مسابقات انجمن ايران رمان



داستان با سه کلمه (سری جدید )
زمان کنونی: ۶-۳-۹۶, ۱۲:۳۴ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ثـمین
آخرین ارسال: ستاره ی احساس
پاسخ: 27
بازدید: 418

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان با سه کلمه (سری جدید )
نویسنده پیام
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,091
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20302
سپاس ها 49445
سپاس شده 75643 بار در 41171 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 67 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #21
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.
۱۵-۹-۹۵ ۰۵:۰۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
AsαNα
همکار بازنشسته
****
آفلاین
ارسال‌ها: } 3,424
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
سپاس ها 3724
سپاس شده 5573 بار در 2360 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 15 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی مدال پست های مفیدمدال کاربر متعهد
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #22
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم
۱۵-۹-۹۵ ۰۶:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
.AtenA.
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 356
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۵
اعتبار: 1794
سپاس ها 111
سپاس شده 1063 بار در 454 ارسال
ارتقاء: 17 [NivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 8%
ActividadActividad
تجربه : 60 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعال
حالت: Ashegh
ارسال: #23
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی...
۱۹-۱۰-۹۵ ۰۱:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
:)nafas
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 432
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 805
سپاس ها 1241
سپاس شده 1203 بار در 451 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 8%
ActividadActividad
تجربه : 30 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی
حالت: Bitafavot
ارسال: #24
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#f5f5f5]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight]

نگران بودم ،نگران اینکه...

به فکر یه اتصالم
بین خودم وخدای خودم:)
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳-۱۰-۹۵ ۱۲:۵۲ عصر، توسط :)nafas.)
۲۳-۱۰-۹۵ ۱۲:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ستاره ی احساس
كاربر فعال بخش عكس
*****
كاربر فعال بخش
غایب
ارسال‌ها: } 1,433
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 1873
سپاس ها 6434
سپاس شده 2212 بار در 1185 ارسال
ارتقاء: 32 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 4%
ActividadActividad
تجربه : 44 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی
حالت: Khaste
ارسال: #25
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#efefef]]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight][/highlight]

[highlight=#efefef]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight]

[highlight=#efefef]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight]
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۳:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
:)nafas
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 432
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 805
سپاس ها 1241
سپاس شده 1203 بار در 451 ارسال
ارتقاء: 19 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 8%
ActividadActividad
تجربه : 30 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی
حالت: Bitafavot
ارسال: #26
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#f5f5f5]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]فراموش کنم ،نفس عمیقی[/highlight]

به فکر یه اتصالم
بین خودم وخدای خودم:)
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۴:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ستاره ی احساس
كاربر فعال بخش عكس
*****
كاربر فعال بخش
غایب
ارسال‌ها: } 1,433
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 1873
سپاس ها 6434
سپاس شده 2212 بار در 1185 ارسال
ارتقاء: 32 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 4%
ActividadActividad
تجربه : 44 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی
حالت: Khaste
ارسال: #27
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#efefef]]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]فراموش کنم ،نفس عمیقی[/highlight] [/highlight]
[highlight=#efefef]کشیدم خودموتو آیینه[/highlight]

بی تو اینجا همه در جنس ابد تبعیدند
سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۵:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Shocked ☻ داستان با سه کلمه ! ☻ sadaf 171 6,384 ۳۰-۸-۹۵ ۱۲:۳۰ صبح
آخرین ارسال: AsαNα
  داستان نفر قبل رو ادامه بده (دور دوم) ****Dayan**** 26 789 ۳-۶-۹۵ ۰۲:۴۸ عصر
آخرین ارسال: • Niha •
  داستان کوتاه عاشقانه فائزه 2 5 241 ۴-۱۰-۹۴ ۱۱:۴۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
Thumbs Up ☻ داستان با سه کلمه ! ☻ sadaf 80 2,271 ۱۰-۹-۹۴ ۰۵:۰۲ عصر
آخرین ارسال: FaAEzZe

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۵-۹-۹۵, ۰۵:۰۸ عصر)، نويد (۱۴-۹-۹۵, ۰۲:۱۷ صبح)، • Niha • (۱۱-۹-۹۵, ۱۱:۲۴ عصر)، ثـمین (۱۵-۹-۹۵, ۰۸:۴۶ عصر)، AsαNα (۲۶-۱۰-۹۵, ۰۷:۵۶ عصر)، bahare24 (۳-۹-۹۵, ۰۱:۵۰ عصر)، nil2001 (۳۰-۸-۹۵, ۰۱:۴۷ عصر)، دخترعلی (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۱:۳۱ عصر)، .AtenA. (۱۹-۱۰-۹۵, ۰۱:۳۸ صبح)، دختربهار (۱۴-۹-۹۵, ۱۲:۳۷ صبح)، :)nafas (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۱:۱۲ عصر)، ستاره ی احساس (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۷:۱۹ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards