مسابقات انجمن ايران رمان



ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۹-۰۵-۹۶، ۰۶:۴۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ثـمین
آخرین ارسال: ثـمین
پاسخ 4
بازدید 204

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
#1
ژانر: وحشت... لطفا اگه دلشو ندارین نخونین

"ماه و مجنون"


ماهِ کامل در دل آسمان نشسته است .کف دستم را روی خاک سرد گور می کشم. دانه های شن، از لابه لای انگشتانم سر می خورد و فرو می افتد .
صدای قدم های خسته ی مردانه ای، سکوتِ نیمه شب قبرستانِ یخ زده را می شکند. مدت هاست که هیچ حضوری برایم اهمیتی ندارد و آن رهگذر هم یکی مثل هزاران رهگذر دیگر!

مرد بالای سرم می ایستد و نگاه من همچنان به خاک مرطوب است و خاکبازی انگشتان بلندم . سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده .کف دستش " ها" می کند و با ترحم می گوید : قبر کوچکیه.... بچه تون رو از دست دادین؟

با بغضی در گلو ، بی آنکه نگاهش کنم ، با علامت سر تایید می کنم .
کنار گور زانو می زند و با سر انگشتانش به خاک مرطوب ، ضرباتی ظریف می زند .حین برخاستن ، آه می کشد : مرگ اولاد خیلی سخته!
با صدایی که از پس هزاران بغض راه به بیرون یافته می گویم :شما ... نیمه شب ...اینجا...وسط قبرستون دنبال چی هستید؟
-دنبال پسرم می گردم ... نصف شب یکهو از خواب پرید و اصرار کرد بیایم سر خاک مامانش.... خانمم یه هفته اس فوت کرده .... پسرم... تاب دوری مامنشو نداره و داره روزهای سختی رو می گذرونه
با صدای خسته اش خودش را شماتت کرد : چرا دارم اینا رو به شما میگم؟ ...شمابه اندازه کافی غم و غصه دارین ...متاسفم ...برم دنبال پسرم بگردم ...لابد باز شیطنتش گل کرده و یه جایی همین اطراف قایم شده و داره به ریش من می خنده ... شما که ندیدیدنش؟
پلک هایم را روی هم می گذارم و به علامت نفی سر تکان می دهم . صدای خسته و ناامیدش در گوشم می پیچد :خدا بهتون صبر بده ....
زمزمه می کنم : همینطور به شما!
صدای قدم های مرد کم کم در صدای هوهوی باد محو می شود و جایش را به قدم های نرم و ریز پسر بچه ای می دهد که دارد به سمتم می دود
-خانوم...خانوم
بویی در فضا می پیچد که موجب می شود بعد از مدت ها ، حضوری برایم خاص و بااهمیت شود .حریر تیره ی افتاده بر صورتم را کنار می زنم و بی هوا به پسرک اجازه می دهم تا صورتم را ببیند.
پسرک با دیدنم پس می افتد و ناباورانه زمزمه می کند : مامان ؟... خودتی مامان ؟ ....برگشتی پیشم ؟
سرم را فورا به نفی تکان می دهم اما همیشه دستِ طبیعت از ارداه ما قوی تر است .پسرک انکارم را نادیده می گیرد و چند قدم به سمتم می آید : مامان خودتی...مطمئنم که خودتی...میشه بغـ ـلم کنی؟
بوی تند خون در مشامم می پیچد .فورا جلوی بینی ام را می گیرم : جلوتر نیا پسر .... جلوتر نیا!
صدایش از خوشحالی می لرزد : حتی صدا...صدای خودته مامان..مطمئنم !
جلوتر می آید و صدای شرشر خون در رگ هایش، احساساتم را به بازی می گیرد .عاجزانه التماس کردم : برو ...به من نزدیک نشو ...خواهش می کنم برو !
لحن پسرک ملتمس تر از من است: من ..من فقط میخوام که بغـ ـلم کنی...دلم خیلی برات تنگ شده بود مامان ..خواهش میکنم فقط یه لحظه بغـ ـلم کن!
بوی تندِ خون و صدای شرشر زیبای آن مایع سرخ رنگ ،خوی وحشیم را هشیارتر از همیشه می کند .
بی اختیار آغـ ـوشم را برایش باز می کنم . به سمتم که می دود ، پناهش می دهم و همزمان بوی خون تازه ای که در رگ های برجسته ی آبی رنگش جریان دارد را با ولع ، به ریه هایم می کشم .
صدای هق هق گریه اش که بلند می شود ، کف دستم را آرام و نـ ـوازش وار بر کمـ ـرش می کشم و مراقبم که ناخن های بلند و تیغ مانندم ، پوست ظریفش را آزرده نکند . عطش، ننوشیدن و پرهیز چند روزه ، طبیعت وحشیم را دستخوش طوفانی سهمگین می کند و به نوشیدن خون تازه و شیرین ،حریص تر از همیشه می شوم . پسرک را تنگ تر در آغـ ـوش
می گیرم و هنگامی که دندان های نیشم را نرم، در تیره ترین رگ گردنش فرو می کنم اشکم قطره قطره می چکد . دقایقی بعد ، او از گرما و محبت آغـ ـوش من سیراب شده و من از او .

پس از نوشیدن،ضعفم برطرف شده و حواس فرابشریم ، رمقی تازه یافته است . صدای پاهای مردانه از فاصله ای بسیار دور می آید و صدای قاه قاه خنده ی مردی که از شیطنت پسرش به وجدش آمده و دارد دنبال او می گردد .
گورِ سرد،مشتاقانه مهمان کوچکش را فرامی خواند. قربانیم را تقدیم آغـ ـوش خاک می کنم. بالای سر گور کوچکش می نشینم و با اشک های بی امانم ، مزارش را شستشو می دهم .صدای خسته ی مرد در گوشم می پیچد :
قبر کوچکیه ... فرزندتون رو از دست دادین ؟

سال هاست که ماهِ کامل قبرستان، تنها شاهد جنون خون آشام هاست.

mara
پاسخ
سپاس شده توسط: ستاره ی احساس ، دخترعلی ، barooni
#2
ممنون از مطلب خوبت. mara
پاسخ
سپاس شده توسط: ثـمین
#3
ثمين عزيز،داستان زيباو غيرمنتظره بود.
كمى غلط تايپى داشت كه با ويرايش حل مى شود.
چون در فرهنگ ايرانى واسلامى ما جايى براى خون اشامان وجود ندارد(برخلاف انچه كه الان مد شده)بهتر است فاتحه خوانى مردبيگانه را حذف كنى ،اينطور زيبايى داستان بيشتر مى شود.
بيش ازانكه ايجاد دلهره كند ايجاد اندوه و تاثر مى كند.
بيش از بيش موفق باشيد.
خدايا تو ببين
خدايا تو ببخش
من و بقچه ی ارزشمندم
پاسخ
سپاس شده توسط: ثـمین ، ستاره ی احساس
#4
(۲۲-۱۰-۹۵، ۱۰:۱۱ ب.ظ)دخترعلى نوشته: ثمين عزيز،داستان زيباو غيرمنتظره بود.
ممنونم mara
كمى غلط تايپى داشت كه با ويرايش حل مى شود.


چشم .ممنونم .مرور میکنم
چون در فرهنگ ايرانى واسلامى ما جايى براى خون اشامان وجود ندارد(برخلاف انچه كه الان مد شده)بهتر است فاتحه خوانى مردبيگانه را حذف كنى ،اينطور زيبايى داستان بيشتر مى شود.


اوهوم ... راست میگی خانوم گل .چشم ...ویرایش می کنم
بيش ازانكه ايجاد دلهره كند ايجاد اندوه و تاثر مى كند.


از ثمین بیش از این انتظاری نیست asna
بيش از بيش موفق باشيد.


ممنونم.تا موفقیت راه درازیست هنوز.... حافظا Tongue
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، ستاره ی احساس


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دنیای مجازی |ژاله صفری |کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 0 25 ۱۵-۰۵-۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  فصل تنهایی|بهار قربانی کاربر انجمن ایران رمان|نویسندگی بر اساس طرح جلد2 بهار قربانی 14 232 ۱۵-۰۵-۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  لبخند |ایانا کاربر انجمن ایران رمان ایانا 0 31 ۱۲-۰۵-۹۶، ۱۱:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ایانا
Photo مشکی ترین ربان| سالینا كاربر انجمن ايران رمان |مسابقه نويسندگى بر اساس طرح جلد٢ salina 8 314 ۱۰-۰۵-۹۶، ۰۲:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: salina
  آلزایمر |ژاله صفری كاربر انجمن ايران رمان ژاله صفری 0 36 ۰۸-۰۵-۹۶، ۰۴:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  در آرزوی رهایی |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان | مسابقه نویسندگی براساس جلد ٢ ژاله صفری 0 54 ۰۷-۰۵-۹۶، ۱۱:۰۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  زندان بان نقاب دار | _AYNAZ_ كاربر انجمن ايران رمان | مسابقه بر اساس طرح جلد2 _AYNAZ_ 0 53 ۲۸-۰۴-۹۶، ۱۱:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: _AYNAZ_
  آواز گرگها|توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان|نویسندگی بر اساس طرح جلد2 توران زارعی 4 114 ۱۹-۰۴-۹۶، ۰۸:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: توران زارعی
  داستان کوتاه هشتمین بهشت| علیرضا شاه محمدی كاربر انجمن ايران رمان alirezaa_shah 11 161 ۱۶-۰۴-۹۶، ۰۱:۰۱ ق.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  داستان کوتاه غزاله | مهرسا1383كاربر انجمن ايران رمان مهرسا1383 8 55 ۰۹-۰۴-۹۶، ۰۳:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: مهرسا1383

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
10 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
barooni (۲۵-۱۲-۹۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، برف سیاه (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۷ ق.ظ)، ثـمین (۱۱-۱۱-۹۵, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، AsαNα (۰۹-۱۲-۹۵, ۰۹:۰۴ ب.ظ)، دخترعلی (۱۰-۱۱-۹۵, ۱۲:۱۵ ق.ظ)، Mariam33 (۲۴-۱۰-۹۵, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، :)nafas (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۳ ب.ظ)، ستاره ی احساس (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۵ ق.ظ)، ebrahime (۱۳-۱۲-۹۵, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، توران زارعی (۲۶-۰۳-۹۶, ۰۱:۱۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان