داستان با سه کلمه (سری جدید )
زمان کنونی: ۶-۱۱-۹۵, ۰۴:۴۴ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ثـمین
آخرین ارسال: ستاره ی احساس
پاسخ: 27
بازدید: 261

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان با سه کلمه (سری جدید )
نویسنده پیام
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,454
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20140
سپاس ها 48953
سپاس شده 74411 بار در 40971 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 79 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #21
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۱۵-۹-۹۵ ۰۴:۰۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
AsαNα
همكار بخش آموزش
******
همکار انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 2,372
تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۵
اعتبار: 1910
سپاس ها 1241
سپاس شده 2466 بار در 1251 ارسال
ارتقاء: 39 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 3%
ActividadActividad
تجربه : 44 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی مدال پست های مفید
حالت: Khoonsard
ارسال: #22
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم

باهمین نیمه،
همین معمولی ساده بساز
دیر کردی ،
نیمه عاشقترم را باد برد...
۱۵-۹-۹۵ ۰۵:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Ati karami
کاربرعادی
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 59
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۵
اعتبار: 930
سپاس ها 48
سپاس شده 117 بار در 53 ارسال
ارتقاء: 6 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 28%
ActividadActividad
تجربه : 55 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Relax
ارسال: #23
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.

رمان رنگ مرگ|Ati karami كاربر انجمن ایران رمان
۱۹-۱۰-۹۵ ۱۲:۳۷ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
:)nafas
کاربرعادی
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 95
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 166
سپاس ها 234
سپاس شده 95 بار در 49 ارسال
ارتقاء: 8 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 20%
ActividadActividad
تجربه : 73 %
ExperienciaExperiencia


حالت: ShadOsarhal
ارسال: #24
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#f5f5f5]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight]

نگران بودم ،نگران اینکه...

بعلاوه خدا باشی...
منهای هر چیزی زندگی می‌کنی . . .
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۳-۱۰-۹۵ ۱۱:۵۲ صبح، توسط :)nafas.)
۲۳-۱۰-۹۵ ۱۱:۵۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ستاره ی احساس
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 340
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 420
سپاس ها 771
سپاس شده 240 بار در 162 ارسال
ارتقاء: 17 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 9%
ActividadActividad
تجربه : 22 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Gerye
ارسال: #25
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#efefef]]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight][/highlight]

[highlight=#efefef]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight]

[highlight=#efefef]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight]
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۲:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
:)nafas
کاربرعادی
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 95
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 166
سپاس ها 234
سپاس شده 95 بار در 49 ارسال
ارتقاء: 8 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 20%
ActividadActividad
تجربه : 73 %
ExperienciaExperiencia


حالت: ShadOsarhal
ارسال: #26
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#f5f5f5]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight]
[highlight=#f5f5f5]فراموش کنم ،نفس عمیقی[/highlight]

بعلاوه خدا باشی...
منهای هر چیزی زندگی می‌کنی . . .
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۳:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ستاره ی احساس
کاربر نیمه فعال
**
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 340
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 420
سپاس ها 771
سپاس شده 240 بار در 162 ارسال
ارتقاء: 17 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 9%
ActividadActividad
تجربه : 22 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Gerye
ارسال: #27
RE: داستان با سه کلمه (سری جدید )
[highlight=#efefef]]امروز روز خيلى خاصى بود. براى ديدنش ذوق داشتم ! ولی خاص بودنِ امروز یک دلیل دیگر هم داشت ، دلیلی که فهمیدنش اون روهم ذوق زده میکرد. آخه قرار بود
من اولین نفری باشم که روی سِن بروم و آن خبر مهم را به همه اعلام کنم. اتفاقی که ماه ها منتظرش بودم ،اتفاقی که او هم ماه ها منتظرش بود ...
بهترین لباسم را انتخاب کردم ، تمام تلاشم رو کردم که جلوی روی او ، آراسته و شیک ظاهر بشم ...
نگاهم به ساعت افتاد . ده دقیقه مانده به هشت صبح را نشان میداد.از شدت هیجان گلوم خشک شده بود ،تند تند آب دهنم رو قورت میدادم ولی از خشکی گلویم کم نمیشد.با دستای لرزون از شدت هیجانم لیوانی اب برای خودم ریختم،
هنوز جرعه ی اول رو نخورده بودم كه با شنیدن صدای (آماده باش ديگه نوبت توست) به سرفه افتادم.[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]نگران بودم ،نگران اینکه..[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]ازشدت هیجان همه چیزو[/highlight][/highlight]
[highlight=#efefef][highlight=#f5f5f5]فراموش کنم ،نفس عمیقی[/highlight] [/highlight]
[highlight=#efefef]کشیدم خودموتو آیینه[/highlight]

توکجایی سهراب آب راگل کردند
چشم ها رابستندوچه بادل کردند
۲۳-۱۰-۹۵ ۰۴:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Shocked ☻ داستان با سه کلمه ! ☻ sadaf 171 6,182 ۲۹-۸-۹۵ ۱۱:۳۰ عصر
آخرین ارسال: AsαNα
  داستان نفر قبل رو ادامه بده (دور دوم) ****Dayan**** 26 669 ۳-۶-۹۵ ۰۱:۴۸ عصر
آخرین ارسال: • Niha •
  داستان کوتاه عاشقانه فائزه 2 5 178 ۴-۱۰-۹۴ ۱۰:۴۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
Thumbs Up ☻ داستان با سه کلمه ! ☻ sadaf 80 2,103 ۱۰-۹-۹۴ ۰۴:۰۲ عصر
آخرین ارسال: FaAEzZe

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۵-۹-۹۵, ۰۴:۰۸ عصر)، نويد (۱۴-۹-۹۵, ۰۱:۱۷ صبح)، • Niha • (۱۱-۹-۹۵, ۱۰:۲۴ عصر)، ثـمین (۱۵-۹-۹۵, ۰۷:۴۶ عصر)، AsαNα (۲۶-۱۰-۹۵, ۰۶:۵۶ عصر)، bahare24 (۳-۹-۹۵, ۱۲:۵۰ عصر)، nil2001 (۳۰-۸-۹۵, ۱۲:۴۷ عصر)، دخترعلى (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۱ عصر)، Ati karami (۱۹-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۸ صبح)، دختربهار (۱۳-۹-۹۵, ۱۱:۳۷ عصر)، :)nafas (۲۵-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۲ عصر)، ستاره ی احساس (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۶:۱۹ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards