مسابقات انجمن ايران رمان



همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۶-۳-۹۶, ۱۲:۳۲ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .ستایش.
آخرین ارسال: .ستایش.
پاسخ: 84
بازدید: 6525

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
نویسنده پیام
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #1
همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
بانام خدا و ردپاي عشق...

خدايا به نام عشق و به بزرگيه عظمت عشق شروع ميكنم به نوشتن يه داستان و روايتي از ديار عشق و دل....
عشقي پاك و سرشار از حقيقت هاي نهفته در قالب رمان....
اين يه رمان متفاوته...
متفاوت از همه ي روحيه ها دل ها و احساس ها....


خلاصه...

درمورد دختري به نام اِلِناست كه بخاطر ورشكستگي پدرش مجبور به ترك شهر و ديار خود ميشود و به خونه ي عموش به همراه خانواده ش پناه ميبره...
با پا گذاشتن به اون خونه احساسيه م تو دلش پا ميزاره و قصد رخت بستن نداره در اين راه اتفاقاتي ميوفته كه...
چشمهاي شما رو ميطلبه....

با تشکر از رهای عزیز(varesh)

[تصویر:  fxycll26rx37ylvu75m5.png]






نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۴-۲-۹۴ ۱۱:۰۸ عصر، توسط sadaf.)
۱۷-۱-۹۲ ۰۶:۳۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin ، .M!!NoO. ، ملکه برفی ، خانوم معلم ، .ShahrzaD.
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #2
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
«به نام خالق مخلوق»

مقدمه:
مي خواهم كلبه ي دل را روشن كنم
من گم شده ام
دور از خويشتنم
در وادي حيرت
هزاران پل تا اوج باقيست!
كو؟ كو نردبان كمال، تا برسم به اوج؟

شروع

«فصل اول»
طبق روال این یک ماه اخیر با سر و صدای مامان و بابا از پایین بیدار شدم و پایین رفتم. دیگه از این بحث تکراری و رنج آور خسته شده بودم.
ساعت نه بود و من طبق روال این روزها زود بیدار شده بودم. تابستون بود و هوا گرم!
خیسی عرق روی پیـ ـشونیم رو با پشت دست پاک کردم و با بد عنقی پایین رفتم. مامان برآشفته و خشمگین، و بابا سر به زیر صحنه ی رو به روم رو تشکیل داده بودند. هیچ کدوم به من و حضورم توجهی نکردن و بحثشون رو ادامه دادند:
- من که بهت گفتم ریسک نکن و داراییت رو فدای رگ غیرتت و دوستات نکن. به حرفام گوش ندادی، حالا هم باید من و دخترت بریم گوشه ی خیابون بخوابیم تا رگ غیرتت بیاد سرجاش!
حرف های تکراری که فقط ذهنم رو ماساژ می داد؛ درد می کرد و به مرز آتشفشانی می رسوند.
دلم می خواست داد بزنم بسه! خسته شدم! اتفاقیه که افتاده و الان باید به فکر اصلاح امرهای بعدی باشی!
بابا هم چنان سر به زیر بود. ترجیح دادم فقط شنونده باشم.
- چکار کنم خانوم؟ خیلی شرکت ها تاییدش کردن.
مامان صداش از حد معمولش بلندتر کرد و گفت:
- کی تاییدت کرد؟ حتما آقای عابدی جونتون؟ ببین محسن من دیگه خام حرفات نمی شم. چرا می خوای خونه رو بفروشی؟ می خوای آوارمون کنی؟
بابا آروم تر از اون گفت:
- دارم می گم محراب می گه بیاین اون جا، طبقه ی پایینمون رو برای شما خالی کردیم. برای کارم هم خیالم رو راحت کرد که برم پیش خودش تو شرکتشون.
مامان صداش بلند و بلندتر می شد، طوری که تارهای صوتیش مثل ضربان قلب بالا و بالاتر می رفت.
- چرا همون اول نرفتی پیش محراب؟ چرا؟ چقدر خواهرم التماست کرد؟ ولی حرف حرف خودت بود! حالا تو این گرما برم ور دلشون چی بگم؟
بحث هاشون منو به جنون می رسوند. دلم از حرفاشون لبریز از غم و غصه می شد و نمی خواستم به بحث های تکراریشون گوش کنم. تمام حرفاشون آینده ی مبهمی رو برام به ارمغان می آورد!
وارد آشپزخونه شدم و چایی رو از روی سماور برداشتم و پشت میز نشستم. به دور و برم نگاه کردم و با دیدن سینک ظرفشویی یاد روزهای تکراری افتادم که وقتم به شستن ظرف ها می گذشت. با دیدن کابینت هامون به یاد ظرف هایی افتادم که هر روز تمیزشون می کردم و تو کابینت جا می دادم. با دیدن قوری و سماور یاد روزهایی که چایی آرامبخش شب و روزهام بود افتادم؛ و های زیادی که خاطرات کوچیک و بزرگ و تلخ و شیرینم رو برام زنده می کرد!
از زمانی که خودم رو می شناختم توی این خونه بودم و در دیوارش رو می پرستیدم. اگر قرار به داوری میان اون دو بود، من حرفای مامان رو قبول داشتم. درست یک سال پیش بود که بابا همه ی داراییش رو توی یه شرکت با دوست صمیمیش آقای عابدی سرمایه گذاری کرد. بابا به خاطر داشتن مدرک لیسانسش مدیر عامل شد و عابدی معاون. کم کم دوستاشون عضو شدن و شرکت رو براه شد.
همه چیز خوب پیش می رفت تا بعد از یازده ماه، که شرکت به دست عابدی و لو دادن رازهای شرکت ورشکسته شد. همه ی شرکت های مرتبط با شرکت بابا، سوء استفاده کردن و شرکت به ورشکستگی رسید.
حالا که کار از کار گذشته می خواد به حرف عمو گوش کنه!
کف دستم رو روی لیوان چایی گذاشتم و گذاشتم بخارش به پوستم برسه.
با به یاد آوردن کلاس و دوستام دلم گرفت، از رفتن و ترک کردن شیراز! من شیراز رو دوست داشتم؛ محل تولدم و محل پیدا کردن دوستای صمیمیم بود. چطور باید ازشون جدا می شدم؟ چطور ناهید رو ول کنم؟ چطور باید ازش جدا می شدم و به شهر بزرگی مثل تهران، دلخوش می کردم؟
برای یه لحظه از کارای بابا متنفر شدم!

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۵ عصر، توسط .ستایش..)
۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin ، n@st@r@n ، .ShahrzaD.
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #3
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
نمی دونم هدفش از اين كارا و بي فكري ها چي بود و تا كجا ادامه پيدا مي كرد، ولي در هر صورت منم يه دختر بودم و بايد دركم مي كردن!
با صداي در اتاق حواسم از فكرهاي مبهم و درهم، پرت در و صداي ناهنجارش شد. مامان با چشم هاي گريونش دلم رو ريش مي كرد. توی همين چند ماه به اندازه ي چند سال پيرتر شده بود و پوستش به چروكي گرايش پيدا كرده بود. غمگين نگاهم كرد و گوشه ي تخـ ـت نشست.
به ياد ندارم هيچ وقت سرم داد زده باشه يا دست روم بلند كرده باشه. هميشه مادر بود، مادري بي همتا!
دلم هواي آرامش صداي قلبش رو كرد و بي اراده سرم رو روي سـ ـينه اش گذاشتم. دستي روي موهاي مرطوبم كشيد و حرف هاي به اندازه ي كوه، سنگين رو به خوردم داد.
- اِلِناي مامان!
با صداش طنين دلتنگي از سر و روم پاك مي شد و جاش رو به محبت هاي بي دريغ مي داد.
- عزيز من! ببخشيد داد زدم.
گريه مي كرد و منو به مهموني خيسي چشماش دعوت مي كرد.
- مي دونم نمي خواي و مجبوري ولي عزيزم به خاطر كار بابات و نابساماني روحي و كاريش بايد بريم تهران پيش عموت اینا و يه مدت بمونيم تا همه چيز حل بشه و سايه ی شيطون از روی زندگيمون محو بشه.
هميشه حرف زدنش شبيه معلم ها بود و افراد رو خوب بلد بود رام کنه، ولي به قول خودش رام كردن همه رو بلد بود جز بابا!
نمي خواستم به خاطر من نگران يا ناراحت باشه، ولي از طرفي هم اصلا نمي خواستم برم و يه جورايي با عمو و پسراش رودربايستي داشتم؛ ولي در عوضش با پريسا خيلي راحت بودم و مشكلي نداشتم. پنج سال بود نديده بودمشون و تا حالا حتما دچار تغييرهاي زيادي شدن!
كاش مي تونستم كاري كنم نريم يا به تعويق بيفته اما با حرف هاي مامان به جدي بودنش بيشتر پي بردم.
- نگران هيچي نباش مامان، خونه ي غريبه كه نمي ريم؛ خونه ی عمو و خالته! تازه ما طبقه ي پايينيم و زياد چشم تو چشم نيستيم باهاشون. در ضمن بابات هم كرايه مي ده و منتي نيست.
مي دونستم هدفش از گفتن اين حرفا جريحه دار نشدن غرورم و مثل هميشه توقع آروم رفتار كردن از طرف من بود، به خاطر همين لبخند بي جون و روحي رو تحويلش دادم و چشمام رو به آن سوي بي كسي ها سوق دادم! بي كسي هاي بي مروت!
با نگاهي مصنوعي حاكي از رضايت به بيرون از اتاق روونه اش كردم و با نگاه كردن به سفيدي گچ اتاقم به سياهي هاي آينده چشم دوختم! خدايا چرا ما؟ چرا ناهيد و معصوصه و عاليه بايد تو آرامش كامل زندگي كنن و غم رو نشناسن، در عوض من با اين موقعيت خوب و عالي بايد از صعود به نزول راه پيدا كنم! اون هم تو يه موقعيت حساس مثل الان، سال سوم و كنكور سرنوشت ساز سال بعدش! خدايا بايد از كي گلايه كنم؟ چرا بايد با اين سن كمم به نبود شغل بابام عادت كنم؟ چرا؟ نبايد تو اين موقعيت اذيتشون مي كردم و آينه ي دقشون مي شدم.
برعكس دوستام كه عاشق تهران و جو حاكم بر اون بودن، من ميل چنداني براي اسكان توی تهران نداشتم و شيراز رو ترجيح مي دادم.
هميشه با آوردن اسم تهران خانواده ي عموم جلوم نقش بازي مي كردن. يه خانواده ي پنج نفري که شامل پرهام و پدرام به هم چسبيده و پريسا که هم سن منه. عمو محراب و خاله مژگان.
جالب ترين قسمت اين خانواده مشترك بودن خاله و زن عموی من بود. هيچ وقت يادم نمياد زن عمو صداش كرده باشم، هميشه خاله مژگان صداش مي كردم. مهربون و آروم بود، درست نقطه ي مقابل مامان! عمو و بابا تقريبا يه سيستم اخلاقي داشتن و من باهاشون كنار مي اومدم. به جز خاله مژگان يه خاله ي ديگه داشتم كه بیست و هشت سالش بود و دكتر دندون پزشك. با فكر كردن بهش دندونم تير كشيد و به فكرم لبخند كجي زدم و فكرم رو معطوف افراد ديگه ي فاميل كردم. خدا رو شكر عمه اي نداشتم كه فحش هاي خيابوني و بين راهي رو نوش جان كنه و در كل خانواده ي جمع و جور و راحتي داشتم. اين كمي جمعيت باعث صميميت زيادي بين اعضاش شده بود.
خودم رو از فكر خانواده و اتفاقاي در راه، رها كردم و به اميد آينده اي روشن سپردم.

***

يه هفته به سختي و دشواري هرچه تمام تر گذشت و سرنوشت ما رو به سمت روزهاي پرتنش هدايت كرد. در طي اين يه هفته بابا كاراي ترخيص من از مدرسه و خودش از شركت رو انجام داد و وقت باقيمانده رو به جمع كردن اساسيه پرداخت.

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۶ عصر، توسط .ستایش..)
۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #4
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
با به ياد آوردن چشم هاي خيس ناهيد دلم از غم و چشمم از اشك لبريز مي شد. دختري بي نهايت فداكار و مهربون بود و با وجود فقير بودنش هيچ وقت ضعيف بودن رو تجربه نكرد، با وجود تنها بودنش هيچ وقت خدا رو فراموش نكرد و با وجود تنبل بودنش هيچ وقت درس رو رها نكرد!
از توی ماشين رو به صحراي زرد، سبز و خاكي براش دعا كردم و از ته دل خوشحاليش رو طلب كردم.
دل كندن از شيراز برام سخت و غير ممكن بود. دلم طاقت دوري از خيابون هاي سبز و طويلش رو نداشت. طاقت نديدن مردم خونگرم و با وفاي شيرازي رو نداره. طاقت دوري از جايي كه هفده سال زندگيت رو اون جا سپري كرده باشي. طاقت دوري از لهجه اي كه باهاش خو گرفته بودم و قسمتي از دهنم شده بود رو نداشت، اصلا نداشت!
با نگاهي به جسم هاي خالي از اميد توی ماشين انداختم و فكر شيراز رو به ماشين تغيير دادم.
از خودم مي پرسيدم:
- چطور شد يه دفعه از پرادو به پرايد رسيديم؟ اون هم مدل هشتاد كه يه جاي سالم نداشت و همه جاش درب و داغون بود. چطور شد كه آقاي مهندس محسن راد به محسن ورشكسته تبديل شد؟ چطور شد كه كت و شلوار مدير عاملي به تي شرت چروك مبدل شد؟ چطور؟!
مامان دستش رو قایم به شيشه ي ماشين زير چونه اش گذاشته بود و مدام با دستمال دستش اشك هاش رو غبار مي گرفت و حرف هاي تكراريش رو به خورد بابا مي داد. بابا ساكت جاده رو مي پاييد و حرف هاي مامان رو به سختي هضم مي كرد، به طوري كه بزاق دهنش گس و بي مزه شده بود. با اون سنم نمي دونستم كجاي كار اشتباهه، ولي خوب مي دونستم الان كجاي كارم و كجا قراره اسكان پيدا كنم!
كتاب ادبياتم رو سفت توی دستم گرفته بودم، گويي قصد فرار كردن داشت و من مانعش مي شدم. هميشه از ادبيات و حرف ها و پندهاي درونيش خوشم مي اومد و ازشون الگوبرداري مي كردم. خيلي دوست داشتم يكي از گرايش هاي رشته ي ادبيات رو واسه دانشگاه قبول شم تا حس هاي تملكم نسبت به اين رشته رو در درونم شروع به ارضا شدن كنم.
سرم رو به صندلي هاي ضخيم پشت سرم سپردم و چشم هام رو به سياهي همچون سياهي شب واگذار كردم.

***

با تكون هاي ماشين چشم هام رو باز كردم و براي چندمين بار باعث و باني اين اتفاق رو لعنت كردم. لعنت به تو اي به وجود آورنده ي اين غم و اين مشكل. لعنت!
راه رو همواره پر پيچ و تاپ مي ديدم.
چشم هام به جز سياهي رنگي رو تشخيص نمي داد و مثل نابينايي به اين سو و آن سو دست مي كشيدم تا مردي و مردانگي رو پيدا كنم و بـ ـوسه اي بر فرق سرش بنشانم. ولي نيست! بود، ولي نيست و چه سخته هستي بود شود!
دريغ از يه دست، يه آرامش، يه دل بي پروا كه بلندت كنه و تو رو مثل كودكي به ياد گرفتن دعوت كنه، دريغ!
باباي من مانند اون نابينا بود، خام حرف هاي بي در و پيكر دوستش شد و همه ي ما رو به طوفان بدون آرامش سپرد. طوفاني نابود كننده!
با هر نگاه به چشم هاي پشيمون بابا و ناراحت مامان اشك ديده هام رو تار مي كرد و زجر رو به جون خودم دعوت مي كردم. شهرها به شكل عقربه هاي ثانيه شمار ساعت پشت سر هم طي مي شدن و مردم رو به نمايش در مي آوردن. مردمي كه مشغله رو با دل و جون حس مي كردن و اولي رو به دومي و دومي رو به سومي واگذار مي كردن!
ماشين تاريخ گذشته ي بابا تلق و تلوق مي كرد و صداي اعتراض مامان رو بلند مي كرد. هرچند باهاش موافق بودم، ولي دوست نداشتم چهره ي بابا رنگ سرزنش به خودش بگيره. اون هم انسان بود و خطايي رو به عنوان تجربه به عمل آورده بود. اون بابام بود و در يك كلمه همه كسم محسوب مي شد.
كفش هام رو در آوردم و چهار زانو نشستم و به خوردن تخمه خودم رو مشغول كردم تا براي مدتي هر چند كوتاه از اين افكار مخرب خارج كنم.

***

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۸ عصر، توسط .ستایش..)
۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin ، تیفوس
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #5
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
به محض رسيدنمون به خونه ي عمو، در به رومون باز شد و چهره هاي پنج سال پيش به روي من زنده شدن. اول از همه خاله با چادر گل دار سفيد مشكيش جلوم ظاهر شد و من رو به سبكي پر كاهي به آغـ ـوش كشيد.
صورت لاغر و چروكيده اش مهربوني و سخاوت ازش مي باريد و دل آدم رو به ضعفي ناشي از محبت نزديك مي كرد. پشت سر خاله پريسا رو ديدم كه غرق در اندامم، صورت من، مجلس و جو حاكم بر اون جا رو خنده باران كرد.
با دست باز و لب خندون، بلند گفت:
- چه بزرگ و خوشگل شدي دختر عمو خاله!
خنديدم و بغـ ـلش كردم.
در گوشش آروم و طوري كه فقط خودش بشنوه گفتم:
- به جاش تو چوب بستني شدی دختر خاله عمو!
با هم خنديديدم و به سمت بقیه برگشتيم.
عمو بغـ ـلم كرد و گفت:
- ماشاالله چه خانوم شدي النا خانوم راد.
از اين كه يه بزرگ تر از فاميل منو به اسم فاميلیم صدا كنه، خون تو رگ هام جريان مغناطيسي پيدا مي كرد و سردي ناشي از غرور رو به بدنم دعوت مي كرد.
با ديدن پرهام و پدرام تو وضعيت قديم ولي با چهره هاي متفاوت از گذشته و مردونه ي الان دلم شروع به واهمه داشتن كرد. گرماي اين شرم، سردي غرور رو از بين برد. هر دو بلند و چهارشونه با كتف هاي چسبيده به هم ايستاده و جمع مشتاق رو تماشا مي كردن. به خاطر چسبيده بودن به هم لباسي مردونه كه از وسط هيچ گونه بريدگي رو نداشت به تن داشتند. دو آستين از طرف راست پرهام و از طرف چپ پدرام قرار داشت.
بعد از نگاه كردن حسابي و خالي از هر گونه شرم به همراه مامان به سمتشون رفتيم و سلام كرديم.
پدرام خيره به من بود و من خيره به مامان. هيچ وقت شهامت نگاه كردن مـ ـستقيم به يه پسر رو نداشتم. با ديدن اون دو با شرايط مشروطي، خدا رو به خاطر سالم بودنم شكر كردم و ازش به خاطر حرف ها و شكايت هاي ديروزم عذر خواستم. از بچگي كه اين دو موجود عجيب رو شناخته بودم هميشه برام سوال بود كه كاراي روزمره شون رو چطوري انجام مي دن؟
به جواب بعضي از سوال هام با چشم هاي باز پي برده بودم، ولي هنوز بعضي هاش به قوت خودش باقي مونده بود و قصد جا به جا شدن نداشت. مثلا اين كه دستشويي دو نفره و جدا از بقيه دارن، يا اين كه تخـ ـت دو نفره و كاملا مجزا از بقيه دارن، يا اين كه پيراهن هاي سرهم به دوخت خاله بدون هيچ مشكلي مي پوشن و نگاه افراد براشون مهم نيست!
بر عكس همه نمي دونم چرا دلم براشون مي سوخت و اين رو يه ضعف مي ديدم، در حالي كه مامان هميشه از قابليت هاي بي نظيرشون تعريف مي كرد. مثل مدرك ليسانس حقوق كه من عاشق اين رشته بودم، يا برگزاري كنفرانس هاي بزرگ در تالارهاي بزرگ با وجود وضع نابسامان جسمانيشون و، و هاي ديگه اي كه من با سن كمم قادر به درك اونا نبودم!
بعد از تعارفات متداول همه به سمت داخل روانه و روي مبل جاگير شديم. من كنار پريسا و رو به روي دو قلوهاي به هم چسبيده نشسته بودم. صورت هاي مردونه و با شخصيتي داشتن كه به جز عمو به كس ديگه اي شباهت بارزي نداشت. چشم هايي عسلي به همراه بيني موزون با صورت و لب هايي نسبتا بزرگ كه با پوست گندوم گونشون نـ ـوازش آرامي رو به چشم بيننده اعطا مي كرد. چهره هاي جذاب و همسان هم و در عين حال مهربوني رو داشتند.
بدون اين كه متوجه بشم من به اون دو اون دو به من خيره شده بودن. وضع بد و ناراحت كننده اي داشت رخ مي داد كه پريسا با شيريني هميشگيش به دادم رسيد و منو به سمت اتاقش برد.

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۹ عصر، توسط .ستایش..)
۱۷-۱-۹۲ ۱۰:۵۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #6
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
اتاقش تغيير چنداني نكرده بود. مثل هميشه مرتب، با فضاي ساده و دلنشين دخترونه! رو به روي چشم بيننده سمت راست اتاق، تخـ ـت و سمت چپ اتاق قفسه ي كتاب هاش قرار داشت. تنها جايي از اتاقش كه من هميشه عاشقش بودم پنجره ي دلبازي بود كه هواي آزاد رو توی ريه پرواز مي داد!
با رسيدنمون به اتاقش منو هل داد روی تخـ ـت و موشكافانه گفت:
- اي كلك، مي خواستي داداشام رو تور كني؟
متنفر بودم از اين كه يكي روم فكر بد و نابجا مثل الان كنه. سعي كردم با لبخندي كه دلخوري ربطي درونش نداشته باشه بزنم.
انگشت اشاره ام رو روی سـ ـينه ام گذاشتم و گفتم:
- مـــــــــن؟
مثل خودم با چشم هاي گشادي گفت:
- آره تــــو! هم تو هم اون عجوزه ها!
از لفظ و صفاتش بي اراده قهقهه سر دادم و گفتم:
- ديوونه! نه خيرم اشتباه فهميدين.
يه فكري مي گفت بگو چرا اون جوري بهشون زل زدي تا هم در موردت فكر بد نكنه و هم اين كه جواب سوال هات رو بده.
- مي دوني؟
داشتم به اين فكر مي كردم كه چطوري كاراشون رو انجام ميدن؛ اون هم به اين سختي!
يه لبخندي زد و گفت:
- همه ي اينا به زودي هر چه تمام تر تموم مي شه و هردوشون راحت مي شن.
متعجب و با چشم هايي گشاد گفتم:
- چي؟ مگه قراره چه اتفاقي بيفته؟
همزمان با بلند شدن و مشغول تميز كردن كتاباش شد و گفت:
- مي خوان عمل كنن. سال آينده كه بیست و سه سالشون كامل شد. به گفته ي دكترشون بیست و سه سالگي سن خوبيه براي جوش خوردن استخوناي جدا از همشون.
بي اختيار شروع به حرف زدن كردم:
- يادش بخير پنج سال پيش يه دختر دوازده ساله ي لوس بودم و الان يه دختر هفده ساله كه امسال ديپلم مي گيره هستم.
پريسا دستش رو از پشت روی شونه ام گذاشت و زمزمه كرد.
- آره واقعا!
با يه آهي ادامه داد.
- چه زود همه چيز مي گذرد، اين نيز بگذرد.
مي دونستم روي صحبتش با ما و وضع و حالمونه، و مي خواد اميدوارم كنه.
پنج سال پيش بابا رو به عنوان مهندس كاربلد مي شناختن و منو به عنوان دختر مهندس، ولي الان اون رو يه ورشكسته ي بي عرضه مي پندارن و متعاقب اون، منو دختر يه ورشكسته! خوب يا بد ما اين وضع رو پذيرفتيم و باید عواقب اون رو هم بپذيريم. دلم از اين فكرها و حرف ها پر بودو نبايد پرترش مي كردم، بايد مثل هميشه الناي محكم و استوار باشم. استوار تر از كوهي ستبر، استوارتر از پلي آهنين!
با صداي مامان و خاله هر دو به سمت آشپزخونه واسه صرف ناهار راه كج كرديم.

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
۱۷-۱-۹۲ ۱۱:۰۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #7
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
«فصل دوم»
بعد از گذشت سه روز به كارهاي مهمی که باید می رسیدیم، كم و بيش رسيده بوديم و مشكل خاصي در این بين به چشم نمي اومد. به عنوان مثال به كارهاي ثبت نام مدرسه ي من، خريد هاي خونه اون هم با پول قرضي گرفته شده از عمو. جاي گرفتن تو طبقه ي پايين و تقريبا خو گرفتن با ديگر اعضاي خانواده كه شامل دوقلوهاي به هم چسبيده مي شد. مشغول شدن بابا تو شركت و كم تر شدن غر غرها و دغدغه هاي مامان، و هم چنين تا حدودي من!
بیستم تيرماه بود و هوا رو به گرمي مي گراييد. چون روز جمعه بود دلم گرفته و تنگ شده بود؛ براي ناهيد با اون چشم هاي افسانه ايش، براي عاليه با خنده هاي بدون وقفه اش، براي شيراز و بازارهاي مملو از جمعيتش، براي شيخ حافظ شيرازي با فال هاي بي برو و برگشتش، براي زند و شلوارهاي تنگ و گشاده درونش براي خريد!
از پنجره ي اتاق پريسا بيرون رو نگاه مي كردم و ياد گذشته رو براي خودم زنده مي كردم. گذشته اي كه از بچگي شروع مي شد و تا حالا ورق مي خورد. گذشته اي خالي از هر گونه تجربه ي عشقي يا دوستيه ساده. ناهيد هميشه براي ابروهاي اصلاح نكرده ام مسخره ام مي كرد و مي گفت اصلا كارهات به اسمت نمياد و منم هميشه عقيده ام رو براش مطرح مي كردم که من زيبايي و برتري هام رو فقط براي مرد آينده ام و شوهرم می خوام نه كس ديگه اي!
به ياد ندارم هيچ وقت در مقابل اين حرفم خودش رو كنترل كرده باشه، هميشه مي خنديد و من رو بي جنبه فرا مي خواند. خوشبختانه هيچ وقت برام مهم نبود و هميشه خودم و افكارم جايگاه برتري نسبت به اون و حرف هاش داشتند.
تنها كسي كه هميشه از فكرهام حمايت مي كرد، دبير دين و زندگيمون بود، خانوم حيدري که عاشقانه مي پرستيدمش و درسش رو با جون و دل مي بلعيدم. وقتي از عرفان و توحيد مي گفت با دلم لمس و با روحم مي بوييدمش. وقتي از حماسه هاي بي دريغ ايرانيان سخن مي گفت، موهاي تنم راست مي شدن و از هيجان ناشي از اين مردانگي خون در تموم سلول هاي بنياديم به غليان در مي اومد.
با صداي پريسا سرم رو به سمتش برگردوندم.
- النا مياي بريم بيرون؟
حرف دلم رو زده بود. دلم براي يه بيرون رفتن لك مي زد و اون حرف دل من رو خونده بود.
با خوشحالي كه بدون شك مشهود بود تو چشم هام، گفتم:
- آره بريم. من از خدامه، امروز خيلي دلم بيرون مي خواست.
خنديد و گفت:
- ديوونه! مي گم من بايد برم روانشناسي، چون مي شناسم مردم رو و ميگي نه بيا بريم حقوق!
زدم پشت كمرش و گفتم:
- خوب حالا فهميديم! كجا مي ريم؟
همچنان كه مي خنديد گفت:
- مي ريم پارك دو خيابون اون ورتر، مي گن جنگ شاديه! خوش تيپ كن مي خوام جلوی فرناز بدرخشي.
چشم هام رو گشاد كردم و گفتم:
- فرناز؟ فرناز ديگه كيه؟
- يكي از دوست هاي توی مدرسه كه بعد بيشتر باهاش آشنا مي شي. دختر خوبيه و سه چهار باري هم اومده خونمون.
با حركت سر تاييد كردم و رفتم پايين آماده شم.

***

بعد از زدن يه تيپ تقريبا ساده ي سورمه اي، رفتم بالا كه بريم. خاله توی آشپزخونه مشغول چايي درست كردن بود و با ديدنم لبخندي زد و گفت:
- چه خوشگل شدي عزيزم. هميشه از سادگي و زيباييت خوشم مي اومده و مياد!
با لبخندي جواب محبتش رو دادم و پرسيدم:
- پريسا آماده است.
سري از تاسف تكون داد و گفت:
- پري يه نيم ساعت ديگه تازه آرايشش شروع مي شه. از من مي شنوي بيا بشين پيش خودم يه كم گپ بزنيم، چايي و شيريني بخوريم تا عروس خانوم تشريفشون رو بيارن.
خنديدم و به پيشنهادش پاسخ مثبت دادم و هر دو به سمت نشيمن راه افتاديم. با نشستنمون تلفن خونه زنگ خورد و خاله ننشسته جواب تلفن رو داد:
- بله؟
- ...
- مرسي الحمدالله. شما خوبين؟ خانواده خوبن؟

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۱-۹۲ ۱۱:۰۲ عصر، توسط .ستایش..)
۱۷-۱-۹۲ ۱۱:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #8
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
- ...
- اون هام بد نيستن.
- ...
- جانم؟
- ...
- آهان، باشه من حتما ميگم به آقاي راد و باهاتون تماس مي گیرم يا مي گيرن. ايشون براي كارهاي اوليه و زير نظر قرار گرفتن.
- ...
- بله بله، درك مي كنم. چشم!
- ...
- چشم!
- ...
- ممنونم، شما هم سلام برسونين.
- ...
- قربان شما، خداحافظ.
گذاشتن تلفن خونه با اومدن دو قلوها از بالا يكي شد. خاله با لبخند هر دو رو به صرف چايي دعوت كرد.
مي خواستم بلند شم كه پرهام گفت:
- وايستا، بشين. كجا ميري؟
ديدم بي ادبيه که برم. موندم و گفتم:
- برم پيش پريسا ببينم آماده است.
اين دفعه پدرام گفت:
- پري تضميني یک ساعت ديگه آماده است.
از حرفش خنديدم، ولي چيزي نگفتم و اون ها هم ديگه چيزي نگفتن.
با اومدن خاله پرهام پرسيد:
- مامان كي بود تلفن؟
خاله چايي رو كنارشون گذاشت و گفت:
- معرف دكترتون بود، دوست باباتون. گفت بايد هفته ي آينده برين اون جا که كارها و چكاپ های اوليه رو انجام بدين.
به سلامتي بهمن سال آينده عملتونه ديگه! یک ماه هم از دي ماه كه تولدتون باشه گذشته و بیست و سه سالتون كامله و خطري هم خدا رو شكر تهديدتون نمي كنه.
با گفتن اين حرف ها چين و اخم توی چهره هاشون بيشتر و بيشتر مي شد.
بيشتر پرهام ناراحت بود و اون بود كه معترض گفت:
- بابا من موندم چرا اصرار داريد ما عمل كنيم؟ ما كه از وضعمون راضي هستيم، هم من هم پدرام.
خاله حرفش رو قطع كرد و گفت:
- حرف نباشه. مي خوام عمل كنين تا براتون زن بگيرم.
پدرام بيننده بود و سكوت اختيار كرده بود. به جاش پرهام زبون به دهن نمي گرفت و مدام بحث مي كرد. آخر هم زنگ خونه برنده بود و به اين بحث دردآور خاتمه داد.
با ظاهر شدن دختري بلند قد، خواستني با صورتي گرد، چشم هاي درشت، پوستي سفيد و خندون دريافتم اين بايد همون فرناز باشه كه پريسا ازش حرف مي زد. خنده اي كرد و اول با خاله و بعد هم با پرهام و پدرام با صميميتي تعجب برانگيز سلام كرد.
از رفتارش خوشم نيامد و اون رو در نگاه اول سبكسر فرض كردم.
بعد از سلام و احوالپرسي با بقيه نزديكم اومد و من رو به آغـ ـوش كشيد و بعد از دست دادن به ظاهر صميمي گفت:
- تو بايد النا باشي، درسته؟
- با حركت سر و بله اي خفيف جوابش رو دادم كه بدون هيچ رودربايستي يا حرفي روش رو از من به سمت پسرا برگردوند و گفت:
- خوب آقايون خوشتيپ، چه خبر؟
انگار اون ها خوب مي شناختنش، چون مثل خودش صميمي جوابش رو دادن و بگو و بخند كردن. نمي دونم چرا ولي وقتي ديدم داره با پدرام گرم مي گيره خون توی صورتم دويد و ازش بدم اومد. دوست نداشتم اين حس رو حسد بنامم، ولي خواه يا ناخواه داشتم حسودي مي كردم!
به كي؟ به چي؟ به كسايي كه حسم بهشون فقط ترحم بود؟ به كسايي كه از زندگيشون و وضعشون اصلا خوشم نمي اومد و دركشون نمي كردم؟! چرا اين حس رو به پرهام نداشتم؟
بعد از كشمكشي بي نتيجه اين حس رو يه حس دخترونه ي الكي ناميدم و بدون هيچ حرفي يا كلامي به سمت اتاق پريسا رفتم. نمي دونم چرا ولي انتظار داشتم مثل قبل ولي اين بار پدرام بگه بمون و نرو، ولي وقتي اون رو غرق صحبت با فرناز ديدم دلم گرفت و به راه خودم ادامه دادم؛ هرچند كه پرهام متوجه شد و داشت من رو نگاه مي كرد.

***

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
۱۷-۱-۹۲ ۱۱:۰۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #9
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
وارد اتاق كه شدم با ديدن پريسا تو اون وضع چشم هام داشت از حدقه مي اومد بيرون. پشت به من داشت خودش رو رو به نور توی آينه نگاه مي كرد. مانتوي چسبون بسيار كوتاه و بدنمايي به تن داشت كه اصلا با قيافه ي من جور در نمي اومد.
چشم هام رو بعد از چند بار باز و بسته كردن و اطمينان يافتن از وضع ديدم، خيلي جدي گفتم:
- اگه قرار باشه با اين وضع بياي من نيستم!
متوجه ی حضورم شد و برگشت به طرفم. اون وقت بود كه آرايشش رو هم به خوبي ديدم. آرايش جلف و به دور از متانت بر چهره داشت كه من رو نسبت به خودش رنجوند. از رفتارم تعجب كرده بود و منظورم رو به صراحت نفهميده بود. از من اصرار و از اون انكار و بحثمون داشت به درازا مي كشيد، من از وقت و گذشتنش به منزله ي بيرون موندن چند تا دختر واهمه داشتم.
بالاخره با هر جون كندني بود من رو راضي كرد و گفت اين قيافه و تيپ توی تهران عاديه و نبايد ازش ايراد بگيرم. با اين كه نشون دادم راضيم و مشكلي نيست، ولي باز هم اميد داشتم كه با رفتن پايين و ديدين داداشاش توی اين وضعيت حتما با تذكري اون رو اصلاح مي كنن!
تند تند و به سرعت آماده شديم و اومديم پايين. پدرام همچنان مشغول صحبت با فرناز بود و اصلا محيطش رو در نظر نمي آورد. فرناز با شكلي لوند و پسر جذب كن، نشسته بود و با قهقهه هاش دلبري مي كرد. باديدن ما بلند شد و همون جا ايستاد. دلم از پدرام مچاله شد و دليلش رو نمي دونستم، ولي اصلا نمي خواستم پرهام با كسي گرم بگيره. من دختر عموش بودم و نسبت به يه دختر غريبه ارجع تر بودم. هر چند انتظار و توقعم بيهوده بود و فرناز زودتر از من ميدان رو به دست گرفته بود.
به خود نهيب زدم، چی مي دوني؟ مگر تو اون رو مي خواي؟ مگر تو نبودي كه چسبيدنشون به هم رو يه نقص مي ديدي؟
مگر تو نبودي كه اون ها رو ناتوان و ضعيف مي خوندي؟
جواب هيچ كدوم رو با منطق نمي تونستم بدم. انگار قفل قفل شده بودم و نياز به قفل شكن داشتم! بي اختيار دوباره به پدرام و اون به من زل زده بود و دسته گل رو به آب داده بوديم.
نگاهش رو از من برگرفت و به پريسا داد و گفت:
- كجا با اين تيپ پري جون؟!
پريسا رو نديدم ولي خيلي بد طوري كه من جا خوردم گفت:
- به تو چه؟ مامان دارم، بابا دارم بد باشم بهم ميگن.
بعد هم بدون هيچ حرف ديگه اي دست من رو كشيد و به سمت پله هاي در خونشون راه افتاد. فرصت نگاه كردن به عكس العمل اون ها رو هم به من نداد؛ حتي فرصت صدا كردن و فراخوندن فرناز رو هم نداد و هر دو اون رو دم در ديديم. فرناز ناراحت بود و اين رو از بند كفش بستنش فهميدم. دلم نمي خواست برم، ولي قبول كرده بودم و راهي نبود.
مسير مـ ـستقيمي رو پيش رو گرفته بوديم و هيچ كدوم حرفي نمي زديم. حرفي از جنس سكوت در بين ما بود و حكمفرمایي مي كرد. نزديك به محل مقرر گوشي پريسا زنگ خورد و با عجله ي تمام اون رو پيدا و جواب داد:
- پس تو كجايي؟
- ...
- ديوونه!
- ...
- داد مي زنم كه سرت بره هواها! من به خاطر توي ... لا اله الا الله!
- ...
- اومديا!
گوشي رو قطع كرد و رو به ما دوتا گفت:
- شما برين تا من بيام.
ترسيدم و رعب وحشتناكي به دلم چنگ انداخت. اصلا پريسا رو نمي شناختم، فرق كرده بود و به طور عمده عوض شده بود!
با صداي فرناز به خودم اومدم.
- كجا بريم پري؟ من مي ترسم؟ بيا ما رو ببر بعد برو پيش بابك.
بابك؟ اين ديگه كي بود؟ آهان اين همون عشقيه كه همه يه قسمتي از اون رو دارن و باهاش وقت مي گذرونن!

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
۱۷-۱-۹۲ ۱۱:۰۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، admin
.ستایش.
رمان نویس انجمن
*****
كاربر فعال بخش
آفلاین
ارسال‌ها: } 611
تاریخ عضویت: فرو ۱۳۹۲
اعتبار: 2950
سپاس ها 384
سپاس شده 1054 بار در 485 ارسال
ارتقاء: 22 [NivelNivelNivelNivelNivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 6%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia

مدال رمان نویس انجمنمدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: Mashghool
ارسال: #10
RE: همسان ِ من l فاطمه اشکو l کاربر انجمن ایران رمان
ولي همه، همه هستن و پريسا نيستن! چطور اجازه ي اين روابط رو به خودش داده بود؟ چطور مي تونست با خودش و خانواده اش اين طوري رفتار كنه؟ خانواده اي كه با اعتماد كامل اون رو به بيرون راهي كرده بودن؟ چطور؟
پري در جوابش داد زد و گفت:
- چطور زماني كه دلت هواي پدرام خان رو مي كنه پري، پريه؛ ولي حالا هيچ؟
فرناز يه نگاه به من كرد و بعد با دندون ساييدن خيلي بارزي گفت:
- به دَرَك كه هرجا ميري! به من چه؟
بدون هيچ حرف ديگه اي رفت به سمت محل برگزاري همايش.
پريسا رو به من كه تا اون موقع ساكت بودم كرد و گفت:
- همه چيز رو برات توضيح مي دم. ببين ...
با افتادن نور پرادوي مشكي توی اون تاريكي روي ما، حرفش رو قطع كرد.
از نور ماشين اون هم مـ ـستقيم چشم هام زق زق مي كردن. جلوي چشم هام رو گرفتم تا نور اذيتم نكنه.
دستي روي شونه ام زد و گفت:
- من ميرم بعد بهت ميگم. برو پيش فرناز و جايي نريا!
و به متعاقب از حرفش رفت و من رو تنها گذاشت.

***

پيدا كردن فرناز خيلي هم سخت نبود؛ اون رو دم در ورودي همايش منتظر خودم ديديم. با نزديك شدنم بهش حس بدم نسبت بهش بيشتر مي شد. از حرف هاي پريسا نسبت بهش برداشت هاي خوبي نكردم. يعني اون پدرام رو مي خواد؟ يعني پدرام هم اون رو مي خواد؟ چرا من دارم از خودم اين سوال هاي بي مورد و بي بنياد رو مي پرسم؟ كدوم يكي برام مهمه؟ پدرام؟ فرناز؟ يا حسم؟ چه حسي؟ من كه حسي ندارم!
من داشتم به خودم هم دروغ مي گفتم و اگه راست بود چرا اين حس رو نسبت به پرهام نداشتم؟ امشب بايد سر فرصت در مورد اين حس و جرقه هاي اوليه اش فكر مي كردم.
با فرناز خيلي زود نشستيم و برنامه شروع شد. فرناز زير لب حرف ها يا بهتر بگم بد و بيراه هایي رو نثار پريسا مي كرد، ولي من نمي شنيدم و خودم رو به نشنيدن مي زدم. با بلند شدن صداي تلفن همراهش گوشيش رو درآورد، نگاهي به صفحه اش انداخت و رنگش پريد. مي خواستم بپرسم، ولي ترجيح دادم دخالت نكنم.
بعد از نگاه كردن دوباره به گوشیش به من نگاه كرد و گفت:
- پدرامه، تو جواب مي دي؟
پدرام؟ از كي تا حالا اون رو به اسم صدا مي كنه؟ اصلا چرا بايد به اون زنگ بزنه؟!
شونه اي بالا انداختم و گفتم:
- چي بگم؟
- بگو پريسا و فرناز رفتن دستشويي، كاري داري؟ اصلا بهتره جواب نديم تا زنگ بزنه گوشي خودت!
براي اولين بار از نداشتن گوشي احساس ضعف كردم.
- من گوشي ندارم.
سري تكون داد و گوشي رو به سمتم گرفت و گفت:
- جواب بده!
با اكراه قبول كردم و خواستم جواب بدم که قطع شد.
فرناز نفس راحتي كشيد و زير لب طوري كه به وضوح شنيدم گفت:
- نمي دونم با اين كارهاش تا كجا قراره بره؟
جوابي ندادم و سكوت كردم. صداي دوباره ي گوشي فرناز اون رو و همچنين من رو استرس داد.
گوشي رو به سمتم گرفت و حرف هاي دقايق پيش رو تكرار كرد. من نبايد جواب مي دادم، اما حس حسادت مانع از اين مي شد كه بذارم فرناز جواب بده.
گوشي رو برداشتم و با دست لرزون شروع به حرف زدن كردم. براي اولين بار صداش رو از پشت گوشي مي شنيدم و آرامشي مهيب درونش بود كه من مانند ماهي سبك پولكي در آن شناور بودم و قلـ ـبم رو به رعشه در مي آورد.

نقل قول: آـهستهـ اسممـ را ـصدا ـبزـنـ ، ـمیـ ـخواهمـ ـصدایتـ را ـطـولانیـ و دزدکانهـ داـشتهـ ـباشمـ
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۱-۹۲ ۱۱:۰۶ عصر، توسط .ستایش..)
۱۷-۱-۹۲ ۱۱:۰۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، صبور.sh ، admin
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دانلود رمان سربازی مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele sadaf 1 2,006 ۱۱-۱۱-۹۵ ۰۸:۳۵ عصر
آخرین ارسال: masomeh asadi
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 3,721 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۴:۳۶ عصر
آخرین ارسال: morgana
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 3,305 ۹-۸-۹۵ ۰۴:۵۷ عصر
آخرین ارسال: .AtenA.
  رمان سفر به دیار عشق ماه کوچولو 550 31,136 ۶-۴-۹۵ ۰۳:۲۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 1,874 ۱۴-۳-۹۵ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi farimahyousefi 13 1,121 ۳-۳-۹۵ ۰۹:۲۱ صبح
آخرین ارسال: farimahyousefi
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 2,835 ۲۷-۱۰-۹۴ ۱۲:۲۶ عصر
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 746 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۹:۳۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 3,717 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۷:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mahsa.b
  رمان گل حسرت | لیلی تکلیمی کاربر انجمن ایران رمان لیلی تکلیمی 12 797 ۲۵-۱۰-۹۴ ۰۵:۲۰ عصر
آخرین ارسال: لیلی تکلیمی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
67 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۱-۳-۹۵, ۰۳:۱۹ صبح)، sadaf (۱۷-۹-۹۴, ۰۶:۱۲ عصر)، .ستایش. (۱۰-۴-۹۴, ۱۱:۲۵ عصر)، N!rvana (۱۳-۹-۹۴, ۱۲:۵۷ صبح)، .ShahrzaD. (۲۵-۶-۹۴, ۰۳:۱۷ عصر)، مامان زهرا (۱۸-۶-۹۴, ۰۳:۱۳ عصر)، مه زاد (۲۳-۹-۹۴, ۰۳:۴۱ عصر)، sanay (۲۳-۸-۹۴, ۰۱:۳۷ صبح)، nika_beny (۱۴-۵-۹۴, ۱۱:۰۷ عصر)، sabineh (۱۴-۶-۹۴, ۰۹:۲۷ صبح)، *setare* (۱۹-۵-۹۴, ۰۸:۱۵ عصر)، خانوم معلم (۲۶-۵-۹۴, ۰۹:۵۸ عصر)، Eli1982 (۳-۹-۹۴, ۱۰:۵۶ صبح)، Shina (۲۸-۶-۹۴, ۱۲:۰۵ صبح)، "MJ" (۲۸-۶-۹۴, ۱۲:۰۰ صبح)، tehrani (۲-۷-۹۴, ۰۲:۳۶ عصر)، فريبا خانم (۵-۹-۹۴, ۰۳:۴۵ عصر)، _Helia (۷-۴-۹۴, ۱۱:۲۰ صبح)، heliia (۳۰-۷-۹۴, ۱۱:۵۳ عصر)، hannaneh (۱۸-۵-۹۴, ۱۱:۱۰ صبح)، MaryaM_sh (۲۸-۸-۹۴, ۱۲:۰۵ صبح)، laya1998 (۱۹-۶-۹۴, ۰۲:۴۱ عصر)، attish (۵-۶-۹۴, ۱۲:۰۵ عصر)، 2fan2314 (۱۵-۷-۹۴, ۰۳:۱۱ عصر)، T a R a N e (۵-۸-۹۴, ۰۴:۴۵ عصر)، ツ ηarsis ℓavani (۲۷-۵-۹۴, ۱۱:۱۵ صبح)، elmira501 (۱۸-۶-۹۴, ۱۱:۲۴ عصر)، avaa (۸-۶-۹۴, ۰۲:۱۳ صبح)، خیات (۲-۶-۹۴, ۰۶:۱۶ عصر)، parysa7 (۱۳-۷-۹۴, ۰۸:۰۹ عصر)، بانو16 (۲۸-۷-۹۴, ۰۳:۴۰ عصر)، hajieh (۱۴-۶-۹۴, ۱۱:۲۱ عصر)، Nazanin..a (۲۵-۶-۹۴, ۱۰:۰۲ صبح)، nza3380 (۵-۸-۹۴, ۰۸:۱۷ عصر)، kalipco (۱۲-۸-۹۴, ۰۷:۴۳ عصر)، kosar.h.a (۵-۷-۹۴, ۰۹:۵۰ عصر)، delnazkhosravi (۲۷-۶-۹۴, ۰۲:۲۹ عصر)، sami-12309 (۱-۷-۹۴, ۰۴:۰۶ عصر)، kobi76 (۵-۷-۹۴, ۱۲:۴۵ صبح)، *hasti* (۵-۹-۹۴, ۰۸:۵۰ عصر)، #*Ralya*# (۳-۸-۹۴, ۱۱:۴۷ عصر)، pardis_m (۱۷-۸-۹۴, ۰۲:۳۳ عصر)، _bahawr_ (۶-۸-۹۴, ۰۲:۵۲ عصر)، armiti (۲۶-۸-۹۴, ۰۵:۴۵ عصر)، بهار۲۳ (۵-۹-۹۴, ۱۱:۳۶ عصر)، مرضیه ۷۵ (۱۶-۸-۹۴, ۰۳:۰۱ صبح)، mar°_°mar (۱۴-۸-۹۴, ۱۱:۴۸ صبح)، aydil (۲۶-۸-۹۴, ۰۹:۱۰ عصر)، نگینــــــــــ (۱۸-۹-۹۴, ۱۱:۰۶ عصر)، سارا 71 (۳۰-۸-۹۴, ۰۸:۲۵ عصر)، Paraays (۱۳-۹-۹۴, ۱۲:۵۵ صبح)، azadeh a (۲۰-۹-۹۴, ۰۸:۳۱ عصر)، hamta (۱۵-۹-۹۴, ۰۲:۴۴ عصر)، Farah7242 (۲۹-۸-۹۴, ۰۴:۱۴ عصر)، بی همتا (۲۷-۹-۹۴, ۰۱:۱۴ صبح)، sepenta (۱۷-۹-۹۴, ۰۴:۵۵ عصر)، 79147939 (۷-۹-۹۴, ۰۱:۵۸ عصر)، yasi18 (۱۴-۹-۹۴, ۱۰:۵۷ صبح)، s.ebadi (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۹ عصر)، fatemeh:) (۱۷-۹-۹۴, ۰۱:۱۹ عصر)، Fayrazzaghi (۱۸-۹-۹۴, ۰۲:۱۸ عصر)، Ginnyginny (۶-۲-۹۶, ۰۳:۳۳ عصر)، a-hh (۱۸-۷-۹۵, ۱۱:۰۴ عصر)، Tehran (۲۴-۱-۹۶, ۰۹:۵۶ صبح)، azeeeee (۶-۹-۹۵, ۰۷:۱۷ عصر)، nahid1350 (۱۸-۹-۹۵, ۰۲:۵۵ صبح)، Bahar naseri (۳۰-۲-۹۶, ۰۵:۳۸ صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards