نظرسنجی: به نظر شما رمان جذابی هست یا نه! ؟
اره خیلی باحاله
بد نیست میشه تحمل کرد
برو بابا با این رمان چرتت
[نمایش نتایج]
 

اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
زمان کنونی: ۶-۱۱-۹۵, ۰۴:۴۴ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: سه تفنگ دار
آخرین ارسال: سه تفنگ دار
پاسخ: 30
بازدید: 724

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
نویسنده پیام
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #21
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
مانی-خیالت راحت شد دماغ خوشگلمو داغون کردی؟
-اوهوع سقفو بگیر نریزه.. همچین دماغ خوشگلیمو نداشتی
-نکه مال توقلمیه.
-هرچی باشه از مال تو بهتره
-من با همین دماغه به قول شما داغونم هزارتا دختر واسم صف کشیدن
-ارزونی همونا
-حسودیت شد؟
-به چی؟ من که واسه ریخته
-باشه توراس میگی
-معلومه که راس میگم
-اه صدای ویز ویز میاد نمیتونم بخوابم
-مشکل داری برو بیرون
-وای خدا این مسگه چرا ساکت نمیشه سرم رفت..
دوباره باحرص بالشو کوبوندم تو سرش که گفت:
-اخ نَنه چرا کم میاری میزنی؟
تهدید امیز نگاش کردم که گفت:
-باشه بابا بیخی اصلا من کم اوردم بگیر بخواب توروخداشب شیک
-شبت پاستیلی
-اوق
-چته ویار داری؟
-از پاستیل بدم میاد
-خو به من چه حالاهم بتمرگ
(مائده)
خب ساعت2:45دقیقس و همه خوابن... انگار نه انگار که قراره بریم بالا... منم که میدونید بعد اون شب پیش نرگس خوابیدم...
-نرگس... نرگس هوی... پاشو بریم بالا
-باشه بریم
-اِبیداری!
-اره خوابم نبرد
-چرا چون اقاتون نیود؟
-گمشو باوا
رفتیم بیرون که دیدم سامی و ماهان دم درن... به به سحرخیزن... باهم. هم گام شدیم به سوی اتاق حنانه اینا که من نذاشتم کسی دست به دربزنه وبا لقد درو باز کردم.. وصدامو دورگه کردم و با داد گفتم
-اهای ایهل الناس پاشید پاشید جنا میخوان حمله کنن بدویید...
مانی-ساکت شو خروس بیمحل خوابم میاد
-چوشَ خروس بی محل سامیه من مائده ام
سامی-من چیکار تو داشتم اخه دختر! نگاکاریت ندارم علکی فوش میدی، بعد نگو سامی با من مشکل داره الان چرا اینجوری گفتی؟
-خب پیشگیری بهتر از درمان است
سامی-اسکل.... شماهاهم پاشید دیگه
حنانه-مانی چرا صدای خر درمیاری
مانی-من نبودم
سامی-حنا من بودما
حنانه-نگا کن همین الان کی عرعر کرد؟
-حنانه چشاتو باز کن خر خوشگلو میبینی
حنانه چشاشو باز کرد و با دیدن قیافه ترسناک سامی سیخ نشست
سامی-حالا من عرعر میکنم؟
حنانه - ببخشید داداشی
سامی-حالا دارم برات
-ای بابا خاویار ولش دیگه بچه یه بار گوش بصیرتش وا شد و به اصلیت داداشش پی بردحالا تو هی گیر بده
بعدم بدو بدو رفتم بیرون چون معلوم نبود اگه اونجابمونم سامی چه بلایی سرم میاره.....

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۸-۹-۹۵ ۰۹:۵۲ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، sadaf ، * م .عباس زاده* ، ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #22
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
مانی-خیالت راحت شد دماغ خوشگلمو داغون کردی؟
-اوهوع سقفو بگیر نریزه.. همچین دماغ خوشگلیمو نداشتی
-نکه مال توقلمیه.
-هرچی باشه از مال تو بهتره
-من با همین دماغه به قول شما داغونم هزارتا دختر واسم صف کشیدن
-ارزونی همونا
-حسودیت شد؟
-به چی؟ من که واسه ریخته
-باشه توراس میگی
-معلومه که راس میگم
-اه صدای ویز ویز میاد نمیتونم بخوابم
-مشکل داری برو بیرون
-وای خدا این مسگه چرا ساکت نمیشه سرم رفت..
دوباره باحرص بالشو کوبوندم تو سرش که گفت:
-اخ نَنه چرا کم میاری میزنی؟
تهدید امیز نگاش کردم که گفت:
-باشه بابا بیخی اصلا من کم اوردم بگیر بخواب توروخداشب شیک
-شبت پاستیلی
-اوق
-چته ویار داری؟
-از پاستیل بدم میاد
-خو به من چه حالاهم بتمرگ
(مائده)
خب ساعت2:45دقیقس و همه خوابن... انگار نه انگار که قراره بریم بالا... منم که میدونید بعد اون شب پیش نرگس خوابیدم...
-نرگس... نرگس هوی... پاشو بریم بالا
-باشه بریم
-اِبیداری!
-اره خوابم نبرد
-چرا چون اقاتون نیود؟
-گمشو باوا
رفتیم بیرون که دیدم سامی و ماهان دم درن... به به سحرخیزن... باهم. هم گام شدیم به سوی اتاق حنانه اینا که من نذاشتم کسی دست به دربزنه وبا لقد درو باز کردم.. وصدامو دورگه کردم و با داد گفتم
-اهای ایهل الناس پاشید پاشید جنا میخوان حمله کنن بدویید...
مانی-ساکت شو خروس بیمحل خوابم میاد
-چوشَ خروس بی محل سامیه من مائده ام
سامی-من چیکار تو داشتم اخه دختر! نگاکاریت ندارم علکی فوش میدی، بعد نگو سامی با من مشکل داره الان چرا اینجوری گفتی؟
-خب پیشگیری بهتر از درمان است
سامی-اسکل.... شماهاهم پاشید دیگه
حنانه-مانی چرا صدای خر درمیاری
مانی-من نبودم
سامی-حنا من بودما
حنانه-نگا کن همین الان کی عرعر کرد؟
-حنانه چشاتو باز کن خر خوشگلو میبینی
حنانه چشاشو باز کرد و با دیدن قیافه ترسناک سامی سیخ نشست
سامی-حالا من عرعر میکنم؟
حنانه - ببخشید داداشی
سامی-حالا دارم برات
-ای بابا خاویار ولش دیگه بچه یه بار گوش بصیرتش وا شد و به اصلیت داداشش پی بردحالا تو هی گیر بده
بعدم بدو بدو رفتم بیرون چون معلوم نبود اگه اونجابمونم سامی چه بلایی سرم میاره.

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۸-۹-۹۵ ۱۰:۱۴ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، sadaf ، fatemeh . R ، * م .عباس زاده* ، ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #23
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
(سلام دوستان شرمنده چند وقت نبودم...حالا برسیم به ادامه رمان)
(نرگس)
مائده بدو بدو رفت بیرون سامیارم دنبالش رفت ...
_پاشید بریم دیگه
مانی_چرا مارو بیدار کردید ؟اصلا خودتون چرا بیدارید ساعت 3شب؟
_خیلی خری..خب مخواستیم بریم بالا دیگه...
مانی_ اخ اره راس میگی حنا بدو که دیر شد
بعدم جفتشون باهم از تخـ ـت پریدن پایین(میگم پریدن یعنی پریدنناا)
حنا_مانی قربون دستت اون سوئی شرتمو از تو کمد بده
مانی_عزیزم خودت هم دست داری هم پا میدونستی/
حنانه_اصلا برو بمیر بابا دستتم بشکنه
بعد از اینکه حنانه خانم به خودشون تکون دادن و بلند شدن رفتیم پیش مائی و سامی(ااا چه بهم میان.مائی.سامی خخخ)مائده و خاویار رفتن جلو تر از ما و ماچهارتا هم عین جوجه اردک دنبالشون راه افتادیم ..کیلیدی که پریروز از معصومه گرفته بودیمو انداختیم تو در و بی سروصدا رفتیم داخل ...چراغا خاموش بودعین دزدا داشتیم اروم راه میرفتیم که یهو یکی صدامون زد
_بچه ها
_یاامامزاده بیژن
مائده_یاجد سادات
مانی_یاحسین
ماهان_یاخد خدا
حنان_ننه بگیر منو
سامی_اه خفه شید ببینم کیه؟
صدا_معصومه ام
سامی_خو زود تر بگو
معصومه_ بچه ها بیاید پشت این مبل قایم شیم که الاناس شروشه
بعد همه پیرو حرف معصومه رفتیم اونجا قایم شدیم...به دوسه دقیقه گذشت ولی هیچ اتفاقی نیفتاد
_ماهان
ماهان-هوم
_درد مثل ادم جواب بده
ماهان-همینه که هست میخوای حرفتو بگو میخوای نگو
-بیشعور..به ایندت بستگی داشت ابله دیگه نمیگم
ماهان- یعنی میخواستی ازم خواستگاری کنی؟
_اوهوع ..بشین تا ازت خواستگاری کنم
ماهان- خودت میگی به ایندت بستگی داشت
_میخواستم بگم از این ببعد میخوام مامان صدات کنم..چون هم پر توقعی هم غرغرو ععببننن مامانا ...مامانننن جججوووننن
ماهان تا امد جواب بده یهو چراغای خونه روشن شد...همه شوکه شدیم ازپشت مبل امدیم بیرون که دیدیم یه زنه با صورت خونی و موهای پریشون جلومونه ...یه چاغو هم دستش بود...
زنه_قبلا بهت گفته بودم بادوستات گورتو از این جا گم کن
نگام به مائده افتاد که رنگش مثه گچ شده بود ولی سعی میکرد خونسردیشو حفظ کنه
مائده_منم یه بار ازت پرسیدم تو کی هستی..توبه سوال من جواب ندادی منم به حرفت گوش نکردم شیر فهم شدد..حالا بگو تو کی هستی
بلا فاصله بعد تموم شدن حرف مائده یکی از پشت شونه مائده رو گرفت و چرخوند سمت خودش و در کمتر از یه ثانیه محکم خابوند تو گوشش که مائده پرت شد رو زمین و باداد گفت
زنه دوم_اینکه ما کی هستیم به تو ربطی ننننددااررره
زن دومیه موهاش سفید بود و انگار یه ورصورتش سوخته بود...سامی سریع نشست کنار مائده و بعد پاشد بره سمت زن اولیه که دید کسی نیس....یاخداکجا غیبش زد...بعد صدای خنده زنه از طبقه بالا امد وهی بلند و بلند تر میشد جوری که داشتیم کر میشدیم ویهو چراغا خاموش شد و دود خونه رو برداشت...چند ثانیه از سکوت متلق نگذشته بود که یهو صدای در زدن امد ...همه به سمت دربرگشتیم مائده رفت ببینه کیه که یهو اون زن مو سفیده از سقف پرید روش و باهم افتادن زمین..یاخدا روسقف چی میخواست...بعد مائده رو بلند کرد و تکیه داد به دیوار
زن موسفیده_اگه از این جا نرید به جای یه قربانی مجبور میشیم هفتا قربانی داشته باشم که این واسم بهتره ...ذخیره غذاییمون زیاد تر میشه..میدونی چی میخوریمم؟خخون
نفهمیدم چی شد ولی مائده یهو هلش داد عقب و با استفاده از دیواردوتا پاشو دور گردن زنه که استاده بود حـ ـلقه کرد و کبوندش زمین...و یه جوری با پاهاش زنه رو نگه داشته بود و سعی داشت خفشکنه که من جای زنه نفسم بند امد
مائده_اگه سعی داری بهم بفهمونی که خون اشامی بهت بگم میتونی به این فکنی که منم یه خون اشامم...نه از خون بدم میاد ونه مثل خون اشامای دیگه هم جنس خودمو نمیکشم..اتفاقا برعکس هر خون اشامی دوستامو تهدید کنه خودم تمام خونشو از بدنش میکشم بیرون ...فهمیدی خون اشام خانم؟
مائده چیداشت میگفت؟یاخدا نکنه جدی خون اشامه؟نه ابا ممکن نیست...ولی اگه باشه چی؟..تو فکر خودم بودم که یهو اون یکی زنه امد ازپشت چاغورو بکنه تو گردن مائده که با داد سامیارمائده دستشو اورد بالا وچاغو خورد تو بازوش و مائده مجبور شد اون موسفیده رو ولی کنه .....یه دفعه دود ها بیشتر شد جوری که چش چشو نمیدید و در اخر که دودا رفتن اون دوتا زنا هم ناپدید شدن.....سامی بدو بدو رفت پیشمائده اما ما همونجا از دور نظاره گر بودیم امکان داشت مائده گازمون بگیره....تو همین حال بودیم که سایه یه چیز وحشتناک رو رو دیوار دیدم...چنان جیغی کشیدم که گوشم کرشد...سایه به سرعت به سمت یکی از اتاقا رفت...دوباره سکوت خونه رو گرفت ...حس کردم یکی داره گوشه لباسمو میکشه...نگاه کردم و دیدم که.......

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۰-۱۰-۹۵ ۰۶:۰۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #24
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
دیدم یه بچه با سر و صورت ولباس خونیه...
بچه_خاله خاله از اینجا برو دارن میان
و بعد صدای جیغ یه گربه امد که با اون صدا دختر بچه به شدت ترسید و دوید و رفت....صدای چکیدن چیزی روی زمین امد ...هممون به بالا نگا کردیم که دیدیم یه زنه از داراویزونه و داره از پاهاش خون میچکه...صدای جیغ معصومه امد ..نگاش کردیم....یه شنه یا موهای خیس و لباس سفید کسیف و چشای کاسه خون و صورتی که جاش اسکلت بود و هیچ لب و دهن و پوستی نداشت...موهای معصومه که از زیر شال امده بود بیرون رو گرفته بود و داشت باخودش میکشوند بالای پله ها ویبرد سمت یکی از اتاقا..معصومه جیغ میزد و کمک میخواست ..ماهان اول از همه دوید دنبال معصومه و بعد اون ماهم راه افتادیم...زنه رفت داخل یه اتاق ....تا مارسیدیم به در اون اتاق دیدیم که زنه تو اتاقه و معصومه رو لب پنجره وایسونده و پنجره هم باز بود تا خاستیم بریم تو در بسته شد وما هرچی تلاش کردیم نتونستیم درو باز کنیم که مانی با لقد افتاد به جون در...انقد کوبوند که در شکست...اما هیچ خبری از اون زنه و معصومه نبود...صدای معصومه از بیرون اتاق امد...یعنی از اونور پنجره..سریع رفتیم دم پنجره کدبدبم معصومه یکی از شاخه های درخت رو گرفته و بین زمین و هوا مونده....به زور کیدیمش بالا...چند دقیقه گذشت دیگه هیچ حبری از هیچی نشد..نه دودی و نه زن و بچه ای...
مائده_بیخود منتظر نمونید ...قرار بود ساعت سه تا سه و رب بیان..الان سه و نیمه
_تو از کجا میدونی ..نکنه توه همدستشونی؟
مائده_نه بابا احمق همدست چیه ...روانی مگه نگفتم صبح اینجا بودم یهو صدا امد ساعت سه تا سه و رب میایم؟
_اخ اره ببخشید یادم رفت...ولی ماعده حرفات واقعی بود؟
مائده_کدوما؟
-اونا که خون اشامیو اینا؟
مائده_ اره مگه نمیدونستی ...ندیدی دندونای نیشم چقد تیزن؟
راست میگفت دندوناش خیلی تیز بودن....یعنی جدی خون اشامه؟..با ترس بهش نگا کردم ک گفت:احمق جون من اگه خون اشام بودم اینجا چی میخواستم؟اصلا اگه خون اشام بودم توتا الان نصف خونت از دست میرفت...چرت میگیا
_ببخشید خب
بعد از خدافظی با معصومه رفتیم پایین ...خوشبختانه دست مائده نیاز به بخیه نداشت یه بریدگی سطحی بود که با بتادین ضد افنیش کردیم و باباند بستیم ..یکم استراحت خوبش میکرد...با مائده رفتبم تو اتاق که بخوابیم داشتم لباسامو عوض میکردم که یه دفعه یاد صورت اون زنه افتادم که پورت نداشت
_مائده در اتاق قفله؟
_نوچ
_قفلش کن
_ایش برو بابا ترسو
_جون من قفلش کن دیگه
-باشه بابا حالا گریه نکن
بعد که درو قفل کرد چراغارو خاموش کردیم که بخوابیم...ولی لامثب خیلی میترسیدم...جوری که مائی فهمید
_نری چیزی شده
-هان؟..ااا نه ..یعنی ...چیزه ..نه خوبم
_چیه چرا پته مته میکنی؟
_مائی من میترسم
_نترس من مثل کوه پشتتم
باداد گفتم_مائده من دارم جدی حرف میزنم..ش.خی ندارم تو این وضعیت که
-باشه بابا اروم باش روانی
_من ارومم..روانیم خودتی
_معلومه دقیقا
داشتم درو دیوارو نگا میکردم که برای گوشیم اس امد..بازش کردم..ماهان بود
_بیداری؟
_اره
_از ترس خوابت نمیبره؟
_ هم اره هم نه ..فکرم مشغوله
_داری به چی فکر میکنی؟
_به رم به این فکر میکنم چرا ساعت هفت نمیشه که تورو بینمت.....
_نرگس قاط زدیا داری واسه من تتلو میخونی؟
_نه دارم برات اهنگ تتلورو مبنویسم
_خول دیونه
-ای بابا خب دارمد فکر میکنم اون زنا کین
_امیدوارم زودتر گورشونو گم کنن
امدم جوابشو بدم که یهو یه چجیزی خورد به پنجره و بعد یه رعد و برق بلند زده شدکه باعث جیغ کشیدنم شد(کلا خیلی جیغ جیغو ام درهر شرایطی جیغ میکشم) نشسته بودم رو تخـ ـت و خیره شده بودم به پنجره....یکی داشت با مشت و لقد میکبوند به در اتاق ماهان بود:نرگس...مائده...چیشده درو وا کنید..بهتون میگم درو واکنید لعنتیااا...
مائده از خواب پرید و نگاش به من افتاد
_نری چیشده؟
ولی من ساکت بودم و هیچی نمیگفتم..دولاره در کوبیده شد :ترو خدا درو باز کنید
مائده سریع رفت درو باز کرد و ماهان بدو امد جلوم نشست و...ماهان-چیشده نرگس
خودمو انداختم بغـ ـلش و با گریه گفتم
_هیچی ...هیچی ماهان...فقط ترسیدم
ماهان چند بار با دست کمـ ـرمو مالید و بعد رو به مائده گفت...
_مائده میشه امشب پیش سامی بخوابی
مائده_باشه...
وبعد رفت بیرون....

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۰-۱۰-۹۵ ۰۶:۰۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #25
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
(مائده)
ای بابا گندت بزنن نرگس ...یکی نیست بگه توکه میترسی چرا میای این جور جاها؟والا حاضرم پیش جنای اینجا بخوابم ولی پیش سامی نه...ولش من که خوابم نمیادبشینم فیلم ببینم...ای بابا تلوزیونم که نمیتونم روشن کنم اینا فکر میکنن جن امده ...اخ جون...توگوشیم چنتا فیلم کره ای دارمخوب شد...خب بذا ببینم...اووومم همسایه بغـ ـلی اکسو.شوالیه رویا.هیلر.وارثان.ذاعقه شخصی.عروس غم...بذا خنده دارترینشو بینم..فاطمه که اینارو داد بهم گفت وارثان همسایه بغـ ـلی اکسو و شوالیه رویا خنده داره ...وارثان که قسمتاش یک ساعتس...بذا شوالیه رویا رو ببینم که مینی سریاله و قسمتاش یه ربه....
یه ساعت بیشتره دارم فیلم میبینم الان قسمتای اخره...اخی دختره عاشق پسره شده نمیدونه اون ادم نیست شوالیس:(...وای خاک عالم....اینا چرا رفتن تو کله هم...ای خدا حرکات خاک برسری اونم وسط خیابون ...خدایا خودت از این سنگ پاهای قزوین نگهداری کن ....از تو دهن همم که در نمیان....چیمیگی مائی یه ثانیه نگذشته هنوز اینا تو کله همن تو داری تند تند حرف میزنی...توهمین فکرا بودم که یهو یکی با دستش چشامو گرفت و گفت:این چیزا به درد سنت نمیخوره برات بده بچه
سامی خره بود_بیشعور چشامو ول کن نکه به درد تو میخوره
_خیر سرم 28 سالمه ها
_باشه بابا بزرگ حالا ول کن نصف فیلم رفت
باخنده چشامو ول کرد و از پشت مبل امد بیرون و نشست کنارم..........فبلمو استپ زدم و گفتم:
_جناب عالی از کی اینجایی؟
_از قسمت اول
_بیشعور فضول باشی
_حرص نخور بابا بذا ادامشو ببینیم
_اوکی
بعدم زدم شروع......سه چهار دقیقه گذشته بود که سامی دستشو انداخت دور گردنم که باچشای چهارتا شده نگاش کردم که با یه ترس تو نگاش اروم دستشو برداشت و گذاشت رو پاش ....بچه پرو رو نگا چه زود خودمونی شد..از بس بیجنبس..بعد فیلم تا گوشیو گذاشتم زمین بیهوش شدم.....
اخی این همون پسرس تو شوالیه رویا ..اینجا چیکار میکنه؟وای خدا خیلی جیگره ...خودمونیما ولی سامس خودم خوشگل تره...
پسره_سلام(البته به کره ای سلام دادا.....من به سه زبان زنده دنبا میتونم حرف بزنم اینگلیسی.کره ای.فرانسه.اخه توی فرانسه و کره ازبچگی رفت وامد داشتم یادگرفتم انگلیسی هم مجبور بودم دیگه)
-سلام....شما اینجا چیکار میکنید(به کره ای)
_هیچی امدم یه سلامی بکنم(به کره ای)
_خب سلام کردی برو(به کره ای)
_باشه الان میرم(به کره ای)بعد پشتشو کرد به من که بره یهو برگشت و شرو کردبه خوندن اهنگ Aکه مال گروه گات سون بود(یکی از گروه های خواننده کره ای) و وسطش شرو کرد به فارسی حرف زدن و چرت و پرت گفتن...
_عرعرعرعر به من میگن خرخر یه عمره که خر هستم پای گوشی نشستم مشغول خوندن هستم حالا ترشی خوبه یا لیته البته لیته لیته ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ماشین اون پیره ترمز نمیگیره حالا یالا بگو سوریه شورت عمت توریه...
وا این چش شد .....از خواب پاشدم دیدم این چرندیات داره از گوشیم میاد...من که الارم گوشیم این نبود...حتمی کار یکی از بچه هاس الاغا...صدای گوشیو قطع کردم ...اوه ساعت 12شده...اشکال نداره بذا بخوابم باوا ....اخی چه بالش نرمی فکنم سامی جونم برام گذاشته...اخ دستش طلا...خیلی نرمه..دوبار محکم لاکله کبوندم رو بالشه...خیلی کیف داد بزار یه بار دیگه کلمو بکوبم دلم خونک شه.....این دفعه خیلی محکم تر کلوندم که صدای بالش درامد
بالش_اخ
وا چرا بالش صدا داد؟یاخدا با ناخونام یا نیشگون ازش گرفتم که گفت
_بشرمگه مرض داری گرفتی خوابیدی روم کتکمم میزنی؟
یاعلی چرا حرف میزنه؟
_بالش که حرف نمیزنه توچرا حرف میزنی؟نکنه جادویی هستی؟
اون_مائده خیلی بچه ای بابا سامیارم
سریع سیخ شدم و زل زدم بهش وا ماشب کنار هم خوابیدیم؟یاخدا....داشتم همین جوری اونو بانگام میخوردم که بروبچ ریختن پایین....اینا چرا هروقت یه شرایط بدیم میان دنبالمون؟
مامان_به به زوج سحر خیز...صبحانه امادس دیگه؟
_نه مامان جون من نباید صبحانه درست کنم که ....اشپزی و تمیز کاری کار ماماناس ........

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۰-۱۰-۹۵ ۰۶:۰۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #26
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
(حنانه)
ماهان_نوکر بابات غلام سیا
مائده_پولش حلال بود سفید شد
_بچه ها بیخی اول صبحی رو مخ نرید
سامی_اخ قربون دهنت ابجی
-فدات داداچ
نرگس_اه باز این دوتا شرو کردن
-ببند باوا
بعدم رفتم تو اشپزخونه هرچی تو یخچال بود ریختم بیرون و شرو کردم به خوردن که بعد چند دقیقه بچه هاهم امدن تو
ماهان_تک خوری؟
_اوهوم
ماهان_صبحونه که گذشت ناهار چیکار کنیم؟
_من که درس نمیکنم
مائده_می تو(منم همین طور)
نرگس_ گل گفتید دوستان پایتونم اساسی
مانی_نکنه توقع دارید ما درست کنیم؟
ستایی با سر عین بز اخفش تایید کردیم
ماهان_زهی خیال باطل
سامی_اصن نه حرف شما نه حرف ما از بیرون بیارن چطوره؟
_ااوووومممم بدفکری نیست یکم تنوع میشه ولی به حساب خودتا
سامی_باشه به حساب من
مائی_دست و دلباز شدی خاویار
سامی_سفارشتو بده بچه این چیزا به تو نیومده
-بس است دیگر فرزندم اندکی سایلنت شوید تا ارامشمان برقرار گردد...
بعدم پاشدم رفتم تو اتاق پشت مسز ارایش و ارایش کردم و بعدم از تو کمد مانتو مشکیمو که دکمه های طلایی داره با شلوار مشکی و شال زردمو پوشیدم ......موهامم که تاکمـ ـر بود از شال ریختم بیرون و کیف زردمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...دم دار سامیم شروع کرد به گیر دادن
سامی_به به کجا به سلامتی؟
_توضیح لازم نداره که بیرون
سامی_ میدونم بیرون دقیقا کجا و چرا من برادرتم حنا میدونی اگه عصبیم کنی چی میشه
_پپپوووففف حوصلم سررفته دارم میرن ببینم مغازه ها چی دارن
سامی_افرین ابجی گلم که حرف گوش دادی ولی با این تیپ؟
_وا مگه چشه؟سامی_چش نی گوشه.......

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۱-۱۰-۹۵ ۰۴:۲۳ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #27
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
(مائده)
وای ننه این حنانه چش شده حالا بلبل زبونی چرا میکنه؟ای خدا الان دعوا میشه ....
_ااا...چیزه...حنایی..وایسا منم باهات میام
سریع رفتم بالا تو اتاق و بدون معتلی یه مانتو ابی کاربنی پوشیدم و یه شال سفیدم با شلوار سفید پوشیدم و دویدم بیرون اتاق
سامی_وایسا ببینم الان مثلا تومیری به عنوان بروسلی یا جکی چان که هم از خودت دفاع کنی هم از این خانوم که میگی میرم
_وا چرا چرت میگی...هم بروسلی ام هم جکی چان نمونه ای ازکارمم دیشب دیدی
سامی_بروبابا شانسی پات دور گردن زنه حـ ـلقه شد زنه خورد زمین
_اها اونوقت چجوری؟
سامی_داشتی میفتادی دیوارو گرفتی زنه امده جلوت پات پیچیده دور گردنش
_دیگه داری هزیون میگی ها دان 4تکواندو و دان1دفاع شخصی گرفتم واسه عمم که میگی شانسی بود؟
سامی_دلیل میشه؟
_چرانشه؟حنا برو...
و بعدم سریع حنارو فرستادم بیرون و از خونه زدیم بیرون.......
ساعت6بعد از ظهر امدیم خونه...هنوز پامو از درنذاشته بودم تو که سامی با عصبانیت امد سمتم و یقمو گرفت و چسپوندم به دیوار...
سامی_عوضی اشغال 5ساعته خواهرمو کدوم گوری بردی|؟
_خفه بابا...اصلا به توچه عوضی
سامی_اگه تو هر*زه و ولگردی خواهر من مثل تونیست فهمیدی؟
_ببر صداتو روانی هر*زه جد و ابادته
سامی_ااره دقیقا مممععللووممههه
_اره دیگه کافر همه رابه کیش خود پندارد
بعدم هلش دادم ورفتم تو اتاقو درو کبوندم.....
(حنانه)
یاحسیین سامی چرا اینجوری کرد؟بعد از اینکه مائده رفت رومو کردم به سامی گفتم:
_سامی درس صحبت کن به مائده میگی...اخه توکه چیزی نمیدونی چرا تهمت میزنی؟
سامی_تودیگه حرف نزن که دلم میخواد بزنم دهنتو پرخون کنم....مگه من نگفتم اینجوری نرو؟هههااانننن نگففتممم؟
باورم نمیشد سامی داره تهدید به زدن میکنه منو..اشک تو چشام تر شد...تاحالا قهر کرده بودیم ولی دعوایی که داد بزنه سرم و تهدیدم کنه نداشتیم...بابغضی که دیگه داشت میشکست بهش گفتم:
_سامی....منو...تو منو...منو میخوای بزنی؟اره؟رو من میخوای دست بلند کنی؟.....بزن...اشکال نداره...بیا بزن ...بزن چون من دیگه سامیاری نمیشناسم.....
و بعدم رفتم تو اتاق و درو بستم و شروع کردم به گریه کردن.....سامی تاحالا سرم داد نزده بود...خیلی عوض شده...خخخییللیی ...انگار همه کار میکنه که حرص مائده رو دراره وباهاش کل بندازه....ولی چرا به من اونجوری گفت؟...یه دقیقه بیشتر نگذشته بود که سامی امد تو اتاق و درو بست
_برو بیرون
_ابجی...
-من دیگه ابجی تو نیستم
_ابجی ببخشید عصبی بودم
_چون عصبی بودی باید سر من خالی کنی؟
_اخه خب تا ساعت6چرا بیرون بودید
_چرا سرمائده داد زدی و بهش اونجوری گفتی؟
_اون حقش بود چرا دیر برت گردوند
_تقصیر خودم بود بهش گفتم بریم سیـ ـنما اون اون گفت نریم ولی من اسرار کردم
_خب فیلم فوقش سه ساعت نه 5ساعت
_خب دوتا فیلم دیدیم
_حالا شما ببخشید ابجی جون...
_نوچ
_اااببجججییی
_خر نمیشم
_شهربازی میبرمتااا
_شهربازی؟
_اوهوم
_اوووومم....نه
_پس چیکار کنم قبول کنی اشتی؟
_باید بری از مائده معذرت خواهی کنی
_چچچییی؟
-داد نزن کر شدم....
_عمرا برم
-منم عمرا اشتی کنم
_ای بابا
پاشو دیگه...مائده تک دختره مامان باباش تاحالا هرچی شده مجبورش نکردن اون معذرت خواهی کنه...خیلی غد ویه دندس...خیلی غرورش ارزش داره..میدونم توهم پسری و غرور داری...اما گاهی معذرت خواهی باعث کوچیک شدننمیشه داداشی...پاشو
_باشه بابا گوشام مخملی
_فقط داداش
_جونم
_شهر بازی سرجاشه ها
_ای به چشششمم....

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۱-۱۰-۹۵ ۰۴:۲۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #28
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
مائده)
یه نیم ساعتی بود که تو اتاق بودم که یهو یکی درو زد و عین یابو امد تو.....ا این که سامیار گاوست اینجا چی میخواد...ابلح اینجا مال اونم هستا
سامی_اا....مائده...من فقط.....
_خفه شو کی بهت اجازه داد بدون درزدن عین یابو بیای تو الان اگه چیزی میخوای برداری بیا برو بردار کاری هم به من نداشته باش
سامی_امده بودم واسه عذرخواهی
_گمشو بیرون بابا عمرا اگه ببخشم
_لیاقت عذر خواهی نداری بابا فکردی خودم امدم؟به زور فرستادنم ..دختره ولگرد
دیگه داشتم منفجر میشدم از عصبانیت رفتم سمتش ...باداد بیدادامون بچه ها ریخته بودن دم اتاق...منم رفتم جلو سامی وایسادم و یدونه محکم خوابوندم تو گوشش که یه دقیقه همه جا ساکت شد....سامی یکم با پوزخنده مسخره نگام کرد و بعد هرچی نیرو تو بدنش بودو جمع کرد تو دستش و اونم زد تو گوشم ...جوری زد که افتادم روزمین و گوشه لـ ـبمم داشت خون میومد...من کسی نبودم که کتک بخوره ...از رو زمین بلند شدم و رفتم عقب و تکیه دادم به دیوار ...کنارم اینه میز توالت بود یه نگا تو اینه به صورتم کردم جای دستش رو صورتم مونده بود ....دلم میخواست تا میخوره بزنمش....اما بدجوری بغض کرده بودم...مغزم میگفت برو بزنش دلم میییگفت بیخیال کاریش نداشته باش ....اخرم به حرف دل بیصاحابم گوش دادم...
_از اتاق گمشو بیرون لللجججننن
با عصبانیت برگشت روبه حنانه گفت:_بفرما انقد سنگ اینو به سیـ ـنه نزن...ادم نیست ازش معذرت خواهی کنم
و بعدم از اتاق رفت بیرون...مانی ماهان و حنانه خانمم رفتن دنبالش....نرگس امد کنارم ....
_مائده
_نرگس توهم برو لطفا
_اما لبت داره خو...
_برو بهت میگم برووو
نرگسم وقتی دید داغونه اعصابم رفت بیرون...لامثب چقد دستش سنگین بود...الهی بشکنه...لـ ـبمو شستم و رفتم رو تخـ ـت که بیخیال دنیا بشم و بخوابم ....ایش اخه خوابمم که نمیبره...پاشدم رفتم سمت کمد و یه مانتوی صورتی و شال و شلوارمشکی برداشتم و پوشیدم...امدم پامو از دم خونه بذارم اونور که باز صدای اون گراز وحشی امد..
گراز وحشی_کجا بازم به سلامتی ؟
منم بدون اینکه بهش کمترین توجه رو بکنم رفتم بیرون....سوار ماشین شدم و گازشو گرفت سمت خونه خودمون...ههوووو اخجون میرم پیش مامانی بابایی...
_به به ببین مامی چه کرده همه رو دیونه کرده
مامان_سلام عزیزم ...دلم برات یه ذره شده بود نفس مامان(و محکم بغـ ـلم کرد)
_میبینم که بدون من قرمه سبزی میخورید نه؟
(از بغـ ـلش امدم بیرون و گفت)_به خدا مامانی یه حسی بهم میگفت امشب میای
_خوبه پس تل پاتی دیگه
_مائده صورتت چیشده؟
_بیخی بابا ولش کتن
_چیچیو ولش کن ....کی زده تو گوشت؟
_مامان بیخیاالل
_به من نگی باباتو میفرستم سراغتا
_باشه به بابا میگم بگو اون برات تعریف کنه
ساعت حدودای 11بود که شامو خوردیم و شرو کردم صحبت کردن بابابا...بعد از اینکه کل ماجرارو تعریف کردم گفت
_نه توکار درستی کردی نه اون
_ااا بابا به من چه اون شروع کرد
_اولا تو نباید صبح میرفتی با حنانه وقتی داداشش داره میگه این شکلی نرو یعنی باید سرو تیپشو درست کنه بعد بره...تو برداشتی اونو بردی با خودت بعد 5ساعت اوردی میخوای عصبی نشه؟
_ای بابا...همه تقصیرا افتاد گردن من
_نه خب تقصیر اونم هست نباید همون بدر ورود حمله میکرد باید درست میپرسید
-اون اگه بلد بود عین ادم حرف بزنه که...
_ای بابا ول کن دیگه...الانم پاشو بریم اونجا که هم با اقاسامیارتون حرف بزنم هم تورو برسونم...
کل مسیر داشتم بهش میگفتم که سریدیم اول بزن تو گوشش بعد فوشش بده بعد فلانش کن بهمانش کن و اینا....بالاخره رسیدیم خونه...بابا گفت تو برو بالا تا من ماشینو پارک کنم بیام ....رفتم بالا و زنگو زدم که گراز وحشی عین خر درو واز کرد ....اوه اوه چقد عصبیه...منم خیلی ریلکس کفشمو دراوردم و رفتم تو که کنار در نگهم داشت....
گراز وحشی_کدوم گوری بودی تا الان؟هان دیگه ساعت نزدیک 2شبه ....تا الان کدوم قبرستونی بودی؟
با چشای بیحال و سرد نگاش کردم و جواد ندادم...اونم عصبی تر شد و دستشو برد بالا که بازم بزنه تو گوشم که با صدای بابام دستش رو هوا موند و صورتشو چرخوند سمت بابام......
بابا_یادم نمیاد به کسی اجازه داده باشم رو دخترم دست بلندکنه؟
گراز وحشی_ببخشید اما فکردم که...
_بعله دیگه وقتی ادم عقل نداشته باشه هرچی زور بزنه فکرای خاک برسری میاد تو ذهنش بجای چیزای دیگه
بابا_مائده خانم اینم یادم نمیاد که به دخترم یاد داده باشم انقد بد صحبت کنه با بزرگ ترش
وا بابا چرا با خاک یکسانم کردی....ای بابا...کاشکی الان میتونستم اب شم برم تو زمین......بابام با گراز وحشی رفتم تویه اتاق که حرف بزنن منم راه ندادن....بی ادبا..نمیدونن من الان از فضولی میمیرم؟
دیشب بالاخره تموم شد و منم دیگه با سامی عین ادم رفتار نمیکردم...دقیقا جوری باهاش سرد شدم که فکنم سرما بخوره بدبخت....الانم چپیده تو حموم.....ماهم تو پذیزایی نشستیم جلو تلوزیون داریم میوه میخوریم تلوزیونم میبینیم....که بالاخره گراز وحشی از حموم امد بیرون...لباساشم که یه لباس قرمز با یه شلوار ورزشی مشکی....خخخ لباسش قرمزه...یه لبخند بدجنسانه زدم و رومو کردم اونور و گفتم:
_هه سیاه چون سرخ پوشد خربخندد
نمیدونم چرا دوستای اسکلش با حنانه شرو کردن به خندیدن..منونرگسم با تعجب بهشون نگا مبکردیم ...بعد که خنده اونا تموم شد ما زدیم زیرخنده...
حنانه_بروبچ حوصلتون نسریده؟
مانی_سرکه چه عرض کنم ریده
نرگس_ادم باش خانم اینجا نشسته
حنانه_ای بابا دعوا نکنید....بیاید بازی کنم...بازیش این جوریه..نبت نبت چشامونو میبندیم و برای هم متنیو میخونیم اون طرف که چشاش بستس باید متنو بنویسه ....
اخرشم رسید به من و سامی....داشتم مثه بچه ادم بهش میگفتم بنویسه ولی خودش سوتی میداد که من ایسگا بگیرم....رسید به ته خط بهد گفت...
_برم خط بعدی؟
_نه بقیشو رو فرش بنویس
که مصادف شد با خندیدن همه که اونم چش بندشو در اورد و پرت کرد زمین و گفت_خیلی مسخره ای
منم پاشدم رفتم تو اتاق....

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۲-۱۰-۹۵ ۰۸:۴۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #29
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
سه روز ازاون روز میگذره...جای دست این گراز وحشی هم دیگه کم شده و به زور معلومه......به پیشنهاد معصومه قراره برای اتش بس باهم بریم تنگه واشی که یکم خوش بگذرونیم و کل کلو جروبحثو بذاریم کنار...ولی من دوست ندارم باهاشون برم....
نرگس_مائی بیا دیگه کسی خونه نیست معصومه هم میخواد باهامون بیاد
_خب نمیخوام بیام اقا مگه زوره دوست ندارم
مانی_پس بخواطر خانم باید بگم کنسل شد برنامه
حنانه_اه مائده گندت بزنن من میخوام ببرررممم
_خب شماها برید چیکار من دارید من میمونم تابیاید
سامی_شماها برید من میمونم پیش این لجباز یه دنده
_لازم نکرده گراز وحشی
سامی_برو بابا وقتی به حرف تو گوش بدن باید به حرف منم گوش بدن....
بعدم رفت تو اتاق کپید......بچه ها ساعت 9 صبح راه افتادن...
اوف حوصلم سر رفته اگه این سامی نبود میتونستم اهنگ بذارم برقصم... بذا خب یکم خونه رو بگردم... راستی یه
دریچه رو زمین بود که معصومه میگفت زیر زمینه.. منم که فضول رفتم توش.. جون چه چیزایی اینجا هست.. وای این عرو سکارو یکم وسایلو جابه جا کردم که چشمم به یه چیزی خورد و نقشه شومی کشیدم... رفتم سمتش و برش تاش
تم... از این دستبندا بود که پلیسا به خلافکارا میزنن واقعیم بود.... هوووراااا بدو رفتم بالا و دویدم تو اتاق... سامی هنوز خواب بود اخ جوننن... رفتم آروم یکیشو بستم به دست سامی... داشتم دنبال یه حا میگشتم که دستبندو ببندم بهش که نتونه از اتاق بیرون بیاد.. دست بند یه ور دیگش رو پام بود... که یهو چشمم خورد به سامی که چشاش بازه.. از ته دل جیغ کشیدم
_تو چرا چشات بازه؟
_توقع داشتی بمیرم؟
_نه ولی خواب بودی
یه نگا به دستش کرد و گفت:_این چیه؟
منم نگاه کردم که دیدم ووواااییی خاک تو سرم شدخدا اونور دستبند بسته شد
ه به پای من وایی....
_این چرا اینجوری شد؟ من میخواستم ترو ببندم به تخـ ـت نه پای خودم
_اووفف الحق که بچه ای مائده.. حالابرو کلیدو بیار بازش کن
_کلید... اااا.. چیزه اخه.. اخه کلیدش... کیلید نداره
_چچچچچچیییییی
اِداد نزن
جفتمون ساکت شدیم که نگام افتاد به گوشی معصومه که اون روز ازش گرفته بودم... برش داشتم و مشغول شدم که بعد 5 دقیقه فهمیدم که بعله گوشیش هک شده... داشتم میگشتم ببینم میتونم بفهمم کی هکش کرده ولی از بس سامی ول ول مسخورد اعصابم بهم ریخت:
_انقد سخته یه جا بشینی بی حرکت؟
_نه بابا مشکل این نیست
_پس چته؟
_بابا من از خواب پاشدم که برم دستشویی داره میریزه...
سریع سیخ نشستم وایی حالا چیکار کنم؟ شروع کردم به حرف زدن باهاش
_ببین سامی به چیزای خوب فکر کن به کوها به دریا به
_اره اگه نرم دستشویی تو اتاق برات یه دریا میسازم شنا کنی خوبه؟
_خب ببین من بچه بودم وقتی دشویی داشتم ولی حال رفتنشو نداشتم یه شعر میخوندم بعد دستشوییم از بین میرفت.. میگفتم جیشم داره میریزه اشکای ریزه میزه الان بخون
بدون توجه به حرفم پاشد رفت سمت حموم که توالت فرنگی داشت منم تو لحظه اخر دیوارو گرفتم......
_نه ساممییی من نمییاااممم واایییی
_منم الان خودمو ابیاری میکنم بیااا
و به زور بردم تو ...چون اون چلاغ وایساده بود مجبور بودم پامو بگیرم بابا...واسه همین تعادل نداشتم...و همش سعی میکردم با اون دمپایی روی سرامیک خیس شوت نشم رو زمین....اون نمیتونست چسپیده به من نشسته کاری کنه...مجبور بود ایستاده انجام بده کارشو...هنوز شلوارشو درنیاورده بود که با لحن تهدید امیزی بهم گفت:
_هوی مائی...چشاتو میبندی و تا نگفتم باز نمیکنی وگرنه
(نذاشتم حرفش تموم شه)_برو بابا مگه خیلی مهمی نگات کنم تهفه ....
بعدم دستامو گذاشتم رو چشام..
_سامی هوی
_چته
_منو کثیف نکنیا...
_تا ببینم چی میشه
_هوووشششش عوضی کثیفم کردددییییی..ااااشششغغاالل بیشعور پامو کثیف ککررددیی
_مهم نیست میشوریش...
داشتم همین جوری فوش میدادم بهش اونم همین جوری بلند بلند میخندید بهم .....بعد از اینکه کارش تموم شدرفتیم تو اشپزخونه...که به گفته و ایده اقا دستبندو با چاقو باز کنیم....چاقورو برد بالا که گفتم الان یا دست خودشو قطع میکنه یا پای من....محکم چاقورو زد رو دستند باز نشد...چند بار دیگه هم زد ولی هیچی به هیچی...منم داشتم یه جوری نگاش میکردم که انگار خولوچله(البته اونو که هست)...یهو حس کردم یه چیزی از روی پام که روی زمین بود ردشد...خب یه پام رو اپن بود یه پام رو زمین ..اون که رو زمین بود یکی از روش رد شد...نگا کردم دیدم سوسکه...وای ددم ..
سوسکه_ای نامرد تو برادر منو کشتی امدم انتقام بگیرم...میکشم میکشم انکه برادرم کشت...
بایه جیغ بلند رفتم رو اپن وایسادم...
_جججییییغغغغغ این داداش اکبیریه...
سامیم امد رو اپن ببینه چی میگم...اما چون من وایساده بودم اون مجبور بود بشینه رو پاهاش(تودستشویی چجوری میشینن؟دقیقا همون جوری).. وقتی دید سوسکه پرید پایین و تو پذیرایی...که سوسکه رو بکشه که منم پرت شدم رو کمـ ـرش و باهم شوت شدیم روزمین
سوسکه_دختره فلج قناس...نگا پسر مردمو له کرد
_سسااااامممیییی پاشو بکششش
سامی واسه اینکه از دست جیغ یغ های من رات شه بلند شد و شرو کرد به دنبال کردن سوسکه...منم چون فرصت نرکدم وایسم داشتم رو زمین کشیده میشدم و هی میخردم به پایه میز مبل صندلی گوشه دیوار و میگفتم:اخ ایخ اوخ که بعد 70کیلو متر بالاخره سوسکه رو کشت....
ساعت2بعد از ظهره...ماهنوز همین جوری تو دهن همیم..خیلی هم گرسنمه.....
_سامی
_هان
_من گشنمه
_به منچه
_زنگ بزن دوتا جوجه بیارن
_چرا جوجه؟کباب بیارن
_خو من کباب دوست ندارم
_منم جوجه دوست ندارم عقاب دوست دارم
_مسخره لوس بیمزه...گوشیمو بده ببینم
_فلجی یاناقص؟
_با لطف شما هردوش
_بچه پرو خوبه تو این بلاروسرمون اوردی ها
_خفه بابا صدای مگس نباید
بعدم خودم خم شدم و گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به یه رستوران که یه کباب و جوجه بیارن...وقتی اوردن عین قهطی زده ها با ولع شرو کردم به خوردن....اما خوشحال بودم که سامی نمیتونه بخوره ..اون دست راسته و دست راستشم به پای چپ من وصل بود تا میومد قاشوقو بذاره دهنش پای من میرفت تو دهنش...اونم بیخیال خوردن شد...
ساعت3:30 دقیقه بعد از ظهره...همچنان در دهن هم به سر میبریم و وصل همیم...منم دارم منفجر میشم از دشویی/...
_سامی..
_چته
_دشوییی دارم
_خوبه من چه
_اوومم...اره درست میگی...ولی تو ابیاری میشی
_خوب اون شعره چی بود؟اها جیشم داره میریزه اشکای ریزه میزه..اینو بخون بند بیاد
_خوندم ولی واسه بچگیام بود الان تاثیر نداشت
_جدی خوندی؟
_اره
_الحق که هنوز بچه دوساله ای
_سااامممییی...ریخت ااا
-شدیده؟
_به شدت
_خو پاشو بریم
_کجا؟
_دستشویی دیگه
_باتو؟
_نه پس باعمم
-حاضرم خودمو خیس کنم ولی باتو نیام دستشویی
_اوکی پس مواظب باش که منو خیس نکنی وگرنه بجای دستشویی باید باهام بیای حموم
_بشین تا بیام
چند دقیقه ای گذشت که دیدم جدی جدی دارم خودمو خیس میکنم....به اقبتش که سامی گفت فک کردم و دیدم اوخ اوخ اوضاع وخیمه..
_سامی بدو بدو که خیس کردم ببددوو
سامی بدبخت انقد حول کرد که سریع منو از مبل بلند کرد و گرفت رو دستاش و بدو بدو رفت سمت دستشویی...

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۴-۱۰-۹۵ ۱۱:۵۹ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، ft.samadi
سه تفنگ دار
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 38
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 441
سپاس ها 37
سپاس شده 296 بار در 63 ارسال
ارتقاء: 4 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 40%
ActividadActividad
تجربه : 94 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمن
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #30
RE: اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
سامی_برو تو
_نمیرم
_برو دیگه
_توهم میای؟
_خب چیکار کنم
_ببین چیزه...افتابه داری؟
_افتابه....
_اره
_از کجا بیارم؟
_خو یه بطری اب بیار نمیتونم که برم دقیقا کنار شیر اب کارمو کنم...دم در انجام میدم
بعد یه ساعت کلنجار بالاخره یه شیشه پیدا شد....
-نیای توها
--بیکارم؟
_من دم درم کاری داشتی صدام کن
یه نگاه بهم انداخت که فکر کردم خولم_خولو چل مگه چند ساعت قراره اون تو بمونی؟
رفتم تو دست شویی و درو بستم..یاعلی من که ایستاده کاری ازم ساخته نیست...
_سامی
_دیگه چته
_بشین پشت در
_عمرا
_بشین من هیچ غلطی نمیتونم بکنم
-نوچ
خودم با حرص نشستم که صدای بامخ افتادن اونم از اونور در شنیدم....
ساعت 9شبه..بچه ها زنگ زدن گفتن ماتو ترافیک موندیم نمیتونیم بیایم...
_سامی
_هان
_کوفت
_درد
_مرض
_بگو دیگه
_زنگ بزنیم پلیس؟
-نه بابا میان شک میکنن بهمون مظنون میشن...
-پس کیلید ساز چی؟
_نه اونم شک میکنه
_اه پس بمیر
_اگه یه روز دیگه قرار باشه باتو سر کنم ناخوداگاه بدون اینکه خودم بخوام میمیرم
بعدم رفتم رو مبل خوابیدم اونم پایین مبل....
ساعت 6صبح
سامی_ مائی مائی پاشو
_ چتته
_ چیکار کنیم الان بچه ها میانچی بگیم؟
-هیچی میگیم مثه چهار چنگولی اویزون هم شدیم...
_بریم کلید ساز؟
-بریم
کل مسیرو داشتم مثه ادم راه میومدم ..سامیم رو پاهاش نشسته بود و داشت میومد دنبالم...وقتی رسیدیم دم در کلید سازی یارو کرکره شو داد بالا که با چهره ضایع مادوتا روبه رو شد...سامیم سریع وایساد که من مجبور شدم لنگ در هوا بمونم.....اوخیش از هم جدا شدیم ههووورارااااا
فردا شب ساعت 1 بود که هس کردم یه مرد سیاه پوش با چراغ قوه پرید تو خونه و داره درو دیوارو نگا میکنه...
مانی_دزده؟
_نه بابا دزد چیه مگه نشناختیش؟
مانی_نه کیه؟
_زوروعه دیگه داره از دست حاکم ضالم شهر فرار میکنه...خب ابلح دزده دیگه

از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
۲۸-۱۰-۹۵ ۰۶:۳۲ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، ft.samadi
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان دیابلو | hadis hpf کاربر انجمن ایران رمان hadis hpf 65 3,683 امروز ۱۲:۳۲ صبح
آخرین ارسال: hadis hpf
  رمان من وبقچه ى ارزشمندم| دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلى 102 3,957 دیروز ۰۸:۲۲ عصر
آخرین ارسال: دخترعلى
  رمان عملیات پاکسازی عشق|بانــSσЯkɦــویـ کاربر انجمن ایران رمان بانــSσЯkɦــویـ 1 22 دیروز ۰۵:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ثـمین
  رمان دردسرهاى يك پسر | ايمان كاربر ايران رمان Eman14 12 428 ۳-۱۱-۹۵ ۰۷:۳۲ صبح
آخرین ارسال: Eman14
  رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی کاربر انجمن ایران رمان الی نجفی 28 8,588 ۲-۱۱-۹۵ ۱۱:۲۴ عصر
آخرین ارسال: الی نجفی
  رمان روزهای بیاد ماندنی | admin کاربر انجمن ایران رمان admin 3 110 ۲-۱۱-۹۵ ۰۲:۳۶ عصر
آخرین ارسال: admin
  رمان نابود کرد ...نابود شد 2 | hadis hpf hadis hpf 33 1,461 ۳۰-۱۰-۹۵ ۰۴:۰۱ عصر
آخرین ارسال: hadis hpf
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 74 3,189 ۲۸-۱۰-۹۵ ۰۸:۰۸ عصر
آخرین ارسال: AramWave
  رمان مو حنایی Hana.zandکاربر انجمن ایران رمان Hana....az 0 47 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۴:۳۹ عصر
آخرین ارسال: Hana....az
  رمان تغییر|M*I*N*A کاربر انجمن ایران رمان M*I*N*A 11 292 ۲۵-۱۰-۹۵ ۰۸:۴۸ عصر
آخرین ارسال: M*I*N*A

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
26 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۶-۸-۹۵, ۰۷:۳۹ عصر)، sadaf (۸-۹-۹۵, ۱۱:۴۰ صبح)، hadis hpf (۲۹-۱۰-۹۵, ۰۱:۰۰ صبح)، MaryaM_sh (۳-۹-۹۵, ۰۲:۵۵ عصر)، fatemeh . R (۸-۹-۹۵, ۰۱:۰۸ عصر)، پرند30 (۲۲-۸-۹۵, ۱۱:۴۵ صبح)، ثـمین (۲۸-۱۰-۹۵, ۰۹:۴۵ عصر)، AsαNα (۵-۹-۹۵, ۰۵:۵۹ عصر)، ft.samadi (۲-۱۱-۹۵, ۰۷:۲۹ عصر)، NARCISSUS.97 (۹-۹-۹۵, ۰۵:۱۵ عصر)، سه تفنگ دار (۳-۱۱-۹۵, ۰۶:۳۸ عصر)، مرادی 2 (۸-۹-۹۵, ۱۱:۵۹ صبح)، behnoush (۸-۹-۹۵, ۰۶:۰۴ عصر)، _AYNAZ_ (۲۲-۸-۹۵, ۰۸:۰۲ عصر)، farnaz83 (۲۴-۱۰-۹۵, ۰۸:۳۷ عصر)، Setare.soheil (۲۹-۸-۹۵, ۰۳:۴۱ عصر)، دخترعلى (۲-۱۱-۹۵, ۱۱:۵۶ عصر)، * م .عباس زاده* (۲۹-۱۰-۹۵, ۰۱:۵۶ صبح)، barane khazan (۲۱-۹-۹۵, ۱۰:۳۱ عصر)، Ati karami (۲-۱۱-۹۵, ۰۵:۵۷ عصر)، Mariam33 (۱۷-۸-۹۵, ۰۴:۴۵ عصر)، alis19 (۱۷-۸-۹۵, ۰۹:۴۵ عصر)، joly (۳۰-۸-۹۵, ۱۲:۱۳ صبح)، sa.harati (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۹:۲۶ عصر)، saiede1345 (دیروز, ۰۶:۰۸ عصر)، kebria (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۲:۵۰ صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards