...
بعد از این حرفم مهرناز با چشمای پف شده زد از پشتم اومد و گفت :
-چه خبره؟
مادرم گفت :
-نوشابه های مادر و دختری...
مهرناز گفت :
-برای منم باز کنید ...
با خنده گفتم :
-ما دروغ موروغ تو بساطمون نی...
مادرم که منظورمو نفهمیده بود گفت :
-هوم؟
گفتم :
-بابا اگه از مهرناز تعریف کنم دروغه دیگه ...
-آهان ... از این به بعد حق نداری به نیست بگی نی...
-ئه .. چرا؟
-برای این که ناسلامتی دختری.. پسرشم این طوری حرف نمی زنه ..
-مامان جان باز با خاله مهری حرف زدی جوگیر شدی..؟
مهرناز پرسید :
-چرا؟
گفتم :
-مگه نمی بینی خاله مهری چطوری به دخترا گیر می ده
-نمی دونم .
-تو چی می دونی؟ اگه می دونستی که می شدی من ..
-ایــش..از خود راضی..
-برو بابا ..
بعد برای این که حرص مامانو در بیارم گفتم :
-مهرسا از خود راضی نی...
مادرم چنان چشم غره ای برام رفت که من دیگه لال شدم ، شستم روی صندلی و صبحونه خوردم ..
بعد از این صبحونه به بهانه درس خوندن رفتم تو اتاقم . گوشیمو برداشتم و به آرامیس زنگ زدم . مثل همیشه سریع برداشت :
-بله؟
-منم دیگه بله نداره ..
بعد از این حرف من آرامیس بلند ، طوری که کر شدم گفت:
-بــــه .. مهرسا توئی؟
-نه خالته .. نمی دونستم انقدر ذوق مرگ می شی وگرنه زود تر زنگ می زدم که زود تر بمیری..
-چطوری گلم؟
وا این چرا همچین می کنه ؟ تا دیروز بهم خر هم نمی گفت حالا شدم گل؟
با تعجب گفتم :
-الان چی گفتی؟
-گفتم گـل..
-حالت خوبه؟
-نه ..
-می گم بابا .. خب چه خبر..
-درس می خونی ؟ الهی..
دیگه رسما شاخ در آورده بودم ... بازم با تعجب گفتم :
-خره چی می گی؟
شنیدم که آرامیس آروم گفت :
-بذار راحت شم .. یه خری بهت نشون بدم ...
بعد از این حرفش صدای مادرشو شنیدم که می گفت :
-باکی داری حرف می زنی.. مطمئنی مهرساست؟
آرامیس با ترس گفت :
-آره مامان..
-این طوری نمی شه..
و بعد مادر آرامیس داد زد :
-بده من اون گوشی رو .. لابد این بار مذکر مهرساست...
وای؟ این چی می گفت؟
-الو...
با ترس جواب دادم :
-س..سلام شهره خانم ..
شهره خانم کمی مکث کرد ، بعد گفت :
-خوبی مهرسا جان؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-مرسی .. شما چطورید؟ طوری شده؟
-اممم.. نه نه نه .. به مادرت سلام برسون !
با خیال راحت گفتم :
-چشم بزرگیتونو می رسونم !
بعد بدون این که حرف دیگه ای بزنه گوشیو داد به آرامیس:
-الو..
این بار دیگه خندمو پنهون نکردم و تا تونستم خندیدم !
آرامیس با عصبانیت گفت :
-مرض... درد .. یکم وایسا..
بعد از چند ثانیه گفت :
-واسه چی زنگ زدی مهرسا؟
خندیدم و گفتم :
-الان اومدی اتاقت؟!
-آره.. مامانم بعد از اون قضیه دیروز کلی شک کرده بهم .. داره دیوانم می کنه مهرسا..
گفتم :
-نگران نباش چیزیت نمی شه تو خودت دیوانه ای..!
-برو بابا .. حالا کارتو بگو تا ترورم نکردن .. از صبح این آرمیتای بیشعور داره بهم متلک میندازه ... مثلا خیر سرش خواهرمه..
-نترس بابا خواهر منم این طوریه..
-بگو کارتو..
-باشه .. ببین زنگ زدم بگم کی به محمد حسام آریان زنگ بزنیم ؟
-نمی دونم ..راست می گی.. ببین مهرسااااا...
-ها؟
-ها چیه بی ادب؟
-بابا نپیچون .. حرفتو بگو..
-باشه .. ببین می شه .. می شه موقعی که زنگ می زنید منم باشم؟
با تعجب گفتم :
-آره اصلا تو باید باشی چون شماره دست توئه ..
-خوبه .. پس یه خواهش دیگه ...
-باشه بگو..
آرامیس آروم گفت :
-پس می شه اون موقعی که زنگ می زنیم بهش،... من باهاش حرف بزنم ؟
-تو ام کرم داریا...
-می دونم مهرسا..جون من؟
با تردید گفتم :
-باشه ولی مواظب باش قورتش ندی.. لقمه بزگیه تو گلوت گیر می کنه ..
-تشبیحات تو حلقم دختر...
-خب بابا حالا برو بمیر.. می خوام برم دو کلوم درس بخونم ..
-بابا کنکور که سال بعده ..
گفتم :
- همچین می گی سال بعده انگار از دو ماه قبل از کنکور می خوای درس بخونی.. بعدشم من فقط دانشگاه تهران می خوام ..
آرامیس جملمو کامل کرد:
-و فقط رتبه یک...
با خوش حالی گفتم :
-ایول.. باریکلا.. پس برو فعلا به ساینا اینا زنگ بزن ببین اونا چی می گن .. به النا گفتی که ؟
-نه بابا .. بیچاره اصلا خبر نداره من شماره محمد حسام رو پیدا کردم ...
-اولن محمد حسام نه و آقای آریان.. ثانیا..تــــو هنوووز به اون بد بخت نگفتی؟ اون بد بخت مطمئنا الان داره می میره از استرس بی شعور..
-نه بابا بذار یکم بمونه تو استرس.. یکم می خوام اذیتش کنم ...
-باشه .. بهم خبر بده نظر ساینا رو ... خداحافظ.
-بای..
گفتم :
-باز این گفت بای...
آرامیس دیگه حرفی نزد و قطع کرد . همیشه عادتش بود بگه بای ولی منو ساینا و النا خیلی از این حرف زدناش خوشمون نمی یومد . هر وقت می خواد پی ام بده اولش می گه (س) یعنی سلام . اوائل ترسیدم گفتم خدایا یعنی داره رمزی حرف می زنه ؟ س چیه؟ اما بعدش فهمیدم بععله.. از اون امروزیا شده .. مرض امروزیا بهش سرایت کرده !!
بعد از این مکالمه رفتم سمت کتابام و یه نگاهی به زیست کردم .. عاشق زیست بودم و جونم واسش می رفت .. شیمی رو هم تا این حد دوست داشتم ولی زیست هدف من بود ! همیشه خدا هر وقت ازم می پرسیدن تا حالا عاشق شدی می گفتم آره .. بعد طرف با ذوق می نشست که من داستان عشقمو بگم می گفتم : اولش که رفتم مدرسه ... طرف حرفمو قطع می کرد و می گفت : واااای یعنی از همون موقعا عاشق شدی.. منم می گفتم آره .. بعد ادامه می دادم : خیلی نمیشناختمش ولی بعد از سال ها که خوندمش عاشقش شدم .. هر روز واسش نامه (همون جزوه) می نوشتم و خودم می خوندم و ذوق می کردم ...
بعد از این که لو می دادم زیسته قیافه یارو دیدنی بود!!این یکی از تفریحات سالمم بود.. یادش بخیر.. امسال که میاد آخرین سالیه که میریم مدرسه .. یادش بخیر.. به معلمامون قورباغه نشون می دادیم می ترسیدن . رو صندلیش آدامس می چـ ـسبوندیم ... یادش بخیر سال دوم دبستان بودم که یه سوسک پلاستیکی خریده بودم ، بردم به معلممون نشون دادم بیچاره پس افتاد.. از بس از سوسک می ترسید، کم مونده بود با دیدن اون سوسک بی هوش بشه .. ما از همون اول شیطون بودیم !
با به یاد افتادن به خاطرات مدرسه لبخندی روی لـ ـبم نشست ! چه روزائی رو داریم پشت سر می ذاریم و قدرشون رو نمی دونیم !
***
فصل ششم:
تا ساعت 12 کتاب خوندم . داشتم از سر درد بی هوش می شدم (دو دقیقه درس خوندم !) که یهو یه اس ام اس برام اومد . بازش کردم ولی چیزی نبود .. یه پیامک خالی بود ! کرم همیشگیم فعال شد و تصمیم گرفتم برای همون شماره چیزی بفرستم . براش فرستادم :
«پر از خالی...چه شاعرانه ...»
خب کرم درونم بیش فعال شده بود... چی کار کنم؟ به کتابام نگاه کردم . یکم خسته شدم . بعد از سه دقیقه یه پیامک برام اومد :
«فعلا همین باشه تا بعد..»
کمی بیشتر کنجکاو شدم به همین دلیل براش نوشتم :
«؟؟؟»
سه سوت نکشیده برام زد:
«منظورم اینه همین برات کافی باشه تا بعد . »
کمی بهم بر خورد ! براش زدم :
«مگه من انرژی مو از شما می گیرم که همین فعلا برام بسه تا بعدا که دوباره گشنم شد بیام بگیرم؟»
برام زد:
«چه زود بر خورد..»
می خواستم بنویسم خفه.. ولی مثل این که یکم بی ادبانه می شد . نوشتم :
«دختری یا پسر؟»
-«چه فرقی می کنه برات؟»
چه پروروئه براش زدم :
«می خواستم بگم اگه پسری ما بهت بها نمی دیم...ما کلا با پسرا گرم نمی گیریم...»
-«چه جالب... مثل منی..»
ئــــه.. پس دختر بود؟ آخه گفت مثل من به پسرا اهمیت نمی ده ..
بعد از دو سه دقیقه برام اومد :
«فکر نکن من دخترم ... اما ضایع کردی دختری... البته یکم شبیه پسرا حرف می زنی!»
با خشنودی نوشتم :
«تو ام ضایع کردی پسری..»
-«بابا با هوش...»
نوشتم :
«ما اینیم دیگه ...»
نوشت :
«اسمت چیه ؟»
بی ادب پررو... نوشتم :
«چایی نخورده پسرخاله نشو..»
نوشت:
«خب چایی بده .»
منظورشو نفهمیدم !
دیگه بهش اس ام اس ندادم . از این مزاحما زیاد داشتم اما می دونستم که ما از اون شانسا نداریم و آخرش می فهمیدم که یکی از هم کلاسیامه !!
به کتابام نگاه کردم و گفتم :
-هیچی نمی تونه جاتونو بگیره معـ ـشوق های من !!
***
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۶-۹۴ ۰۹:۳۱ عصر، توسط lilium377.)
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۲۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا.
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #6
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
-مهرسا..
جواب دادم :
-بله؟
-بیا ناهار..
-چشم مامان!!
-چشمت بی بلا..
بلند شدم و رفتم آشپزخونه و ناهار خوردم بعد از این که ناهار خوردم نشستم با خواهرم مهرناز یکم اختلات کردم . دلم می خواست بهش درباره پیامکام بگم ولی دیگه فکر کردم یه بچه 13 ساله چی می خواد بگه ؟ می خواد باهام درد و دل کنه ؟ بی خیال شدم و بعد از کمی حرف زدن درباره درس و مشق ، رفتم اتاقم . ساعت چهار بود و من نمی دونستم که آرامیس چه نقشه ای با ساینا کشیده . به همین دلیل موبایلمو گرفتم دستم و خواستم زنگ بزنم به آرامیس که یهو یاد قضیه صبح افتادم . تصمیم گرفتم همون مثل آدم پیامک بدم بره سر کارش دیگه ! براش نوشتم :
«چه خبر خره؟»
بعد از دو سه دقیقه انتظار جوابش اومد :
«خره خودتی... چی می خواست بشه؟»
کفری نوشتم :
«خیلی خنگی... منظورم محمد ح آ دیگه ...»
اسمش دراز بود و حوصله نداشتم بنویسم به همین دلیل همین رو نوشتم .آرامیس برام نوشت :
«چــــــی؟»
کلافه نوشتم :
«وقتی می گم خنگی می گی نه .. بابا محمد حسام آریان ..»
ای نمیری آرا که منو مجبور کردی الکی فسفر بسوزونم !
آرامیس:«آهان . ببین به ساینا گفتم . گفت نمی دونه خودمون تعیین کنیم که کی بریم زنگ بزنیم .»
نوشتم :
«باشه ...»
متوالی نوشتم :
«الان مامانت هست ؟»
آرامیس:
«نه بیرونه چطور؟»
این بار دیگه هر چی فحش بود به آرامیس دادم و گفتم :
«خاک بر سرت آرا.. از صبح دارم اس می دم که مامانت نگه با کی حرف می زنی .. الان بهت زنگ می زنم»
بعد تند تند شمارشو گرفتم و بعده دو سه تا بوق برداشت .
-الو؟
-سلام آرامیس .. خوبی؟
-سلام مهرسا.. خب چی کار داشتی بدو ..
-می خواستم بگم کی به اون زنگ بزنیم؟
-همین الان ..
-باشه .. زنگ بزن دیگه ..
-واقعا؟ چی بگم؟
با خنده گفتم :
-واای بچم هل شد !!
-زهر مار.. کرم نریز.
-دست خودم نیست..
آرامیس آروم گفت :
-خب.. نگفتی چی بگم..
-خب بیا خ...
می خواستم بگم بیا خونمون دیدم برای آب خوردنم باید اجازه بگیره چه برسه به اومدن خونه ما . به همین دلیل جملمو عوض کردم :
-میام خونتون ...
-باشه ...
-فعلا خداحافظ..
-بای..
-مرض..؛لات و لوت نمیاما..
-خب بابا خداحافظ..
از آرا خداحافظی کردم و سریع حاضر شدم که برم خونشون . این یه بهانه بود که برم آرامیسو ببینم ! بیچاره آرامیس .. مامانش چه فکرائی که دربارش نکرده !!
یه مانتوی آبی نفتی با شلوار مشکی پوشیدمو شال همرنگ شلوارمو سرم کردم . مام که آیش مارایش تو کارمون نیس.. خودمون خوشگلیم!! قربون خودم برم !
ساعت دو بعد از ظهر بود که پاورچین پاورچین از خونه بیرون اومدم . اولش فکر کردم مادرم توی اتاقشه و آروم آروم می رفتم که نفهمه . در حالی که داشتم پشت سرمو نگاه می کردم یهو از پشت سرم گفت :
-کجا می ری خانوم؟
با ترس آب دهنمو قورت دادمو گفتم :
-مامان این جائی؟
-اوهوم .یادم نبود باید از شما اجازه می گرفتم !
-ن.. نه ..
-اومده بودم گلای حیاطو آب بدم .
-خب باشه ..
مادرم نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت :
-جائی می ری؟
لحنش آروم بود به همین دلیل منم آروم شدم و گفتم :
-دارم میرم پیش آرا درس بخونیم .
مادرم بی خیال نگاهم کرد و خمیازه ای کشید و گفت :
-باشه فقط تا ساعت 7 خونه باش..
کنجکاوانه نگاهش کردم . گفت:
-قراره بریم خونه عموت اینا شام دعوتیم .
-خونه کدوم عمو؟
مادرم گفت :
-مگه چند تا عمو داری؟
چشمام پنج شیش برابر شد از این سوالش گفتم :
-عمو محسن و عمو مصطفی جمعا یه دونه می شن؟ مگه منفی دارن؟
مادرم خندید و گفت :
-وای ببخشید من خوابم میاد می رم بخوابم زود برگرد!
مامانمم یه طوری می شه ها ! خندان از خونمون در اومدم . تازه یادم افتاد باید با یه چیزی برم دیگه .. انقدر استرس گرفته بودم یادم رفت تاکسی ای چیزی بگیرم ! البته استرسش ارزششو نداشت !!
زنگ زدم به تاکسی و تا ساعت 2 و نیم رسیدم خونه آرامیس اینا . زنگشونو زدم .
-بععععععله؟






-خوبی آرمیتا ؟؟
-نه تو خوبی..
-این چه طرز حرف زدنه؟؟
-طرز تهیه حرف زدن سالاد ..
دیدم باید مثل خودش حرف بزنم (چرت و پرت بگم ). گفتم :
-خب بابا پررو نشو ...
-چی می خوای؟
-ای بابا باز کن درو..
کمی مکث کرد و گفت:
-رمز عبور؟
وای این چرا مغز نداشت؟ آرامیسم که فک و فامیل داره ها ...والا با این خواهراشون !!
گفتم :
-آرمیتا خره؟؟
-نه ولی نزدیک شدی..
-راهنمائی کن کار دارم !
-خر داره ...
از آیفون زل زدم بهش و داد زدم :
-آررررررررررررمیـــــــــــــــتا..؟مدیونی اگه رمز مهرسا خره باشه ...
با کمال ناباوری دیدم در باز شد . آرمیتا گفت :
-آفرین بچه خوب درست گفتی..
بیشعور.. مثلا 13ـ 14 سالش بود این مهرناز ما بهتر از این بود ! لااقل احترام سرش می شد !رفتم تو و با دیدن آرمیتا که لباس بیرون پوشیده بود گفتم :
-تو رو خدا دیگه نه آرمیتا.. حوصله ندارم .. بذار برم ..!
آرمیتا کوله شو رو دوشش صاف کرد و گفت :
-فعلا نمی تونم ... دارم می رم کلاس. باشه یه وقت دیگه !
دستمو به نشانه خدا رو شکر دراز کردم و از در هال رفتم داخل. تا داخل شدم جلوم آرمینو دیدم . ای بابا این خونه هم خان داره ها .. تا خان هفتم رو طی نکنم راحت نمی شم !
-سلام .
-سلام مهرسا خانم .
-نکنه باید چیزی بگم ؟ مثلا سوالی .. چیزی .. آخه می دونید مرحله ایه دیگه .. اول آرمیتا بعد شما؟؟؟
آرمین خندید و گفت :
-بابت آرمیتا ببخشید .. می دونین که کِرماش بیش فعالن ..
خوبه منم به اینا بیش فعالی کرم رو توضیح دادم ! یادمه قبلا آرمین می گفت کرماش سرعتین اما بعد از اون کلمه بیش فعالی کرم رو براش توضیح دادم شیوه مون عوض شد !
سر تکون دادم . دو سه ثانیه همون طوری گذشت که آرمین به حرف اومد و گفت :
-من می رم آرمیتا رو برسونم لطفا با آرامیس آتیش نسوزونید ! فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
آرمین هم رفت . آخیش.. این بار نوبت کیه؟ نه مثل این که خدارو شکر راحت شدم !
رفتم سمت در اتاق آرامیس و در زدم (مؤدبم دیگه !!) دیدم جواب نمیاد . به همین دلیل بی خیالِ ادب محکم کوبیدم از در و بازش کردم و رفتم تو . با این حرکتم آرامیس ترسید و گفت :
-چرا مثل گاو میای تو ؟؟؟
گفتم :
-در زدم خودت لوس بازی در آوردی..
-خب بابا حالا بیا تو ..
درو پشت سرم بستم و رفتم رو تخـ ـتش نشستم . گفتم :
-خب؟ چه خبرا؟
آرامیس دهن کج کرد و گفت :
-سلامتی اقدس خانم !!!
-مرض .. منو مسخره می کنی؟
-آره ..
-کاری نکن برم ..
آرامیس با لحن مسخره گفت :
-وای غلط کردم !
-اون که شغلته ..
آرامیس کلافه گفت:
-زنگ بزنم؟
گفتم :
-خب چی می خوای بگی؟
-نمی دونم بابا ..
-بذار بنویسیم چیا می خوای بگی..نظرت چیه؟
آرامیس فکر کرد و گفت:
-خب .. چی می خوام بگم بهش؟
بعد متفکرانه رفت سمت کشوی کمدش و یه دفتر و خودکار در آورد و داد دستم با دیدن دفتر صد برگ و نو ای که رو دستم بود متعجب گفتم:
-قرار نیست که توش دیالوگ فیلم نود قسمته بنویسیم .. یه برگه 5×5م میاوردی کافی بود ..
-گمشو بابا .. خب حالا بنویس.. زیاد بود بقیه شو پس بده .. بودجه فیلم سازی که نیست بالا بکشی!
دوباره متعجب گفتم :
-دقت کردی داریم مثل کارگردانا حرف می زنیم ؟
-اینم از تاثیرات محمد حسام آریانه دیگه !!!
مشتی حواله بازوش کردم و گفتم :
-دختره بی حیا خجالت نمی کشه !
آرامیس خندید و به دفتر اشاره کرد که یعنی زیاد حرف نزن و بنویس. هر چی دیالوگ لازم بود نوشتم و دادم دستش . آرامیس آب دهنشو قورت داد و گفت :
-سوتی ندم مهرسا؟!
-اون دیگه از بی عرضگی خودته ..
آرامیس برو بابائی گفت و سمت موبایلش رفت و اونو برداشت . همون طور ایستاده بود و شماره می گرفت که گفتم :
-دختره پررو شماره مردمو سریع سیو می کنه !
-به تو چه ..
بعد از یه مکث گفت :
-زر نزنیا داره بوق می زنه !
خندیدم . اینم دیوونستا.. پیش خودم گفتم : می گذره .. دوران نوجوونیه .. فعلا دو سه سالی برای دیوونگی وقت داریم ! یهو با صدای آرا به خودم اومدم که گفت:
-برداشت برداشت..
با هیجان نگاهش کردم که زد روی آیفون . صدای محمد حسام آریان تو فضا پیچید که گفت :
-بله؟
با این حرفش آرامیس دستشو نا خود آگاه زد به دکمه قطع و تلفنو قطع کرد!! با چشمای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم:
-چرا قطع کردی خنگه احمق؟؟؟!
آرامیس که حالا قرمز شده بود گفت :
-نمی دونم.. وااای..
-مرض و وااای.. بابا شمارت افتاد دستش.. بی شعور..
-خودتی.. مهرسا چی کار کنم؟
برای این که بهش ضد حال بزنم گفتم:
-من نمی دونم بقیه اش با خودت ..
آرامیس با لحنی ملتسمانه گفت :
-تو رو خدا مهرسا .. جونِ من .
-خب بابا خودتو لوس نکن حالا . بیا این گوشی منو بگیر یه خاکی تو سرت بکن دیگه .. این بار قطع کنی پای منم وسطه ها !
آرامیس گوشیو از دستم گرفت. چند لحظه گذشت که با تردید گفت :
-مهرسا..؟
-بله؟
آرامیس صداشو صاف کرد و گفت:
-میشه کسی از این کارم خبر دار نشه ؟
با مکث گفتم:
-باشه ..
بازم مکث کردم و با خنده گفتم :
-کل تهران چند نفره؟
-واسه چی می خوای؟
-خب می خوام بگم به جز کل تهران هیشکی نمی فهمه!
-مهــــــــــــــــرسا..
-ها؟
-خیلی خری..
بازم خندیدم و گفتم :
-من بیشتر!!!! حالا زنگ بزن تا از قفس نپریده ..
-مگه من می ذارم بپره؟
-نه والا!!
بعد از این حرف آرامیس بازم شماره محمد حسام آریانو گرفت . این بار رو بلند گو نذاشت . اما چند ثانیه بعد از گرفتن شماره محمد حسام آریان مکالمش شروع شد!
***
از زبون آرامیس:
-سلام ...
جواب داد:
-سلام ...شما؟
-من .. خب راستش من ..
-خانم شما به چه حقی شماره منو گرفتین؟
از این حرفش ناراحت شدم . بی شعور.. ولی خدائیش یکم آدم بود که به هر کسی اجازه نده به موبایلش زنگ بزنه ! گفتم:
-آقا من شمارتونو از خودتون گرفتم .. مگه شما محمد حسام آریان نیستید؟
-من یادم نمیاد تا به حال شمارمو به دختری داده باشم .. به جز...
کمی مکث کرده گفت:
-نکنه شما آرامیس خانمی؟
وااااای اون موقع بود که معنی تو آسمون پرواز کردن رو فهمیدم ! چه خوب که اسممو یادش بود ! گفتم:
-بله خودمم آقای آریان . آرامیس هستم .
-به آرامیس خانم .. خوب هستید؟
-بله ... یعنی مرسی..(خاک بر سرم !!)
-وای خوب شد زنگ زدید .. من می خواستم راجع به ماشین دوستتون بهتون بگم.. خوب شد شمارمو گرفتید.
با این که راست می گفت اما بهم بر خورد به همین دلیل گفتم :
-آقای آریان من شمارتونو نگرفتم شما دادید!!!
-فکر نمی کنما!!
بی شعوووووور.. گفتم :
-مهم نیست حالا آقای محترم .. من برای ماشین دوستم مزاحم شدم !
-ئه .. فکر کردم زنگ زدید برای خودم !
بی ادب ... بی صفت ! گفتم :
-برای چی باید زنگ بزنم برای خودتون؟
-نمی دونم والا .. به همون دلیلی که شمارمو ازم گرفتید!
خره.. با حرص گفتم :
-من شمارتونو نگرفتم .. صد بار، شما شمارتونو دادید..
-بابا ببخشید .. نمی دونستم انقدر زود ناراحت می شید ..
الهی قربون اون ببخشیدت بشم من !! در حالی که لبخند می زدم به مهرسا نگاه کردم که داشت کنجکاوانه منو نگاه می کرد. چشمکی بهش زدم و به محمد حسام آریان گفتم :
-نه بابا ناراحت نشدم ! اعصابم خورده یکم .. خب .. می شه آدرس تعمیرگاهو بدید؟
-بله ... الان اس ام اس می کنم ...
-خیلی ممنون .
-خب کاری ندارید؟
-نه دیگه چه کاری؟
-خب.. پس خداحافظ..
هل گفتم :
-بای... نه خداحافظ.
با ترس به مهرسا نگاه کردم که داشت می خندید.
محمد حسام آریان گفت :
-خداحافظ.
و بعد بلافاصله قطع کرد . با رنگی پریده به مهرسا نگاه کردم و گفتم :
-آخیـش .. تموم شد .. باورم نمی شه .داشتم ضایع می شدما ..
مهرسا خندید و گفت :
-تو همین طوریشم ضایعی...خب چی شد؟
-قراره الان آدرسو اس ام اس کنه ...
بعد از این حرفم یهو صدای مسیج گوشی مهرسا که با اون زنگ زده بودم در اومد . بعد گفتم :
-مثل این که پیامکاشم مثل خودش حلال زادن !!
مهرسا لبشو جمع کرد و گفت :
-چرت نگو بابا ...
گوشیرو از دستم گرفت و به مسیج آقای آریان نگاه کرد و گفت :
-آرامیس خیر ببینی .. اگه نمی گفتی شمارشو بده به غیر از دل عاشقت مام اذیت می شدیما..
بالشو از روی تخـ ـتم برداشتم و زدم تو صورت مهرسا . همین باعث شد که از خنده پخش زمین بشه ! چند لحظه ای داشت می خندید که یهو ساکت شد . انگار چیزی یادش اومده بود گفت :
-به النا گفتی؟
لبخندی زدم و گفتم :
-بذار عبرت بگیره..
مهرسا گفت:
-اون بد بخت دیگه چرا ؟ همه اش تقصیر من بود..
-نه اونم باید یاد بگیره از خداش نباشه به نیما بچسبه!!
مهرسا بازم مسخرم کرد و گفت :
-نیست که تو یاد گرفتی ... پس شماره آقای آریانو عمم گرفته بود ؟؟؟کی می خوای به دختر خالت بگی؟
-مهرسا ... اولا من آریان رو مثل یه طرفدار دوست دارم نه چیز دیگه ! بعدشم .. یکم بذار بخندیم دیگه ... بذار نفهمه ..
-آرامیس .. اولا آریان نه و آقای آریان .. ثانیا؛ با اذیت کردن النا ... هســـــتم !
-بمیری .. بایدم باشی..
-خفه شو می رم می گما ...
-خب بابا .
چند لحظه ای سکوتی بین ما حکم فرما بود که یهو مهرسا گفت :
-آرامیس..
گفتم:
-ها؟
-ها چیه بی ادب..
-نیست که تنها مشکلم همینه .. یه دونه ها گفتنم مشکل داره انگار..
-خوبه خودتم می دونی..
کلافه گفتم :
-حالا چی کارم داشتی؟
-یکی بهم اس ام اس می زنه تازگیا..
-ئه ؟؟ روزی به منم صد تا اس ام اس میاد .
-وااااقعا؟
-نه پ..
-کیا؟
-مامانم ... بابام .. آبجیم...داداشم!!
مهرسا عصبانی گفت :
-مرضم .. دردم .. کوفتم..
-خب بابا ..
-جدی گفتم آرامیس..
- تو فکر کردی من با تو شوخی دارم؟؟
-نیست که همیشه جدی ای..
-خب حالا چه مرگته؟ مگه کی بهت اس ام اس می کنه؟
مهرسا موبایلشو برداشت و داد دستم . به صفحش اشاره کرد و گفت:
-بخونش..
خوندم . توی مسیجش نوشته بود:
«سلامی دوباره .. خوبی خانم؟ نکنه الان می خوای بگی من خانم نیستم؟ محض اطلاعتون بگم منم خر نیستم!»
بعد از خوندن اون پیامک ، نگاهی به مهرسا انداختم و گفتم :
-پرروئم هستا... میای سرویسش کنیم؟
-آره .. هستم ..
بعد از این حرف مهرسا نگاهی مجددا نگاهی به صفحه اش کردم و دوباره پیامکشو خوندم ! داشتم تو ذهنم دنبال یه جمله دندون شکن می گشتم که دوباره مسیج اومد :
«قهری؟؟»
دادم دست مهرسا . با دیدن اون پیام گفت :
-ای بابا آره قهرم ..
خندیدم و گوشیو از دستش گرفتم و بدون مشورت نوشتم :
«شما؟»
بعد از نیم دقیقه اومد:
«منو نمیشناسی؟»
نوشتم :
«باید بشناسم؟»
نوشت:
«نمی دونم والا..اگه یه نگاهی به اس ام اسای صبحتون بندازید معلوم میشه باید یادتون باشه یا نه !اصلا نکنه انقدر بد کاری که چند نفرو همزمان سر کار می ذاری؟»
دادم دست مهرسا . براش یکی دو تا اس ام اس دیگه هم فرستاد تا این که گوشیشو پرت کرد رو تخـ ـت و گفت :
-این طوری می خواستیم دهنشو سرویس کنیم؟
-والا من که از قضیه تون خبر ندارم .. حالا چی گفت؟
-هیچی بابا تازه داره اصرار می کنه اسمم چیه ..
-تو که نگفتی؟
-نه ..
-آفرین ؛ اون چی اون اسمشو گفت؟
-نه بابا بی خیالش.. اینم مثل بچه های کلاسه ، یادته زهرا برام پیامک میفرستاد با اسم سام ؟
-آره .. بیشعور برای منم می زد .
مهرسا خندید و تو فکر فرو رفت بعد گفت :
-دلم واسه مدرسه تنگ شده ! این آخرین سالیه که میریم مدرسه !
-آره .. کاش می شد برگردیم روزای ابتدائی. اون موقع ها خوب بود . هم شیطون بودیم هم درس نمی خوندیم و در عوض بیست می شدیم ! من که یادم نمیاد تو ابتدائی درس خونده باشم . شبای درس خوندنم برای اول راهنمائی به بعده !!
-آره !!
مهرسا آه بلندی کشید و با مسخره گفت :
-عمرمون گذشت .. دیگه پیر شدیم .. راستی! نوه هات کوشن؟
-بابا چرت نگو دیگه ! حال ندارم !
مهرسا کمی سکوت کرد بعد گفت:
-درس می خونی؟
-آره .. یکم !
-انقدر می ترسم آرامیس..
-فهمیدیم بابا خر خون .
-برو بابا بی جنبه .
-باشه ..
پاشدم که یهو مهرسا گفت :
-کجا می ری؟
گفتم :
-خودت گفتی برو ..
سمت در اتاقم رفتم که با نگاه متعجب مهرسا وایسادم و گفتم :
-چیزی نمی خوری تو؟
مهرسا خندید و گفت :
-نه !
-ولی من گشنمه !
-مگه تازه ناهار نخوردی جوراب؟؟
-اون که مال یه ساعت پیش بود.. الان گشنمه !
-حالا که اصرار می کنی منم گشنم شد!
گفتم :
-باشه الان میرم بر می گردم !
و از اتاق بیرون رفتم و دو تا چائی واسه مهرسا و خودم ریختم و دو سه تیکه کیکم گذاشتم رو بشقاب و عازم اتاقم شدم ! وارد اتاقم شدم و سینی رو گذاشتم رو میزم و به مهرسا تعارف کردم ...
***
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۲۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا.
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #7
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
زاویه دید ساینا:
نگاهی به مادرم کردم که داشت با استرس با پدرم حرف می زد و هر از گاهی که چشمش به من میوفتاد سرشو می نداخت زیر و چیزی می گفت . نمی دونم چشون شده بود ! چند روزی بود که داشتن حرکات جدید از خودشون نشون می دادن . هر کی نمی دونست فکر می کرد چی شده که این طوری رفتارشون عوض شده بود !
بی خیال بلند شدم و رفتم توی اتاقم . خیلی بی حوصله شده بودم . هیچ چیزی منو سر گرم نمی کرد . اینم از اخلاق جدیدشون . کلا قوز بالا قوز..
موبایلمو برداشتم و به آرامیس زنگ زدم . گفته بودم بهش که اگه خبری از محمد حسام آریان شد بهم بده !
آرامیس-ها؟
-سام علیکم ...
آرامیس-خوبی ساینا؟
-خبری شد؟
آرامیس-آره ... زنگ زدم بهش.. واااای.
این جاش که رسید جیغ کشید و گفت :
آرامیس-نمی دونی داشتم از استرس می مردم .
-خب حالا چرا جیغ می زنی؟
آرامیس-دیوونه من زنگ زدم به محمد حسام آریان .. اصلا می فهمی؟
-بابا بی خیال؛ اونم آدمه دیگه !
آرامیس-آره ولی ساینا .. اونم آدمه تو ام آدمی..
-مرض.. دختره بی شعور ببین بهترین دوستشو با کی مقایسه می کنه ..
بعد از مکثی کوتاه ، با هیجان گفتم :
-خب؟ چی شد؟
آرامیس-هیچی .. آدرسو اس ام اس کرد. داشتم ضایع می شدم ساینا . بی شعور داره می گه تو شماره ازم گرفتی. منم اصرار می کردم نه تو خودت دادی..
-خب راست می گه دیگه . حق داره . مثل کنه ها چسبیدی بهش گفتی شماره بده انوخ داری می گی اون خودش داد؟
آرامیس-چرا چرت می گی ساینا؟
-راست می گم دیگه !
آرامیس-مگه تو اون جا بودی؟
متعجب گفتم :
-نکنه خودش اصرار کرد شماررو بگیری؟!!
بعد شروع کردم به خندیدن .!!
آرامیس-زهر مار.. نه خیر اما نه دیگه تا اون حد که بچسبم بهش.
-خب حالا بی خیال؛ چی شد؟
آرامیس-بابا هیچی دیگه انقدر می گی چی شد حرصم در اومد !
-خودت زنگ زدی بهش یا بچه هام بودن؟
آرامیس-فقط مهرسا بود !
-آی خندیده ها ..
آرامیس-برو بابا
-من مگه باباتم ؟
آرامیس-برو خرم ...
-آهان حالا شد ..
آرامیس-دیوونه ایا ساینا..
-حالا کی میخواین بری ماشینو پس بگیری؟
آرامیس-اگه منظورت از جمع بستن با النا و مهرساست سخت در اشتباهی..
متعجب گفتم :
-ها؟
آرامیس-به النا نگفتم !
-واقعا؟ هنوزم نگفتی؟ بابا الان داره از استرس میمیره ها ! بیچاره می گفت نیما قراره ماشینو فردا بگیره . این طوری که الان داره سکته می کنه !
آرامیس-می دونم اما می خوام سوپرایزش کنم نگو !!
کمی فکر کردم و گفتم :
-آرامیس شانس داشتیما !!
آرامیس-چرا؟
-اگه شماره نمی گرفتی..
آرامیس حرفمو قطع کرد و گفت :
آرامیس-شمارشو نمی داد، نه نمی گرفتی..
-خب همون . اگه شماررو نمی داد الان مونده بودیم !
آرامیس-آره .. پای مهرسا همین طوریشم گیر بود چه برسه به موی دماغی به اسم نیما !!
خندیدم و گفتم :
-اگه النا این حرفو بشنوه تیکه بزرگه تو گوشِته !
آرامیس-پسر عموی دختر خالة خودمه دلم می خواد درباره ش هر چی بگم !!
- اوووه .. چقدر نسبت فامیلی هاتون نزدیکه !
آرامیس-اوه اوه کاری نداری ساینا؟ مامانم داره میاد !






-باشـ…
می خواستم خداحافظی کنم که صدای بوق رو شنیدم . قطع کرد !! یعنی انقدر از مامانش می ترسید؟ این دوست مام که مادر زلیله!!
به ساعت نگاه کردم . تازه 7 عصر بود ! چقدر دیر، دیر می گذشت ! انقدر دلم برا دوستام تنگ شده بود ! رفتم بیرون از اتاقمو این دو سه ساعت تا خوابو همین طوری گذروندم و شب خوابیدم .. مثل انسان !!
***
صدای آهنگو دادم بالا و نشستم پشت میز آرایش اتاقم . حوصله ام پکیده بود به همین دلیل سعی کردم مو هامو با دست ببافم . مو های طلائی رنگمو دور شونم پخش کردم و ریز ریز شروع کردم به بافتن . آهنگ داشت بلند بلند می خوند:




چه خوبه بین برفا منو تو میزنیم قید سرما
چه خوبه عین پروانه دور همیمو وقت پروازه


وقتی میگیری دستم ومیزنی لبخند
واسه با هم بودن نمیشه صبر کرد


مثل یه گل و شبنم جدا نمیشیم از هم
مهتاب واسه ی ما میتابه هر شب


دنبال همیم تویه کوچه خلوت
هراز چند گاهی میگریم یه بـ ـوسه از هم


جوره از بس شرایط دنیامون
خورشیدم بیدار میشه دیگه صبح با مون


اصا نیستیم توی کار زمان نه
من برای توئم و توئم برا من


ببین این دل شب وروزش توئی دختر
اگه یه ثانیم نبینمت کلافم


نه من ندارم طاقت که از دستت بدم راحت از دوریت بیزارم یارم
نمیتونم
دل بی تو میمیره میشینه میگیره بهونه میبینه یارش نیست میگه
نمیتونم


نگو سرد دستام سرد دستات
اگه قهر کنی میذارم من سر به صحرا


بیا بازم با هم باشیم عینه قبلو
پس دیگه بمن نگو بزن قید منو


حالا خورشید زده منم داغتر از اون
این دل واسه جون دادن داوطلب بود


آره حرفش اینه که من دربه درتم
میخوام مثه قدیما بذاریم سر به سر هم


وقتی میگیری دستم ومیزنی لبخند
واسه با هم بودن نمیشه صبر کرد


مثل یه گل و شبنم جدا نمیشیم از هم
مهتاب واسه ی ما میتابه هر شب


نه من ندارم طاقت که از دستت بدم راحت از دوریت بیزارم یارم
نمیتونم
دل بی تو میمیره میشینه میگیره بهونه میبینه یارش نیست میگه
نمیتونم
وقت پروازه از 25 باند .)




)
مو هام حسابی قشنگ شده بود . رنگشم خوب بود و به مدلش خیلی میومد و از همه مهمتر به صورتم میومد دکمه بعدی رو زدم و آهنگ بعدی رو پلی کردم . صداش داشت اتاقمو می زد به هم . آهنگ روزای سخت مرتضی پاشائی بود . عاشق این آهنگ بودم . وسطاش بود که یهو در اتاقم باز شد . اینو از توی آینه دیدم وگرنه صدای آهنگ اجازه رسیدن صدای باز شدن در رو بهم نمی داد . مامانم اومد تو اتاقم و گفت :
-کمش کن ...
درست و حسابی نشنیدم ولی داشت با عصبانیت می گفت . گفتم :
-چی؟
-گفتم کمش کن ساینا ..
این بار فهمیدمو آهنگو کاملا قطع کردم. درسته که آهنگشو دوست داشتم ولی مادرمو خیلی بیشتر دوست داشتم . تو دلم گفتم : مرتضی جون ببخشید!!
به مادرم نگاه کردم . صورتش چقدر غمگین بود . چشمای مشکی رنگش داشتن یه غمی رو نشون می دادن . نمی دونستم چه اتفاقی مادرمو داشت عذاب می داد . گفتم :
-کمش کردم ؛دیگه چیه مامان؟
مادرم آروم آروم قدم برداشت و رفت سمت در و ایستاد . برگشت و بهم نگاه کرد. انگار می خواست چیزی بگه ، اما برگشت و راهشو گرفت و درو بست . ناراحتی داشت گلومو چنگ می زد اما آهنگو دوباره دادم بالا اما کم تر از قبل که باعث نشه دوباره مادرم ناراحت بشه .. با این که می دونستم ناراحتی بیشتری ممکنه به غیر از صدای بالا وجود داشته باشه .
***
ساعت 1 ظهر بود . ناهارمو خوردم و رفتم توی اتاقم . دیگه داشتم کفری می شدم . می ترسیدم به کسی چیزی بگم و بفهمم که اشتباه کردم . رفتار بابا و مانیا مثل همیشه بود اما مادرم خیلی فرق کرده بود .
داشتم با گوشیم ور می رفتم که یهو موبایلم زنگ خورد . ای خدا خیرت بده هر کی که هستی ... آرامیس بود :
-بله؟
-یعنی واقعا نمی دونی کیم؟
-سلام آرامیس.. خوبی؟
-نه .. افتضاحم...
راست می گفت . از صدای دپرسش معلوم بود . گفتم :
-چرا؟ بازم مامانت؟
-ساینا درست حدس زدی اما این بار خیلی بد تر.
-چرا؟
-دیروز بهت گفتم از محمد حسام آریان آدرس تعمیرگاهو گرفتیم ؟
-خب؟
-تازه یادم افتاد مامانم نمی ذاره برم بگیرم ... آقای آریان اس ام اس زد گفت امروز ساعت 3 بریم ماشینو بگیریم !
-خب مگه مهرسا و النا نمی تونن برن؟
-به النا که نگفتم خنگه ...
-پس مهرسا چی؟
آرامیس کمی مکث کرد ، بعد گفت :
-سایـــــــنا ...؟؟
-ها؟
-من باید برم..
خندیدم و گفتم :
-چرا؟ خب بذار مهرسا که می تونه بره !
-نـــه .. ساینا ... من باید برم ..
-خب می گی چی کار کنم دختره پر رو؟
-خب اگه می دونستم که بهت نمی گفتم .
-گفتم شاید کمکی از دستم بیاد اما مطمئن شدم نمیاد . پس بای..
-نــه ساینا ..!!
راستش خودمم دلم نمی خواست خداحافظی کنم ولی دلم می خواست حرص آرامیسو در بیارم !! با خنده گفتم :
-نقشه ای داری؟
-نه .. ببین تو رو خدا تا ساعت 2ـ3 یه فکری کن . راستی یه خبر خوش، مامانم ساعت 3 خونه نیست .. ببین با این شرایط یه کاری می تونی بکنی؟
-حالا ببینم چی می شه ..
-وای تو رو خدا ببین واجبه ها .. فکر کن نمازه !
-باشه سعی می کنم .
-یه کم محکم تر .. ،قول بده !!
اعصابم خورد شد . گفتم :
-خفه شو حالا قول نمی دم !!
-چرا؟؟
گفتم :
-به مهرسا زنگ زدی؟ شاید اون بتونه یه کاری واست بکنه ..
-نه فعلا گفتم اول به تو زنگ بزنم !
-نه بابا .. نیست که خاطر خواهمی..
-کی گفت خاطر خواهتم؟ اول به تو زنگ زدم چون مهرسا بر نداشت !
-باشه بابا مغرور فهمیدم . ببینم تا ساعت 3 چی کار می تونم بکنم !
-سایـــــنااااا؟
-دیگه چی؟
-مرسی..
-خواهش.
-کاری نداری ساینا جونم ؟
-نه بابا برو پی کارت . مامانت میاد می کشتت ..
-مامانم خونه نیست . تا ساعت 5ـ6 هم نمیاد ..
-پس مشکلت چیه؟؟؟ دیوونه ..
-بابا ؛ مشکل آرمین و آرمیتان. آرمیتا که هیچی اون میره کلاس، اما آرمینو چی کارش کنم؟
-نمی دونم راستش !!
-خب من باید برم بیرون که ببینم همه چی مرتبه یا نه !
-باشه ! خداحافظ..
-بایـ.. خداحافظ.
خندیدم و قطع کردم . آخی این آرامیسم مشکل داره ها ! کاش مشکلات منم مثل شکلات شیرین بود .. اما داشتم فکر می کردم که چه مشکلی؟ چه مشکلی برای من وجود داشت؟ به غیر از این که نمی دونستم و این دنیا داره چه اتفاقی میوفته .. اما خدائی داشتم افسرده می شدم ...
از زبون مهرسا :
قرار بود ساعت 3 بریم تعمیرگاه ! یه طوری خوش حال بودم . احساس می کردم که آرامیس به محمد حسام آریان علاقمند باشه ولی دیروز" مطمئن" شدم که عاشقشه ! البته اگه به یه کس دیگه می گفتم می گفت کی عاشق محمد حسام آریان نیست ؟ اما این آرامیس داشت خیلی ضایع می کرد جلوی ما . دیروز کلی براش خندیدم که اون سوتی ها رو می داد . وقتی هم که محمد حسام آریان بهش پیامک زد داشت تو آسمونا پرواز می کرد بچم !!
یهو کانال افکارم عوض شد و رفتم تو فکر دیشب. مهمونی خوبی بود در کل . خونه عموم اینا همیشه خوش می گذشت ، اما مادرم دل خوشی از زن عموم نداشت ؛ می دونستم تقصیر زن عمومه اما مادرمم زیاد داره ندید بدید بازی در میاره جلوشون. کار زنا همینه دیگه !! پز دادن به هم شده زندگیشون .
اون میون پسرای فامیل چقدر جیگر شده بودن ! مردم چه پیشرفت می کنن تو تیپ! همین پارسال بود پسر عمه ام مهدی بخواطر سربازی کچل شده بودو از تمام رخ بیشتر شبیه کیوی بود تا آدم ، دیشب چنان تیپی با مو هاش زده بود که دخترای فامیل چشمشون بهش میوفتاد ول کنش نبودن ! به هر حال می خواستم بگم خیلی خوش گذشت مخصوصا اون قسمتش که من سر مهدی داد زدم !! خدا قسمت همه بکنه ! داشتم درس می خوندم که یهو اس ام اس اومد :
«سلام مهرسا»
شماره آرامیس بود ! براش نوشتم :
«گیریم علیک ؟!»
نوشت :
«لات کوچه خیابونی»
نوشتم :
«اس زدی فحش بدی؟»
حدودا یه دقیقه بعد برام اومد :
«نه برای چیز دیگه ای زدم ! راستش من یادم نبود نمی تونم بیام تعمیرگاه »
زدم :
«خب پس خودم می رم دیگه .. به ساینا گفتی باهام بیاد؟»
-«زر نزن بینیم ، من می خواااام بیام !»
--«خب بیا.. اگه می تونی بیا !»
از این اس ام اسم خندم گرفت . می دونستم آرامیس یه کرم داره .
-«خره تا ساعت 3 فکری به سرت زد که منو بتونه از خونه بکشه بیرون زد نزد من می دونم و تو ! راستی مامانم تا ساعت 6 خونه نیست .. مشکلم آرمینه !»
کمی فکر کردم و گفتم :
--«آخه خره مجبوری؟»
-«مهرسا خفه شو .. سوء استفاده نکن .. من که می دونم تو می دونی من دوست دارم بیام !»
--«باشه ببینم می تونم یه فکری برات بکنم . حالا خفه شو بذار درس بخونم اس ام اس بی اس ام اس.»
-«اوکی..»
شروع کردم صفحه 15 کتاب ریاضی سال پیش دانشگاهی رو خوندم . همیشه سعی داشتم قبل از سال تحصیلی یکم بیشتر از بقیه بدونم . این از اول ابتدائی عادتم شده بود . (ما اینیم دیگه !)
اما دو دقیقه از خوندنم نکشید که یهو یه اس ام اس برام اومد . به آرامیس فحش دادم که چرا وقتی بهش گفتم اس نده ول کن نشد . کلافه اس ام اسو باز کردم . نوشته بود :
«اسمم پرهامه .. ببخشید اون دفعه یهو رفتم .. کار پیش اومد »
این که همون یاروئه .. بیچاره چه فحشائی به آرا دادم .. حلالم کن آرامیس.. برای این یارو که اسمش رو پرهام معرفی کرده بود (آره جون عمش) نوشتم :
«نیست که من چشم به راهتون بودم ... آه .. کجا بودی ای معـ ـشوق من!»
اینو نوشتم که حساب کار دستش بیاد ! خاک بر سرت کنن بچه پررو .. نمی دونم تجربه داره که دخترا این طوری خر می شن یا خودش از بَدو تولد خره ! مام گیر کیا افتادیم ! من مطمئنم بالاخره یکیشونه .. یا نگاره یا فاطیما .. برای این که زود تر بفهمم نوشتم :
«نگاری؟ یا فاطیما؟؟ یا شیرین؟»
-«چی می گی؟»
--«من که می دونم از بچه های کلاسی..»
-«پس مُحصّلم هستی؟»
با تردید ، اما نوشتم :
«خر خودتی.. رو کن کی هستی؟»
-«گفتم که پرهامم ...»
--«آره جون عمت و ارواح سایرین !»
اگه یکی از دوستام نبود ، حتما یارو پیش خودش فکر می کرد این چه خریه !! بعد یه دقیقه اومد :
-«بابا تو فحش هم با استعدادیا..»
پیش خودم از جوابم حال کردم !!:
«اگه یکی از دوستام باشی حتما خودت با استعداد تری ، که اونم مطمئنم هستی!»
--«اشتباه می کنی..»






-«اصلا باشه ..تسلیم تو یکی از دوستام نیستی.»
با این که اینو گفتم ولی بازم شک کردم که یارو واقعا یکی از دوستام نباشه !! خصوصا نگار که استاد اذیت کردن مردم بود .. اصلا مردم آزار حرفه ای بود !
دو سه دقیقه ای برام گذشت تا این که نوشت :
«خب.. نگفتی اسمت چیه!»
--«مگه باید بگم؟»
یه طورائی خودمم احساس کردم زیادی دارم سمج بازی در میارم پس بلافاصله براش نوشتم :
«خب.. اسمم کیمیاست !»
راستش بچگیام یه دوست داشتم به اسم کیمیا که خیلی با هم صمیمی بودیم .. اما چند سال پیش بخاطر تصادف رفت کما و مُرد . از اون به بعد به هر کی به غیر از اسم خودم اسمی پیشنهاد می دم می گم کیمیا ! به هر حال گفتم که بگم چرا گفتم کیمیا . نمی تونستم اسم خودمو بگم ؛ یه کم عقل تو کلم بود! نوشت :
--«واقعا؟ اسم قشنگیه !»






-«می دونم .»
--«چه پر رو!»
-«اس می دی فحش بدی بهم؟»
--«نه بابا ببخشید !»
-«خواهش می کنم »
منتظر اس ام اسش بودم که یهو گوشیم زنگ خورد . یکم استرس گرفتم که نکنه خودش باشه .. اما با دیدن اسم آرامیس خوشحال شدم و برداشتم :
-هاااا؟؟ تو کارو زندگی نداری دختر؟
-سلام مهرسا ..فکر کردی؟
کلافه گفتم :
-دختر تازه نیم ساعت گذشته !
-می دونم مهرسا .. دلم شور می زنه ..
-بابا بچه الان تازه ساعت 12 شده .. ببینم اصلا خودمم می تونم برم !!
-تو موضوعت فرق می کنه اصلا .. من کلا نمی تونم برم .. ببین یه فکر کن دیگه .. من مطمئنم مامانم به آرمین می گه مواظب من باشه که مبادا برم بیرون .
-ببین ... عصر به بهانه خواب برو اتاقت مثل فیلما یه بالش بذار زیر پتوت فلنگو ببند بیا دیگه !
-کاش می شد .. اما اگه بفهمن نگون بخت تر از این می شم !
-کاری نداره که .. ظهر ساعت 2 میایم دنبالت با ساینا .. بهش گفتی بیاد ؟
-نه خودت بگو می ترسم مامانم بفهمه دارم با تلفن حرف می زنم ..
-یعنی انقدر بهت بی اعتماد شده؟
-آره .. این دوستاش انقد تو گوشش خوندن که آخر این شد..
-ای بابا .. پس من به ساینا زنگ می زنم می گم ؛ ساعت 2 می بینمت !
-باشه ! خداحافظ!
-بای مهرسا.. ببین تو رو خدا یه کاری بکن ..
بدون هیچ حرف اضافه ای قطع کردم . اینم داره می میره ها .. فوقش داشتیم می رفتیم پیش یه بازیگر دیگه شلوغ کردن نداره که .. البته خیلی با کلاس بود به نظرم . فکر کن خود بازیگرا چه کلاسی دارن !!
***ساعت یک و نیم بود که بلافاصله بعد از ناهار رفتم تو اتاقم و آماده شدم . به ساینا زنگ زده بودم و خیالم راحت بود . فقط انگار خودمم یه استرس پیدا کرده بودم که نکنه نتونیم آرامیسو از خونشون بکشیم بیرون . با این که کار آرامیس مسخره بازی بود ولی بازم دلم می خواست بکشمش بیرون و روحشو شاد کنم !!
یه مانتوی صورتی ملایم با شلوار و شال مشکی تنم کردم و کیف هم رنگ مانتومم برداشتم و مبایلمو توش چپوندم . داشتم اتفاقات آینده رو تو ذهنم تجسم می کردم که یه پیامک اومد :
«ببین بیا بیرون من با تاکسی سر خیابونتونم !»
ساینا بود . سریع از اتاقم بیرون رفتم و دنبال مادرم گشتم . آخر مامانمو تو آشپزخونه پیدا کردم که داشت یه چیزی می خورد .
-مامان جان چقدر می خوری؟؟
-من ناهار نخوردم که اصلا بچه .. داری می ری بیرون؟
-آره دارم می رم خونه آرامیس اینا .
-باشه .. اما چون الان تابستونه هی راحت دارین می رین خونه هم دیگه ها .. وگرنه وقت درس و مشق اجازه نفس کشیدنم نداری!
خندیدم و خداحافظی کردم . فعلا همین کافی بود که بدون منت اجازه داد برم . از در خارج شدم و رفتم بیرون . تو خیابون دنبال یه تاکسی می گشتم . وقتی پیدا کردم با خوشحالی دویدم سمتش و سریع سوار شدم ؛ ساینا رو دیدم . گفتم :
-سلام ..
-سلام مهرسا ... خوبی؟
-آره .. خب بریم ؟
-آره دیگه ..
بعد ساینا رو کرد به راننده که یه آقای مسن بود و آدرس خونه آرامیس رو داد. بعد از یه ربع رسیدیم خونشون . خدا خدا می کردم که اگه آیفون رو بزنیم، آرمیتا با اون زبونش برنداره ! به ساعتم نگاه کردم . ساعت تازه دو و نیم بود . پس احتمال این که مامانش تو خونه باشه زیاد بود . به آرامیس اس ام اس کردم :
«ما الان دم در خونتونیم .. مامانت خونست؟»
بعد از دو دقیقه انتظار نوشت :
-«نه مامانم و آرمیتا خونه نیستن ! الان فقط آرمین خونست .»
پیش خودم گفتم : خدا رو شکر! بعد نوشتم :
«خب چی کار کنیم؟»
آرامیس نوشت :
«واقعا نمی دونم !»
دیگه داشتم کلافه می شدم . به ساینا گفتم :
-شیطونه می گه دختره پررو رو بذاریم بمونه بعد خودمون بریما!!
ساینا خندید و گفت :
-نه بابا بی خیال !! بیچاره آرامیس . از من میشنوی زنگ بزن باهاش حرف بزن .. با پیامک وقتمون داره تلف میشه ..
دیدم همچین چرت نمی گه شماره آرامیسو گرفتم . بر خلاف انتظارم به دو تا بوق نکشیده برداشت .
-الو؟؟؟
آرامیس آروم حرف می زد !! گفتم :
-سلام آرامیس..
آروم گفت :
-بیشعور چرا زنگ زدی داشتیم لو می رفتیم ..
-بیشعور توئی .. چی کار کنیم الان؟؟ چطوری بیاریمت بیرون؟
-من الان با آیفون درو باز می کنم فعلا بمونه ... من الان آماده شدم فقط می مونه آرمین .. شما بیاین تو ...
باشه ای گفتم . بلافاصله بعد از این باشه ، در باز شد . خواستم تو گوشی چیزی به آرامیس بگم که یهو دیدم قطع شده . آروم به ساینا اشاره کردم بیاد بریم تو . ساینا با تردید نگاهم کرد و اومد همراهم اومد .اگه کسی ما رو می دید حتما الان از خنده روده بر شده بود !! داشتیم آروم و خم شده راه می رفتیم . تقریبا از در گذشته بودیم که احساس کردم صدای یه پسر داره بهمون نزدیک می شه ! کمی دقت کردم .. با ترس به ساینا نگاه کردم و گفتم :
-برو .. آرمین داره میاد..
ساینا با دست سریع به در اشاره کرد. دیدم در بسته شده . گفتم چی کار کنیم چی کار نکنیم ، سریع دست ساینا رو کشیدم و رفتیم توی پارکینگ کنار حیاط پشت دیوار قایم شدیم . صدای آرمین میومد که گفت :
-آبجی آرامیس من یه توک پا می رم یه جزوه از دوستم بگیرم !! نیای بیرونا .. مامان گوش منم می بره !!
صدای آرامیسو نشنیدم ولی خدا کنه ضایع نکرده باشه .! به آرمین نگاه کردم که حالا تو حیاط بود . خدائی عجب تیپی زده بود .. خدائیش این داشت می رفت جزوه بگیره یا ...!! قدیما مردم با شلوار کردی می رفتن دانشگاه اونوقت این داره این طوری میره جزوه بگیره از دوستش ؟؟
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا.
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #8
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
. آرمین بعد از کمی معطل کردن و وقت گذروندن با گوشیش حرکت کرد و اومد سمت پارکینگ ...
تازه فهمیدم ماشینش تو پارکینگه .. دیگه رسما بد بخت شدیم .. به ساینا نگاه کردم که دست مشت شده اش رو گذاشت رو دهنش ! ترسیده بودم . داشتم از ترس خودمو می کشتم که یه راهی پیدا کنم که یه کمد توی ته پارکینگ دیدم . این کمدو توی اتاق آرامیس دیده بودم .. یه نگاه به کمد و یه نگاه به آرمین انداختم و دست ساینا رو کشیدم و دویدیم سمت کمد و پشت اون قایم شدیم . از اون جائی که ضخامت کمد خیلی هم زیاد نبود داشتیم خودمونو می کشتیم که دیده نشیم ولی خدائیش نجات پیدا کردیم ! یه نفس عمیق کشیدم و سرمو تکیه دادم به دیوار . ساینا آروم گفت :
-خدا رو شکر...
صدای ماشین اومد و کم کم دور شد . بعدش صدای بسته شدن در اومد . این یعنی این که آرمین رفت!! نفس راحتی کشیدم ؛ وضعیت رو چک کردم و با خیال راحت به ساینا گفتم :
-بیا بیرون !
ساینا خندید و گفت :
-پلیس بازی رو حال کردی؟
گفتم :
-خفه شو حالا ضایع نکن !
-باشه بابا .. بریم؟؟
سرمو به نشانه آره تکون دادم و با هم رفتیم سمت حیاط . آروم آروم راه می رفتم که صدای در رو شنیدم .. برگشتم و بد ترین تصویری که می تونستم تو عمرم ببینم رو دیدم ! آرمین با قیافه ای متعجب داشت بهمون نگاه می کرد ! نگاهش کردم و چشمام صد برابر شد ... این یهو از کجا اومد؟؟ با تعجب پرسید؟
-شما.. کی اومدید که من نفهمیدم ؟؟××××××××
توی این هیرو ویر می خواستم جوابی جور کنم که یهو صدای موبایلم از توی جیبم بلند شد . آرامیس بود .. با پوزخندی برداشتم :
-ها؟
-ها چیه؟ ببین الان آرمین داره میاد بیرون ؟
پوزخندم شدید تر شد . سر تکون دادم گفتم :
-بله ..
-خب قایم شید ..
-راستی.. داداشت سلام می رسونه ..
-ها؟؟
می خواستم چیز دیگه ای بگم که یهو آرمین موبایلو از دستم قاپید و به آرامیس گفت :
- این بازیا چیه که در میاری آرامیس؟... نپیچون آرا.. من که می دونم چیزی هست ... به مامان نگم؟؟ .... باشه الان میام بالا باید همچی رو بگی...
بعد گوشی رو قطع کرد و با عصبانیت داد دستم و بدون مکث رفت بالا و مام دنبالش...
***
از زاویه دید آرامیس:
توی ماشین آرمین نشسته بودیم که چشمم افتاد بهش. گفتم :
-تو رو خدا اعصابتو خورد نکن .. فعلا که چیزی نشده آرمین .. یه تصادف کوچیک بوده
یهو آرمین با یه قیافه ترسناک چشمای سبزشو بهم دوخت و گفت :
-چیزی نشده؟؟ این یارو کیه باهاش تصادف کردید؟
اینو پرسید چون هنوز بهش نگفته بودیم که با محمد حسام آریان تصادف کردیم .. کاش یکم بیشتر احتیاط می کردیم وگرنه آرمین نمی دید .. فوق فوقش دیر می رسیدم خونه و می گفتم رفته بودم خونه مهرسا اینا درس بخونیم ..
اما الان کار از کار گذشته بود و دیگه می دونست که تصادف کردیم .. فقط داشتم صحنه این که آرمین با آقای آریان رو به رو شه رو تصور می کردم .. داشتم از استرس ناخونای بلندمو تو گوشتم فرو می کردم .. واقعا وضعیت بدیه که کاری که نباید بشه و تو ازش وحشت داری اتفاق بیوفته .. یعنی این آخرین ملاقات من با محمد حسام آریان خواهد بود؟؟ یا بازم می تونم رو مهربونی آرمین که غیر ممکن بود حساب کنم؟ اما مگه می شه برادری باشه که انقدر بی غیرت باشه که بذاره خواهرش با یکی حرف بزنه؟؟ اونم آرمین؟ واااای دارم دیوونه می شم !
دست راستمو رو پیـ ـشونیم گذاشته بودم و داشتم بیرونو نگاه می کردم ؛ اما حواسم جای دیگه بود .. یهو به خودم اومدم دیدم رسیدیم . آرمین گفت :
-همین تعمیرگاهه؟
گفتم :
-آره ..
بعد سرمو پائین گرفتم که قیافه آرمینو نبینم !بیچاره کار داشت ، داشت می رفت جزوه بگیره از دوستش که این طوری شد . البته پیش خودم گفتم : غلط کرد اومد مگه من گفتم ؟؟ من از خدام بود اون نیاد .
اول از همه پیاده شدم و بعدش مهرسا و ساینا جوجه وار پیاده شدن . بعدشم آرمین پیاده شد که مهرسا یهو گفت :
-ش.. شمام میاین؟؟
آرمین عصبانی گفت :
-ن پس.. مگه من می ذارم شما تنها برید ؟
مهرسا سرشو تکون داد و گفت :
-خب بریم!
با این حرف راه افتادیم و رفتیم تو . داشتم تو راه لباسمو دید می زدم که ضایع نباشه . تو اینترنت خونده بودم محمد حسام آریان زرد رنگ دوست داره به همین دلیل تیپ زرد زده بودم . نه این که بی حیا باشم ، اما خیلی دوست داشتم تو دید باشم!
سرمو گرفته بودم پائین که یهو صداش منو لرزوند :
-سلام .. خوبید؟
آرمین با دیدن محمد حسام آریان که یه عینک بزرگ زده بود گفت :
-چقدر قیافش آشناست ...
بعد از مکث کوتاهی گفت :
-این.. این آریانه؟
بعد بهم سقلمه زد و گفت :
-آرامیس.. نکنه . با این تصادف کردید؟
چون آرمین یه سر و گردن از من بلند تر بود سرمو دوران 90 درجه دادم و نگاهش کردم . نفس عمیقی کشیدم و به آقای آریان که حالا داشت با تعجب نگاهمون می کرد نگاه کردم و گفتم :
-آقای آریان داداشم آرمین ... داداشم آقای آریان ...
آقای آریان با لبخندی گفت :
-بــه .. خوب هستید آقا آرمین ..


آرمین که حالا کپ کرده بود گفت :
-میشه بپرسم شما این جا چی کار می کنید؟ خواهر منو از کجا میشناسید؟
واای خاک بر سرم پرسید! سرمو پائین گرفتم و به کف مغازه زل زدم . آقای آریان گفت :
-یعنی شما نمی دونید؟..خب.. ما با هم تصادف کردیم .
و بعد نگاهی به من انداخت . با نگاهش دلم بد جور لرزید . چشماش یه نوع خجالت گرفته بودن . انگار واقعا انتظار نداشت آرمین داداشم باشه . فکر کنم حسابی شرمنده شد .
آرمین با تعجب گفت :
-آرامیس پس چرا به من نگفتید؟ این چه کاری بود کردید ؟ با ماشین نیما تصادف کردید؟؟؟؟شما که گفتید با یکی از ماشینای دوستامون ..
بعد به ماشین نیما که حالا تعمیر شده بود اشاره کرد حق داشت بفهمه ماشین نیماست چون رنگ ماشینش آبی تیره خاص بود . با شرمندگی گفتم :
-آرمین باور کن تقصیر من نیست ..
-پس تقصیر کیه؟
-نمی دونم
آقای آریان مظلوم گفت :
-حالا که چیزی نشده آقا آرمین ..
آرمین رو کرد به آریان و گفت :
-ما رو ببخشید آقای آریان .. خسارتش چقدر می شه؟
-این چه حرفیه آقا آرمین ؟ من شما رو مثل برادر نداشتم دوست دارم .
داشتن کیلو کیلو تو دلم قند آب می کردن . این محمد حسام آریان بود داشت به داداشم می گفت دوست دارم ؟؟
داشتم نگاهشون می کردم که یهو موبایلم زنگ خورد . تو اون سکوت همه به من نگاه کردن. نه این که موبایل زنگ خوردن بد باشه ها ،نه ! آهنگش خیلی ضایع بود ! از جیبم موبایلمو بیرون آوردم و جواب دادم :
-بله ؟؟
-منم آرامیس .. النا !
یکم که دقت کردم دیدم النا داره گریه می کنه . به همین دلیل جیغ زدم :
-چی شده النا ؟؟
با این جیغم دیدم که همه از ترس پریدن هوا !! النا جواب داد:
-نی.. نی .. نیــــــــــــــما !!
-خوب؟؟؟
-نیما زنگ زد گفت ماشینشو می خواد .. الانه که بیاد خونمون آبرومو جلوی مامان و بابام ببره ...
با عصبانیت غیر ارادی گفتم :
-نیما غلط کنه .. الان میاریم ماشینشو می ندازیم جلوش عین سگ پارس کردنش تموم شه ..
النا با ناراحتی گفت :
-آرامیـــــــــــــــس..
-آرامیس نداره .. نیما ارزشش داره اصلا تو داری براش خودتو می کشی؟ من که می دونم اون از احساست خبر داره .. بی خیالش شو .
-آرامیس حالا هر چی.. الان به غیر از نیما مامان و بابامم نباید بفهمن .. بدوئین بیاین ..
-باشه باشه .. نگران نباش الان میایم ..
گوشیرو بدون خداحافظی سریع قطع کردم و به آرمین نگاه کردم و گفتم :
-النا می گه نیما ماشینشو می خواد ..
-خوب چرا جیغ می زنی خواهر من؟؟ الان می بریم ماشینشو دیگه !
آقای آریان بهم نگاه کرد و گفت :
-واقعا ببخشید .. اگه می دونستم دچار مشکل می شید زود تر ماشینو تحویل می دادم .. الانم سریع بریم ..
آرمین دستشو رو شونه محمد حسام آریان گذاشت و لبخند زد و گفت :
-سلفیمون بمونه برای بعد .. الان کار داریم .. !!
و هر دو خندیدن !! اینام که دارن برای هم دیگه نوشابه باز می کنن !!خوبه آرمین دختر نیست وگرنه من از حسودی میمردم ! ولی خوشحال بودم که آبروم نرفت ! خوبه باز با یه آدم معروف تصادف کردیم .. وگرنه الان دیگه سلفی و خنده اینا نبود ..
***
از اون جائی که آقای آریان ماشین آورده بود قرار شد ماشینش بمونه جلوی تعمیرگاه و ماشین نیما رو بیاره و مام سوار ماشین آرمین شدیم تا بریم ببینیم نیما اومده یا نه ! داشتم از استرس می مردم .. کم کم داشتیم لو می رفتیم .. خدا خدا می کردم که به غیر از آرمین دیگه هیچکی نفهمه از گندمون .. سوار ماشین که شدم می دونستم الان از نظر آرمین وقت خوبیه که حسابمو برسه ! به همین خاطر سعی کردم حرف نزنم .
توی راه آرمین چند بار بهم نگاه کرد ولی من از ترس بهش نگاه نمی کردم.آخر سر که رسیده بودیم سر خیابون النا اینا بهم گفت :
-نترس .. من به مامان نمی گم !
با تقدیر بهش نگاه کردم اما با خنده گفت :
-اول به آرمیتا می گم که به همه بگه ..
نمی دونستم بخندم یا گریه کنم . مهرسا و ساینام زبونشون بند اومده بود ! رسیدیم کوچه النا اینا . ماشینمونو همون جا پارک کردیم .
***
خدا رو شکر موضوع تموم شد و تا ما برسیم نیما نیومده بود . وقتی دیدیم دیر کرده ، النا بهش زنگ زد و گفت که نمیاد اونم گفت نه . به همین دلیل ماشینشو بردیم دم خونه خودشونو کسی هم از قضیه مون خبر دار نشد !
این وسط آرمین برام ترسناک شده بود . این که می گه به همه یا نه .. موقع خداحافظی از محمد حسام آریان کلی به صورتش نگاه کردم .. یعنی دیگه نمی بینمش؟کاش می شد یه موضوع دیگه پیش بیاد که باهاش باشم ...
یه ماهی از اون روزا گذشت و من ازش خبر نداشتم . تو این یه ماه بازم ترس داشتم که آرمین به کسی بگه اما آرمین حتی به روی خودمم نمیاورد . اطمینانم بهش بیشتر شده و بود و احساس می کردم بهترین برادر دنیا رو دارم . خیلی برام قشنگ بود که چیزی بهم نمی گفت . از خودمم اطمینان داشتم .. به این که اگه کس دیگه ای بودم شاید با دیدن محمد حسام آریان و گرفتن شمارش جو گیر می شدم و خواب و خوراک برای محمد حسام آریان نمی ذاشتم . اما حالا که اینم با این که با گذشت ساعت ها ، علاقم نسبت به محمد حسام آریان بیشتر می شد ، بازم نمی تونستم بد باشم و رو باور هام پا بذارم .
تقریبا اوائل شهریور ماه بود که داشتم تو اینترنت وب گردی می کردم که تو یکی از سایتا اسم محمد حسام آریان رو دیدم . روش کلیک کردم و صفحشو باز کرد . یه مصاحبه بود . نوشته بود : چهارم شهریور ماه ، روز تولد ستاره سیـ ـنمای ایران ، محمد حسام آریان از طرفداران خود به علت تبریک هایشان تقدیر کرده است .
با این نوشته یه طوری شدم . واقعا تولد محمد حسام آریان فردا بود؟ کاش شمارشو عوض نکرده باشه .. که بتونم بهش یه تبریک خشک و خالی بهش بگم .
موبایلمو برداشتم و خواستم یه اس ام اس خوب و رسمی براش بنویسم .. ولی دیدم خوب نیست چرت و پرت بهش بگم به همین دلیل براش نوشتم :
«تولدتون مبارک آقای آریان .. بازم از مزاحمتمون عذر می خوام »
نمی دونم چقدر طول کشید که به صفحه موبایلم برای جواب اس ام اسم خیره شدم ولی هر چی بود برام اومد :
«کنجکاو شدم .. کدوم مزاحمت؟»
آهااااااان .. یادم نبود محمد حسام آریان شماره منو نداره .. شماره مهرسا رو داره !! اون روز هل شدم و با موبایل مهرسا زنگ زدم . باز خوبه جواب داد دلمو نشکست . نوشتم:
«من آرامیسم .. اس زده بودم فقط بگم تولدتون مبارک »
دو سه دقیقه بعد اون چیزی که انتظار نداشتم برام اومد :
«خانم محترم .. مزاحم نشید .. شما از کجا قضیه آرامیسو می دونید خدا می دونه ؛ ولی باید بگم من شماره آرامیس خانمو دارم »
با این که من خود آرامیس بودم ولی از این حرفش آزرده رنج شدم ! چه بی ادب! شاید خطمو عوض کردم اون موقعم باید منو دعوا کنی؟؟ بی شعور!
با این که ازش ناراحت شدم ولی براش نوشتم :
«به خدا راست می گم .. نشون به اون نشون که شما بهم برای تعمیرگاه اس ام اس زدید گفتید: سلام اینم آدرس تعمیرگاهِ ... ؛ اون موبایل مهرسا بود که باهاش به شما زنگ زدم . »
بعد از دو سه دقیقه اومد :
«واااقعا؟؟ خوب هستید آرامیس خانم .. ببخشید از این رفتارم »
وااای فهمید ! نوشتم :
«باشه می بخشم !»
بعد از یه دقیقه اومد برام :
«با این حرف معلوم شد خودتونید .. آرامیس خانمِ غر غروو!!»
داشتم دیگه بلند بلند می خندیدم .. بیشعور داشت بیشعوریمو به رخم می کشید ! باورم نمیشه داشتم بازم باهاش حرف می زدم ! خدایا مرسی!!
ساعت 4 بود که داشتم از خستگی می مردم به همین دلیل رفتم و رو تخـ ـتم دراز کشیدم و هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و آهنگ ستاره مهدی احمدوند رو تا ته گذاشتم :


آرزومه تورو ببینم ستاره ی دلم شی
تو آسمون ها عین ستاره می درخشی
آرزومه تو رو ببینم بگی تو رو میخوامت
بگی شدم اسیر عشق تو نگاهت


دل نگرونم دیگه بی تو نمی تونم


عزیز جونی بگو پیشت میمونم


خیلی تو مهربونی بگو پیشم میمونی


کنار من باش نگو نمیتونی


آرزومه تو مال من شی دست تو بگیرم
تو نباشی کنارم بدون تو میمیرم
آرزومه بگی همیشه کنار تو بمونم
من دیونه هر شب برای تو بخونم
برای تو بخونم
***
از زاویه دید ساینا :
دیگه داشتم دیوونه می شدم .. چرا این طوری می کنن؟ از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاقم . توی اون لحظه هیچ کاری نکردم و هیچ عکس العملی نشون ندادم .. فقط داشتم خدا خدا می کردم که پله هائی که منو به اتاقم می رسوند سریع تموم بشن و من برم توی اتاقم . بعد از طی کردن 10 ـ 12 تا پله ، سریع رفتم تو اتاقم و تا می تونستم خودمو محکم کوبیدم رو تخـ ـتم و زار زدم . دیگه نمی تونستم باور کنم این همه غیر طبیعی بودن رو . چرا مادرم این طوری می کرد؟؟ دلیلش چی بود؟
از یکی دو ماه پیش فقط داره افسرده تر می شه .. حالام بخواطر یه شکستن شیشه داشت داد و هوار می کرد . مامان من این طوری نبود.. مادر من خوب بود .. تا همین دو ماه پیش.. تا همین یه سال پیش داشتم پیشش احساس بهترین بودن می کردم .. اما یهو چی شد؟ چرا انقدر غیر طبیعی بود؟
هر چی فکر می کردم هیچ اتفاقی نمی تونست اونو انقدر تحت تاثیر قرار بده و افسردش کنه .. هیچ چی نبود که ذره ای از مهربونی های اونو کم کنه ...
بعد از یه ساعتی گریه و زاری کردن ، بالاخره از بالش خیسم دل کندم و بلند شدم . ساعت تقریبا 8 شده بود که من خودمو پیدا کردم . اتاقم تاریک بود و صدای اذان فضای اتاقمو روحانی کرده بود!
یه لحظه فکر کردم . فکر این که خیلی وقته به خدا نگاه نکردم . شاید بخاطر همین بود که این بلا ها سرم اومد . آخرین باری که نماز خوندم رو یادم نبود ولی می تونستم الان شروع کنم که یادم باشه .. بلند شدم و سمت دستشوئی رفتم . توی آینه نگاهی به خودم انداختم . گریه کرده بودم و انتظار بیشتری از قیافم نمی رفت . زیر چشمای آبی رنگم گود رفته بود و سیاه شده بود ، صورتم خیس بود و موهامم آشفته .
وضو گرفتم و سریع رفتم توی اتاقم . چادر که سر کردم احساس خوبی بهم دست داد . نشستم و مثل بچه آدم نمازمو خوندم و احساس سبکی کردم . توی این چند دقیقه ای که نماز می خوندم به اندازه دو ماه درد و دل کردم . داشتم از خدا می پرسیدم چی شده که داره زندگیم از هم می پاشه ؟ به کابـ ـوسای لعنتی شبانم فکر کردم که هر وقت صبح بیدار می شدم از فکر کردن بهشون وحشت داشتم .. خدایا .. ؟ چی می خوای بهم نشون بدی؟ خیلی مونده بودم رو این سوال.. سوالی که حدودا دو مه بود منتظر جوابش بودم ...
بعد از نماز از اتاقم برای شام بیرون رفتم که اگه حد اقل چیزی برای جمع کردن ما وجود داشت خراب نشه . از پله ها پائین می رفتم که یهو چشمم به خانواده م افتاد . مانیا ، بابام و مادرم . رفتم سمتشون و روی صندلی رو به روی مادرم نشستم .
شام تو سکوت خورده شد . بعد از خوردن بلند شدم که برم اما پدرم با روحیه ای خوب و صدائی پر از شادی که بهم انرژی می داد گفت :
-دخترم ساینا جان برو زود آماده شو که قراره بریم بیرون .
چشمم افتاد به مادرم که چشم غره ای به پدرم رفت .
گفتم :
-کجا؟
-بریم بیرون بگردیم !! شام که خوردیم؛ بریم بستنی ای چیزی بخوریم دیگه !!
می دونستم که پدرمم هم از روحیه جدید مادرم خبر دار شده به همین دلیل داشت کاری می کرد که خانوادمون از هم نپاشه . به مانیا نگاه کردم . چشمکی بهم زد و گفت :
-آره ساینا .. منم خیلی وقته می خوام بگم بریم بیرون !
و بعد سریع چشم ازم برداشت و با حالت عادی به غذاش خیره شد . سری تکون دادم و گفتم :
-باشه ! من میرم آماده بشم ..
و بعد با شادی وصف نا پذیر از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم . کمدم رو باز کردم و ازش با هیجان یه مانتو با رنگ شاد انتخاب کردم . بعد از یه ربع تکاپو کاملا آماده شدم و آخرین نگاهمو توی آینه به خودم انداختم و بعد از راضی شدن از قیافم رفتم بیرون .
وقتی بیرون رفتم بازم پچ پچای مادرو پدرم و نگاهای پر از غم مانیا رو جلوی چشمم دیدم . اما همه شون با دیدن من ، از کاراشون دست برداشتن و نگاهم کردن . مانیا با لبخند گفت :
-بریم؟
-شما حاضر شدید؟
-آره دیگه ..
مادرم که حالا آروم بود گفت :
-ساینا شما برید سوار ماشین باباتون شید منم الان میام ..
باشه ای گفتم و همراه مانیا و بابام سوار ماشین شدیم . پنج دقیقه بعد ، همه با هم راه افتادیم . بابام گفت :
-خب.. کجا بریم ؟
یهو مانیا صداش در اومد و گفت :
-بریم پارک ..
بابام گفت :
-کدوم پارک؟
مانیا دوباره با عجله و هیجان جواب داد:
-پارک سایه ..(سعی کردم از جاهای غیر واقعی استفاده کنم و منظورم جای خاصی نیست )
-باشه ..
با این باشه ، پدرم سریع دور زد و رانندگی کرد . داشتم از تعجب شاخ در می آوردم .. پارک قحطی بود؟ ما که تا به حال برای پارک سایه هیجان نداشتیم ! پس مانیا چرا انقدر با هیجان گفت پارک سایه؟
بعد از نیم ساعت رسیدیم پارک سایه . از اون جائی که دیگه شب شده بود و هوا تاریک بود چیز خاصی دیده نمی شد و از شانس ما تقریبا نصف چراغ های پارک خاموش بود .. اصلا به اسمش میومد که این بود: سایه!
از ماشین پیاده شدیم . مادرم لبخندی برام زد که منو خوشحال و پر انرژی کرد !
بابام صندوق عقب رو باز کرد و ازش یه توپ والیبال کشید بیرون و گفت :
-کی میاد والیبال؟
همه با هم گفتیم :
-مــــــن!
و همین طور شد که مشغول بازی شدیم . بازی من توی والیبال خیلی خوب نبود اما مانیا کلی دوره والیبال گذرونده بود و می تونستم بگم تو والیبال حرف نداشت .. الهی قربون خواهرم بشم من !! چون با اون نوع بازی کردنش چند تا پسری که اون دورو بر بودن رو به خودش جذب کرده بود !
منم هر چقدر توپ به دستم می رسید فقط می تونستم ساعد بزنم که اونم همشون خوب در نمیومد !
بعد از کلی بازی کردن ، نفس نفس زنان سمت آبخوری رفتم. شیر آبو باز کردم و تا خواستم ازش آب بخورم احساس کردم یه سایه پشتمه ... سایه سیاه و بلندی بود و من رو به وحشت وا داشت ! اما تا خواستم دقیق نگاهش کنم محو شد ... نفس نفسم بیشتر شد و قلـ ـبم تند تند زد . چرا امروز انقدر غیر طبیعی بود؟؟ با خودم فکر کردم : شاید چون اسم پارک سایست من توهم زدم . با این فکرم کمی خودم رو خندوندم تا مثلا نترسم . سریع دویدم سمت خانوادم که پشت چند تا درخت بودن . پارک خیلی شلوغ نبود و همین آدمو می ترسوند !
چند دقیقه ای هم تو پارک سر کردیم و حدودا ساعت 10 بود که برگشتیم خونه . منم دیگه اون قدری خسته شده بودم که چک کردن حرکات مادرم برام مهم نباشه . سریع لباسامو در آوردم و خودمو انداختم رو تخـ ـت و خاموش (!) شدم !
***
کلافه بلند شدم و با اعصابی داغون موبایلو بدون نگاه کردن برداشتم .
-بله؟
-سلااااااااااااام ساینا جونم ..
-آرامیس خودتی؟
-آررررررررره... خدا نکنه کس دیگه ای باشه !!!
-دختر من از دست تو الان خواب ندارم ..
-بلند شو ساینا تنبلی.. خبر خوب برات دارم ..
-چه خبری.. تو ام با این خبرات..
-این یکی قشنگ تره ..
-خب؟
-امرررررروز.. تولد محمد حسام آریانـــه!!
-واقعا؟؟ خب مبارکش باشه .. تولد من انقدر هیجان نداری آرامیس خره..
-دروغ نگو مسخره .. مگه تو مهرسا و نگاری که بفهمی ساعت 5 صبح بخاطر تولدت بیدارشون می کنم !!
با این حرفش به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم و گفتم :
-خب خدا رو شکر من مهرسا و نگار نیستم .. ساعت یازدهه !!
-ببین .. خلاصه این که محمد حسام آریان ما رو دعوت کرده !!
با هیجان سریع بلند شدم و گفتم :
-چی گفتی؟
-محمد... حسام.... آریان ....ما... رو... دعوت ...کرده ..
این حرفا رو بخش بخش گفت که مثلا من بفهمم.. گفتم :
-جدی می گی؟
-به خدا ..
-شیطون اون که یه ماه بود با ما کاری نداشت چی شده امروز یاد ما افتاده ؟؟
آرامیس صداشو آروم کرد و گفت :
-دیروز بهش پیامک دادم تبریک گفتم .. امروز ساعت 9 بهم زنگ زد گفت ساعت 6 بریم تالار نور!
با هیجان داد زدم :
-واو.. تالار نور؟
-آره !! دارم از شادی میمیرم ..
-مامانت و آرمین رو می خوای چی کار کنی؟
-هیچی به آرمین گفتم برام اجازه از مامان بگیره که راحت بیام .. البته اینم بگم بهش نگفتم قراره جشن کی برما!
-خب چرا ؟ آرمین که می دونه ..
-اگه می گفتم نمیذاشت .. می دونی که رگ غیرتش با مرامه !!
-خب حالا با کی دعوتمون کرده ؟
-تو و من و النا و مهرسا
- مگه النا با تو قهر نبود؟
- آره ولی الان می خوام بهش زنگ بزنم بگم ..
- کار درستی نکردی بهش نگفتی ..
- آره اما می خواستم سوپرایزش کنم ..
- مگه نمی دونستی اون رو نیما حساسه و بخاطر ماشین استرس داره ؟
-ببین داری با این حرفات منو می ترسونی... اصلا خودت بهش زنگ بزن ..
-باشه .. فقط یه چیزی..
-ها؟
-تو لباس داری؟
-نه ! راستش ساینا می خواستم بگم می خوام برم بیرون هم لباس و هم کادو بخرم ! .. تو ام میای؟
کمی فکر کردم و جواب دادم :
-نه من دارم .. می خواستم بهت بگم تو که انقدر رو محمد حسام آریان حساسی لباس درست و حسابی داری یا نه !!
-خیلی ممنون داری تیکه میندازی؟
- نه والا!!
-باشه بابا باور کردم .. پس یادت نره بچه .. زنگ بزنی به النا ها !! من خودم به مهرسا زنگ می زنم !
-باشه تو برو !
-بای..
-خدااااحافظ!
و بعد قطع کردم و شماره النا رو گرفتم . النا بعد از اون ماجرا که آرامیس بهش نگفت شماره محمد حسام آریانو پیدا کرده ، باهاش قهر کرده و می گه من کلی استرس کشیدم ! به خاطر همین من باید جورشو بکشم !
بعد از پنج شیش تا بوق برداشت :
-بله ساینا جونم ؟
-سلام النا ..
-سلام ..
-خوبی النا .. می خواستم بگم اگه هنوز با آرامیس قهری در اشتباهی!
- زنگ زدی منت کشی شیطون؟؟؟!!
- نه بابا آخه یه جشن تو راهه !
-نکنه آرامیس بچه دار شده !!
-بیشعور چی می گی؟
- والا معلوم نیست من قهر کردم این آرامیسم خبر مبر نمی ده به آدم !
-خفه شو حالا! می خواستم بگم آریان ما رو دعوت کرده تولدش!!
- ها .. می گم بچه آرامیس تو می گی نه !!
-چی می گی دیوانه؟؟؟ بچه اش نیست که .. فوق فوقش شوهرشه !
النا بعد از یه مکث کوتاه گفت :
-راست گفتی ساینا؟
-به خدا !!
-بابا پس من از الان تسلیم آرامیسم !! دختر خاله عزیزم .. عشقم .. ماهم .. جوووونم !! خاک بر سرم چرا ما رو دعوت کرده؟
-نمی دونم .. منم اول باورم نشد !
-حالا ساعت چند ؟
-اون طور که آرامیس می گه ساعت 6..
-وااااااای حالا چی بپوشم؟
-النا جون تو لخـ ـتم بیای خوشگلی..
-اون که صد در صد !!
-مرض!! حالا من یه چیز می گم تو چی می گی؟
-خب بابا! ببین به آرامیس بگو من باهاش دوستم فقط بذاره بیام !
-بیچاره آرامیس از خداش بود بیای.. از من می شنوی بگو قهرم !
-الهی قربون دختر خاله ماهم بشم من .. بیچاره اون موقعیم که بهم نگفت ماشین پیدا شده می خواست یهوئی خوشحالم کنه !
-خب بابا زر نزن حسودیم شد!
النا کمی مکث کرد ،معلوم بود داره به دختر خالش فکر می کنه ، بعد گفت :
-خیلی خوب .. دیگه مزاحمم نشو..می خوام زنگ بزنم به دختر خالم معذرت بخوام!
-باشه ! من میرم .. عصر می بینمت !
-خداحافظ ساینا !
-بایـــ.. ای بابا این آرامیسم عقل نمیذاره برای آدم .. خداحافظ!
النا خندید و قطع کرد . چقدر خوب بودن اون روزائی که این دو تا دختر خاله با هم بودن . بهترین دخترخاله هائی بودن که تو عمرم دیدم ! با این که هم دیگرو دوست داشتن ولی غرور هم داشتن که خیلی جالب بود !
به هر حال به ساعت نگاه کردم . حدودا هفت ساعت وقت داشتم تا جشن ...
***
لباس سبز رنگ کوتاهمو پوشیدم و به آینه نگاه کردم . چقدر خوشگل شده بودم . این دومین باری بود که این لباسو می پوشیدم ولی این بار که دقت کردم قشنگ تر بود . سایه سبز رنگمو زدم و یه رژ لب صورتی هم رو لـ ـبم کشیدم . تنها آرایشم همین بود . ولی با این حال خیلی جذاب تر شده بودم . از روی لباسم مانتوی مشکی گشادی هم پوشیدم و شلوار و شال سبز هم تنم کردم .
مادرم از بیرون اتاق صدام کرد :
-ساینا .. نمیای؟
کیف هم رنگ لباسمو برداشتم و گفتم :
-چرا مامان جان .. الان میام ..
و بعد بعد از این حرف رفتم بیرون . به مادر و پدرم گفته بودم می رم جشن تولد یکی از برادرای دوستام و نگفتم که دارم می رم تولد یه آدم معروف!! خیلی می ترسیدم که مادرم بو ببره و اخلاقش از این بد تر بشه اما مادرم گفت که بعد از رسوندن من با یکی از دوستاش قرار داره و باید زود بره و همین از استرسم کم می کرد . اون موقعی که داشتم می گفتم می خوام برم جشن مادرم یهو گفت کاش می شد مانیا رو هم می بردی که روحیه ش عوض می شد ولی مانیا با این حرف که نمیاد و باید بمونه تو خونه راحت ترم کرد .. خیر ببینه این خواهر من که منو انقدر درک می کنه ...
به هر حال سوار سمند مشکی مامانم شدم و به نیم ساعت نکشیده رسیدیم تالار نور.. اما عجب نمائی داشت این تالار!!(بازم منظورم تالار خاصی نیست !)
بعد از خداحافظی با مادرم ، رفتم داخل تر و از این که مامانم کامل رفت مطمئن شدم . تو همون حوالی آرامیسو دیدم که دم تالار ایستاده بود !
***
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۶-۹۴ ۰۹:۳۶ عصر، توسط lilium377.)
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۳۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا.
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #9
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
زاویه دید آرامیس :
با دیدن ساینا بهش سلام کردم و اون هم سلام کرد . با استرس گفتم :
-ساینا دارم می میرم !
-چرا؟
-نمی دونم .. احساس می کنم یه سوتی ای قراره بدم !
-نه بابا آرامیس به خاطر علاقته !
با خجالت گفتم :
-خفه شو ساینا !!
-ببین .. بیخیال.. فکرکن همه زیر سلطه تو ان ..
-می دونستی دوستای محمد حسامم می خوان بیان؟؟
-نه پس..
-ساااااااینا.. منظورم از اون دوستای ساده نیست .. دوستاش آدمای معروفن !!
-خاک بر سرم آرا .. راست می گی؟
-نه پس..
-حرف خودمو به خودم بر می گردونی؟
-خب بابا ساینا .. حالا خودتم استرس گرفتی؟
-بد جور .. مهرسا و النا کوشن؟
-نمی دونم ! وایساده بودم شما بیاین بعد با هم بریم !
ساینا دست توی جیبش کرد و موبایلشو در آورد بعد گفت :
-بذار بهشون زنگ بزنم ..
سرمو تکون دادم . ساینا شماره مهرسا رو گرفت و گفت :
-سلام مهرسائی.... من خوبم تو خوبی؟ ... مهرسا کوشین پس؟.... آره ما رسیدیم .... بابا به تو چه خیلی وقته یا نه .. مهم اینه که الان ساعت شیشه ! .... باشه می بینمت ! خداحافظ..
بعد قطع کرد و به من نگاه کرد و گفت :
-با النا هر دو تو راهن . راستی آرامیس داداشت چی گفت ؟


- آرمین امروز با بچه های دانشگاه قرار بود برن بیرون .. بهش نگفتم تولد کی اومدم ولی گفت اجازه می گیره برام از مامانم تا بیام .. می دونی که مامانمم به غیرت آرمین اعتماد داره و بهش اجازه داد .. بعدش خودش اومد منو رسوند .. داشت شک می کردا !!
بعد با خوشحالی وصف ناپذیر گفتم :
-وااااااااای ساینا نمی دونی چقدر خوبن این روزا..
و بعد به آسمون نگاه کردم که ابرا داشتن یکی یکی می گذشتن ! ساینا آروم گفت :
-نه .. خیلی بدن آرامیس..
با تعجب به ساینا نگاه کردم که ناراحت زل زده بود به زمین . گفتم :
-سایـــــــنا ؟؟ چی شده؟
-ولش کن .. نمی خوام روزت خراب بشه ..
با ناراحتی گفتم:
-ساینا من دوستتم .. تو غلط کنی نگی.. بگو به من ..
بعد از این حرفم متوجه شدم مهرسا و النا از تاکسی پیاده شدن . دستی بهشون تکون دادم و اونام منو دیدن . نمی دونم چرا النا یه جوری سوار مهرسا شده بود . و ناراحت می زد . تقریبا نزدیک ما شده بودن که یهو چشمم به چشمای قرمز النا افتاد .. اینا چرا این طوری شده بودن؟
النا منو دید و با زار گفت :
-سلاااام دختر خاله...
و بعد خودشو انداخت بغـ ـلم ..


داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.. اینا یهو چشون شد؟ می خواستم درباره گریه النا چیزی بپرسم که یهو صدای محمد حسام رو پشت سرم شنیدم .










-بفرمائید داخل دیگه آرامیس خانم اون جا چرا؟
و بعد بهمون سلام کرد و رفت . به النا و ساینا گفتم :
-بریم تو ببینم چتون شده شما ها ...
به مهرسا نگاه کردم . تنها کسی که قیافش از ما پر رنگ تر بود مهرسا بود ! من و ساینا و النا چشم و ابرو رنگی بودیم اما مهرسا چشم ابرو مشکی و پوست سفید داشت و با آرایش کم رنگ و نوجوون گونه ای که داشت خیلی خوشگل شده بود .
با هم رفتیم تو و روی یکی از صندلی ها نشستیم . محمد حسام آریان با این که با ما خیلی فاصله داشت با دست تکون دادن بهمون سلام کرد . مام بهش سلام کردیم .
به النا نگاه کردم و سر پائینشو با دستم بالا آوردم و گفتم :
-خوبی؟ دختر خاله جوووووووونم !! و بعد گرفتمش بغـ ـلم .. همین کافی بود تا گریه هاش شدید تر بشه . گفتم :
-چی باعث شده تو این طوری گریه کنی ؟؟
النا سرشو از بغـ ـلم بیرون آورد و با چشمای آبی روشنش به چشمای عسلیم زل زد . حدس زدم و گفتم :
-نکنه بازم نیما؟؟
النا سرشو تکون داد و با بغض گفت :
-چرا من انقدر بد بختم آرامیس؟ چرا؟ چرا من باید تو روز شادی شما انقدر ناراحت باشم؟ چرا ؟؟ آرامیس درد من از 8 سال پیش شروع شد .. روزی که حتی نمی دونستم عشق چیه .. آه .. نیما..
و بعد دوباره رفت تو آغـ ـوشم .. با عصبانیت گفتم :
-باز چی کار کرده؟
-بهش گفتم میشه ما رو برسونی .. گفت نه .. گفتم باشه .. خواستم بی خیالش بشم که یهو خودش گفت من نمی دونم چرا باید هی به تو کمک کنم .. اون روزی که ماشینمو دادم بهت گفته بودم نیم ساعت ببر اما سه روز شد ..
-خب.. تو برای این گریه می کنی؟
-نــــــــــــــــه .. آرامیس اون به من گفت .. بهم گفت شما ریگی تو کفشتون هست .. گفت دیگه دوسم نداره .. می گه می خوام ازدواج کنم .. بی خیالم شو ..
و بعد اشکاش سرعت گرفتن . راست می گفت ؟ نیما داره بی خیالش می شه ؟ با ناراحتی به مهرسا و ساینا نگاه کردم . هر دو داشتن گریه می کردن ! با شوخی گفتم:
-بابا اشک نریزید آرایشتون خراب می شه ..
مهرسا گفت :
-ما که آرایش نکردیم آرامیس...
و با این که گریه میکردیم هر چهار تامون خندیدیم . تو همین حوالی که بیشتر از دو سه تا مهمون نیومده بودن آقای آریان به طرفمون اومد و با شرمندگی گفت :
-ببخشید یکم برای سلام دیر اومدم ! می خواستم زود تر بیام .. در کل ببخشید !
گفتم :
-آقای آریان راحت باشید !
مهرسا گفت :
-آرامیس راست می گه .. خیلی لطف کردید که ما رو دعوت کردید !!
-نه بابا شما لطف کردید اومدید!
-این چه حرفیه آقای آریان !
- به هر حال می خواستم یه خیر مقدمی عرض کنم و بگم که راحت باشید !! این جا مثل خونه ... ئه ببخشید مثل تالار خودتون می مونه ..
با این حرفش خندیدیم و همین طور شد که کم کم خنده به لب هامون بر گشت ! باورم نمی شد که الان تو مراسم محمد حسام آریانم . پیش خودم فکر کردم کاش به آرمین گفته بودم باهام بیاد .. ولی مثل این که قرار بود برای دور همی برن بیرون و نیومد باهام .. مطمئنم اگه می دونست تولد مختلطه ، نمیذاشت بیام ! با خودم گفتم کاش می شد یه عکس سلفی با محمد حسام آریان بگیرم بذارم رو صفحم همه از حسودی بترکن ولی حیف که فامیلامونم هستن و به مامانم می گن !! فضولن دیگه!!
محمد حسام آریان ، سریع رفت سمت یکی از مهموناش که یه خانم تقریبا مسن بود و اتفاقا همین الان هم از راه رسیده بود . خانمه خیلی شبیه آقای آریان بود و همون اول حدس زدم مامانش باشه . مهرسا با هیجان بلند شد و دستمو گرفت و گفت :
-این مامان محمد حسام آریانه ...
لبخندی زدم و گفتم :
-خب کجا می ری ؟؟
- بیاین بریم سلام کنیم زشته ..
دیدم همچین چرت نمی گه ، همراه ساینا و النا و مهرسا رفتیم سمت آقای آریان و مادرش . آقای آریان با دیدن ما خندید و به مادرش گفت :
-بله .. اینام همونائین که باهاشون تصادف کردم !! خواستم دعوتشون کنم که بگم من از دستشون ناراحت نیستم .
حالا هر چهارتامون داشتیم با نیش باز به مادر آقای آریان نگاه می کردیم . مادر آقای آریان باهامون دست داد و سلام کرد .. داشتم از خوش حالی بال در میاوردم .. من داشتم با مادر آقای آریان دست می دادم؟؟؟؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-خوب هستید خانم آریان؟
- ممنون دخترم .
بعد از این حرف ، یهو به من خیره شد . از این خیره شدنش هم معذب شدم و هم ته دلم خوش حال! سرمو پائین گرفتم و این بار مهرسا گفت :
-آقای آریان ببخشید بهتون زحمت دادیم .. ما واقعا انتظار نداشتیم شما ما رو دعوت کنید .. آخه هیچ هنرپیشه معروفی به دیگران انقدر لطف نداره ..
آقای آریان گفت :
-این چه حرفیه ؟؟؟ من اصلا از مغرور شدن خوشم نمیاد .. خود منم بچه مردمم دیگه !! اونم چه مردمی..
و بعد با تقدیر به مادرش نگاه کرد . مادرشم که معلوم بود از این حرکت پسرش خوشش اومده بود گفت :
-تاااااازه .. قراره یه خانم خوبم از همین بچة مردم براش بگیرم !!
آقای آریان دستشو گذاشت رو شونه مادرشو گفت :
-خب مامان من دیگه برم به بقیه مهمونا برسم .
و بعد به ما گفت:
-بفرمائید .. حالا که اومدید از خودتون به شدت پذیرائی کنین !
و بعد از این حرف برگشت و رفت سمت چند تا کارگر تالار. داشتم از ذوق می مردم .. چه شب خاطره انگیزی بشه این شب!!
برای این که نه دلمون می خواست و نه می خواستیم بی احترامی کرده باشیم از خانم آریان دل نکندیم و نشستیم پیشش ؛ با این که پسرش یکی از آدمای معروف و محـــبوب روزگار بود ، اما خیلی صداقت داشت و با کسی رو در وایستی نداشت . همین باعث می شد که من ازش خوشم بیاد .. چیه آدم پررو و چشم در آر باشه . دست توی کیفم کردم و کادوئی که برای آقای آریان حاضر کرده بودم رو لمس کردم . نمی خواستم نه اون قدر ساده باشه که بد باشه و نه اون قدر خوب باشه که پیشم شرمنده بشه ..کادومون رو با هم شریکی با مهرسا و ساینا و النا خریده بودیم و به نظرم بد نبود البته این طورم که ساده می گم ساده نبود و بابتش کلی پول داده بودیم .. اما سعی کردم بیشتر چیز تو دل برو باشه !
بعد از نیم ساعت ، تقریبا ساعت 6 و چهل و پنج دقیقه شده بود که کم کم مهمون ها بیشتر شدن و مام همراه مادر آقای آریان بلند می شدیم و سلام می کردیم ، هر کدوم از مهمونام به ما که می رسیدن می پرسیدن اینا کین و مادر آقای آریان ما رو به اسم دوست معرفی می کرد !
خیلی جالب بود واقعا داشتیم حال می کردیم ! توی همون حوالی که مهمون ها یکی یکی باهامون سلام می کردن یه دختری که حدود 20 ـ21 سالش بود همراه یه خانم 45 ساله و یه آقای مسن بود . وقتی دختره ما رو دید پرسید :
-خاله جون اینا کین؟؟
مادر آقای آریان دست روی شونم گذاشت و با یه لحن خاص گفت :
-دخترای دوستامن ..
خیلی تعجب کردم . اگه این یارو خواهر زاده مامان محمد حسام آریانه پس چرا مادر آقای آریان این طوری باهاش حرف می زنه؟؟


به هر حال برای من که بد نشد ، البته بماند که دختره با این حرف مامان آریان یه چشم غره شدید بهمون رفت ، با این چشم غره چشمامو درشت کردم و بهش نشون دادم که اگه شمام آره مام آره !
یکی یکی مهمونای فامیل کامل شدن و این بار نوبت رسید به هنرپیشه ها . اولش یه آقای مسن همراه خانومش که می گفتن هر دوشون تهیه کنندن وارد شدن . من خیلی تهیه کننده و کارگردان نمی شناختم ولی می دونستم که اگه یارو تهیه کنندست پس حتما پولداره !
کنار هنرپیشه ها بودن ، خیلی بهم احساس خوبی می داد . با این که رشتم تجربی بود ولی عاشق هنر بودم . به همین دلیل دنبال پیانو رفته بودم که لاقل یه هنری بلد باشم .
چند تا جوون دیگه که تیپ هنری داشتن هم وارد شدن . از اخلاقشون معلوم بود که شلوغ و شرن ، اما در کل پسرای خوبی بودن و مبارک مامانشون اینا باشه !
بعد از همه اینا یه خانم قد بلند با لباسای براق و جذاب و یه مرد هیکل گنده(که احتمالا بادیگاردش بود) وارد تالار شدن . حدس می زدم کی باشه ولی باورم نمیشد !! وقتی اومد طرفمون با دوق گفتم :
-سلام خانم ساناز محمدی...
و بعد مهیج تر شدم .. امشب عجب شبی بود .. داشتم می مردم از خوشحالی.. ناراحت شدم از این که یهو بلند شدم مببینم همه اینا خواب بوده .. ولی چقدر آدم می تونه بخوابه؟ یه هفته ؟ دو هفته ؟؟ یا یه ماه؟ شایدم تو کما بودم!
ساناز محمدی بهم نگاه کرد و یه لبخند جواب بهم زد . سلام کرد ، بعد رو به مادر آقای آریان کرد و گفت :
-ایشون هانیتا خانمن؟
کم مونده بود بلند بگم زکی.. ولی خانم آریان نجاتم داد و زود گفت :
-نه ساناز جان .. ایشون بچه دوستم هستن ! هانیتا جان ایشونن ..
و بعد به هانیتا اشاره کرد که داشت با دندونای سفید و درشتش نیشخند می زد . ساناز محمدی رفت سمتشو با هاش روبـ ـوسی کرد و گفت :
-شما هانیتا جونی؟ محمد حسام خیلی ازت تعریف می کرد!
-واقعا؟؟؟ محمد حسام جان به من لطف دارن !
کمی بغض کردم .. یعنی محمد حسام آریان از هانیتا تعریف کرده بود؟ ...
هانیتا با نیشی باز ادامه داد:
-خب راستش منم خیلی دوسش دارم و ازش تعریف می کنم و مغرورم که محمد حسام جان آشنامه !
داشت کم کم می گفت خوشحالم که شوهرمه !! والا! بعید نیست ازش! سرمو پائین گرفتم .
بعد از چند دقیقه دیگه ، همه کامل شده بودن . بیشتر از هر چیز دیگه ای چشمم به ساناز محمدی بود .. آخ که چقدر دوستش داشتم . تو همون لحظه نگاهی بهم کرد و با دیدن لبخندم بهم چشمک زد و به حرف زدن با هانیتا مشغول شد . از این حرکتش خر کیف شدم و سعی کردم خیلی ضایع نکنم . تو همون لحظات چشمم به النا افتاد که داشت با یه پسر از همون شیطون ها حرف می زد . سریع به آنالیز کردن یارو مشغول شدم . پسره چشم و ابروی مشکی و پوست برنزه داشت و کت و شلواز مشکی پوشیده بود .. در کل خوب جیگری بود ! ایول به ولت النا اینو تور کن .. بعد یهو یادش افتادم که النا نیما رو دوست داره .. منم که محمد حسام هانیتا جون رو دوست دارم و .. مورد خوبیه برای مهرسا یا ساینا!
از افکارم داشت کم کم خندم می گرفت . نگاهی به ساعت انداختم ! تازه ساعت 7 و نیم بود . یهو با صدای محمد حسام آریان که با بلند گو چیزی می گفت حواسم بهش متمرکز شد .. واااااااای چه لباس ماهی.. !! یه پیرهن خاکستری با شلوار مشکی پوشیده بود و مو هاشو مثل همیشه داده بود بالا ؛ چقدر این رنگ بهش میومد . می تونستم هانیتا رو ببینم که آب دهنش داشت می ریخت ! بیچاره ! خبر نداره مامان محمد حسام جونش، حالش ازش بهم می خوره ! به لباس هانیتا دقت کردم . یه کت و دامن بنفش رنگ که خیلی جذابش کرده بود پوشیده بود و به مو و چشمای قهوه ای رنگش میومد . بی انصافی نباشه این هانیتام خوشگله ها .. البته از من بیشتر نه ! الان اگه مهرسا بود می گفت بابا اعتماد به سقـــف!
سانازم لباساش قشنگ بود .. در کل تنها کسی که لباسش زرد بود من بودم ! لباس مهرسا آبی نفتی ، ساینا سبز و النا سفید بود .. این دختر خاله مام خوشگل بودا ! مخصوصا با لباس سفید که با رنگ پوستش همخونی داشت زیبائی مضاعف گرفته بود!
اما من هر چی فکر می کردم نمی تونستم حرف زدن النا با اون پسره رو هضم کنم ! اینا دارن از صبح به هم چی می گن؟ یکیم بیاد دست ما رو بگیره !
نوبت رقص که شد آهنگ رو تا ته دادن بالا و می تونم به جرئت بگم داشتم کَر می شدم ولی خیلی خوب بود .آهنگ چه خواب هائی از شادمهر پخش می شد که یهو هانیتا بلند شد و با صدای بلند به ساناز گفت :
-من عاشق این آهنگم ! من که می رم وسط،ساناز جون ..
ساناز لبخندی زد و سر تکون داد . این هانیتام که جو گیره ها ... رفت وسط و میکروفونو با پرروئی از محمد حسام گرفت و بهش لبخند زد .. بعد گفت :
-قراره اول تر از همه من و محمد حسام با هم برقصیم .. هر کی دست نزنه ...
و بعد سرشو تکون دادو چیزی نگفت .. بعد از این حرفش همه جیغ و دست زدن و هانیتا به زور دست محمد حسامو گرفت و بردش وسط و با هر بیت با هم رقصیدن . هانیتا خودشو خیلی تکون تکون می داد ولی آقای آریان خیلی مردونه و آروم می رقصید .. دلم واسه رقصیدنش هم ضعف رفت ! تازه فهمیدم هانیتا چه نعمتی داره .. داشتم از حسودی منفجر می شدم که یهو مهرسا از دستم زد و تو گوشم گفت :
-خره دست بزن .. تابلوئه داری می تِرِکی...
و بعد سرشو تکون داد و مشغول دست زدن شد . دیدم راست می گه . دست زدم .. اما فقط برای رقص مردونه محمد حسام آریان ... دست زدم برای این که هانیتا گفت هر کی دست نزنه خره !
بعد از تموم شدن این آهنگ همه دست و سوت زدن و هانیتا که خیالش راحت شده بود رفت و سر جاش نشست . ساناز تو گوشش یه چیزی گفت که هانیتا خندید .. تو اون لحظه با خودم گفتم : کاش من به جای هانیتا بودم !!...
چند تا آهنگ دیگه هم پخش شد و تقریبا همه به غیر از من و مهرسا و النا و ساینا وسط بودن . خیلی دلم می خواست برم وسط ولی نمی دونم چرا نمی تونستم ! احساس می کردم اگه برم محمد حسام آریان بدش میاد و می گه اینا پررو ئن .. دلم نمی خواست از هانیتا عقب بمونم .. با این که هانیتا زیادی پررو بود ... ولی تعریف کردن محمد حسام آریان نشون م داد که هانیتا تا یه حدی موفق بوده !
بعد از تموم شدن آهنگ ، خانم آریان اومد پیشمون و گفت :
-بیاین وسط دیگه ..
با خجالت سرمو گرفتم پائین .. البته فقط این نبود .. هر چهارتامون سرمونو گرفتیم پائین . خانم آریان که فهمید مشکل چیه گفت :
-خجالت نکشید .. به دلم نشستید .. بیاین وسط.
با این حرفش یکم آروم شدم ! چقدر جالب! می گفت به دلش نشستیم ! با این امید که اگه خانم آریان ما رو دوست داشته باشه یعنی همه دوستمون دارن (البته به غیر از هانیتا !) رفتیم وسط!
نمی دونم چرا ولی محمد حسام آریان با دیدن ما سریع رفت سمت ضبط و آهنگو عوض کرد .. همه اعتراض کردن ولی آقای آریان به کارش ادامه داد تا این که رو یه آهنگ ایستاد.
با شروع شدن آهنگ همه بازم ریختن وسط .. با کمال نا باوری دیدم که آهنگ مورد علاقه منه ! به محمد حسام آریان نگاه کردم ! بهم چشمک زد . موندم این از کجا می دونه من عاشق این آهنگم . مهرسا و ساینا داشتن با هم می رقصیدن و النا کنارم ایستاده بود . بهش گفتم :
-چرا نمیری ؟
گفت :
-وایسادن با دختر خاله بی شعووورم برقصم !
با این حرفش شادمان رفتیم وسط و آهنگ مورد علاقه من ، ستاره مهدی احمدوند در حال پخش شدن بود:


آرزومه تورو ببینم ستاره ی دلم شی
تو آسمون ها عین ستاره می درخشی
آرزومه تو رو ببینم بگی تو رو میخوامت
بگی شدم اسیر عشق تو نگاهت
دل نگرونم دیگه بی تو نمی تونم
عزیز جونی بگو پیشت میمونم
خیلی تو مهربونی بگو پیشم میمونی
کنار من باش نگو نمیتونی
آرزومه تو مال من شی دست تو بگیرم
تو نباشی کنارم بدون تو میمیرم
آرزومه بگی همیشه کنار تو بمونم
من دیونه هر شب برای تو بخونم
برای تو بخونم
احساس خوبی داشتم .. اما بیشتر از اون کنجکاویم گل کرده بود . می خواستم هر چه زود تر بفهمم محمد حسام آریان چرا این آهنگو زد .. خدایا داشتم میمردم !
*
تقریبا یه ربعی ام برای رقصیدن گذشت و بعد از اون کیک از راه رسید ، یه کیک سه طبقه بزرگ که تزئین کناره هاش آدمو یاد کارتون و فیلما می انداخت . روش رو که نگاه کردم شکل ها و تزئینش دوربین فیلم برداری بود ! خیلی قشنگ شده بود . داشتم از گشنگی ضعف می رفتم که این کیک از راه رسید .. کم مونده بود برم حمله کنم بهش و بخورمش!
محمد حسام آریان پشت میکروفن گفت :
-کادو، یا کیک؟؟؟؟
جمعیت خوشمزه و گلوکز (!) داد زدن :
-یا کیک .. یا کیک!!!
معلوم بود همه دیگه انرزیشونو خالی کردن و کیک می خوان ... محمد حسام آریانم ، رفت سمت کیک و گفت :
-باشـــه !! اما یادتون باشه فقط مال خودمه !
جمعیت، دویست نفری داد زدن :
-نه .. نه .. نه .. نه !!
محمد حسام که داشت می خندید گفت :
-ببخشید ...!!
و بعد رفت رو صندلی نشست و به مادرش اشاره کرد که بره پیشش! مادرش هم رفت . محمد حسام آریان از اون شلوغی خواست تا ساکت باشن .. همه هم که از ترس این که مهمونی رو خراب کنن ساکت شدن !
محمد حسام آریان شروع کرد :
-پنج سال پیش که پدرم عمرشو داد به شما ، راستش دیگه دوست نداشتم تو هیچ طنز و فیلم خنده داری شرکت کنم ! بعد از اون سال ، تا الان ، تا به حال تو هیچ جشنی به این شلوغی و ماشالله با شکوهی شرکت نکرده بودم ! اما چند روز پیش، خواب پدرمو دیدم که اومده بود پیشم .. بهم گفت که خودمو عذاب ندم و همین طور شد که اولین جشن جدّیمو تو این پنج سال برگزار کردم .
تو همین لحظه که محمد حسام آریان داشت حرفای احساسی می زد ، یه آقائی برای گذاشتن شمع رو کیک اومده بود اون جا؛ هر وقت محمد حسام آریان حرف می زد هی می رفت جلوش و نمی ذاشت حرف بزنه و محمد حسام آریان داشت کلافه می شد اساسی!! اما هی سرشو تکون می داد تا مهمونا رو ببینه !!! به همین دلیل همه داشتن تو این لحظات پر از احساس ریز و نخودی می خندیدن . خود محمد حسام آریانم کم مونده بود داد بزنه سر یارو که برو اونور دیگه ! اما شانس آورد که مَرده رفت ! به شمعش نگاه کردم ... یه شمع بزرگ به عدد 25 روشن شده بود . ای جانم ! بچم داشت 25 سالش می شد ! حواسمو سمت محمد حسام آریان جمع کردم که می گفت :
-و الان خدا رو شاکرم که مادرم کنارمه ..
و بعد بلند شد و در نهایت احترام دست مادرشو بـ ـوسید ! با این کار همه دخترا دست و جیغ و هورا و پسرام سوت می زدن ! آقای آریان بعد از این حرفا همراه مادرش رفت سمت کیک و چاقو رو با هم گرفتن و کیک 25 سالگی محمد حسام آریان هم این طوری و با حضور ما بریده شد !!
بعد از یه فاصله کوتاه ، کادرو ها باز شدن. کادرو ها به ترتیب اهمیت مهمون بودن . اما می تونستم تو این لحظه ببینم که چشم محمد حسام آریان رو ماست ، انگار از این ترتیب رنج می برد ولی من کاملا راضی بودم !
ساناز یه کت و شلوار خوش دوخت آورده بود که از قیافش معلوم بود ایتالیائیه ! دوستای دیگه شم شریکی یه کیف پول خیلی شیک که داشت داد می زد خیـــلی گرونه آورده بودن . مهمونای فامیلیشونم کادو هاشونو باز کردن و نوبت رسید به کادوی ما ؛ مهرسا داشت از استرس ناخوناشو می جوید . با باز کردن کادوی ما ، مثل همة کادو ها همه دست و جیغ و هورا کردن . تو اون موقع دیدم که هانیتا دست نمی زنه ! پیش خودم گفتم به جهنم درک و هر چی که فکر می کنه ! بی شعور..
آقای آریان کادوی خوش رنگمونو بیرون کشید و نگاهش کرد . بعد تو میکروفون یه سوت زد و گفت :
-به به .. راضی به زحمت نبودیم ... چه پیرهن خوشگلی!!!
بعد با یه لحنی که معلوم بود می خواست اذیت کنه گفت :
-به قول دختر خانوما چیقدر خوجگیله !!
همه دخترا به دنبال این حرفش اعتراض ساختگی و شوخیانه ای کردن (یعنی غلط کنن شوخیانه نگن !! وگرنه همون موقع شوت می شدن بیرون !)
من اون موقع داشتم از نگاه های پر از حسادت هانیتا رو می خوندم !!
*
ساعت 9 و نیم شده بود که غذا های رنگارنگ رو داشتن روی میز هامون می چیدن و منم برای این که وحشی بازی نیارم قبل از کامل چیدن، نشسته بودم و با گوشیم بازی می کردم که یهو مهرسا با آرنجش بهم زد و گفت :
-آراااااااااااااا...
-ها؟؟
-غذا ماهیـه !
-چــــی؟؟؟؟
و بعد با کنجکاوی به میز پر از ماهیم نگاه کردم . داشتم بالا میاوردم که مهرسا یه ذره نوشابه بهم داد و گفت :
-اینو بخور حالت خوب می شه !
با نگرانی به مهرسا گفتم :
-حالا چی کار کنیم ؟ می دونی که رابطه من و ماهی خیلی بده !
-چون می دونستم گفتم بهت .. می خوای به بهانه یه چیزی بریم بیرون و غذا بخوریم ؟ البته من که خیلی گشنم نیست .. چون با اون کیک گنده ای که خوردم یه کاروان سیر می شدن !!
-نمی دونم .. دارم از گشنگی می میرم !


-آخه در هر صورت خیلی زشته ! اگه بمونیم نمی تونیم بخوریم بالا میاریم رو مَردم ! اگرم نخوریم می خوان بگن چه مرگتونه ! اگرم بهانه بیاریم بریم بیرون خیلی تابلوئه ! بعدشم ، می خواستم بگم بیا برگردیم خونه که یهو منصرف شدم !
با این حرفش یهو بهش نگاه کردم و خواستم بگم غلط کنیم بریم که یهو مهرسا خندید و گفت :
-داره بهت خوش میگذره ها !
-آره !!
-خوبه ... ببین اون آهنگی که آقای آریان رو اون اصرار داشت رو یادته ؟؟
-کدوم ؟؟ همون که می گه ستاره دلم شی؟؟
-شیطون ببین دقیقا کجاشو یادشه !! ..
-خب؟
-اون آهنگ پیشواز تو نبود؟


راست می گفت .. پس یعنی آقای آریان آهنگ پیشوازمو ، صبح موقعی که بهم زنگ زده بود شنیده ؟؟؟ آخی! می گم بچم ذوق کرد موقع زدن اون آهنگ ! با این اتفاقاتی که داره می افته حاضرم ماهی بخورم (البته کما!!) اما بمونم تو این جشن !
مهرسا گفت :
-آهنگ تو بود؟
-آره اون آهنگ مورد علاقه منه !
-آره چون محمد حسام آریان روش اصرار داشت؟ آره ؟
-دیوانه اون آهنگ از یه سال پیش عشق منه .. من یه سال پیش تو فیلما محمد حسام آریانو می دیدم !
-راست می گیا!! شیطون فکر کردم تازگیا این کارو کردی!
-خب بابا ! حالا نمی خواد تهمت بزنی..
-ولی در هر حال علاقت بهش معلومه !
با این حرفش داشتم از خجالت آب می شدم که یهو یه بهانه ای پیدا کردم :
-پس النا و ساینا کوشن ؟
-دارن با خانم ساناز محمدی حرف می زنن!
با ذوق گفتم :
-نمی دونی مهرسا چقدر دوست داشتم ببینمش!!
-البته بعد از محمد حسام آریان دیگه !! نه آرامیس؟؟؟
بیشعور داشت منو ضایع و خجالت زده می کرد .. همچین دوست بی شعوری رو خدا نسیب گرگ بیابونم نکنه !
گفتم :
-خفه شو مهرسا .. !
-آخ باشه ببخشید !!!!
گفتم :
-خوبه !
تو همون حوالی سرمو چرخوندم که یهو محمد حسام آریان رو پیش ساناز محمدی و النا و ساینا دیدم ! وااااای .. خاک بر سرم چرا من اون جا نیستم ؟ داشتم از حسودی می ترکیدم که دیدم یهو همه با خنده بهم نگاه کردن ... داشتم از خجالت آب می شدم که ساناز محمدی لب باز کرد و چیزی گفت ! از اون جائی که من لب خونیم خوبه ، دیدم که گفت :
-ایشون به من لطف دارن !
و بعد بهم چشمک زد!اینم امروز با اون چشمای لنز گذاشته عسلی خوشگلش که هم رنگ چشمای من بود ، هی بهم چشمک می زد و دل منو شاد می کرد ! اگه پسر بودم حتما می رفتم و می گرفتمش! خیلی خوشگل بود! یادم باشه یه سلفی بگیرم ازش!
مونده بودم با ماهی چی کار کنم ... چند دقیقه ای گذشت که النا و ساینا اومدن پیش ما . بلند گفتم :
-شیطونا چند تا امضا گرفتین ؟
ساینا که یکم بی حوصله بود ـ اما از موقع اومدن ، بهتر شده بود ـ گفت:
-نه بابا امضا کجا بود ؟؟ از ساناز خانم قول گرفتیم موقع رفتن و تموم شدن مراسم یه سلفی باهاش بگیریم ..
با ترس گفتم :
-خره به هیچکی نشون ندیدا!! بیچاره می شیم !
النا بی خیال گفت :
-من گشنمه .. حالا بیخیال بد بختی شیم ! حداقل زنده بمونیم بقیه اشو خدا بزرگه !
با چندش گفتم :
- غذا مااااهیه! خیلی بده ..
-چرا؟؟ مگه چیزی توش پیدا کردید؟؟؟؟
این صدا اون لحظه وحشتناک ترین صدائی بود که می تونستم بشنوم ! آقای آریان پشت سرمون ایستاده بود و فحشی که به غذاشون دادم رو شنید! با تته پته گفتم :
-خ.. خب .. نه .. م... م...من...
یهو ساینا از این بد بختی نجاتم داد و گفت :
-آقای آریان .. آرامیس ماهی دوست نداره ..
نتونستم عکس العمل آقای آریانو ببینم چون زود به ماهی نگاه کردم و گفتم :
-البته بی خیال من می خورم !!
مهرسا با قیافه ای مچاله گفت :
-مطمئنی؟
نگاهی مجدد به ماهی کردم و گفتم :
-حالا قــــــــــــــول نمی دم !!
گفتن این حرف همانا و خندیدن اطرافیانمون هم همان ، انگار همه مکالممون رو شنیده بودن .. حتی هانیتام داشت می خندید!! اما خدائیش مهربون می خندید و این نوع خنده خیلی بیشتر از خنده شیطانی بهش میومد ! الهــــــی! این هانیتام بد بخته ها ! کلی جلوی محمد حسام عشوه میاد اون وقت باید مامان محمد حسام که می شه خالش، بهش کنایه ها بزنه !
تو همون حوالی یهو مادر آقای آریان با مهربونی و لبخند گفت :
-دخترم اشکال نداره .. الان محمد حسام ترتیبشو می ده !
و بعد به پسرش اشاره کرد ! خاک بر سرم ! محمد حسام آریان گفت :
-فقط شما نمی خورید؟
با شرمندگی و خجالتی وصف نا پذیر گفتم :
-مهرسا و من !
**
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا.
lilium377
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 60
تاریخ عضویت: شهر ۱۳۹۴
اعتبار: 405
سپاس ها 1
سپاس شده 79 بار در 31 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: Badjens
ارسال: #10
RE: رمان تک ستاره قلـ ـبم | lilium377 و مائده اسدی کاربر انجمن ایران رمان
زاویه دید مهرسا :
شامشون با این که ماهی بود ولی آقای آریان زحمت کشید و رفت و برامون یه برگ سفارش داد . واقعا خوب بود !! چه شب خاطره انگیز و باور نکردنی ای! اما می دونستم که برای آرامیس خیلی بیشتر بهتر بود ! می دونم آرامیس با این اذیتائی که می کنم دوست داره سر به تنم نباشه !
ساعت 10 و نیم شده بود که خسته و کوفته سمت رختکن رفتم و مانتو و شلوارمو تنم کردم و حاضر شدم که بریم خونه .. به مادرم گفته بودم که می رم جشن دوستم و اونم قبول کرده بود ، پس مشکلی نبود! با خیال راحت می تونستم برم خونه !
داشتم کیفمو برمی داشتم که یه اس ام اس اومد . با همین صدای کوتاه اس ام اس ، استرسم بیشتر شد .. دوباره خودش بود... خدایا چرا من انقدر بد بختم؟ کاش از همون اول جابشو نداده بودم ... اگه تهدیداش بی مورد و دروغ بودن می تونستم یه کاری بکنم که دیگه بره و پشت سرشم نگاه نکنه اما وقتی تهدیدم کرد تازه فهمیدم چه غلطی کردم ... نگاهی به اس ام اسش انداختم و خوندم :
«دختر کوچولو.. بازی شروع شده .. یا جوابمو می دی یا بد می بینی...»
پیش خودم فکرکردم اگه جوابشو ندم چه غلطی می خواد بکنه؟ با این که تمام اطلاعات گوشیمو هک کرده بود ولی بازم نمی دونستم با این اطلاعات می شه چی کار کرد ! دلمو زدم به دریا و بعد از مدت ها جوابشو دادم :
«ببین ... تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی...»
برام نوشت :
«تموم اطلاعات گوشیتو دارم بد بخت ... حتی اسم واقعیتم فهمیدم مهرسا خانم ..»
قلـ ـبم داشت سریع مثل گنجشک می زد ... دستام یخ کرده بود .. چطور جرئت کرد گوشیمو هک کنه؟ چرا من بهش جواب می دادم ؟ این بار نوشتم :
«چی می خوای ازم پرهام؟بعد از یه روز آسایش برای چی برگشتی؟»
از وقتی جوابشو دادم به غیر از یه روز هر روز صد باری برام پیامک میفرستاد ، حدود یه هفته ایم بود که پیامکاش بوی تهدید می داد ... بعد از نیم دقیقه اومد :
«ازت می خوام باهام دوست بشی..»
زکی.. همین ؟ یکم تو ذهنم تصور کردم که با یه پسر آواره تو کوچه ها بگردیم چه افتضاحی می شه .. به همین دلیل نمی تونستم قبول کنم .. دوست شدنم به چه دردش می خورد؟؟ براش نوشتم :
«چرا انقدر اصرار به دوستی داری پرهام؟»
نوشت :
«چون ازت خوشم اومده مهرسا .. اولش ازت بدم میومد ولی اطلاعات گوشیت چیز دیگه ای بهم گفت .. عاشق خودت عاشق قیافت ...»
زهر مار.. پرروی بی شعور بهش چیزی نمی گم پررو می شه ! می خواستم چیز دیگه ای بنویسم که یهو ساینا و النا و آرامیس رو حاضر پیش خودم دیدم . آرامیس که با قیافه ای متعجب جلوم وایساده بود گفت :
-چی شده مهرسا ؟ چرا صدات می کنم جواب نمی دی؟؟
سعی کردم طبیعی و خونسرد باشم به همین دلیل گفتم :
-هیچی .. حواسم نبود !! بالاخره دل کندی ازش؟؟
می تونستم قیافه عصبانی آرامیسو ببینم که یهو گفت :
-خفه شووو!! امروز آبرومو بردی مهرسا !
-خب بابا !! مگه دروغ می گم؟
-آره ...
کلافه گفتم :
-خب بریم !
هر چهار تامون بعد از دو سه دقیقه با محمد حسام آریان خداحافظی کردیم و ساعت 11 بود که آیفون خونمونو فشار دادم !
-بله؟؟؟
-منم ..
-باشه !
مهرناز آیفونو گذاشت و دیگه هیچ جوابی نداد! دوباره زدم . مهرناز جواب داد :
-هاااا؟؟؟؟
-چرا باز نمی کنی؟
-بابا گفته مهرسا رو خونه راه ندید!
-چرا؟؟؟؟
-ساعت یازدهه !
-نه بابا .. مگه 119 زنگ زدم؟
-نکته اینه دیگه .. 119 هم زنگ بزنی همینو می گه !
-خب باز کن حلش می کنیم !
-حل نمیشه خواهرم !
-چر...
می خواستم بگم چرا یهوئی صدای بابام رو به جای صدای مهرناز شنیدم .
-چیه بچه ؟؟
-بابا.. چرا راهم نمیدی؟
-ساعت چنده ؟؟؟
ای بابا اینام که .. انگار من 119 شدم ! گفتم :
-یازده..
-خب.. قرارمون چند بود؟
با ناراحتی گفتم :
-ده ...
-حق نداری بیای تو..
با شیطنت زل زدم به آیفون و گفتم :
-باشه ... می رم میوفتم تو کوچه و محله ها گدائی می کنم بلکه یه چیز در اومد برام ! شایدم رفتم خونه یکی از دوستام مهمونی ای چیزی!
دلم می خواست بگم می رم سوار ماشین پولدارا می شم ولی بالاخره بابام بود و با این حرفا مرگم حتمی بود !
با کمال تعجب دیدم در به روم باز شد !! ای الهی من قوربونت برم بابای مهربونم .. دلش نمی خواد دخترش بمونه بیرون !!
از در وارد شدم و تا رسیدم به در هال ، یهو پدرمو دیدم که گفت:
-که می ری مهمونی.. ها؟؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-بابا اگه بیرونم می کردی چاره ای نداشتم !!!
پدرم اخمشو یکم جمع کرد و وقتی فهمید ترسیدم ول کن شد ! با این حالتش خیالم راحت شد و رفتم تو اتاقم و لباسام و عوض کردم .
به آینه که نگاه کردم یادم اومد که پرهام قیافه منو دیده ... یهو یه فکری به ذهنم رسید .. من که از اول بهش شک داشتم دوستم باشه ، به همین دلیل گوشی رو برداشتم و نوشتم براش:
«ببین .. خر خودتی. رو کن ببینم کدوم یکی از بچه های کلاسی.. اسممو فکر کنم همه هم کلاسیام بدونن پس تعجب ندارم !»


بعد با خیالی آسوده روی تخـ ـتم دراز کشیدم و با گوشیم مشغول شدم . بعد از سه دقیقه برام ارسال شد :
«می بینم که قبول نمی کنی من پسرم . باید بهت بگم که دختر خانوم .. من پرهامم . اگه باور نمی کنی چیزائی بهت می گم که هم کلاسیاتم نمی دونن..»
پوزخندی زدم و نوشتم :
«بگو .. من هنوزم باور نکردم و نخواهم کرد »
بعد از یک دقیقه نوشت :
«باشه . تو توی گالری تصاویرت یه عکس داری که با لباس آبی گرفته شده . تاریخ این عکس مال امروزه . پس فکر نمی کنم به کسی نشونش داده باشی.. فکر کنم اون طوری که اون عکس نشون می ده تو یه تالار باشین .. درسته؟»
به یک باره تنم یخ کرد ! داشتم از این همه اطلاعات (ماشالله به روز شده ) تعجب می کردم .. دیگه جوابشو ندادم و با خیالی نه چندان آسوده خوابیدم ...


*
شب ساعت تقریبا 3 بود که یهو با صدای اس ام اس بیدار شدم .. با چشمای خسته و تار ، نگاهی به اس ام اس انداختم و دیدم که نوشته بود:
«30 مهر »
با دیدن این اس ام اس به شماره نگاه کردم. همون پسره پرهام بود .. خب این یعنی چی؟؟؟ من علم غیب دارم ؟؟ اینم دیوونستا..
***
صبح مثل همیشه ساعت 11 بیدار شدم . تازه به این فکر کردم که قراره چی کار کنم این روزو؟ خیلی سعی کردم بیشتر بخوابم ولی واقعا نشد! با زور و اجبار بلند شدم و رفتم تو دستشوئی . بعد از انجام کارم (!) برگشتم اتاقم تا ببینم برنامم چیه !
تازه یاد اس ام اس دیشب افتادم . دوباره بازش کردم و خوندم :
«30 مهر»
خب سی مهر چی؟؟؟ ای مرد شور ریختمو ببره که از اول به این یارو بها دادم .. اینم دست خالیه ها .. 30 مهر..لابد تاریخ تولدشه ! خب به درک .. ای کاش این سی مهر نبود که این یارو به دنیا بیاد ! البته مهرنازم 30 مهر به دنیا اومده بود . با این فکر ، یهو شوکی بهم وارد شد ... نکنه به مهرناز کاری داره ؟ نه بابا این فقط شمارمو داره و گوشیمو هک کرده دیگه نمی تونه هیچ غلطی بکنه ...
پس یعنی چی؟ براش نوشتم :
«30 مهر چی؟»
بعد رفتم تو آشپزخونه و یه صبحونه (صبحونه که چه عرض کنم تقریبا ناهار!) خوردم . بعد یه ذره تلوزیون نگاه کردم . کانالامون ماهواره نبود به همین دلیل شبکه ها کم بودن و هیچ چیز سرگرم کننده ای توش نشون نمی داد. به سختی یه ذره از زمانو گذروندم !
تقریبا ساعت 2 شده بود که ناهار خوردم و رفتم تو اتاقم . به صفحه گوشیم نگاه کردم . مثل این که جواب نداده بود .. با این جواب ندادنش یکم نگران شدم .. پیامک مشکوک و بی محتوا و جواب ندادنش .. هر روز عین سیریش گیر می داد و با این اس ام اساش دیوونم می کرد ؛ حالا که این بار ازش سوال پریدم لال شده ؟...
***
از زبون ساینا :
توی اتاقم مشغول کتاب خوندن بودم که یهو گوشیم زنگ خورد . مهرسا بود .. نوشته بود:
«ساینا جونم ؟؟؟ حوصلم سر رفت !»
براش نوشتم :
«آره .. منم همین طور!»
-«پس خوبه !»
با تعجب نوشتم :
«چرا خوبه؟»
-«برای این که می خوام قرار بذاریم امروز بریم بیرون .. »
--«مهرسا مگه دیروز نرفتیم جشن ؟؟ حالت جا نیومد؟»
-«چرا اما اون دیروز بود . خستگیش از تنم رفت ..»
نوشتم :
«خب کجا بریم ؟؟»
-«بریم پارکی جائی چیزی!»
کمی فکر کردم و گفتم :
-«باشه .. با کی می ری؟»
--«با با دوستا دیگه .. نکنه نمیشناسی؟!»
-«باشه !»
--«ممنون »
مکالممون رو تموم کردیم و منم خوشحال از این که می تونم برم بیرون و بازم دوستامو ببینم بلند شدم و رفتم پیش مادرم تا ازش اجازه بگیرم . اما یه ترس و دلهره ایم بود که نمی ذاشت برم . اونم این بود که نکنه مادرم دوباره حالش بد شه و ناراحت شه .. یه طورائی به اخلاق جدیدش عادت کرده بودم اما بازم یه ترسی بود .
همه جای خونه رو که گشتم تازه فهمیدم مادرم توی تراسه . رفتم پیشش . دیدم داره گلدون کوچیکی که گذاشته بودیمش تو اون جا و تقریبا عشق مادرم بود ، آب می ده . نخواستم سکوتشو بشکنم اما گفتم :
-مامان من حوصله م سر می ره .. می شه برم بیرون؟
مادرم با صدای غمناکی که دلمو آتیش می زد گفت :
-برای چی؟ کجا؟
-با آرامیس اینا می رم بیرون .. حوصلم خیلی سر می ره ..
مادرم سرشو تکون داد و بهم نگاه کرد. گفتم :
-این یعنی باشه؟
مادرم نگاهم کرد و گفت :
-بله ! یعنی باشه ..
با خوشحالی بشکنی زدم و گفتم :
-مرسی..
و بعد دوان دوان داشتم می رفتم بیرون که مادرم گفت :
-ساینا خانوم؟
با تعجب برگشتم . مادرم گفت :
-نمی خوای مامانتو بغـ ـل کنی؟
با این حرفش یه امیدی تازه در من دمید .. با این حرفش انگاردنیا رو بهم دادن .. پریدم بغـ ـلش .. خیلی وقت بود بخاطر اخلاقش بغـ ـلش نمی کردم و نمی بـ ـوسیدمش. اما این بار دیگه خودش گفته بود!
داشتم به این فکر می کردم که زندگیم درست شد...!
*
از زبون آرامیس :
-بله ؟؟؟؟
-منم آرمیتا باز کن ..
با تعجب دیدم که آرمیتا در رو باز کرد .. این چش شده بود؟ آفتاب از کدوم طرف دراومده بود که دیگه گیر نداد؟ آدم ببین بخاطر چی نگران دیگران می شه !! مردم اگه زود باز نکنن تعجب می کنن اونوخ من از آدم شدن آرمیتا در عجبم !
به محض رفتن من تو هال، آرمین رو دیدم که داشت به خودش عطر می زد . با دیدن من سلام داد . منم بهش سلام کردم و رفتم تو اتاقم . دیروز که گفتم می رم جشن ، یه طوری بهم شک کرد! نمی دونم فهمید دارم به دروغ می گم می ریم جشن یا همین طوری بهم نگاهای مشکوک می انداخت !
درو که باز کردم ، اتاق به هم ریختم رو جلوم دیدم . با دیدن این صحنه خیلی هم جا نخوردم چون عادت کرده بودم !! به محض عوض کردن لباسم ، سریع رفتم سمت لب تاپم و یکم اینترنت گردی کردم ! توی گوگل سرچ کردم : جشن تولد محمد حسام آریان ! نمی دونم چرا دلم می خواست خبرای خوبی بشنوم ! اما وقتی رفتم توی یکی از سایتا ، عکسی دیدم که باعث شد چشمام گرد بشه ... عکس من و مهرسا و النا و ساینا و محمد حسام آریان و ساناز محمدی... همون عکسی که با گوشی مهرسا گرفته شده بود ... داشتم چی می دیدم ؟ کفری و عصبانی ، زنگ زدم به مهرسا که زود گوشیو برداشت :
-بله آرا؟
-مرض و آرا.. درد و آرا... یکم آدم باشی بد نمیشه احمق..
-چی شده آرامیس؟
-این عکس چیه تو اینترنت ؟ یه شب خواستم خوش بگذرونما .. بد بختم کردی که تو ...
-چه بد بختی ای آرامیس؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
-عکس ما تو اینترنت چی کار می کنه؟
پشت خط صدائی شنیده نشد تا این که بعد از چند ثانیه مهرسا گفت :
-یا خدا... چی میگی آرا؟
-همین الان برو تو سایت (....) بعد ببین چه خاکی تو سرمون شده ..
-یه لحظه وایسا ببینم چی میگی...
با نگرانی به عکس نگاه کردم .. راحت داشتیم بد بخت می شدیم.. اگه این عکسو یکی ببینه چی می گه ؟ یعنی چرا این کارو کرده بود مهرسا ؟
-الو؟
با صدای مهرسا به خودم اومدم ..مهرسا با نگرانی ادامه داد:
-اینو کی گذاشته تو اینترنت ؟ وااای.. خاک بر سرم ..صفحه اولم هست ..
-دیوانه این عکس با گوشی تو گرفته شد ... من و النا و ساینا که اصلا تو این نما عکس نگرفتیم ...
مهرسا گفت :
-تنها یه نفر می تونه این کار کرده باشه آرامیس...
-چی؟
-آرامیس من دارم بد بخت می شم..
-چی می گی؟
-پرهام بد بختمون می کنه آخر..
با این حرفش برام افتاد که چی می گه .. دیگه اختیار زبونم دست خودم نبود .. با داد به مهرسا گفتم :
-همش تقصیر توئه .. توئه احمق اگه از روز اول بهش جواب نمی دادی الان تو این درد سر نمی افتادیم ..
-خفه شو آرامیس..
-دیگه اسم منو نیار مهرسا ... خودت گند زدی باید پاکش کنی...
بعد از این حرف ، که بیشتر از روی عصبانیت بود تا تنفر، گوشیو قطع کردم و اندختمش رو تخـ ـتم .. داشتم از سر درد می مردم .. یعنی اگه این عکسو مادر و پدرم و آرمین ببینن چی می شه ؟ ...
***
۲۴-۶-۹۴ ۰۱:۳۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا.
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 3,258 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۳:۳۶ عصر
آخرین ارسال: morgana
  پیک موتوری | shadinn کاربر انجمن shadinn 176 31,508 ۲۷-۸-۹۵ ۱۲:۳۴ صبح
آخرین ارسال: 921611005
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 2,387 ۹-۸-۹۵ ۰۳:۵۷ عصر
آخرین ارسال: Ati karami
  رمان سفر به دیار عشق ماه کوچولو 550 12,601 ۶-۴-۹۵ ۰۲:۲۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 1,162 ۱۴-۳-۹۵ ۰۱:۰۴ عصر
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi farimahyousefi 13 737 ۳-۳-۹۵ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: farimahyousefi
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 2,384 ۲۷-۱۰-۹۴ ۱۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 521 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۸:۳۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 3,060 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۶:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mahsa.b
  رمان گل حسرت | لیلی تکلیمی کاربر انجمن ایران رمان لیلی تکلیمی 12 440 ۲۵-۱۰-۹۴ ۰۴:۲۰ عصر
آخرین ارسال: لیلی تکلیمی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
32 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۴-۹-۹۴, ۱۰:۲۹ صبح)، sadaf (۲۳-۹-۹۴, ۰۵:۵۳ عصر)، ملکه برفی (۲۶-۶-۹۴, ۰۹:۵۷ صبح)، .مليكا. (۲۵-۶-۹۴, ۱۰:۱۵ عصر)، • Niha • (۲۵-۶-۹۴, ۰۸:۲۱ عصر)، ****Dayan**** (۲۵-۶-۹۴, ۰۸:۱۴ عصر)، "MJ" (۲۳-۶-۹۴, ۰۹:۰۸ عصر)، tehrani (۲۵-۹-۹۴, ۰۷:۳۵ عصر)، آشوب (۲۵-۶-۹۴, ۰۶:۰۵ عصر)، zeinab.r.1999 (۲۴-۶-۹۴, ۰۴:۰۰ عصر)، leila58 (۱۴-۷-۹۴, ۱۰:۲۰ عصر)، aye75 (۲۶-۶-۹۴, ۰۵:۱۸ عصر)، MaryaM_sh (۱۹-۹-۹۴, ۰۴:۴۶ عصر)، 2fan2314 (۹-۹-۹۴, ۰۱:۴۵ عصر)، آیداموسوی (۲۵-۶-۹۴, ۰۷:۵۵ عصر)، morgana (۲۲-۹-۹۴, ۰۸:۱۹ عصر)، avaa (۱۵-۱۰-۹۴, ۱۰:۵۷ صبح)، asal-661 (۸-۸-۹۴, ۱۰:۰۰ عصر)، lilium377 (۱۲-۸-۹۴, ۰۵:۵۷ عصر)، yas25 (۳۰-۶-۹۴, ۰۳:۳۵ عصر)، سپیده نقره فام (۲۸-۶-۹۴, ۰۱:۵۲ صبح)، ehsan.peydaee (۲۴-۶-۹۴, ۰۷:۴۷ عصر)، queen day (۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۰ عصر)، مریم 104 (۲۵-۶-۹۴, ۱۱:۴۰ عصر)، mahsa2014 (۱۶-۷-۹۴, ۰۲:۰۵ صبح)، _bahawr_ (۳۰-۷-۹۴, ۰۱:۵۱ عصر)، مرضیه ۷۵ (۱-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۸ صبح)، راحله خانوم (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۸ صبح)، ملاك (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۳ صبح)، shadon (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۰۰ عصر)، بهار۶۰ (۲-۱۰-۹۴, ۱۱:۰۷ عصر)، jasmin (۱۲-۹-۹۴, ۰۸:۳۵ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards