داستان با سه کلمه (سری جدید )
زمان کنونی: ۳-۱-۹۶, ۰۹:۴۰ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ثـمین
آخرین ارسال: ستاره ی احساس
پاسخ: 27
بازدید: 340

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان با سه کلمه (سری جدید )
نویسنده پیام
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20202
سپاس ها 48951
سپاس شده 74684 بار در 40998 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #21
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۱۵-۹-۹۵ ۰۴:۰۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
AsαNα
همكار بخش آموزش
******
همکار انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 3,060
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 3120
سپاس ها 2417
سپاس شده 3993 بار در 1911 ارسال
ارتقاء: 43 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 35 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی مدال پست های مفیدمدال کاربر متعهد
حالت: Khoonsard
ارسال: #22
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم

۱۵-۹-۹۵ ۰۵:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
.AtenA.
کاربر خودمونی
*
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 150
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۵
اعتبار: 1547
سپاس ها 66
سپاس شده 289 بار در 133 ارسال
ارتقاء: 11 [NivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 15%
ActividadActividad
تجربه : 30 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعال
حالت: Ashegh
ارسال: #23
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.

منم و این صنم و
عاشقی و باقی عمر...
۱۹-۱۰-۹۵ ۱۲:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
:)nafas
کاربر متوسط
**
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 278
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 550
سپاس ها 977
سپاس شده 563 بار در 255 ارسال
ارتقاء: 15 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 10%
ActividadActividad
تجربه : 59 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Bitafavot
ارسال: #24
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#f5f5f5]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight]

نگران بودم ،نگران اینکه...

به فکر یه اتصال باش
بین خودت وخدای خودت:)
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳-۱۰-۹۵ ۱۱:۵۲ صبح، توسط :)nafas.)
۲۳-۱۰-۹۵ ۱۱:۵۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ستاره ی احساس
کاربر نیمه حرفه ای
***
کاربر انجمن
آنلاین
ارسال‌ها: } 837
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 1133
سپاس ها 3036
سپاس شده 868 بار در 525 ارسال
ارتقاء: 25 [NivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 5%
ActividadActividad
تجربه : 96 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی
حالت: Mehraboon
ارسال: #25
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#efefef]]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight][/highlight]

[highlight=#efefef]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight]

[highlight=#efefef]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight]
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۲:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
:)nafas
کاربر متوسط
**
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 278
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 550
سپاس ها 977
سپاس شده 563 بار در 255 ارسال
ارتقاء: 15 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 10%
ActividadActividad
تجربه : 59 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Bitafavot
ارسال: #26
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#f5f5f5]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]فراموش کنم ،نفس عمیقی[/highlight]

به فکر یه اتصال باش
بین خودت وخدای خودت:)
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۳:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ستاره ی احساس
کاربر نیمه حرفه ای
***
کاربر انجمن
آنلاین
ارسال‌ها: } 837
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 1133
سپاس ها 3036
سپاس شده 868 بار در 525 ارسال
ارتقاء: 25 [NivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 5%
ActividadActividad
تجربه : 96 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی
حالت: Mehraboon
ارسال: #27
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#efefef]]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]فراموش کنم ،نفس عمیقی[/highlight] [/highlight]
[highlight=#efefef]کشیدم خودموتو آیینه[/highlight]

توکجایی سهراب آب راگل کردند
چشم ها رابستندوچه بادل کردند
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۴:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Shocked ☻ داستان با سه کلمه ! ☻ sadaf 171 6,280 ۲۹-۸-۹۵ ۱۱:۳۰ عصر
آخرین ارسال: AsαNα
  داستان نفر قبل رو ادامه بده (دور دوم) ****Dayan**** 26 732 ۳-۶-۹۵ ۰۱:۴۸ عصر
آخرین ارسال: • Niha •
  داستان کوتاه عاشقانه فائزه 2 5 201 ۴-۱۰-۹۴ ۱۰:۴۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
Thumbs Up ☻ داستان با سه کلمه ! ☻ sadaf 80 2,191 ۱۰-۹-۹۴ ۰۴:۰۲ عصر
آخرین ارسال: FaAEzZe

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۵-۹-۹۵, ۰۴:۰۸ عصر)، نويد (۱۴-۹-۹۵, ۰۱:۱۷ صبح)، • Niha • (۱۱-۹-۹۵, ۱۰:۲۴ عصر)، ثـمین (۱۵-۹-۹۵, ۰۷:۴۶ عصر)، AsαNα (۲۶-۱۰-۹۵, ۰۶:۵۶ عصر)، bahare24 (۳-۹-۹۵, ۱۲:۵۰ عصر)، nil2001 (۳۰-۸-۹۵, ۱۲:۴۷ عصر)، دخترعلى (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۱ عصر)، .AtenA. (۱۹-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۸ صبح)، دختربهار (۱۳-۹-۹۵, ۱۱:۳۷ عصر)، :)nafas (۲۵-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۲ عصر)، ستاره ی احساس (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۶:۱۹ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards