رمان تا تباهی | پریناز بشیری کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۳-۱-۹۶, ۰۹:۴۳ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
نویسنده: parinazbashiri
آخرین ارسال: parinazbashiri
پاسخ: 37
بازدید: 5402

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تا تباهی | پریناز بشیری کاربر انجمن ایران رمان
نویسنده پیام
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #1
رمان تا تباهی | پریناز بشیری کاربر انجمن ایران رمان
مقدمه


زندگی آدما درگیر پستی بلندی های زیادیه .... بلندترین نقطه صعودش که اگه نتونی فتحش کنی میشه بزرگترین دره به تاهی کشوندنت جوونیه ...


تا تباهی داستان آدماییه که گیر کردن بین این فتح کردن قله صعود یا فرو رفتن توی این دره تباهی .... گاهی میشه اشتباهای جوونی و جبران کرد ولی گاهی خیلی دیره ...


داستانش داستان دختر ایی که ظاهرن بی دردن و غرق دردن ....


این رمان برحسب واقعیت از یکی از پرونده های پلیسی نوشته شده .... قستمای مربوط به پلیسی بودنش سراسر واقعیه ولی قسمتای عشقیش زاییده تخیل خودمه


امید وارم بعد رمان حس معکوس از این رمانم خوشتون بیاد


ژانر:پلیسی ,عاشقانه,اجتماعی


از زبان شخصیتای اصلی


**************************


خلاصه


زندگی هرکسی یه معنی داره ....برای یکی لذت ...برای یکی کار...برای یکی خانواده


زندگی کردن آدما هم معنی داره ...گاهی با هدف و گاهیم بی هدف ...


گاهی درگیر تعصبات میشی ...گاهی حس میکنی تو بند اسارتی ...اون وقته که میخوای خودت از لذت های این دنیا برای خودت پرو بال بسازی و فرار کنی از این بند اسارت


گاهی اونقدر درگیر خوشی و خوشگذرونی هستی که نمیفهمی غم و غصه و مشکلات ..دردسرا ..همه و همه دورت کردن و منتظر وقت مناسبین که عین یه طوفان زندگیتو زیرو روکنن


********

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۷-۹۴ ۰۸:۲۲ عصر، توسط ملکه برفی.)
۳-۷-۹۴ ۱۱:۳۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، ملکه برفی ، nza3380 ، admin ، deli67
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #2
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری

دست بردم که صدای موسیقی و کم کنم ....ریتم تند آهنگ همزمان توی گوش و سرم پیچیده بودو حال خرابمو خراب تر میکرد

سیـ ـگارو از گوشه لـ ـبم برداشتم و از پنجره پرت کردم بیرون ....پامو رو گاز فشار دادم ....چهار راه ابوریحان بودیم ....و ترافیک بود ...

یادم باشه با دیدن این فرهاداز این به بعد پشت دستمو داغ کنم تا دوسـ ـت دختر دبیرستانی پیدا نکنم ....




-چیه دادا باز که ترش کردی ....


با غیظ نگاه فرهاد کردم که شیشه شو داده بود بالا و سیـ ـگار دود میکرد ...عصبی شیشه رو دادم پایین




-صد بار گفتم این و میکشی شیشه رو بده پایین .....بدم میاد از ماشین بو سیـ ـگار بیاد


خندید –خوبه بابا سوسول نشو ...

پفی کردم و راه افتادم سمت هنرستان دوسـ ـت دخترش ...نمیدونم بر خلاف هممون چرا تو فاز دختر دبیرستانیا بود...میگفت این دختر جدیده دختره پایه ایه ...

امروز بارون بد جوری راه هارو بند آورده بود دستمو گذاشتم رو بوق و دوسه بار پشت سر هم زدمش

راننده پژوی جلو سرشو از پنجره آورد بیرون و با عصبانیت گفت




-هوی چه خبرته ....راه بستس کورکه نیستی


همون موقع جلوش باز شد با کج خلقی گفتم




-بکش بکنار بابا گاری چی


ماشینو کشید کنار ....باسرعت خواستم از کنارش رد شم که یه فوش رکیک داد و پیچید تو یه فرعی ....

فرهاد ته سیـ ـگارشو از پنجره پرت کرد بیرون




-مرتیکه ....شیطونه میگه..


عصبی گفتم




-شیطونه گوه خورده چیزی بگه بگو کجا با دختره قرار داری؟


حرفشو خورد ونگاهی به درو برش کرد ...




-نمیدونم گفت انگار طرفای دانشم و اینا....


بارون داشت باز شروع میشدو هر لحظه شدید تر میشد ...مونده بودم تو کف این دختره احمق که تواین بارونم ول کن معامله نبود

فرهاد سریع زد رو داشبود




-آآآ ....نگه دار ...نگه دار اوناها ..اوناها


مسیر دستشو دنبال کردم .... دوتا بودن ....اولش تعجب کردم به تیپشون نمیخورد بچه دبیرستانی باشن ...بیشتر داف بودن تا دختر مدرسه ای ....

جلوشون نگه داشتم و زدم رو ترمز ...با دیدن ماشین چشماشون برق زد ....سریع اومدن طرف ماشین ... در عقب و باز کردن و نشستن توش ...

فرهاد با لبخند دختر کشی برگشت عقب




-سلام عزیزم ...(روبه دوستش)سلام خانوم


صداشونو که به زور سعی داشتن پر عشوش کنن وبلند کردن و جواب سلامشو دادن ....برگشتن سمت من ...دوسـ ـت دخترش صداشو حسابی تو دماغی کرده بود




-سلام آقا پویا ببخشیدا مزاحم شمام شدیم ....


سعی کردم لحنم زیادم سرد نباشه از آینه نگاشون کردم




-سلام ..این چه حرفیه مراحمید...درضمن من اسم پوریاست نه پویا


خنده جلف و صدا داری کرد ...دراصل خندش جلف نبود ولی نمیدونم چه اصراری داشت عشوه ی خندشو زیاد کنه ولی اثر معکوس میداد




-خوشبختم ...آقا پوریــــا....


دستشو دراز کرد سمتم




-منم آرتیمیس هستم


یه تای ابرومو دادم بالا ...اسمش اصلا به خودش نمیومد یه جوریم با غرور اسمشو ادا کرد انگار مثلا چیه ...بی میل دستشو فشردم

دوستشم دستشو آورد جلو




-منم طنازم


دست اونم فشردم ...کمترین رغبتی برای آشنایی با این دوتا فنچ که خودشو خیلی شاخ و خاص فرض میکردن نداشتم.....فرهاد رو بهشون گفت




-خب بچه ها بریم؟


هردو موافقتشو اعلام کردن ...با گرفتن تایید ازشون دندرو عوض کردم و راه افتادم ....نیازی به پرسیدن نبودگفته بود میخوان برن هفت سنگ برای همین بی حرف مسیر هفت سنگ و پیش گرفتم ....

هر سه مشغول گپ زدن بودن ..... از آینه نگاهشون کردم ...آرایش و تیپشون تکمیل بود ...یه سوالی عین خوره رو مخم بود ...عادت نداشتم سوالامو بی جواب بزارم

دستمو بردم و آینه رو درست روی صورتشون تنظیم کردم و صدای آهنگ قطع کردم

لبخند دختر کشی قاطی لحن مثلا سوالیم کردم




-خانوما ....


هردو نگام کردن و حرفشونو ادامه ندادن

آرتیمیس-جانم؟!

یه تای ابروم بالا پرید ...هه جانم چقدر اپن مایند.... ....پوزخندمو خوردم




-مگه شما دبیرستانی نیستین؟؟!


دوستش طناز با حالت خاصی موهای جلوی صورتشو عقب زد




-چرا هستیم ...


لبخند کوچیکی زدم




-ولی تیپتون ....یعنی اینکه.....


صدای خنده بلند آرتیمیس و خنده ریز دوستش همزمان بلند شد .....نگاهی به فرهاد انداختم ....... چشمکی بهم زد که معنیشو نفهمیدم

طنازبا خنده ای ه توی لحنشم اثر گذاشته بود گفت




-ما زنگ آخر و پیچوندیم تو آبدار خونه اینجوری به خودمون رسیدیم .....وگرنه فک کن یه درصد با این تیپ بریم مدرسه


چشام از زور تعجب گشاد شد ....این همه آرایش و تیپ زدن تو مدرسه؟!.....جلوی هفت سنگ نگهداشتم هرسه پیاده شدن و منم ماشین و پارک کردم و پیاده شدم ...

فرهادو دوسـ ـت دخترش رفته بودن تو ولی دوسـ ـت دختره جلوی در ورودی منتظر من ایستاده بود ...

حدس میزدم امروز دوستشم آورده که مخ منو بزنن و بعدم به این زرنگیشون بخندن ....ولی مشکل اینجا بود که من از هفده سالگی دختر بازیامو شروع کردم و الان که بیست و شیش سالمه دیگه واحدای دختر شناسیمو از دم پاس کردم ...

درو باز کردم و کنار ایستادم تا اول اون وارد بشه ......لبخندی به صورتم زدو وارد شد ....فرهادو دختره رو دیدم که برامون دستشونوبالا آوردن ....دور یه میز خلوت تویه گوشه دنج نشسته بودن

هردو راه افتادیم سمتشون دختره جلوتر از من بود ...از پشت آنالیزش کردم ...ساپورت سفید با مانتوی سفیدو سویشریت صورتی رنگ که با کفشای اسپورتش ست کرده بود ....هیکلش چنگی به دل نمیزد از طرفیم بدم میومد بابچه ها بپرم برا همین از زدن مخش صرف نظر کردم

دور میز نشستیم و پیزامونو سفارش دادیم .....آرتیمیس برگشت سمت من




-پوریا تو تنهایی؟؟....یعنی دوسـ ـت دختری ....چیزی؟؟


ریلکس تکیمو زدم به صندلی و دستامو رو سیـ ـنم قلاب کردم




-چرا ...دوتا دوسـ ـت دختر دارم


حس کردم قیافه دوستش دمغ شد .........پوزخندی نشست روی لـ ـبم برنامه هاشونو بهم ریخته بودم گویا....

فرهاد با خنده دستشو زد روی شونم




-این پوریای ما مثله من نیست که یه سر داره هزار سودا


به این حرفش خندیدو من نگاش کردم ...نگاهی که معنیشوتنها خودش میفهمید نه کسی ....

فرهاد شماره این دخترم از گوشی دوسـ ـت دختر سابقش کش رفته بود ....کلا عاشق پریدن با بچه دبیرستانی هابود ...میگفت گاگولن تازه کارن راحت میشه ازشون سواری گرفت

آرتیمیس با غرور گفت




-شما که آقای خودمی


سرمو انداختم پایین تا نبینه که از شدت خنده عین لبو سرخ شدم ....این دقیقا اولین قرارشون بود بعد سه هفته دوستی و حالا فرهاد آقاشون بود .......من سه ماه با یه دختر دوست میشم و کم کم چهار بار باهاش رابطه دارم اینجوری آقامون آقامون نمیکنه ....فرهاد فهمید و سقلمه ای به پهلوم زد

خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم نگامو ازشون بدزدم تا با دیدن خودشو دوست عتیقه وازهمه مهمتر آقاشـــــــــون خندم نگیره

خلاصه بعد از حدودا چهل و پنج دیقه که غذامون خوردیم و فرهاد رفت رو مخ دختره همگی عزم رفتن کردیم .....زیاد دوست نداشتم برسونمشون ولی چون به فرهاد قول داده بودم امروز باهاشون باشم برا همین حرفی نزدم و بعد آدرس دادن دخترا راه افتادم سمت آدرساشون ...

تقریبا مطمئن بودم آدرس خونشونم دارن اشتباه میگن چون موقع آدرس دادن یه نگاه بهم کردن و طناز یه چشمک به آرتیمیس زد .....

ماشین و نگه داشتم ....بارون بازم شروع شده بود.....دلم سوخت براشون که باید تو این بارون تا خونشون خیس آب میشدن .....

آرتیمیس خم شد سمت من




-وای مرسی خیلی خوش گذشت ....ببخشید مزاحمتون شدیما


بی اینکه نگاش کنم سرد گفتم




-کاری نکردم


دوستش طنازم گفت




-آره مرسی واقعا خوش گذشت ....امیدوارم بیشتر ببینمتون


به ظاهر طرف حرفش هردو بودیم ولی ضایع بود منظورش منم حرفی نزدم ....

فرهاد-پس اوکیه دیگه ...مهمونی آخر هفته رو جور کنین که حتما باشین

با چشمایی گشادشده نگاش کردم.....باورم نمیشد بخواد این دختر بچه ها رو بیاره تو اون مهمونی که من خودم باوجود اینکه یه پسرم گاهی از رفتن بهش پشیمون میشدم

آرتیمیس-اوکیه جانیم ......فقط خودت میای دنبالمون ؟؟

فرهاد با نگاهی که داشت میخندید گفت –آره عزیزم..

طنازم گفت-منم به مامان میگم ولی 90%منم اوکیم

فرهاد سری تکون داد ....هردو از ما خدافظی کردن و پیاده شدن ....ماشین و از کوچه در آوردم ...از آینه نگاشون کردم هردو دویدن زیر سقف یکی از خونه ها خیس نشن ....فرهاد پقی زد زیر خنده

فرهاد-حالا تا بخوان ماشین گیر بیارن که برن فجر موش آب کشیده میشن

با تعجب نگاش کردم-فجر؟؟؟

سیـ ـگاری از جیبش در آورد و با فندک من روشنش کرد ....کام محکمی گرفت و دودشو داد بیرون




-آره بابا خونشون فجره البته نسرینه ها اون یکی و نمیدونم


اخمامو کشیدم تو هم




-نسرین دیگه کدوم خریه ؟؟...چرا دری وری میگی


شیشه رو کمی کشید پایین




-بابا همون آرتیمیسه ...آرتامیسه چی چیه ....اسم اصلیش نسرینه دوستشم فاطمس


خندم گرفت –حالا از کجا فهمیدی ؟!

خندید –یادت رفته با همکلاسیش تو کلاس زبان دوست بودم آمارشو از اونجا در آورده بودم ....خودشم دیشب اس داد فردا با فاطی میام سر قرار یدفعه فاطی شد طناز

بلند زدم زیر خنده فرهادم خندید....جدا این دخترا چقد ساده و تعطیل بودن.....به خاطر بارون راه بسته بود زیر لب اهی گفتم و پیچیدم تو فرعی ...یدفعه حرف آخر فرهاد یادم افتاد




-راستی جدی جدی نمیخای که بیاریشون تو مهمونی صابر


چشمکی زدو فیلتر سیـ ـگارشو از پنجره پرت کرد بیرون




-اتفاقا همین ومیخوام ..


اخم کردم-بابا اینا بچن ...

فرهاد خندید –فک میکنی بچن پاش بی افته همه جوره در خدمتن

با دیدن دختری که کنار خیابون کلاسورشو گرفته بود رو سرشو دستشو تند تند برا ماشینا میبرد بالا جواب فرهادو ندادم

فرهاد مسیر نگامو دنبال کرد ولی انگار متوجه دختره نشد




-هوی کجا رو دید میزنی ؟؟


سرعتمو کم کردم ....یه جین دمپای آبی رنگ با مانتوی مشکی و مقعنه همرنگش داشت موهاش و یه وری ریخته بود بیرون ولی انگار به خاطر بارون چسبیده بودن به پیـ ـشونیش .....اون حس انسان دوستانم که سالی یبار گل میکنه گل کرد

رو کردم سمت فرهاد




-عین آدم رفتار میکنیا


اینو گفتم و جلوی پاش زدم رو ترمز...دختره با دیدن ماشینم دو قدم رفت عقب ...شیشه سمت فرهاد و دادم پایین و کمی سرمو خم کردم




-خانوم بفرمایید تا آژانس میرسونمتون خیس شدین


با اخم گفت




-نخیر مرسی الان تاکسی میاد


نگاهی به خیابون کردم به خاطر بارون تند کسیم میومد احتمالش کم بود سوارش کنه ........فرهاد با تعجب نگام میکرد رو به دختره گفتم




-هر جور راحتی ولی فک نکنم ماشین گیرتون بیادا


بازم اخم کرد-گفتم که ممنون از لطفتون ...لطفا بفرمایید

همزمان سریع اومد جلو دستشو برا تاکسی که داشت نزدیک میشد برد بالا ....از شانسش تاکسی نگه داشت و سریع سوار شد

بیخیال شدم و منم راه افتادم فرهاد با تعجب گفت




-میشناختیش ؟؟


شونه ای بالا انداختم




-نه ...





-پس چرا نگه داشتی ...(لحنش شیطون شد)هــــــــا خودم فهمیدم


جدی نگاش کردم




-خفه بمیر فهمیده ....فقط دلم سوخت بارون خیلی تنده


مسخره دستشو مشت کردو کوبید به سینش




-آخ من فدای دل کباب شدت !....


چپ چپ نگاش کردم ....جدا منظوری نداشتم به خاطر تیپ ساده و لباسای خیسش دلم سوخت براش همین..... بی حرف راه افتادم سمت خونه احتیاج مبرمی به خواب داشتم ....فرهاد و جلوی خونشون پیاده کردم ...

دوتا کوچه باهم فاصله داشتیم ...جلوی خونه خودمون ایستادم درپارکینگ و با ریموت باز کردم و ماشین و بردم تو ...

درو باز کردم و پیاده شدم ....بی اینکه درو قفل کنم راه افتادم سمت خونه ....بارون شدتش کم شده بود درو که باز کردم یه چیزی گوله پرید تو بغـ ـلم وخنده رو آورد روی لـ ـبم ...تنها بهونه من واسه زندگی پرگلم

خودشو از گردنم آویزون کردو محکم صورتمو بـ ـوسید




-سلام داداشی


بغـ ـلش کردم و از زمین کندمش




-سلام عشق خودم


خودشو لوس کرد




-خسته نباشی


یه تای ابرومو دادم بالا و با خنده گفتم




-بازچی شده چی میخوای که مهربون شدی؟؟


تعارف و گذاشت کنارو با خنده و ورجه ورجه گفت




-پوری جونــــــم بریم دور دور ؟؟


گذاشتمش زمین و کتمو در آوردم پرت کردم رو مبل




-مگه نمیبینی الان اومدم کجا ببرمت تو این بارون !!


لبـ ـاشو جمع کردو با اخم گفت




-بهونه نیار از صبح تا شب دوسـ ـت دختراتومیچرخونی یبارم منو بچرخون دیگه


رفتم جلو و لپشو محکم کشیدم




-ببینم مگه تو درس مرس نداری که میخوای با من بیای بیرون ؟!


دستاشو زد زیر بغـ ـلش




-خیر ندارم ....


از دستم آویزون شد




-بهونه نیار دیگه ...لطفـــــا


پفی کردم و نگاهی به ساعت مچیم انداختم تازه ساعت پنج بود ....دستمو از بین دستاش کشیدم بیرون




-اوکی باشه میریم ولی فعلا خستم بارونم تنده بزار ساعت هفت میبرمت اوکی ؟؟


با ذوق پرید و دوباره از گردنم آویزون شد




-ولی مرسی داداش چشـــم


دستاشو از دور گردنم باز کردم خندم گرفت هر وقت کارش گیرم بود میشدم داداش ....راه افتادم سمت پله ها




-مامان کجاست ؟؟


خودشو پرت کرد رومبل و گوشیشو گرفت دستش




-با دوستاش رفتن استخر بابام امروز صبح رفت ارمنستان


بی حرف رفتم تو اتاق و درو بستم ...به این مدل زندگی عادت کرده بودم مادری که بیشتر وقتا نبود پدری که همش تو هواپیما راهی این کشور به اون کشور بود .....خواهری که تازه پونزده سالش شده بودو نیاز داشت یکی همش کنارش باشه تا احساس تنهایی نکنه ولی کسی و نداشت و منی که تنها کار مفیدم از صبح تا شب خوابیدن و خوابیدن و خوابیدن بود .....

آدم مفت خوری نبودم ولی عادت داشتم هر ماه حساب بانکیم با پولای باباپر شه و خودمم برای اینکه منتی سرم نباشه برا ماشیناش مشتری جور میکردم ...

خوبی دختر پسرای تبریزی این بود که برای چشم و هم چشمیم که شده هر دو سه ماه یبار یه ماشین عوض میکردن واینطوری جیب من و بابامم پر میشد

پیراهنمو در آوردم و باهمون شلوار جین خودمو پرت کردم روی تخـ ـت ....میدونستم پرگل عمرا پشیمون بشه برا همین ساعت گوشیمو روی شیش و نیم تنظیم کردمو گذاشتمش رو عسلی ...

ملافه رو کشیدم رو خودمو چشامو بستم ....




*******


صدای آلارام گوشی تو گوشم پیچید خوابم سبک بود اونقدری که یکی در اتاق و باز میکرد از خواب میپریدم ....

یه نگاه به بیرون کردم هوا مثله گرک و میشای صبح بود و دیگه بارونی نمیبارید

دست بردموگوشیمو برش داشتم ....طبق معمول رو سایلنت بودو پیاما و میس کالاش همه بی پاسخ بودن

پنج تا تماس داشتم دوتا از شبنم دوسـ ـت دختر جدیدم و یکی ازنگار و دوتای دیگم از ارشیا بود نشستم رو تخـ ـت و پاهامو از تخـ ـت آویزون کردم و گذاشتم روی زمین ....شماره ارشیا رو گرفتم

بعد سه تا بوق جواب داد مثله همیشه پر انرژی و خندون بود




-به به!داش پوریا ...چه عجب شما یه نگا به گوشیت انداختی


بلند شدم رفتم سمت کمد ...




-سلام چطوری ؟!
صدای خنده چند نفر از اون طرف میومد معلوم بود تنها نیست





-قوربون داداش خوب خوبم ...کجایی پوریا ؟!


تیشرت سبزمو با تک کت اسپرت مشکیم برداشتم و پرت کردم رو تخـ ـت




-خونم دارم حاظر میشم پر گل و ببرم بیرون یکم بگردیم





-ایول چه عالی .... بیاید پیش ما همه بچه هام هستن


گوشیو گذاشتم بین شونه و گردنم و دست بردم سمت ژلی که رو میز بود و کمی به کف دستم زدم و بردمش لای موهام




-کجایید شما ها ؟...کیا هستن





-مهران و دوسـ ـت دخترش و خواهر دوسـ ـت دخترش حمیدو آیلی ونسیم و فرید و بنده همگی داریم میرم ائل گلی و آش رشته بخوریم پاشین بیاین پیش ما


تیشرتموتنم کردم و پشت بندش کت اسپورت مشکیمو پوشیدم




-اوکی ما نیم ساعت دیگه اونجاییم





-حله پس منتظریم





-اوکی فعلا





-میبینمت فعلا


گوشیو قطع کردم و انداختم رو میز و ساعت بند چرمی مشکیمو دستم انداختم ....تقه ای خورد به در میدونستم پر گله




-بیا تو


درو باز کردو سرشو از لای در آورد تو




-اجازه هست؟!!


گردنبند نقره کلفتمو انداختم تو یقم




-گفتم که بیادیگه چراخودتو لوس میکنی


خندیدو پرید تو نگاهی به تیپش کردم ....موهاشو سه تا بافت از کنار شقیقش بافته بودو بقیشو یه وری ریخته بود رو صورتش...ی شلوار جین لوله تفنگی آبی با مانتوی اسپورت مشکی تنگ و شال آبی نفتی یه کاپشن مشکی و سفیدم پوشیده بود

کمی آرایش داشت میدونستم الان تو سن و سالی هست که دوست داره جلب توجه کنه برای همین زیاد روآرایش و لباساش غیرتی بازی در نمی آوردم

سوتی کشیدو دورم چرخید




-ای جونم چه کردی باخودت بلا.... خوش به حال دوسـ ـت دخترات


خندیدمو دستمو انداختم دور گردنش




-خفه بمیر بچه بدو بریم دیر شد


خندید و جلوتر از من از اتاق دوید بیرون ....سویچ و گوشیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و درو بستم

هردو سوار شدیم ...درو زدم که باز بشه همزمان با باز شدن در پامو گذاشتم رو گاز که از در پارکینگ بزنم بیرون .... شاخ به شاخ شدیم با دویست و شیش مامان

عینکش رو موهای طلایش بودو دوستاشم کنارش بودن.... تو نگاه اول اصلا نمیتونستی باور کنی این زنی باشه که یه پسر بیست و شیش ساله و یه دختر پانزده ساله داشته باشه ...همیشه خوشتیپ و خوش لباس بودو هیکلشم نمیذاشت بهم بریزه

چراغی برام زدو ماشینشو بردعقب تربا تک گازی ماشینو از جا کندمو از در خارج شدم ...وای نایستادم تا سلام و احوال پرسی کنم باهاش کلا به نظرم تو خانواده ما این چیزا مسخره بود

پرگل از آینه نگاهی به ماشین مامان کرد که رفت تو پارکینگ حیاط




-وای منیژه جونم باهاش اومده بود


نگاش کردم ...این حرف و با ذوق خاصی ادا کرد...یه تای ابروم رفت بالا میشناختمش همون زنی بود که جلو نشسته بود.... زن درستی نبودو اونطوری که شنیده بودم شیش سال پیش از شوهرش طلاق گرفته بودو بچشم ول کرده بود به امون خداو هر چند وقت یبار صیغه یه مرد پیزوری و پولدار میشد




-چیه اون زن برات انقد جالبه ؟؟!!
با هیجان رو صندلی چرخیدوبرگشت سمتم





-وای پوریا نمیدونی که چقد باکلاس و شیکه انقد خوب حرف میزنه ...ناخناشو دیدی؟ آرایشگره خودش مانیکورش کرده مامان گفت عید میتونم برم تا ابروهامو برام مرتب کنه ...انقد زن خوش مشربیه


اخمام رفت توهم دوست نداشتم پرگل تو این سن به زنی مثله منیژه کشش داشته باشه و این بیخیالی های مامانمم بیشتر عصبیم میکرد ....یاد دوتا دختر دبیرستانی امروزافتادم شاید فقط دویا سه سال از پرگل بزرگتر بودن ولی کاملا معلوم بود چقد بی بندو بارو باری به هر جهت به بار اومدن

دوست نداشتم یه روز خواهر منم مدرسه رو بپیچونه تا به خودش برسه و بره سر قرار با چند تا پسری که فقط برا سرگرمی و بازی بازی کردن میخوانش

با صدای پرگل حواسم برگشت




-پوریــا...هوی عمو کجایی؟!


نگاش کردم –اینجام ...کمی مکث کردم و ادامه دادم




-پرگل به نظرت الان وقت مناسبی برا توئه که به فکر مرتب کردن ابرو و مانیکور ناخن و این جور کارا باشی؟!


اخماش رفت توهم




-مگه الان چشه؟؟نکنه تو فک میکنی من هنوز بچم ؟؟


پفی کردم مشکله همه دختر و پسرای نوجون ....من بچه نیستم دیگه بزرگ شدم ......نمیدونستم چطوری قانعش کنم که حتی بچه تر از اونیکه خودشم داره تصور میکنه ...من یه پسر بودم از نوعی که دختر بازی دیگه برام تفریح نبود و عادت بود ....میدونستم به دست آوردن دخترایی مثل پرگل و بازی با احساساتشون ارضای نفس خودمون پُرپُرش سه ماه بیشتر وقت نمیبرد

دستی به موهام کشیدم




-نه عزیزم نمیگم بچه ای ولی میگم بهتره الان به فکر درسات باشی وقت برا این کارا هست


طلب کار گفت




-نخیرم نیست ...درس بخونم که چی بشه بشم دکتر مهندس؟؟؟....همین مژده جون روزی یه عروس آرایش میکنه دوملیون میگیره در آمد روزانش از دکترو مهندسام بیشتره ...الکی خودموبکشم که دانشگاه قبول شم ؟؟خب میرم آزاد مثله تو ...مگه خود توام آزاد درس نخوندی ؟


نمیدونستم چی بگم ...حرفاش غلط نبودو بد بختی درستم بود .....منی که خودم هیچ وقت درس نخوندم حالا داشتم یکی دیگه رو نصیحت میکردم

دیگه رسیده بودیم برا همین بحث و گذاشتم برای یه وقت دیگه




-اوکی باشه بعدا راجبش حرف میزنیم فعلا پیاده شو رسیدیم


با تعجب ه دورو برش نگاه کرد




-اِاومدیم ائل گلی؟؟


ماشین و کنار ماشینای دیگه پارک کردم وکمـ ـربندمو باز کردم




-آره پیاده شو


کمـ ـربندشو باز کردو سریع پیاده شد

هواهنوز نم داشت پیاده شدو منم پشت سرش پیاده شدم ....به ارشیا اس دادم که کجاسریع جواب داد همون پاتوق همیشگی

دستشو گرفتمو راه افتادیم بریم پیش بچه ها ....حس میکردم پر گل موقع راه رفتن با غرور قدم برمیداره و یه جوری رفتار میکنه انگار که میخواد به همه ثابت کنه من دوست پسـ ـرشم نه برادرش

رفتارای بچه گونش امروزبد جوری رو مخم بود انگار اون دوتا دختر دبیرستانیه امروز مخمو از آکبندی در آورده بودن...تازه میفهمیدم چقد از پرگل غافل بودم که الان این چیزای کوچیک براش شدن عقده

وارد سفره خونه کوچیکی شدیم که همیشه آش رشته میپخت ...ارشیا و فرید با دیدنمون دستشونو بردن بالا ...دستشو کشیدم تا بریم پیش بقیه




-وای پوریا دوستاتم هستن ؟؟


بدون اینکه نگاش کنم جوابشو دادم




-آره


ذوق کرد....رسیدیم پیش بچه ها فرید دستشو دراز کرد سمتم

[font=Calibri, sans-serif][/font]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳-۷-۹۴ ۱۱:۵۹ عصر، توسط parinazbashiri.)
۳-۷-۹۴ ۱۱:۳۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، nza3380 ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #3
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری

به به !داش پوریا خوش اومدی دادا

دستشو فشردمو تک تک با همشون دست دادم نسیم نگاهی به پر گل انداخت و چشمک بامزه ای زد

نسیم-اِ پوریا دوسـ ـت دختر جدید مبارک رو نکرده بودی شیطون

خندیدن منم خندیدم دستمو انداختم دور شونه پرگل و رو به همه کردم




-معرفی میکنم خواهر یکی یدونه من پرگل


پرگل با لبخند دستشو دراز کرد سمت نسیم




-سلام خوشبختم


نسیم متقابلا لبخندی زدو دستشوصمیمانه فشار داد ...همه به پرگل خوش آمد گفتن وارشیا رفت تا برای همه یه کاسه آش رشته سفارش بده

نشستم کنار مهران و پرگلم رفت نشست کنار آیلی و نسیم...... دخترای خوبی بودن نسیم و سه سالی میشد میشناختم و آیلیم هشت ماهه پیش با حمید دوست شده بود تو این بین دوسـ ـت دختر مهران فرناز و خواهرش بهناز برام غریبه بودن که زیاد روشون حساسیت نشون ندادم

فرید برگشت سمتم




-برنامه آخر هفته رو که هستی مهمونی صابر؟


اخمامو کشیدم تو هم




-بدم میاد از این مرتیکه حس خوبی نسبت بهش ندارم


مهران پرید تو بحثمون




-منم همین طور یه جوریه دیدی مهمونیاش چه ریختیه همینشون مونده منقل و جنساشونو بیارن وسط و به همه سور بدن


سری به نشونه تائید تکون دادم –راس میگه زیاد مواد پخش میشه تو مهمونیاش به درد ماها نمیخوره یبار بگیرنمون میشیم اش نخورده و دهن سوخته

فرید بیخیال شونه ای بالا انداخت




-به ما چه ماها میریم برا عشق و حال اونایی باید بترسن که پایه مصرف و عملن


با صدای ارشیا هر سه سرمون چرخید طرفش .....کفشاشو در آوردو اومد بالا نشست کنارمون دخترا باهم مشغول بودن و حواسشون به ما نبود

ارشیا-فرید راست میگه بیخیال بابا...ما خلاف گندمون زدن دو سه تا پیک مشـ ـروبه کاری به اون واونایی که برا مصرف میان تو مهمونیش نداریم که

شونه ای بالا انداختم




-نمیدونم این هفته که هستم ولی گمون نکنم دیگه از این به بعد بیام هر وقت میام تا دوروز از بوی تند تـ ـریاکیکه میپیچه اونجا گیج میزنم


مهرانم پشت بند حرف من گفت




-منم نمیام دیگه بابا کثافت کاریه همش


ارشیا زد رو شونش




-بیخیال این سوسول بازیا بابا ...به ما چه کی چی میکشه و کی چیکار میکنه ما میریم عشق و حال


با آوردن آش ها حرفشو نیمه تموم ول کردو مام بحث و کش ندادیم

همگی مشغول خوردن آشامون شدیم ....پرگل خوب با نسیم و دخترا اخت شده بود ...

آیلی یه قاشق از آششو خوردو گفت




-بچه ها میگم اون دختره بودمهسا دوسـ ـت دختر مهدی ثباتی پسر دکتر ثباتی


نگاش کردیم نسیم گفت-خب ؟!

یه قاشق دیگه از آششو خورد و دور دهنشو بادستمال کاغذی پاک کرد




-میگن دو هفته ای غیب شده ....امروز تو دانشگاه اومده بودن تحقیق


فرید ابروهاشو کشید توهم




-غیب شده ؟؟!!....یعنی چی ؟؟با مهدی رفته ؟!


آیلی-نه بابا خود مهدیم نمیدونه کجاست دو هفته پیش یهویی غیبش زده خانوادشم به پلیس خبر دادن و اونام دنبالش میگردن

پرگل با تعجب گفت




-آخه چرا یدفعه ای باید غیبش بزنه ؟؟


آیلی شونه ای به معنی نمیدونم بالا انداخت و بی حرف به ماها نگاه کرد ....نگاهی به پسرا کردم ارشیا گفت




-زیاد مهدی و ندیدم همینجوری چند باری با همون دختره تو مهمونی بچه ها دیدمش به نظر همچین پسر سر به راهیم نمیاد ازش خوشم نمی اومد


نسیم خندید




-بمیرم نیست تو خودت خیلی سر به راهی


زدیم زیر خنده ....ارشیا یه چشم غره بهش رفت

ارشیا-کوفت بی مزه

نسیم دهن کجی به ارشیا کرد- حرص نخور آقای بامزه

پریدم بین بحثشون




-بیخیال بابا کل نندازین بخورین بریم یکم تو بگردیم امشب خواهر کوچولومو آوردم ددر


همگی خندیدن ولی اخمای پرگل رفت توهم ....حدس زدم از اینه بهش گفتم کوچولو ناراحت شد ....به روی خودم نیاوردم و بعد اینکه بچه ها آششونو تموم کردن همگی بلند شدیم پسرا سر اینکه کی حساب کنه باهم تعارف تیکه پاره میکردن که کهران گفت اینبار همه مهمون اونیم و نذاشت کسی حساب کنه

رفت و پول و حساب کرد همگی راه افتادیم سمت ورودی اصلی و راه افتادیم سمت شهر بازی ....هوا کم کم تاریک شده بودو با وجود سردی هوا خانواده های زیادی اومده بودن برا شب نشینی

پرگل دمغ بودو جلوتر پیش دخترا حرکت میکرد.... رفتم کنارشو دستمو انداختم دور کمـ ـرش

از جا پرید ولی اخم کردو خودشو تکون داد تا از حصار دستم خارج بشه




-اِ ول کن پوریا زشته


خندیدم و لپشو بـ ـوسیدم




-نبینم شاباجیم اخم کرده باشه


سعی کرد گره ابروهاشو باز کنه




-اخم نکردم


دستمو بردم جلو و گره بین ابروهاشو باز کردم




-پس اینا چیه؟؟!!


با اخم صورتشو چرخوند سمتم




-چرا پیش دوستات به من گفتی خواهر کوچولو ...میخواستی غرور منو جلوشون خورد کنی ؟؟


ابروهام از زور تعجب رفت بالا منظورش چی بود ....غرورشو خورد کنم ؟؟....




-چی میگی تو پرگل من فقط شوخی کردم


چیزی نگفت و صورتشو چرخوند....اخمام رفت توهم بدم میومد از این حساسیتای بچه گونه




-ببین پرگل بدم میاد انقد لوس بشی....به قول خودت تو دیگه بزرگ شدی پس این ادا اصول بچه گونه بهت نمیاد ...در ضمن ...


برنگشت ...فشار نسبتا خفیفی به کمـ ـرش وارد کردم که اجباری برگشت

پرگل-بــــله ؟...

ایستادم و خیره شدم به چشمای عسلیش که همرنگ چشای خودم بود




-در ضمن یادت نره هر چقدم بزرگ بشی بازم در برابر من بچه ای یادت نره من کم کم یازده سال ازت بزرگترم


با حرص خودشو از بین دستام کشید بیرون و از بین دندوناش غرید




-بله داداش یادم میمونه


اینو گفت و باحرص و قدمایی تندرفت سمت دخترا




-چی شده ؟؟


صدای ارشیا بود دستامو گذاشتم تو جیبمو بی اینکه نگامو از پرگل که حالا کنار آیلی قدم بر میداشت بگیرم گفتم




-حس میکنم این مدت خیلی از پرگل غافل شدم ....یادم رفته بود اون الان تو سنیه که نیاز به توجه داره ...خیلی رفتاراش و کاراش داره مثله عقده ایا میشه....سعیش تو جلب توجه دیگران و رفتارای بزرگتر از سنش ...علاقه ای که به زنای شیک و پیک و مدای روز نشون میده و هزار جورکوفت و زهرمار دیگه


از پشت نگاهی به پر گل انداخت و باهام هم قدم شد




-ناراحت نشیا ولی خودمونیم عقده نشه باید تعجب کنی


گره اخمام غلیظ تر شد




-منظور؟؟


مثله من دستاشو کرد توی جیبش و شونه ای بالا انداخت




-والا ننه بابای درست حسابی که بالا سرش نیست داداششم که تو باشی فقط برا خواب میری خونتون و وقتی براش نداری .....این دخترمعنی خانواده رو نمیدونه توجه پدر و مادر و برادرشو ندیده برا همینه که سعی میکنه توجه آدمای بیرون و به خودش جلب کنه ....


نفسمو با صدا دادم بیرون




-باید یه فکری به حالش بکنم وگرنه میشه یکی مثله مامان


تک خنده ای کردو برگشت سمتم




-مگه مامانت چشه ؟؟!!


خندیدم و به سنگ ریزه های جلوی پام ضربه ای زدم و نگامو دوختم به استخر بزرگی که حالا به لطف بارون پر آبم شده بود




-چیزیش نیست فقط از مادری زایدنشو بلد بوده ....نمیگم برا من اینجوری بوده .....نه تا هفت هشت سالگی من که آقا جونم زنده بود مامانم به لطف ترسی که از اون و اخلاق دیکتاتوریش داشت همیشه تو خونه بودو خواه ناخواه مجبور میشد تک وتوک وظایف مادریش و به جا بیاره ولی بعد مردن آقا جون انگار از بند اسارت آزاد شدو همه وقتش شد مدو پز و گشت و گذارو عوض کردن لباسا و طلاای جور و واجور ....(نفس عمیقی کشیدم)اونقد غرق شد که من گاهی تا دوروز نمیدیدمش


رسیدیم به ورودی حرفمو تموم کردم و سریع رفتم و پول ورودی و دادم و همگی وارد شهر بازی شدیم ....پر گل حدالمقدور از من دوری میکرد




ارشیا گفت که کاری به کارش نداشته باشم... با دخترا و بقیه همراه شده بودو میرفت سمت وسیله های بازی و داشت کیف میکرد


ارشیا دستمو گرفت و کشید روی یکی از صندلیا نشوند

چرخیدم سمتش گفت




-خب حالا میخوای چیکار کنی؟؟


دستمو کشیدم به صورتمو پفی کردم




-نمیدونم به خدا خودمم نمیدونم چیکار باید بکنم ...ارشیا دلم شور میزنه میترسم برا فرار از این تنهایی....برای این تشنه محبت بودنا بره سمت یکی مثله خودم ...یه ادم عوضی که از احساسش از جسمش سوء استفاده کنه


خونسرد گفت




-مطمئنی تا حالا نرفته ؟؟


با تعجب سریع نگاش کردم....یه پاشو انداخت روی اون یکی و نگاشو دوخت به پرگلی که الان با بقیه توی چرخ و فلک تو فراز آسمون بودن




-ببین پوریا بیا رک باشیم این مدلی که تو میگی من گمون نکنم خواهرت تاحالا نرفته باشه سراغ کسی ....علاوه بر اون یکم تو رفتارش دقیق بشی میتونی بفهمی الانشم پای یک یا دونفری وسط هست


اخمام غلیظ تر شد




-منظورت چیه؟؟


برگشت سمتم –سر میز وقتی داشتیم آش میخوردیم دقت نکردی مدام داشت گوشیشو چک میکردو به یکی اس میداد

ساده لوحانه خواستم خودمو قول بزنم




-خب اینکه نشد دلیل شاید طرف دوستش بوده ...چه میدونم همکلاسی چیزی


پوزخندی زد




-مطمئنن خواهر تو همکلاسیاش بیست چهار پنج سالشون نیست ...با(مکث برگشت طرفم) اونم از جنس مذکرش


سر در نمی آوردم داره چی میگه انگار پی به آشفتگیم برد با سر نامحسوس اشاره کرد سمت چرخ و فلک




-یه نگاه به کابین پاینی دخترا بکن


سرمو چرخوندم سه تا پسر نشسته بودن و میخندین و گاهیم با شیطنت نگاه به کابینای دیگه میکردن




-خب که چی؟؟





-اون پسره هست یه پلیور لیمویی پوشیده موهاشم فشن کرده ....(با دقت نگاش کردم و دیدمش)درست وقتی میخواستیم از سفره خونه بیایم بیرون وارد شدن حواسم بهش بود دیدم برا خواهرت چش ابرو میاد فک کردم اول از این پسر جفنگ وژیگولاس که میخواد مخ بزنه ولی متوجه شدم خواهرت یه اس زد بهش و همزمان پسره هم گوشیشو گرفت دستشوپیامی که براش اومده بودو خوند بعدشم کمی از ماها دور شدن ولی از اون موقع تا حالا دنبال پرگل و ماست


با اخم نگاه پرگل کردم ....متوجه نگاهای سرکشش شدم که ناخداگاه کشیده میشد سمت پسره و خنده های ریزی که میکرد ....یه لحظه رگ گردنم باد کرد واقعا باید خودم و شماتت میکردم

خاک تو سرم که یه غریبه متوجه رفتارای غیر طبیعی خواهرم شده بودولی خود من نه

زیر لب غریدم




-گردن پسره رو میشکنم من


تا اومدم بلند شم سریع دستمو گرفت




-بشین بینیم بابا الکی برا من ادای قلچماقارو در نیار الان بری جلو چیزی به پسره بگی یا درگیر بشی از چشم خواهرت می افتی و بیشتر ازش دور میشی ....سعی کن یکم اون عقل آکتو به کار بندازی


با حرص از بین دندونای کلید شدم غریدم




-میگی بشینم و ببینم اون بچه ژیگول داره با خواهرم تیک میزنه و جفتشون دارن به ریش نداشته من میخندن که هه هه داداشه رو اسکل کردیم و داریم باهم لاو میترکونیم


دستمو کشیدو کامل برگشت طرفم




-خیر اخوی نمیگم بشین و ببین اونا چه غلطی میکنن ...میگم بشین فک کن ببین چیکار کنی که خواهرت خودش بیخال شه تو درگیر شی کارو خرابتر میکنی





-میگی چیکار کنم ؟!


شونه هاشو انداخت بالا




-فعلا هیچی امشب که گذشت ولی از فردا بیشتر حواست بهش باشه ...جای این دختر بازیا یکی دوماهی فکرتو مشغول خواهرت کن تا به قول خودت یکی مثله خودمون نیاد قاپشو بدزده


حرصی نفسمو فوت کردم بیرون و به پسره نگاه کردم از همینجام معلوم بود پسر آس و پاس و ولگردی ...هیزی نگاشو میتونستم قشنگ رو پرگل و دخترای دیگم حس کنم

پسر بودم و خوب میفهمیدم معنی نگاهای یه پسر به دخترو

چرخ و فلک ایستادو بچه ها پیاده شدن و همزمان اون سه تام پیاده شدن

سریع بلند شدم که صدای ارشیا میخ کوبم کرد




-رفتار غیر منطقی نکن ....ریلکس باش پرگل الان جوزدس بد باهاش تا کنی بد تر میکنه


راه افتادیم سمت بچه ها ...نیش پرگل باز شده بودو خیال بسته شدنم نداشت دستشو توی دستم گرفتم....داشتیم میرفتیم سمت تونل وحشت که با صدای آخ پرگل همگی چرخیدیم سمتش




-آی.... داداش ول کن دستموشیکست


متوجه فشار محکمی که به دستش میدادم نبودم نفسمو کلافه دادم بیرون و دستشو ول کردم




-معذرت میخوام


دست دیگشو دور مچ دستش حـ ـلقه کردو ماساژشش داد فرناز رو بهش گفت




-خوبی عزیزم ؟!


موهاشو کمی داد عقب و لبخندی بهش زد




-اهوم خوبم.... مرسی بریم


ارشیا نگاه معنی داری بهم انداخت و همگی راه افتادیم ....آیلی و پرگل دقیقا جلوی من و فرید نشستن و پشت سر مام ارشیا و حمید مهران و فرناز جلوی پرگل اینا و نسیم و بهنازم جلوی اونا بودن .....قطار راه افتاد ...صدای جیغای مسخره و لوس دخترا رو مخ بود حسابی از اومدن به اینجا پشیمون بودم

همزمان با ورودمون به تونل چراغ صفحه گوشی پرگل روشن خاموش شد کمی خم شدم تا بتونم صفحه گوشیشو ببینم

اس ام اس بود بازش کرد




"بمیرم برات عشقم میخواستم بیام جلو گردن اون داداش نره خرتو بشکنم که انقد محکم دستای کوچولوتو گرفت"


انگار یه تیکه زغال داغ شده گذاشتن رو سیـ ـنم از شدت عصبانیت میخواستم پرگل و همینجا بکشمش باورم نمیشد انقدر احمق باشه که با همچین چیزای مسخره وپیش پا افتاده ای خر شده باشه

چشم به انگشتای باریک و کشیدش بود که روی صفحه گوشی تند تند تکون میخورد




"اِ آرش نزن این حرف و داداشم خیلیم گله "


نشستن تو اونجا برام سخت شده بود ...دست بردمو یکم یقه پیراهنمو کشیدم تا شاید این گرما شدتش کم شه ....

فرید با تعجب نگام کرد




-بینم تو گرمه ؟؟!!


سری به نشونه نه تکون دادم و سرمو چرخوندم سمت دیگه ....صدای جیغ جیغای دخترا وخنده های پسرا رو مخم بود

سرم داشت میترکید ....تازه میفهمیدم هی چی این دنیا بلا عوض نیست

خود من یکیم عین اون پسره یا شاید بد تر از اون ....حالا میتونم حس برادرا و پدرا و درک کنم وقتی که دخترشون با یه آدم لاشی و هفت خطی مثل من دوست میشده

باید پرگل و سر عقل بیارم اون هنوز خیلی بچه بود برا گیر افتادن تو این مردابی که هرچی بیشتر توش بمونی بدتر توش فرو میری و بیرون اومدن ازش سخت تر میشه

همینکه با بچه ها پیاده شدیم سریع دست پر گل و گرفتم....رو کردم سمت بچه ها




-بچه ها من و پرگل دیگه باید بریم دیرمون میشه


آیلی با تعجب گفت




-کجا؟؟هنوز دو ساعتم نیست که اومدین


لبخند مصنوعی زدم به روش گفتم




-بهتره دیگه بریم یه کار واجب پیش اومده


پرگل با تعجب دستشو کشید




-اِ ...ول کن دستمو چرا آخه من تازه داشت بهم خوش میگذشت...من نمیام


دندونامو سابیدم روی هم خیلی دلم میخواست الان جوری با پشت دست بکوبونم تو دهنش که دندوناش خورد شه تو دهنش

با غیظ نگاهش کردم




-باید بریم ....بحثم نکن


لجوجانه پاشو کوبید رو زمین




-من نـِ...می...یام


تا دستمو آوردم بالا یکی بخوابونم تو گوشش ارشیا سریع دستمو گرفت و فشار خفیفی بهش وارد کرد ....برگشت سمت پرگل




-پرگل خانوم بهتره بری چون مام دیگه کم کم باید بریم دخترا که تا ساعت یازده بیشتر نیستن و مام باید بالاخره بریم خونه دیگه تنها که نمیتونی بمونی


با حرص خیره شد تو چشمای ارشیا




-مثلا تنها بمونم چی میشه ؟!


دیگه کفرم در اومد فشار خفیفی به مچ دستش وارد کردم که آخش در اومد توجهی نکردم و از بین دندونای کلید شدم غریدم




-بریم


منتظر اعتراضش نشدم و یه خدافظی کلی از همه کردم و محکم کشیدمش ....پشت سرم کشیده مشید ولی سعی داشت دستشو آزاد کنه




-ولم کن پوریا...اِ میگم ولم کن حوصله خونه رو ندارم


حالم داشت از این بچه بازیاش بهم میخورد ...رسیدیم کنار ماشین تا درو باز کردم بشونمش تو ماشین دستشو محکم از دستم کشید بیرون و دوسه قدم پرید عقب

نگاش کردم با صدای بلندی گفت




-من میخوام یکم بیشتر بمونم میفهمی؟؟


خون جلوی چشممو گرفته بود این دختر حتی ذره ای سیاستم نداشت انقد تابلو بود که هر احمقی میفهمید یه ریگی به کفشش هست ولی من احمق تا حالا نفهمیده بودم

با عصبانیتی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم




-پرگل بیا سوار شو بحث نکن کار دارم


لجباز در غین حال با گستاخی خیره شد تو چشام




-به من چه خودت قول دادی منو بیاری دور دور مرد باش و پای حرفت وایستا من قصد ندارم به این زودی برم خونه


نفهمیدم که چی شد کف دستم خوابید رو گونش و بعدم پرتش کردم رو صندلی ....نشستم پشت فرمون و پامو گذاشتم رو گاز به دقیقه نکشید که صدای گریش بلند شد




-عوضی چرا منو میزنی ...خیلی آشغالی....ازت متنفرم کثافـــ


با پشت دست کوبیدم تو دهنش عادت به این بد دهنیا نداشتم ....من خواهرمو خوب میشناختم اهل این حرفا نبود ....نمیتونستم اونطوری که ارشیا گفت خونسرد باشم چراشو خودمم نمیدونستم

میون هق هقای پرگل صفحه گوشیش خاموش روشن شد ....قبل اینکه بتونه عکس العملی نشون بده سریع گوشی و از دستش کشیدم و پیام و باز کردم

آرشین




"پس کجا رفتی نفسم اون داداش الدنگت کجا بردتت یهویی؟"


عصبی بودم عصبی تر شدم ....انگار فهمید بندو آب داده با تته پته گفت




-داداش ...داداش دوستم آرشین بود


خونسرد گفتم




-من انقد خر به نظر میرسم؟؟





-دا...دا..داداش


دستمو بردم بالا که یکی دیگه بزنم تو دهنش ...دستاشو حائل صورتش کردو خودشو گوشه صندلی جمع کرد پفی کردم و دستمو قفل کردم روی فرمون

داد زدم-از فردا خودم میبرمت مدرسه خودمم میام دنبالت دیگه گوشی و تبلت و اینترنت نداریم ...میشینی مثله بچه آدم درستو میخونی جای اینکه منو خر فرض کنی و با پسرای دیگه قرار بزاری

هق هقش قطع نمیشد




-دادا...داداش به خدا من فقط...داداش غلط کر...


داد زدم-خفه شـــــــو

جاخورد و یدفعه از ترس بالا پرید .... خودمم از بلندی صدام جا خوردم....انقد سریع رانندگی میکردم که سر یه ربع رسیدیم به خونه در پارکینگ همینکه باز شد گاز دادم و ماشین و بردم تو هنوز خاموشش نکرده بودم که از ماشین پرید پایین و دوید سمت خونه .....سریع در ماشین و قفل کردم و دویدم دنبالش ....مامان با دوستاش نشسته بودن وداشتن طبق معمول نمیدونم فال قهوه یا چه زهرماری میگرفتن بی توجه بهشون سریع از پله ها رفتم بالا

مامان با صدای بلندی گفت




-پوریا این چه وضعشه.....پرگل چرا اون ریختی بود؟...


توجهی بهش نکردم و رفتم سمت اتاق پرگل ....دستمو بردم رو دستگیره و چند بار بالا پاینش کردم درو قفل کرده بود با مشت کوبیدم به در




-پرگل باز کن درو ....


جزصدای گریش چیز دیگه ای به گوشم نخورد محکم تر کوبیدم




-د میگم باز کن این لامصب و تا نزدم نشکوندمش





-چی شده ؟؟؟


با صدای مامان چرخیدم عقب ...عصبی نگاهی به در اتاقش انداختم




-میخواستی چی بشه دختر خانموتون دوست پسـ ـر پیدا کرده


مشت دیگه ای کوبیدم به در




-باز کن درو کاریت ندارم میخوام تبلت و لب تاپتو بردارم


دستای مامان دور مچ دستم قفل شد




-برای چی؟؟مگه چی شده این همه الم شنگه راه انداختی


نگاش کردم و پوزخندحرصی و صدا داری زدم




-هه ...چی شده ؟؟....(صدامو بردم بالا)میپرسی چی شده؟؟.....بعنی انقد نفهمی که نمیفهمی دوست پسـ ـر داشتن یعنی چی ؟؟


با چشای عسلی که آرایش شده بود خونسرد زل زد بهم




-نه نمیفهمم تو خودتم کلی دوسـ ـت دختر داری و کسی کاری به کارت نداره پس توام حق نداری کاری به کار پرگل داشته باشی ...در ضمن من از قضیه پرگل خبر داشتم


با بهت نگاش کردم




-چی؟...تو ...تو خبر ....تو خبر دارشتی و هیچی نگفتی


شونه ای بالا انداخت




-به تو ربطی نداشت که بخوام بگم پرگل حق داره آزاد باشه همونطوری که تو آزادی اون دیگه اونقدری بزرگ شده که بتونه برا خودش تصمیم بگیره


داشتم شاخ در میاوردم از این همه دری وری که داشت تحویلم میدادم خواستم دهن باز کنم که صدای منیژه تو گوشم پیچید




-وای پوریا یکم امروزی باش من تورو امروزی تروروشن فکر تر از اینا تصور میکردم


نگاش کردم یه تیشرت آستین کوتاه تنگ مشکی با شلوار کوتاه همرنگش پوشیده بودو موهای شـ ـرابیشو آزادانه ریخته بود رو شونه هاش

لبخندی زدو اومد جلوتر و ایستاد کنار مادرم




-ببین عزیزم دیگه الان همه دخترا یه دوست پسـ ـر دارن و روابط بین اونا عادیه نباید انقد حساسیت نشون بدی .....دیگه نباید ادای املها رو در آوردتو این زمونه...دیگه عصر عصر برابری حقوق زن و مرده دوره مرد سالاری و دخترارو زندونی کردن که مبادا افتاب مهتاب روشونه بیبنه تموم شده


حس میکردم پشت گوشام داغ شده واقعا نمیفهمیدم معنی حرفاشونو

مامان پشت چشمی برام نازک کرد




-منیژه هرچیم بگی اینم یه مرده فک میکنه فقط خودش حق خوشی و زندگی کردن داره


باورم نمیشد این زن تا این حد روی افکار مادرم تاثیر گذاشته باشه با چشمای سرخ نگاشون کردم




-اگه اسم بی غیرت و میزارین تمدن و روشن فکری و یا امروزی بودن میخوام صد سال سیاه امروزی نباشم ....شمام بهتره این عقایدفیلسوفانتو ببری دیکته کنی به شوهرای صیغه ایت که هر شیش ماه یبار عوضشون میکنی خانوم اینجا جاش نیست


مامان با عصبانیت غرید




-پوریـــا


منیژه از زور عصبانیت سرخ شد مشت محکمی به در اتاق پرگل کوبیدم و با صدای بلندی گفتم




-بالاخره که از اون سوراخ موش میای بیرون


اینو گفتم و با قدمایی تند راه افتادم سمت اتاقم و رفتم تو...درو محکم کوبیدم بهم

کتمو در آوردم و پرت کردم یه گوشه و گوشیشم پرت کردم رو تخـ ـت ....انگشت شصتمو محکم کشیدم دور لـ ـبم ...هیچ رقمه تو کتم نمیرفت خواهر من دوست پسـ ـر داشته باشه

حالم داشت از مادرمو دوستاشم بهم میخورد شک ندارم پرگل دلش به اون قرص بوده که همچین غلطی کرده وگرنه میدونم مثله چی از من و بابا میترسه

گوشیمو از جیبم برداشتم خواستم بندازمش رو عسلی که صفحش روشن خاموش شد ارشیا بود ....نفس عمیقی کشیدم و تماس و وصل کردم




-الو





-الو پوریا کدوم گوری هستی تو چرا جواب نمیدی اون گوشیتو


چشمامو کلافه بستم و با انگشت اشاره و شصتم فشارشون دادم




-خونم...رو سایلنت بود نشنیدم





-چی شد چیکار کردی تو؟نگو که خر شدی و گازش گرفتی


خودمو و پرت کردم رو تخـ ـت و نشستم روش




-دوتا کشیده خوابوندم رو صورتش تا یاد بگیره چاک دهنشو الکی باز نکنه


عصبی داد زد




-دِ خره چرا بد ترش میکنی آخه اون هنوز بچس ...لجبازه بفهم اینو لج کنه عمرا بتونی جلوشو بگیریا


از بین دندونام غریدم




-پس میگی چیکار کنم بشینم و ببینم ناموسم دستمالی بشه ؟


کلافه نفسشو داد بیرون




-چرا انقد تند میری بابا خیلی بد بینی


عصبی چنگ زدم تو موهام




-ارشیا نگو تندمیری ...نگو بد بینی من خودم یه عمره کارم اینه تو خودت یه عمره دوسـ ـت دختر عوض میکنی رنگ به رنگ... چندتاشونو گذاشتی زیر سیبیلی از زیر دستت در برن ؟؟به چند تاشون دست درازی نکردی هان ؟؟


ساکت شد ....جفتمون جواب این سوال و خوب میدونستیم تنها من و امثال من که این کارا دیگه برامون شده بود عادت میفهمیدیم هدفمون از دختر بازی و زدن حرفای قشنگ قشنگ فقط ارضای نفس خودمون بود ....

مهم نبود دختره لطمه بخوره یا نه ...احساسش خدشه دار شه یا نه ...جسمش نابود شه یا نه ....روحش داغون شه یا نه

این وسط فقط خودمون مهم بودیم و بس ...




-حالا برنامت چیه ؟؟


گردنم داشت از زور درد امونمو میبرید لـ ـبمو گاز گرفتم




-نمیدونم ...فعلا که گوشی و تبلت و اینا رو ازش میگیرم و از فردام خودم میبرمش مدرسه و میارمش





-فایده نداره ....برادر من فایده نداره


عصبی گفتم –داره..... آدم میشه




-نچ نمیشه ....تو چند روز میبری میاریش؟؟؟....چند روز میتونی راهای ارتباطیشو ببندی....فک میکنی امروز فرداس فقط؟؟....پس فردا با گوشی دوستش تو مدرسه زنگ میزنه به پسره ....پس اون فردا تو خونه نیستی با گوشی خونه ....خونه نیستی سر کوچه قرار میزاره باهاش هزار و یک راه واسه اینکه دورت بزنه هست الکی داری زور میزنی


کلافه گفتم




-پس میگی چه غلطی بکنم آخه ؟؟...


خونسرد گفت-منکه همون اول گفتم باهاش راه بیا ....اونقد کنارش باش تا از زور تنهایی رو نیاره سمت پسرای دیگه ...تو جای اینکه خلاء زندگیشو براش پر کنی بیشتر از خودت دورش میکنی جوری که دیگه قد همین دور دورا و حرفای معمولیم دیگه باهات راه نیاد و سر کشی کنه

کلافه دستمو فرو کردم تو موهام




-ارشیا داغونم نمیدونم چه غلطی بکنم





-لازم نیست فعلا غلطی بکنی ....فقط خونسرد باش و بزار تا وقتی که جفتتون آروم نشدیدن و اون آماده پذیرش حرفات نشد حرفی بینتون زده نشه


حرفی نزدم ...حرفی نداشتم که بزنم ...

ارشیا-پوریا من باید برم ...

نفسمو با صدا دادم بیرون




-باشه برو ...





-بعدا باهم حرف میزنیم





-اوکی فعلا





-فعلا


گوشیو قطع کردم و خودمو پرت کردم روی تخـ ـت ....نمیدونستم چیکار کنم حالا میفهمم چقد بده آدم با ناموس یکی بازی کنه ...

باید قبل از اینکه اتفاقی بی افته همه چیزو درست میکردم ....پرگل هنوز بچه بود ....اونقد بچه که نمیفهمید

نمیفهمید گرگایی مثله منو و اون پسره همیشه زوزه نمیکشن

گاهی میگن دوست دارم و زودتر از اونکه بفهمی یه بره ای میدرنت

و تومیمونی و خاطراتتو تنی که حالا بوی گرگ گرفته

چشمامو بستم سرم بد جوری داست میترکید ....نیاز داشتم به چند دیقه سکوت تا آروم بگیرم




***************


آخرین نگاه و به خودم انداختم و ادکلنمو روی خودم خالی کردم

یه پیراهن جذب مشکی پوشیده بودم که یقش باز بود و یه کت مشکی براق با شلوار جین مشکی ...موهامو کلا فشن کرده بودمو ساعت استیلمم انداخته بودم دستم ...تیپم تکمیل بود بعد دو سه روز عصاب خورد کنی شاید امشب این مهمونی میتونست یکم سر حالم بیاره ...

تقریبا از بعد اون دعوا دیگه پرگل و ندیده بودم ...شده بودیم جن و بسم الله تا منو میدید غیبش میزد ...امشبم تولد دوستش دعوت بود و باز ندیدمش

سویچمو برداشتم و از خونه زدم بیرون ....مهمونی تو خونه صابر بود یه مرد خیکی و چاق که نگاهش جزحس چندش و کثیفی چیزی و بهت تلقین نمیکرد ....خونش طرفای زعفرانیه بود

امشب قرار بود با نگار برم به اون مهمونی چون خونشون همون طرفا بود

ماشین و سر کوچشون نگه داشتم و تک انداختم بهش....به سه دیقه نرسیده دیدم که داره میاد سمت ماشین

یه مانتوی کوتاه بنفش که جلوش باز بودو لباس همرنگ مانتوش کاملا تو دید بودو پوشیده بود و یه شلوار جین مشکی شال حریر بنفشمم آزادانه رو سرش انداخته بود

پوزخندی زدم حالا میفهمیدم وقتی میگن آدم رو کسایی که دوسشون داره غیرت داره یعنی چی ....هیچ تعصب و غیرتی رو دوسـ ـت دخترام نداشتم و فقط گاهی برای جلب اعتمادشون هارت و پورت میکردم ....چقد تازگیا میفهمم آدم آشغالی بودم و خودم خبر نداشتم

در ماشین و باز کردو نشست توماشین ....لبخندی زد بهم




-سلام عزیزم


متقابلا لبخندی شاید ساختگی و شاید تصنعی تحویلش دادم




-سلام گلم خوبی؟


دنده رو عوض کردم و ماشین راه افتاد




-تو خوب باشی منم عالیم

[font=Calibri, sans-serif][/font]

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

۴-۷-۹۴ ۱۲:۰۳ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، nza3380 ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #4
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری

لبخند مسخره ای زدم و چیزی نگفتم بعد ده دیقه رسیدیم ...کوچه پر بود از ماشینای مدل بالا و با کلاس ....خونش تو یه کوچه بود که فقط سه تا خونه ویلایی داشت و کسیم گیر نمیداد به سرو صدا هاو رفت و آمدای زیاد خونه صابر ....چون اونجوریم که فهمیده بودم خونه نو ساز بودو دیواراشم عایق

ماشین و پارک کردم و هر دو پیاده شدیم ...نگار دستشو انداخت دور بازومو راه افتادیم سمت خونه ووووطبق معمول چند تا از نوچه هاش دم در بودن و مواظب بودن تا ماموری چیزی اونورا آفتابی نشه

وارد شدیم از ورودی حیاطم میشد رقص نورو سایه دختر پسرای در حال رقص و دید

نگار با ذوق گفت




-وای من عاشق همچین مهمونیایم


چیزی نگفتم ....برخلاف اون من دیگه این مهمونیا جذابیت خاصی برام نداشت و صرفا جهت پر کردن وقت و خوش گذرونی میومدم اینجا

وارد خونه که شدیم صدا ها واضح تر شد ....موسیقی تندی که دی جی ثابت مهمونیاش داشت میزدو دختر پسرایی که وسط رقص نورو تاریکی داشتن حسابی خوش میگذروندن

نگامو دور تا دور سالن چرخوندم ... ارشیا کنار مهران تکیه زده بود به میزی که جلوی اپن اشپز خونه بودو یه گیلاسم دست هر کدومشون بود

نگار دستشو از دور بازوم باز کرد




-پوریا من میرم لباسامو عوض کنم بیام


چشمکی بهش زدم و راه افتادم سمت ارشیا و مهران...جفتشون با دیدنم صاف ایستادن رسیدم کنارشون جفتشون باهام دست دادن

مهران-سلام با نگار اومدی؟؟




نگهی به دورو برم کردم-اهوم شما چی ؟


ارشیا گیلاسشو سر کشید وگذاشتش روی میز




-من که طبق معمول اومدم یکیو از اینجا تور کنم و اینم تنها اومده


اخم ظریفی کردم




-پس چرا فرنازو نیاوردی


اخم کرد-اه گفتم که بدم میاد از مهمونیاش ....الاناس که بو تـ ـریاک باز بلند شه

با نزدیک شدن نگار حرفمونو نیمه تموم گذاشتیم ....یه دکلتـ ـه بنفش سیر که بلندیش تا وسطای رونش بودو یه جوراب شلواری نازک و رنگ پام پاش کرده بود جلف بود ولی به من ربطی نداشت

دستشو دراز کرد سمت بچه ها




-سلام ارشیا ...سلام مهران


هردو جوابشو دادن سرشو چرخوند سمت من و دستمو کشید




-پوریا بیا بریم برقصیم


دستمو آروم از بین دستاش کشیدم بیرون




-نگار تو میخوای برقصی برو فعلا من پیش بچه هام


کمی اصرار کردو وقتی دید بی فایدس خودش راهی پیست رقص شد ...نگامو ازش گرفتم و برگشتم سمت بچه ها




-فرید کجاست پس؟؟


مهران-نیومده امشب انگار مادر بزرگش ایست قلبی کرده بردنش بیمارستان




-اِ ...خدا شفاش بده ...حمید چی اونم نیست ؟


ارشیا تک خنده صدا داری کرد




-زکی حرفا میزنیا اون بچه سوسول کی بوده که حالا باشه


یه گیلاس برداشتم و ایستادم کنارشون مهران راست میگفت بوی تـ ـریاک باز پیچید توی سالن ....همه یه سیـ ـگارو یه گیلاس دستشون بود

ویژگی خاص مهمونیای صارم همین بود هر خلافی توش مجاز بود ....مهمونیاش پر بود از زنا و دخترای سن بالا و دختر پسرای جون تازه کار که دنبال عیش و نوش بودن

هر کسی نمیتونست بیاد تو مهمونیاش ولی اوناییم که میومدن بیشترشون نمیتونستن دل بکنن و میشدن پایه ثابته هه مهمونیاش

گیلاسمو آوردم بالا یه جرعه ازش بخورم کهچشمم به فرهادو اون دوسـ ـت دختر عتیقه و دوستش افتاد

انگار اونام منو دیدن چون دختره اشاره ای بهم کردو هر سه راه افتادن سمتم

ارشیا با دیدنشون پوزخندی زد




-باز این پسره رفته سراغ دختر بچه ها ؟؟


سری به نشونه تائید تکون دادم




-دختره آخره کلاسه فقط بشین و بخند


رسیدن کنارمون فرهاد دستشو دراز کردو با هممون دست دادو دخترام به تبعیت از اون باهامون دست دادن فرهاد زد رو شونم




-تنها اومدی؟


بیخیال گیلاسمو سر کشیدم




-نه با نگارم نگاشو بین ادمای اطراف چرخوند





-پس کوش؟؟ندیدمش


ارشیا به جای من جواب داد




-رفته برقصه


دوسـ ـت دختره که خودشو طناز معرفی کرده بود با شیطنت وتنه گفت




-واو چه عاشق ...عجب تعصبی روی عشقت داری نمیزاری حتی ی دیقه هم تنها بمونه


خودشو دوستش به این حرف مسخره خندیدن جدی خیره شدم بهش




-من تنها توی تخـ ـت خوابم عاشقم و ی لحظم دوسـ ـت دخترامو تنها نمیزارم ...وقتای دیگه وقتمو تلف نمیکنم


هر دو از این حرفم جا خوردن و ارشیا و مهران یه پوزخند بهشون زدن .....

اینا هنوز بچه تر از اونی بودن که بفهمن بودن با پسرا و معنی دوسـ ـت دختر و دوست پسـ ـری فقط تا یه جایی ختم میشه تو شیطنتای کوچه پس کوچه های خلوت و تلفنای مخفیانه ی شبونه

از یه جایی به بعد وقتی دوستی که همپای همه شب نشینیای طرفت باشی و گاهی وقتا تا صبح رو یه تخـ ـت مشترک سر کنی

ارشیا ضربه ارومی زد به شونم




-پوریا میرم بیرون یه سیـ ـگار بکشم میای ؟؟


سری تکون دادم و بی توجه به اونا راه افتادیم سمت بیرون ...مهران اهل سیـ ـگار و اینجور چیزا نبود کلا طرفدار عشق و حال از نوع سالمش بود

جفتمون تو ایوون خونه ایستادیم ...ارشیا سیـ ـگاری روشن کردو و داد دستم ....سیـ ـگارو گذاشتم رو لـ ـبم و کام محکمی ازش گرفتم ...دور غلیظشو دادم بیرون ...یه دستمو گذاشتم توی جیب شلوارمو دست دیگمو رو سیـ ـگاری که روی لـ ـبم بودگذاشتم

تکیه دادم به ستون بلندی که کنارم بود




-ارشیا


دود سیـ ـگارو حـ ـلقه مامان داد بیرون و با خنده خیره شد به دود ....تنها کسی بود که دود سیـ ـگارم مثله قلیـ ـون حـ ـلقه حـ ـلقه میداد بیرون




-هوم؟؟!!





-تا حالا شده حس کنی یکی داره توی سرت به صورت مداوم و بی هیچ وقفه ای سوت میزنه





-نچ


نفس عمیقی کشیدم-الان چند وقته همچین حسی دارم ....یه چیزی مثله دلشوره ....نگرانی ...ترس ....حس میکنم قراره یه اتفاقایی تو زندگیم بی افته که خودمو برا رویارویی باهاشون آماده نکردم

کامی از سیـ ـگارش گرفت و دودشو حبس کرد تو سینش




-ول کن پوریا بنداز دور این افکار مالیخولایی رو ....من یه فلسفه ای تو زندگیم دارم ....


عین من تکیه زد به ستون کنارشو سیـ ـگارشو پرت کرد جلوش...با کفش فیلتر مونده زیر پاشو له کرد




-اونم اینکه هر موقع هر چی که شد باهاش کنار بیام ....دنیا کوچیکترو عمرمن کمتر از اونیکه بخوام برا چیزایی که پیش میان یا قراره پیش بیان غصه بخورم و بترسم


پوزخند صدا داری زدم




-هه خوش به حالت کاش منم مثله تو بـــ


ارشیا سریع از جاش پرید ...نگاش خیره بود به گوشه خلوت حیاط




-ببینم پوریا اون ...اون پر گل نیست


سریع مسیر نگاشو دنبال کردم ....دوتا مرد داشتن یه دخترو که تلو تلو میخورد و انگار حال درستیم نداشت وب زور با خودشون میبردن

چشمامو ریز کردم هیکلش از پشت خیلی شبیه هیکل پر گل بود ....یه لحظه نیم رخ دختر چرخید سمت مرد کناریش تا دستشو از دست اون مرد آزاد کنه

با دیدن نیم رخ دختره رنگ از صورتم پرید و انگار یه سطل آب جوش ریختن روی سرم

نفهیدم چی شد که هردو دویدیم سمت ته حیاط

تا خواستم از پله ها بپرم پایین یهو سیـ ـنه به سیـ ـنه یه دختر شدم و اون محکم خورد زمین ...نگاهی گذرا به صورتش انداختم ولی بی توجه بهش دویدم سمت اون دوتا مرد

با صدای بلندی داد زدم




-وایستید ببینم.... کدوم گوری دارید میرید


مردا چرخیدن سمتمون ....انگار با دیدن من و ارشیا که به سرعت داشتیم میدوئیدیم سمتشون هل شدن و سرعتشونو بیشتر کردن ارشیا بلند تر گفت




-دِ وایستید ...


همون موقع صدای جیغ و دادا از داخل خونه بلند شد




"پلیس ....پلیسا دارن میان.....سریع در برید"


به ثانیه نکشید همهمه ای شد که بیا و ببین و دخترا و پسرایی که جلومون بودن و میخواستن از در پشتی فرار کنن باعث شدن که اون دوتا مردو گم کنیم ....کلافه نگاهی به ارشیا انداختم ...انگار اونم نگران بود ....

صدامو بردم بالا که بتونه بشنوه چی میگم




-چه غلطی بکنم حالا کجا بردنش ؟!


جفت دستاشو فرو کرد تو موهاشو نگاهی به اطرافش کرد ...اونایی که میخواستن سریع تر فرار کنن هر کدوم تنه ای بهمون میزدم و میدوئیدن سمت در پشتی ساختمون

نگاشو بین گوشه کنار حیاط چرخوند...مثله خودم صداشو بالا برد




-نمیدونم ....بدو بریم بیرون اونام لابد رفتن بیرون


به زور جمعیت و کنار زدیم و دویدیم سمت در خروجی ...تا از خونه زدیم بیرون نگامو بین دوطرف کوچه چرخوندم خواستم بدوئم سمت ماشینایی که داشتن با سرعت از کوچه خارج میشدن که یدفعه کتم از پشت کشیده شد و با صدایی که تو گوشم پیچید و سردی سر لوله اسلحه ای که روی سرم قرار گرفت خشکم زدم




-ایست ...پلیس ...به نفعته جم نخوری.....


چشمامو محکم روی هم فشار دادم و سرمو چرخوندم سمت ارشیا که با درموندگی نگام میکرد

کلافه برگشتم سمت ماموری که میخواست دستبند بزنه به دستم




-خواهرکوچیکه مو بردن توو خدا یه کاری بکنین


با کج خلقی هلم داد سمت ماشین ونی که اونجا پارک بود




-آره تو که راست میگی ...


ارشیا کلافه گفت




-بابا راست میگه دختررو دزدیدن


ماموره با اخم نگاه ارشیا کرد




-حرف نباشه سوار شو تو کلانتری همه چی معلوم میشه





به زور هلمون دادن تو ون ....دستامو که حالا دستبند زده بود بودن و فرو کردم تو موهام داشت گریم میگرفت ....رو کردم سمت ارشیا





-ارشیا چه خاکی به سرم بریزم اگه بلایی سرش بیارن من چه غلطی بکنم ؟


سعی کرد بهم تسلی بده ...خونسرد گفت




-آروم باش چیزی معلوم نیست که هنوز اصلا شاید ما اشتباه دیده باشیم


سرمو چرخوندم تا چشای اشکیمو نبینه .....نگران بودم ...حسم میگفت اون خود پرگل بود ....مامان گفت امشب تولد دوستش دعوته ...فقط کور سوی امیدی که برام باقی مونده بود همین بود

اینکه پرگل من ...خواهر کوچولوم ....الان صحیح و سالم داره تو تولد دوستش خوش میگذرونه




*************


روی دو ردیف صندلی رو به روی هم نشسته بودیم ....همه استرس داشتن و تو یه جا بند نبودن ....دخترا گریشون گرفته بودو پسرا به فکر جور کردن بهونه بودن

سربازی که جلوی یکی از اتاقا نشسته بود با صدای بلندی گفت




-ساکت باشید دیگه ...


یکی از دخترا به حالت التماس گفت




-سرکار تورو خدا بزار ما بریم مامان و بابای من الان نگرانم شدن


سربازه که یه پسر لاغرو درازسبزه بود کلاشو رو سرش مرتب کرد




-مگه دست منه ولتون کنم برید الان خود جناب سرگرد میاد تکلیفتونو روشن میکـ...


همین موقع با دیدن مرد جونی که لباس نظامی تنش بودو داشت نزدیک میشد صاف ایستادو ادای احترام کرد

یه پسر جوون حدودا سی-سی و یک ساله با قدی بلندو هیکلی ورزیده و چش ابرویی سیاه ....میشد گفت خیلی جذاب و با جذبه بودو از درجه هاشم معلوم بود که سرگرده

با اخم در همون اتاقی که سربازه جلوش بودو باز کردو رو کرد به سربازه




-سه نفر سه نفر بفرستشون تو ...به سروان حق نوازم بگو بیاد اتاق من


سربازه محکم پاشو کوبید رو زمت




-چشم قربان


رو کرد سمت سه نفر اولی




-بیاید برید تو ....


سه نفرشون با ترس و لرز قدم برداشتن سمت اتاق....برگشتم سمت ارشیا که دستاشو ستون بین پیـ ـشونی و پاهاش کرده بودو چشماشو بسته بود




-ارشیا


حالتشو تغیر نداد




-هوم ؟؟





-الان چیکار کنم بزارن زنگ بزنم به خونه


دستاشو باز کردو صاف نشست ...صورتشوبرگردوند طرفم




-نمیدونم ...ولی بهترین کار اینکه همینکه رفتی تو بگی میخوای به خانوادت اطلاع بدی تا بیان دنبالت و همونجا زنگ بزنی به خونه


باز دوباره گردن دردم شروع شده بود جفت دستای دستبد زدم و آوردم بالا و ماساژش دادم ....فایده ای نداشت برای همین سرمو تکیه دادم به دیوار پشتیم و چشامو بستم ...خنکی دیوار حالمو کمی بهتر کرد ....

با دستی که خورد به شونم چشمامو باز کردم




-شما سه تا پاشید برید تو نوبت شماست


با ارشیا نگاهی بهم انداختیم و بلند شدیم ...دستشوآورد جلو و دستبندامونو باز کرد ...انگار تازه یادم اتفاد نفس کشیدن یعنی چی ...اون دوتا حـ ـلقه فلزی که دور دستم بود حسابی داشت خفم میکرد

همزمان با ما یه دختر حدودا بیست –بیست و یک سالم بلند شد انگار ماها آخرین نفرات بودیم

دختره دستاش بد جوری میلرزید و صورتشم حسابی رنگ پریده بود ....چهرش آشنا بود برام....یکم چشمامو ریز کردم ...

یادم اومد همونی بود که خوردم بهش و افتاد رو زمین ....دقیق تر نگاش کردم استرسش یکم غیر طبیعی بود....انگار بیشتر از بقیه میترسید

سرباز تقه ای به در زدو درو باز کرد

هردو کنار وایستادیم تا اول دختره وارد بشه ...پاهاش داشت میلرزید هر آن ممکن بود نقش زمین شه ....ارشیا زیر لب زمزمه کرد




-الان جنازش پخش زمین میشه


هر سه ایستادیم جلو همون مرده که اول دیده بودم ....سرش پایین بودو داشت یه چیزایی رو تو پرونده جلویش ثبت میکرد ...چشم دوختم به اسمی که رو سینش چسبیده بود




"سرگرد مهیار سارنگ"


بی اینگه سرشو بیاره بالابا لحنی سردو جدی گفت




-اسم شهرت


اول ارشیا دهن باز کرد




-ارشیا عظیمی


نفس مو با صدا دادم بیرون




-پوریا الوند


دختره مکث کرد ...آب دهنشو قورت دادو با نفسایی بریده انگار که دارن جونشو میگیرن گفت




-مهسیـ...مهسیما سارنگ


شنیدن اسم همانا و بالا اومدن سر سرگردو مرده دیگه ای که کنارش بود همانا ....

سرگرده با بهت نگاه دختر روبه روش کرد




-مه....مهسیمــــا تو؟!!


حالا فهمیدم علت این همه استرس چی بوداز فامیلیشون میشد فهمید که نسبتی باید باهم داشته باشن ...

دختره دیگه صبر نکردو صدای هق هقش بلند شد




-داداش ...ببخشید ...


همگی خیره شده بودیم به اون دوتا ...سرگرده بلند شدو اومد جلو تا به دختره نزدیک شد دختره سریع یه قدم به عقب برداشت و دستشو گذاشت رو صورتش ...سرگرده ایستاد با حیرت گفت




-تو ...تورم تو اون مهمونی گرفتن؟؟


صدای هق هق دختره بلند تر شد




-دا...داداش...به خدا...به قرآن اولین ...اولین بار بود میرفتم


سرگرد با دو دست صورتشو پوشوند




-وای ...چیکار کردی تو دختر...ابروی من و بابارو بردی


مرده دیگه ای که توی اتاق بود پرید میون حرفاش




-میخواید به سرهنگ بگید؟؟


دختر هل کرد سریع پرید جلو و دست برادرشو گرفت




-نه تورو خدا داداش اگه بابا بفهمه منو میکشه...خواهش میکنم داداش ....فقط همین یبار بود ...تورو خدا..توروخدا ببخشیـ....


صدای محکم و جدی و نسبتا بلندش و به رخ کشید




-ساکت شو ...فعلا فقط ساکت شو ...


عصبی جنگی انداخت تو موهای کم پشتش ....پوزخندی زدم ....الان قشنگ حسی که داشت و میتونستم درک کنم

چند تا سرفه مصلحتی کردم تا توجهشون بهم جلب بشه ....سر همشون چرخید سمتم




-میتونم زنگ بزنم خونمون ؟؟


خودمم جا خودم از این همه ناامیدی که تو صدام موج میزد ....یه جورایی حس میکردم دیگه به آخر خط رسیدم ....دیگه تموم شدم

سرگرده فقط سری به نشونه باهش تکون داد و به تلفن روی میزش اشاره کرد

معتل نکردم و رفتم سمت تلفن ...دست خودم نبود قدمام شل بود انگار که دارم به زور خودمو میشکم سمت تلفن ...

گوشی و برداشتم ...ذهنم قفل کرده بود ...چشمامو روی هم فشار دادم تا شاید شماره خونه یادم بیاد ولی جاش نیمرخ دختری که عجیب شبیه پر گل بود تو سرم نقش بست ...

ارشیا فهمید حال خرابمو بلند شد و اومد کنارم ...دستشو گذاشت رو شونم




-بشین من زنگ میزنم


خودمو ول کردم رو صندلی که کنارم بودو دستامو فرو کردم تو موهام و سرمو انداختم پایین

سروانی که اونجا بود با نگاهی عمیق سر تاپامو از نظر گذروند




-چیزی مصرف کردی؟؟


پوزخندی زدم ...این حال خرابمو چی تعبیر کرده بودو من حال خرابم از چی بود ...

صدای ارشیا تو گوشم پیچید




-الو ...سلام خانوم الوند





....ارشیام دوست پوریا





...ممنون مرسی


عذر میخوام خانوم الوند...پرگل ...پرگل خونس ؟؟

چی؟....تا این وقته شب ساعت از یکم گذشته !!

سرگرده عصبی و کلافه گفت




-زنگ زدی بیان اینجا یا حال و احوال کنی سریع تمومش کن ...


ارشیا بی توجه به اون به حرفش ادامه داد ...قلـ ـبم دیگه ریتمش طبیعی نبود ...یه حسی میگفت اون دختری که تو مهمونی بود خود پرگل بود




-خانوم الوند میدونید تولد کدوم دوستش بوده ؟...یه زنگ بزنید ببینید چرا نیومده


عصبی کمی صداشو برد بالا




-خانوم الوند میشه محض رضای خدا انقد سوال نکنید و یبار تو زندگیتون اون حس مادرانتون گل کنه ....


دیدم فایده نداره سریع بلند شدم و گوشی از دستش کشیدم




-الو مامان ...


صدای طلبکارش تو گوشم پیچید




-این دوست پرروت چی چی میگه برا خودش ...به اون چه که پر گل خونس یا نه


عصبی بودم صدام ناخواسته رفت بالا




-خفه شو فقط زنگ بزن ببین پرگل کدوم گوریه این وقت شب


بلند تر از من داد زد




-یبار گفتم به تو ربطی نداره ...پرگل یه دختره آزاده منم میدونم کجاست پس تو دخالت نکن


سرگرده اومد جلو و گوشی و محکم از دستم کشید ...دوست داشتم با مشت بکوبم تو فکش ...واقعا این زن اسم خودشو گذاشته بود مادر؟؟




-الو سلام





...سرگرد سارنگ هستم از اداره آگاهی زنگ زدیم خدمتتون





...خانوم محترم مسائل خانوادگی شما به ما ربطی نداره ...لطفا برای رسیدگی به مشکل پسرتون تشریف بیاریداینجا ...


ببینید خانومـــــ

گوشی و از دستش کشیدم




-ببین همین الان زنگ میزنی ببینی پرگل کجاست ...یه تار موازش ...


گوشی و ازم گرفت قطعش کرد با عصبانیت داد زد




-نجف زاده ...


سربازی که دم در بود سری درو باز کردو اومد تو




-بله قربان ؟!


عصبی نگام کرد




-اینو منتقلش کن به بازداشگاه انگار تنش میخاره


کلافه بودم ....کلافه تر شدم درمونده نگاش کردم




-ببینید جناب سرگرد...


سربازه اومد جلو تا خواست دستمو بکشه ارشیااومد جلو و دست سرگردو گرفت ...باخونسردی و آرامش گفت




-جناب سرگرد درک کنید حالش خوب نیست ...امشب خیلی فشار روش بوده


عصبی دستشو از بین دستای ارشیا کشید بیرون و جدی گفت




-تو خودتم باید بری بازداشتگاه تا تکلیفت مشخص شه


ارشیا از رو نرفت




-چشم ...حرف شما متین میرم ...ولی خواهش میکنم بزارید زنگ بزنه خونشون ... خواهرش تو دردسر افتاده


سروانه از اونور گفت




-این چیزا به ما مربوط نمیشه ...ما فعلا مسئول پرونده خودشیم نه خواهرش


سرگرده نگاهی به خواهر خودش انداخت که بیحال روی صندلی نشسته بودو رنگش صورتش همرنگ دیوار بود ...انگار فهمید حال خرابمو

تلفن و برداشت و گذاشت جلوم

با نگاهی سردو یخ خیره شد تو چشمام




-سریع باش


تو اون لحظه انگاردنیا رو دو دستی تقدیمم کرد با ذوق سریع تلفن و چرخوندم سمت خودمو شمارو گرفتم

بعد سه تا بوق صداش تو گوشی پیچید




-بله؟؟





-چی شد اونجا بود


حس کردم یکم ترس و نگرانی تو صداش بود




-آ...آره تو تولده


نمیدونم چرا دلم آروم نگرفت از این حرف




-پس چرا تا حالا نیومده ؟....شماره خونه دوستش چنده





-ها...چیـ..چی ؟شماره خوه دوستش ؟


کلافه گفتم




-چرا گیج میزنی میگم شماره خونشو بده


به تته پته افتاده بود




-چیزه من زنگ زدم دیگه تو راهه داره با بابای دوستش میاد


حس میکردم دروغ میگه ولی چاره ای جز باورش نداشتم




-مطئن باشم ؟





-آره


نفسمو کلافه دادم بیرون و دستمو بین موهای آشفتم فرو کردم




-باشه پس من نیم ساعت دیگه زنگ میزنم ببینم رسید یا نه





-با...باشه


گوشی و گذاشتم روش ...ارشیا با کنجکاوی و اون دوتام با چشایی ریز شده و مشکوک نگام میکردن

سرگرده دهن باز کرد




-چرا این همه کلافه ای ؟؟


هوای خفه اتاق و با دم عمیقی به ریه هام فرستادم




-چیزی نیست.. نگران خواهرم بودم





-نمیان دنبالت


با کف دست کوبیدم به پیـ ـشونیم انقد ذهنم درگیر پرگل بود که به کل خودمو فراموش کرده بودم




-پدرم ایران نیست و مادرمم امشب نمیتونه بیاد


روکرد سمت ارشیا و منتظر زل زد بهش ...ارشیا ریلکس گفت




-الان همشون خوابن فردا زنگ میزنم بیان


رو کرد سمت سربازه




-نجف زاده ...منتقلشون کن بازداشتگاه


بازومو گرفت تا ازاتاق ببره بیرون که چرخیدم سمتش ...




-نیم ساعت دیگه میتونم زنگ بزنم ؟؟


بی اینکه نگام کنه رو بههمون سرباز گفت




-بگو نیم ساعت دیگه اجازه بدن یه تماس بگیره با خونشون


سربازه پاشو محکم کوبید رو زمین




-بله قربان


جفتمون راه افتادیم سمت بازداشتگاه ...ارشیا با خنده ی مسخره ای گفت




-هه میگم پوریادقت کردی فقط اینجا رو افتتاح نکرده بودیم که کردیما


خواستم بخندم ولی خنده به لـ ـبم نیومد ....هنوز تو دلم اشوب بود

در سلول و باز کرد...پر بود از پسرایی که امشب تو مهمونی دستگیرشن کرده بودن ....جفتمون رفتیم و یه گوشه نشستیم ...صدای همشون عین وز وز مگس تو گوشم بود...عجیب میل به زدنشون داشتم چراشو خودمم نمیدونستم




**********


مهیار

دستامو قلاب کردم رو میزو خیره شدم به مهسیما که داشت عین بید میلرزید مطمئن بودم اگه بابا میفهمیدساده از این مسئله نمیگذشت

دختر یکی یدونه سرهنگ سارنگ....خواهر سرگرد سارنگ ...امشب توی یه پارتی مختلط که هر کثافت کاری بگی توش انجام میشد

علی رو فرستادم بیرون باید تنهایی باهاش صحبت میکردم...نفس عمیقی کشیدم




-خب ...


چشماشو بست و آب دهنشو قورت داد




-من ...یعنی لاله ...لاله گفت که یه مهمونی سادس ...گفت تولده یکی از دوستاشه


پوزخند صدا داری زدم




-و توام باورت شده و رفتی


حرفی نزدو سرشو بیشتر انداخت پایین

با عصبانیتی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم




-دِ گیریم اصلا نمیدونستی تو اون خراب شده چه خبره ...چرا بعد اینکه رفتی تو دیدی اونجا اوضاعش قمر در عقرب نیومدی بیرون ؟؟


دستاشو گره کرد تو هم و شروع کرد به شکستن انگشتاش




-شب بود... زودم میومدم مامان...مامان شک میکرد دیگه نمیذاشت برم بیرون


تاسف خوردم برای این همه سادگی خواهرم تا سه ماهه دیگه بیست و یک سالش میشد ولی هنوز نمیتونست از پس خودش بربیاد

تلفن روی میزش به صدا در اومد ...دست بردو برش داشت




-بله





-قربان سروان فرزام شمسایی اومدن


ابروهام گره خورد...فرزام شمسایی؟!...به ذهنم فشار آوردم ...یادم نمی اومد کیه ولی اسمش برام آشنا بود




-بفرستش تو


نگاهی به مهسیما کردم...اگه میفرستادمش بیرون ممکن بود بابا ببینه برا همین ترجیح دادم تواتاق بمونه ...تقه ای به در خورد




-بفرمایید


درو باز کردو قدم گذاشت تو ...اولین چیزی که تو صورتش جلب توجه کرد چشمای سردو جدیش بود ...احترام نظامی گذاشت و اومد جلوتر

با دقت براندازش کردم ...قدی بلند و هیکلی ورزیده داشتکه توی لباس نظامی و رسمی خیلی خوب خودشو داشت نشون میداد

ابروهایی خوش فرم وچشمایی عسلی و کشیده داشت که پشت نگاه عسلی و روشنش انگار شیشه کار گذاشته بودی ...از نگاه کردن به چشماش تنت یخ میزد ..مژه های بلندی داشت

بینی خوش فرم و لبایی برجسته ....ته ریش کمیم رو صورتش بودو موهای یکدست براق و سیاهشو داده بود عقب

برای یه سروان بودن زیادی خوش چهره بود

صدای مردونه و محکمش توی اتاق پیچید




-سروان فرزام شمسایی هستم قربان ...از تهران منتقل شدم به تبریز


جرقه ای توی ذهنم خورد ....حالا یادم اومد ...سریع دست بردم و از بین پرونده هایی که روی میز بود پروندشو کشیدم بیرون

امروز صبح علی داده بود بهم همونطوری که داشتم پرودشو باز میکردم گفتم




-سروان انگار خیلی عجله داشتی برای معرفی خودت ...ساعت نزدیکه دو نصفه شبه


با لحنی جدی گفت




-ترجیح دادم زودتر خودمو به محل خدمتم معرفی کنم نگاهی بهش کردم و چشممو دوختم به نوشته های داخل پروندش


سروان فرزام شمسایی ...بیست و هشت ساله ...از نوزده سالگی وارد نیروی انتظامی شده ودر بسیاری از عملیات بزرگ شرکت داشته ...پنج ماهه پیش نزول درجه از سرگردی به درجه سروان یکم و معلق از خدمت ..."

یه تای ابرومو دادم بالا




- نزول درجه از سرگردی به سروانی ؟....(سرمو آوردم بالا و خیره شدم به صورت سردش)علتش چی بوده ؟؟


به روبه روش خیره بودو به صورتم نگاه نمیکرد




-به علت یه سری مسائل شخصی قربان


چشمامو ریز کردم




-میتونم انتظار داشته باشم چون الان در مقام مافوقتم برام توضیح بدی این مسائل و؟


پوزخندی که نشست گوشه لبش باعث شد اخم کمـ ـرنگی بشینه رو پیـ ـشونیم




-به علت ضرب و شتم و...


سرشو آورد پایین تر وبا چشمای نافذش خیره شد به چشمام




-و سرپیچی از دستور مافوق


اخمام رفت توهم ...حس کردم با این حرف میخواد بگه که منو در جایگاه مافوقش قبول نداره ...

با لحنی جدی پرسیدم




-و علت انتقالیت به اینجا؟


خونسرد جوابمو داد




-تصمیمی بود که مقامات بالاتر گرفتن ...


پرونده رو بستم و گذاشتم گوشه میز




-باشه میتونی بری سروان ...از فردا راس ساعت هفت میتونی کارتو تو محل جدید خدمتت شروع کنی ...امید وارم همکارای خوب و البته بی در دسری باهم داشته باشیم


دستمو دراز کردم سمتش ...دستای بزرگ و قویمون گره خورد توهم و فشار کمی به دست هم وارد کردیم


[font=Calibri, sans-serif][/font]

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

۴-۷-۹۴ ۱۲:۰۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #5
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری





-منم همینطور





...احترام نظامی گذاشت و برگشت تا از اتاق بره بیرون ...چشمش به مهسیما افتاد که بی حرف کز کردهبود رو صندلی و سرش و انداخته بود پایین ...مکث کوتاهی کرد ولی بیحرف راه افتاد سمت درو از اتاق خارج شد


رو کردم سمت مهسیما




-خب الان تکلیف چیه ؟؟چیکارباید بکنیم ؟


سرشو آورد بالا و چشماشو مظلوم کرد ...خوب این شگردشو میشناختم مخصوص خر کردن من بود




-داداشی نمیشه منو زیر پوستی رد کنی برم ؟...جز تو و علی که کسی منو نمیشناسه ...تازشم اولین بارم بود


اخم کم رنگی کردم ...پرویش ذاتی بود و نمیشد کاریش کرد

نفس عمیقی کشیدم




-متاسفم خواهری ...امشب و میمونی تو باز داشتگاه تا دفعه آخرتم باشه


بلند شدو اومد جلوی میزم




-داداش تو رو خدا ...به جون مامـ...


با باز شدن در اتاقم حرفش نصفه موند




-مهیار جمع کن بریم دیگه مادرت الان پوست از کلمونو میکنه...


هردو خشکمون زد ....مهسیما جرئت نداشت برگرده ...درواقع نیازی نبود برگرده چون بابا داشت میومد جلو




-نمیدونستم باز جویی داری


مهسیما چشماشو محکم رو هم فشار داد ولی دیر شده بود بابا درست کنارش ایستاد ...

تا چشمش به مهسیما افتاد دهنش باز موند با تعجب گفت




-مهسیمـــا....تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی ؟؟


مهسیما هل شده بود اینو راحت میشد از دستای لرزون و رنگ پریدش فهمید




-با...بابا ..من ...یعنی مهیار گفـ...


بابا چشماشو ریز کرد ...اول اینکه پلیس بودودوم اینکه پدرمون بود ... تا میگفتیم ف تا فرحزاد میرفت و برمیگشت ...

روشو کرد سمت من و با لحنی جدی گفت




-مهیار مهسیما اینجا چیکار میکنه ؟...اونم این وقته شب ؟!


سرمو انداختم پایین نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم بابا سخت گیر تر از اونی بود که از این کار مهسیما ساده بگذره




-باتوام مهیار ...


تو چشماش نگاه نکردم گره ای بین ابروهام انداختم و با صدایی آروم که به زور شنیده میشد گفتم




-گشتای امشب توی ...توی پارتی زعفرانیه گرفتنش


سکوت مطلق بینمون داشت بیداد میکرد ...تو این بین فقط حس میکردم دارم صدای تپش تند قلب مهسیمارو میشنوم




-چــــی؟؟...یبار دیگه بگودرست نشنیدم ..


چیزی نگفتم ...سرمم بالا نیاوردم ...برگشت سمت مهسیما




-این چی میگه؟... کجا گرفتنت تورو ؟!...تو پارتی ؟....


مهسیما دو سه قدم قب تر رفت ...باز داشت چشمه اشکش فوران میکرد




-بابا...بابا به خدا ..به خدا دفعه اولم بود ...


از سرخی صورت و رگ برجسته گردن بابا میشد به درجه عصبانیتش پی برد ...سریع از پشت میزم اومدم بیرون و از آب سرد کن گوشه اتاق سریع یه لیوان آب سرد پر کردم توی لیوان و آوردم سمتش

لیوان وگرفتم طرف بابا ....عکس العملی نشون نداد...دستشو گرفتم




-بابا فعلا اینو بخورین...


بابا با حرص و عصبانیت از بین دندوناش غرید




-دختر من تواون خراب شده داشته چه غلطی میکرده


مهسیما با ترس و لرز دهن باز کرد




-ب...به خدا ...بابا فقط گفتن تولد...تولده


بابا خواست خیز برداره سمت مهسیما که من سریع بازوشو گرفتم و همزمان صدای درم بلند شد ...

بابا استغفرالله زیر لب گفت و دستشو به ریش های جو گندمیش کشید ...نفسمو با حرص دادم بیرون




-بفرمایید


نجف زاده بود ...




-قربان دوتا پسری که توپارتی گرفته بودن و از اتاق شمام با خانواده هاشون تماس گرفتن اصرار دارن شما رو ببینن ...میگن یه مطلب مهمی هست که حتما باید بهتون بگن


پفی کردم و چرخیدم سمتش




-باشه تا ده دیقه دیگه بفرستشون تو ...


احترام نظامی گذاشت و پاشو محکم کوبید رو زمین –بله قربان

بر گشتم سمت بابا هنوز صورتش سرخ بود آروم بازوشو فشار دادم




-بابا ..


چشماشو سفت روی هم فشار داد




-الان من چی کار کنم ...(پوزخند صدا داری زد)هه ...دختر سرگرد سارنگ و تو یه پارتی که مرکز فسق و فوجوهه گرفتن ...(دستاشو از هم باز کردو با خنده هیستریک گفت)جدا آبرو ریزی از این بیشتر ؟؟


نگاهی به مهسیما کردم و با سر اشاره کردم بره بیرون ...با چشمای اشکی نگام کرد...عصبی گفتم




-دِ برو دیگه


با قدمایی شل و ول رفت سمت در اتاق و از اتاق بیرون زد ...برگشتم سمت بابا و لیوان و بالا تر گرفتم




-اینو بخورین یکم که آروم شدین باهم حرف میزنیم


بازوشو از دستم کشید بیرون




-ولم کن بابا چی چیو آروم بشم ...از فردا تو اداره چو میندازن دختر سرهنگ و گرفتن دیگه کسی برام ترم خورد نمیکنه


لیوان وگذاشتم رو میز و چرخیدم سمتش ...سعی کردم آرومش کنم




-بابا میفهمم چه حالی دارین ولی فعلا نگران نباشین کسی جز منو علی اونو نشناخته ...از طرفیم دیدن که خودشم نمیدونسته دقیق کجا بردنش


خودشو ولو کرد روی صندلی و دستی به صورتش کشید




-میگی الان چیکار کنم ؟؟


رفتم جلو تکیه زدم به میزم




-هیچی یکم منطقی برخورد کنید منم از دستش عصبانیم ولی خوب چاره چیه ؟؟...میگم برای اینکه تنبیه شه یه شب تو بازداشتگاه بخوابه...من خودم فردا یه تعهد نامه ازش میگیرم و آزادش میکنم


نیش خندی زد




-خوبی تو مهیار بزارم دخترام شب و پیش یه مشت ارازل صبح کنه که هرچیم بلد نیست یه شبه یادش بدن ؟!


لبخند آرومی زدم




-آخه پدر من اگه قراره کل تربیتای شما تو همین یه شبه دود شه بره هوا بزار بره ...مهسیما انقدرام دختر خنگی نیست یکم سادس فقط و داره چوب سادگیشو میخوره به من اعتماد کنید


نفس عمیقی کشید و با صدا نفسشو داد بیرون ...انگار کمی آروم شده بود...دستاشوگذاشت روی زانوهاش و بلند شد




-نمیدونم هر کاری خودت فک میکنی درسته انجام بده ...کارا رو میسپرم دست خودت


لبخند اطمینان بخشی بهش زدم




-شما خیالتون راحت برید خونه ...من امشب اینجا میمونم تا مشکلی پیش نیاد


دستشو گذاشت رو شونم و چشماشو رو هم فشار داد




-باشه پس من میرم حواست به این ته تغاری سر به هوامونم باشه ...تنبه کردنش و فعلا میزارم برا وقتی که اومد خونه


راه افتاد که از اتاق بره بیرون دستش رو دستگیره در بود که برگشت سمتم ...به حالت تهدید انگشت اشارشو گرفت سمتم




-فقط مهیار وای به حالت اگه بفهمم لی لی به لالاش گذاشتیا ...اصلا بفرستش انفرادی تا حسابی ادب شه


خنده بی صدایی کردم




-چشم شما بفرما بسپارش به من ...ادبش میکنم


در جوابم لبخند مردونه ای زدو دروباز کرد و از اتاق زد بیرون ...مهسیما درست رو به روی اتاق روی صندلی نشسته بود با دیدن بابا سریع از جاش پرید ...بابا یه نگاه پر از اخم هوالش کردو بی حرف راهشو کشیدو رفت ...نگامو از مسیر رفتن بابا گرفتم و به مهسیما نگاه کردم با تاسف سری براش تکون دادمو رو کردم سمت نجف زاده




-به سروان باقری بگو ایشون و تا باز داشتگاه راهنمایی کنه


تا اینو گفتم مهسیما پرید سمتم




-وای مهیار نه تو رو خدا


با غیظ نگاش کردم ویه چشم غره اساسی بهش رفتم




-اون دوتارم بفرست اتاقم


وارد اتاق شدم و درو بستم ...نشستم پشت میزم ...عجب دردسری برای خودش درست کرده بود این دختر ...همیشه خود سرو یه دنده بودو همین خودسریاش کار دستش میداد

تقه ای به در خورد و پشت بندش نجف زاده درو باز کرد




-قربان آوردمشون


با دست اشاره کردم میتونه بره ...پسرا وارد اتاق شدن قیافه هاشون خیلی پریشون و آشفته بود

چشمامو ریز کردم




-خب با خونتون تماس گرفتی


پسری که اسمش فک کنم اونجوری که یادم مونده بودپوریاست سریع اومد سمتم




-جناب سرگرد تو رو خدا کمکون کنید فک کنم خواهرمو دزدیدن


یه تای ابرومو دادم بالا




-دزدیدن ؟...مگه مادرت نگفت توی تولده دوستشه


دوستش اومد جلو –دروغ گفته هنوز برنگشته خونه (دستشو گذاشت روی میزو خم شد طرفم)امشب یه اتفاقی توی اون مهمونی افتاد

جدی نگاشون کردم ...کنجکاو بودم بفهمم چی شده ...اشاره کردم به صندلی




-بشینین بگین ببینم چی شده


هر دو نشستن پوریا حالش اصلا مساعد نبود...دستاش میلرزیدو رنگ به رو نداشت ...چشمم خورد به لیوانی که روی میز بود




-اون لیوان و بردار ...تمیزه


سریع دست بردو لیوان و برداشت و یه نفس سر کشید انگار داشت از تو اتیش میگرفت

برگشتم سمت دوستش که انگار خونسرد تر بود




-خب میشنوم ...


پسره نگاهی به دوستش کردو دستشو کلافه توی موهاش فرو کرد ...آب دهنشو قورت دادو شروع کر د به تعریف کردن

هر لحظه که میگذشت و اون جلو تر میرفت اخمای منم بیشتر میرفت توهم ...این دقیقا پنجمین مورد تو شیش ماهه اخیر بود

غیب شدن دخترای کم سن و سال اونم یهویی ...شیش ماهه درگیر پرونده ای بودیم که حتی کوچکترین سر نخی ازش تو دستمون نبود

همین که حرفاش تموم شد گفتم




- قیافه اون دوتا مرد یادتونه ؟؟


ارشیا-اون سمت باغ یکم تاریک بود ولی ن یه چیزایی یادمه

پوریام سریع خودشو کمی کشید جلو-منم یه چیزایی یادمه

اخمامو بیشتر کشیدم توهم

بلند شدم ...




-دنبالم بیاید


هردوافتادن دنبالم ....وارد اتاق شناسایی هویت شدیم ...سروان محمدی و زمانی و اونجا بودن

با دیدنم هردو سریع بلند شدن ...




-شب بخیر قربان


سری تکون دادم وبرگشتم سمت محمدی




-محمدی ببین میتونی چهره ای که اینا میخوان و برام جور کنی یا نه ...فقط سریع باشید


پوریا و ارشیا و راهنمایی کردم سمت دوتا صندلی و محمدی نشست پشت کامپیوتر

زمانی کنارم ایستاد




-قضیه چیه قربان


نگامو از مانیتور گرفتم و به صورتش دوختم




-خودمم دقیق نمیدونم ولی فک میکنم مربوط به ناپدید شدن یدفعه ای اون چهار تا دختر باشه که هیچ ردی نتونستیم ازشون بگیریم


اخماشو کشید تو هم –چطور قربان چرا همچین حدسی میزنید؟

نفس عمیقی کشیدم و شونه ای بالا انداختم




-نمیدونم ...شامه پلیسیم اینو میگه ... خواهر اون پسرم امشب تو یکی از مهمونیای پارتی توسط دوتا مرد ربوده شده





-خب فک نمیکنین کمی بی ربط باشه ...شاید قضیه یه نجاوز یا چیزی مثله اون باشه


دستی به موهام کشیدم




-نمیدونم زمانی ...فعلاباید صبر کنیم تا ببینم این دوتا کین


بعد نیم ساعت کارشون ...محمدی عکسارو فرستاد به بانک اطلاعاتی پلیس و همگی منتظر شدیم تا جواب تشخیص هویت بیاد

پوریا با صدایی نا امید نالید




-اگه بلایی سرش بیاد بد بخت میشم


نگاش کردم ...میفهمیدم چقد نگران خواهرشه ...




-خواهرت چند سالشه ؟؟


نگام کرد ...حس میکردم دیگه نگاش رنگ نا امیدی گرفته و شکست و میشد تو چشماش دید




-امسال تازه میشه شانزده سالش


دستمو گذاشتم رو شونش ...خیلی بچه تر از اونی وبد که فکرشو میکردم




-قربان جواب بانک اطلاعاتی اومد


همگی سریع چرخیدیم سمتشو خم شدم سمت مانیتور

محمدی شروع کرد به خوندن




"سهراب مددی ....سی و پنج ساله ....پنج سال زندانی داشته برای چاقو کشی و حمل مواد و پنج سال پیشم توی یکی از باندای قاچاق و تو لید و پخش مواد گرفتنش و تا همین هفت ماهه پیشم توی زندان بوده "





"رضا رسولی ...سی ساله ...پنج ساله پیش دقیقا با همین سهراب مددی تو همون باند دستگیر شده بودو اینم پنج ماهه پیش آزاد شده "


با کف دست کوبیدم روی میز خودش بود ....جفتشون تو یه باند بودن و دقیقا یه ماه قبل و بعد شروع این ناپدید شدن دخترا آزاد شدن ....

برگشتم سمت پوریا ...وضعش بد تر از قبل شده بود ...ارشیا نگام کرد




-جناب سرگرد ...اینا ...اینا ...


چشمامو روی هم فشار دادم نمیخواستم امید واهی بدم بهشون




-همه تلاشمونو میکنیم تا سریع تر پیداشون بکنیم


اینو گفتم و سریع از اتاق زدم ...زمانی پشت سرم زد بیرون




-قربان الان چیکار کنیم ؟؟


بی اینکه بر گردم طرفش گفتم




-فردا زنگ میزنی همه مزنونا و شاهدای این پرونده هارو اعمم از دوست و آشنا پدرو مادر ...خواهر و برادر ...دوست پسـ ـراشون و یا هر کسی که توی پرونده هاشون ازشون تحقیق کردیم و احضار میکنی ....به سرهنگ صالحی و بقیم خبر بده فردا یه جلسه فوری باید بزاریم


درو اتاقمو باز کردم وبرگشتم سمت زمانی و دوتا ضربه طدم به بازوش




-زود باش زمانی اگه نجنبیم همین دوتا سر نخیم که بدست آوردیم و از دست میدیم


زمانی سری تکون دادو عقب گرد کرد و رفت دنبال کارا...سریع وارد اتاق شدم ...باید پرونده ها و گزارشارو از اول میخوندم ...

رفتم سمت کمدگوشه اتاق و یکی از کشو ها رو کشیدم بیرون ....پرونده هاروعقب جلو کردم ...خیره شدم به چهار تا پرونده ای که توی دستام بودن...خودشونن ....پرونده ها رو پرت کردم روی میزو و عکسارو برداشتم و رفتم سمت صفحه ی سفیدی که مخ کوب شده بود رو دیوار ...عکسارو زدم روی صفحه و عقب گرد کردم ...

اینم از اولین سر نخا بعد شیش ماه ...فقط امید وار بودم به کاهدون نزنیم و به هوای کباب بریم دنبال اینا و ببینیم دارن خر داغ میکنن

نشستم روی صندلیم و اولین پرونده رو برداشتم




*******


بلند شدم و عکسا رو چـ ـسبوندم به صفحه روی دیوار ...برگشتم سمتشون




-همونطوری که خیلیاتون در جریان هستین حدودا از شیش ماهه پیش بودکه ناپدید شدن سارا دین پرست دختر دانشجوی سال اولی هجده ساله دانشگاه تبریز به ماها گزارش شدو ولی هرچی بیشتر گشتیم بیشتر به در بسته خوردیم و نتونستیم اثری ازش پیدا کنیم ...رفتم سراغ عکس بعدی





-دقیقا به فاصله یک ماه و نیم گزارش ناپدیدی فرشته اسعدی دانش آموز دبیرستانی هفده ساله داده شد ولی اونم دقیقا شرایط مشابهی مثله سارا رو داشت و از اون هم نتونستیم اثری پیدا کنیم ....


اشاره کردم به نفر بعدی




-نفر بعدی مهسا ثباتی بود دختر بیست ساله و بعد از اونم فاطمه آشوری ...همه این چهار مورد توی شیش ماهه اخیر ناپدید شدن و پلیس نتونست هیچ ردی ازشون پیدا کنه تا اینکه ...


بالاخره دستمو گذاشتم روی آخرین عکس




-دیشب توی یکی از عملیات که مامورا ریختن و یه پارتی تو منطقه زعفرانیه رو بهم ریختن این دخرت یعنی پرگل الوند نفر پنجمی بود که ناپدید شد ...معلوم نیست اینم مثله اون چهار تای دیگه باشه یا نه ...ولی برادرش و دوست برادرش که به طور اتفاقی تو اون مهمونی بودن و شاهده ربوده شدن این دختر بودن تونستن دومردی و که پرگل و داشتن با خودشون میبردن و شناسایی کنن


دستمو گذاشتم رو عکساشون




-سهراب مددی و رضا رسولی ...هردو سابقه دار و عضو باند قاچاق دختر و مواد مخدر ...ما احتمال میدیم که این دونفر و یا شاید این باندی که اینا دارن توش فعالیت میکنن بی ارتباط با ناپدید شدن چهار مورد قبلی نباشن


سرهنگ صالحی دستاشو قلاب کرد توهم و در حالیکه چشمش به عکسا بود گفت




-خب سرهنگ حالا نتیجه چیه ...چه فکری داری برای اینکه گیرشون بیاری


اومدم سمت میزو دستامو گذاشتم روی میزو ستون بدنم کردم ...به چهره تک تکشون نگاه کردم و نفسمو با صدا دادم بیرون




-راستش قربان امروز یبار دیگه از همه شاهدا و مزنونین چهار تا پرونده قبلی باز جویی کردم و به یه نتیجه جالبی رسیدم


همه منتظر نگام کردن




-فرشته اسعدی و فاطمه اشوری دقیقا شرایطی مشابه پرگل الوند داشتن و بعد از یه مهمونی غیبشون زده البته کسی اونا رو تو مهمونی ندیده ولی به دوستاشون گفته بودن که به یه پارتی دعوت شدن ...حدس میزنم توی همین مهمونیا طعمه هاشونو به دام میندازن


سرگرد نصیری سرشو چرخوند سمتم




-پس اگه این جوری باشه که میگین ما میتونیم تو یکی از همین مهمونیا گیرشون بندازیم





-نه


با صداش همه سرا چرخید سمتش ...از اول جلسه ساکت و با دقت داشت فقط گوش میداد...با همون نگاه خیره و جدی که دیشبم دیده بودم نگام کرد




-اگه اونجوری که میگین باشه اینا اونقدرام احمق نیستن که هر دفعه توی پارتی هایی که میدن یکی و بردارن و در برن ...اگه اینجوری بود تو این مدت بیشتر از چهار پنج نفرنا پدید میشدن ...از طرفیم ...(مکث طولانی کردو به نگاهی نافذ تک اک چهره هارو از نظر گذروند)


توی همین جام هر شب دور از چشم پلیس چندین مهمونی بر گزار میشه ...به همین راحتی نمیشه فهمید طرف بعدی کی و تو کدوم مهمونی قراره نا پدید شه

خیره شدم به صورت خشک و جدیش




-خب پس راه حل بهتری به نظرت میرسه ؟؟


تکیه شو زد به صندلی و پاشو انداخت روی اون یکی پاش




-اونطوری که من حدس زدم اینا طعمه هاشونو همینطوری یهویی انتخاب نمیکنن ...فک کنم هر کسیم توی مهمونیاشون راه نمیدن و مهمونای ویژه ای باید داشته باشن


به نظر من باید از بین دخترایی که پایه ثابت اون مهمونیان به عنوان طعمه استفاده کنیم یام اینکه خودمون براشون طعمه درست کنیم

سرهنگ صالحی –خب از کجا باید بتونیم نیروهای خودمونو وارد این مهمونیا کنیم ؟...یا از کجا اون دخترا رو پیدا کنیم ...تازه فک نکنم حتی اگه پایه ثابت اینجور مهمونیام باشن بخوان کمکمون کنن

یه تای ابروشو داد بالا




-سادس از بین دخترایی که دیشب دستگیر شدن میشه استفاده کرد بالاخره بین اونا کسی و میتونیم پیدا کنیم ...


صندلیمو عقب کشیدم و نشستم روش




-درسته ولی دیشب فقط شیش تا دخترو تونستیم دسگیر کنیم


خونسرد و با اطمینان گفت




-کافیه


سرهنگ نگاش کرد انگار اونم دلش میخواست مثل من این سروان تازه از راه رسیده رو آزمایش کنه تا ببینه چند مرده حلاجه




-باشه پس بازجویی از اون شیش نفر به عهده خودت باشه


خیره شد به میزو سرشو به معنی قبول دستور تکون داد...خیلی راجبش کنجکاو بودم یه جوری رفتاراش بی قبدو بند بود ...انگار براش مهم نبود درجه سرهنگ نصیری ازش بیشتره و بایدمحتاط تر از اینا رفتار کنه

یه جور کله شقی و بیخیالی خاصی تو رفتارش بود ...سرهنگ برگشت سمت من




-سرگرد تو و سروان شمسایی از امروز مسئول این پرونده اید ببینم چیکار میکنین تا همینجام خیلی دیرشده دیگه بایدگیرشون بندازیم


محکم گفتم




-بله قربان همه تلاشمونو میکنیم


سرهنگ ختم جلسه رو اعلام کردو همه بلند شدن که اتاق و ترک کنن ...

همینکه سرهنگ از اتاق خارج شد دست خالی از سر میز بلند شدو پشت سرش از اتاق زد بیرون ...نصیری نگاهش دنبال اون بود همین که پاشو از اتاق گذاشت بیرون سرشو چرخوند سمت منو زمانی که هنوز تو اتاق بودیم




-این همون تازه واردست ؟؟


شروع کردم به جمع کردن و گذاشتن عکسا و گزارشا توی پوشه و همزمان سری به نشانه آره تکون دادم

تکیه داد به صندلیش




-میگن درجه سرگردیشو ازش گرفتن ...یه مدتم از خدمت معلق بوده (تک خنده ای کرد که بیشتر شبیه پوزخند بود )شنیدم تعادل روانی نداره (انگشتشو گذاشت کنار شقیقشو چرخودنش)اعصاب مصاب یوخدی


بی توجه بهش با جدیت گفتم




-فعلا نشون میده خیلی باهوشه ...تا زمانیکه کارشو خوب انجام بده من کاری به اعصاب و روانش ندارم


اینو و گفتم و پرونده رو زدم زیر بغـ ـلم و از اتاق اومدم بیرون ...زمانی و نصیریم پشت سرم اومدن ....رو کردم سمت زمانی




-بگو همه دخترایی رو که دیشب دستگیر کردیم یکی یکی بفرستن برای بازجویی خود سروان شمسایی بازجویی ها رو انجام میده





-بله قربان ...


وارد اتاقم شدم و پوشه رو انداختم روی میز




-در ضمن بگو چک کنن ببینن بقیه اونایی که با این سهراب مددی و رضا رسولی دستگیر شده بودن چی شدن ...بگو هر آدرس و نشونه ای که میتونن از اونا پیدا کنن و چک کنن ....باید پیداشون کنیم





-چشم قربان





-میتونی بری


احترام گذاشت و از در زد بیرون ... بیسیم و اسلحمو برداشتم ...باید میرفتم زندان برای بازجویی از یکی که فک کنم خیلی بتونه کمکم کنه ...

در اتاق بازجویی باز شدو همراه یه سرباز وارد شد ...دستاشو گرفت سمت سرباز و اونم دستبند و از دستاش باز کرد ...برگشت طرف من ...با دیدنم جا خورد ...خیره شدم بهش و اونم متقابلا خیره بود بهم ...




-سلام


جوابی نداد حق میدادم شوکه بشه ...سه سال پیش وقتی دستبند و زدم به دستاش فکرشم نمیکرد یه پسر جوون و پلیس خام و کم تجربه بتونه کله گنده همه باندای قاچاق دخترواسلحه غرب و شمال غرب کشورو گیر بندازه

بعد دستگیری اون بود که حکم سر گردیم اومد ...چند قدمی اومد جلو




-فک نمیکردم باز دوباره ببینمت


خونسرد خیره شدم بهش




-منم همینطور فک میکردم کار ما باهم تموم شده باشه ولی ...به کمکت نیاز دارم


نیش خندی زدو اومد جلو ...صندلی و عقب کشیدو نشست روی صندلی و دستاشو تو هم قلاب کرد




-کمک ؟!...اونم از من ؟؟


نشستم رو به روشو صندلیمو یکم کشیدم جلو




-تنها کسی که فک کنم بتونه یه سر نخی بهم بده فقط تویی


دستی به موهای جوگندمی و پر پشتش کشید وبا بی قید تکیه زد به صندلیش




-اشتباه فک کردی سرگرد من خیلی وقته ارتباطم با دنیای بیرون قطعه ...کمکی نمیتونم بهت بکنم


پوزخندی زدم




-ارتباطتت با بیرون قطعه و میدونی درجم چیه؟


خندیدو دستاشو بهم کوبید




-براوو سرگرد ...اعتراف میکنم خیلی پسر باهوشی هستی که مورو از ماست میکشی بیرون ولی ...(یکم اومد نزدیک تر)باید میفهمیدم قیمت دستگیری من برای این دولت چقد بوده ....خوبه آدم قیمت و ارزشش خودشو بدونه


یه تای ابرومو دادم بالا




-قیمتت؟!...حالا قیمتت بالا بوده ؟


باز تکیه شو زد به صندلی و لم داد بهش




-نچ ...مفت بوده ...ارزش من بیشتر از این ستاره تو خالی رو دوشه توئه که در ازای دستگیریم دادنش به یه جوجه سروان که از سر خوش شانسی و البته حماقت خودم گیرم انداخت


پفی کردم ...وقت نداشتم برای تفتیش گذشته...رفتم سر اصل مطلب




-خب من برای این چیزا اینجا نیومدم ...میخوام ازت یه چیزایی بپرسم


با تمسخر نگام کرد




-و منم میتونم جواب ندم





-به نفعته جواب بدی


خندید ...بلند و صدا دار ...این مرد واقعا عصاب خورد کن بود




-چی میگی سرگرد ...من حکم اعدامم اومده تا هفت ماه دیگه سرم میره بالای دار اونوقت تو برای من از منفعت حرف میزنی


راست میگفت اون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت ...قبل اینکه بیام اینجام اینو خوب میدونستم ...ایرج نامدار هیچوقت کاری نمیکرد که براش سودی نداشته باشه... آخرین تیرمو توی تاریکی پرتاپ کردم سمت هدف




-دریا کوچولو امسال چهار سالش تموم میشه درسته ؟


اسم دریا که اومد چشای به رنگ دریاش رنگ نفرت گرفت ...رنگ خشم ...رنگ انتقام

سه سال پیش بود که پسرش و عروسش توسط دوتا از رقیباش کشته شدن و تنها کسی که تو این دنیا براش مونده بود تنها نوه دخترش دریا بود که الان تو بهزیستی میموند




-کثیف بازی نکن سرگرد ...دریا هیچ ربطی به الان و این بحث نداره





-نمیخوای قبل اعدام شدنت یبار دیگه ببینیش ؟





-دیدن اون دردی و از من دوا نمیکنه


نفس عمیقی کشیدم و خم شدم سمت جلو




-دریا الان تو بهزیستیه ...اگه کمکم کنی تضمین میکنم همونطوری که خودت میخواستی بفرستمش خارج پیش مادر بزرگش


پوزخند صدا داری زد




-و در عوض چی میخوای ؟؟


خیره شدم به چشمای آبی و بی روحش




-یه راهنمایی ...شایدم یه اسم


بی حرف نگام کرد ...حس کردم منتظره ...حرفمو زدم میدونستم حالا که اسم دریا رو آوردم یکم شل شده

خواستم شروع کنم که دهن باز کرد




-اگه بتونم کمکت کنم جاش باید پانزده روز بهم مرخصی بدین


یه تای ابرومو دادم بالا و چشمام گرد شد ...میدونستم ممکن نیست ...رک گفتم




-نمیتونم قولی بدم





-من قول نمیخوام موافقتتو میخوام





-برای چی مرخصی میخوای؟


خندید ...پر تمسخر ...بی صدا




-به اون کاری نداشته باش ...موافقت کن تا کمکت کنم





-از کجا بدونم کمکت کار سازه ؟





-نبود لغوش کن





-باید با قاضی حرف بزنم





-بزن


مکث کردم ...این مرد با وجود سن و سالی که داشت زیادی خوش فکر بود ..خونسرد گفت




-حالا کارتو بگو


نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به گفتن ....هر حرفی که میزدم بیشتر تو فکر میرفت ....تموم که شد تکیه زدم به صندلی و منتظر خیره شدم به اون ...

حرف نزدو تو فکر بود ...سکوتش کمی طولانی شد ولی بالاخره دهن باز کرد




-این چیزایی که تو میگی فقط روش کاری یه نفره ....ارسلان امیری


مشتاقانه خم شدم جلو ...پوزخندی به روم زد




-ولی ارسلان شیش سالی میشه که مرده


اخمام رفت توهم نمیفهمیدم چی به چیه ...ادامه داد حرفشو




-ارسلان شیش ساله پیش یه تومور تو سرش داشت که از پا در آوردش ولی تا آخرین لحظه هم حرف اول و تو کار قاچاق میزدو اینم روش انحصاری خودش بود ...دخترای کم سن و سال...کار تر تمیزو بی هیچ ردو نشونی ....اونا رو میدزدیدو از مرزردشون میکرد به ترکیه و دبی و عربستان ...اوناییم که بر و روی درست و حسابی نداشتن و شنیده بودم که برای حمل مواداز مرز و ....





حرفشو خورد ....منتظر بودم ولی حرفی نزد





-و چی ؟؟؟چرا ادامش نمیدی !!


سرشو انداخت پایین




-اونطوریکه شنیدم علاوه بر حمل مواد ...توی قاچاق و فروش اعضای بدنم از این دخترا استفاده میکرد


جا خوردم ... انتظار این یکی و نداشتم ...تا حالا هیچ گزارشی برای قاچاق اعضای داخلی انسان گزارش نشده بود




بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

۴-۷-۹۴ ۱۲:۱۶ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #6
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری
-یعنی میخوای بگی که ...
پرید میون حرفتم
-گفتم که ارسلان مرده ...این روش اون بود
-پس ...
-دنبال آدمایی باش که دست راست و چپ ارسلان بودن یا توی دم و دستگاهش یه کاره ای بودن ...شاگردای خوبی تربیت کرده تا الان که معلومه کارشونو درست حسابی دارن انجام میدن
دستم کشیدم پشت گردنم ...نگران بودم و استرس داشتم ...اگه حرفاش درست باشه تا حالا خیلی دیر شده
-اسم اونا رو نمیدونی ؟؟
خونسرد ...سرد...جدی ...بی روح ...خیره شد به چشمام
-دنبال چند نفر نباش جز دونفرکسی نبود که ارسلان بهشون اطمینان داشته باشه و دست راست و چپ خودش بکنه
سریع بلند شدم و خم شدم طرفش
-خب اون دوتا اسم ؟
پوزخند صدا داری زدو و بازم اون نگاه سرتاسر تمسخرشو دوخت بهم
-اون اسمارو وقتی میگم که حکم پانزده روز مرخصیم ودفعه بعد با خودت آورده باشی
دستام شل شد ...داشت معامله میکرد ...هردو نگاه از چشمای هم نمیگرفتیم....بلند شد
-خب دیگه سرگرد فک کنم فعلا کارمون باهم تمومه ...هر وقت برگه مرخصی رو گرفتی و آوردی اینجا میبینمت
میدونستم اصرارم بی فایدس پس حرفی نزدم و رفتم سمت در اتاق بازجویی و ازش زدم بیرون ...باید زودتر دست به کار میشدیم
نشستم پشت فرمون و کمـ ـر بندمو بستم و راه افتادم .... رسیدم اداره...راه افتادم سمت اتاقم ...نجف زاده با دیدنم سریع بلند شدرو کردم سمتش
-به سروان زمانی و شمسایی و باقری بگو بیان اتاق من ...سریع
-چشم قربان
وارد اتاق شدم و کتمو پرت کردم روی رخت آویز کوچیک کنار اتاق ...تا نشستم پشت میز بلافاصله صدای در بلند شد و پشت بند بفرمایید من هر سه وارد اتاق شدن و احترام گذاشتن
بلند شدم و رفتم جلوشون ایستادم رو کردم به سمت زمانی و انگشت اشارمو گرفتم طرفش
-زمانی دوست دارم خیلی سریع همه اطلاعاتی که میتونی راجب شخصی به اسم ارسلان امیری بدست بیاری و برام پیدا کنی همــه چی...
برگشتم سمت باقری
-جناب سروان شمام سریع تر با قاضی پرونده ایرج نامدار تماس بگیرید و از دادگاه درخواست پانزده روز مرخصی براش بکنید هر جوریه راضیشون کن
چادرشو توی دستاش مشت کردو جدی گفت
-چشم قربان
-شما دوتا میتونید برید ....فقط سرعت عمل داشته باشین وقتمون خیلی کمه
هردو احترام گذاشتن و سریع از اتاق زدن بیرون
...رومو کردم سمت فرزام شمسایی که دقیقا روبه روم بود
-خب چی شد به نتیجه ای رسیدی؟؟
-بله ...از همشون باز جویی کردم بیشترشون دفعه اولشون بود که رفته بودن به اون مهمونی و نمیتونستن کمکمون کنن ولی ...
منتظر نگاهش کردم ...حس کردم تردید داره تو حرفی که میخواد بزنه
-ولی چی سروان ؟؟
سکوت چند ثانیه ای کرد ولی بعد صدای محکم و مطمئنش تو اتاق پیچید
-ولی بین اونا مهسیما سارنگ بهترین گزینه برای همکاری با ماست
جا خوردم ....تنم یخ کرد ...مهسیما!!...این امکان نداره ...حس کردم گلوم خشک شده برای همین آب دهنمو به زور قورت دادم ...سعی کردم از نگاهم نفهمه که چی تو ذهنم گذشت
-منظورت چیه ؟
خونسرد نگاه کرد به چشمام
-اونطوری که من فهمیدم اون به دعوت یکی از دوستاش که ظاهرن اون پایه ثابته این مهمونیاس و از طرفیم به تازگی باهم دوست شدن دعوت شده به این مهمونی...ما میتونیم از طریق دوستش نفوذ کنیم بین اونا
تعارف و گذاشتم کنار با اخمایی در هم و صدایی دورگه و تقربا خشمگین گفتم
-یعنی میخوای اونو طعمه بکنیم ؟!
نگاه شیشه ایش قفل نگاه من بود ...همه رفتارمو زیر ذره بین برده بود ...
-میدونی مهسیما سارنگ کیه؟
خونسرد تر ازقبل گفت
-بله دختر سرهنگ سارنگ و خواهر شماست ولی از نظر من اون الان فقط یه راه میان بر برای رسیدن به هدفمونه
برگشتم سمت میزمو و با صدایی که تنشو به زور پایین نگه داشته بودم گفتم
-بیخال شو سروان بگرد دنبال یکی دیگه یا یکی از مامورای خانوم کـ...
-جناب سرگرد
میخواستم بشینم روی صندلی که ایستادمو برگشتم سمتش
-دارید روابطتون و احساساتونو فدای وظیفتون میکنید
کلافه گفتم
-دوستش اونقدرام احمق نیست حتما میدونه برادر و پدر مهسیما پلیس هستـ...
-نمدونه پرسیدم...دوماه باهم دوست شدن و تو این مدتم هیچ حرفی از شغل شماها زده نشده ...
صدام کمی بالا رفته بودو عصبی بودم
-تضمینی وجود نداره ندونه
مثله خودم جدی تر و شایدمحکم تر از من گفت
-اگه میدونست هیچ وقت اونو به این مهمونی دعوت نمیکرد
بیخیال بهوه تراشی و صغری کبری چیدن شدم ...خودمو پرت کردم رو صندلی
-بیخیال شو ...مهسیما نمیتونه
پوزخند صدا داری زد
-هه ...سرگرد مثله اینکه فراموش کردین ماها اینجاییم تا از جون و شرف و ماله مردم حفاظت کنیم ...ولی شما حاضر نیستین برای نجات ده ها دختری که هر آن ممکنه نفر بعدی باشن برای اونا ذره ای خطر کنین
با حرص و عصبانیت نگاش کردم ...از زور عصبانیت رگ پیـ ـشونیم داشت نبضش میزد ...نمیتونستم بزارم مهسیما رو درگیر این پرونده بکنه
...با مشت کوبیدم رو میز
-تمومش کن سروان ...من چیزی و فراموش نکردم ولی نمیتونم جون خانوادمو به خطر بندازم ...خانوادمم جزئی از این مردمن
پوزخندش عریض تر شد
-هر جور شما میخواید قربان ...من فقط گزارشمو رد میکنم برای سرهنگ تصمیم نهایی با ایشون و شماست
نگاش کردم...احترام گذاشت و بی اینکه منتظر حرفی ازطرف من باشه از در زد بیرون
دستامو مشت کردم جوریکه رگای دستم داشت دیده میشد ...
از لحظه اول که دیدش حس خوبی نسبت بهش نداشتم...شستم روی صندلی و دستم و گذاشتم روی سرم...این پرونده داشت یرفت رو عصابم ..
******

توی ماشین منتظرش شدم ...درو باز کردو نشست ...نگاش کردم سرش پایین بود ...
برای اولین بار میخواستم تا میخوره بگیرم بزنمش ولی دستامو دور فرمون قفل کردم و سعی کردم آروم باشم
-امروز تو باز جویی ازت چی پرسیدن ؟
یکم سرشو آورد بالاو با صدایی آروم گفت
-هیچی فقط...فقط گفت چند بار رفتم اون مهمونی ...به دعوت کی و باکی رفتم ...
بی اینکه نگاش کنم گفتم
-دیگه چی ؟
-هیچی همینا
نفس عمیقی کشیدم
-نپرسید با من چه نسبتی داری ؟
لحظه ای مکث کردو بعد با صدایی نگران گفت
-نه ...مگه مشکلی برات پیش اومده ؟؟
جوابشو ندادم ...دستاشو انداخت دور بازوم ...
-داداش ..تورو خدا براتون دردسر درست کردم؟؟
صداش داشت میلرزید ..بازومو از بین دستاش کشیدم بیرون ..
-دستمو نگیر دارم رانندگی میکنم
با سماجت نالید
-دااااداش
-گذرا نگاش کردم
-نه نگران نباش
دست بردم و صدای پخش ماشین و بالاتربردم ...فهید که این کارم یعنی اینکه ادامه نده
دقایقی بعد جلوی خونمون ایستادم
-برو پایین ...مامانم میدونه چی شده پس دروغ سر هم نکن براش
دستش رفت رو دستگیره با صدایی تحلیل رفته گفت
-تو نمیای تو ؟
نگاش نکردم
-نه تو برو کار دارم
درو باز کردو پیاده شد ...از پنجره نگاش کردم تا زمانی که وارد خونه نشد حرکت نکردم ...مهسیما تو زندگیم برام جزو با ارزش ترینا بود ...نمیتونستم بزارم زندگیش و به خطر بندازم
گوشیم زنگ خورد ...
-الو
-الو ...سلام قربان
-سلام زمانی ...چی شد به کجا رسیدی
-قربان کاملا برسی کردیم ...هیچ سوء سابقه ای جز بیست و سه سال پیش ب جرم چاقو کشی شیش ماهی باز داشت بوده ...بعد از اونم یه نمایشگاه ماشین داشته و هیچ خلافی نکرده آسه رفته آسه اومده
زنش و پانزده سال پیش از دست داده ...دوتا بچه داره ...آیهان امیری و آیدا امیری...ایهان سی ساله و آیدا بیست و پنج ساله جفتشون آمریکا زندگی میکنن و تقریبا از ده سال پیش تا الان ایران نیومدن
خود ارسلان هم شیش سال پیش مرده و توی بهشت زهرا دفن شده ...
تو فکر رفتم ...معلومه همه این سالا کارشو خیلی حرفه ای دنبال کرده که تا حالا هیچ اثری از خودش نذاشته ...
-باشه زمانی ممنون
-خواهش میکنم قربان وظیفه بود
-فعلا
فعلا قربان
گوشی و قطع کردم و پرت کردم جلوی ماشین ...باید میرفتم اداره تا گزارش رد کنم ...
******

-بفرمایید
با شنیدن صدای سرهنگ درو باز کردم و وارد اتاق شدم ....چشمم خورد به بابا و سرهنگ و کنارشون سروانی که نیومده شده بود بزرگترین عصاب خوردی من ...از دیروز ندیده بودمش
احترامی گذاشتم و با اشاره دست سرهنگ روی صندلی رو به روی فرزام نشستم ...مثله همیشه نگاش یخ و شیشه ای بود
برگشتم سمت سرهنگ
-امری داشتین با من قربان?!
سرهنگ دم عمیقی کشیدو نگاهم کرد
-سرگرد من و سرهنگ سارنگ گزارشای پرونده رو خوندیم و پیشنهادیم که سروان شمسایی دادم برسی کردیم
دندونامو روی هم فشار دادم ولی حرفی نزدم
-راستش ...راستش به این نتیجه رسیدیم که بهترین راه حل همونیکه سروان گفته ...مهسیما بهترین گزینس
رگ پیـ ـشونیم باز نبض گرفت با عصبانیت دستامو روی میز مشت کردم
چی میگین سرهنگ من نمیتونم همچین اجازه ای بدم
صدای جدی بابا حرفمو نصفه گذاشت
-من قبلااجازشو دادم مونده خود مهسیما موافقت کنه فقط
-ولی بابا...
سرهنگ صالحی –ببین سرگرد اگه نمیتونی احساس و کارتو از هم تفکیک کنی بگو تا همین الان پرونده رو در اختیار یکی دیگه بزارم ...
خشکم زد ...باورم نمیشد بابا موافقت کرده باشه ...با کینه زل زدم به صورت فرزام ولی خونسرد تر از همیشه دستاشو دور سینش قلاب کرده بودو داشت منو عکس العملامو آنالیز میکرد
توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودم ....
دستمو بردم و گردنمو ماساژ دادم ...نمیدونستم چی بگم ...بابا رو کرد سمت سرهنگ
-سرهنگ من بامهیار حرف میزنم
از جاش بلند شدو منتظر خیره شدبهم ...بالجباربلند شدم و پشت سرش راه افتادم ......از اتاق زدیم بیرون
-بابــ...
نذاشت حرفمو بزنم با عصبانیت گفت
-منم میدونم ...منم نمیتونم ریسک کنم ..ولی بفهم که چاره ای نیست
گیج نگاش کردم ...سردرگم بودم ...منظور بابا رو نمیفهمیدم ...کلافه تر از من دستشو فرو برد بین موهای سفیدشو نفسشو کلافه داد بیرون
-بعد دستگیریش همینطورم سنگینی نگاه همه روحس میکنم ...حالا اگه نزارم تو این پرونده کمکمونم بکنه که دیگه بدتردیگه یه عمر آبرو حیثیت کاریم میره زیر سوال و دیگه کسی برام ترم خورد نمیکنه
گیج خندیدم
-بابا چی دارین میگین این حرفا کدومه ...مهسیما هنوز بچس ...اشتباه کرد قبول ولی برای این اشتباه که نباید سر زندگیش قمار کنیم خدایی نکرده اگه اتفاقی بی افتـــ
چشماشو بست و دستشو به نشانه سکوت آورد بالا
-دعا میکنیم که نیافته ...(با استیصال نگام کرد)دعا کن که نیوفته
اینو گفت ورفت ...میفهمیدم موافقتش برای اونم سخته ولی درک نمیکردم این همه ریسک کردن بابا رو اون آدمی نیست به خاطر آبروی کاری و حرف همکاراش جون بچه هاش اونم کی مهسیما....دختر عزیز دردونشو به خطر بندازه ...
*****************************
فرزام
بی حوصله و با بی خیالی به چهره سرهنگ خیره شده بودم ...کلمه مافوق برام معنی نداشت ...من دستوامو فقط از یه نفر میگرفتم اونم خودم بود ...
سرهنگ و سرگردو اره و اوره و شمسی کوره برام یه چیز فرمالیته بودو بس
-ببین سروان میدونی که این پرونده یه پرونده عادی نیست ...علاوه بر حساسیت خود پرونده یکی از مهره های اصلیمون دختره سرهنگ سارنگه ...باید بتونی از دور مواظب اونم باشی
به زور جلوی لبـ ـامو گرفتم که کش نیاد و نقش پوزخند روش نشینه ...داشت به من میگفت له له بچه باشم ..
-بله قربان سعیمو میکنم
سری تکون دادو زیر لب زمزمه کرد-خوبه ...پس راضی کردن اونم پای خودت ..
چیزی نگفتم منتظر بودم حرفاش تموم بشه تا زودتر از اون اتاق بزنم بیرون ...راضی کردن اون دختر بچه کاری نداشت تو اتاق بازجویم کاملا معلوم بود بر خلاف سن و سالش هنوز عقلش تو دوره هفده هجده سالگیش رشدش متوقف شده و بچس
-ببینم چیکار میکنی سروان دوست دارم همین اول کاری خودتو به همه اثبات کنی
اینبار نتونستم جلوی پوزخندمو بگیرم و پوزخندم از چشم سرهنگ دور نموند ....
از جام بلند شدم و احترام گذاشتم
-اجازه مرخصی میدین ....
لبخندی زد
-میتونی بری ..
راه افتادم سمت درو از اتاقش اومدم بیرون ...قدمام چرخید سمت اتاق خودم ...تک و توک سنگینی نگاه بعضی هارو رو خودم حس میکردم ...
این سنگینی نگاه و پچ پچای در گوشی دیگه برام شده بود عادی ترین روزمرگی زندگیم
من خیلی وقت بود آبندی شده بود و برام مهم نبود دیگران راجبم چی فکر میکنن
وارد اتاق مشترکم با سروان زمانی شدم ...بدم میومد از اتاق مشترک ولی چاره ای نداشتم باید تحمل میکردم ...نشستم روی صندلیمو گوشیمو از توی جیبم در آوردم و همزمان پرونده ای که جلوم بودم باز کردم ...گزارش باز جویم از مهسیما سارنگ بود
دختره انقد تو شک بودو ساده که اگه شماره مادر شوهر خالشم میخواستم بهم میداد ...
انگشتم و گذاشتم رو اسمش
"مهسیما سارنگ"...
شروع کردم به گرفتن شمارش ....میدونستم مهیار سارنگ حالا حالا این قضیه رو نمیپذیره و سعی میکنه مخ خواهرشوکار بگیره تا از همکاری با ماشونه خالی کنه پس باید زودتر دست به کار میشدم...بعد چهار تا بوق صدای ظریف و آرومش تو گوشی پیچید
-الو
صدام و صاف کردم
-الو خانوم سارنگ؟؟
لحنش مشکوک شد
-شما؟!..
با جدیت گفتم
-سروان شمسایی هستم همونیکه ازت بازجویی کرده بودم
-هـــی ..آ...آها...سلام
نفسمو با صدا دادم بیرون
-سلام ...خانوم من باید ببینمت مطلبی هست که باید راجبش باهم حرف بزنیم
تو صداش استرس و تو حرفاش تته پتته حاکم بود
-بـ...بله ...برا ...برای چی ؟؟؟
پرونده رو بستم و پرتش کردم گوشه میز
-حضوری عرض میکنم ...اگه مقدوره ساعت چهار اداره باشین
نفس عمیقی کشید تا بتونه خودشو جمع و جور کنه چشمامو بستم و حالت الانشو تصور کردم ...مشتای گره شدش جلوی چشمام نقش بست ...پوزخندی نشت رو لبـ ـام و چشمامو باز کردم ...دخترا برام قابل پیش بینی تر از هر چیزی بودن
-بله ..چشم ..میام خدمتتون
-منتظرم...
مکث کرد ...منتظر بودتا خدافظی کنم ولی عادت نداشتم بعد مکالماتم از خداحافظ و خدانگهدار و افعال مسخره و تعارفای دوزاری استفاده کنم
انگارفهمید که مکالمه دیگه از سمت من تموم شدس برای همین گفت
-کار دیگه ای ندارین
خیلی جدی گفتم –خیر
-پس میبینتون فعلا
حرفی نزدم و تماس و قطع کردم ...
گوشی و انداختم روی میزو تکیه زدم به صندلی و پاهامو دراز کردم روی میز ...عادت داشتم ...سرمو بردم سمت دیوار و دستای قلاب شدمو گذاشتم مابین سرمو و دیوار...چشمامو روی هم فشار دادم و تمرکز کردم روی این پرونده
همه سوژه ها دختر ...کم سن و سال ...اگه برای یه باند قاچاق باشن باید از مرزا بتونن دخترا رو رد کنن برای عبور مـ ـستقیم مرز ترکیه چاره ای جز رفتن به ارومیه ندارن ...برای کشورای عربیم باید از همین مرزای غربی اقدام کنن
چشمامو بیشتر روی هم فشار دادم ...یکی یکی سطر به سطر گزارشایی که دیشب تا صبح خونده بودم تو سرم نقش بستن
"فرشته میگفت قراره با سعید برن به اون مهمونی ...همون مهمونی که بعدش فرشته گم و گور شد ...تازه باهم دوست شده بودن چهار ماهی میشد "
"پریا تازه با اون پسره دوست شده بود ...من و بقیه تا حالا از نزدیک ندیده بودیمش "
"فاطمه گفت آخر هفته دوست بهزاد قراره یه مهمونی بده اونم مخفیانه میخواست به اون مهمونی بره چون عاشق پارتی و اینجور جاها بود ولی فک کنم کنسل شد چونکه بهزاد پاش شکست و از طرفیم فاطمه چون زیاد پسره رونمیشناخت فک نکنم به اون مهمونی رفته باشه "
" منوفاطمه دوسالی میشد باهم دوست بودیم دقیقا از وقتی وارددوم دبیرستان شد ...تو آموزشگاه زبان باهم آشنا شده بودیم ...زیاد نمتونستیم باهم بریم بیرون ولی خوب گاهی خانوادشو به هوای کتابخونه و خونه دوستاشو کلاس فوق العاده مپیچوند باهم میرفتیم بیرون ...اکثر مهمونیایم که میرفتیم من تنها بودم و اون نمی اومد جز آخریه که به مامانش گفته بود تولده دوستشه و همه همکلاسیاش هستن ...اونم که نشد چون من پام شکست و نتونستیم بریم ...خود فاطمم زنگ زد به سعید و ازش معذرت خواهی کرد چون تازه باهاش رفیق شده بودم برا...."
جرگه ای توی سرم زده شد ...
-فرشته میگفت قراره با سعید برن به اون مهمونی
- خود فاطمم زنگ زد به سعید و ازش معذرت خواهی کرد چون تازه باهاش رفیق شده بودم
"سعید "....تکراری بودن یه اسم تو دوتا ماجرای شبیه به هم زیادم نمیتونه اتفاقی باشه ...
در اتاق باز شدو زمانی وارد اتاق شد ...نگاهی به من انداخت و رفت سمت میزش
-زمانی ببینم تو شماره بهزاد اقدم و داری همونیکه دوست پسـ ـر فاطمه آشوری بود
ابروهاشوگره کرد...دست برد بین کاغذایی که روی میزش بود و کمی بهمشون ریخت و از بینشون یه برگه کشید بیرون و آورد طرفم
-بیا خودشه ...بهزاد اقدم ...
بلند شدم و سریع کاغذو ازش گرفتم
-میخوایش چیکار ؟!
خیره شدم به شماره ...بی اینکه نگاش کنم گفتم
-باید از یه چیزی مطمئن بشم
-از چی ...
رفتم سمت میزش و دست بردم سمت تلفن و چرخوندمش سمت خوندم
-میگم حالا ...
نگاهی به کاغذ توی دستم کردم و شروع کردم به شماره گیری ....زمانی اومد کنارم ایستاد و کنجکاو خیره شد بهم ...به دوتا بوق نرسیده جواب داد
-بله ؟!
-سلام آقا بهزاد ؟؟
-بفرمایید خودم هستم
کاغذو گذاشتم روی میزو دستمو تکیه دادم به لبش
-من سروان فرزام شمسایی هستم از پلیس آگاهی
-بله ..بله ...بفرمایید اتفاقی افتاده ؟!...فاطمه پیدا شده ؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم
-خیر متاسفانه برای یه کاری باهاتون تماس گرفتم
لحنش بی تفاوت بود انگار پیدا شدن یا نشدن دوسـ ـت دخترش دیگه انقدرام براش مهم نیست
-بفرمایید؟....چه کمکی از دستم ساختس؟
-میخواستم ببینمت
-چطور ؟آخه اتفاق خاصی افتاده ؟؟
-نه گفتم که فقط چندتا سواله
پفی کردو گفت
-اوکی مشکلی نیست کجا بیام ؟؟
-شما بگو کجایی تا من بیام
-راستش من الان تو کافی شاپم با دوستم
صدای یه دختر از اونور تو گوشی پیچید
"کیه بهزاد؟"
پوزخندی زدم و گفتم
-باشه...ساعت پنج میتونی اینجا باشی ؟؟
کمی مکث کرد-اوکی خوبه من پنج اونجام
-باشه
-دیگه امری نیست ؟
-نه ممنون
-خدانگهدار
گوشی رو قطع کردم ....زمانی با کنجکاوی پرسید
-باز میخوای ازش باز جویی کنی ؟؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم
-پس چی؟!
نگاهش کردم

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۷-۹۴ ۰۳:۵۲ عصر، توسط parinazbashiri.)
۴-۷-۹۴ ۱۲:۳۳ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #7
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری
-بزار اول مطمئن شم بعد میگم
نشستم پشت میزم ...و همه گزارشارم گذاشتم جلوم باید یبار دیگه همه اطلاعات و مرور میکردم
**********
تقه ای به در خورد ...سرمو از روی کاغذا بالا آوردم
-بفرمایید
در باز شدو قامت مهسیما سارنگ میون در قاب گرفته شد ...با دقت نگاش کردم ...قد بلند و میشد گفت خوش استایله مثله برادرش بود ...
یه جین مشکی با و یه مقعنه مشکی سرش کرده بودو با دستش محکم بند کوله پشتیشو سفت چسبیده بود ...
-سلام
سری تکون دادم و با دست اشاره ای به صندلی رو به روم کردم
-سلام بفرمایید داخل لطفا
اومد تو و درو بست ...مـ ـستقیم رفت سمت همون صندلی و روش نشست ...عین دختر بچه های دبیرستانی کوله شو گذاشت تو بغـ ـلشو سفت چسبیدش ...نگامو از دستای سفیدو انگشتای کشیدش که قفل بود روی کولش گرفتم و پوشه جلوم و بستم و گذاشتم کنار
....نگاه خیرمو مـ ـستقیم دوختم به چشمای قهوه ای تیرش که در عین نگرانی آروم بودن
-خانوم سارنگ نمیدونم سرهنگ باهات صحبت کرده یا نه ...راستش ما ها به کمکت نیاز داریم
گره ریزی بین ابروهاش افتاد ...نمیدونم چرا تو کتم نمیرفت با یان دختره رسمی صحبت کنم
-بابا چیزی نگفت ...چیو باید میگفت ؟کمکی از دست من بر میاد ؟؟
یکم خودمو کشیدم جلو و دستامو روی میز قفل کردم تو هم
لحنم مثله همیشه سردو جدی بود ...و همه تلاشم برای نرمشی که میخواستم تو لحنم باشه بی نتیجه بود ...اهل مقدمه چینی نبودم پس سریع رفتم سر اصل مطلب
-ببین خانوم سارنگ ...حاضری برای دستگیری یه باند اخفال و قاچاق دخترای جوون و کم سن و سال با ما همکاری کنی ؟؟...سرهنگ سارنگ قبلا موافقتشو اعلام کرده و تصمیم نهایی رو به عهده خود ت گذاشته
گیج نگام کرد
-یعنی چی ؟...چه همکاری ؟؟....
هوای اتاق و با دم عمیقی کشیدم تو ریه هامو از روی صندلی بلند شدم ...پرونده ها رو برداشتم و رفتم سمتش ...رو صندلی رو به روش نشستم و
پرونده هارو گذاشتم روی میز و یکی یکی بازشون کردم
-فاطمه آشوری هجده سالشه دوماهه پیش ناپدید شده ...
-سارا دین پرست هجده سالشه و از شیش ماهه پیش ناپدید شده ..
-فرشته اسعدی هفده سالشه و از چهار و نیم ماهه پیش ناپدید شده ...
-مهسا ثباتی یه ماه تقریبا که ناپدید شده و آخرین مورد ....
پرونده رو باز کردم و گذاشتم جلوش
-پرگل الوند که همین چند شب پیش درست تو همون مهمونی که توام توش بودی دزدیده شد
با دهن باز و وحشتی که تو چشماش موج میزد خیره بود به عکسا بیشتر از وحشت اگه میگشتی میشد رنگ تعجب و تو نگاهش دید
میدونستم گیج شده...تکیه زدم به صندلی و منتظر شدم تا هر سوالی که الان تو ذهنش داره بالا پایین میشه رو بپرسه...
-یعنـ...یعنی چی من نمیفهمم ...یعنی چی که اینا ناپدید شدن ؟!...
خونسرد زل زدم تو چشماش
-همه اینا از شیش ماهه پیش تا الان یکی یکی ناپدید شدن و پلیسم تاحالا نتونسته هیچ ردی ازشون پیدا کنه ...چیزی که بین اینا جلب توجه میکنه ناپدید شدن دخترا توی مهمونی های پارتی و یکیشم همون مهمونی بودکه تو توش بودی ...ما حدس میزنیم اگه بشه از طریق از طریق دوستت از اون مهمونیا باخبر بشیم و بتونیم توشون نفوذ کنیم شاید بتونیم بفهمیم چه بلایی سر ان دخترا اومده
گره ای بین ابروهاش افتاد
-یعنی میگید به لاله بگم که کمتون کنه ؟
پفی کردم و تکیه مو از صندلی برداشتم
-خیر ...دوستت نباید بفهمه ماها چه قصدی داریم تو فقط میگی از این مدل مهمونیا خوشت اومده و از این به بعد تورم دعوتت کنه
اینجوری از طریق تو و دوستت مکان و زمان مهمونیا رو میفهمیم و مامورای مخفیمونو میفرستیم اونجا
دست بردو دسته از موهای قهوه ایشو که داشت از زیر مقعنش میزد بیرون و دادتو...نگاهی گذرا به پرونده های باز جلوش انداخت
-آخه ...آخه از کجا معلوم این مهمونی هایی که لاله میره همونایی باشه دخترا توش میدزدن ؟
بیخیال شونه ای بالا انداختم
-معلوم نیست ولی خب نمیشه از کنار احتمالا ساده گذشت
سکوت کرد ..حرفی نزد و رفت تو فکر ...دقیق تر نگاش کردم و هر چی دقیق تر میشدم پوزخندمم غلیظ تر میشد ... مدتی سکوت شد ولی بالاخره
-باشه قبوله ...اگه بابا قبول کرده منم مخالفتی ندارم ...
با صداش چشم از صورتش برداشتم و یه تای ابرومو دادم بالا ...زودتر از اونی که فکر میکردم قبول کرد
-باشه پس همین امروز با دوستت تماس بگیرو بهش بگو که از این مهمونیا خوشت اومده و دوست داری بیشتر توشون شرکت ....مجابش کن از این به بعد تو رم با خودش ببره
سری با نشونه باشه تون تکون داد
-الان زنگ بزنم ؟؟
نگاهی به ساعت مچیم انداختم ...چهارو سی و پنج دیقه بود هنوز تا اومدن بهزاد افدم وقت بودن
-باشه الان زنگ بزن ...صداشم بزن رو اسپیکر
دست برد وزیپ کوله پشتی مشکیشو باز کردو بعد زیرو رو کردنش گوشیشو کشید بیرون ....
همونطوری که داشت دنبال شماره دوستش میگشت منم باخیرگی نگاهش میکردم ...حس کردم زیر چشمی نگام کردو خودش و جمع و جور کرد ...پوزخندی به این کارش زدم و نگامو ازش گرفتم ...
گوشی و گذاشت رو اسپیکرو گذاشتش روی میز ...صدای بوق های کشیده پشت خط توی اتاق پیچیده بود ....
سومین بوق داشت میخورد که صدای دختری از پشت خط و شنیدیم
-الو جانم ...
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید...سعی کرد لبخند ساختگی بشونه رو لبش ...داشت حوصلمو سر میبرد یه جوری میخواست صحنه سازی کنه انگار دوستش از پشت تلفنم داشت با چشماش اینو دید میزد
-سلام لاله جونی ...چطوری خانومی ...
دختره با هیجان گفت
-به به مهسیما جون ...کجایی تو دختر از داشتم از نگرانی دغ میکردم ...چرا یه زنگ نزدی بهم ...ببینم گیر که نیافتاده بودی ؟؟
تکیه زدم به صندلی و پامو انداختم روی اون یکی پام و با دقت گوشمو سپردم به حرفاشون
-نه بابا اوف چه خبر شد یهویی ...منم در رفتم موقع فرار گوشی از دستم افتاد شکست گوشی نداشتم تماس بگیرم امروز زنگ زدم
-آخ ببخشید عزیزم توام کوفتت شد مهمونی ...والا به خدا نمیدونم کدوم حرومزاده ای لو داده بود مهمونی رو وگرنه از این اتفاقا نمی افتاد هیچوقت
خندید –بیخیال بابا اتفاقه دیگه پیش میاد ...ولی لاله بین خودمون باشه واقعا مهمونی باحالی بود حیف شد
دختره از پشت خط باخنده ریزی گفت
-خوشت اومد شیطون
بی حرف خندید
لاله-ببینم مهسیما مامانت اینا که نفهمیدن اونشب چی شد
-نه بابا مگه بچم بهشون بگم مامورا ریختن اونجا ...اصلا نگفتم که مهمونی مختلط بود گفتم تولد خواهر دوستم بود .
نفس عمیقی که کشیدو منم از پشت تلفن حس کردم ...
-خوب کردی نگفتی گیر میدادن بهت
-آره بابا میفهمیدن دیگه عمرا میذاشتن برم مهمونی و اینا
بلند زد زیر خنده-من تازه از اینجور مهمونیا خوشم اومده
دخترم بلند خندید
-ایول بابا توام آب ندیدیا شناگر خوبی هستی ...ولی مامان و بابات بهت گیر میدنا زیاد شبا دودرشون کنی بیای بریم عشق و صفا
-نه بابا ...مامان که همیشه خدا بیمارستانه بابام که تا دیر وقت شرکت میمونه ...یک-دو همین بیاد خونه
-ایـــــول پس از این به بعد میبرمت یه جاهایی که بفهمی زندگی کردن به چی میگن
-پایتــــم
-الان کجایی ؟؟
-الان؟!...
نگاهی بهم کردو گفت
-خونه تنهام چطور؟؟
-پاشو بیا پیش من
-پیش تو ؟؟....
سوالی نگام کرد ...با بستن چشمام بهش فهموندم قبول کنه
-باشه میام فقط آدرس خونتونوندارم من ...
-خونمونونه عزیزم خونم ...من تنها زندگی میکنم ...آدرس و اس میکنم برات الان
-وای چه عالی من عاشق زندگی مجردیم...باشه بفرست آماده شم بیام ....
-اوکی گلم پس میبینمت دیگه کاری نداری ؟؟
-نه فداتم ...فعلا
-بای گلم
گوشی و قطع کردو نگاه قهوه ایشو دوخت به صورتم ...خوب حرف زده بود میشد روش حساب کرد ...
-خوبه برو خونش ولی چیزی لو نده ...خیلی عادی انگار نه انگار که چیزی از ماجراهای اخیر میدونی نه خانی اومده نه خانی رفته ...
سرشو به معنی باشه کج کرد ...
-جناب سرگرد
-سروان
اونقدر جدی این وتند این حرف و زدم که جا خورد و با چشمایی گرد شده نگام کرد
-بـ...بله جناب سروان ...شما به لاله شک دارین
بالحنی سرد گفتم
-فعلا به اونش کاری نداشته باش کاری که گفتم و بکن
اخماش رفت توهم و خطی بین ابروهاش افتاد ...با حرص گفت
-بله چشم
بلند شدو کوله شو انداخت روی دوشش
-دیگه میتونم برم ؟؟
بی حرف بلند شدم و با دست در خروج و نشونش دادم...با قدمایی تند از جلوم رد شدو رفت سمت درتا درو باز کرد همزمان دست پسری جوون که بالا اومده بود تا در بزنه رو هوا خشک شد ...هردو بهم نگاهی انداختن و پسره بعد یه مکث کوتاه یه قدم رفت عقب و مهسیما به سرعت از کنارش رد شد
این پسر باید بهزاد اقدم باشه ...با دقت نگاش کردم
قد متوسطی داشت و هیکلشم نمیشد گفت خوبه بیشتر پر بود ...شلوار جین و پیراهن چهار خونه ای پوشیده بود و یه دستبند چرمیم به مچ دستش بسته بود ...از مدل موهاش میشد فهمید از اون پسرایی که عشق جلب توجه دختراس
موهایی سیخ و فشن که با کمی دقت میشد فهمید که موهاش رنگ شده
ولی اونقدر پرنگ بود که تو نگاه اول نمیشد تشخیص داد و ابروهاشم دست کاری شده بود ....نگاشو از مهسیما گرفت و برگشت سمت من که با ریز بینی داشتم آنالیرزش میکردم ...لبخند تصنعی زد
-سلام من بهزاد اقدمم...فک کنم شما باهام تماس گرفته بودین ...چون گفتن اینجا اتاقتونه
جدی نگاش کردم ...
-درسته بفرمایید تو ...
قدم جلو گذاشت و درو پشت سرش بست ...با دست اشاره به جایی کردم که تا چند دیقه پیش جای مهسیما بود ...اومد جلو و دستشو درزا کرد سمتم ...بی تفاوت و آروم دستمو توی دستش گذاشتم و هر دو فشار آرومی به دستای هم وارد کردیم ...
نشست روی صندلی و در حالیکه لبخند میزد نگاهم کرد
-خب بفرمایید من در خدمتم
نشستم توی جای قبلیم یکی از پاهامو انداختم روی اون یکی پامو نگاه جدیمو دوختم تو چشاش
نفس عمیقی کشیدم و دهن باز کردم
-آقا بهزاد تو توی اظهاراتت گفتی که قرار بود با فاطمه به یه مهمونی بری درسته؟
بی هیچ تعللی گفت
-بله درسته
-و اون مهمونی کنسل شد ؟!
مثله من کمی بیشتر به صندلی تکیه زدو یه پاشو انداخت روی اون یکی
-بله درسته ...دوروز قبلش متاسفانه من از روی چهار پایه افتادم پایین و پام شکست و نتونستیم که بریم
-دقیقا مهمونی کی بود ؟!به چه مناسبتی ؟؟
سرشو کمی چرخودو یکم مکث کرد ...
-خب راستش...یه دور همی ساده بود چندتا دوست بودیم که برای شب نشینی میخواستیم دور هم جمع بشیم ...
پوزخندی زدم که اونم دید ولی به روی خودش نیاورد...
-خب نگفتی مهمونی کی بود !!
شونه ای بالا انداخت
-مهمونی یکی از بچه ها بود ...اسمش سعید بود تازه باهم رفیق شده بودیم
یه تای ابرومو دادم بالا
-بودین؟؟....یعنی دیگه نیستین ؟
-نه ...یعنی چه طوری بگم از بعد اون مهمونی چون نرفتیم بهش برخورد فک کنم ...چون دیگه کم کم یکم باهام سرسنگین شدو بعدم الان که دیگه دیگه کلا زنگ و اینام نمیزنه
ابروهامو جمع کرد...بعد مهمونی کلا رابطشو باهاش قطع کرده ...
-چطوری با این پسره سعید آشنا شدین ؟؟و دقیقا از کی؟!
دستشو تو هوا تکون دادو کمی فک کرد
-والا زمان دقیقشو که یادم نیست حدودا چهار پنج ماهه پیش بود که باهاش آشنا شدم...تو یکی از مهمونیای بچه ها بود ..پسر بدی به نظر نمی اومد آدم پایه ای بود
یه تای ابرومو انداختم بالا
-زیاد مهمونی میری ؟!
تک خنده ای کردو دستشو برد سمت موهای جلوش
-خب جوونیم دیگه ...باید جوونی کنیم ...مام دلمون به این یکی دوتا مهمونی تو هر ماه خوشه ...
لبـ ـام یه ورش رفت بالا ...دلخوشی ...
-گفتی که فاطمه زنگ زد و از سعید معذرت خواهی کرد درسته ؟
سری به نشانه بله تکون داد ...
-جلوی تو زنگ زد ؟؟
-اوم ...نه ..شمارشو دادم خودش زنگ زد ...
-چی گفته بود ...
شونه ای بالا انداخت
-نمیدونم والا ..نپرسیدم از فرداش بود که دیگه فاطی و ندیدم ...فرصت نشد بپرسم
نفس عمیقی کشیدم و کمی مکث کردم ...
-ببینم آخرین بار کی با فاطمه حرف زده بودی ؟
دستشو گذاشت رو پیـ ـشونیشو چشماشو بست
-فک کنــــم صبح...نه نه !...همون روز ناپدید شدنش ساعت چهار –چهارو نیم اینا بود ...گفت که مهمون دارن و امشب نمیتونه زیاد صحبت کنه...فردا همو بعد کلاس زبان میبینیم
اخمام هر لحظه بیشتر تو هم میرفت ...پدرو مادر فاطمه آشوری حرفی از مهمون نزده بودن ...
نگاه مـ ـستقیممو زوم کردم رو چشماشو خیره نگاهش کردم ...
-دوسال بود با فاطمه بودی درسته
سرشو به معنی آره تکون داد ...چشمامو ریز کردم و زل زدم به چشمای خونسردش
-الان باید خیلی برات سخت باشه که نمی دونی کجاست و چی شده ؟درست نمیگم؟!
لبخند ژکوندی زد-مسلما همینطوره
-اون دختری که الان باهاش دوستی ...همون که باهم رفته بودین کافی شاپ و میگم ...
رنگش پرید سریع پاشو از روی اون یکی برداشت و صاف نشست
-نه اشتباه میکنین من و سمیراباهم دوست نیستیم فقط دوتا دوست معمولی هستیم
با تمسخر نگاش کردم
-دوست نیستید ولی دوست معمولید ؟؟
سعی کرد آروم باشه
-اون دوست صمیمی فاطمس ....بعد از فاطی خیلی کمکم کرد تا بتونم باز روحیمو بدست بیارم ....
-ولی لحنش کمی صمیمی تر از یه دوست معمولی بود ...نبود؟!
لبخند مصنوعی زد-نه کلا دختر صمیمی و مهربونیه...امروزم اومده بود باهم بریم کافی شاپ تامنو از تنهایی در بیاره
باز لبـ ـام یه ورش رفت بالا
-تنهایی ؟؟
-خوب ...خوب من بعد فاطمه خیلی احساس تنهایی میکردم نیاز داشتم کسی باشه که تنهایهامو پر کنه و یه همدم خوب باشه برام...فاطمه دختر خوبی بود من خیلی وابستش بودم
یه تای ابرومو دادمب الا و با لحنی که ناخواسته توش تمسخر موج میزد گفتم
-بودی ؟؟
دستپاچه شده بود از افعال تک کلمه ای که سوالیش میکردم و اونو تو تنگنا میذاشتم
-یعنی هنوزم بهش وابستم واقعا بعد اون داغون شدم ...
چشمامو ریز کردم و با جدیت نگاهشو که سعی میکرد از نگاه من بدزدتشو شکار کردم
-ببینم یه سوال چرا جوری حرف میزنی که انگار میدونی دیگه فاطمه بر نمیگرده ...هنوز که هیچ کس نمیدونه اون دقیقا کجاست و چه اتفاقی براش افتاده ...
دستپاچه سر جاش یکم تکون خورد
-نه سوء تفاهم شده منظورم این نبود که اتفاقی براش افتاده کلی گفتم
نفسمو با صدا دادم بیرون
-آها...درسته
پامو از روی اون یکی برداشتم و خم شدم جلو و دستامو تکیه زدم به زانو هامو قلاب کردم توهم
-خب ببینم تو عکسی از این سعید داری ؟؟
انگار با عوض کردن بحث راه گلوش باز شد چون نفس عمیقی کشیدو چشماشو بست
-نه ...راستش نشده بود تا عکسی باهم بگیریم
-شماره تلفنی چیزیم ازش نداری ؟
-نه خطشو عوض کرده ...
حس میکردم این سعیده بی ربط به این ماجراها نیست و هر لحظه حسم داشت قوی تر میشد ...
دستمو گذاشتم رو زانو هامو بلند شدم ...دستمو دراز کردم سمتش ...
-خوب جناب اقدم ممنون که تا اینجا اومدی و جواب سوالامو دادی
بلند شد ...دستشو گذاشت توی دستم...
-خواهش میکنم امید وارم تونسته باشم کمکی به پیدا شدن فاطمه بکنم
-منم همینطور ..دیگه فعلا کاری با شما نداریم ولی لطفا در دسترس باشین
-حتما ...
خداحافظی گفت و از اتاق زد بیرون و پشت بندش منم از اتاق اومدم بیرون باید میفهمیدم این سعید کیه و اون شب فاطمه به اون مهمونی رفته یا نه.....
زمانی سر راه م قرار گرفت
-چی شد چیزی و که میخواستی و فهمیدی ؟؟
سوالشو بی جواب گذاشتم و با جدیت گفتم
-سریع تر همه رو جمع کن اتاق سرگرد
دیگه نایستادم و سریع از کنارش رد شدم ...
بعد ده دیقه همگی تو اتاق مهیار جمع شدن و منتظر چشماشون زوم بود روم تا ببینن چی میخوام بگم ..مهیار ساکت ولی با اخم خیره بود بهم ...مشکلی باهاش نداشتم ولی کاملا میفهمیدم که خیلی با من مشکل داره .....
رو کردم سمت همشونو با صدایی جدی و محکم شروع کردم
-تا اینجا به چند تا گزینه خوردیم
-سهراب مددی ...رضا رسولی...ارسلان امیری ...و الان ....(به چشمای مهیار زل زدم )سعید ...
سروان مقدم دستاشو از زیر چادرش در آوردو گذاشت روی میز
-سعید؟!...این دیگه کیه
صندلی و عقب کشیدم و نشستم روش ...تو چشم تک تکشون نگاه کردم ...این کارم باعث میشد همیشه حرف حرف من باشه و از موضع قدرت باهاشون برخورد کنم
-سعید کسیه که اسمش توی هر دوتا پرونده فاطمه آشوری و فرشته اسعدی اومده ...کسی که دوماه قبل ناپدیدی فاطمه با دوست پسـ ـرش توی یکی از مهمونیا دوست میشه و دقیقا بعد از ناپدیدی اون غیبش میزنه جالب اینجاست فاطمه دقیقا فردای همون روزی غیب میشه که شبش سعید اونو دوست پسـ ـرشو به یکی از مهمونیاش دعوت کرده بوده
مهیار بالاخره تکیه شو از میزش بداشت و اومد نزدیک تر با کنجکاوی گفت
-خب و ربطش با فرشته چی بوده ؟؟
گردنمو کج کردم و با پشت انگشت اشارم دستی به چونه تیزم کشیدم
-ربطش اینجاست که فرشتم دقیقا با یه پسر دوست شدهب وده به اسم سعید که از قضا قرارم بوده باهم به یه مهمونی برن ...دقیقا مثله مودای قبلی ...و اینکه هیچ نشونی الان از این سعیده نیست...
مهیارخطی انداخت بین ابروهاشو توی فکر فرو رفت
-پس با این حساب اگه همه اینا رو بزاریم کنار هم ...سعید یه علامت سواله و مجهوله ...مهمونی هایی که سعیدم توشون بوده ...ارسلانی که مرده ولی این روش فقط مختص اونو باندش بوده و دونفری که مسئول دزدین دختران

همگی بی حرف خیره بودیم بهم...
مهیار سرشو چرخوند سمت من
-فرزام سریعتر باید این سعیدو پیدا کنی چطوریشو نمیدونم ولی باید سعی کنیم گیرش بیاریم
تکیمو از صندلی برداشتم و کمی خم شدم جلو
-یه پیشهادی دارم
همه سرا چرخید به طرفم
-نظرت چیه ریز آخرین مکالمات فاطمه آشوری رو در بیاریم و ببینیم چی گفته ...اصلا به اون مهمونی رفته یا ما الکی رو موضوع مهمونی کلیک کردی
گره ریزی بین ابروهاش انداخت و برگشت سمت سروان مقدم
-جناب سروان یه نامه از دادگاه بگیرو ببر از مخابرات ریز مکالمات فاطمه آشوری و فرشته اسعدی رو در بیار
زمانی ومحمدی با تعجب گفتن
-ریز مکالمات فرشته اسعدی دیگه به چه دردی میخوره ؟...
تونستم بفهمم چی تو سرش میگذره ...رومو چرخوندم سمتش
- میخوای ببینی این سعید همون سعیده یا نه ...آره؟
مهیار بی حرف خیره شد بهم و سری به نشونه تائید تکون داد
مقدم گفت
-قربان درمورد آیهان و ایناز امیریم تحقیق کردم ....آیهان درسته که آمریکاست و چندین ساله ایران نیومده ولی خواهرش آیناز سه سال پیش ایران و ترک کرده و به مدت یک سال و نیم توی کشور بوده و اطلاعات ما راجبش ناقص بوده
مهیار خطی افتاد بین ابروهاش با جدیت گفت
-سه سال پیش ؟؟....
دستی به ته ریش زبر صورتم کشیدم ...
-پس با این حساب اون شیش ماه بعد از مردن ارسلان وارد کشور شده بوده این یکم عجیبه
محمدی –نه کجاش آخه ...خوب پدرش مرده بودو برای خاکسپاری چون نیومده بوده اومده سر حاک پدرش ...
مهیار دستاشو زیر چونش قلاب کرد
-نه امکان نداره ...شیش بعد از مرگ پدرت بیای ...از طرفی برادرت نیاد ....حتی اگه احتمالی که تو دادی درست باشه موندنش نباید یک سال و نیم طول میکشید
نفسمو با صدا دادم بیرون ...
-شک دارم
همه سرشون چرخید سمتم مهیار گیج پرسید
-به چی ؟؟!!
خیره شدم به عکسایی که روی میز بود
-به اینکه آیهان امیری تا حالا ایران نیومده باشه ...اون مسلما میدونسته پدرش چیکارس و چقد پول و پله برای خودش جمع کرده ...و از طرفیم اون دم دمای آخر زندگیشم که تومور داشته زیاد عقلانی به نظر نمیرسه که آیهان برای دیدن پدرش نیومده باشه
مهیار با دستش روی میز ضرب گرفت
-تحقیق کنید ببیندی این آیهان الان تو آمریکا چیکار میکنه ...وضعیت مالیش چه جوریاس ...همینطور آیناز امیری ...عکسای جفتشونم میخوام ...
برگشت سمت مقدم
-ببینم اون پانزده روز مرخصی ایرج نامدار و تونستی بگیری
مقدم –بله قربان گفتن امروز حکم صادر میشه و برامون میفرستن
برگشت سمت من
-سعیدو پیدا کردن ربطش به این اتفاقا به عهده تو ...(سرشو چرخوند سمت محمدی )میخوام همه اطلاعاتی که میتونی و ازریز و درشت راجب آیهان و آیناز امیری برام گیر بیاری مقدمم بره دنبال ریز مکالمات فرشته اسعدی و فاطمه آشوری من و زمانیم میریم زندان برای بازجویی ...باید سرعت عمل داشته باشیم سریع باشین
همگی بلند شدیم...
-برید سریع تر دنبال کارایی که گفتم
همگی راه افتادیم از اتاق بزنیم بیرون که با شنیدن صداشایستادم
-فرزام تو بمون کارت دارم ...
محمدی آخرین نفر خارج شدو درو بست برگشتم طرفش...اومد جلو و روبه روم ایستاد ...تقریبا قدمون یکی بود و اون شاید سه چهار سانتی از من بلند تر بود ....
هردو با غرور و جدیت خیره بودیم تو چشمای هم ...بالاخره اون رشته بین نگاهامونو کند و دهن باز کرد
-نمیخوام یه تار مواز سر خواهرم کم بشه ...
حرفی نزدم و کماکان با بی تفاوتی و باجدیت خیره بودم بهش...دستی کشد پشت گردنش
-نمیدونم چه فکری تو سرته ...نمیخوامم بدونم ولی امید وارم تو این نقشه هایی که داری میکشی آسیبی به مهسیما نرسه
بازم حرفی نزدم و حس کردم دارم با سکوتم حسابی عصبیش میکنم ...
با حرص غرید
-حرف من جواب نداشت ؟!
خونسرد دستمو فرو کردم توی جیب شلوارم
-سوالی نپرسیدی که جوابی بدم
خط افتاد بین ابروهاش و اخماش رفت توهم ...با صدایی که رگه های عصبانیتم تولحنش پیدا بود گفت
-میتونم امید وار باشم که مواظبشی ؟این قول و میدی که آسیبی بهش نمیرسه
خونسرد تر از قبل گفتم
-من قولی به کسی نمیدم ولی همه تلاشمو میکنم تا خانوم سارنگ صدمه ای نبینن
نگام کرد ...نگاش کردم ...دیگه حرفی نمونده بود بی حرف چرخیدم و پشتمو بهش کردم و راه افتادم سمت در
من له له خواهرش نبودم اما شغلم و وظیفم ایجاب میکرد ازش مواظبت کنم ...
*****
ریز مکالمات جلوم بود و یه ماژیک های لایت قرمزم دستم بود ... شماره ها باهم نمیخوند...پیش بینیشو کرده بودم
خیره شدم به مکالمات فاطمه آشوری ....یک بار با سعید تماس گرفته بود و شیش تام پیام بینشون ردو بدل شده بود ...
شروع کردم به خوندن پیاما ...حدسمون درست بود فاطمه رو به اون مهمونی دعوت کرده بودو انجوریم که معلومه اونم موافقت کرده ...
مکالمات فرشته رو گذاشتم جلوم ....دقیقا ازهفت ماهه پیش پیاماو مکالماتشون با هم شروع شده بود ...
پیامای عادیشونم میخوندم ...حرفای کسل کننده و مزخرفشون حسابی سرم و درد آورده بود ....بلند شدم و رفتم سمت آشپز خونه ...
لیوان و برداشتم و کمی آب جوش ریختم توش و یه کیسه از چای سبز و انداختم داخلش
کف دستمو گذاشتم زیر فکمو گردنمو کج کردم ...صدای ترق شکستن استخوناش حالمو بهتر کرد ...
دست بردمو لیوان و برداشتم و راه افتادم سمت کاناپه ...
لیوان و گذاشتم روی میز تا خواستم بشینم صدای تلفن بلند شد ...بی توجه بهش نشستم روی کاناپه و باز در ماژیک و باز کردم
تلفن رفت رو پیغامگیر
"الو فرزام ...مادر کجایی پس ؟!چقد تو بی معرفتی ...خیر سرم پسر زایدم تا یه زنگ نزنم نباید یه زنگ بزنی حال مادرتو بپرسی؟...بابا منم مادرم دلم براتـ.."
پفی کردم و بلند شدم تلفنو برداشتم
-سلام مادر جون...
باشنیدن صدام عین بچه ها ذوق کرد
-ای وای خونه ای تو ؟
خودمو پرت کردم روی کاناپه ...
-بله مادر خونم ...دستم بند بود نتونستم جواب بدم
صداش گله مند شد ...
-مادر تو نباید یه زنگ بزنی ببینی من مردم ...زندم ...نباید حال من و پدرت و بپرسی ؟؟
بازم حرفای تکراری ...گاهی خسته میشدم از این همه تکرار ...
-مادر یادمه پدرتکلیف خودمو خودشو معلوم کرده...گفت که دیگه نمیخواد صدامو بشنوه
این بار بغض بود که روخت تو صداش
-الهی قوربون چشمات شم مادر ...اون قضیه دیگه تموم شده رفته ...بده بین پدرو پسر گله و کدورتی باشه ...باباتم یکم ازت دل چرکینه بهش زنگ بزن سلامتو بی علیک نمیذاره مادر دیگه از اون تب و تاب اولاش افتاده ...
سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم و چشمامو محکم روی هم فشار دادم و با انگشتام فشارشون دادم ...
-مادرجون...
ساکت شد ...کلافه دستی به ته ریشام کشیدم
-ببین مادر جون من هیچ گله و شکایتی از آقاجون ندارم ...یه مشکلی بوده تموم شده و رفته ...هر موقع دل آقاجونم باهام صاف شد من خودم زنگ که خوبه میام دستشم میبـ ـوسم ...
-اما آخه مادر ...
نذاشتم بحث و کش بده
-وضعیت قلبت چطوره؟
فهمید بحث و عوض کردم ...چند لحظه ای سکوت کردو بعدگفت
-خوبه اونم درداش کمه ...توکه برگردی تهران و با پدرت آشتی کنی دیگه دردنمیکنه
پف بلندی کردم ...نمیخواست تمومش کنه ...
-چشم مادر زیاد به قلبت فشار نیار قرصاتم سر وقت بخور...من دیگه باید برم کار دارم
-فرزام ...
-جانم؟؟...
-تو رو خدا مواظب خودت باش مادر ...یکمم بیشتر مارو یاد کن
چشمامو چرخوندم و نگامو سر دادم رو کاغذا
-چشم مادر جون ...چشم کم نگران من باش
-نگران نباشم چیکار کنم آخه ...از دار دنیا همین تو برام موندی زبونم لال اگه...
دیگه توجهی به حرفاش نکردم نگام ثابت شد روی دوتا از پیاما ....
سریع گفتم
-مادر جون من بعدا باهات تماس میگرم فعلا خدافظ
منتظر نشدم خدافظی کنه و سریع قطع کردم
با دقت شروع کردم به خوندن پیاما..
"ببین به کسی نگو میای مهمونی ...فردا پس فردا برات دست میگیرن ..."
این جمله عینن تکرار شده بود ...هم تو پیامای فاطمه و هم فرشته ...
روشو با ماژیک قرمز خط کشیدم که نگام رفت سمت پیامای بالایی ...توی اکثر پیاما از کلمه ..."نه بابا..." حدس زدم باید تیکه کلامش باشه سریع برگه مکالمات فاطمه رو گرفتم تو دستم ...
ناخداگاه لبـ ـام کج شد ...خودشه ...این سعید همونه
...جمله ی تکراری وتیکه کلامی که تو هر دو پیاما ازش استفاده شده...
سریع دور کلمات های لایت کشیدم ...تا خواستم ر ماژیک و ببندم گوشیم روی میز لرزید ...ماژیک و پرت کردم رو کاغذا و دستمو بردم سمت گوشی اسم "رو گوشی بود MAHSIMA"
یه تای ابرومو دادم بالا و تماس و وصل کردم
-الو
صداش تو گوشی پیچید
-سروان شمسایی؟؟
-خودمم
-من مهسـ...
-شناختم
حرفشو خورد ...نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم نزدیک یازده و نیم بود
-مشکلی پیش اومده این وقته شب تماس گرفتی؟
لحنش آروم بودو خیلی با طمنینه حرفاشو میزد
-نه ولی گفته بودین اگه خبری شد بهتون بگم
کنجکاو شدم
-خب ؟؟
-امروز رفتم خونه لاله ...گفت که دوازدهم همین ماه یه مهمونی دیگه ترتیب دادن ...گفت تو یاخچیانه و میتونم باهاش برم
-خب ....آدرس دقیقی نداد
-نه هنوز فقط گفت نوزدهم این ماه تو یاخچیانه طرفای ساعت 8-9شروع میشه
زیر لب زمزمه کردم عالیه...
-اوکی آماده باش ...نوزدهم حتما باید به اون مهمونی بری ...
-باشه فقط مهیار ....
حرفشو ادامه نداد حدس میزدم نگران مخالفت اون باشه ...
-نگران نباش پدرت اجازه داده و خود سرگردم فک نکنم دیگه مخالفتی داشته باشه
-مطمئن باشم ؟...
-فعلا فقط آماده باش
-باشه پس ...شب خوش جناب سروان
تا اومدم تشکر کنم صدای بوق آزاد گوشی تو گوشم پیچید ...اخم کردم ...دوست نداشتم کسی زودتر از من تلفن و قطع کنه ..
با اخم به صفحه گوشی نگاه کردم و رفتم تو لیست مخاطباش
"مهیار سارنگ"
دستم اسمشو لمس کردو صدای کشیده اولین بوق تو گوشم پیچید و بعد دوتا بوق صدای جدی و مردونش جای بقای کشیده انتظارو گرفت
-الو ..
تکیمو زدم به کاناپه و پاهامو طبق عادت دراز کردم روی میز
-سلام ...فرزامم
تعجب کرد
-سلام ...اتفاقی افتاده ؟؟
خونسرد گفتم
-آره ...دوتا خبر دارم
-خب؟!
- اول اینکه سعید همون سعیده ...ریز مکالمات و پیاما رو خوندم ...به احتمال نود درصد خودشه
حس کردم صداش پر شد از هیجان
-این عالیه ... خب خبر دومت ؟؟
-نوزدهم یه مهمونی دیگس و....(کمی مکث کردم شک داشتم برای گفتنش )و اینکه خواهرتم باید بره به اون مهمونی
ساکت شد ...جز صدای نفسای بلند و کشیده و خش دارش چیزی به گوشم نمیرسید...
-باشه ...حواستونو جمع کنید خودت و یکی دیگه زا مامورای با جربزه رو ببر و یکی از مامورای خانومم میزارم حواسش به مهسیما باشه ...
-یه پیشنهادی دارم ...
حرفی نزدو منتظر ادامه حرفم شد ..لیوان چاییمو که حالا حسابی سرد شده بودو برداشتم و یه قلپ ازش خوردم ...از تلخیش اخمام رفت توهم
-بهتره برای اینکه کمتر نگران اون باشیم بزاریمش تا یکی از مربیای رزمی کار اداره باهاش فشرده دفاع شخصی کار کنه ...اینطوری بهتره
-فکر خوبیه فردا تو اداره راجبش حرف میزنیم ....
-باشه ...منم چیز جالبی امروز گیر آوردم ...ارسلان تنها دونفر دست چپ و راستش توی کاراش بودن ...حدس بزن کی !
خونسرد ولی با کمی شک گفتم
-آیهان و آیناز امیری درسته ؟؟
-دقیقا...
-حدس میزدم ...
-منم همینطور ولی حالاکه مطمئن شدیم پس میتونیم بگیم ممکنه باند ارسلان هنوزم فعالیت داشته باشه ولی اینبار دختر و پسرش دارن کاراشو ادامه میدن ...
-آره بهتر بیشتر راجب اون دوتا بدونیم ...
-درسته تا فردا همه اطلاعات آماده میشه ...
-اهوم ...خوبه....
هردو ساکت شدیم ...اینبار ناخواسته یه لبخند کمـ ـرنگ نشست روی لـ ـبم انگار یکی دیگم مثله من بود ...هردو منتظر بودیم اون یکی خدافظی کنه ...بعد چند ثانیه وقتی دیدم خیال نداره حرفی بزنه بی خیال تماس و قطع کردم و گوشی و پرت کردم کنارم رو کاناپه ...
دستمو گذاشتم روی پشتی کاناپه و اون یکی دستمم که لیوان توش بودو آوردم بالا و یه نفس همه محتویات لیوان ویه نفس سر کشیدم ...
حس کردم گلوم یه لحظه سوخت از تلخی این چایی ...اون یکی دستمم گذاشتم طرف دیگه کاناپه و سرمو تکیه دادم به پشتی و چشمامو بستم ...عادت به خواب نداشتم ولی چشم بسته خوب بلد بودم ذهنمو آزاد کنم ....حالا که بعد پنج ماه سر کارم بر گشته بودم بایداز پس خودم و پرونده هام بر میومدم ....
هر چهار نفر نشسته بودیم و منتظر محمدی بودیم...تقه ای به در خورد مهیار برگشت سمت در
-بفرمایید
محمدی با عجله وارد اتاق شدو در حالیکه نفس نفس میزد گفت
-شرمنده قربان تا همین چند لحظه پیش عکسا نرسیده بود
مهیار جدی نگاش کرد
-خیلی خوب سریعتر بیار ببینیم این دوتا خواهر برادر چی کاره هستن
چراغا رو خاموش کردو رفت پشت لب تاپ ....فلش و انداخت توشو پروژکتورو روشن کرد ....چند ثانیهطول کشید تا صفحه بیاد بالا ...بعد چند لحظه عکس یه پسر جوون حدودا سی الی سی و یک با کت و شلوار خودش دوخت و هیکلی متناسب اومد روی صفحه ...قیافه معمولی داشت ولی میشد گفت به خاطر چشمای مشکی که زوم بود روی دوربین و استایلش جذابه
محمدی شروع کرد
"آیهان امیری ....سی ساله متولد تهران ...توی ایران دانشجوی دانشکده هنر بوده و رشتش بازیگری بوده و ده سال پیشم از ایران رفت آمریکا و ظاهرا همونجام این رشته رو دنبال کردو الان یکی از استادای همون
دانشگاهه
وضعت مالی خیلی خوبی داره و میشه گفت یه مرد جوون و پولدار به حساب میاد طوری که خونش اطراف خیابون منهتن آمریکاست که یکی از گرون قیمت ترین خیابونای نیویورک به حساب میاد ...هیچ سوء سابقه یا رفتار مشکوکی تا به الان نداشته و از ده سال پیش تا الان وارد کشور نشده "
زد روی عکس بعدی ...با اومدن عکس نگام به جای صفحه پرژکتور قفل شد روی مهیاری که با بهت و حیرت خیره شده بود به عکس ...حس کردم رنگش پرید و دستاش و سفت مشت کرد ...مردمک چشماش داشت سرگردون توی کاسه چشمش میچرخید ...حس کردم مهیار این دختر قد بلندو خوش هیکل با چشمای آبی و موهای بلوطی رنگ و میشناسه
مثله برادرش بود بیشتر از خوشگلی میشد صفت جذاب و بهش داد ....
"آیناز امیری ...بیست و پنج سالشه و طراح مد و لباسه تو آمریکا...مثله برادرش وضع مالی خیلی عالی داره و توی آپارتمان شیک و لوکس توی یکی از خیابونای منتهی به همون خیابون پنجم منهتن زندگی میکنه ....
برخلاف برادرش همونطوری که میدونین یه سال و نیم ایران بوده و تو این مدتم به ظاهر مشغول انحصار وراثت بوده ...
آیناز یه پسر هفت ساله داره که بچه دوست پسـ ـرش بوده"
هرلحظه که محمدی جلوتر میرفت مشت مهیار سفت تر و رگای گردنش برجسته تر مشیدن
بلافاصله بعد از تموم شدن حرفای محمدی بی توجه به جمع سریع بلند شدو از اتاق زد بیرون ...پس حدسم درست بود مهیار اون دخترو میشناخت ...
همه با تعجب به مسیر رفتنش نگاه کردن ...سعی کردم ذهنشونومنحرف کنم ...
با جدیت گفتم
-همگی آماده بشین برای پنجشنبه هفته بعد که قراره مهمونی بر گزار بشه ...نباید هیچ اشتباهی رخ بده
همگی گیج نگام کردن زمانی با بهت گفت
-سرگرد کجا رفت یدفعه ؟؟؟
سرد گفتم-به ماها ربطی نداره ...سرتون به کار خودتون باشه ...
بلند شدم و بی حرف از اتاق زدم بیرون ...نمیخواستم فعلا چیزی رو به روی خودم بیارم الان وقتش نبود
رفتم تو محوطه پشتی اداره و سیگری از توی جیبم برداشتم و روشنش کردم ...
نگاهی به فیلترش کردم که داشت ذره ذره میسوخت....این روزا خیلی داشت مزخرف و بیهوده میگذشت ...
انگیزه ای برای زندگی نداشتم همه زندگیم خلاصه شده بود توی کاری که دیگه حتی اونم دوست نداشتم ....
خیره شدم به سیـ ـگارو پوزخندی زدم ...دیگه حتی اینم دوست نداشتم ...این روزا چقد روزام پر چیزا و لحظه هایی که دوسشون ندارم
*******
آخرین تیرمم پرتاپ کردم ...مثله قبلیا صاف خورد توی سیـ ـنه سیبل متحرک ....اسلحمو گذاشتم روی میز جلوموگوشی صدا خفه کنی که رو گوشام بودو و از توی گوشم در آوردم ...صدای شلیک گوله ها عصاب خورد کن بود ...اسلحمو برداشتم و گلوله هاشو چک کردم و از سالن زدم بیرون ...
از در باشگاه مخصوصی که برای تمرین تیر اندازی و ورزش و آماده سازی بود زدم بیرون ....رفتم سمت مزدای جدیدم ...دستمو بردم که درشو باز کنم چشمم افتاد بهش ...از آخرین باری که دیدمش پنج-شیش روزی میگذشت
میدونستم تو همین باشگاه دارن باهاش دفاع شخصی کار میکنن ...دستم روی در موندو با دقت نگاش کردم ...
آرنجمو گذاشتم روی سقف ماشین و انگشت اشارمو گذاشتم گوشه لـ ـبم وخیره شدم بهش...
حواسش به من نبود ...داشت توی ساک ورزشی که دستش بود دنبال یه چیزی میگذشت و موهای بلند و لخـ ـتش بهش مجال گشتن نمیدادن ....
یه لحظه یه فکری بد جوری رومخم رفت ووسوسم میکرد انجامش بدم ...با قدمایی آهسته و محکم راه افتادم سمتش ...اصلا حواسش به من نبودو همچنان داخل ساکش در گیر بود ...درست پشت سرش بودم ...
انگار چیزی و که میخواست بالاخره پیدا کرد ...سریع سرشو آورد بالا و موهای و بلندشو که تا زیر چونش میرسیدو داد تو....کارش بی فایده بود چون باز ریختن جلو صورتش ...خواست اولین قدم و برداره که همزمان پامو آوردم بالا و با نوک کفشای ورنی و براقم پشت کفششو لمس کردم و همین شارژ کوتاه باعث شد تعادلشو از دست بده و روی جوب جلوی باشگاه تلو تلو بخوره
ساکش از دستش افتادو جیغ خفیفی کشیدو دستاشو از هم باز کرد ....داشت با سر میرفت توی جوب آب که سریع با دستم دستمو دراز کردم و مانتوشو از پشت مشت کردم تو دستمو و کشیدمش عقب ...
تا ایستاد دستشو گذاشت روی سینشو چشماشو بست ...نفسشو با صدا داد بیرون ...هنوز وقت نکرده بود منو ببینه از بس هول بود
چشماشو به سرعت باز کردو با غیظ چرخید طرفم
-هوی یارو مگه کوری؟ نمیتونی درست راه بـــ...
با دیدن منی که دست به سیـ ـنه ایستاده بودم و بااخم ریزی خیره بودم بهش حرف تو دهنش ماسید ...با دهن باز گفت
-سروان ؟!!!...
انگار انتظار دیدنمو نداشت ...با تعجب و دهانی باز خیره بود بهم ...
اخممو غلیظ تر کردم ...با لحنی تند و جدی گفتم
-همه پیشرفتت توی این پنج_ شیش روزهمین بود ؟...که با یه پشت پا پخش زمین شی؟؟
سریع خودشو جمع و جور کردو موهاشو داد تو ...با اخمایی درهم ولب و دهنی آویزون گفت
-خب من هنوز یه هفتم نیست دارم دفاع شخصی کار میکنم ...تازشم
خیره شد به چشمام حالا که عینک آفتابی چشماموقاب گرفته بود راحت خیره شده بود بهشون حرفشو ادامه داد
-تازشم حرکت شما غافلگیرانه بود
با تمسخر پوزخندی زدم
-هه ببخشید دیگه ...یادم باشه بگم کسی قبل حمله به تو پنج دیقه قبلش اطلاع بده تا کمی گرم کنی
لبـ ـاش آویزونتر شدو ابروهاش بیشتر گره خورد و سرشو انداخت پایین که باز موهاش ریختن جلو صورتش ...اینبار حرکتی برای زدنشون زیر شالش انجام نداد
سریع و پشت سرهم باصدای ریزی که پر بود از حرص زمزمه کرد
-یکی نیست به تو چه آخه ...
فکر کردنشنیدم ولی نمیدونست گوش پلیسا تیز تر از این حرفاس...
چپ چپ نگاش کردم ولی چیزی نگفتم ...
-دنبالم بیا میرسونمت
اینو گفتم و راه افتادم که برم سمت ماشین خودم ...سریع سرشو آورد بالا
-وای نه نه!مرسی زحمت نمیدم خودم میرم
با لحنی خونسرد و سرد گفتم
-نگفتم نمیتونی بری گفتم میرسونمت باید راجب مهمونی فردا باهات صحبت میکردم الانم وقت مناسبیه
دستمو انداختم و در ماشین و باز کردم تا خواستم بشینم دیدم هنوز سر جاش ایستاده بااخم گفتم

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۷-۹۴ ۰۳:۵۶ عصر، توسط parinazbashiri.)
۴-۷-۹۴ ۰۳:۵۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #8
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری
-میخوای همونجا وایستی؟
نگاهی گذرا به صورتم کرد و قدم اول و برداشت ...درو باز کرد نشستم تو ماشین و درو بستم اونم در طرف خودشو بست
ماشین و روشن کردم
-خونمون نصف راهه ها
حرفی نزدم ...با تردید گفت
-راهتون دور نشه جناب سروان
نفسمو که حبس سیـ ـنم بود و دادم بیرون و سوالشو بی جواب گذاشتم
-لاله تماس نگرفت ؟؟
وقتی دید جوابشو ندادم اخم کرد و صاف نشست
-گفت فردا یه ربع به هشت مونده میاد دنبالم ...
سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و با لحنی جدی تر از قبل گفتم
-فردا که میری اونجا خیلی عادی برخورد میکنی انگار که واقعا برای یه مهمونی ساده اومدی ...هرکدوم از ماها رو که دیدی خیلی ریلکس برخورد میکنی انگار نه انگار که مارو میشناسی
مثله من حرفی نزدو فقط سرشو تکون داد...نگامو از جلو گرفتم و با چشمایی ریز شده نگاش کردم ..حس کردم داره مقابله به مثل میکنه ...
چیزی نگفتم و به جاش نگامو دوختم به خیابون که حسابی شلوغ شده بود
پیچیدم تو خیابون اصلی که خونه اونام همونجا بود ...زیاد به مسیرا وارد نبودم ولی خوب این منطقه رو میشناختم
-اینجاست رد شدین
پامو گذاشتم روی ترمز و سوالی نگاش کردم ...بی اینکه نگاهی به من بندازه کمـ ـربندشو باز کرد
-ممنون مرسی زحمت کشیدین
این گفت و درو باز کرد ...پیاده شدو بعدازبستن در سرشوخم کردو از پنجره طرف خودش گفت
-بازم ممنون و خدافظ
اینو گفت و راه افتاد سمت خونشون ...آینه جلورو تنظیم کردم ... خیره شدم به رفتنش
رفت سمت یه در آهنی خیلی بزرگ سفیدو نارنجی و زنگ و فشار داد ....درباز شدو دستشو گذاشت روی دستگیره تا بازش کنه ...نگاه کوتاهی به ماشین که هنوز حرکت نکرده بودم کردو وارد خونه شد
سرمو کمی کج کردم و به خونشون نگاه کردم ...یه خونه سه طبقه با نمای سنگی و شیک ...
نگامو از خونشون گرفتم و ماشین و روشن کردم و راه افتادم ...ترافیک بود
چشمم خورد به کنار پیاده رو ...دختر پسر جوونی خیلی شیک کنار هم داشتن قدم میزدن و از برفی که دیشب باریده بودو الانم دوباره داشت شروع میشد که بباره لذت میبردن و میخندیدن ... عکس دونفره توی این هوای دونفره میگرفتن ....فقط سه قدم اونور تر یه پیرمرد بساط پهن کرده بودو دستمال کاغذی میفروخت...با برفی که داشت شروع میشد به تکاپو افتاده بودو داشت تند تند وسایلشو جمع و جور میکرد
پوزخندی به این صحنه زدم ...چقد آدما شبیه هم بودن و زندگیا همه مثله هم ...
این روزا بعضیا میدوئن تا غذاشونو هضم کنن و بعضیام میدوئن تا گرسنه نمونن
راه باز شد ...نگامو از اونا گرفتم و پامو گذاشتم روی گاز و راه افتادم سمت خونم...
درو بستم و کلیدو مبایلموپرت کردم رو اپن ...شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم و همزمان وارد آشپزخونه شدم ...
لیوانی برداشتم و پر کردم از آب یخ ....لیوان و آوردم بالا و یه نفس سر کشیدم ....چند قطره از کنار لـ ـبم سر خوردو ریخت رو سیـ ـنم و خنکیش حالم و خوب کرد...لیوان و گذاشتم روی میزو راه افتادم سمت حموم ...
آب یخ ریخت روی سرمو شامپویی که به موهام زده بودم سر خورد رو صورت و شونه های پهنم ...دستمو بردم سمت صورتمو موهامو عقب زدم ...کف از پشت تیره کمـ ـرم ریخت پایین و آب سردو پشت بندش تند میریخت رو سرو بدنم ...حس خوبی داشتم ...یه چیزی مثله خلا؟...دوست داشتم فعلا اینجا باشم ...اینجا که بودم آروم بودم انگار
یکم شیرو چرخوندم و آب گرم تر شد حس رخوت خاصی بهم دست داد ...انگار بعد مدتها اولین بار خواب به چشمم اومده بود ....از حموم اومدم بیرون رفتم سمت تخـ ـتم ...حس اینکه لباس بپوشمو نداشتم ...با همون حوله خودمو پرت کردم روی تخـ ـت و گوشی و گذاشتم کنار سرم ...به دیقه هم نکشید خواب اومد به چشمم و چیزی نفهمیدم ...
*******
کمـ ـر بندمو سفت کردم و آخرین نگاهمو به خودم انداختم ...
یه جین مشکی با یه پیراهن تنگ مشکی که دوتا دکمه بالایشو باز گذاشته بودم ..
موهامو جلوشو داده بودم بالا ...نگام مثله همیشه خشن بودو جدی ...
سویچ ماشین جدیدی که تحویل گرفته بودم و از روی میز برداشتم و کت اسپورت سفیدم از رو تخـ ـت برداشتم... از اتاق زدم بیرون ...باید سریع تر راه می افتادم ...
گوشیم تو دستم لرزید ...نگاش کردم ...مهیار بود ...تماس و وصل کردم
-الو ..
-آماده ای؟
در آسانسورو بستم و دکمه پارکینگ و زدم ....
-آره دارم راه می افتم بچه ها رفتن ؟؟
-آره اونام راه افتادن مهسیمام با اون دختره رفت
-اوکیه پس ..
در ماشین و باز کردم و نشستم تو
-فرزام حواستو جمع کن خرابکاری نکنن من
دو تا از بچه هارم بیرون گذاشتم تا اگه موردی دیدن سریع خبرت کنن
-باشه مواظبم
-کاری پیش اومد سریع خبرم کنین
-باش
اینو گفتم وهردو بی حرف گوشی و قطع کردیم...ماشین و از پارکینگ در آوردم و راه افتادم سمت آدرس...پیدا کردن این پسره کارآسونی نبود ...کمک خواستن از بهزار کار عاقلانه ای نبود نباید میذاشتیم کسی چیزی بفهمه ...
بعد حدودا بیست دیقه رسیدم به محل مهمونی ...ساختمون بلندی بودو و داخل کوچه پر شده بود از ماشین های رنگ و وارنگ ....
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم ...مهمونی طبقه پنجم همون ساختمون بود ...رفتم سمت آسانسور تا در باز شد رفتم تو همزمان دوتا دخترم با من وارد آسانسور شدن ...
بی توجه بهشون چشمم به شماره های طبقه ها بود ...سنگینی نگاشو و پچ پچ و اشاره های زیر چشمیشونو دیدم ...معلوم بود از اون دسته دخترای آویزونن جفتشون ...در آسانسور باز شد بی توجه بهشون از در زدم بیرون و اونام پشت سرم اومدن بیرون ...زمزمشونو شنیدم صداشون قابل شنیدن بود
-یکم رسم آداب معاشرت بلد بودنم بد نیست...ما که شنیدیم همه جا میگن خانوما مقدمم
دوستش ریزخندید-والا نمیدونن وقتی دوتا خانوم خوشگل و خوشتیپ میبینن باید جنتلمن باشن
از سرو صدایی که میومد راحت میشد فهمید مهمونی تو کدوم واحده ...معلوم بود اینام میخوان به همون مهمونی برن ...خونسرد چرخیدم سمتشونو با نگاهی دقیق سرتا پاشونو نگاه کردم ...زل زدم تو صورتشونو نیشخندی زدم ...رو به همون دختری که این حرف و زده بود گفتم
-حرف شما متین ولی من خانــــومی ندیدم اینجا
سریع گارد گرفت
-پس بهتره بری پیش یه چشم پزشک
لبخند پر تمسخری زدم
-بهتره شمام برین پیش یه جراح پلاستیک تا یه فکری به حالتون بکنه شاید اونموقع کسی رغبت کنه تو صورتتون نگاه کنه ...
در باز شد ...منتظر نشدم تا حرفای مزخرفشونو گوش کنم سریع وارد خونه شدم ...
چه خبر بود ...همه چی در هم بود دخترا و پسرا با تیپ های جورواجور همه جا رو پر کرده بودن ...
همه جور تیپی و میشد بینشون پیدا کرد نگامو چرخوندم ...اولین چهره آشنایی که دیدم مهسیما بود ...تو یکی از خلوت ترین و دور از چشم ترین نقاط نشسته بودو خیره بود زمین ....
یه ساپورت مشکی با یه پیراهن تنگ ولی کاملا پوشیده مشکی پوشیده بودو موهاشو که کلا لخـ ـت و صاف بود یه وری ریخته بود رو صورتش و آزادانه گذاشته بود دورش پراگنده باشن ...
رفتم سمت بار کوچیکی که توی گوشه خونه بود ....یه گیلاس برداشتم و چشممو چرخوندم دور تا دور سالن ...یه چشمم به مهسیما بودو یکی دیگم داشت دور سالن میچرخید میدونستم به غیر من یه پلیس زنم گذاشتن که حواسش به مهسیما باشه ولی بازم چون من پیشنهاد داده بودم اونو طعمه بکنن باید خودمم مواظبش باشم ...
یه دختر رفت سمتش ....نگام دنبالش چرخید فک کنم این دختره لاله باشه ..باید زودتر خودمو بهش نشون میدادم ...صاف ایستادمو کتمو مرتب کردم...راه افتادم سمتشون ...
نگام به مهسیما بود که داشت با خنده به حرفای دختره گوش میداد ...انگار سنگینی نگامو حس کرد که سرشو چرخوند سمتم
نگاه قهوه ایش گره خورد تو نگاهم ...خونسرد و بی هیچ حسی نگاش کردم ...رسیدم به یک قدیمیشون ....دوستشم متوجه حضور من شد
با لبخند مردونه ای نگاشون کردم
-سلام خانوما
دوستش زودتر جواب داد
-سلام خانوما من سامانم ...سامان ملکی
هر دو بی حرف خیره شدن بهم با لبخند جذابی گفتم
-افتخار آشنایی میدین؟؟
مهسیما اخماشو کشید تو هم ولی دوستش لبخند عریضی زد دستشو دراز کرد سمتم
-سلام من لاله هستم
نگاه منتظرمو دوختم به مهسیما ...با اخمایی که چهرشو جدی تر از همیشه نشون میداد گفت
-مهسیما
اینو گفت و روشو برگردوند ...
-خوشبختم خانوما
لاله با لبخند و مهسیما زیر لب یه "منم همینطور" گفتن
نگامو دور تا دور سالن چرخوندم و گیلاسمو توی دستم چرخوندم
-راستش من امشب اینجا تنهام ...(نگاهمو مـ ـستقیم دوختم به صورتشون )میتونم امید وار باشم اجازه بدین که امشب همراهیتون کنم ؟؟
مهسیما با لحن تندی گفت
-خیر
یه تای ابرومو دادم بالا که حرفشو ادا مه داد
-امشب خیلیا اینجا تنهان فک کنم بهتره وقتتوبا اونا بگذرونی
با خونسردی گفتم
-حضورمن کنارتون ناراحتت میکنه ؟؟
قبل از اینکه جوابمو بده لاله با آرنجش ضربه ای نا محسوس به بازوش زد و با اخمایی مصنوعی گفت
-اِ مهسیما ...خب یه شبه دیگه اینم میگذره میره ..اومدیم امشب خوش بگذرونیم نه اینکه بشینیم یه گوشه به قرو فر ملت نگاه کنیم
مهسیما بی اینکه منو نگاه کنه گفت
-تنهایی نمیشه خوش گذروند ؟....
لاله با تمسخر گفت
-به نظرت میشه؟؟!!
شونه ای بالا انداخت
-منکه چند ساله تنهایی دارم خوش میگذرونم
اینبار من پریدم وسط بحثشون
-پس توصیه میکنم یه فرصت به خودم و خودت بدی و از این تنهایی در بیای
نگاشو چرخوند سمتم
-من از شرایط الانم راضیم (پوزخندی پر از تمسخر زد)مرسی از نیت خیر خواهانتون
با نگاهی خندون خیره شدم تو چشماش خوب داشت نقش بازی میکرد خوشم اومده بود
-من آدم خیری نیستم مهسیما جان ...اینو یادت باشه هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگره اینو گفتم تا هم امشب خودم تنها نباشم و هم تو از این یکنواختی در بیای و یکم خوش باشی
-معلومه خیلی با تجربه ایدها درست نمیگم ؟!
دستمو فرو کردم تو جیب تنگ شلوارم و شونه ای بالا انداختم
-ربطی به تجربه نداره با یه نگاه سر سری به جمعی که اینجانم میتونی راحت درک کنی چی میگم
لاله مداخله کرد و پرید میون حرفامون
-باشه حالا بعدا تا آخر شب کلی وقت دارین باهم یکی به دو کنین فعلا من میخوام مهسیما رو ببرم به دوستام معرفی کنم
نگاش کردم
-امید وارم توام مثله دوستت از اینکه بخوام همراهتون باشم ناراحت نشی؟
بلند زد زیر خنده و با سر انگشتاش موهای جلوی صورتشو کمی داد عقب
-نه بیا بریم من مثله مهسیما استرلیزه نیستم
لبخندی مصنوعی زدم وپشت سر لاله از بین جمعیت رد شدیم و رفتیم سمت دیگه ی سالن که یک زن و دوتا پسر جوون حدودا 27-28ساله کنارش ایستاده بودن
لاله رفت سمتشون و با لبخند گفت
-بچه ها بفرمایید اینم از مهسیمای گل و گلاب همونیکه براتون تعریفشو کرده بودم
هر سه نگاشون چرخید روی مهسیمازنه دستشو دراز کرد به طرفشو با لبخند گفت
-سلام عزیزم من فرحنازم لاله خیلی ازت تعریف میکرد مشتاق بودم ببینمت ...گفته بود خیلی دختر گلی هستی
مهسیما لبخند شیرینی زدو دستو گذاشت توی دست فرحناز
-منم از آشنایتون خوشحالم فرحناز جون ....(نگاهی گذرا به لاله انداخت) لاله هم که ازبس خودش گله همه رو عین خودش میبینه
لاله با ناز صورتشو چرخوند سمت دیگه
-وای نگو الان چشمم میزنن
یکی از پسرا که تیپ نسبتا خوبی داشت و قیافشم بدک نبود با خنده گفت
-خرزهرم یه گله
لاله با قیافه ای مچاله گفت
-من اسمم رومه لاله ...اون گلم فقط برازنده خودته
پسره دهن کجی به لاله کرد
-هن سن دین دوزدی اوش گوراخ
(آره تو راس میگی ...)
پسره خندید و صورتشو چرخوند سمت مهسیما
-این و ولش بابا من نیمام خوشبختم از آشنایت
پسر کناریم لبخندی به مهسیما زد
-منم امیر علیم
مهسیما لبخندشو بیشتر کرد
-خیلی خیلی خوشبختم ...
لاله رو کرد سمت منو و با دست بهم اشاره کرد
-وایشونم آقا سامانه همین چند دیقه پیش ..پیش پاتون باهاش آشنا شدیم
پسرا دستشونو دراز کردن سمتم و دستم و گذاشتم تو دستشونو فشار دادم
-خیلی از آشنایتون خوش بختم
زنی که کنارشون بود با نگاهی سرتا پامو از نظر گذروند
-مام همینطور ...تو بچه تبریز نیستی نه؟!!...
همگی منتظر زل زدن بهم ...چشمامو ریز کردم چطوری تونست به این سرعت اینو بفهمه ...سعی کردم چهره خونسردم و حفظ کنم
-نه من اصالتا تهرانیم چند ماهی میشه اومدم تبریز
لبخندی زدو گیلاسشو سر کشید
-حدس میزدم
لاله با تعجب گفت
-از کجا فهمیدی؟؟
گیلاس خالیشو گذاشت رو میز کناریش و نگاهی باز به سرتا پام کرد
-حس شیشم ...وقتی نیما ترکی حرف زد اخماش رفت توهم انگار که معنی حرفشو نفهمید برای همین گفتم
لبخندی مصنوعی زدم ...معلوم بود خیلی آدم تیزیه سنشم نسبت به اینا بیشتر میزد حدودا سی و سی و یک ساله ...
-چرا همگی نشستین پاشین برین اون وسط یه تکونی به خودتون بدین
همگی چرخیدیم سمت صدا....
پسری قدبلند و هیکلی که یه تیشرت سبز لحنی با شلوارجین آبی پشیده بودو موهاشم از کناره ها کوتاه کرده بودولی از وسط به نسبت بلند تر بودن
دست انداخته بود دور کمـ ـر دختر ریز نقشی که بهش میخورد شانزده –هفده سالش باشه
امیر علی با خنده گفت
-همین تو داری خودتو تکون میدی واسه هفتادو هفت پشتمون کافیه
لاله با خنده گفت
-سعید یکم سر سنگین باش خیر سرت صاب مجلسی از اول اون وسط داری میلزرونی
جا خوردم ...سعید...پس خودش بود ..همه چی داشت خیلی سریع تر از اونیکه پیش بینی کرده بودم پیش میرفت و همینم یکم نگران کننده بود ...مطمئن بودم این سعید همون سعیده
نشنیدم چه جوابی به لاله داد ولی رو کرد سمت منو مهسیما
-معرفی نمیکنید؟؟
ظاهرا طرف صحبتش هردوی ما بودیم ولی با نگاهی نافذو دقیق سرتاپای مهسیما رو از نظر گذروند
مهسیما با لبخندی که فک کنم مختص خودش بودو چهرشو عجیب دلنشین میکرد گفت
-سلام من مهسیمام دوست لاله
یه تای ابروشو داد بالا و با لحنی چاپلوسانه گفت
-به به لاله خانوم از این دوستای خوب خوبم داشته و رو نمیکرده...خیلی خوشبختم خانومی
مهسیما باز لبخندشو تکرار کرد ...اینبار چرخید سمت من ...نگاه عمیقی بهش کردم میشد تو ته چشمای سبز رنگش شرارت و دید
دست چپشو که آزاد بود دراز کرد سمتم
-سلام من سعیدم
لبا کمی به معنی لبخند کش اومدن
-سلام سامانم
دستمو محکم فشرد و رو کرد سمت بقیه و دختری که دستشو انداخته بود دور کمـ ـرش و سفت به خودش فشرد
-خب معرفی میکنم اینم خانوم کوچولوی منه رویا خانوم
با دقت خیره شدم به دختره ...چهره خوشگل و هیکل رو فرمی داشت
چشمای مشکی و کشیده ای داشت که مژه های پر پشتش اونارو پونده بودن و ابروهای مرتبی داشت بینی قلمی و کشیده با لبایی برجسته ...
پس اگه این پسر سعید باشه و معادلات ما تا حالا درست باشه نفر بعدی این رویاست
سعید رو کرد سمت همه
-تا به چک نگرفتمون برید وسط
به دی جی که چند قدم اونطرف تر ایستاده بود گفت
-آهنگ ناب و برو رفیقای نابم میخوان بترکونن
به دیقه نکشید که صدای کر کننده آهنگ ناب نابیم بهزاد لیتوکل سالن و برداشت و پشت بندش صدای دختر پسرا بلند شد ...
همگی بلند شدن و راه افتادن برن وسط لاله اومد کنارم و در حالیکه سعی میکرد در حد امکان صداشو ببره بالا که صداش ب گوشم برسه با داد گفت
-مهسیمارو میسپرم دستت ....ببینم میتونی مخش کنی یا نه
اینو و گفت و منتظر نموند سریع رفت پیش بقیه ...وسط حسابی شلوغ شده بودو معلوم نبود کی به کیه...با تمسخر داشتم به آدمای مـ ـست و پاتیلی نگاه میکردم که با همچین آهنگی اینطوری رفتن تو اوج و دارن حال میکنن
برگشتم سمت مهسیما با اخم ریز خیره بود به جمعیتی که وسط داشتن میرقصیدن ...نگامو حس کردو سرشو آورد بالا ...با چشم نا محسوس اشاره کردم که دنبالم بیاد
جلوتر راه افتادم سمت بالکن و اونم اومد دنبالم ...در بالکنو باز کردم ومنتظر شدم اول مهسیما وارد بشه ... رفت تو بالکن ...پشت سرش وارد بالکن شدم و درو بستم ...چون شیشه ها دوجه داره بودن نسبتا صدا کمتر شده بود
اون پشتش به در بودو من دقیقا رو به رویدر قرار داشتم ...نذاشتم حرف بزنه و سریعتر گفتم
-ببین بهتره یبار تو زندگیت ریسک کنی و روی پیشنهادم فک کنی...به قیافت نمیخوره تا این حد ترسو باشی
گیج اخماشو کشید توهم ...دعا دعا میکردم چیزی نگه ...نگام خیره بود به تصویر لاله ای که پشت دیوار منتهی به بالکن ایستاده بودو گوشش به ما بود
-ترس دیگه چه صیغه ایه ...من کلا از پسر جماعت و دوستی باهاشون بدم میاد
لبخند کمـ ـرنگی زدم ...بر خلاف انتظاری که ازش داشتم تا حالا نشون داده دختر تیزیه
یه تای ابرومو دادم بالا
-شعار نده ...امثال تورو خوب میشناسم چون آدم احساسی هستین و زود وابسته میشین خودتونو پشت این شعارای دوزاریتون پنهون میکنین ...
پوزخند صد داری زد
-هه نگفتم تجربت زیاده
دستامو رو سیـ ـنه قلاب کردم و با لبخندی کجی نگاش کردم
-مزخرف نگو اگه جدا تا این حد که میگی از پسرا بدت میاد چرا باهام دوست نمیشی تا بهت ثابت کنم این بدت اومدنا واسه خاطر ضعف خودته
پوزخندی زد –اوکی باشه قبوله
نگام باز رفت سمت در شیشه ای بالکن هنوز همونجا بود ...
چشمامو چرخوندم سمت چشمای مهسیما
-گوشیت همراته ؟
-خیر تو کیفمه
دستموبردم از جیب تنگ شلوارم گوشیمو کشیدم بیرون ....سریع براش تایپ کردم
"هرجوریه امشب با این دختره رویا دوست شو و سعی کن آمارشو در بیاری "
گوشیو گرفتم سمتش
-بیا شمارتو بنویس
گوشیو از دستم گرفت ....چرخیدن نگاش تو صفحه دو ثانیه طول کشید ...و بعد انگشتای سفید و کشیدش روی صفحه گوشی تند به حرکت در اومدن
گوشی گرفت سمتم
-بیا اینم شماره
نگام به صفحه خیره موند
"باشه سعیمو میکنم "
گوشی و گذاشتم توی جیبم
-بریم؟؟
سری تکون داد تا برگشت سمت در هردو تصویر لاله رو دیدیم که سریع دور شد ...مکث نکردو درو باز کرد ....
هردو رفتیم بیرون ...رویا و سعید به همراه لاله کنار هم نشسته بودن ...راه افتادیم سمتشون
لاله با دیدنمون کنار هم خندید
-شیری یا روباه ؟؟
خیلی جدی و محکم گفتم
-گرگ ...
سعید با شنیدن حرفم چشماش برق عجیبی زد
مهسیما رفت و کنار رویا نشست ...سعید رو بهم گفت
-بیا بشین ...
نشستم کنارشو پامو انداختم روی اون یکی لاله بلند شدو رفت سمت آشپزخونه ...
-خیلی زودمخشو زدی انتظارشو نداشتم ...
نگاهی به مهسیما کردم که مشغول صحبت با رویا شده بود پوزخندی زدم
-دختره ساده ایه فقط ادای آدمای پیچیده رودر میاره
خندید
-دوسـ ـت دختر نداری ؟؟
خونسرد نگاش کرد
-چرا دارم...ولی دیگه داره زیادی تکراری میشه این دختره برای یه مدت بد نیست
خندیدو مشت آرومی زد به بازوم
-معلومه از اون دختر بازای قهاریا ..
خنده کجکی تحویلش دادم
دختر باز نیستم ...آب که زیاد تو یه جا بمونه راکد میشه
نگاش چرخید روی امیرعلی و نیماکه داشتن میومدن طرفمون
-استدلال جالبی بود ...خوبه که آدم تا جوونه جوونی کنه
اومدن و نشستن کنارمون ...
نگاهی به ساعت مچیم کردم ....ده دیقه از دوازده گذشته بود ...یکم از تب و تاب افتاده بودن ...صدای مهسیما باعث شد نگامو از دختر پسرا بگیرم و نگاش کنم ...رو به لاله کرد
-لاله پاشو بریم دیگه دیر وقته من تا قبل یک نرم خونه بد میشه
لاله قیافشو جمع کرد
-اِ مهسیما ول کن این سوسول بازیا رو پر پرش اینکه دوتا داد سرت میزنن نمیکشنت که بمون حالا نیم ساعت دیگه میریم
بلند شدم ...نگاهاشون چرخید سمت من
-منم دیگه باید برم (چرخیدم سمت مهسیما)پاشو حاضر شو تورم میرسونم
لاله به جاش جواب داد
-کجا حالا بابا مگه مرغین بشینین میریم دیگه
-نه دیگه باید برم
فرحناز بهم نگاه کرد
-کجا حالا بودی ..
مهسیما –من مزاحمت نمیشم با لاله میرم تو میخوای بمونی بمون
جدی نگاش کردم
-زودتر آماده شو و بیا بیرون
دیگه منتظر جوابش نشدم و از همه خدافظی کردم ...سعیدو لاله تا دم در واحد اومدن ...سعید دستشو دراز کرد سمتم
-خیلی خوش حال شدم امروز دیدمت از این به بعد به لاله میگم برا مهمونیا دعوتت کنه دوست داشتی بیا
دستشو گرفتم و خیره شدم به چشمای سرخش که آثار مـ ـستی بود
-حتما
لاله با خنده گفت
-ببین من محموله رو سالم تحویت دادم ها ...دختر مردم و صحیحو سالم برسونی خونشون
در جوابش فقط یه لبخند مسخره و ساختگی زدم و رفتم سمت آسانسور تا درش باز شد همزمان مهسیمام از در زد بیرون از اونا خدافظی سریعی کردو همراهم سوار آسانسور شد
کیفشو انداخت تو دستشو شروع به بستن دکمه های باز پالتوش کرد ...نگامو ازش گرفتم و با ایستادن اسانسور ازش زدیم بیرون...
رفتم سمت ماشین و درشو زدم که باز شه ...با تعجب گفت
-ماشینتونو عوض کردین ؟؟
بی توجه بهش درطرف خودمو باز کردم و گفتم
-بشین
درو باز کردو نشست ...حس کردم از اینکه جوابشو ندادم حرص خورد اینو میشد از کوبیدن در ماشین فهمید
ماشین و روشن کردم و از محله زدم بیرون
-الان شما دارین میرین اتفاقی نیافته اون تو یوقت
نگاش نکردم
-چندتا از مامورامون اونجا هستن ...رویا چی شد ؟
سریع برگشت طرفمو یه وری نشست ...موهاشو با هیجان زد زیر شال مشکی که انداخته بود رو سرش
-آها رویا ...از زیر زبونش کشیدم...هفده سالشه دانش آموزیکی از این مدارس تیزهوشانه فامیلیشم سعادته...با این پسره سعید توی بی تالک آشنا شده و حدودا دوماهی میشه باهم دوستن ...سعید یه بوتیک تو لاله پارک داره که لباس و از این جور چیزا میفروشه....و دیگه اینکه ...
دستشو برد بالا و با کف دستش تند تند زد رو پیـ ـشونیش
-دیگه اینکه ...دیگه اینکه ....آهـــــا
سریع کیفشو باز کردو گوشیشو ازش در آورد و گرفت سمتم
-اینم شمارشه ...
گوشیو از دستش گرفتم و نگاهی به شماره کردم ...و گوشیو گرفتم طرفش
-آفرین خوبه ...سعی کن بیشتر باهاش جورشی
-باشه
دیگه حرفی نزدم و اونم که دید من حرفی ندارم صاف نشست و گوشیشم پرت کرد تو کیفش ...
دست بردمو پخش و روشن کردم ...تا رسیدن به در خونشون دیگه حرفی نزدیم ...

مهیار
نگاهی به صورت تک تکشون انداختم
-حالا که سعیدو پیدا کردیم خیلی جلو افتادیم ...از طرفیم احتمال میدیم رویا نفر بعدی باشه
محمدی گفت
-اونجوری که من راجبش تحقیق کردم پسر بی سرو صدایه دانشجوی مهندسی کشاورزیه تا حالام مورد خاصی نداشته
فرزام سرشو چرخوند سمت محمدی
-اونا بیگدار به آب نمیزنن ...معلومه خیلی حرفه ای دارن کارشونو پیش میبرن ...توی همه پنج مورد قبلی حتی یه ردم از خودشون به جا نذاشتن
برگشتم سمت نصیری
-تویه نفرو بزار که حواسشون به این دختره رویا باشه و یهدو نفر بزار که سعید و تعقیب کنن...نباید بزاریم یه ثانیم از جلو چشممون دور بشن
همگی بعد تموم شدن جلسه بلند شدن تا برن دنبال کارایی که به عهدشون گذاشتم
فرزام اومد طرفم ...سوالی نگاهش کردم ...مثله همیشه چشای شیشه ای سردشو دوخت تو چشمام
-آدرس آموزشگاهی که خواهرت برای موسیقی میره توشو میخوام
اخمام رفت توهم
-میخوای چیکار ؟!
-باید به لاله نزدیک بشیم ...الان دیگه میدونم اونم یکی از اوناست ...هر چقد بیشتر ج-لو چشمش باشیم بهتره
مخالفتی نکردم ...یعنی نمیتونستم مخالفتی بکنم ...مهسیما حالا وارد این ماجراها شده بود و بیرون کشیدنش یعنی به باد دادن هر چیزی که تاحالا بدست آوردیم
بی حرف یه برگ از سالنامه روی میزو کندم و آدرس و نوشتم روش ...برگه رو گرفتم طرفش
-روزای فرد از ساعت چهار تا شیش عصر کلاس داره
چشمش به نوشته های روی کاغذ بود ...دستمو به پشت گردنم کشیدم و با تردید گفتم
-فرزام ...
سرشو بالا گرفت ...نفسمو کلافه دادم بیرون
-ببین مهسیما ...مهسیما زیادی بچس یکمم دست و پا چلفتیه ...بیشتر مواظبـ...
صدای جدی و بی روحش حرفمو نیمه تموم گذاشت

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۷-۹۴ ۰۳:۵۹ عصر، توسط parinazbashiri.)
۴-۷-۹۴ ۰۳:۵۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #9
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری
-چرا بهش فرصت نمیدین بزرگ بشه ؟؟
چینی به پیـ ـشونیم انداختم منظورشو نفهمیدم ...انگار خودشم فهمید که متوجه منظورش نشدم خودش ادامه داد
-اون بچه نیست ...لااقل سنش میگه که بچه نیست ...بهش فرصت بزرگ شدن بدین ...بزار یاد بگیره خودش باید هوای خودشو داشته باشه
-نمیتونه ...
-امتحان کردی که ببینی میتونه یا نه ؟!..
ساکت شدم ...حرفی برای زدن نداشتم ...منو و بابا همیشه سعی کردیم مهسیما رو به دور از هر حاشیه ای نگه داریم ...حساسیت بابام روش از اون یه شخصیت متکی ویه دختر ساده ساخته بود ...
-ببین من چیزی از طرز تفکر تو و خانوادت نمی دونم و برامم مهم نیست که بدونم ...اما تو همین دیدارای کوتاهم میشد فهمید دختر باهوش و تیزیه منتها بهش بها داده نشده ...اعتماد بنفس کافی نداره و همینم باعث میشه سرکشی و گستاخی بقیه دخترا رو نداشته باشه ...
کلافه گفتم –اون ذاتا شخصیت آرومی داره
لبـ ـاش به نشونه پوزخند کج شد
-فک نمیکنم اتفاقا برعکس اون به دختر کاملا لجبازو و پر شرو شوره منتها خود واقعیشو پشت این شخصیتی که شما براش ساختین پنهون کرده
سعی کردم حرفام مطمئن باشن با اطمینان خاطر گفتم
-تو اونو فقط به اندازه چند تا دیدار خیلی کوتاه که شاید اندازه انگشتای دستم نباشه شناختی پس زود قضاوت نکن ..
پوزخند دیگه بهم زد ...داشت عصابموتحریک میکرد
-برای یه دانشجوی انصرافی تو سال آخر روانشناسی کار زیاد سختی نیست با چندتا دیدار انگشت شمار پی به شخصیت اطرافیانش ببره
با تعجب ابروهاموگره کردم ...بی توجه به نگاه پر سوالم چرخید و رفت سمت درو از اتاق خارج شد
منظورشو نفهمیدم ...یعنی اون دانشجوی روانشناسی بوده؟....
چشمم به ساعت افتاد ...بیخیال فرزام شدم و سریع کاپشنمو از روی رخت آویز برداشتم ...باید میرفتم زندان ایرج خواسته بود که منو ببینه
از اتاق زدم بیرون ....درو بستم همینکه برگشتم سیـ ـنه به سیـ ـنه یه پسر جوون شدم ...شناختنش سخت نبود ...پوریا ...نگاهی به سرو وضعش کردم ...خیلی تغیر کرده بود یه شلوار جین با کاپشن و پیراهن مردونه ساده و ته ریشی که داشت تبدیل به ریش میشد ...
صاف رفت سر اصل مطلب
-به جایی رسیدین سرگرد
بی حرف چشمامو ازش دزدیدم ...دستشو انداخت دور بازوم
-سرگرد یه هفتس پرگل ناپدید شده ....میتونید درک کنید چه حالی دارم من ؟؟
سعی کردم لحنم آروم باشه
-تنها خواهر تونیست چهار تا دختر دیگم ناپدید شده ما داریم همه تلاشمونو میکنیم پیداشون کنیم ...
صداش رفت بالا
-من مرده خواهرمو نمیخوام ...
سرمو آوردم بالا ...سرا تک و توک چرخید سمتمون نگاه جدیمو دوختم بهشو و دستمو گذاشتم روی دستش
-ببین پسر جون گفتم داریم همه سعیمونو میکنیم
نگاهش تیره شده بود ...
-ولی نتیجه ای نمیگیرین ؟!
-صبر داشته باشید
دستشو محکم از زیر دستم کشید بیرون و عقب عقب رفت
-متاسفم سرگرد دوست ندارم این جمله رو سر خاک خواهرمم بهم بگین ..اگه پلیس نمیتونه کاری بکنه خودم دست به کار میشم ...
خواستم یه قدم به جلو بردارم که چرخیدو با قدمایی تند تو پیچ راهرو گم شد ...
امید وار بودم کار بچه گونه ای نکنه ....
*****
-خب با من چیکار داشتی؟!...
نگاشو ازخطوط فرضی که با انگشت روی میز چوبی جلوش میکشید برداشت و آوردبالاتر نگاهشو دوخت تو چشمام
-میخوام دریا رو ببینم
سوالی نگاش کردم ...تکیه زد به صندلیو دستاشو رو میز قلاب کرد ...
-مادر بزرگش دیروز تموم کرد
شوکه شدم ...
-چی؟
-مادر بزرگش دیروز تو بیمارستان تموم کرد ...دیگه کسی نیست که سرپرستیشو قبول کنه
-تو..تو از کجا فهمیدی
پوزخندی به روم زد
-جدا فک نکردی که من با اون همه دب دبه و کب کبه الان افتادم گوشه اون سلول و از دنیای بیرون خبر ندارم
چیزی نگفتم خودم میدونستم هنوز کلی آدم بهش وفا دارن و دم به دیقه خبرای دست اول و بهش میرسونن
-چرا میخوای ببینیش ؟!
نگاشو دوخت به یه نقطه نامعلوم روی دیوار
-باید کار ناتموم و تموم کنم ...دریا آخرین کار منه
-میخوای چیکار کنی ؟!
نگاه سردو پر از نفرتشو چرخوند سمتم
-میخوام زندگی و آینده دریا رو تضمین کنی تا منم بهت کمک کنم این پرونده رو حلش کنی
اخمامو کشیدم توهم ...از حرفاش سر در نمی آوردم مخصوصا نگاهش که عجیب غریب بود ...انگار فهمید
-اگه کمکت کنم جون دریا به خطر می افته ... میخوام امنیتشو تضمین کنی و هویتشو ازش بگیری
هر لحظه گیج تر از قبل میشدم
-نمیفهمم چی میگی
کمی خم شد به جلو
-ببین سرگرد میخوام برای آخرین بار دریا رو ببینم و بعد اونو از بهزیستی بیارش بیرون ...هویت دریا نامدار وازش بگیرو با یه اسم و فامیل جدید بسپرش دست یه آدم مطمئن...میدونی سرگرد تو زندگیم آدمای زیادی دیدم دوستای زیادی داشتم و دوبرابر دوست دشمن اما رک میگم اعتمادی که ناخداگاه به تو دارم و به هیچ کس نداشتم ...
-خب ؟!
-همه دارایی و اموال من که پلیس نتونست پیدا و مصادره کنه به نام دریاست ...بعد اینکه به سن قانونی رسید قانونا مالک همشون میشه ولی جز تو و من و وکیلم کسی اینو نمیدونه
چشمامو ریز کردم و با کنجکاوری پرسیدم
-چرا اینارو داری به من میگی ؟؟؟
خندید ...خنده ای که بیشتر شبیه پوزخند بود
-میدونم مسخرم میکنی که بگم تویی که دشمن اصلیمی تو زندگیم و بیشتر از هر کسی قبولش دارم ...
-هنوزم نمیفهمم چرا باید این کارارو بکنم
-چون در ازاش کمکت میکنم این پرونده رو حلش کنی
خونسرد نگاش کردم
-من بی کمک توام میتونم این پرونده رو حل کنم
خندید ...بلند و صدا دار
-درسته سرگرد به توانایت شک ندارم ولی تا اون موقع صدتا دختر و از مملکت خارج کردن یام دل و رودشونو ریختن بیرون
بی حرف خیره بودم بهش ...علت این همه تصمیم ناگهانی که گرفته بودو نمیفهمیدم ...دلیلی نداشت کسی بخواد صدمه ای به نوه اون بزنه
-کمکم کن تا کمکت کنم
نباید کوتاه میومدم ...اونطوری که فهمیدم این قضیه اونقدر مهم هست که شاید به جای این پرونده خیلی از پرونده های دیگم بشه با کمکش حل کرد
-گفتم که خودمون داریم به نتیجه میرسیم ...نیازی به کمک نداریم
پورزخند صدا داری زد ...پر تحقیر و تمسخر بود نگاهش
-تو بخوایم نمیتونی به نتیجه برسی ...نه میتونی آیهان و آینازو دستگیر کنی نه میتونی اون دخترا رو زنده گیر بیاری ...تا به خودت بجنبی یا جنازه دخترا دستت میرسه یام اینکه از مرز ردشون کردن
زل زدم به صورتش میشناختمش میدونستم آدمی نیست که حرف مفت بزنه ...حقه باز بود ولی باهوش و کار بلدم بود
-چه کمکی میخوای بکنی ...
یه تای ابروشو داد بالا
-تو میتونی امنیت دریا رو برام تضمین کنی ؟...اگه کمکت کنم اونا ممکنه قصد جون دریا رو بکنن برای همین باید خیالم و اول از جانب اون راحت کنی
چشمامو ریز کردم و با دستم روی میز ضرب گرفتم ...
-چرا میخوای کمکمون کنی
شونه ای بالا انداخت
-فک کن آخر عمری میخوام یه کار مفید انجام بدم تا لااقل تو جهنم بهم سخت نگیرن ...
نیشخندی زدم و نگامو ازش گرفتم...باید ببینم چی تو چنتش داره

-بگو چه اطلاعاتی میخوای بدی تا منم قولی و که میخوای و بهت بدم
کمی مکث کرد ...مکثش داشت طولانی میشد که بالاخره دهن باز کرد ...
-تو و هیچ کدوم از مامورات نمیدونین که دخترا رو کی و چه زمانی از مرز قراره ردشون کنن...نمیدونین اون دوتا خواهر و برادر چطوری دارن باندشونوکنترل میکنن ..نمیدونین چند تا از اون دخترا زندنو و چندتاشون مرده ...من همه این اطلاعات و در اختیارتون میزارم ...
خشکم زد...با شک نگاش کردم ممکن نبود اون این همه اطلاعات و تو زندان بدست آورده باشه ...
-زیاد فک نکن سرگرد منم آدمای خودمو دارم ...تو نیاز به یه نفوذی داری بین اونا و منم کمکت میکنم خلافای اونا سنگین تر از اینایی که تو فک میکنی
-نمیتونم الان جواب قطعی بهت بدم ...
-منم الان ازت جواب قطی نمیخوام ...خوب فکراتو بکن و وقتی دیدی به اطلاعات من احتیاج داری بیا وجوابمو بده
بلند شدم ...نگامون هنوز بهم بود اون خونسرد و من ..
خودمم نمیدونستم حسم چیه این مرد و هیچوقت نتونستم بشناسم ...مرموز ترین مردی بود که تاحالا شناخته بودم ...
راه افتادم سمت در هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که دستم رو هوا خشک شد
-اینم برا دست گرمی بهت میگم سرگرد ...آیناز امیری سه شب پیش وارد تبریز شد
تنم یخ کرد ...چشمامو بستم تصاویر پشت سرهم هجوم آوردن توی سرم ...دست مشت شدم و باز کردم و سریع دستگیره رو کشیدم پایین و خودمو از اتاق پرت کردم بیرون ...
حس میکردم هوای اونجا زیادی برام سنگینه ...دست انداتم و یقمو کمی کشیدم تا شاید کمی از این اتیش درونیم کم بشه ...
نشتم پشت فرمون و در ماشین و کوبیدم ...چشمام به فرمون ماشین خیره بود و فکرم داشت توحوالی کوچه پس کوچه های ذهنم توی خاطره های چند سال پیش پرسه میزد
هانیه صادقی ...هه هانیه ...داشتم توی ذهنم دنبال شباهتی بین هانیه و آیناز امیری میگشتم ...
عوض شده بود ...پخته تر شده بود ولی هنوزم همون بود ...خوب میشناختمش دختری رو که ناگهانی وارد زندگیم شدو ناگهانی تر از زندگیم رفت بیرون ...
مزخرف ترین حس دنیا وقتیکه بدونی کسی که یه زمانی میپرستیدیش بازیت داده باشه ....
اون بازی کرد و منم همبازی خوبی بودم براش ...باید پیداش میکردم ...باید میفهمیدم چرا یه روزاومد و شد هانیه ...چرا هانیه موند ...و چرا..
صدای گوشی منو به خودم آورد از جیبم کشیدمش بیرون ...
*******
فرزام
جلوی آموزشگاه تکیه زدم به ماشینم ....هوا با وجود برف دیشبش الان فقط کمی سرد بود .... عینک آفتابیموکه زده بودم به چشمم و برداشتم و گذاشتم رو موهام وخیره شدم به در آموزشگاه...دخترو پسرای جوون تک و توک از آموزشگاه میومدن بیرون ..لبه های کاپشن مشکیموگرفتم و بیشتر کشیدم سمت هم
دیگه داشت حوصلم سر میرفت ..
خم شدم و از پنجره دستم و بردم تا گوشی و بردام بهش زنگ بزنم که چشمم ازآینه خورد به در آموزشگاه که همراه لاله و یه دختر دیگه اومد بیرون ...
بیخیال گوشی شدم و صاف ایستادم ...حسابی انگار صحبتشون گل انداخته بود که اصلا متوجه من نبود ...بازم اون خنده های بانمک از ته دلش که مختص خودش بودرو لبـ ـاش جا خوش کرده بود
قدم اول و برداشتم و رفتم سمتشون ...دستام تو جیب کاپشنم بودو نگام خیره به اونو ودوستاش ...
اولین کسی که متوجه من شد لاله بود ...با تعجب نگام کردو با دست بازوشو گرفت و تکون داد ...
اول نگاهی به لاله کردو بعد مسیر نگاهشو دنبال کرد ...با دیدن من اونم نگاش رنگ تعجب گرفت ...یه شلوار جین آبی با مانتوی ساده مشکی و مقعنه همرنگش سرش کرده بود موهای قهوه ای رنگش از شال زده بودبیرون وکاپشن سفید و خوش دوختیم تنش بود کیف ویالونشو انداخته بود رو دوشش
سعی کردم لبخندم بزنم ولی مثله همیشه فقط رد کمـ ـرنگی ازش رو صورتم نشست
....رسیدم به چند قدیمشون با همون لبخندنصفه و نیمه رو کردم سمتشونو گفتم
-سلام خانوما ...خسته نباشید ...
قبل از مهسیما لاله با تعجب گفت
-سامان تو اینجا چیکار میکی؟؟
با شیطنتی که نا خواسته تو حرفم بود گفتم
-اومدم دنبال دوسـ ـت دخترم مشکلیه ؟؟
زیر چشمی نگاه مهسیما کردم که چشماش گرد شد ...
-دنبال کی؟؟
لاله مشت محکمی کوبید به بازوش که آخش در اومد
-کثافت با سامان دوست شدی و به من نگفتی ؟!
با اخم بازوشو ماساژ داد و به زور آسمون ریسمون بافتن تونست یه چیزی سر هم کنه و تحویل لاله بده
-خب وقت نشد پریروز باهم دوست شدیم تازه هنوز رسمی نشدیم که ...
دختری که کنارش وایستاده بودم و نمیشناختم با خنده گفت
-اونیکه رسمیش میکنن عقده محضریه نه دوستی
لاله قیافشو جمع کرد
-خاک بر سر از بس صفر کیلومتره این چیزا حالیش نیست که دوستش برگشت سمتم
-سلام من مریمم
بی حرف فقط سری من بابت آشنایی براش تکون دادم
به زور لبخندی زدونگاشو چرخوند سمت من
-برای چی اومدی اینجا ؟؟!!
خونسرد گفتم
-گیجی ها یادت رفت دیروز باهم قرار گذاشتیم ...خودت آدرس اینجا رو دادی
لاله با شیطنت گفت
-ای جونم ....
رو کرد سمت مهسیما یه چشمک بهش زد
-توام آب ندیدیا شنا گر خوبی هستی
هر سه خندیدن ...رو به لاله گفتم
-از بقیه چه خبر خوبن همگی؟
-اهوم اونام خوبن سلام دارن خدمتتون
اشاره کردم به ماشین
-بیاید شمارم میرسونیم
لاله دستشو آورد بالا و سویچشو جلو چشمام تاب داد
-پز ماشینتو نده من خودم ماشین دارم سهیلارم خودم میرسونم شما برو لاواتو بترکون با این رفیق ما
لبخندی زدم ...مهسیما منتظر بود تا ببینه من چیکار میخوام بکنم و چی میخوام بگم...ریلکس نگاش کردم و گفتم
-بریم داره دیر میشه ها
تند سرشو تکون داد
-باشه ...باشه بریم ...
کمی خودمو کشیدم کنار ...برگشت سمت اونا تا ازشون خدافظی کنه ...لاله یدفعه سریع چرخید سمت من
-آ...راستی سامی بچه ها قراره آخر هفته برن شمال میخوای برنامتو ردیف کنی توام باهامون بیای ؟؟
یه تای ابرومو دادم بالا
-شمال ؟؟...تو این سرما ؟؟
خندید-کیفش به همین سرماشه...بیا خوش میگذره یکی از بچه هام یه مهمونی راه انداخته تو ویلاش بیشتر بچه ها دعوتن بیا...به مهسیمام گفتم قرار شده با خانوادش صحبت کنه ...
یه تای ابرومو دادم بالا ...عمرا سرنگ دیگه با این یکی موافقت میکرد ...همینکه توی تبریز جلوی چشم خودشو صد تا مامور دیگه با من میرفت مهمونی کلی خون خونشو میخورد با اینکه حرفی نمیزد اما درک میکردم چقد عصبانیه حالا بیاد و اجازه بده که دخترش بره شمال
به زور جلوی پوزخندمو گرفتم ...و سرفه ای مصلحتی کردم
-باشه ببینم اگه برنامه هام برا آخر هفته جور باشه میام
با هیجان دستاشو کوبید بهم
-ایول پس ...جورم نبود جورش کن ...
برگشت سمت مهسیما
-توام گاگول بازی در نیارا همش دوزه میریم و بعد مهمونی همگی برمیگردیم بگو میخوای با دوستات بری مسافرتی جایی
مهسیما به زور خندید
-اوکی ...بینینم چی میشه
رو به دختر کناریشونم گفت
-توام که از قبل اوکی بودی
نگاشون کردم و با جدیت گفتم
-دیگه فعلا بریم داره دیر میشه
از هردو خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت ماشین من در ماشین و زدم و نشستم توماشین و اونم نشست ...کمـ ـربندمو بستم وماشین و از کنار جدولایی که پارکش کرده بودم در آوردم ...
بی اینکه نگاش کنم گفتم
-چرا به من نگفتی قضیه مهمونی و
کیفی که ویالونش توش بودو تو دستش نگه داشته بود ونشونم داد
-اینو بزارم عقب؟!!
نگاهی گذرا به کیفش اول به صورتشو بعد به کیفه انداختم و سرعت ماشین و کم کردم
خم شدسمت صندلی عقب تا کیف و بزاره رو صندلی ...بی عطرش و حس کردم ...بوی گلای و مرکبات ...بوشو میشناختم "لانکوم تریزر"....کیف و گذاشت و نشست رو صندلی ....منتظر بودم تا جواب سئوالمو بده ...
مقعنه ای که رو سرش بودو مرتب کرد ...داشت حوصلو سر میبرد بدم میومد از اینکه کسی توی جواب دادن به سوالام تعلل کنه
-سوالمو باز تکرار کنم ؟؟
لحنم تند و محکم بود ...نگاهی به صورتتم کردو با خونسردی گفت
-نه نیازی نیست ...همین امروز بهم گفت میخواستم بیام خونه بهتون بگم
-دقیقا کجاست ؟؟
شونه ای بالا انداخت ...
-نمیدونم که فقط دعوتم کرد ...
اخمامو کشیدم توهم و خیره شدم به جلو ...مهمونیاشون خیلی پشت سر هم و تند تند داشت برگزار میشد ...اما اینبار چرا تو تبریز نبود ؟...
-جناب سروان ...
با صداش صورتمو چرخوندم سمتش ...دسته ای از موهای بلندشو داد تو و گفت
-الان منم باید بیام ؟؟...
حرفی نزدم ...باید اول با مهیارو سرهنگ حرف میزدم
-سوالمو باز تکرار کنم ؟؟
از گوشه چشمم نگاش کردم ...خنده ای که داشت میومد رو لـ ـبم و پس زدم ...خیلی سریع تر از اونی که فک کنی مقابله به مثل میکرد ..
-اگه مایل باشی میتونی هر چند بار که دلت میخواد سوالتو تکرار کنی
شاکی و با حرص گفت
-مهم این نیست که من چند بار سوالمو تکرار کنم مهم اینکه شما متوجه سوالم بشی و جواب منو بدی
بیخیال گفتم
-اگه دلم بخواد حتما جوابشو میدم
-واگه دلتون نخواد ؟؟
نگاش کردم و یه تای ابرومو دادم بالا ...ناخواسته خنده یوری رو لبـ ـام نشسته بود
-در اون صورت طرف مجبوره هر چند بار که مایل بود سوالشو تکرار کنه
با اخم روشو برگردوند و تکیه زد به صندلی ....نگامو ازش گرفتم ....
گوشیم که جلوی ماشین بود شروع کرد به لرزیدن ...نگاه هردومون همزمان چرخید رو گوشی ...با یددن اسمی که رو گوشی افتاده بود نگام رنگ تعجب به خودش گرفت ...
چند ماهی میشد که این اسم رو صفحه گوشیم ظاهر نشده بود ...
سریع ماشین و کنار کشیدم و پارک کردم ..دستمو بردم سمت گوشی و با بهت تماس و وصل کردم و گوشی و گرفتم کنار گوشم
-الو ...
سکوتی که پشت بندالو گفتنم به وجود اومد بهم فهموند که خودشه
با تردید گفتم
-الو آقاجون ...شمایید ؟؟
چند سرفه آروم کردو بعد صدای محکم و جدیش که منم ازش به ارث برده بودم تو گوشم پیچید
-سلام
ابروهام بالا پریدو تکیه زدم به صندلی ...مهسیمام با کنجکاوی و چشمای ریز شده در حالیکه نگاش به ظاهر به بیرون بود داشت به مکالمم گوش میداد...دختر فضولی بود
در ماشین و باز کردم و پیاده شدم ...خواستم درو ببندم که دیدم با مشت نا محسوس کوبید روی رونش و زیر لب یه "اه لعنتی " زمزمه کرد ..
درو بستم و برگشتم تکیه زدم به در ماشین ...با خونسردی گفتم
-سلام..خوب هستین ؟؟
لحنش بی روح و جدی بود
-زنگ نزدم حال و احوال کنم ...میدونی که دیگه از چشمم افتادی و خوب و بد حالت اونقدرام واسم مهم نیست ...حالام که زنگ زدم به خاطر مادرته ...
تا اسم مادر اومد سریع تکیمو از در برداشتم ...با نگرانی گفتنم
-اتفاقی برای مادر جون افتاده ؟؟
نفس عمیقی کشید
-نه اتفاقی نیافتاده ...همون دردای همیشگی ..توام که شدی یه درد بی درمون
چشمامو عصبی بستم و روهم فشارش دادم
-آقاجون زنگ زدید همون بحث تکراری و راه بندازید که چی بشه ...همه چی پنج ماهه پیش تموم شدو رفت پی کارش چرا بیخیال اون ماجرا نمیشید ؟
صداش رفت بالا ...مثله همیشه داد کشید ...محکوم کرد ...حکم و اجرا کرد به گناه جرم نکرده
-بیخیال بشم که چی بشه ...پسر بی غیرتی آخه تا کی ... شیش ماهه پیش زنتو بردی ول کردی خونه پدرش گفتم زن و شوهرن اختلاف دارن به من و امثال من مربوط نیست خودشون حل میکنن ... گفتی میخوای طلاقش بدی گفتم چرا بازم نگفتی و کار خودتو کردی ....خواست خدا بود که اون بچه رو بزاره سر راهتونون تا بلکه آدم شی و بری سر خونه زندگیت ...پسر تا چند وقته دیگه بچت به دنیا میاد چرا داری با آبروی من و خودت و زنت بازی میکنی برگرد سر خونه زندگیت یام دست زنتو بگیر و ببر تو همون خراب شده ای که خودت رفتی ...
چشمامو روهم فشار دادم و پفی ردم ...بحث با پدرم بی فایده بود ...همونجوری که با بقیه فایده ای نداشت ...کسی نمیتونست بفهمه من دیگه اون زن و به عنوان زن خودم قبول ندارم ...
دیگه ترنمی برای من وجود نداشت ...فقط منتظر بودم اون بچه به دنیا بیاد و طلاقش بدم ...
-ببینید آقا جون ...
داد زد
-نه تو ببین اگه تا یه هفته عقلت اومد سر جاشواومدی دست زنتو گرفتی و رفتی سر خونه زندگیت که هیچ فبه المراد ....اگه نه خودم دست به کار میشم
کلافه دستی به ته ریشم کشیدم
-شما چرا حرف منو نمیفهمید آقا جون ...من وترنم به آخر خط رسیدیم من هیچ علاقه ای به اون زن ندارم ...الان نقش اون تو زندگی من فقط چندتا خط و خطوط سیاهه که تو صفحه دوم شناسنامم جاخوش کرده
-غلط کردی بی غیرت موندم چه لقمه ی حرومی آروردم سر سفرم که تو شدی این ...تف به ذاتت پسر تف ..
تا اومدم دهن باز کنم صدای بوق ممتدگوشی تو گوشم پیچید... تماس و قطع کردم و خیره شدم به خط افقی قرمز رنگ بالای صفحه گوشی...
پوزخند تلخی زدم ...تلخی پوزخندمو حتی خودمم حس کردم ...دستمو آوردم بالا و و گذاشتم رو پیـ ـشونیم ..چشمامو بستم و با انگشتام فشارش دادم ...
نفسمو کلافه دادم بیرون و برگشتم سمت ماشین و درشو باز کردم ...بی توجه به مهسیما گوشی و پرت کردم جلو ماشین و نشستم توش ...
حرفی نزد...میدونستم صدامو شنیده ولی برام اهمیتی ...به اندازه کافی ذهنم درگیری داشت که این دختر بچه توش گم بود ...

حرکت کردم سمت خونشون ...دست دست میکرد یه چیزی بپرسه ولی تردید داشت ...
بی اینکه نگاش کنم گفتم
-سوالتو بپرس
اولش چشماش گرد شد ولی سریع به حالت اولیه برش گردوند و خودشو جمع و جور کرد
-میخواستم ....میخواستم بپرسم منم میام ؟؟
باز نگاش نکردم
-معلوم نیست ...
کمی سرش وخم کردتا بتونه صورتمو ببینه
-کی معلوم میشه ؟؟
بازم نگاش نکردم
-اونم معلوم نیست ...
داشت کلافه میشد از اینکه نگاش نمیکنم ...با حرص گفت
-جناب ســروان
از گوشه چشم نگاش کردم تا حرفشو بزنه ...دستاشو مشت کردو کوبید روی پاش
-میشه خواهش کنم موقع حرف زدن با من منو نگام کنین اینطوری راحت نیستم
اینبارم خندمو خوردم ...حق با مهیار بود این دختر زیادی بچه بود ...
-ولی من اینجوری راحتم
زیر لب با حرص غرید
-به درک اسفل السافلین که راحتی
شنیدم چپ چپ نگاش کردم ولی اصلا به روی خودش نیاردو سرشو چرخوند سمت پنجره
جلوی خونشون نگه داشتم بی حرف درو باز کرد و پیاده شد ...در عقب و باز کردو کیف ویالونشم برداشت خواست درو ببنده که
بهش تیکه انداختم
-خواهش میکنم
برگشت سمت مو خونسرد از آینه زل زد تو چشمام
-انتظار ندارین که به خاطر کاری که وظیفتون بوده ازتون تشکر بشه ؟!!
یه تای ابرومو دادم بالا
-وظیفه ؟...من راننده سرویس نیستم خانوم کوچولو
پوزخندی زدو با تمسخر گفت
-ولی توصیه میکنم اگه یه روز خواستین شغلتونو عوض کنین حتما راننده سرویسیم امتحان کنید آخه خیلی بهتون میاد
اینو گفت و بی اینکه منتظر جوابی از سمت من بشه درو بست و راه افتاد سمت خونشون
تو اون لحظه اگه ترس از اخراج شدنم نبود مطمئنن الان به جای خونشون راهی بیمارستان شده بود ...
از کوچشون زدم بیرون و راه افتادم سمت اداره ..باید در مورد مهمونی مشکوک آخر هفته باهاشون صحبت میکردم ...
آخرین دکمه پیراهن سبز رنگمم بستم واز اتاق زدم بیرون ... راه افتادم سمت اتاق مهیار ...سربازی که جلوی اتاقش یه جورایی کار منشی گری و انجام میداد با دیدنم بلند شدو احترام نظامی گذاشت ...
-بگو میخوام ببینمشون ...
-بله قربان ..
چند لحظه طول کشید ولی بالاخره اجازه داد برم تو ...با بی میلی و خیلی آروم احترام گذاشتم ...بدم میومداز این کار ...اشاره کرد به صندلی جلوی میز
-بیا بشین
رفتم جلو و نشستم رو صندلی ...نگام کرد
-خب خبر تازه ای داری ؟
پامو انداختم روی اون یکی پامو تکیه مو کامل دادم به پشتی صندلی
-آخر همین هفته یه مهمونی توی شمال دارن
اخماشو کشید توهم
-توی شمال ؟؟
سری با معنی تائید تکون دادم ...گیج نگام کرد
-چرا شمال ؟!...اونم این وقت سال
-دقیقا همینکه که یکم مشکوکه ..
-از کجا فهمیدی ؟؟
پامو از روی اون یکی برداشتم وبا خونسردی نگاش کردم ...
-امروز که رفتم دنبال خواهرت اونجا لاله رم دیدم ...دعوتم کرد ...خواهرتم دعوت شده
اخماش غلیظ تر شد
-محل دقیق مهمونی رو نگفت ؟
-نه
با اخم خیره شد به میز شیشه ای جلوش ...زیر لب زمزمه کرد
-اینا چه غلطی دارن میکنن
یدفعه انگار که چیزی یادش اومده باشه سریع سرشو آورد بالا و گفت
-راستی ..شنیدم آیناز امیری سه شب پیش اومده ایران ...دادم تحقیق کنن ...الان توی هتل پارس اقامت داره ..
تو فکر رفتم ...تقریبا شکی نداشتم تو اینکه آیناز و آیهان دارن این باندو رهبری میکنن ولی اینکه ریسک کنه و وارد کشور بشه ...علت این برام کمی مجهول بود ...
برگشتم سمتش
-خب تصمیمت برای آخر هفته چیه...
دستی به پشت گردنش کشید
-چون نمیدونم مهمونی و دقیقا کی و کجاست و کیا دعوتن نمیتونین آدمامونو بفرستیم بینشون تنها تو و مهسیما میتونید راحت وارد اونجا بشید ...
با شک پرسیدم
-سرهنگ اجازه میده که خواهرت به اون مهمونی بیاد ؟؟
نگام کرد ...انگار اونم تردید داشت ...
-نمیدونم باید باهاش صحبت کنم
هردو ساکت شدیم ...این مهمونی بد جوری ذهنمو مشغول کرده بود ...هیچ اطلاعی راجب اینکه محل دقیق مهمونی کجاست نداشتیم برای همین نمیتونستیم مامورارو سازمان دهی کنیم ...
بلند شدم و پیراهنمو صاف کردم ...نگام کرد ...
-من میرم توام با سرهنگ صحبت کن ببین چی میشه ...
سری تکون داد....چرخیدم و از اتاق زدم بیرون ... وارد اتاق خودم شدم و درو بستم ...زمانی تو اتاق نبود ...خودمو رت کردم رو صندلی و چشمامو بستم ...سرمو تکیه زدم به دیوار و آرنج دستمو گذاشتم روشون
حرفای آقاجون تو سرم داشت اکو میداد ...حرفاشو نمیفهمیدم ...درک اینکه چی غلطه و چی درست برام سخت بود
"بی غریت"...پدرم امروز چند بار این صفت و بهم نسبت داد ...شک داشتم به اینکه بی غیرت نباشم ولی شنیدن این حرف پدرم برام سنگین بود ...
هیچوقت تو زندگی مشترک شیش ماهه ای که با ترنم داشتم حس تعلق خاطری بهش نداشتم .. نه به اون نه به بچه ای که الان توی شکمش داشت رشد میکرد ...
من از اولم میدونستم من و ترنم وصله هم نیستیم ...از وقتی دیدمش حسی جز بی حسی نسبت بهش نداشتم ولی وقتی اسمش رفت توی شناسنامم بالجبار قبول کردم زنمه و قبول کردم شوهرشم ولی ...
با صدای باز شدن در دستمو از روی چشمام برداشتم و نگامو چرخوندم سمت در ...زمانی وارد اتاق شد و نگاهی به من انداخت
-خسته ای ؟؟
جوابی ندادم و باز سرمو تکیه زدم به دیوارو خیره شدم به سقف ...
صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی کف سرامیک گوشم و آزار داد
-میدونی از چیه تو خوشم میاد شمسایی
باز حرفی نزدم ...مهم نبود که ازمن خوشش بیاد یا نه ...
-اینکه کلاحرف ملت از سرهنگ و سرگردو سروان بگیــــر تایه ونگ ونگ یه بچه یه ساله برات قد وز وز پشم مهم نیست
بی اینکه نگامو از سقف بگیرم با لحنی جدی گفتم
-اینو میدونیو باز انقد حرف میزنی...
خندید
-یکیم از این رک و راستیت خوشم میاد تعارف نداری کلا ...
-مقدمه نچین حرف اصلیتو بزن ..
با تعجب نگام کرد ...صاف نشستم و خیلی خونسرد زل زدم تو چهرش
-اینا مقدمس برای حرفی که میخوای بزنی ...منم حوصله مقدمه چینی ندارم پس حرف اصلیتو بزن ...
خندید ..عین آدمای گیج نگام میکرد انگار انتظار نداشت انقد خشک و جدی باهاش حرف بزنم و میخواست بشینم و دل به دلش بدم ...
-تو خیلی عجوبه ای ها بابا یکم انعطاف پذیر باش ...
کلافه چشمامو بستم و پفی کردم
-حرفتو میزنی یا نه ؟!...
خندیدو دستاشو به علامت تسلیم برد بالا
-باشه ...باشه میگم ...راستش ..(با تردید نگام کرد )راستشو بخوای تو این مدت خیلی کوتاه که شناختمت فهمیدم پلیس کار بلدی هستی و خیلی باهوشی نمیتونم درک کنم چرا ...(نگاشو دزدید)چرا درجت و ازت گرفتن
خونسرد نگاش کردم ...واقعا برای پرسیدن همچین سوالی انقد دست دست میکرد ؟...پوزخندی زدم و باز تکیه دادم به صندلی
-زیادی وقتتو تلف کردی همون اولم میپرسیدی جواب میدادم
با چشمایی گرد شده نگام کرد
-وا ..واقعا ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم
-یه معتادو بعد اینکه دستگیر کردم تا دم مرگ کتکش زدم و دوتا از دنده هاشم شکست چون حاضر نبود اعتراف کنه کی جنساشو بهش فروخته ...دقیقا یه هفته بعد از همون روزم تو یکی از عملیاتا مافوقم گفت که نیازی نیست من به تعقیب دوتا نخاله که یه دختر بچه ده ساله رو دزدیده بودن ادامه ندم ولی دادم و جفتشون رفتن ته دره
با تعجب خیره بود به دهنم انگار باور نداشت من همچین کاری کرده باشم ولی واقعیت این بود که من اون کارو کرده بودم
با بت گفت
-تو ..تو واقعا همچین کاری کردی ...
نگاهی بهش انداختم انگار تو شوک بود خونسرد بلند شدم و اسلحمو برداشتم...از اتاق زدم بیرون ...
درو که بستم سیـ ـنه به سیـ ـنه مهیار شدم ...بی حرف منتظر نگاش کردم
-با باباحرف زدم ...گفت که امشب برای شام دعوتت کنم خونمون
یه تای ابرومو دادم بالا
-شام ؟!..
یقه کاپشن سرمه ای رنگشو مرتب کرد ...
-آره ...گفت امشب حتما بیای خودش جوابتو میده ...
زیاد مایل نبودم برم خونشون ..انگار از قیافه درهمم فهید زیاد رغبتی برای این قبول این دعوت ندارم ..
ضربه آرومی به بازوم زد
-بهتره بیای بابا بی دلیل کاری و نمیکنه ...بدم نمیشه میتونیم شب بیشتر راجب پرونده باهم حرف بزنیم ..
ناچار سری به معنی باشه تکون دادم ...
-آدرسو که داری ؟!
-آره
-پس تا نه خودتو برسون ...من برم فعلا
اینو گفت و از کنارم رد شد ..دستمو بالا آورد و نگاهی به ساعت مچیم کردم ...ده دیقه از هشت گذشته بود ... راه افتادم سمت پارکینگ و سوار ماشینم شدم ... باید زودتر میرفتم تا هم یه دوش بگیرم و هم اینکه آماده بشم ...
جلوی آینه ایستادم ... تنها یه حوله پیچیده بودم دور کمـ ـرمو عضله های پیچ در پیچم تو چشم بود ...رفتم سمت کمد ...باید یه چیز رسمی میپوشیدم ...
یه پیراهن مردونه سفید با جین آبی و کت همرنگش برداشتم ...
موهامو خیس گذاشتم بمونه ...فاصله زیادی با خونشون نداشتم و در عرض یه ربع میرسیدم ...
لباسارو پوشیدم وساعت مچیمم به دستم بستم ...آماده بودم ...گوشی و سویچمو برداشتم و از خونه زدم بیرون
اولین بار بود که میرفتم خونشون و زشت بود دسته خالی برم ... جلوی یه گلفروشی ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم ...
یه سبد گل با گلای زینتی انتخاب کردم وپولشو حساب کردم ...گذاشتمش رو صندلی کناریم ...نگاهی به ساعت کردم ده دیقه به نه بود ...پامو گذاشتم روی گاز و روندم سمت خونشون ...
قبل پیاده شدن نگاهی تی آینه به خودم انداختم ...موهام درهم و شلخـ ـته بودن ولی حالت خوبی به صورتم داده بودن ...دستی توشون کشیدم و سبد گل و برداشتم ...جلوی در خونشون ایستادم ....
دستمو گذاشتم روی زنگ و نگاهی به سبد گل شیکی که دستم بود انداختم ...
صدای مهیار تو گوشی پیچید "سلام ...بیا تو "
در با صدای تیکی باز شد ... دو باز کردم و پا گذاشتم تو حیاط ...
حیاط بزرگ و خوشگلی داشتن ...با وجود اینکه زمـ ـستون بود ولی منظره درختایی که روشون پر برف بودو شاخ و برگاشون زیر برف پنهون شده بود میون اون ساختمون با نمای سفید منظره جالبی داشت ...
راه افتادم سمت ساختمون اصلی ...مهیار و سرهنگ توی ایون منتظرم ایستاده بودن
از پله های منتهی به ورودی رفتم بالا ...اول سرهنگ اومد جلو ...
-به به سروان شمسایی خیلی خوش اومدی پسر جان
با لبخندی تصنعی دستشو گرفتم و فشردم ...لبخندی به روم زدم و با دست دیگش چند ضربه یه بازوم زد ...مهیارم اومد جلو و دستشو دراز کرد سمتم
-خیلی خوش اومدی
-ممنون ...بخشید مزاحمتون شدم
سرهنگ اخم ساختگی کرد
-این حرفا چیه میزنی پسر جون ...شما تهرونیا رو نمیدونم ولی ما تبریزیا یه شعرمعروفی داریم اونم اینکه
"شهر تبریز است و قربان جان قربان میکند ....سرمه چشم از غبار کفش مهمان میکند "
اینو که خوند هردو خندیدن ...گیج نگاشون کردم مهیار با همون خنده گفت
-اینکه فارسی نفهمیدی معنیشو
لبخد کمـ ـرنگی زدم
-چرا فهمیدم ...ممنون از مهمون نوازیتون ...
سرهنگ در ورودی و باز کردو با دست اشاره کرد به داخل
-بیا برو تو پسر جان
متواضع کناری ایستادم و گفتم
-شما بفرمایید سرهنگ
با دست هلم داد سمت داخل
-بیا برو تو تعارف نکن
تقه ای به در زدو یه یا الله بلند گفت صدای زنی بلند شد
-بفرمایید ...بفرمایید تو ..
چشمم خورد به زنی چادری هم سن و سال مادر جون ...چهره مهربونی داشت و میشد گفت ته مایه های چهره مهیارو داره لبخندی به روم زد
-سلام پسرم خیلی خوش اومدی
متقابلا لبخندی با احترام به روش زدم و سبد گل و گرفتم سمتش
-سلام خیلی شرمندم مزاحمتون شدم
با صورتی بشاش سبدو از دست گرفت
-وای چرا زحمت کشیدی پسرم ...اینا چقد قشنگن بیاید بیاید تو بیرون سرده
مهیار یه جفت دمپایی راحتی از جاکفشی کنارش برداشت و گذاشت جلوم ...بیا کفشاتو در بیار راحت باش
داشتم کفشای ورنی مشکیمو در می آوردم که با صدای مهسیما سرمو چرخوندم سمتش
-سلام جناب سروان
نگاش کردم ...یه جین سفید با یه پیراهن چهار خونه سفیدو صورتی که تا دو وجب ابلای زانوش بود پوشیده بودو یه شال سفیدم سرش کرده بود...سری به معنی سلام براش تکون دادم و دمپایی هارو پام کردم ...

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۷-۹۴ ۰۴:۰۲ عصر، توسط parinazbashiri.)
۴-۷-۹۴ ۰۴:۰۱ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، admin
parinazbashiri
کاربرعادی
کاربر انجمن

ارسال‌ها: } 76
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۴
اعتبار: 436
سپاس ها 0
سپاس شده 115 بار در 55 ارسال
ارتقاء: 7 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 23%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: هيچکدام
ارسال: #10
RE: رمان تا تباهی | پریناز بشیری
با راهنمایی سرگرد رفتیم سمت مبلایی که تو سالن چیده شده بود ...
خونه خوشگلی داشتن ...از دکوراسیون خونه معلوم بود که سرهنگ زن خوش سلیقه ای داره ...
مبلهای سلطنتی طلایی و قهوه ای با کف پارکت قهوه ای رنگ وکاغذ دیواری های همرنگش ست شده بودوپرده های طلایی و سفید رنگ حسابی به خونه جلوه داده بود ...
از جسمه ها و عتیقه هایی که گوشه به گوشه خونه بود معلوم بود سرهنگ و خانومش علاقه زیادی به عتیقه و اشیاء قیمتی دارن ...
خونشون فضاش آشنا و صمیمی بود یه جورایی شبیه خونه خودمون بود ...
آدم معاشرتی نبودم ولی همیشه اعتقاد داشتم خونه حرمت داره و برای همینم احترام خاصی برای میزبان و مهونام قائل بودم ...
با صدای مهیاربه خودم اومدم ...خم شده بود جلومو سینی چایی و گرفته بود روبه روم
بی حرف دست بردم و چایی و برداشتم و تشکری زیر لب کردم ...پشت بندش مهسیما شیرینی رو گرفت جلوم ...یه شیرینی برداشتم و گذاشتم تو پیش دستی
صدای سرهنگ نگامو متوجه خودش کرد
-خب چه خبرا سروان ...تبریز بهتره یا تهران ؟
با لحنی که سعی میکردم زیادم خشک و جدی نباشه گفتم
-هرکدومش مزیتای خودشو داره ...تبریز آرومتر از تهرانه و این آرامششو دوست دارم
مهیار یه شیرینی برداشت و نشست روی مبل کنار سرهنگ
-آره تبریز آرومتره ولی خب تهران جای پیشرفتش بیشتره
-همه جا برای کسی که جنمشو داشته باشه جای پیشرفت هست ..
سرهنگ لبخندی زدو سری تکون داد خانومش اومد و نشست روی مبل کناریم ....
نگاهی به پیش دستیم کردو سریع خم شد طرفم
-ای وای پس چرا چایی و شیرینیتو نخوردی مادر بخورش دیگه از بیرون اومدی هوا سرد بوده ...از ظرف شکلاتایی که روی میز بود یه مشت شکلات برداشت و ریخت گوشه پیش دستیم
-بخور مادر بخور جون بگیری ...
با تعجب به کاراش نگاه میکردم مهیار خندیدو گفت
-تعجب نکن تیپ مامان اینجوریه ...کلا با پلیس جماعت زیادی خوبه ...
قیافه مادرش توهم رفت و ردی از غم چهرشو پوشوند
-نباشم چیکار کنم پس ...منی که هم شوهرم پلیسه هم پسرم میفهمم صبح که پاتونو از خونه میزارین بیرون تا برگردین چند بار تن و بدن مادرو زنتون میلرزه ...باید جون داشته باشین تا با این خیر ندیده هاکنار بیاین
لبخندی پر محبت به روش زدم ...مادرانه هاش مثله مادرانه ها و دل نگرونیای مادرجون بود ...چقد این حرف و ازش شنیده بودم و هر بار که میشنیدم بیشتر از پیش عاشقش این دلواپسیای مادرونش میشدم
سرهنگ رو به زنش گفت
-خانوم تو باز یه پلیس دیدی سفره دل پر خونت و باز کردی براش ...بابا عمر آدما دست خداست ... هر وقت قرار باشه اتفاقی بی افته می افته چه پلیس باشی و چه دکتر و چه مهندس ...
زن سرهنگ با غیض گفت
-تو حرف نزن هنوز مادر نشدی که بفهمی من چی میگم
-ایشالا مادر که شدن میفهمن چی میگین
صدای پر شیطنت مهسیما با عث شد لبخندی که به زور جمعش کردم و رو لبـ ـام بیاره دیدم مهیارم خودشو به زور کنترل کرد تا نزنه زیر خنده ولی چیزی که نصیب خودش شد نگاه پر حرص و سراسر خط و نشون مادرشو وسرهنگی بود که بهش تشر زد
-مهسیمــــا
همونجوریکه ظرف میوه رو گذاشت روی میز شونه ای بالا انداخت و عقب عقب رفت
-خب به من چه مامان گفت
زن سرهنگ بلند شدو چادرشو جمع کرد
-تو بیا آشپزخونه ...مامان چیزای دیگم بهت گفته ...
مهیار با خنده برای مهسیما چشم وابرو اومد
-بدو برو که خونت حلاله
خندیدو بلندشد پشت سر مادرش رفت تو آشپزخونه ...سرهنگ که نگاش دنبال اون بودسری از روی تاسف تکون داد
-این دختر هرچی سنش میره بالا ترعقلشم میاد پایین تر ...
نگاشو از اون گرفت و چرخوند سمت من ...نفس عمیقی کشیدو گفت
-خب چه خبرا ...پرونده چه طور پیش میره مهیار امروز یه چیزایی میگفت
خودمو کمی بالا تر کشیدم و صاف نشستم ...ناخواسته تن صدام بازم جدی شده بود ...
-جزئیات پرونده رو که کلا میدونین ...امروزم که لاله گفت یه مهمونی آخر هفته تو شمال دارن
سرهنگ دستی به ریشای یکدشت جو گندمیش کشیدو گفت
-این مهمونی خیلی بوداره ...چرا میخوان این مهمونی خارج از تبریز باشه و چرا انقد دور
مهیار خم شدو لیوان چاییشو برداشت
-حس میکنم میخوان رد گم کنن و بگن که این مهمونیا صرفا برای خوش گذرونی و دور همیاشونه و ربطی به این ماجرا ها ندارن
پریدم تو حرفش
-منم اولش همین فکرو کردم ولی وقتی گفتی آیناز امیری اومده ایران یکم مشکوک شدم ...اومدنش و برگزاری این مهمونی یکم مشکوکه
سرهنگ سری به نشونه تائید تکون داد
-فک میکنم تو اون مهمونی خبرایی باشه ...
مهیار –ولی نمی تونیم افراد زیادی رو بفرستیم داخل چون تقریبا هیچی راجبش نمیدونیم
سرهنگ نگاه عمیقی به مهیار کردو بی حرف سرشو فقط تکون داد ...صدای همسر سرگرد ازآشپز خونه بلند شد
-مهیار جان ...مامان یه توکه پا میای اینجا
مهیار عذر خواهی کردو بلند شد ...سرهنگ با نگاهش مهیار و تا آشپز خونه بدرقه کرد ...
همینکه مهیار وارد آشپزخونه شد سرهنگ برگشت سمت منو نگاه جدیشو دوخت بهم ...
فهمیدم میخواد چیزی بگه وکنار مهیار نمیتونسته بگه ....منتظر نگاش کردم ..بالاخره دهن باز کرد
-ببین فرزام جان راست میرم سر اصل مطلب ...راسیتش وقتی قضیه مهسیما و این اتفاقا پیش اومدو قرار شد اونو به عنوان طعمه استفاده کنین اولش کاملامخالف بودم ولی بعد خوندم پروندت کمی دلم قرص شد که تو کنارشی ...
کامل پرونده و سوابقتو خوندم میدونم کم کسی نیستی ...یعنی پسری که تو بیست و هشت سالگی بتونه سرگرد بشه لیاقت خودشو قبلا ثابت کرده ...
اگه میذارم مهسیما خطر کنه و پا بزاره تو این راه فقط به پشتوانه اعتمادیه که به تو دارم ...
برام مهمه که از زبون خودت بشنوم که میتونم روت حساب کنم ...میتونم مطمئن باشم مواظب دخترم هستی ؟؟
سرمو انداختم پایین و با لبه لیوانم ور رفتم ...هیچوقت نمیتونستم و نمیخواستم که به کسی امید واهی بدم برای همین بی توجه به عواقب حرفم گفتم
-ببینید سرهنگ من نمیتونم به شما قول صد در صد بدم که نمیزارم هیچ اتفاقی برای دخترتون بی افته ...من عادت ندارم قولی به کسی بدم ولی خب میتونم بهتون این اطمینان و بدم که همه تلاشمو برای اینکه اتفاقی برای دخترتون نیافته انجام میدم ...
حرفمو تموم کردم و خیره شدم به چشماش که تردید توش موج میزد
با صدای مهیار نگاشو از چشمام گرفت
-بابا بیاید شام ...
دستشو گذاشت رو دسته مبل و بلند شد ..نگام کرد
-بقیه صحبتا بمونه برای بعد ..فعلا بیا بریم شام بخوریم که با شکم خالی نمیشه فکر کرد
بلند شدم و همراهش راه افتادیم سمت میز غذاخوری که گوشه سالنشون بود ...میز با نهایت سلیقه چیده شده بود ...پلوی زغفرونی که روش با زرشک و پسته تزئین شده بود بد جوری بوش توی خونه پیچیده بودو بوی قرمه سبزیم اشتهای آدم و تحریک میکرد ... سرهنگ نشت و اشاره کرد به من که بشینم ...صندلی عقب کشیدم و نشستم روش...
زن سرهنگ اومدو نگاهی به میز تکمیلش کرد
-مهسیما اون پارچ آب یخم بیار ...بیا بشین دیگه چیزی نموند
صداش از آشپرخونه اومد
-چشم مامان شما مشغول شید منم اومدم ..
زن سر گرد صندلی کناری منو که مابین منو مهیار بودو بیرون کشید و نشست روش ..نگاهی به بشقاب خالیم کرد
-وای مادر تو چرا انقد تعارفی هستی ...بکش غذاتو
لبخندی به روش زدم
-چشم میکشم..تعارف نمیکنم که ...
بی توجه به حرفم بشقابمو برداشت و خودش لبالب پر از برنج کردو گذاشت جلوم ...خورشت قرمه رو برداشت و برام ریخت ...هرچی گوشت و لیمو داشت سوا میکردو میریخت توی بشقابم ...
دیدم هیچ کاری نکنم کل میزو جمع میکنه میریزه تو بشقابم سریع بشقاب و کشیدم طرف خودم
-نه ..دیگه بسه مرسی خیلی زیاد برام کشیدین ...
مهسیما پارچ آب و گذاشت وسط میز و صندلی روبه روی منو کشید عقب و نشست ...نگاهی به بشقاب من کردو بعد نگاهی به صورتم کرد
-شما سوپ دوست ندارین ؟؟
مادرش با دیدن ظرف سوپ هل کرد
-ای وای ...اصلا اونو یادم رفت ...
تا اومد خم شه سوپ و برداره بریزه برام سریع دستو به معنی ایست گرفتم جلوش...نگام کرد
-ممنون من زیاد سوپ نمیخورم ...
دروغ گفته بودم ولی خب چاره ای نداشتم وگرنه نصف سوپم میریخت و مجبورم میکرد که اونم بخورم .. همین برنامه برای مهیارم تکرار شد ...مهسیما داشت اول سالاد میخورد ...
اولین قاشق و که گذاشتم دهنم چشمامو بستم ...فک کنم شیش ماهی میشد که غذای خونگی نخورده بودم ...دستپختش حرف نداشت ...
اولین قاشق و که قورت دادم حس کردم دارم از گشنگی تلف میشم با لذت شروع کردم به خوردن ...

تا وقتی غذامو تموم کنم همسر سرهنگ به نحو احسن والبته با افراط و تفریط ازم پذیرای کرد
حس میکردم اونقدر سنگین شدم که توانایی راه رفتن ندارم .... بعد تموم شدن غذا برگشتم طرف همسر سرهنگ و با قدر دانی گفتم
-خیلی ممنون واقعا ...غذاتون فوق العاده خوشمزه بود خندید –نوش جونتونت پسرم ...پاشین پاشین برین بشین اونور من بگم مهسیما براتون یه چایی بیاره ...
منو سرهنگ بلند شدیم مهیار به مادرش کمک کردتا میزو جمع کنن
با دیدن جو خانوادشون بدم نمی اومداگه منم یه خواهر یا برادر داشتم ...
سرهنگ نشست کنارم و پیش دستی و از جلوم برداشت و از هر کردوم میوه هایکی یدونه گذاشت توشو داد دستم ..
-ببین سروان فرزام شمسایی ...
نگاش کردم ....دستشو گذاشت روی شونم و فشار آرومی به سر شونه ی پهنم وارد کرد
امروز مهمون خونمی و دوست ندارم حرفی از کار بزنیم ...یه کلام ختم کلام ...میزارم مهسیما بیاد به شرطی که جون تو و جون مهسیمای من ...قبوله؟؟
سرمو انداختم و بعد یه مکث نسبتا طولانی بی اینکه نگاش کنم گفتم ...
-همه تلاشمو میکنم که نزارم بلایی سر دخترتون بیاد
مهیار و مادرش اومدن و نشستن کنارمون و سرهنگم دیگه بحثشو دنبال نکرد ....
مادرش با صدای بلندی گفت
-مهسیما پس چی شد این چاییه
-مامان چایی بعد غذا خوب نیست دارم بستنی میارم براتون ...

همه بی حرف منتظر اومدنش شدن ...سرمو انداخته بودم پایین و با انگشتم لبه بشقابم و لمس میکردم ...این سکوت داشت معذبم میکرد
-میگم پسرم تو پدرو مادرت تهرانن؟؟
سرمو آوردم بالا و به چهرش نگاه کردم ..لبخندی زدم و گفتم
- بله مادرو پدرم تهران هستن ...
-خواهر و برادر چی خواهر وبرادر داری ؟؟
-نه متاسفانه من تک فرزندم
با تاسف چهرشو توهم کشید
-الهی بمیرم الان مادرت چی میکشه از دوریت...
حرفی نزدم و با لبخند سرمو انداختم پایین ....اومدو کاسه های بلوری کوچیکی که توش پر بود از بستنی و گرفت جلومون ...
سرمو آوردم بالا که یکی بردارم سریع با دست اشاره کرد به سینی
-جناب سروان از این شکلاتیه بردارین خیلی خوش مزس
همزمان با این حرفش سرهنگ و خانومش و مهیار بهش تشر زدن
-مهسیمــــــــا
ابروهاشو گره کردو با قیافه ای در هم گفت
-مگه چی گفتم ...میگم شکلاتیا خوشمزه تره
مسیر دستمو عوض کردم و ظرف بستنی شکلاتیو برداشتم با اخمی که حالا رو پیـ ـشونیش خط انداخته بود سینی و گرفت طرف مهیار...
حس میکردم خوشش نیومده از اینکه جلوی من بهش تشر زدن ....حق میدادم بهش چیز خاصی نگفته بود ولی اینطور که فهمیدم خانواده ی سرهنگ بیشتر طرفدار مرد سالاری بودن و زیاد به دخترا بها نمیدادن ...و دوست داشتن دخترشونو بیشتر خانوم و متین بار بیارن تا یه دختر پرشیطون و بازیگوش ...چیزی که کاملا برخلاف طبیعت ذاتی مهسیما بود
با همون اخم نشست روی مبل کنار مادرشو ظرف بستنیشو گرفت دستشو باهاش ور رفت ...نگامو ازش گرفتم و گوشمو سپردم به حرفای سرهنگ و بقیه ...
نگاهی به ساعت انداختم ... یازده و چهل دیقه بود ... نگاهی به جمع کردم و رو به سرهنگ گفتم
-خب دیگه اگه اجازه بدین من مرخص شم از خدمتتون...خیلی زحمت دادم ...
سرهنگ نگاهی به ساعت انداخت
-اِ کجا ...تازه که سر شبه ...
بلند شدم و رو کردم سمت مهسیما
-میشه لطف کنی کت منو بیاری ؟؟
بی حرف راه افتاد که بره کتمو بیاره ...همسر سرهنگ با لطفی مادرانه گفت
-کجا آخه پسرم توام که تنهایی بیا همین طبقه بالا پیش مهیار بمون امشب و ....
لبخندی به روش زدم
-خیلی ممنون خانوم سارنگ ...به اندازه کافی زحمت دادم بهتون ...
-چه زحمتی آخه این غذا رو من میپختم بالاخره یکم بیشتر پختم ...
-بفرمایید جناب سروان ...
چرخیدم سمت مهسیما و کتمو ازش گرفتم ... بعد خدافظی از جمعشون از خونه زدم بیرون ...همشون تا ایون دنبالم اومدن ...برگشتم سمتشون ...
-بفرمایید تو خودم میرم ...
مهیار روبه پدرش گفت
-شما برید تو من تا دم در بدرقش میکنم ...
هر دو راه افتادیم سمت در ...نشستم تو ماشین و درماشین و بستم ...اومد نزدیک در ...شیشه رو دادم پایین ...سرشو خم کرد و بهم نگاه کرد
-فردا ساعت نه تو اداره باش باید باهم بریم جایی
ابروهامو گره کردم
-کجا؟ ..
-بیا میفهمی..
عقب کشیدو منم براش چراغی زدم و از کوچشون خارج شدم ... امروز دو شنبه بود فردا باید راه می افتادیم سمت شمال که تا جمعه بر گردیم ...
خسته بودم ...تا درو بستم پیراهنمو در آوردم و خودمو پرت کردم رو تخـ ـت ... خوابم نمی اومد ولی چشمامو سفت روی هم فشار دادم ...ترجیح میدادم بخوابم تا اینکه به چیزی فک کنم ...
جلوی هتل پارس نگهداشت ...با تعجب نگاش کردم ...نگاش خیره به در ورودی بود ...سوالی نگاش کردم
-دقیقا برای چی اومدیم اینجا ؟؟
-امروز راس ساعت نه یه نفر میاد دیدن آیناز امیری...بچه ها تحقیق کردن دیدن یه مرد تقریبا میانسال میاد اینجا دیدن آیناز امیری و طبق تحقیاتشونو گفته آیناز امروزم قراره بیاد...
صدای بیسیم بلند شد
از فجر 3به فجر 1
مهیار بیسیمو برداشت و بدون اینکه نگاشو از در ورودی بگیره گفت
-فجر سه به گوشم
-قربان همین الان دختره با همون مرده اومدن بیرون ...
اخمای هردومون رفت توهم ...از در اومدن بیرون حس کردم مهیار با دیدن دختره دستاشو مشت کرد
-دیدمشون تمام
-تمام
بیسیمو گذاشت سر جاشو ماشینو روشن کرد ...
نگاه دقیقی بهشون انداختم ...مرده حدودا چهل و پنج ساله اینا بودو قد کوتاه و هیکل درشتی داشت ....دختره خیلی شیک بود یه ساپورت تنگ با بوتهای بلند و یه پالتوی سفید و شال و کلاه قرمز رنگ ...
سوار یه پرادو مشکی رنگ شدن ....ماشین و روشن کردو آروم پشت سرشون راه افتاد ...مسیرارو خوب نمیشناختم ولی انداخته بودن توی کوچه پس کوچه ها ....نگامو به اطراف چرخوندم ...با دیدن تابلویی که روش کلیسای مریم مقدس نوشته بود حدس زدم باید تو محله مسیحی نشینا باشیم ...
بعد چند تا کوچه که رد کردن جلوی یه در سفید که معلوم بود در یه خونه ویلایی نگه داشتن ...با فاصله ماشین و پارک کرد...مرده دروبرای آیناز باز کردو اونم وارد خونه شد ....
نگاهی به من کردو هر دو از ماشین اومدیم پایین ....سر صبح بودو توی محله رفت و آمد بود...
نگاهی به اطرافش انداخت ...
-یه جوری باید بریم تو
اطراف و نگاه کردم ...چشمم خورد به یه ساختمون نیمه کاره که بالا برده بودنش و تقریبا چهار پنج خونه فاصله داشت با خونه ای که اونا رفته بودن توش ....یکم عقب تر رفتم و ارتفاء ساختمونای کناریشو نگاه کردم ...
-مهیار ...
چرخید طرفم –چی شده ؟؟
با سر اشاره ای به ساختمون کردم ... نگاهی به ساختمون نیمه کاره انداخت ...فهمید منظورمو ...سری به نشانه تائید تکون داد...
-تو اینجا وایستا اگه اومدن بیرون تعقیبشون کن من میرم بالا یه سرو گوشی آب بدم ...
-نه من زیاد مسیرای اینجا رو نمیشناسم اگه قرار باشه تعقیبشون کنیم من نمیتونم ...من میرم بالا تو بمون ...
سری تکون داد و عقب عقب رفت ....سریع چرخیدم و وارد ساختمون شدم ...
کارگرا یه گوشه مشغول بودن ....از پله های نیمه کاره بالا رفتم ...سه طبقشو بیشتر نساخته بودن ...رسیدم بالا ..نگاهی به خونه بعدی کردم ...دقیقا مماس با ساختمون بود ولی ارتفاعش کمی بیشتر بود ...نگاهی به دورو برم کردم ...اولین چیزی که به چشمم خورد یه فرغون پر سیمان بود ...سریع رفتم پشتشو فرغون و آوردم نزدیک دیوار ...با یه جهش پریدم رو کیسه های سیمان و از اونجام پریدم بالا تا بتونم لبه دیوارو بگیرم ...
خودمو کشیدم بالا ...صدای یکی از کارگرا بلند شده بود
یه چیزی به ترکی گفت که حالیم نشد ...پامو که گذاشتم روی سقف یدفعه پام سر خورد و نزدیک بود با سر پرت شم پایین ....نفسم تو سیـ ـنه حبس شد و سریع دستمو انداختم به کانال کولری که روشو پوشونده بودن ...نگاهی به زیر پام انداختم ..برفای کنار دیوار یخ بسته بودن و نمیشد روشون ایستاد...نگاهی به پایین کردم وچشمامو ازش گرفتم ...نمیشد وقت تلف کرد سریع دویدم سمت ساختمون بعدی ...بد بختی اینجا بود که اونجام ارتفاعش خیلی کمتر از این یکی بود ...
دستی به ته ریش صورتم کشیدم و اطرافمو دید زدم تا بلکه بتونم یه چیز درست و حسابی پیدا کنم که بشه باها رفت پایین ....
هر چی بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم ...
ناچار دستمو گذاشتم روی لبه دیوار و برگشتم...پامو به زور روی یکی از آجرای دیوار محکم کردم ...هر لحظه ممکن بود با سر بخورم زمین و مخم پخش زمین شه ...
نفس عمیقی کشیدم و یه پای دیگمم گذاشتم ....چشمامو بستم تا نگاه به ارتفاع نیافته ...
نفسمو با صدا دادم بیرون و یه کم دیگه اومدم پایین ... تا اومدم پای چپمو بردارم یه دفعه سر خوردو یکی از دستامم آزاد شد ...
نزدیک بود برم پایین که سریع دستمو به نرده کنار پنجره انداختم ... داشتم نفس نفس میزدم .... فک نمیکردم ارتفاع تا این حد نفرت انگیز باشه
-باهزار بد بختی یه کم دیگه پایین اومدم ....الان دقیقا مابین دیوار خونه بغـ ـلیو آویزون خونه کناریش بودم ...پامو روی دیوار کناری محکم کردم و آروم دستمو از روی نرده ها برداشتم ....خیلی سعی کردم که تعادلم بهم نخوره که اگه میخورد کلا یه جهان از شرم راحت میشد ....با یه جهش جفت دستامو ول کردم و محکم دیوار روبه روشو گرفتم و خودمو کشیدم بالا ...یه پامو گذاشتم رو لبه دیوارو پریدم روی سقف...
دویدم سمت خونه بعدی شانس آوردم بقیه خونه ها به نسبت راحتتر بودن و تونستم راحت رد بشم ...
از بالای سقف کناری نگاهی به داخل خونه کردم ...یه خونه معمولی که دور تا دورشو درختای بزرگ چیده بودن ... با نگاهی گذرا خیز برداشتم و سریع پریدم رو دیوار نسبتا عریض خونه ...نشستنم رو دیوار همانا و آخ خفیفیم که ازم در اومدهمانا...
دستمو آوردم بالا و نگاهی به کف دستم کردم ...بردیگی نسبتا عمیقی بود ...چشمم چرخید رو شیشه خورده هایی که سراسر لبه دیوار ریخته بودن ...
خونریزی دستم زیاد بود ...شالگردن دراز و نازکی که گردنم بودو در آوردم و پیچیدم دورش ...به ثانیه نکشید که رنگ سفیدو مشکی شالگردن همرنگ خون غلیظ و قرمزم شد ...توجهی به دستم نکردم و آروم از دیوارپریدم پایین ...
-حیاط جمع و جوری بود ....آروم از پشته درختا راه افتادم سمت ساختمون ... سوزش دستم داشت اذیتم میکرد ولی اونقدرام مهم نبود ...اخمامو کشیدم تو هم ...
یه راهرو که انگار منتهی بود به زیر زمین اونجا بودو نگاهی به درو برم کردم ...یه پنجره معلوم بود ...سریع پامو گذاشتم روی سکویی که اونجا بودو خودمو آروم کشیدم بالا ...خودشون بودن ....
آیناز نشسته بود روی یه صندلی و دوتامردم که نمیشناختمشون داشت یه چیزایی رو نشونش میدادن... آیناز یه چیزی به مرده گفت و اونم سری تکون داد و هر سه بلند شدن ... سریع سرمو دزدیم و پریدم پایین ....توپیچ همون راهروی منتهی به زیر زمین پنهون شدم ...
صدای در و شنیدم ... و پشت بندش صدای در حیاط و که پشت سرشون بسته شد ...اینبار هر سه باهم خارج شده بودن ...
برگشتم و نگاهی به حیاط کردم ...انگار که کسی نبود ... برگشتم سمت راهرو و از پله هارفتم پایین ...
زیادی تاریک بود نمیتونستم جلوی راهمو ببینم ... ایستادم و دستمو بردم توی جیبم و گوشی و کشیدم بیرون ...
فلش دوربین و روشن و کردم وگرفتم جلوم ...یکم دید برام راحتتر شد .. آروم آروم از پله ها رفتم پایین ... رسیدم به یه فضای باز ...دوربین وتودستم چرخوندم ...یه جای خالی با کمی خرت و پرت .... یدفعه چشمم افتاد به گوشه دیوار ... رفتم نزدیک تر .. خم شدم و چند تا تیکه پارچه رو که روی زمین افتاده بودن و برداشتم ... با اخمایی درهم نگاشون کردم ..سه تا مانتو با دوتا شال دخترونه بود ... پس خودشه ....نباید برشون میداشتم وگرنه ممکن بود بویی از این ماجرا ها ببرن...یکم دیگه مابین خرت و پرتا گشتم ....چیز خاص دیگه ای پیدا نکردم ... از زیرزمین زدم بیرون ... و محتاطانه از پشت درختا خودم و رسوندم به در اصلی ..آروم درو باز کردم و اومدم بیرون....
همونجوریکه حدس زده بودم مهیار اونجا نبود ... نگاهی به اطراف انداختم ... چشمم خورد به یه سوپر مارکت که دقیقا روبه روی خونه بود ... راه افتادم سمتش ... یه بطری آب و یه بسته دستمال کاغذی و از اون دستمال سفره ها ازش گرفتم ...اومدم بیرون و نشستم کنار دیوار...شال گردن و باز کردم ... خون فواره زد بیرون ...اخمام بیشتر رفت توهم ... خیلی عمیق تر از اونی بود که فکر میکردم ...سریع بطری و باز کردم و خم شدم کنار جوب و آب و ریختم رو دستم ... لـ ـبمو گاز گرفتم و چشمام و بستم سوزشش خیلی زیاد بود ...ده بیستا از دستمالارو بیرون کشیدم و فشار دادم رو زخمم و دستمال سفره رو دورش محکم کردم ...
گوشیم تو جیبم لرزید ... نشستم کنار دیوارو دست سالمم و بردم توی جیبم ... مهیار بود
-الو ...
-الو کجایی؟؟
-از خونه زدم بیرون ...
-میتونی بیای اداره ؟...
چشمامو روهم فشار دادم و دستمو مشت کردم
-آره میام ...تو چیکار کردی ...
منم دارم برمیگرم سمت اداره آیناز امیری و که برگردوند به همون هتل و خودشم دادم بچه ها تعقیب کنن ...
-یه نفرم بفرست اینجا حواسشون به این خونه باشه فک کنم اینجام خبراییه ...
-چطور چیزی پیدا کردی ...
از درد و سوزش دستم نمیتونستم زیاد حرف بزنم
-میام اداره میگم ...
-باشه پس میبینمت ...
گوشی و قطع کردم و انداختم توی جیبم بلند شدم و بطری وجعبه ر پرت کردم تو سطل بزرگ آشغال که کنار خیابون بود ...
دستمو برای تاکسی که میومد بردم بالا ...نگهداشت ...سوار شدم و گفتم بره سمت اداره ...
باندو محکم کشیدم و چسب و زدم روش .. وسایل و پرت کردم توی جعبه کمک های اولیه و درشو بستم ... ازپشت میزم بلند شدم و راه افتادم سمت اتاق مهیار ...تقه ای به در زدم ...با صدای بفرماییدش درو باز کردم و وارد اتاق شدم
تا منو دید بلند شدو اومد کنارم ...
-خب چی فهمـــ
با دیدن دستم حرفشو خوردو اخماشو کشید توهم
-دستت چی شده ؟؟دستمو آوردم بالا و انگشتامو جمع کردم و نگاهی بهش انداختم
-چیزی نیست رو دیوار شیشه ریخته بود منم نفهمیدم دستم و بریدن
-زخمش که عمیق نیست ؟!
-نه چیز خاصی نیست ...
نگام کرد
-خب چی فهمیدی ...
با صدایی خشک و جدی گفتم
-یکی از بچه ها رو بفرست اونجا مـ ـستقر شه ... اونجوری که فهمیدم چند تا از دختراقبلا اونجا بودن ...چند تا مانتو و شال دخترونه تو زیر زمین افتاده بود ...
اخماش رفت توهم ..
-من اونجا پرس و جو کردم ...اون خونه ماله یه پیرمرد مسیحیه که ده سالی میشه اونجاست ...یه پیر مرد بازنشسته و از کار افتاده ..
-در هر صورت باید حواسمون بهشون باشه
سری به نشونه تائید تکون داد ...
-خوبه توام برو آماده شو ... چند تا از بچه ها تا شمال دنبالتون میان و از دور پشتیبانیتون میکنن ولی بهتره یه ردیابی چیزی محض محکم کاری با خودتون ببرید
بی حرف سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم ...
تا درو بستم گوشیم توی جیبم لرزید ... گوشیو از جیبم کشیدم بیرون و نگاش کردم .. شماره ناشناس بود ..
تماس و وصل کردم
-الو ..
صدای دخترونه بشاشی تو گوشم پیچید
-به به سلام علیکم آقـــا
اخمامو کشیدم توهم
-شما ؟؟
با لحنی پر شیطنت گفت
-شما دوست داری من کی باشم ...
توجهی به ادامه حرفاش نکردم و گوشی و قطع کردم .. .حوصله این مسخره بازیارو نداشتم ...
یبار دیگه گوشی تو دستم لرزید با صدایی جدی و خشن گفتم
-ببین دختر جون اگه یبار دیگه زنگ بزنـــ
بلند خندید
-اوه اوه سامی بابا کوتاه بیا خواستم کمی سر به سرت بزارم ...لا لم ...
باشنیدن اسمش جا خوردم ..
-لاله ؟!
-نشناختی ؟!..
وارد اتاق شدم و درو بستم
-چرا شناختم ... اولش مسخره بازی در آوردی نشناختمت
خندید
-بابا شوخی کردم ...شمارتو از مهسی گرفتم

نشستم پشت میز
-کاری داشتی ؟..
-اهوم ..سامی ببین فردا ساعت هشت شب همگی راه میافتیم قرارمونم همگی کنار اتوبان اصلی منتظر بقیه میشیم ...میخوایم باهم راه بی افتیم ...
اخم کردم ...پس تا دیقه نود قرار نبود آدرس و بدن ....
-باشه مشکلی نیست ...
-فقط توبا مهسی میای دیگه ؟؟
-آره
-اوکی پس فردا منتظریم
-باشه فقط چرا شب راه می افتیم ؟؟
-که تا فردا برسیم دیگه ...تازشم شب جاده خلوت تره
-اوکی باشه...مرسی ..
-قوربونت کاری نداری ؟!
-نه
-باشه بای
گوشی و قطع کردم ...باید سریعتر آماده میشدیم ...
***
بیرون ماشین منتظرشون بودم تا بیان ...نگاهی به ساعت انداختم ...همینکه سرمو آوردم بالا ماشین مهیار پیچید تو کوچه ...تکیه مو از درماشین کندم...ماشین و نگهداشت ...در هر دو طرف باز شدو پیاده شدن ...
چشمم خورد به مهسیما ...
یه جین تیره با مانتوی مشکی و شال مشکی داشت ....یه سویشرت سفید و یه جفت کفش آل استار سفید پاش بودو یه کوله پشتی کوچیکم انداخته بود رو شونش .....
طبق معمول موهای قهوه ای و روشنش از شال زده بود بیرون و آرایش ملایمیم داشت ...
مهیار اومد جلوو باهام دست داد ...
-خب اینم مهسیما ... سریع تر راه بی افتین ...دوتا ماشینم پشت سرتون میان ...خیالتون راحت باشه ... منم تا فردا خودمو میرسونم
سری تکون دادم و به مهسیما اشاره کردم
-خب دیگه سوار شو ... بریم دیر شد ...
با مهیار خدافظی کردیم...کیف دستی کوچیک مهسیما رو گذاشتم صندوق عقب و سوار شدیم ...دستی برامون تکون داد ...راه افتادم سمت قرار بچه ها ...
مهسیما خم شدو کیفشو پرت کرد رو صندلی عقب ... و صاف نشست ...برگشتم سمتشو نگاهی گذرا بهش کردم ...
-کمـ ـربندتو ببند
بی حرف قبول کردو کمـ ـر بندشو بست...نگاشو چرخوند بیرون وجاده رو نگاه کرد ...
به لطف جاده های آروم سر ده دیقه رسیدیم به بچه ها که منتظر بودن ...دیگه کسی نایستاد ...انگار ما آخرین نفر بودیم همگی راهی جاده شدیم ...
هنوز نیم ساعت نشده بودکه راه افتاده بودیم مهسیما کلافه شده بود اینو از ول خوردنا و چپ و راست شدناش میفهمیدم ...با صدایی جدی گفتم
-چی میخوای ؟!
برگشت طرفم –چی؟
نگاش کردم
-چی میخوای که نمیتونی آروم بگیری بشینی ...
موهاشو داد زیر شالشو با قیافه ای در هم گفت
-شما حوصلت سر نمیره ؟؟...خب یه نوحه ای ..آهنگی ..رادیویی چیزی ...
فهمیدم دردش چیه .... –فک نکنم از آهنگای من خوشت بیاد ...
صادقانه حرف زده بودم آهنگای من بیشترآهنگای روسی بودن که با سلیقه هر کسی سازگار نبود ... تا این حرفو زدم سریع خم شد سمت صندلی عقب ... کمـ ـربند مانع حرکتش شد ... نشست و سریع باز کرد کمـ ـربندشو دوباره خم شد سمت صندلی ...با تعجب داشتم به حرکاتش نگاه میکردم ...کولشو برداشت وزیپشو کشید ...کمی زیرو روش کرد تا بالاخره چیزیو که میخواست پیدا کرد
باهیجان یه فلش مموری دستش گرفت و آورد بالا ...نگاهی به فلشه کردم و دستمو بردم جلو از دستش گرفتم...
با هیجان کولشو پرت کرد صندلی عقب ...رفتارش واقعا شبیه دخترای هجده نوزده ساله بود ... هجاناتشو نمیتونست کنترل کنه تا صدای آهنگ تو ماشین پیچید عین بچه ها سرشو خم کرد یه طرف و گفت
-صداشو کمی بلند کنم ؟؟؟
سری تکون دادم و دستموگذاشتم روی فرمون ... دستشو برد جلو و شروع به عقب جلو کردن آهنگا و ولوم صدا کرد .. صدای آهنگ تو ماشین پیچید ..
بزار اسمم روی اسم تو بمونه
نزار این جدایی دستمو بخونه
نزار این روزای خوبمون تموم شه
نمیخوام که زندگیم بی تو حروم شه
دل من هیچ کس و غیر تو نمیخواد
با دل هیشکی به جز تو راه نمیاد
آخه تو عشقمی جز تو کیو دارم
که شبا سر روی شونه هاش بزارم
بی تو تمومه دنیام
بی تو حروم رویام
این دل بی تو میمیره
دنیام بی تو هیچه
عطرت تا مییچه
این دل بی تو میمیره
بی تو تمومه دنیام
بی تو حروم رویام
این دل بی تو میمیره
دنیام بی تو هیچه
عطرت تا مییچه
این دل بی تو میمیره
چشمم بهش افتاد که داشت با آهنگ زمزمه میکرد ...از صدای آروم خواننده خوشم اومده بود
فکرمیکردم که برات زیادیم خسته شدی
عزیزم نفهمیدم شاید تو وابسته شدی
کاش بدونی که نگاتو به یه دنیا نمیدم
عشق من بودی و من بودنتو نفهمیدم
بی تو تمومه دنیام
بی تو حروم رویام
این دل بی تو میمیره
دنیام بی تو هیچه
عطرت تا مییچه
این دل بی تو میمیره
"امین رستمی –بی تو"
دیگه تا نزدیکای ساعت ده دوساعت و بکوب روندیم .... متوجه چراغ زدنای ماشین سعید شدم ....ماشیناشونو کشیدن کنار یه سفره خونه و پیاده شدن ...منم نگه داشتم ... قبل پیاده شدن از آینه به پشت نگاه کردم ...متوجه ماشینایی که از اول پشت سرمون بودن شده بودم ... پیاده شدم ... مهسیما سویشرتشو دورش محکم تر کرد ...منم گرم کنم و برداشتم و همراهش راه افتادم سمت بچه ها ...رویام اومده بود ..تعجب کردم چطوری یه پدرو مادر میتونست انقد بیخیال باشه و بچشو ول کنه به امون خدا ... راه افتادیم سمت سفره خونه ...
همگی دور یه تخـ ـت بزرگ نشستیم...نیما بلند شدو رفت برای همه چلو کباب سفارش داد...مهسیما دقیقا چفت من و لاله هم کنار اون نشسته بود ...
سعید برگشت سمت من
-خب سامی چه خبرا ..اونبار یادم رفت شمارتو بگیرم گفتم لاله دعوتت کنه
لبخند کمـ ـرنگی زدم
-آره مرسی واقعا ...حوصلم سر میره از بیکاری
کمی خودشو بالا کشیدو لم داد به پشتی که گذاشته بودن روی تخـ ـت ..
-راستی سامان تو کارو بارت چیه ...از ماشین و سرو وضعت که معلومه حسابی جیبت پره
با لحن بی تفاوتی و زیرکی گفتم
-همش از صدقه سری جیب بابامه ..منم خیر سرم اومدم تبریز یکی از شعبه های شرکتشو بچرخونم ولی خب من حوصله کار کردن واسه باباهه رو ندارم ...دنبال یه کار درست و حسابیم که از زیر بیلیتش بیام بیرون
یه تای ابروشو داد بالا
-خریا تو که بابا به این خرپولی داری جای تیغ زدنش میخوای تازه پشت پا بزنی به بخت خودت و ماله اون
نگاهی به مهسیما و دخترا انداختم که مشغول بودن و نگامو چرخوندم سمت سعید ...
-راستشو بخوای خستم میکنه ... این کارو بکن اون کارو نکن اینو بپوش اونو نپوش ...با این بگرد با اون نگرد ... دستم که بره تو جیب خودم دیگه از دست خورده فرمایشاشم راحت میشم
-کار بابات چیه ؟
-تو کار صادرات واردات
سری تکون دادو باخنده کجکی نگام کرد
-دست تو هر کاری بزنی باید جون بکنی تا چندر غاز بزارن کف دستت ...بابات هر چقدم گیر بده پول مفت میریزه تو جیبت
نگامو دوختم به نیما که داشت با یه سینی پر لیوان و پارچ دوغ میومد سمتون
-تو فکرش هستم یه کار کم دردسر و پر پول واسه خودم دست و پا کنم
-آها ..
نیما پارچو گذاشت روی تخـ ـت و خودشم کفشاشو در آورد و نشت رو تخـ ـت ...بعد چند دیقه غذاهامونو آوردن ...همگی مشغول شدیم ...
بعد شام بلافاصله راهی شدیم ...با دقت پشت سرشون حرکت میکردم ...مهسیما تا ساعت دوازده و نیم بیدار بود ولی بالاخره خوابش برد ... گرم کنمو که انداخته بودم رو صندلی عقب و آروم خم شدم و برداشتم ... ماشین و کشیدم کنار و رو تنش مرتب کردم... به خاطر قولی که به سرهنگ داده بودم شدیدا احساس مسئولیت میکردم .... نباید میزاشتم اتفاقی واسه دختر کوچولوش بی افته ...
حرکت کردم و پخش و در حد امکان صداشو آوردم پایینتر و به راهم ادامه دادم ...
چشمم به صفحه گوشیم افتاد که در حال ارزش خاموش وروشن میشد ... به اسم آقا جونی که رو صفحه نمایش داده میشد خیره موندم ....نمیتونستم ماشین و نگه دارم ممکن بود گمشون کنم ....
دست بردم و هندسفری و انداختم توی گوشم
-الو ...سلام آقاجون
-سلام ...
نگاهی به ساعت انداختم 12:50 دیقه بود با تعجب گفتم
-اتفاقی افتاده این ساعت زنگ زدین ؟؟
-از سر شب دو سه بار زنگ زدم به گوشیت بر نداشتی !...
نگاهی به صفحه گوشی انداختم ...فک کنم نشنیده بودم ...
-شرمنده ...رو ویبره بود خودمم تو ماشین نبودم ...
-زنگ زدم خونت اونجام نبودی
-ماموریتم ..
-کی برمیگردی ؟
-معلوم نیست شاید جمعه
-فکراتو کردی ؟؟
چشمامو سفت روهم فشار دادم
-آقا جون یادمه گفتین یه هفته بهم وقت میدیدن ...هرچند اونم نیازی نیست من قبلا فکرامو کردم
با تمسخر گفت
-ونتیجش ؟!
-بعد به دنیا اومدن بچه همه چیو تمومش میکنیم ...
- اون وقت این تصمیم هر دو نفرتون بوده
نفس عمیقی کشیدم
-بله
-ولی ترنم یه چیز دیگه میگه اون میگه من زندگیمو دوست دارم ... میخواد بچشو کنار پدرش بزرگ کنه ...میگه تنهایی ازپس بزرگ کردن بچه بر نمیاد
پوزخندی زدم
-مگه قراره اون بچه رو بزرگ کنه ؟؟؟
انگار از حرفم گیج شد برای همین ساکت شد ...با لحنی جدی گفتم
-آقاجون من تصمیم و گرفتم و با نهایت احترام میگم چه شما یا هر کسه دیگه ای که بیاد نمیتونه این تصمیم و عوض کنه ...از اولم ازدواج ما به اصرار شما بود و بی توجه به سلیقه و خواست من ...ولی به حرمت اسمی که رفت تو شناسنامم و خطبه ای که جاری شد به عنوان زنم قبولش کردم و با بدو خوبش ساختم ...ولی دیگه شرمندم ظرفیت من از این پر تر نیمشه
عصبی شد و داد زد
-دِ آخه پسر تو چه مرگته ...بگو بدونم چرا میخوای دختر به این خوبی و طلاق بدی ...خوشی زده زیر دلت ...چرا انقد سخت مگیری ؟؟
پوزخندی زدم ...خوشی ... برگشتم سمت مهسیما خواب بود هنوز....صدای گوشی و کمی آوردم پایین تر
-من ؟...آقاجون من آدم سخت گیری نیستم مشکل من اینکه آدم سخت گیر میاد تو این دورو زمونه
-آخه بگو چه مرگته ...چی از این دختر طفل معصوم دیدی که اینجوری داری تیشه به ریشه خودشو خانوادش میزنی
بحث و تموم کردم نمیخواستم کشش بدم ...
-متاسفم آقاجون من دیگه باید برم ... به مادر جونم سلام برسونید
منتظر جوابی نشدم و قطع کردم ...حرف زدن و تلاش واسه قانع کردن آقاجون و بقیه بی فایده بود ...ازدواج با ترنم از اولم اشتباه بود ولی کسی نمیخواست این اشتباه و بپذیره ...من تاوان اشتباه دیگران و دارم پس میدم ...وقتی که از چشم پدرم که جونش به جونم وصل بود افتادم فهمیدم چقد سخته دیگران خطا کنن و تو تاوان پس بدی ...
اوایل برام خیلی مهم بود که نظر آقا جون و تغیر بدم ولی از یه جایی به بعد دیگه هیچی برات مهم نیست...
به خودت که میای میبینی نسبت به اطرافیانت از عزیز ترینشون تا نفرت انگیز ترینشون فقط یه حس داری ....حس بی تفاوتی ...
نه از اینکه کسی دوست داشته باشه و جونش برات در بره خوش حال میشی و از اینکه کسی حالش ازت بهم بخوره و ازت متنفر باشه ناراحت میشی ...
الان چند ماه بود که دقیقا این شده بود سر مشق زندگیم ...بی تفاوتی ....
مهم نبود اگه دیگه برای آقاجون فرزام همیشگی نبودم و برای مادر جون پسر کاکل به سر عزیز کردش ...مهم نبود اگه پدرو مادر ترنم دیگه تفم و صورتم نمینداختن ....مهم نبود نگاه پر نفرت پدرش وقتی خواست سیلی بزنه تو گوشم و دستشو رو هوا گرفتم ....
الان و این لحظه مهم ترین چیز گذر همین لحظه ها بود ...
الان مهم نبود چی میشه ...مهم این بود که اونیکه من میخوام بشه هرچند خیلی وقت بود که هیچی اونجوری که میخواستم نبود ....
****
در ویلا رو باز کرد و ماشینا یکی یکی رفتن تو....همینکه ماشین و نگه داشتم لاله دوید طرف ماشین...نگاهی به مهسیما انداخت
-په ...این چرا خوابیده
اشاره ای به ساعت کردم
-انتظار نداشتی که تا این وقت صبح بیدار بمونه ...
با تاسف سری براش تکون داد ...
-مارو باش با کیا اومدیم سیزده بدر ...
نگاهی به نمای ویلا کردم ...کوچیکتراز اونی وبد که فکرشو میکردم ...بی اینکه نگامو از اونجا بگیرم گفتم
-مهمونی اینجاست ؟؟....یکم کوچیک نیست
نگاهی گذرا به ویلا انداخت
-نه بابا اینجا نیست که ویلای یکی از بچه هاس اونجا بزرگه ...

بعضی از دردا مثله چایی میمونن سرد میشن ولی تلخ باقی میمونن

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۷-۹۴ ۰۴:۰۵ عصر، توسط parinazbashiri.)
۴-۷-۹۴ ۰۴:۰۳ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، ملکه برفی ، admin
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دانلود رمان سربازی مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele sadaf 1 1,443 ۱۱-۱۱-۹۵ ۰۷:۳۵ عصر
آخرین ارسال: masomeh asadi
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 3,451 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۳:۳۶ عصر
آخرین ارسال: morgana
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 2,689 ۹-۸-۹۵ ۰۳:۵۷ عصر
آخرین ارسال: .AtenA.
  رمان سفر به دیار عشق ماه کوچولو 550 19,480 ۶-۴-۹۵ ۰۲:۲۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 1,460 ۱۴-۳-۹۵ ۰۱:۰۴ عصر
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi farimahyousefi 13 903 ۳-۳-۹۵ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: farimahyousefi
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 2,613 ۲۷-۱۰-۹۴ ۱۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 632 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۸:۳۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 3,348 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۶:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mahsa.b
  رمان گل حسرت | لیلی تکلیمی کاربر انجمن ایران رمان لیلی تکلیمی 12 636 ۲۵-۱۰-۹۴ ۰۴:۲۰ عصر
آخرین ارسال: لیلی تکلیمی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
45 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۴-۹-۹۴, ۱۰:۳۱ صبح)، sadaf (۲۳-۹-۹۴, ۰۵:۵۵ عصر)، N!rvana (۲-۹-۹۴, ۱۰:۳۰ عصر)، ملکه برفی (۲۰-۷-۹۴, ۱۱:۴۴ عصر)، ****Dayan**** (۴-۷-۹۴, ۰۸:۱۵ عصر)، "MJ" (۴-۷-۹۴, ۰۸:۱۸ عصر)، sorena-taha (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۶ عصر)، rahayam (۲۱-۹-۹۴, ۱۲:۳۱ عصر)، دختر ایران (۳-۸-۹۴, ۰۴:۱۱ عصر)، parinazbashiri (۲۸-۷-۹۴, ۰۸:۵۲ عصر)، deli67 (۲۳-۸-۹۴, ۱۲:۱۱ عصر)، aye75 (۴-۷-۹۴, ۰۸:۵۷ عصر)، MaryaM_sh (۲۰-۷-۹۴, ۰۵:۱۱ عصر)، avaa (۵-۸-۹۴, ۰۸:۳۷ عصر)، طلا پ (۴-۷-۹۴, ۰۵:۱۸ عصر)، satin (۲۱-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۸ عصر)، maryam.ghaziani (۱۱-۷-۹۴, ۰۸:۵۱ عصر)، nza3380 (۴-۷-۹۴, ۱۰:۵۱ عصر)، yas25 (۵-۷-۹۴, ۱۱:۱۰ عصر)، mahsa2014 (۱۶-۷-۹۴, ۰۲:۱۱ صبح)، fatemeh . R (۲۰-۹-۹۴, ۱۰:۵۸ صبح)، دریا22 (۲۰-۷-۹۴, ۱۲:۴۷ عصر)، _bahawr_ (۲۹-۷-۹۴, ۰۹:۴۷ عصر)، بهار۲۳ (۲۱-۸-۹۴, ۰۱:۲۸ صبح)، مرضیه ۷۵ (۱-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۷ صبح)، استرد (۱۰-۹-۹۴, ۰۹:۲۳ عصر)، پیتون (۲۳-۸-۹۴, ۱۱:۱۲ عصر)، ملاك (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۸:۲۰ صبح)، shadon (۹-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۸ صبح)، Najva (۱-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۹ عصر)، Narges_92 (۱۵-۹-۹۴, ۱۱:۵۱ صبح)، ayda_ayda (۲-۹-۹۴, ۰۶:۴۷ عصر)، OopSs (۲۴-۹-۹۴, ۱۱:۳۹ عصر)، مرلند (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۵ عصر)، maryam.yz (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۳ صبح)، yalda1923 (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۵ عصر)، یاس بنفش (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۸ صبح)، Ayat (۱۸-۱۱-۹۴, ۱۲:۳۵ صبح)، افتاب (۲۱-۷-۹۵, ۱۱:۰۹ عصر)، 9305201346 (۲۸-۹-۹۵, ۰۲:۲۰ عصر)، 0067256074 (۲۳-۹-۹۵, ۰۱:۳۲ صبح)، aflak (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۹:۲۱ صبح)، tanhaie (۴-۱۰-۹۵, ۰۱:۰۰ صبح)، یاس امینالدوله (امروز, ۰۱:۰۳ صبح)، seyed.mostafa67 (۱۵-۱۲-۹۵, ۱۱:۲۲ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards