ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۳-۱-۹۶, ۰۹:۳۸ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ثـمین
آخرین ارسال: ثـمین
پاسخ: 4
بازدید: 109

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
نویسنده پیام
ثـمین
نویسنده و مدير بخش رمان
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 1,057
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۵
اعتبار: 4766
سپاس ها 4964
سپاس شده 5698 بار در 1051 ارسال
ارتقاء: 28 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 5%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال اخلاق
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #1
ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
ژانر: وحشت... لطفا اگه دلشو ندارین نخونین

"ماه و مجنون"


ماهِ کامل در دل آسمان نشسته است .کف دستم را روی خاک سرد گور می کشم. دانه های شن، از لابه لای انگشتانم سر می خورد و فرو می افتد .
صدای قدم های خسته ی مردانه ای، سکوتِ نیمه شب قبرستانِ یخ زده را می شکند. مدت هاست که هیچ حضوری برایم اهمیتی ندارد و آن رهگذر هم یکی مثل هزاران رهگذر دیگر!

مرد بالای سرم می ایستد و نگاه من همچنان به خاک مرطوب است و خاکبازی انگشتان بلندم . سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده .کف دستش " ها" می کند و با ترحم می گوید : قبر کوچکیه.... بچه تون رو از دست دادین؟

با بغضی در گلو ، بی آنکه نگاهش کنم ، با علامت سر تایید می کنم .
کنار گور زانو می زند و با سر انگشتانش به خاک مرطوب ، ضرباتی ظریف می زند .حین برخاستن ، آه می کشد : مرگ اولاد خیلی سخته!
با صدایی که از پس هزاران بغض راه به بیرون یافته می گویم :شما ... نیمه شب ...اینجا...وسط قبرستون دنبال چی هستید؟
-دنبال پسرم می گردم ... نصف شب یکهو از خواب پرید و اصرار کرد بیایم سر خاک مامانش.... خانمم یه هفته اس فوت کرده .... پسرم... تاب دوری مامنشو نداره و داره روزهای سختی رو می گذرونه
با صدای خسته اش خودش را شماتت کرد : چرا دارم اینا رو به شما میگم؟ ...شمابه اندازه کافی غم و غصه دارین ...متاسفم ...برم دنبال پسرم بگردم ...لابد باز شیطنتش گل کرده و یه جایی همین اطراف قایم شده و داره به ریش من می خنده ... شما که ندیدیدنش؟
پلک هایم را روی هم می گذارم و به علامت نفی سر تکان می دهم . صدای خسته و ناامیدش در گوشم می پیچد :خدا بهتون صبر بده ....
زمزمه می کنم : همینطور به شما!
صدای قدم های مرد کم کم در صدای هوهوی باد محو می شود و جایش را به قدم های نرم و ریز پسر بچه ای می دهد که دارد به سمتم می دود
-خانوم...خانوم
بویی در فضا می پیچد که موجب می شود بعد از مدت ها ، حضوری برایم خاص و بااهمیت شود .حریر تیره ی افتاده بر صورتم را کنار می زنم و بی هوا به پسرک اجازه می دهم تا صورتم را ببیند.
پسرک با دیدنم پس می افتد و ناباورانه زمزمه می کند : مامان ؟... خودتی مامان ؟ ....برگشتی پیشم ؟
سرم را فورا به نفی تکان می دهم اما همیشه دستِ طبیعت از ارداه ما قوی تر است .پسرک انکارم را نادیده می گیرد و چند قدم به سمتم می آید : مامان خودتی...مطمئنم که خودتی...میشه بغـ ـلم کنی؟
بوی تند خون در مشامم می پیچد .فورا جلوی بینی ام را می گیرم : جلوتر نیا پسر .... جلوتر نیا!
صدایش از خوشحالی می لرزد : حتی صدا...صدای خودته مامان..مطمئنم !
جلوتر می آید و صدای شرشر خون در رگ هایش، احساساتم را به بازی می گیرد .عاجزانه التماس کردم : برو ...به من نزدیک نشو ...خواهش می کنم برو !
لحن پسرک ملتمس تر از من است: من ..من فقط میخوام که بغـ ـلم کنی...دلم خیلی برات تنگ شده بود مامان ..خواهش میکنم فقط یه لحظه بغـ ـلم کن!
بوی تندِ خون و صدای شرشر زیبای آن مایع سرخ رنگ ،خوی وحشیم را هشیارتر از همیشه می کند .
بی اختیار آغـ ـوشم را برایش باز می کنم . به سمتم که می دود ، پناهش می دهم و همزمان بوی خون تازه ای که در رگ های برجسته ی آبی رنگش جریان دارد را با ولع ، به ریه هایم می کشم .
صدای هق هق گریه اش که بلند می شود ، کف دستم را آرام و نـ ـوازش وار بر کمـ ـرش می کشم و مراقبم که ناخن های بلند و تیغ مانندم ، پوست ظریفش را آزرده نکند . عطش، ننوشیدن و پرهیز چند روزه ، طبیعت وحشیم را دستخوش طوفانی سهمگین می کند و به نوشیدن خون تازه و شیرین ،حریص تر از همیشه می شوم . پسرک را تنگ تر در آغـ ـوش
می گیرم و هنگامی که دندان های نیشم را نرم، در تیره ترین رگ گردنش فرو می کنم اشکم قطره قطره می چکد . دقایقی بعد ، او از گرما و محبت آغـ ـوش من سیراب شده و من از او .

پس از نوشیدن،ضعفم برطرف شده و حواس فرابشریم ، رمقی تازه یافته است . صدای پاهای مردانه از فاصله ای بسیار دور می آید و صدای قاه قاه خنده ی مردی که از شیطنت پسرش به وجدش آمده و دارد دنبال او می گردد .
گورِ سرد،مشتاقانه مهمان کوچکش را فرامی خواند. قربانیم را تقدیم آغـ ـوش خاک می کنم. بالای سر گور کوچکش می نشینم و با اشک های بی امانم ، مزارش را شستشو می دهم .صدای خسته ی مرد در گوشم می پیچد :
قبر کوچکیه ... فرزندتون رو از دست دادین ؟

سال هاست که ماهِ کامل قبرستان، تنها شاهد جنون خون آشام هاست.

mara

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۲-۱۰-۹۵ ۰۹:۱۹ عصر، توسط ثـمین.)
۲۲-۱۰-۹۵ ۰۸:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ستاره ی احساس ، دخترعلى ، barooni
ستاره ی احساس
کاربر نیمه حرفه ای
***
کاربر انجمن
آنلاین
ارسال‌ها: } 837
تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۵
اعتبار: 1133
سپاس ها 3036
سپاس شده 868 بار در 525 ارسال
ارتقاء: 25 [NivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 5%
ActividadActividad
تجربه : 96 %
ExperienciaExperiencia

مدال تشویقی
حالت: Mehraboon
ارسال: #2
RE: ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
ممنون از مطلب خوبت. mara
۲۲-۱۰-۹۵ ۰۸:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین
دخترعلى
همكار بخش رمان و نويسنده
******
همکار انجمن
آنلاین
ارسال‌ها: } 1,530
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۵
اعتبار: 3192
سپاس ها 4684
سپاس شده 4045 بار در 1543 ارسال
ارتقاء: 33 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 4%
ActividadActividad
تجربه : 29 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال تشویقی
حالت: Mehraboon
ارسال: #3
RE: ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
ثمين عزيز،داستان زيباو غيرمنتظره بود.
كمى غلط تايپى داشت كه با ويرايش حل مى شود.
چون در فرهنگ ايرانى واسلامى ما جايى براى خون اشامان وجود ندارد(برخلاف انچه كه الان مد شده)بهتر است فاتحه خوانى مردبيگانه را حذف كنى ،اينطور زيبايى داستان بيشتر مى شود.
بيش ازانكه ايجاد دلهره كند ايجاد اندوه و تاثر مى كند.
بيش از بيش موفق باشيد.

خدايا تو ببين
خدايا تو ببخش
۲۲-۱۰-۹۵ ۰۹:۱۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ثـمین ، ستاره ی احساس
ثـمین
نویسنده و مدير بخش رمان
******
مدیر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 1,057
تاریخ عضویت: خرد ۱۳۹۵
اعتبار: 4766
سپاس ها 4964
سپاس شده 5698 بار در 1051 ارسال
ارتقاء: 28 [NivelNivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 5%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال اخلاق
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #4
RE: ماه و مجنون |ثمین کاربر انجمن ایران رمان
(۲۲-۱۰-۹۵ ۰۹:۱۱ عصر)دخترعلى نوشته شده توسط:  ثمين عزيز،داستان زيباو غيرمنتظره بود.
ممنونم mara
كمى غلط تايپى داشت كه با ويرايش حل مى شود.


چشم .ممنونم .مرور میکنم
چون در فرهنگ ايرانى واسلامى ما جايى براى خون اشامان وجود ندارد(برخلاف انچه كه الان مد شده)بهتر است فاتحه خوانى مردبيگانه را حذف كنى ،اينطور زيبايى داستان بيشتر مى شود.


اوهوم ... راست میگی خانوم گل .چشم ...ویرایش می کنم
بيش ازانكه ايجاد دلهره كند ايجاد اندوه و تاثر مى كند.


از ثمین بیش از این انتظاری نیست asna
بيش از بيش موفق باشيد.


ممنونم.تا موفقیت راه درازیست هنوز.... حافظا Tongue

۲۲-۱۰-۹۵ ۰۹:۱۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط دخترعلى ، ستاره ی احساس
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Thumbs Up مدافعان حرم |M-Rكاربر انجمن ايران رمان سه تفنگ دار 10 165 ۲۳-۱۲-۹۵ ۰۸:۳۲ عصر
آخرین ارسال: barooni
  مجموعه داستان های ... مغزت را بردار | ابراهیمی کاربر ایران رمان ebrahime 1 35 ۱۸-۱۲-۹۵ ۰۱:۰۹ صبح
آخرین ارسال: ebrahime
  انتهای خیابان براکیت | ابراهیمی | کاربر انجمن ایران رمان ebrahime 7 55 ۱۷-۱۲-۹۵ ۰۷:۱۰ عصر
آخرین ارسال: Z.a.h.r.a
  دوچهره|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلى 0 37 ۱۵-۱۲-۹۵ ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: دخترعلى
  عروسك غصه|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلى 0 40 ۱۴-۱۲-۹۵ ۰۷:۰۵ عصر
آخرین ارسال: دخترعلى
  عطر بهشت|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلى 1 67 ۱۳-۱۲-۹۵ ۱۱:۲۵ صبح
آخرین ارسال: دخترعلى
  براى دلكم|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلى 1 185 ۱۹-۱۱-۹۵ ۰۹:۰۵ صبح
آخرین ارسال: Eman14
  باهم بودن | shab mahtabi کاربر انجمن ایران رمان shab mahtabi 0 122 ۵-۱۱-۹۵ ۰۲:۲۲ عصر
آخرین ارسال: shab mahtabi
  مجموعه ى ناتوان ازگفتنم،تو بخوان|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلى 45 714 ۳۰-۱۰-۹۵ ۰۸:۵۰ عصر
آخرین ارسال: دخترعلى
Heart تراول پنجاه تومانی|nil2001 کاربر انجمن ایران رمان nil2001 0 60 ۱۶-۱۰-۹۵ ۰۷:۰۳ عصر
آخرین ارسال: nil2001

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
barooni (۲۴-۱۲-۹۵, ۱۱:۴۷ عصر)، برف سیاه (۲۲-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۷ عصر)، ثـمین (۱۱-۱۱-۹۵, ۰۹:۴۲ عصر)، AsαNα (۹-۱۲-۹۵, ۰۸:۰۴ عصر)، دخترعلى (۹-۱۱-۹۵, ۱۱:۱۵ عصر)، Mariam33 (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۱:۵۷ عصر)، :)nafas (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۳ صبح)، ستاره ی احساس (۲۳-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۵ صبح)، ebrahime (۱۳-۱۲-۹۵, ۰۱:۵۵ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards