مسابقات انجمن ايران رمان


نظرسنجی: به نظر شما رمان جذابی هست یا نه! ؟
این نظرسنجی بسته شده است.
اره خیلی باحاله
36.36%
4 36.36%
بد نیست میشه تحمل کرد
45.45%
5 45.45%
برو بابا با این رمان چرتت
18.18%
2 18.18%
مجموع 11 رای 100%
* چنانچه به گزینه‌ای رای داده اید، با علامت ستاره مشخص گردیده است. [نمایش نتایج]


اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
زمان کنونی: ۲۹-۰۵-۹۶، ۰۶:۴۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: M_Rرسولی
آخرین ارسال: M_Rرسولی
پاسخ 49
بازدید 3678

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان
#41
خسرو:-الو داداش. .
:_. . . . . .
_ممنون چطوری!
-. . . . .
_اره داره خوب پیش میره
_. . . . . .
_فقط فرهاد جان این زنا که فرستادی فکنم پول به دستشون نرسیده الان امدن خرمنو گرفتن. .
_. . . . .
_اها باشه بهشون میگم فعلا خدافظ
تلفونو گوش کرد و روبه ما گفت:
_بچه ها فرهاد میگه چون ردیاباتون قطع شده بود نگران شد پولو نریخته الان که فهمیده حالتون خوبه میریزه. . . فقط من بگم توی دادگاه که معصومه خوله بسته
ای ول خودشو لو داد. . . . معصومه داشت از اشپزخونه میومد بیرون که ما ستا سریع رفتیم سرجامون که مثلا معصومه نبینمون. . . . بعد از اینکه رفت . . . رفتم پیش سامی چون اون ایده داد این کارو بکنیم و خودش از یه گوشل فیلم بگیره. . . نگران بودم صداش ظبط نشده باشه که ظبط شده بود. . . حالا باید وایسیم تا روز دادگاه. . .
(نرگس)
روتخـ ـت دراز کشیده بودم داشتم رمان میخوندم که گوشیم زنگ خورد. . . مامان بود. . .
_الو
_سلام دخترم
_به سولوم مامانی خودم
_وا سولوم چیه!
_همون سلام باوا. . .
_باوا؟
_ای بابا همون بااابااا
_خب نمیتونی عین ادم حرف بزنی؟
_بیخی دیگه مامی گیرنده
_بیخی!
ووییی اصلا ولش کن خوبی
_ممنون تو چطوری
_به خوبیت بابام خوبه
_مگه اون بابای دختری تو میتونه ازدوری دخترش خوب باشه
_الهی قربون بابام از طرف من ببـ ـوسش
داشتم حرف میزدم که ماهان امد تو. . . .
ماهان_باکی حرف میزنی
_مامان
مامانم و ماهان باهم_جانم:-|
_چی؟
مامان و ماهان-صدام کردی خب
روبه ماهان یه چشم غره رفتم و به مامانم گفتم:
_نه بابا باشما نبودم
ماهان_بامن بودی دیگه چته!
_بابا دیونه گفتی کیه گفتم مامان
ماهان_اها سلام برسون
_مامان ماهان سلام میرسونه
مامان _سلام برسون بهش
_سلام میرسونه
ماهان _سلامت باشی
_ماهان میزنمتا
مامان_اا چرا رو پسر مردم میخوای دست بلند کنی
_مامان بیخیال کاری داشتین
_نه دلم برات تنگ شده بود
_پس من برم فعلا خدافظ
_باش خدافظ
تلفونو قطع کردم و روبه ماهان بااخم گفتم. .
:-مرض داری وسط حرفم هی حرف میزنی
_خب چمیدونستم داری با تلفون میحرفی
_کوفت. . .
خودمو انداختم رو تخـ ـت و چشامو بستم
_بنظرت سامی بالاخره اجازه میده حنانه و مانی به هم برسن؟
_نمیدونم سامی که بهش میگی میگه حنانه بچس نمیدونم باید چیکار کنم
_اصلا مگه فوضوله بذاره خودشون تصمیم بگیرن
_فوضول چی داداششه خب باید حواسش به ابجیش باشه
_هه فکن مثلا بجای اینکه سامی حنانه باهم میومدن اینجا منو نریمان مجبور بودیم بیایم. . . .
_خب چه فرقی داره. . . شماهم خواهربرادرید اوناهم خواهربرادرن
_خب منو نریمان مثه اینا هوای همو نداریم دعوا بشه پشت هم نیستیم سریع گارد میگیرم واسه کتک کاری
_پس بگو کلا تو مشکل داری
_عمت مشکل داره
_به عمم چیکار داری
_تو به من چیکار داری. . .
_اخه منم حرفی بهت میزنم گار میگیری بزنی
متکارو پرد کردم سمتش و گفتم
:_توکه حقته هرچی بخوری کمه
چند دقیقه به سکوت گذشت که ماهان گفت
:_نرگس اگه من بیام خواستگاریت جوابت چیه
_یعنی چی
_یعنی مثبت یامنفی
_خب نظرم تقسیمه
_میدونی خیلی خری
_تو بیشتر
_عین ادم جواب بده
_خب باید فکر کنم
_ولی دقت کردی. . . مانی هنوز از اینکه به حنان علاقه داره هیچس نگفته ولی از کاراش معلومه میخوادش حنانه هم همینجوریه. . .
_اوهوم ولی ماعده و سامی 360درجه بااونا فرق دارن
_منو توهم که داوریم. . . .
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، *صنم* ، sadaf
#42
(حنانه)
داشتم از خونه میرفتم بیرون که مانی صدام کرد. .
-هی کجا
_خونه اقا شوجاع
-دارم جدا میپرسم
-وا خومنم دارم جدی جواب میدم
_حنانه من امروز حال ندارم رو مخ من نرو
-وا خو مختو بکش کنار نرم روش
-میدونی بحث کردن باتو بیفاییدس
_خدایی؟ تازه فهمیدی
دیگه چیزی نگفت و فقط زل زذ بهم. . . دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم. .
-هوی اَخَوی کجایی؟اووووههههوووویییی برادر
نه اصلا تو باغ نیست. . بیخیل بذار تو حال خودش خوش باشه کفشامو پوشیدم و رفتم تو حیاط که یکی دستمو کشید
-گفتم کجا میری
_هرقبرستونی برم به تو ربطی نداره
و به راهم ادامه دادم. . ای خدا منو باش دلمو دست کی سپردم. . . از سرخیابون یه تاکسی گرفتم به سمت پاساژ . . فردا تولد شادی یکی از دوستای قدیمیمه و منم لباس ندارم. . 45دقیقه بعد جلوی پاساژ بودم کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. . . حدود یه ساعت تو پاساژ چرخیدم ولی هیچ چیز جالبی ندیدم. . تو همین فکرا بودم که چشمم به یه مغازه جواهرات فروشی افتاد و رفتم سما ویترین مغازه . . وووااااییییی خددااا چقد اینا نازن من همشونو میخووااامممم
(اهم اهم اول یه نگا به جیبت بکن بعد انقد توقع داشته باش) از بین اون همه جواهر چشمم به یه گردنبند که طرح قلب برلیان بود چشمشو گرفت و برای شادی خریدمش. . . بعد ازاون بایکم گشتن لباس مورد نظرمو پیدا کردم لباسم از جنس حریر مشکی بود و زیرش تا زانو پارچه ساتن داشت که روش منجوق کاری شده بود و توی نور برق میزد. . . بعد خرید لباس یه سانویچ زدم تو رگ و دبرو که رفتیم. . . جلوی در که کفشامو دراوردم باداد گفتم:
_اهای اهل خونه من امدم کسی نیست
مانی از اشپزخونه بیرون امد و گفت:_چته خونه رو گذاشتی رو سرت نه نیست
_بیرون بودی؟
_نه چطور
_هیچی اخه لباس بیرون تنته
_نمیخوای بگی کجا بودی؟
_اااوووممم خب چون پسر خوبی بودی بهت میگم خرید. . . .
_خرید چی
_فردا تولد دوستمه رفتم لباس بخرم
_منم باهات بیام؟
_نه جنابالی کجا تشریف بیارید
_تولو خدا
_اوووققق نوچ
_حوصلم سرمیره خب
_نننههه
چشاشو شبیه خر شرک کرد که دلم براش سوخت گفتم :_حالا بذافک کنم
بال داشت درمیاوردکه گفتم:_قول ندادما
که پراش ریخت بیچاره.. لبخند خبیثی زدم رغتم تو اتاقم و یه بار دیگه لباسمو پزو کزدم . . . . .
خب امروز روز موعوده و من باید برم ارایشگاه تا موهامو رنگ کنه . . . بدون هیچ ارایشی زدم بیرون و اول رفتم سمت اشپزخونه تا شکممو ساکت کنم که چشمم به لبخند شیطانی ماعده افتاد. . امان از دست این دختر معلوم نیست دوباره چه اتیشی به پا کرده
_سلام ماعی صب به گود
-علیک کجا با این عجله بودی حالا
_ارایشگاه
_واسه چی؟
_موهامو برنگم. . .
_ووووااااتوکه همین چندوقت پیش رنگ کردی اخرش موهات میپوسه کچل میشی همین مانی غزمیت هم نگات نمیکنه
_اویی درس بحرفا غزمیت . . .
_غزمیت کیه بگو. . . شوهر خودمه؟
_نخیر نیس به اون خوبی. . . بعدشم تولد شادیه خو
_وا خو زودتر میگفتی منم بیام
_خو حالا دیر نشده بیا بریم
_نه امروز با سامی قرار دارم
-اوهوی غلط میکنی با داداش من قرار بذاری عقلو هوششو بردیا
_یعنی چی نکه شیفتشم. . . داداشت از اولم عقل نداشت از داشته هاش بحرف
_نری کجاس
_اوندوتاهم مثه این ولا هی شبو تو خیابون سر میکنن رفتن بیرون نمیدونم کوه کحا بوده خراب شده توراه موندن
_داداشیم کوجاس!
_تو جیبم
_مممااااععدددهههه
_اا داد نزن گوشم کرشدصب رفت بیرون هیچی هم نگفت
_اها من دیگه میرم
_شرت کم
_نایس بیشعور
رفتم ارایشگاه و حال هم ندارم بگگ چیکارا کردولی اخرش موهام اوجل شد یه رنگ ناز شکلاتی. . داشتم توی کوچمون راه میرفتم که با صدای بوق ماشینی پشت سرم دومتر رفتم هوا
:_ههووشششش چته عمو
دستشو گذاشته بود رو بوق و هی بوق میزد . . . شیشه های بیصاخابشم دودی بود معلوم نبود کدوم ایکبیری پشتشه. . . به راهمادامه دادم اما اون بازم دنبالم بود. . .
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، *صنم* ، sadaf ، ft.samadi
#43
از کوره در رفتم و لگدی به ماشین زدن و گفتم بیا پیین ببینم مرتیکه
مرده درماشینشو باز کرد که سریع شرو کردم دویدم سمت خونه. . . یاخدا الان منو میخووررههه. . داشتم عین چی میدوییدم که صدای خنده اشنایی از پشت سرم شنیدم صدای مانی بود. . برگشتم دیدم صاحب ماشین مانیه. . . به اطراف نگاه کردم دیدم همه دارن میخندن خیلی بد ضایع شده بودم داد زدم. .
:_چتونه شماها شوهرمه میخواستم باهاش شوخی کنم ببندید اون نیشاتونو
مانی_چته کولی بازی درمیاری کوچه رو گذاشتی رو سرت
_تو اینجا چیکار میکنی
_داشتم میرفتم خونه تورو دیدم گفتم برسونمت
همین حین یه موتوری که سه تا پسر نشسته بودن از کنارمون رد شدن و بلند با ریتم گفتن . موتوریا:_میخوام برسونمتتت
مانی یه پوزخندی به اونا زد و گفت:_سوارشو بریم
نشتم تو ماشین و راه افتادیم سمت خونه. . .
جلویاینه اتاقم ایستادم برای باره هزارم خودمو چک کردم. . یه ارایش چشم مشکی ساده متناسب و رژ قرمز و کیف دستی کوچیک مشکی و کفشای پاشنه ده سانت مشکی پوشیدن و موهامو ساده از یه ور شونه ریختم درکل خوب شده بودن با عطر مورد علاقم خودمو خفه کردم و دراخر بعد از برداشتن گوشی سامسونگ سفیدن از اتاق زدم بیروت. . اروم اروم از پله ها پایین امدم و پایین پله ها به مانی پیوسدم. . . .
مانی_اولالا به قول دخترا اوجل شدی به قول پسراهم جووننن
_توهم به قول پسرا داش معرکه شدی به قول دخترا تیریپ دخترکشی زدی
دست تو دست هم رفتیم سمت در که دم در سامی سکتمون داد
:_کجا به سلامتی
_اومم خو. . . داداشیی. . ااامم. . داریم میریم. . .
مانی_داریم میریم تولد دوست حنانه
سامی_با این ریختو قیافه غلط میکنید
_مَ مگه چمه!
سامی_تو بگو چش نیس همه چتو ریختی بیرون
نگاهی به لباسم کردم اما چیزی ندیدم. . ارایش غلیظیم نداشتم پس چرا اینجوری میکنه
مانی_داداش خیالت راحت من پیششم نمیذارم اتفاقی براش بیفته
سامی_بیخود اتفاقا من بیشتر از خودتو میترسم
مانی_دمت گرم ناسلامتی ما رفیقیم دیگه. . .
سامی_همین که گفتم. . تمام
_ترو خدا سامی شادی دوست چندین سالمه
سامی_هیس نشنوم
و بعد از ما فاصله گرفتو رفت سمت . پله ها. . ماعده که تا اونموقع ساکت بود(جلل الجالب جز عجایبه) گفت:_من میرم ارومش میکنم شما سریع برید تا نیومده
مانی-معلوم نیس امروز چش شده پاچه میگیره
حنا_فدات شم ابجی گلم جبران میکنم
و دست مانیو گرفتمو رفتتیم . . داشتیم میدوییدیم که مانی گفت
_ولی اگه گیرمون بیاره خونمون حلاله. . . .
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، *صنم* ، taranomi ، sadaf
#44
(ماعده)
سریع رفتم دنبال سامی که رازیش کنم. . .
_سامی سامی . . . وایسا چرا انقد سریع میری
_بچه ها کجان! حنانه؟مانی؟
_خب رفتن
_مگه من نگفتم نرن
_خو منم گفتم برن
_تو غلط کردی گفتی با اجازه کی؟
_دِهِ سامی ولش کن دیگه روزمونو خراب میکنی ترو جدت بس کن باشه! چشم اقایی؟
روشو کرد اونور و باسر تایید کرد. . . منم پریدم گونشو بـ ـوس کردم
_مرسی فدات شم حالا کوجا بریم!
_ددیونه. . کجا!
_نمیدونم تو قرار بود ببریمون بیرون. . .
_اها اها اره. . .
(سامیار)
از صبح داره رفتارایی که میکنه که انگار داداششم. . . بابا چرا نمیفهمی دلیل این همه گیر دادنم وکل کل کردنام باهات ایینه که دوست دارم دیگه الاغ بفهم. .
سریع ماشینو در اوردم و گازشو گرفتم سمت شهر بازی
ماعی_کجا میریم؟
_میبرمت شهر بازی بچه
_نننننههه من ندووووسستتت
_پس کجا دوست!
_اوومم . . . . بریم رستوران
همین چند دقیقه پیش قبل حرکت یه عالمه اشغال پاشغال خورد چه خبرشه حالا . . . با چشای هفتا شده نگاش کردم. .
_چته خو گشنمه
_ماعی همین الان اون دهنت داشت میلونبوند
_اوهوی میلونبوند نه میخورد. . بعدشم خو گششننممهه
_یعنی ها تو دنیا سیل بیاد همه بمیرن تو یکی زنده بمونی میشینی گریه میکنی چرا رستورانا خراب شده
_پس چی بشینم واسه اصغر اقا سیبیل کلفت گریه کنم؟خو اگه رستورانا خراب شه خونه هارم اب ببره من از کجا غذا پیدا کنم . . .
_هنوز که نیومده هر وقت امد بشین عذا بگیر
_سامی
_هوم
_اگه من مردم. . . .
بذاشتم ادامه جملشو بگه سریع گففتم:_از گشنگیه
_چی؟
_اگه مردی دلیلش از گشنگیه
_خیلی خری میخواستم بگم اگه من مردم تو کشتیم
_اااا گناه نکرده! لاغر بذا یکم بزنمت دروغ بی جا نگی
بعدم شرو کردم اروم با مشت کبوندن تو بازوش که اونم میخندید. . .
ماعی_اوهوی لازم نی فیلم بازی کنی هنو یادم نرفته زدی تو گوشماااا
واسه اینکه بحثو عوض کنم:_رستوران کجا بریم!
_بریم رستوران. . . .
تو رستوران نشسته بودیم که غذارو اوردن. . .
ماعی_غذا غذا غذا غذا. . .
با این گشنه بازیاش داشت ابرومو میبرد از زیر میز یدونه محکم کبوندم تو پاش که خیلی ضایع یه اخ بلند گفت بعد گفت.:_چرا میزنی خر
_نزدم که من نبودم
_دروغ میگی تو کبوندی به ساق پام
گارسون داشت میترکید از خنده ولی واسه اینکه ضایع نشم روبه ماعده گفت:
_خانم پای من بود ببخشید اشتباهی خورد بهتون
ماعده هم سریع گارد گرفت:_مگه مرض داری خو کرم داری اگه پام میشکست چی
_ماعده نترس نمیشکنننه
گارسون که رفت روبهش گفتم:_دیونه این اسکول بازیا جیه دراوردی
_اخه عین خر جفتک زد بهم
_اونو نمیگم چرا عین گشنه ها چنگالتو میکگبی به میز غذا غذا میکنی
_خوب گشنممهه
بعدم شرو کرد به خوردن غذاش . . اون جوجه چینی سفارش داده بود منم سلطانی. . . وسط غذام احساس کردم دیگه نمیتونم بخورم ولی ماعده کم مونده بود بشقابارم بخوره. . .
_هوی سامی
_خفه نشی بابا اروم تر. . . چته
_غذاتو تا ته بخور
_دیگه جا ندارم . . نمیتونم بخورم
_بخور احمق باید این ترشی سبزی هاییم که دورش واسه تزعین گذاشتنم بخوری بخور
_مگه زورم کردن؟
_دیونه الان میخواد 200تومن پول بگیره باید کامل تا ته شو بخوری پول داری میدی بدبخت
_خو چجوری وقتی جا ندارم بخورم
_پاشو برو دستشویی بیا دوباره شرو کن
_گمشو بابا نمیخوام مگه زوره؟
_خام تو سرت کنن بی لیاقت. . .
بعدم غذای خودشو تا ته خورد و غذای منو گذاشت جلوی خودش با به قول خودش تزعیناتش کاامملل خووورردد. . . فقط بشقاب مونده بود رو میز
وقتی داشتم حساب میکردم گارسونی که امد سر میز و گناه منم گردن گرفت هم اونجا بود که ماعده پرید بهشون. . .
_اقا لطفا گارسوناتونو ادب کننین امده غذا بیاره جفتک میزنه
حساب داره از عصبانیت قرمز شده بود _بله چشم حتمی خانم
به زور دست ماعده رو کشیدم و اوردمش تو ماشین. . .
_چرا ابروریزی میکنی بابا
_اخه کنترل پاهاشو نداره
_دیونه من زدم به پات که بگم اون اوسکل بازیارو نکنی
یکم فکر کردو باعصبانیت گفت:_پس چرا زر نمیزنی بدبختو اونهمه دعوا کردم. .
_مگه تو اجازه میدی. .
به ساعت نگا کردم تازه ساعت5بود...تا ساعت 9همین جوری ول چرخیدیم و ساعت9امدیم خونه. . . . پامو از درنذاشته داخل بچه ها بدو امدن سراغم. .
ماهان-دادا چرا انقد دیر امدی مگه قرار نبود بریم اونجا
_کجا؟
مانی_اونجا دیگه
_تویکی که حتمی بیا بریم ککااررتت داررمم
بچه ها هی یا چشم اشاره میکردن منم چون درجریان نبودم نیومده دوباره رفتیم بیرون. . .
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، taranomi ، *صنم*
#45
_خب بچه ها میخواییم کجا بریم؟
ماهان_بریم بیرون شام بخوریم
_وا خب دخترا هم میبردیم
ماهان_نه مجردی
_مگه ما متحلیم!
مانی_زر نزن بابا
_تو یکی گاله رو ببند که میزنم نصف شیا. . صبح مگه من نگفتم نرید
مانی_ماعده گفت برید
_من حرفم مهمه یا اون! .
مانی_درسته حرف تو ولی خب . . . نمیشه که من یجورایی شوهر حنانم یعنی چی نرم بیرون باهاش؟
_خفه شو اسم ابجی منو نیار. . .
ماهان_ااه خیلی خب بابا حواست به جلوت باشه
رفتیم یه رستوران سنتی. . سر شام میلی به غذا نداشتم. . ماعده هم نبود غذامو بخوره. .
مانی_چیه دادا تو فکری
_هیچی
ماهان_فکر عشقتی دلت براش تنگ شده؟
_میندی یا ببندم؟
مانی_راستی داداش میشه یه چیزی ازت بخوام
_بگو
مانی-میشه . . . منو حنانه. . . . ااوومم. . . میشه بعد این ماجرا صیغه رو باطل نکنیم؟
_هوششش خفه شو. . . و قاشوقو کبوندم رو میز
مانی_خو بابا دوسش دارم جرمه؟کار غیر قانونی که نمیکنم دارم از داداشش خواستگاری میکنم. . . .
_ببند دهنتو. . . از امشب حنانه میاد تو اتاق پیش من میخوابه فهمیدی؟
مانی_پس ماعده هم میاد پیش من دیگه؟
_خفه شو حرف دهنتو بفهم ماعده و نرگس میرن پیش هم توهم پیش ماهان میخوابی. . .
ماهان_من چرا چوب اینو بخورم . . میخوام پیش نرگس باشم نمیخوام. .
مانی_پس ماعده پیش من میخوابه
_خفه شو من رو ناموسم غیرت دارم
با این جملم ماهان و مانی یه نگاه به هم کردن و بعد ذول زدن تو چشای من و بلند بلند خندیدن. .
_چتونه!
ماهان_وای خدا دلم. . . لامثب توهم گلوت گیر کرده؟
_نه. . چی گیر کرده؟
مانی_ماعده تو گلوت گیر کرده دیگه
_چرت نگید پلشتا
مانی_دروغ نگو تو داری میگی رو ناموسم غیرت دارم
_خب الان اون مثه خواهرمه خرا
ماهان_جون عمه جونت. . ماهم گوشامون مخملی
_من که دروغ ندارم
ماهان_ولی خوب از حق نگذریم منم نرگسو دوس دارم
_خب مبارکت باشه
مانی_منو حنانه هم مبارکمون باشه؟
_نوچ
مانی_قولمیدم ازش خوب مراقبت کنم
_ننننننوووچچ
ماهان یه نگاهی به مانی کرد و روبه من گفت:
_دوس داری بابای ماعده هم بهت بگه نوچ؟
_نوچ
ماهان _پش نگو نوچ
_اااههه. . . اصلا به جهنم . . فقط من مجوز کارای خاک برسریو ندادما. . . فقط اینکه بیای خواستگاری خود حنا هرچی گفت
تا ساعت12ول بودیم تو خیابونا و ساعت12امدیم خونه. . . کل خونه رو بوی قرمه سبزی برداشته بود. . . یه سلام بلند دادم که ماعده با ملاقه از اشپزخونه امد بیرون. . . .
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، *صنم*
#46
(مائده)
از وقتی پسرا رفتن شرو کردم به پختن غذا برای اهل و ایال..اا نه اهل خانه... ولی بیشتر واسه سامی درست میکردم..بجه ها غذاشونو خوردن ولی من صبر کردم با سامی بخورم...تو اشپزخونه بودم که صدای پسرا لمد..بدو رفتم بیرون
_سلام شام درست کردم ..بکشم براتون؟
مان_شرمنده ابجی شام خوردیم
با قیافه وا رفته امدم برم تو اشپزخونه که سامی یهو بی مقدمه گفت
- مائی من میخوام
همه ذول زده بودن به من:_چی میخوای؟
ماهان-خب ببینم تا الان چی بهش دادی که بازم میخواد
_چی دادم؟
بازم این دوتا منو دست انداخته بودن...بغض کردم و به سامی نگا کردن
:_سامی من چی دادم؟
سامیم وقتی دید بغض کردم سراون دوتا داد زد
:-خفه شب کصافتا...من نتونستم شام بخورم گشنمه شام ممیخوام
سرمو انداختم پایین و رفتم تو اشپز خونه بچه ها هم رفتن تو اتاق و سامیم امد تو اشپزخونه ..پشتم بهش بود و داشتم اروم اروم گریه میکردم که با ورودش پاشدم یه بقاب برداشتم و توش برنج ریختم با خورشت و گذاشتم جلوش
سامی_مائده...ببینمت
سرموبلند نکردم
سامی_مائده ببینمت
اشکامو سریع با دستم پاک کردم و نگاش کردم
-بله
_چرا گریه کردی
_ولش کن
_مائده میگم چرا گریه کردی؟
_از دست این دوستای بی تربیت تو
_غلط کردن اشک تورو دراوردن
پاشد بره بالا سراغشون که دستشو گرفتم
_سامی ولش کن
_من نمیتونم بشینم ببینم باهات اینجوری میکنن
_ولش کن شاید من زیادی لوسم
نشست سرجاش وبه بشقاب نگاه کرد..دوست داشتم بشینم کنارش بخورم ولی خب روم نشد بگم ..داشتم از اشپز خونه خارج میشدم که صدام کرد
_تو خوردی؟
_هان؟
_تنهایی نمیچسپه
_من گشنم نیست
_مگه میشه؟توگشنت نباشه ؟جزو عجایبه بیا اینجا ببینم
رفتم یه قاشق برداشتم نشستم کنارش..قاشوقو پرکردم و بردم سمت دهنم که سامی پرید جلو و قاشوقو کرد دهن خودش
_سامی
بادهن پر_هوم
_این قاشق من بود
_میدونم
_چرا خوردیش؟
_دوست داشتم از دست تو بخورم
_پس قاشق خودتو بده من
_چرا؟
_این دهنی شد
_شد که شد بخور
_نه ئهنی تئعه..
داشتم حرف میزدم که قاشوقو از دستم گرفت و پرش کردو گذاشت دهنم
_انگار تب مالت دارم میگه قاشق دهنی شد نمیخوام
از این افرادی نبودم که سوسول بازی دربیارم بگم دهنی اینه نمیخوام دهنی توعه نمیخوام اتفاقا منو نرگس و حنانه از تو دهن همدیگه هم درمیاوردیم میخوردیم(استلاحه ها همون دهنی همو میخوردیم ) ولی خب برای پسر نه دیگه.. پاشد قاشقو گذاشت سرجاش و گفت:_باهمین دوتایی میخوریم
_جهنم ..مرتیکه زورگو
امد نشست کنارم و دوباره قاشوقو کرد تو دهنم
سامی_بگیر بخور حرف نزن دفعه اخرتم بود که به اقاتون میگی زورگو..
حرفش تموم نشده بود که صدای شکستن لیوان امد..برگشتیم دیدیم ماهانه
ماهان_ببخشید نمیخواستم مزاحم خلوتتون شم امدم اب بخورم
سامی_خوردی؟
ماهان_نه
_خب بخور
ماهان یه لیوان دیگه برداشت اب خورد و به سامی نگاه کرد
سامی_حالا خرودی؟
ماهان_بله
سامی_خب برو اینارم جمع میکنم
ماهان رفت بیرون اشپزخونه و از توی پذیرایی داد زد:_سامی فقط غذا بخوریا وسطش چیز دیگه ای نخور چشم؟
سامی پاشد که بره دنبالش که ماهان سریع رفت...
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، *صنم*
#47
(نرگس)
از حموم امده بودم و داشتم موهامو خشک میکردم که ماهان بدو امد تو اتاق
_هوشه چته مگه دنبالت کردن
ماهان_اره
_کییی؟
_سامی
_وا چرا تیکه تیکه حرف میزنی چیشده؟
یهو ماهان پخش زمین شد از خنده
_ماهی جنی شدی ایشاالله؟
همون جوری که میخندید بریده بریده گفت:_وای نرگس ووواایی....نمیدونی چی دیدم
_این رفتارای تو یعنی جن دیدی
_نه بابا بدتر از جن
_بختک؟
_روااننی...مائده و سامیو دیدم
_وا خول شدی رفتا همون جن دیدی ..مگه بار اولته این دوتا مشنگارو میبینی؟
_نه اخه تا حالا اینجوری ندیده بودمشون
_چجوری؟
_وای نرگس سامی داشت غذا میذاشت دهن مائده
از چیزی که شنیده بودم دهنم نیم متر باز شد
_نننههههه؟
_اره...تازه سامی میگفت بیا با یه قاشوق غذا بخوریم مائده میگفت(صداشو نازک کردن) نمیخوام اخه دهنی توعه
از این مدل رفتار ماهان منم خندم گرفت و ولو شدم رو زمین فقط میخندیدم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره...به زور خندمو کنترل کردم و جواب تلفنو دادم
_الو؟
_سلام ابجی
_به سلام داداش خولم
_علیک اسکوله خوبی؟
-اره توهم که مهم نیستی
-نرگس چرا خونه نمیای میشه بپرسم دقیقا کجایی؟
_وا تو چرا باور نمیکنی من خونه شوهرم
_اینارو حالا بعدا مشخص میکنم وایسا...فردا صبح زود پامیشی میای کافی شاپ
_برای چی؟
_کارت دارم...ساعت 9میبینمت بای
قطع کرد و ادرسو برام فرستاد
ماهان_نریمان بود؟
_اره
_چیکار داشت؟
_نمیدونم گفت برم کافیشاپخیلی صداش شاکی بود رگه های عصبانیتو توش حس میکردم
_واایی لو رفتیم نرگس
_چرا؟
_من ساعتم تو اتاق داداشت جا مونده بود
_ای خاک تو سرت بدبخت شدم که...
فردا صبح با قیافه درهم و ناراحت رفتیم سر میز صبحانه که دیدم اوضای خونه از منو ماهان بدتره...
همه درسکوت داشتن به همدیگه نگا میکردن
مانی به سامی.سامی به حنا.حنا به مای.ماعی به سامی(اوه اوه چرخشو داشتید؟صحنه جنایه)
نرگس_سلام چیشده؟
همه یهو بهم نگاه کردن و جواب ندادن که یه لحظه از نگاهاش خیس کردم خودمو
_چی..چیزی شده؟
سامی_از اینا بپرس (وبه حنا و مانی اشاره کرد)...
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، دخترعلی ، sadaf ، taranomi ، *صنم*
#48
ماهان_میشه یه حرفی بزنید؟
مانی_هیچ بابا...صبح الطلوع پاشده با لگد امده تو اتاق گیر داده چرا تو و حنانه بغـ ـل هم خوابیدید
سامی_غلط کردی اونمدلی که تو گرفته بودیش تو بغـ ـلت من تاحالا بغـ ـلش نکردم
حنا_اخه داداش دیشب.....
سام_هیس نمیخوام بشنوم
_خب شماها همین طور به هم ذول بزنید من که گشنمه میخوام بخورم بربم بیرون
مائده_هوی کدوم گوری اول صبحی؟
_وواا مائی چته؟خوبه صبح میرم نه شب..یکی دیگه زاییدم یکی دیگه خرجمو داده اینجاهم دست یکی دیگه سپرده شدم تو حرصشو میخوری؟
یعو زد زیر خنده گفت:_اخه دیدم بحث غیرتی بازی شده منم غیرتی شدم دیگه...حالا جدی کجا میری
_نری کارم داره گفته ساعت 9کافیشاپ باشم
سامی_وا مگه چنتا نر وجود داره اینجا ..یدونه هست اونم خودتی دیگه
مائی-نه یه نر واقعی هست داداشش..نریمان
سامی_اها از اون لحاظ..پس بدو خانم دیرت نشه ساعت 8:30
_چچچیییی وایی یاخدا
بدو رفتم تو اتاقم و در کمدمو باز کردم...یه مانتوی بنفش یاسی و شلوار و شال سفید برداشتم و پوشیدم ارایشم نکردم چون هم نریمان گیر میداد هم خودم دیرم بود..کیفمو برداشتم و از اتاق امدم بیرون ...سامی نشسته بود روی تاپ توی حیات و تاپ بازی میکرد..خخ بچه شده...رفتم کنارش نشستم ..
_داداش چیشده؟
_.....
_اوی سامی اوهوییی...
_....
_شامی جواب بده
_....
_خاویار خان با توامممااا
_هان؟
_چه عجب نیم ساعته دارم صدات میکنم
_مگه تو دیرت نبود؟
_چرا ولی وایسادم ماهان اماده شه
_اها
_چیشده به چی فکر میکردی؟
_مانی گفته میخواد باحنانه ازدواج کنه
_خب به سلامتی
_حنانه هم گفته مانیو میخواد....نرگس میترسم .میترسم حنانه از روی عقلش تصمیم نگیره و به حرف دلش گوش کنه
_نمیفهمم...
_حنا هنوز بچس .میترسم از پس خودشو مانی برنیاد یه وقت نتونه زندگیو بچرخونه و فردا پسفردا مشکلی پیش بیاد براش ..
_سامی از نظرت مانی چجور ادمیه؟از دختری خسته میشه زئد عوضش میکنه؟
_با دخترا بوده اما فقط واسه تفریح و وقت گذرونی نه چیز دیگه واسه سرگرمی میخواستشون..اینکه میگم منظورم نیس کصافت کاری کرده باشه ههاا نه به دختری دست نزده ولی باهاشون بوده..
_بهتره با خود حنانه بحرفی نه هم صح...
گوشیم زنگ خورد و نتونستم ادامه حرفمو بگم..ماهان بود
_بله ماهی؟
ماهان_ بدو بیا دم در تو ماشینم
_باشه امدم..
تلفونو قطع کردم و از سام خدافظی کردم ...در خونه رو که باز کردم که دیدم ماهان دم دره..نشستم تو ماشین و راه افتادیم به سمت اون کافیشاپه که گفته بود...
ماشینو پارک کرد که گفتم:_ماهی چون 5دقیقه دیر کردیم تو با من نیا نری زود میاد تو بعد من بیا تو
و سریع پیاده شدم و داخل کافیشاپ رفتم که نریمانو دیدم میز گوشه کافی نشسته..
-صسلام قولچماغ چطوری
_هیس نرگس اعصابمو بهم ریختی حرف نزن
_وا باچی؟
_ماهان کیه؟
یاخدا رنگم عین گچ شد_ماهان کیه؟
_داشتی بامامان حرف میزدی شنیدم مامان گفت به ماهان سلام برسون
_اومم نه اشتباه میکنی
_باشه اینو اشتباه میکنم...بگو ببینم این چند شبه کدوم گوری خونه نمیای مامانم هی نمیگه میپیچونه
_وا خونه شوهر دیگه
_نرگس اعصاب منو خراب تر نکن بگو ببینم کجا بودی
-به خدا دارم راس میگم...حالا چته تو
_باشه تو راس میگی...(دستشو کرد تو جیبش و یه ساعت که قطعا ساعت ماهان بود رو دراورد )این چیه؟
_ساعت
_نه بابا؟ نمیدونستم..خب شد گفتی..مالا کیه؟
_چمیدونم...
-بذار کمکت کنم..اونروزی که تازه امده بودم خونه رفیقت امد اینو روتخـ ـتم دیدم...
_خ..خب..من..نریمان.من...
_هیس بذار کامل حرف بزنم و بعد بگو ...دوربینام کجاس؟
_دوربین؟کدوم دوربین؟
_دوربینای مخفیم توی کمدم بودن تو امدی برشون داشتی فکن کن نمیدونم
_نریمان به خدا....
(ماهان)
نشسته بودم و داشتم خود زنی میکردم که برم جلو یانه..این نریمان داداش نرگس رفیق خودمه ...میشناسمش بابا ولی الان معلومه عصبیه...دیدم نرگس داره زیادی من من میکنه رفتم جلو....
_به سلام داش نریمان خودم چطوری داداش
نریمان_به به ماهان جان...چیکار میکنی از این طرفا؟
_والا نرگس گفت داداشش باهاش کار داره منم اوردمش اینجا ..نمیدونستم داداشش تویی
_تو..تو نرگسو از کجا میشناسی؟
_اا با اجازتون وقتی شما فرانسه بودی شد زن صیغه ایه من
محکم دستاشو کبوند روی میز ..
_شما غلط کردید
نرگس_هیس داداش اروم همه دارن نگاه میکننمون...اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست
دلیل تموم این روزا که نبودشو گفت و تعریف کرد و منم همکاریش کردم...
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی ، taranomi ، *صنم*
#49
(ماعده )
_سامی علکی نگران نباش دیگه
_حنانه بچس بفهم
_از من که بدتر نیست
_مثلا الان من بیام خواستگاری تو بابات ب من میدت؟
_چه ربطی داشت
_ربط داشت دیگه مگه نمیگی توهم بچه ای
_اره بابام میده
یهو چهارش باز شد:_ماعی خوشگله من
_هان
_تو دلت میخواد بامن ازدواج کنی؟
_چی؟
_میگم مامانت داماد نمیخواد؟ مامان من عروس میخوادا
_حالت بده ها(یهو زد زیر خنده ) مسخره لوس جدی بحرف
_این دفعه جدی ام میخوای زن سامیار آسایش بشی؟
_آفتاب زیاد به کلت خورده عمو
_حرص نخور جوجوی من
صدای ماهان از بیرون امد. . . _بروبچ بیاید ناهار
بدو بدو رفتیم تو آشپزخونه که اگه دیر میرسیدیم باید ظرفارو میخوردیم. . به به مرغ بود. . نشستم و مشغول خوردن شدم که دیدم ماهان بایه لحن لوس به نروس گفت :_عزیزم بیا باهمین قاشق دوتایی بخوریم
نرگس_ایی دهنی توعه
ماهان قاشقو پر کرد و گذاشت تو دهن نرگس:_دفعه آخرت باشه رو حرف آقاتون حرف میزنی.
دهه اینا دارن منو سامو مسخره میکنن؟ یه نگاه به سامی انداختم حسابی عصبی شده بود. . منم حرصم گرفته بود. . روی میزو نگاه کردم دیدم ماست هست برنج هست مرغ هست دوغم هست. . رفتم سمت کابینت و دوتا لیوان گنده برداشتم. . خیلی ریلکس دوغ هارو تقسیم کردم توی لیوان ها و رفتم پشت سر نرگس و ماهان و ریختم روشون. . حنانه و مانی تعجب مرده بودن منوسامی داشتیم میخندیدیم نرگس و ماهانم داشتن حرص میخوردن. . . به زور خندمو کنترل کردم و گفتم:_حالا بخور عزیزش
سامی بغـ ـلم کرد و با دستش موهامو بهم ریخت:_دمت گرم خوب جوابشونو دادی
ماهان و نرگس با حرص از سرمیز بلند شدن و قطعا قرار بود برن حموم
سامی_بچه ها باهم نرید حموما. . نگران بچه تفل معصومم که قراره عامل ازذواج شه
بروبچ از حموم امدن و همه تشسته بودیم تو حال .و داشتیم فیلم میدیدیم که گوشی سامی زنگ خورد. .
_جانم
_. . . . . .
_فدات شم عزیزم(وااین کیه)
_. . . . . . .
_ماعده که هست. . .
_باشه بهش میگم
_. . . .
_خدافظ عزیز دل
من_کی بود؟
سامی_مامانم
_چی میگفت
سامی_میگفت من عروس میخوام
_خب
سامی_هیچی گفتم ماعده که هست
_غلط کردی
سامی_اونم همینو گفت
_فکش طلا
سامی_ماعده گفت باید بریم خواستگاری فردا شب
_به سلامتی حنان آماده شو یالا عروسی منم دعوت کنیدا
حنانه_توکه نفر اولی ابجی جونم
سامی_ماعده
_هان
سامی_کوفت هان
حنان_اهای سامی من فردا نمیاما
سامی_چرا؟
حنان_مامان ب من گفته میخوایم بریم خواستگاری کدوم عجوزه ای منم گفتم عمرا بیام تازه نمیذارم سامیم بیاد مامان گفت غلط میکنی تو نیا اون میادسامی نگیریشااااا.
سامی_پس ماعی تو بیا
_اونوقت به چه عنوان؟
سامی_به عنوان همسرم
_گمشو بابا مرتیکه خول وضع. .
حنان_ماعی برو داداشیم تنهاس. .
تا فرداشب هی حنانه و سامی رفتن رو مخ من که برم خواستگاریش. . منم خب انسانم اخر کم اوردم گفتم باشه میام. .
_سامی بدو دیر شد
_ای بابا وایسا دامنه گیر کرده
_اخه دامن براچیت بود؟
_میگم حالا
از اتاق که امد بیرون مردم از خنده. . . عین کولیا شده بود. . شلوار کردی با دامن گل گلی که تا زانوشبود بایه لباس بارسلونا و یه کت عهد دقیانوس بود روش پوشیده بود و کرده بودش تو دامنش. . (یاد اهنگ حامد همایون افتادم گفت هرچه داریدو ندارید بپوشید )
سامی_بچه چرا میخندی؟
_وای سامی عالی شدی
_میدونم دختر کش دختر کش
_سامی میخوای با دختر بیچاره چیکار کنی؟ با این تیپت اونورم از گلت که گلایول گرفتی
_راستی نفسم خواستیم بریم تو اتاق توهم بیا
_کی چ؟
_بیا دیگه
_باشه چشم خر شدم بریم. . . .
از اسب زورو که کمتر نیستی؟
بی چاره هرجابود بایه سوت ظاهر میشد!
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، *صنم* ، taranomi


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ترانه ی خـاموش | AsαNα کـاربر انجمن ایران رمان AsαNα 8 223 7 ساعت قبل
آخرین ارسال: AsαNα
  ماه طلعت _ |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 78 2,283 11 ساعت قبل
آخرین ارسال: ژاله صفری
  رمان مبهم|ايانا كاربر انجمن ايران رمان ایانا 69 1,670 دیروز، ۰۱:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ایانا
Exclamation معـ ـشوقه اجباری | فرزانه نصيرى كاربر انجمن ايران رمان فرزانه نصیری 12 332 دیروز، ۱۰:۳۶ ق.ظ
آخرین ارسال: فرزانه نصیری
Rainbow رمان افسون افسانه |Atoosa Rad کاربر انجمن ایران رمان Atoosa Rad 29 1,940 ۲۷-۰۵-۹۶، ۰۹:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: Atoosa Rad
  رمان من وبقچه ى ارزشمندم| دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 166 11,110 ۲۵-۰۵-۹۶، ۰۹:۰۵ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  سکوت یک قلب |توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان توران زارعی 34 678 ۲۴-۰۵-۹۶، ۰۷:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: توران زارعی
  رمان اتاق دريا|maryamalikani كاربر انجمن ايران رمان maryamalikhani 125 2,454 ۲۰-۰۵-۹۶، ۰۴:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان به نام عشق| minoo_f کاربر انجمن ایران رمان minoo_f 11 417 ۲۰-۰۵-۹۶، ۱۲:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: minoo_f
  رمان تغییر|M*I*N*A کاربر انجمن ایران رمان M*I*N*A 15 1,047 ۱۹-۰۵-۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ
آخرین ارسال: M*I*N*A

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
48 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۶-۰۸-۹۵, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، sadaf (۳۱-۰۴-۹۶, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۲-۰۴-۹۶, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، hadis hpf (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، MaryaM_sh (۰۳-۰۹-۹۵, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، fatemeh . R (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، barooni (۲۸-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۳ ق.ظ)، *صنم* (۳۱-۰۴-۹۶, ۰۹:۱۴ ب.ظ)، پرند30 (۲۲-۰۸-۹۵, ۱۲:۴۵ ب.ظ)، ثـمین (۰۳-۰۴-۹۶, ۰۹:۵۴ ب.ظ)، zo68 (۲۴-۰۳-۹۶, ۰۶:۲۶ ق.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۱:۳۷ ب.ظ)، ft.samadi (۰۷-۰۴-۹۶, ۰۴:۵۷ ب.ظ)، NARCISSUS.97 (۰۹-۰۹-۹۵, ۰۶:۱۵ ب.ظ)، M_Rرسولی (۲۲-۰۵-۹۶, ۱۰:۱۲ ق.ظ)، مرادی 2 (۲۶-۰۳-۹۶, ۰۳:۵۸ ب.ظ)، behnoush (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۷:۰۴ ب.ظ)، _AYNAZ_ (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۹:۰۲ ب.ظ)، farnaz83 (۲۴-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۷ ب.ظ)، Setare.soheil (۲۹-۰۸-۹۵, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، دخترعلی (۱۸-۰۴-۹۶, ۰۹:۰۱ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۹-۱۰-۹۵, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، barane khazan (۲۱-۰۹-۹۵, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، .AtenA. (۰۲-۱۱-۹۵, ۰۶:۵۷ ب.ظ)، Mariam33 (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۵:۴۵ ب.ظ)، ایانا (۳۱-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۱ ب.ظ)، alis19 (۱۷-۰۸-۹۵, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، joly (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، دختربابام (۲۹-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، sa.harati (۲۵-۱۰-۹۵, ۱۰:۲۶ ب.ظ)، saiede1345 (۰۵-۱۱-۹۵, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، ستاره ی احساس (۲۹-۱۱-۹۵, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، kebria (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۳:۵۰ ق.ظ)، salina (۰۴-۰۴-۹۶, ۰۲:۲۷ ق.ظ)، minaee (۱۰-۱۱-۹۵, ۰۴:۰۳ ب.ظ)، ოεɦⓡცαησσ (۱۸-۱۱-۹۵, ۱۱:۲۰ ب.ظ)، 311379 (۱۹-۱۱-۹۵, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، دلسا موسوی (۰۲-۰۳-۹۶, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، Atoosa Rad (۱۸-۰۴-۹۶, ۱۰:۳۸ ب.ظ)، Bahar.kh (۱۴-۰۲-۹۶, ۰۵:۳۵ ب.ظ)، maryamalikhani (۲۶-۰۳-۹۶, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، alirezaa_shah (۱۳-۰۲-۹۶, ۰۸:۲۸ ب.ظ)، taranomi (۳۱-۰۴-۹۶, ۰۹:۱۴ ب.ظ)، هاجر (۲۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۴ ق.ظ)، ._.мιѕѕ_ala._. (۲۴-۰۳-۹۶, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، مهرسا1383 (۰۱-۰۵-۹۶, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، Charmera (۳۱-۰۳-۹۶, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، توران زارعی (۲۶-۰۳-۹۶, ۰۶:۱۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان