مسابقه خاطره نويسي



میوه ی منحوس | ژیلا
زمان کنونی: ۷-۱۲-۹۵, ۰۸:۰۳ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: saghi
آخرین ارسال: saghi
پاسخ: 106
بازدید: 31330

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
میوه ی منحوس | ژیلا
نویسنده پیام
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #1
میوه ی منحوس | ژیلا
با اینکه تا دیر وقت سر کار بود و خسته ، با اینحال ، با وسواس ، سر ماشین رو کج ‏کرد و از بریدگی خیابون کارنابی به داخل خیابون گانتون و از اونجا به خیابون تنگ ‏و ترش کینگلی شماره ی بیست و شیش ، حرکت کرد ... ‏
دوست داشت از مراکز خرید بزرگ و برندهای معروف خرید کنه ، ولی ، اگه همین ‏فرصت کوتاه رو هم از دست میداد ، خیلی سخت میتونست تا آخرین روز ، سفارش ‏، و البته گاهی سوغاتی و بدتر از اون ، با هزار سختی ، کادوی تولد مناسبی ، برای ‏دخترک لوسشون پیدا کنه ... ‏
یه نگاه اجمالی به بالا و پایین خیابون انداخت و تابلوها رو از نظر گذروند ... از ‏شلوغی مراکز خرید متنفر بود ، ولی خرید از مغازه های کوچیکی که درشون به ‏خیابون مشرف بود و ، اونو به یاد بازارهای شلوغ ایران می انداخت ، راحت تر بود ‏‏... علاوه بر اون ، نزدیکی به دفتر هم ، پوئن مثبتی تلقی میشد که ، نمیشه نادیده ‏گرفتش ... ‏
کنار خیابون تنگ ، لا به لای ماشینها ، جای پارکی پیدا کرد ... به مغازه ی ‏روبرویی خیره شد و لبخند محوی به کنج لب نشوند ... سال پیش از همین مغازه ، ‏دو تا عروسک تزئینی خریده بود ... امسال دیگه قصد نداشت عروسک رو به لیست ‏خریدش اضاف کنه ... بیشتر ترجیح میداد کفش و شلوار جین بخره ... هووم ، ‏کیف هم انتخاب خوبی بود ... ‏
سرش رو که به سمت مخالف چرخوند ، فروشگاه برزگ کنُن بهش چشمک زد ... ‏با وسوسه ی خرید یه دوربین دیجیتال جمع و جور دخترونه ، نمیتونست مبارزه کنه ‏‏... لبخند پر رنگ تری کنج لبش جا خوش کرد ... خب ، خرید کردن برای یه ‏دختر پونزده ساله ی غریبه ی آشنا ، به نظر ، آسونتر از خرید برای اشرف خانوم ‏دلمشنگ جوون پسند میومد ... ‏
با همون چند نگاه از پس ویترینها ، اونم از پشت رل ، انتخابش برای دختر پونزده ‏ساله تموم شد و حالا باید به تک تک اون مغازه های دو طرف خیابون سر میکشید و ‏کارت میکشید و پاکتهای خرید رو به داخل ماشین میبرد ... ‏
خب ، یه مغازه ی جواهر فروشی هم ته خیابون بود ، جواهر فروشی بی ال اَند تی ‏که چند قدم بالا تر بود و میتونست پیاده گز کنه و ، برای مامان بزرگ و اشرف ‏خانوم از همونجا ، سوغاتی انتخاب کنه و تموم ... میموند سفارشات مامان بزرگ ‏که کار بیشتری میبرد و باید به روز دیگه ای موکولش میکرد ... ‏
بغـ ـل فروشگاه کنُن ، یه لباس فروشی بود که خوشبختانه هم زنونه داشت هم مردونه ‏، برای بابا سلیمون ، تند و تند پیراهن و شلوار انتخاب کرد ... همیشه تو انتخاب ‏برای سیتو خانوم ، مشکل پیدا میکرد ... بیخیال شد و ترجیح داد نقدی از زحماتش ‏تشکر کنه ... برای بهتاش و یه چند تا دوست و رفیق چندین و چند ساله اش هم ، ‏از همون مغازه خرید کرد ... ‏
تو لحظه ی آخر ، یه جفت کفش کتونی آلستار طرح دار دخترونه هم ، به سایز ‏سی و هشت ، برداشت ... ‏
اخم کرد ... تا پارسال سی و هفت بود ، الان شده سی و هشت ... یه سایز پاش ‏بزرگتر شده و میتونست امیدوار باشه ، سایز عقلش هم به همون اندازه ، بزرگ تر ‏شده باشه ، اما خوب میدونست که آرزوی محالی تو سر میپرورونه ... ‏
پاکتهای خرید رو به داخل صندوق عقب ماشین منتقل کرد و قدم زنون به سمت ‏مغازه ی جواهر فروشی بی اِل اَند تی حرکت کرد ... ‏
با صدای زنگ موبایل ، گوشی رو از جیب بیرون کشید و به شماره ی نقش بسته ‏روی گوشی خیره شد ... مامان بزرگ بود ... ‏
اخمی کرد : « بله ... نگو که باز باهاش به مشکل بر خوردی »‏
صدای پشت خط ، مزه ی قربون صدقه میداد ... به دلش نشست : « دا کُربونت ‏برُم ... روود ... دووَرکُم خووِه ... » ( قربونت برم مادر ... عزیزم ... دخترکم خوابه ‏‏)‏
الحمداللهی زیر لب گفت و به توضیحات مادر بزرگ گوش داد ... خدا رو شکر که ‏باز هم دست گل به آب نداده بود و تماس مامان بزرگ ، جنبه ی شکایت و ‏شکایت کشی ، اقلا درمورد شادان خانوم نداشت ... مسئله کاری بود و البته قابل ‏حل ... ‏
با اینکه مامان بزرگ خیلی اصرار داشت بخاطر مسائل مالی مربوط به کار ، زودتر ‏به سمت ایران حرکت کنه و سفرش رو جلو بندازه ، با اینحال میدونست که امکان ‏پذیر نیست و تو همون وقت مقرر هم ، به زور میتونه سفر کنه ... ‏
نفسی از ته دل کشید ... خسته و بی حوصله ، به داخل مغازه ی جواهر فروشی پا ‏گذاشت ... بعد مسافت هم باعث نمیشد که مسئولیتش تو ایران ، از روی دوشش ‏حجم کم کنه ... خدا میدونست روزی چند بار ، با مامان بزرگ تلفنی صحبت میکرد ‏و بابت هر مسئله ی کوچیک و بزرگی ، که صد البته نود و نه و نه دهم درصدش ، ‏در رابطه با مسائل شادان خانوم بود ، فک میزد ... ‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۲-۹-۹۱ ۰۱:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، فانی ، fatima64 ، Adele72 ، rooya455 ، SH_REZAEI ، setarehshab ، عسل6
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #2
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
دوشنبه ، 16 جولای 2007 – مسجد سلیمون ‏
در اتاقک رو به داخل هول داد ... در با صدای قیژی به کنار رفت ... با حسی از ‏همیشه بدتر ، پا به داخل اتاقک گذاشت ... با چشم ، میون پنج تا ساکن اتاقک ، ‏حرکت کرد ... با چند قدم کوتاه و نامطمئن ، خودش رو به بالاترین نقطه ی اتاقک ‏، اونجا که صدر نشین بود ، رسوند ... پیکر کشیده ی بابا خان ، دراز به دراز بهش ‏دهن کجی کرد ... ‏
زمزمه کرد : « سلام مرد بزرگ ... خوب دور تا دورت رو کیپ تا کیپ دست چین ‏کردی و دراز به دراز ور دلت جا دادی و بقیه هم هــــری ... فقط ما این وسط ‏نامحرم بودیم ؟ واسه عشقت هم جا رزرو کردی ... پس من چی ؟ مصبتو شکر مرد ‏، اقلا یه نیم متر جا خالی میذاشتی ... سفره اتو سوا کردی ؟ پَ شهاب مادر مرده ‏چه کنه ؟ ... » ‏
به سقف اتاقک خیره شد ... چشمهاش میسوخت ... دو دستش و به میون موهاش ‏برد و محکم به عقب حرکت داد ... با یه چرخش صد و هشتاد درجه ، به عقب ‏برگشت ... نگاهش رو دو دو زنان به میون جفت دراز کش وسط اتاقک برد و آورد ‏‏... خم شد ... دستی به شونه ی خیالی قبر سمت چپ گذاشت ... پوزخندی زد ‏‏... : « سلام بابا ... جات خوبه ؟ راحتی ؟ ... »‏
دماغش رو با صدا بالا کشید : « داداشت هم که داره چپ چپ نگامون میکنه ... ای ‏بابا ، عمو جون ، با ما به از این باش که با خلق جهانی ... »‏
دستی به چونه اش کشید : « میبینی ؟ روزگارم رو کردی سیاه ظلمات ... مرد ‏بودی میموندی ... د آخه لامصب ، خودت رفتی ، اونو چرا با خودت بردی ... مگه ‏تنهایی بت خوش نمیگذشت ؟ »‏
پوزخندی زد : « تو چی افسون ؟ ... خوش میگذره ؟ ... خدا رو شکر ... تو خوش ‏باش ، ما هم سوختیم سوختیم ... نگران نباش ... قول دادم بت ... هستم سر قولم ‏‏... د اینجوری اخم نکن لامروت ... بخدا شیش دونگ حواسم پی اشه ... چشم ‏چشم ، آب تو دل سوگولیت تکون نمیخوره ... باید حتما هر بار میام اینجا ، بازم ‏یادآوری کنی ... ای بابا ، رو چرا بر میگردونی ... چرا ترشی ... »‏
سیـ ـگاری آتیش زد و عمیق ، دودش رو به داخل کشید ... دود حـ ـلقه حلقه ای از ‏میون دندونهاش به بیرون راه پیدا کرد ... با دست آزادش ، خودش رو بغـ ـل کرد : ‏‏« اینقد بچه بچه نکن ... بچه ات اونقدرا هم دیگه بچه نیست ... صبر کن ببینم ، ‏اصلا تو با چه اعتمادی بچه ات رو انداختی تو بغـ ـل منو رفتی ؟ ها ؟ ... تو نمیدونی ‏حتی مامان بزرگ هم بهم اعتماد نداره ... اینجوری بهم نگاه نکن ... راست میگم ‏‏... سادگی کردی امانتت رو انداختی تو بغـ ـل یه گرگ ... اخم نکن ... عمه جونت ‏که اومد ازش بپرس معنی حرفامو ... میترسه سر دخترت شیره بمالم ... میترسه ‏خامش کنم ... میترسه مال دخترت دستم باشه براش دندون تیز کنم ... میبینی ؟ ‏به یه پول سیاه هم قبولم نداره ... تو رو چه حسابی اصل جنس رو دادی دست من ‏و رفتی که بری ؟ دست منی که قد دو قران ده شاهی هم مورد اطمینان نیستم ... ‏نیستم دیگه ... چرا همتون اینجوری نگام میکنین ؟ ... با شمام ، اومد ازش ‏بپرسین ... آخه من چطور میتونم چش به مال و امول اون فسقلیتون داشت باشم ‏؟ من که رفتم که برم ... من که سرم تو دو دو تای زندگی خودمه ... »‏
دستهاش رو مشت کرد ... حالش خوب نبود ... دست خودش نبود ... سیـ ـنه اش ‏میسوخت و معده اش آتیش میکشید و تا خرخره خورده بود ... همیشه همینطور بود ‏‏... مث بچه ی آدم نمیتونست حرفش رو بزنه ... تا عقلش سر جاش بود ، یقه ‏اش رو میگرفت و میکشیدش کنار و یه تو دهنی دبش میزد تو دهنش و میغرید : « ‏خفه شو ... » ‏
قهقهه زد : « نگام کنین ... دوپینگ کردم اومدم سروقتتون ... دیگه اون بچه ی ‏ساکت تو سری خور مادر مرده نیستم ... زبون دارم این هوا ... »‏
دستاش رو از هم باز کرد و سست و سنگین به دور خودش تاب خورد : « بیاین ... ‏بیاین زورتون رو نشونم بدین ... » اشکش هیستریک از چشمهاش فر ریخت ... ‏سرش رو خم کرد و به روی دراز کش شده ی سیـ ـنه ی سیاوش لغزید : « بیا سیا ... ‏بیا نامرد ... بیا جای خودتو بگیر ... لامصب ، مدیریت بحرانت بیست بود ... ‏خوب بلد بودی همه چیزو جمع کنی و از نو بسازی ... بیا بسازم ... بیا بلندم کن ‏‏... بیا به ننه ات بگو چِشَم دنبال ارث و میراث تو نیست ... بیا بهش بگو چش به ‏مال تو ندوختم ... بیا ببین چطور خوارم کرد ... هیفده سال از مال و اموال و دار و ‏ندارت مث تخم چش مواظبت کردم ... هیفده سال رامو جدا کردم ... جوابم چی ‏بود ؟ دنیا دو روزه من میمیرم تو مال این دختره رو بالا میکشی ؟ این دختره ... این ‏دختره ... افسون این دختره کیه ؟ اینی که تو بهش اعتماد کردی و این دختره رو ‏دادی دستش کیه ؟ ... تو غلط کردی وقتی اینقد چشم ناپاکه ، امانتی دستش دادی ‏‏... تف ... تف به این روزگار لاکردار ... آخه لامصب من اگه چشم به مال داشته ‏باشم ، چطور میتونم از ناموس نگه داری کنم ... »‏
جا شمعی کنار برجستگی قبر سیاوش رو بلند کرد ... محکم به روی سنگ سیاه ‏مرمر روبروش کوبید : « بیار پایین اون چشای گربه ایتو ... باز کن اون اخماتو ‏لامصب ... تو بیخود کردی ... »‏
بیخود کردی که چی ؟ خودش هم نمیدونست ... خب دلش گرفته بود ... مـ ـستی و ‏راستی ... میخندید و حق رو تموم و کمال به مادر بزرگ میداد ... ولی تا کی ؟ ... به ‏بهتاش دروغ میگفت ... به خودش چی ؟ تا ته قلبش سوخته بود ... ‏
‏25 تیر ماه سال 1386 اصفهان ‏
سلام ؛
قرار نبود شب بمونیم ، ولی سینا ما رو با یه تور گردشگری دو روزه ، برد تو دل کویر ‏‏... جزیره ی سرگردان ... جای خیلی دیدنییه ولی بهتره بگم اصلا نمیشه تنهایی ‏رفت . ‏
چرا ؟ ‏
خب معلومه ... چون فکر نکنم زنده برگردی ، آخه ، تو دل کویر اگه راهنما نداشته ‏باشی یا تو کویر گم میشی یا تو باتلاقا و مردابا زنده بگور میشی . نه بابا نترس ، ‏جای ترسناکی نبود ، فقط راهنما میخواست‎ ‎‏.‏‎ ‎
رفته بودیم جزیره ی سرگردان ... جایی که تا چشم کار میکنه دور تا دور کویر و ‏کویر و بس . نمیدونی تماشای طلوع و غروب خورشید تو کویر و خوابیدن زیر ستاره ‏های آسمون تو چادرا ، چقد کیف داره . آره تو باورت میشه ؟ من یه شب تو چادر ‏خوابیدم ... فک کن مامان بزرگ ده سال دیگه از اون شب با خبر بشه ... شادان ‏خانومش ، یه شب تا صبح تو دل کویر تو چادر خوابیده ... به من که خیلی خوش ‏گذشت . تماشای کویر و مردابهایی که وسط نمکزار بودن و گِل و شلشون میچسبید ‏به پاهای آدم و راه رفتن رو سخت که چه عرض کنم غیر ممکن میکرد‎ ‎‏.‏‎ ‎
کاروانسراهایی که تو بر بیابون تو مرنجاب بود و میگفتن مربوط به جاده ابریشمه و ‏محل استراحت مسافرای جاده ابریشم که واسه استراحت تو این قلعه ها ، ساکن ‏میشدن ، دو تا چاه که میگفتن آب یکیشون شوره و یکیشون شیرین‎ ‎‏.‏‎ ‎
تماشای کویر ، از دور ، مثل این میمونه که آخر و اول نداره و از دو طرف تو افق ‏محوه . واقعا آدم احساس سرگردونی میکنه ! قدیمیا عقیده داشتن که کویر شناوره و ‏حرکت میکنه ! ولی الانه که هر کسی میدونه فقط خطای دیده که کویر رو بی انتها ‏نشون میده . من که خیلی خوشم اومد . وسط کویر که می ایستی و فقط و فقط ‏جای پای خودتو میبینی ، مثل این میمونه که فقط تو تو دنیا هستی و کسی دیگه ‏ساکن این دنیا نیس‎ ‎‏!‏
واسه همینم اسمش رو گذاشتن جزیره ی سرگردان و به قول امروزیها جزیره لاست ‏‏! آخه مثل اون سریاله هستا ، لاست یا همون گمشدگان ، ماجرای عقاید خرافی ‏مردم اون منطقه هم ، نه که شبیه همون سریاله است ، واسه همین‎ ‎‏!‏
شب رو تو کویر موندیم و امروز دوباره برگشتیم . فردا باید برگردم مسجد سلیمون !‏‎ ‎آخه مامان بزرگ برگشته . حالا با کی نپرسیدم ، آخه دیگه برام مهم نیس‎ ‎‏!‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۲-۹-۹۱ ۰۱:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، فانی ، fatima64 ، Adele72 ، rooya455 ، SH_REZAEI ، setarehshab ، sadeghi
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #3
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
چهارشنبه ، هیجدهم جولای 2007 – مسجد سلیمون ‏
تموم قول و قرارهای قدیمیش رو فراموش کرده بود ... اونهمه که تو هشت ، ده ماه ‏گذشته دو دو تا چارتا کرده بود و بالا پایین کرده بود و تصمیم گرفته بود تموم ‏کوتاهیهاش رو جبران کنه ، دودی شده بود و به هوا رفته بود ... ‏
به جمع شاد رو بروش خیره شد ... خب دردشون چی بود ؟ ... درد ، واژه ای بود ‏که فقط مال اون بود ... شاید بهتر بود میرفت و پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد ‏‏... بعد از یه عمر سگ دو زدن ... بعد از اونهمه سختی کشیدن ... بعد از اونهمه ‏خلوص نیت ، آخه این انصاف بود ؟ ... ‏
هر چی که عقب جلو میکرد و زاویه عوض میکرد و ، از اینور ، اونورو نگاه میکرد ، ‏بازم میدید دلخوره ... از چی ناراحت بود ؟ چرا اینقد قاطی کرده بود ... به خودش ‏پوزخندی تمسخر آمیز زد : چته شهاب ؟ ... چه مرگته ؟ مگه این تو نبودی که ‏برای حساب کتاب زندگیت ، همیشه همین رویه رو درپیش میگرفتی ؟ ... مگه تو ‏نبودی که رفیق چندین و چند ساله ات ، ایزابلا رو ، بخاطر همین ترسهای مادر ‏بزرگی ، با کارت قاطی نکردی ؟ خب حالا چه مرگته ؟ ایزابلا حق نداشت از تو ‏ناراحت باشه ، پس چرا تو از مادر بزرگ ناراحتی ؟ حساب حساب ، کاکا برادر ... ‏این دیگه غمبرک زدن نداره ... ‏
عصبی ، دستش رو مشت کرد و به دسته ی مبل قهوه ای رنگ توی نشیمن ، ‏ضربه زد ... با خودش تکرار کرد : حق من این نبود ... هزاریم که دنیا کن فیکون ‏بشه ، یعنی من میام این نامردی رو در حق امانت افسون کنم ؟ ... نفس عمیقی ‏از سیـ ـنه ی سوخته اش بیرون داد ... بین درست و غلط گیر کرده بود ... بازم باید ‏خودش رو به کوچه ی علی چپ میزد ... ‏
اَهی ، زیر لبی زمزمه کرد ... سرش از درد در حد انفجار بود ... برنامه های مادر ‏بزرگ که با شور و افتخار درموردشون نظر میخواست ، ها که درست و عملی بود ، ‏اما باز دلش کینه جویانه ، میل به سر کشی داشت ... باید میرفت اهواز ... باید ‏املاک رو کارشناسی میکرد ... باید ارزش یاب میاورد ... باید حکم میگرفت ... از ‏این پروسه ی انحصار وراثت حالش بهم میخورد ... ‏
تو گوشش صدای ویزی افتاده بود که ، عصبیش میکرد ... دست از سرش بر ‏نمیداشت ... دست از سرش بر نمیداشتن ... چی فکر کرده بود و چی شد ... فکر ‏میکرد میاد و تموم کینه کدورتهای تلمبار شده رو قلبش رو تو صفای مامان بزرگ ‏حل میکنه و میره ... ولی الان براش محرز شده بود ... محرز شده بود که یه پول ‏سیاه هم پیش این مامان بزرگ ، اعتبار نداره ... پاکت سیـ ـگار و فندکش رو از روی ‏میز روبرو برداشت ... بهتر بود این چند روزی که مجبور بود بین اهواز و مسجد ‏سلیمون در رفت و آمد باشه ، یه گوشه مینشست تا وضع رو از این خراب تر نکنه ... حوصله ی کنتاکت نداشت ... ‏
‏27 تیرماه سال 1386 مسجد سلیمان ‏
بازم من و تنهاییم و سوییت خالی از هر کس جز من و تو‎ ‎‏!‏
سر و صداهای بیرون میگه شب نشینی دارن ! مثل اینکه جمعشون جمعه و ‏دورشون شلوغ ...‏‎ ‎صدای برو بیا و قهقهه ی خنده و شوخی میاد حالا از کی و چی ‏میگن و به چی میخندن ، من که نمیدونم . ‏
از خودم متعجبم که حتی دیگه دوست ندارم گوش تیز کنم . یه حالت بیتفاوتی ‏محض دارم به همه چی . دیگه برام مهم نیس که اومدنش باعث تنهایی و فراموش ‏شدن من از جمع آدما میشه‎ ‎‏... خب دروغ چرا ... قبلا هم دوست نداشتم ‏کنجکاوی کنم ... ولی اون دوست نداشتن اونوقتا ، با دوست نداشتن این وقتا ، با ‏هم فرق میکرد ... ‏
اونوقتا ، بیتفاوتیم نوعی دیگه بود ... میفهمی که چی میگم ، ها ؟ ... اونوقتا تو یه ‏دنیای دیگه ای بودم ... تو هپروت ... الان چی ، بازم تو هپروتم ؟ نه ، از هپروت ‏کشیدم بیرون ... تو همین دنیام ... تو همین چاردیواری ... ولی دیگه برام مهم ‏نیست پشت این درها چه خبره و چیا رد و بدل میشه ... ‏
اونوقتا ، اگه گوشی تیز میکردم ، فوقش برای این بود که همه چیو ربط و بیربط ، ‏ربط بدم به خودم ... ولی الانا ، میخوام فقط خودم رو از بینشون بکشم بیرون ... ‏اونوقتا ، میخواستم خودم رو بکشم تو یه دنیایی که خودم خالقش بودم ... الانا میخوام ‏خودم رو از دنیایی که دیگران برام درست کردن ، نجات بدم ... مال خودم بشم و ‏برای خودم زندگی کنم ... ‏
اینجا ، جام خوبه . تو تنهایی سوییتم . صبحونه میخورم ، درس میخونم ، یه خورده ‏آهنگ گوش میکنم ، نهار میخورم ، دوباره یه خورده درس میخونم ، نقاشی میکشم ، ‏درسای سه تار و سنتورم رو از نو تمرین میکنم ، چرت میزنم ، تست میزنم ، فیلم ‏زبون اصلی نگاه میکنم و لِسینینگمو قوی میکنم ...‏‎ ‎سرم گرمه و تو این دو روز که ‏برگشتم ، با این برنامه ای که واسه خودم چیدم ، تا حالا که کسی ازم شاکی نبوده . ‏مامان بزرگ خوشحاله ! هم از برگشتن شهاب ، هم از به قول خودش سر عقل ‏اومدن من ... هم دیگه چی ، نمیدونم ... ولی خوشحاله ... ‏‎ ‎
دلم میخواد ببینمش و ازش معذرتخواهی کنم ... مامان بزرگ رو نه ها ، شهاب رو ‏میگم ... واسه گناه نکرده ، واسه شرمندگی خودم ، واسه همه اتفاقایی که تو گذشته ‏روح اونو زخمی کرده و مقصر همش از نظر اون و خودم فقط منم . نمیدونم چرا ، ‏ولی امسال ، از برگشتش احساسی دارم که سالهای گذشته نداشتم . ‏
دوست ندارم بیشتر از این ناراحتش کنم . ولی‎ ‎‏...‏‎ ‎دوست هم ندارم بیشتر از این یه ‏موجود اضافی بایکوت شده باشم . دوست دارم ،‎ ‎اگه گناهی کردم ... حتی اگه خودم ‏از اون بیخبرم ، یکبار ، یکبار برای همیشه ، جزاشو ببینم ، جریمه شو بپردازم و ‏تاوانش رو هر چی که باشه ، برای همیشه پس بدم و یک عمر از بقیه ی عمرم رو ، ‏راحت و آسوده زندگی کنم‎ ‎‏.‏‎ ‎
از این عذاب وجدان ، از این بار سنگین شرمندگی ، از این سرخور بودن ، خسته ‏شدم . دلم یه زندگی متنوع میخواد . یه زندگی خوش . همون حقی که همه آدما ‏دارن‎ ‎‏! ... دلم میخواد نقاشی بکشم ... دلم میخواد سفر کنم ... دلم میخواد تجربه ‏های نو داشته باشم ... دلم میخواد ... خیلی چیزا دلم میخواد ... ‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۲-۹-۹۱ ۰۱:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، fatima64 ، rooya455 ، setarehshab
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #4
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
جمعه ، هشت جولای 2006‏
با اینکه تا دیر وقت سر کار بود و خسته ، با اینحال ، با وسواس ، سر ماشین رو کج ‏کرد و از بریدگی خیابون کارنابی به داخل خیابون گانتون و از اونجا به خیابون تنگ ‏و ترش کینگلی شماره ی بیست و شیش ، حرکت کرد ... ‏
دوست داشت از مراکز خرید بزرگ و برندهای معروف خرید کنه ، ولی ، اگه همین ‏فرصت کوتاه رو هم از دست میداد ، خیلی سخت میتونست تا آخرین روز ، سفارش ‏، و البته گاهی سوغاتی و بدتر از اون ، با هزار سختی ، کادوی تولد مناسبی ، برای ‏دخترک لوسشون پیدا کنه ... ‏
یه نگاه اجمالی به بالا و پایین خیابون انداخت و تابلوها رو از نظر گذروند ... از ‏شلوغی مراکز خرید متنفر بود ، ولی خرید از مغازه های کوچیکی که درشون به ‏خیابون مشرف بود و ، اونو به یاد بازارهای شلوغ ایران می انداخت ، راحت تر بود ‏‏... علاوه بر اون ، نزدیکی به دفتر هم ، پوئن مثبتی تلقی میشد که ، نمیشه نادیده ‏گرفتش ... ‏
کنار خیابون تنگ ، لا به لای ماشینها ، جای پارکی پیدا کرد ... به مغازه ی ‏روبرویی خیره شد و لبخند محوی به کنج لب نشوند ... سال پیش از همین مغازه ، ‏دو تا عروسک تزئینی خریده بود ... امسال دیگه قصد نداشت عروسک رو به لیست ‏خریدش اضاف کنه ... بیشتر ترجیح میداد کفش و شلوار جین بخره ... هووم ، ‏کیف هم انتخاب خوبی بود ... ‏
سرش رو که به سمت مخالف چرخوند ، فروشگاه برزگ کنُن بهش چشمک زد ... ‏با وسوسه ی خرید یه دوربین دیجیتال جمع و جور دخترونه ، نمیتونست مبارزه کنه ‏‏... لبخند پر رنگ تری کنج لبش جا خوش کرد ... خب ، خرید کردن برای یه ‏دختر پونزده ساله ی غریبه ی آشنا ، به نظر ، آسونتر از خرید برای اشرف خانوم ‏دلمشنگ جوون پسند میومد ... ‏
با همون چند نگاه از پس ویترینها ، اونم از پشت رل ، انتخابش برای دختر پونزده ‏ساله تموم شد و حالا باید به تک تک اون مغازه های دو طرف خیابون سر میکشید و ‏کارت میکشید و پاکتهای خرید رو به داخل ماشین میبرد ... ‏
خب ، یه مغازه ی جواهر فروشی هم ته خیابون بود ، جواهر فروشی بی ال اَند تی ‏که چند قدم بالا تر بود و میتونست پیاده گز کنه و ، برای مامان بزرگ و اشرف ‏خانوم از همونجا ، سوغاتی انتخاب کنه و تموم ... میموند سفارشات مامان بزرگ ‏که کار بیشتری میبرد و باید به روز دیگه ای موکولش میکرد ... ‏
بغـ ـل فروشگاه کنُن ، یه لباس فروشی بود که خوشبختانه هم زنونه داشت هم مردونه ‏، برای بابا سلیمون ، تند و تند پیراهن و شلوار انتخاب کرد ... همیشه تو انتخاب ‏برای سیتو خانوم ، مشکل پیدا میکرد ... بیخیال شد و ترجیح داد نقدی از زحماتش ‏تشکر کنه ... برای بهتاش و یه چند تا دوست و رفیق چندین و چند ساله اش هم ، ‏از همون مغازه خرید کرد ... ‏
تو لحظه ی آخر ، یه جفت کفش کتونی آلستار طرح دار دخترونه هم ، به سایز ‏سی و هشت ، برداشت ... ‏
اخم کرد ... تا پارسال سی و هفت بود ، الان شده سی و هشت ... یه سایز پاش ‏بزرگتر شده و میتونست امیدوار باشه ، سایز عقلش هم به همون اندازه ، بزرگ تر ‏شده باشه ، اما خوب میدونست که آرزوی محالی تو سر میپرورونه ... ‏
پاکتهای خرید رو به داخل صندوق عقب ماشین منتقل کرد و قدم زنون به سمت ‏مغازه ی جواهر فروشی بی اِل اَند تی حرکت کرد ... ‏
با صدای زنگ موبایل ، گوشی رو از جیب بیرون کشید و به شماره ی نقش بسته ‏روی گوشی خیره شد ... مامان بزرگ بود ... ‏
اخمی کرد : « بله ... نگو که باز باهاش به مشکل بر خوردی »‏
صدای پشت خط ، مزه ی قربون صدقه میداد ... به دلش نشست : « دا کُربونت ‏برُم ... روود ... دووَرکُم خووِه ... » ( قربونت برم مادر ... عزیزم ... دخترکم خوابه ‏‏)‏
الحمداللهی زیر لب گفت و به توضیحات مادر بزرگ گوش داد ... خدا رو شکر که ‏باز هم دست گل به آب نداده بود و تماس مامان بزرگ ، جنبه ی شکایت و ‏شکایت کشی ، اقلا درمورد شادان خانوم نداشت ... مسئله کاری بود و البته قابل ‏حل ... ‏
با اینکه مامان بزرگ خیلی اصرار داشت بخاطر مسائل مالی مربوط به کار ، زودتر ‏به سمت ایران حرکت کنه و سفرش رو جلو بندازه ، با اینحال میدونست که امکان ‏پذیر نیست و تو همون وقت مقرر هم ، به زور میتونه سفر کنه ... ‏
نفسی از ته دل کشید ... خسته و بی حوصله ، به داخل مغازه ی جواهر فروشی پا ‏گذاشت ... بعد مسافت هم باعث نمیشد که مسئولیتش تو ایران ، از روی دوشش ‏حجم کم کنه ... خدا میدونست روزی چند بار ، با مامان بزرگ تلفنی صحبت میکرد ‏و بابت هر مسئله ی کوچیک و بزرگی ، که صد البته نود و نه و نه دهم درصدش ، ‏در رابطه با مسائل شادان خانوم بود ، فک میزد ... ‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۴-۹-۹۱ ۰۷:۰۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، F*A*R*Z*A*N*E*H ، fatima64 ، rooya455
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #5
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
‎29‎‏ تیرماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏
آخی بمیرم الهــــــــــی ! از همون الهی های ته دلی که مامان بزرگ همیشه به ‏من میگه ها‎ ‎‏!‏‎ ‎
حالا میفهمم چرا اینجوری از ته دل با چشمای به اشک نشسته ، غریبانه میگه ‏الهـــــــی ! تو نگو از رو حس دلسوزیه شدیده ! یعنی مامان بزرگ دلش واسه من ‏میسوزه ، که اینجوری میگه الهـــــــــی ؟ ‏
آخه چرا ؟ ‏
چی چرا ؟ همون الهــــــــــــــی رو میگم دیگه . چرا مامان بزرگ اینقد دلش ‏واسه من میسوزه ؟ مگه من چمه ؟ خودش که میگه : « بیخیال دموکراتی هستی ‏که لنگت تو هفت آسمون خودتی و بس . »‏
بابا سلیمون میگه : « نه خانوم پَ مو ایجو چِنُوم ؟ مو خو بیخیال تره ایوم »‏‎ ‎‏(‏‎ ‎نه ‏خانوم پس من اینجا چی هستم ؟ من که بیخیال تر از اینم ) . ‏
خب راست میگه دیگه . بیخیال تر و سر به هوا تر‎ ‎‏!‏‎ ‎
کافیه یه بار دی رضا تو حموم باشه و بگه : « سلیمون یه قالب صاوونی بده مِن ‏حموم مَندُم بی صاوون ! زی بوو که اُوو یخ وابید ریم ! » ( سلیمون یه قالب صابون ‏بده تو حموم موندم بی صابون ! زود باش که آب روم سرد شد‎ ‎‏ ) .‏
و بابا سلیمون هم بعد از دو ساعت تو یخچال گشتن و یه چی خوردن و دو لیوان ‏چای شیرین سر کشیدن و یه چرخی تو باغ خونه زدن و درختا رو آب دادن و ‏ماشین رو شستن !... ای بابا کف ماشین شو رو که میبینه تازه یادش میفته ، ای ‏دل غافل ، دی رضا تو حموم منتظر یه قالب صابونه که تا آب سرد نشده حموم کنه ‏بیاد بیرون . حقم داره بیچاره اون ده برابر من سر به هواست‎ ‎‏.‏‎ ‎
ببخشید میدونم دوباره پریدم رفتم سر یه شاخه دیگه ، دست خودم نیستا ... به قول ‏بابا سلیمون یُو خوشه ! ( اینه دیگه ) طبیعتشه ! داشتم چی میگفتم ؟ ... آها ، چرا ‏الهــــــی ؟ ‏
گفتم ؟ نه الهــــــــــی خودمو گفتم ، الهـــــــــــی تو رو نگفتم . آخه امروز دلم ‏خیلی برات سوخته بود . ‏
من که تنهایی کشیدم ، من که بی کسی کشیدم ، من که از غصه ی تنهایی خل ‏شدم ، چرا تو رو درک نکردم و ، تنها تر از خودم ولت کردم ، تو این چهار دیوار تنگ و ‏تاریک کشو ، در رو هم روت قفل کردم و خودم رفتم دَدَر ؟
ددر کجا ؟ ‏
مگه بهت نگفته بودم ؟
نه ؟
آخـــــــی الهـــــــــی ، لابد دلت خیلی شور زده نه ؟ خب حقم داری ، تقریبا دو ‏هفته . روزای کمی نیست تو تنهایی .‏‎ ‎من که از ده روز تنهایی تو یه فصل تابستون ‏اینقد غصم میگیره چطور تونستم اینکار رو با تو بکنم و ولت کنم به امون خدا تو این ‏چار دیواری تنگ و ترش ؟
خوب چیکّار کنم گریه نکن دیگه . مگه دست خودم بود . اینجا نبودم بیام سراغت . ‏
کجا بودم ؟ خب گفتم که ددر‎ ‎‏.‏‎ ‎
اونروز که باهات حرف زدما ، فرداش وکیل خاندان بختیاری ، جناب آقای مظفر ‏بهتاش ، با مامان بزرگ تماس گرفت و ، ازش خواست واسه پاره ای مذاکرات ‏فوری درخصوص مسایل مربوط به کارخانه بسته بندی نادر ، خودش بره تهران . ‏
مامان بزرگ هرچی دلیل آورد که : « نزدیک اومدن آقای بختیاری هست ، ‏خودشون میان به مسایل مربوطه رسیدگی میکنن و جهت رسیدگی به امور مربوط ‏به املاک ، اینجا وجود من اجباریست » ... و از این جور حرفای قلمبه سلمبه ، تو ‏گوش آقا مظفر خان بهتاش نرفت که نرفت . مامان بزرگ هم مجبور شد با بابا ‏سلیمون و من راهی سفر غیر مترقبه ، به تهران بشه‎ ‎‏!‏‎ ‎
همون روز ظهر ، با چمدون بسته ، سوار ماشین شدیم رفتیم اهواز ، دی رضا رو خونه ‏ی آقا رضا اینا ، سر راهمون تو خشایار پیاده کردیم و خودمون رفتیم خونه‎ ‎‏.‏‎ ‎
از اونجا هم ، بابا رفت آژانس مسافرتی پسر دوست مامان بزرگ ، آقای زراسوندی ‏، سه تا بلیط تپل هواپیما گرفت واسه ساعت 21:00 به مقصد تهران و برگشت خونه‎ ‎،‎ ‎بلیطا رو به مامان بزرگ تحویل داد . ‏

miss.no1.2004 ۱۷ مهر ۱۳۹۱ ۱۱:۴۸ بعد از ظهر

اَه از این مامان بزرگ تکنولوژی ، هر چی بهش عز و جز کردم : « تو رو خّدا با ‏ماشین بریم تا تهران ، تو راه هم برگشتنی یه سر بریم اصفهان و ، بعدشم شهرکرد ، ‏سری به خونه تی نا اینا بزنیم » ، قبول نکرد که نکرد . ( تِی نا ، به معنی تنها ... ‏این با اون تینا فرق میکنه و اسم دخترونه ی بختیاریه )‏
میگه : « تکنولوژی رو واسه چی ساختن ؟ واسه راحتی من پیرزن ، که تو این سن ‏و سال دوازده ، سیزده ساعت ، یه کله پا تو ماشین نشینم ، استخونام خشک شه خورد ‏بشه ، با هواپیما میریم بی معطلی . »‏
ولی دروغ میــــگفت . آخه کر که نیستم ... بعد از نهار خودم شنیدم تو پذیرایی به ‏بابا میگفت : « بعد این همه سال ، هرچی میکنم دلم رو راضی کنم ، این مسیر ‏نحس رو ، با ماشین طی کنم ، دلم رضا نمیده که نمیده ! ... این طفلی هم پاسوز ‏بد دلی و بد بینی و وسواسِ من شده . چیکار کنه دلش میخواد یه مسافرت ‏آدمیزادی بره . بهش خوش بگذره ! من که راضیم مثل ریگ ، پول خرج کنم ، تا ‏این بهش خوش بگذره ، حالا اگه شده ده تا مسیر هواپیما عوض کنم ، ولی یه بار با ‏ماشین خون به دل خودم نکنم . ‏
خدا وکیلی نه که خوف تو دلم باشه از جونم بترسما ، نه ، ناف نابودی این طایفه تو ‏این مسیر بسته شده ، چشمم ترسیده ، دلم لرزیده ، دیگه این یکی رو نمیتونم تو این ‏راه فدا کنم بره‎ ‎‏!‏‎ ‎‏»‏
از حرفاش سر درنیاوردم ... آخه آدم بزرگی حرف میزد ، ولی ، وحشتِ تو چشماش ‏و ، رنگ پریده اش ، منو هم ترسوند ! ... نمیدونم چرا از هر بار این مسیر ، این ‏مسیر کردنش دلم لرزید ، بغ کردم‎ ‎‏.‏‎ ‎
هیچی نپرسیدم ازش . آخه اینجور مواقع میگه : « چی بت بگم ؟ هرچی در این ‏بقچه ی غمباد ، بسته باشه بهتره ... خودت بزرگ میشی میفهمی ! »‏
چی رو میفهمم ؟ من که همین الان هم خیلی بزرگ شدم و خیلی میفهمم . خانم ‏ناظممون هم همیشه تو مدرسه ی راهنمایی میگفت : « خودت رو به خریت میزنی ‏اما قد صد تا پیردالو میفهمی ! » ‏
خب لابد میفهمیدم که خانم ناظم اینقد ازم تعریف میکرد‎ ‎‏. تازه هر کی هم بهم ‏میرسه ، هی میگه خرس گنده شدی ، کمتر شلنگ تخـ ـته بنداز ، خوب نیست دختر ‏با این سن و سال ، عین پسر بچه ها ، از دیوار راست بره بالا ... ‏
خلاصه اش که همون شب رفتیم تهران . عمارت اربابی نادر خان بختیاری . مامان ‏اشرف کلی ذوق کرد که ، بیخبری اومدیم و اونو از تنهایی بیرون کشیدیم . حالا هر ‏کی نفهمه فک میکنه ، بیچاره از کله سحر تا بوق شب ، میشینه به در و دیوار بلند ‏عمارت زل میزنه . ولی من که برنامه ی مامان اشرف دستمه . ‏
اون سالی که تابستون منو برده بود تهران پیش خودش ها ، همه برنامه اش رو ‏حفظ کردم . همشّ گیر گشت و گذار با بانوان بیکار هم سن و سال خودشه . یه ‏مشت پیر پاتال ... ‏
چرا به پیرا میگن پاتال ؟ اصن پاتال یعنی چی ؟ بگذریم ... ‏
یه مشت پیر پاتال ، که هر روز خونه ی یکی تلپن و ، واسه هم اِهِن و تُلُپ میکنن ‏و ، پز میدنو ، فال قهوه میگیرن و ، ورق بازی میکنن و ، دک و پوز همو به خاک ‏میمالن و ، هر هر هر مثل چی میخندن . ‏
میگی نه ؟! ... سال دیگه بیا با هم بریم یه ماه بمونیم ... خودت میبینی ، نگی ‏من از خودم درمیارم‎ ‎‏.‏
روزا مامان بزرگ با یه آژانس میرفت کارخونه ، شهرک اشتهارد ، منو هم میذاشت ‏که سر فرصتی با مامان اشرف و بابا سلیمون ، بریم به معقوله ی مهم متراژ خیابونا ‏و ، شمارش چاله چوله ها و ، ارزیابی کیفیت فعالیتهای شهرداری مناطق بیست و ‏دو گانه ی تهران بزرگ ! ... خلاصه خوش گذشت ... کلی هم خرید کردم و ، یه ‏دو روز هم رفتیم پنجشنبه جمعه ای دعوت ، خونه ی یکی از دوستای مامان اشرف ‏، سمیه خانوم ، تو کرج و ، کلی تش سوزوندم و ، یه عالمه خراب کاری ، که فک ‏کنم گند نصفیاش هنوز در نیومده !‏
ولی گند که نه ، صدای یکیش همون موقع دراومد که سمیه خانوم ، اگه دست ‏خودش بود میزد سرمو میشکوند ... نگو چی که نمیتونم بگم ... ‏
خب باشه قهر نکن میگم بهت ... چیز خاصی نبود ، زدم گلدون کریستالشو شیکوندم ‏‏... به من چی که سر راه بود و گلاش دراز بودن و خوشم نمیومد ازش و عقب ‏عقب رفتم ، همه فک کردن غیر عمد ، تو هم همینو فک کن ، خوردم به گلدونه و ‏شترق ...‏
خلاصه اش دیگه هیچی ... بقیش هم قابل عرض نیست ... الانم که برگشتیم و ‏امشب منو تو دو یار همیشگی ، تو بغـ ـل هم دل میدیم و قلوه میگیریم‎ ‎‏.‏

===================
پست آخر بود ... :-118-:

miss.no1.2004 ۲۰ مهر ۱۳۹۱ ۰۵:۳۵ قبل از ظهر
یکشنبه ، شانزدهم جولای 2006 ، باتر سِی - لندن ‏
گوشی تلفن وایرلِس رو از گوش چپ به راست داد : « آره ... چک کردم مادر من ‏‏... چک کردم ... همون که گفتم ، خط شماره ی سه رو باید عوض کنن ... اون ‏خط خیلی قدیمی شده دیگه ... تو فکر یه سوله ی دیگه هستم ، اومدم اونجا با ‏نظریان و قاسم زاده جلسه میذارم ، درموردش صحبت میکنیم ... شما نگران این ‏چیزا نباش دا ... دیروز هم ، سفارش خریدی که از آلمان اوکی کردم ، اعتبارشو ‏پرداخت کردم ... از سر صبح هم با چند تا واسطه و اینور و اونور هماهنگ کردم ، ‏قراره ‏F.O.B‏ ( ‏Free On Board‏ یعنی تحویل کالا ، روی عرشه ... یکی ‏از روشهای ارسال محموله بین المللی که شامل بارگیری از مقصد تا کنار عرشه ، ‏بارگیری به داخل عرشه بعلاوه ی هزینه ی بیمه تا مقصد بدون هزینه تخلیه ) ‏بفرستنش امارات ... از اونجا هم که بهتاش خودش پیگیر میشه ... دیگه ؟! ... »‏
با صدای زنگ خونه ، بی شتاب ، به سمت ورودی رفت ... تو چشمی نگاهی ‏انداخت ، و در رو باز کرد : « بعدا زنگ میزنم ... قطع میکنم ... » و شاسی سبز ‏رنگ تلفن رو فشار داد ... ‏
در رو ، بی تردید باز کرد : « ایزابـــلا ... چطوری ؟ ... این ورا »‏
ایزابلا ، با لبخندی گشاد ، درحالیکه چمدون کوچیکی تو یه دست و کیف دستی ای ‏تو دست دیگه داشت ، بـ ـوسه ای به گونه اش زد ... دستش رو به دور کمـ ـر باریک ‏ایزابلا حـ ـلقه کرد و اونو به خودش نزدیک : « نگفتی ؟ این ورا ؟ ... بیا تو »‏
ایزابلا ، لبخند دندون نمایی به لب داشت : « اوه شاب ، میدونم سرت خیلی شلوغه ‏، باور کن زیاد مزاحمت نمیشم ، فقط سه روز ... »‏
خنده ای عمیق به لب نشوند : « حالا بیا تو ... تو که تعارفی نبودی ... چه خبر ‏اینجا چیکار میکنی ؟ اونم بی خبری ؟ سورپرایز شدم ... » و با دست به سمت ‏کاناپه ی راحتی گوشه ی سالن نشیمن اشاره کرد ... ‏
ایزابلا ، چمدون و کیف دستیش رو بالا گرفت : « اینا رو بذارم کجا ؟ ... تو اتاق ‏همیشگی ؟ »‏
درحالیکه به سمت آشپزخونه میرفت ، از شونه نگاهی به ایزابلا انداخت : « دقیقا ‏‏... خودت که واردی ... منم که به عادت تو واردم ... میدونم رو تخـ ـت یه نفره ‏اذیت میشی ... راحت باش ... ملافه ها هم تمیزه ... »‏
و لبهاش رو به نشونه ی لبخندی اطمینان بخش ، به هم فشرد ... چشمک کوچیک ‏و شوخی از گوشه ی چشم به سمت ایزابلا پاشید و دکمه ی قهوه جوش رو پایین ‏داد ... ‏
ایزابلا ، با چمدون کوچیک تو دست ، به سمت پله های سوییت دو طبقه و جمع و ‏جور شهاب ، حرکت کرد ... همزمان ، نگاهی به اطراف انداخت ، مث همیشه ، ‏تمیز ، منظم و بدون تغییر ... لبخند محوی به لب نشوند و به سمت دومین اتاق ‏سمت راست طبقه ی دوم سوییت دوبلکس شهاب ، حرکت کرد ... ‏
فنجون دور طلایی طرح ویکتوری رو روی جزیره ی وسط آشپزخونه گذاشت ، قبل ‏از اینکه قوری کوچیک بلوری نشکن قهوه جوش رو به داخلش سرازیر کنه ، دستی ‏، پهلوش رو در هم پیچوند ... ‏
بی مکث ، با خنده و شوخ ، به سمت چپ برگشت : « مینشستی تا برات قهوه رو ‏بیارم ... خسته که نیستی ؟ هستی ؟ ... » و ابرویی بالا انداخت ... ‏
ایزابلا ، دستش رو دور کمـ ـرش محکم کرد : « نه ، سفر خوب بود ... خستگی نداشت ‏‏... کارهای پرونده ی جورج میلر ام دی ، تموم شده بود و برای بستن پرونده ، ‏مجبور شدم خودم بیام ... نمیخوام مث اونبار با بی ملاحظگی ، مشکلی با این پرونده ‏ی پر تنش داشته باشم ... میدونی که ؟ »‏
لبخندی به روش پاشید : « میدونم عزیزم ... مث همیشه ، دقیق و پر مسئولیت ... ‏البته بگم ، رو من نمیتونی حسابی داشته باشی ها ... میتونی رو مارک حساب ‏کنی ... من درگیر کارهای رفت خودم هستم ... »‏
ایزابلا خندید ... ابرویی با همون لبخند تو هم نشوند که شونه ی اخمی غیر جدی ‏بود : « خیلی خب ... میدونم مث همیشه نمیتونم روت حساب کنم ... همین که از ‏دم در عذرم رو نخواستی ، جای شکر داره ... » و با مشتی کوتاه و آهسته به بازوی ‏شهاب ، ضربه ای زد ... ‏
ایزابلا ، دوست صمیمی و چندین و چند ساله اش بود ... تو دانشگاه ، با هم این ‏دوستی دو طرفه رو شروع کرده بودن ... دوستان خوبی بودن ، ولی ... دوست ‏نداشت با وارد کردن این دوستی ، تو حیطه ی کار ، خشی به دوستی خالص و ناب ‏قدیمیش وارد کنه ... برای همین هم بود که ، با وسوسه ی شراکت تجاری با ایزابلا ، ‏تا الان مبارزه کرده بود و تن به خواسته های زن نداده بود ... ‏
موهای وحشی و مشکی رنگ پریشون شده ی ایزابلا رو با محبت ، از روی صورتش ‏کنار زد : « میدونی که نمیخوام از دست بدمت ... تو خوب تر از اونی هستی که ‏بخوام رفتارت رو زیر ذره بین بذارم مبادا بهم کلک بزنی ... »‏
ایزابلا ، اما ... این حرف رو به شوخی برداشت کرد و خنده ای بلند و مـ ـستانه سر داد ‏‏: « اوه شاب ... تو خیلی با مزه ای ... میدونم دوست نداری کسی یه پنی بهت ‏نارو بزنه ... باور کن چشمم دنبال حساب بانکیت نیست ... » و باز خندید ... ‏
به سمت لب تابش حرکت کرد ... باید کارهایی که میتونست از همین مسافت ‏دور انجام بده رو تموم میکرد و فقط وقتش رو تو ایران ، روی کارهایی که به ‏حضورش بسته بود ، معطوف میکرد ... با این حال ، ایزابلا تازه از راه رسیده بود و ‏احتیاج داشت ، قبل از اینکه دیر وقت شه و وقت خواب برسه ، گپی صمیمی ‏باهاش داشته باشه ... ‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۴-۹-۹۱ ۰۷:۰۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، F*A*R*Z*A*N*E*H ، fatima64 ، rooya455 ، setarehshab
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #6
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
‎3‎مرداد ماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏
تنهایی جون تا حالا کتاب خوندی ؟ نه ؟ آخه چــــــرا ؟ کتاب ، خوندنش خیلی ‏مفیده . مامان بزرگ میگه کتابا ، ما رو با زندگی اشخاص و ، شخصیتها و ، ‏تفکراتشون ، آشنا میکنه و ، ما میتونیم ازشون درسای زیادی بگیریم . ‏
منم میخوام مغز تو رو پر بار کنم ... واسه همینم بهت توصیه میکنم ، کتاب بینوایان ‏اثر ویکتور هوگو رو بخونی . ‏
تو کتابخونه ی نادر خان ، یه نسخه قدیمی به زبان انگلیسی هست ازش که ، به ‏توصیه ی مامان بزرگ و ، مربی موسسه زبان مهر ، آقای خالقی ، برای بهتر شدن ‏ادبیات انگلیسیم و ، درک مفاهیم و مطالب ، اونو خوندم و ، روی تمام نکات آموزنده ‏اش ، از جمله تمام بیگاریهایی که خانم بدجنس تناردیه ، از کوزت بیچاره کشید ، با ‏های لایت ، خط نارنجی و صورتی و زرد کشیدم . ‏
بگذریم از شماتتهای مامان بزرگ خانم از اینکه : « این چه کله خراب بازی ای بود ‏تو درآوردی دختر ! من از دست تو چی کار کنم ؟ کتاب نفیس نادر خان رو درب و ‏داغون کردی ! آخه این خط و مطا چین ، رو صفحه های کتاب بیچاره کشیدی ؟ ‏جواب شهاب رو چی بدم ... اگه ببینه پدر جفتمون رو با هم درمیاره ... سر این ‏خیره سریها و سر به هوایی های تو ، سکته نکنم خوبه‎ ‎‏!‏‎ ‎آخه دختر ، یه جو عقل تو ‏کله ی پوکت نیست ؟ »‏
ولی در کل ارزش این همه شماتت رو داشت . آخه نکات آموزنده ی خوبی ‏داشت ، که من تو این چند روز گذشته ، با پوست و خون و استخون و روح و جسمم ‏، تماما نکاتِ های لایت شده رو ، درک کردم و ، الان چندین روزه که ، شخصیت ‏کوزت ، چنان باهام عجین شده که ، گاها فکر میکنم خودِ خودِ کوزت بیچاره هستم و ‏، مامان بزرگ و دی رضا هم ، خانم و آقای تناردیه ... بابا سلیمون هم ، قربونش ‏برم ، ژان وال ژان فداکار ، ناجی کوزتِ بی نوای مادر مرده !‏
دور از جونت ، دور از جونت ، چنان وســـّعم رو این چند روز با خرده فرمایش و ، ‏کار کردن ، کشیدن که ، دیگه جون به تن و ، روح تو کالبدم نیست . بقول معروف ‏، پدرم در اومده ... استخونام زق زق میکنن ... مهرهای کمـ ـرم چیک چیک صدا ‏میده ... که چی ؟ ... اگه راست میگی یه کلام بگو که چی ! نه جوون من بگو ‏که چی ... ‏
تو لازم نکرده بگی ، اصن خودم میگم : که آقا شهاب خان بختیاری نوه ی سوگلی ‏گلاب خاتون خانم ، تا دو روز دیگه شرفیاب میشن . درست گفتم ؟ نه انگار ! ‏درستش اینه که ، بگی تشریف فرما میشن ! خلاصه ... کل جیک و پیک خونه رو ‏ریختیم تو هم ... همه رو تر و تمیز کردیم ... حتی اتاق آقا شهاب خان بختیاری ‏انکر الصوات بخت النصر‎ ‎‏!‏
یه چی بگم به کسی نگیها ! تو رو جون هر کی دوست داری ، بفهمن کار من بوده ، ‏میفهمم تو فروختیم . آخه نه کسی بود ، نه کسی دید ! ‏
چی کار کردم ؟ بگو چیکار نکردم . ‏
مامان بزرگ ، اتاقش رو دیزاین جدید کرده ... منم تا تونستم ، گند زدم به دیزاین ‏نوی اتاق آقا ... بپر بپری کردم رو تخـ ـت شهاب خان ، بیا ببین . فکر کنم تموم ‏فنرای خوشخواب اعلای آقا در دونه در رفت ! حالا این هیچی ، تو یکی از بپر بپرام ‏پایه ی تخـ ـت آقا ، شکست ... منم از ترس بو بردن مامان بزرگ خانوم از ماجرا ، ‏صداش رو درنیاوردم و ، بزور پایه رو زدم زیر تخـ ـت ، تشک رو صاف کردم .... کی ‏به کیه ؟ شتر دیدی ندیدی . ‏
حالا این هیچی تو کشو مشو ها ، دنبال آت و آشغالای آقا سیاحت میکردم که ، یه ‏جوهر خوشرنگ صورتی رنگ دیدم پلیکان اصــــل . جوهر خودنویسش اینقد ‏خوشرنگ بود که حض کردم . وسوسه شدم یه خورده اشو رو یه تیکه کاغذ امتحان ‏کنم که کردم ... وای چه رنگی ! تا حالا صورتی به این خوشرنگی درست نکرده ‏بودم‎ ‎‏.‏‎ ‎بعدشم درشو گذاشتم روش ، گذاشتمش سر جاش . ‏
وقتی اتاق رو مرتب کردم ، یه دفتر نت دست نویس ، رو میز کامپیوتر آقا بود که ، ‏روش نوشته بود : « دلتنگ توام »‏‎ ‎‏.‏‎ ‎نتاش محشر بود ! ... گذاشتمش تو کشو که ‏بعدا از روشون بنویسم واسه تمرین . چند دقیقه بعدشم که داشتم یه چند تا کاغذ و ، ‏یه نوار کاست رو ، میذاشتم تو همون کشو دیدم که ، ای دل غافل ... در شیشه ی ‏جوهره رو ، محکم نبسته بودم ، جوهر ریخته تو کشو . نه فقط اون کشو که دو کشو ‏زیر اونو ، یه ریزه هم رو پارکت کف اتاق شُره کرده ریخته . حالا چه خاکی به سرم ‏بریزم ، بماند ... بعدا نوع خاک مرغوبی ، مثل همون خاکا که واسه مجسمه سازی ‏استفاده میشه ، انتخاب میکنم میریزم رو سرم‎ ‎‏.‏
‎ ‎این یکی هم هیچی آخرین گندم رو ببین که چیکار کردم !... همینطور که ایستاده ‏بودم سیـ ـنه ی دیوار و ، با خودم فکر میکردم که حالا چی میشه و چه کنم و چه جوری ‏لاپوشونی کنم واسه خود بینوام ، تو نگو لنگه کفش تو دهنم به قول دی رضا ، که از ‏نوع جنس مرغوب پف پفی خرسی بود ، از قضا ، تو دستمه چـ ـسبوندم به دیوار ، هر ‏کار کردم اثر و آثار این آدامسه رو اقلا پاک کنم ، که هر چی لوم نمیداد ، این یکی ‏راست کار خودم بود و ، تی ثانیه همه میفهمیدن خرابکاریهای حاصله ، محصول ‏مشارکت بنده ی حقیر ، در کتاب مشهور بینوایان بوده ، زایل نشد که نشد‎ ‎‏.‏‎ ‎
خب چیکارش میکردم ؟ چیشمامو ریز کردم و یه خورده از مغزم کار کشیدم و فکرامو ‏جمع کردم ... ‏
رفتم تو آشپزخونه یه چاقو میوه خوری اره ای برداشتم ، افتادم به جون کاغذ دیواری ‏سه بعدی جنس اعلاء ی دیوار اتاق شهاب خان که ، مختص حضرت آقا ، طرح و ‏مدلش رو مامان بزرگ خانم داده بود آقای فرهمند ، تو یکی از سفرهاش به امارات ‏متحده عربی ، اسپیشیال بیاره و اتاق آقا رو ، باهاش دکور کرده بود و خلاصه یه ‏گردی از کاغذ که آغشته به مدرک جرم آدامس خرسی جویده و نرم شده بود رو ، با ‏کلی زحمت گرد و صاف بریدم ... ‏
خیلی خوب شد ... دیگه لنگه کفشه به دیوار نچسبیده بود ولی ... این ولیه مهم بود ‏دیگه ... ولیش اینه : حالا مونده جاش که دیگه مشخصه دست آدمیزاد دو پا ، تو ‏خرابکاری عمـــدّا تو کار بوده رو با یه چی پر کنم که شک بر انگیز نباشه ؟
واسه همین تصمیم گرفتم یه تابلو نئو استایل خیلی ماهرانه ، که کار دست استاد ‏شادان خانوم بختیاریه ، بچسبونم روش که گند کار درنیاد و مشکوک نزنه‎ ‎‏.‏‎ ‎مرحبا به ‏مخ خودم که عینهو ساعت منظم و دقیق کار میکنه . هرچند مخ من به ساعت ‏برتری نسبی داره آخه مخ من ابتکار عمل داره ، ولی ساعت نداره . مثلا نمیتونه ‏یهو از ساعت دو بپره بره چهار‎ ‎‏! ولی مخ من همیشه سه میزنه ، بعدم میشه بیست ‏‏... چون از یه ور خانوم غلامی میگه : « شادان بختیاری ، تو بازم مخت سه کار کرد ‏؟ »‏
از اون ور هم بچه ها میگن : « آفرین کار خوبی کردی ، مخت بیسته ... » خب ‏اینم یه ابتکار عمله دیگه ... مخ من میپره ، ساعت نمیپره ... ‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۴-۹-۹۱ ۰۷:۰۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، F*A*R*Z*A*N*E*H ، fatima64 ، rooya455 ، setarehshab
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #7
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
یکشنبه ، 23 جولای 2006 مطابق اول مرداد ماه 1385 ... باتر سِی - لندن ‏
بار دیگه با وسواس ، وسایل رو دونه دونه چک کرد و به داخل چمدون بزرگ ‏مسافرتیش چید ... خدا رو شکر ، همه ی کارهاش رو با نظمی پیوسته ، روبراه کرده ‏بود و الان ، تقریبا آماه بود تا بار دیگه تجربه ی نفس کشیدن تو ایران رو داشته ‏باشه ... نفسهایی که ، گرچه سخت از سیـ ـنه بالا می اومدن ، اما نبودشون هم معنی ‏تداوم زندگی رو نمیداد ... بی تنفس اون هوای آشنا ، پشت این مرزها ، جون ‏میداد ... باید میرفت و به اندازه ی سالی ، از اون هوا بر میداشت و برای یه سال ‏، ذخیره میکرد ... ‏
چمدون صورتی رنگ جلفی ، که یه طرفش مزین به عکس گربه ای با مزه با ‏لباس دخترونه ی صورتی پر رنگ بود و گوشه ی دسته اش ، عروسکی از همون ‏گربه ، بصورت آویز ازش آویزون شده بود رو ، به روی دست گرفت و با حرکتی ، ‏رمز اون رو تنظیم کرد و از دو طرف به جهت های مخالف کشید ... چمدون باز شد ‏‏... چشمهای لغزونش رو به داخل چمدون گردوند ... ‏
نفس عمیقی از ته سیـ ـنه کشید ... با حس دردی که زیر سیـ ـنه ی چپش تیر کشید ، ‏مبارزه کرد ... اخمهاش تو هم پیچید ... شب گذشته ، تا دیر وقت ، دونه دونه وقت ‏گذاشته بود و با کاغذهای رنگی و روبان ، کلی وسیله ی ریز و درشت رو کادو کرده ‏بود ... ‏
با اخم ، به نایلون محکم طرح دار محتوی عطر و ادکلن های مختلف ، خیره شد ... ‏هر بار ، موقع عبور از کمـ ـربند بازرسی ، با وجود محموله ی عطر و ادکلن ، دچار ‏زحمت مضاعف میشد ، با اینحال ، از وسوسه ی خرید اونها ، هیچوقت نمیتونست ‏در بره ... همه رو دوباره چک کرد و نایلون رو برای تحویل جدا گانه به بازرسی بار ‏، پلمپ ساده ای کرد ... ‏
کیف لب تاب ... مدارک و اسناد ... بلیط ... کیف پول و بقیه ی وسایل ‏ضروریش رو برای بار آخر بازرسی کرد ... و ترجیح داد برای بار آخر ، قید بازرسی ‏چمدون محتوی سوغاتی های رنگارنگ دوستان و آشنایان و اشرف خانوم رو ، بزنه ‏‏... ‏
مارک دسته ی چمدون بزرگ رو ، به یه دست و دسته ی چمدون سوغاتی ها رو ‏به دست دیگه اش داد و از درب اتاق خواب شهاب بیرون زد ... ‏
نگاهش رو اجمالی ، دور تا دور اتاق چرخوند و روی قاب عکس روی میز ، ثابت ‏کرد ... قاب عکس رو بلند کرد و نگاهی دقیق به جز به جز صورت نقش بسته تو ‏قاب انداخت ... هیچ تغییری نکرده بود ... همون نگاه همیشگی ... همون لبخند ‏همیشگی و همون دشت سر سبز همیشگی ... آه کشید ... باید عجله میکرد ... ‏
به پشت سر برگشت و تو آینه ی قدی کنار اتاق ، تیپ اسپرتش رو از نظر گذروند ‏‏... هیچ مشکلی نبود ... دستی لا به لای موهاش کشید و اونها رو با شدت بیشتری ‏به عقب فرستاد ... لجوجانه به سمت پیـ ـشونیش برگشتن ... سعی کرد به این ‏لجبازی بچگونه شون بی اهمیت باشه ... دم آخری ، ادکلنی به کنار گردنش پاشید ‏و از اتاق خارج شد ... ‏
تا چند ساعت دیگه ، کیلومتر ها دور تر ، درگیر دنیای دیگه ای میشد که هیچ ‏شباهتی به دنیای الانش نداشت ... لبخند بچگونه ای زد و با دستهای پر بار ، برای ‏بار آخر ، وسواس گونه ، محیط جمع و جور و تر تمیز طبقه ی پایین خونه اش رو از ‏نظر گذروند ... ‏
کنار ماشین مارک ، وسایل رو به روی زمین گذاشت و با تصویر قاب بسته ی ‏شری ، تو قاب پنجره ی مشرف به خیابونِ کوتاه ، لبخندی بر لب ، روبرو شد : « ‏داری میری شاب ؟ »‏
با همون لبخند بچگونه ، به چشمهای آبی و بی فروغ شری ، خیره شد : « مثل ‏همیشه ... خب ، مواظب گلهای تو باغچه باش . دوست ندارم برگشتم همشون رو ‏پلاسیده و خشک شده ببینم ... سلام ویکتور رو هم برسون ... بگو براش گز و پسته ‏میارم ... برای تو هم پونه میارم ... » و دستی بلند کرد ... ‏
شری با همون لبخند ، دستش رو بلند کرد و براش تو هوا تکون داد ... : « زود بیا ‏‏... ویکتور بفهمه قراره براش گز بیاری ، تحملش رو از دست میده ... » و صدای ‏خنده ی پر صداش ، تو فضای خیابون خلوت اون موقع روز پیچید ... ‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۴-۹-۹۱ ۰۷:۱۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، F*A*R*Z*A*N*E*H ، fatima64 ، rooya455 ، setarehshab
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #8
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
مرداد ماه سال 1385 مسجد سلیمان ‏
امروز تو شلوغ پلوغی و برو بیا ، با خانم سرلک کلاس داشتم . تابلو جدیدی که کار ‏کرده بودم رو نشونش دادم ، یه جور خاصی نگام کرد . بعد از کلاس هم یه خورده با ‏مامان بزرگ اختلاط کرد ، که نمیدونم موضوع اختلاطشون چی بود ، ولی اینو ‏مطمئنم که در مورد من داشتن صحبت میکردن‎ ‎‏.‏‎ ‎
از کجا مطمئنم ؟ ‏
خب معلومه تا رفتم تو پذیرایی یه چیزی مثل روانپزشک از زبون مامان بزرگ ‏شنیدم که تا چشمش خورد به من ، حرفاشون رو تموم کردن . غلط نکنم خانم ‏سرلک داشته به مامان بزرگ میگفته من دیوونه ام و مامان بزرگ داشته متقاعدش ‏میکرده که : « نه بخدا دیوونه نیست ، خودم بردمش پیش روانپزشک ، گفته فقط یه ‏خورده خله که بعدا خودش خود بخود خوب میشه ! ‏»
به نظر تو ، همینو میگفتن ؟ آره دیگه پَ چی میگفتن ؟ اصن بذار هر چی دوست ‏دارن بگن ، به من چی‎ ‎‏.‏‎ ‎
دو سال پیش خانم سرلک یه بار دیگه هم با مامان بزرگ داشت حرف میزد ، که ‏بازم صداشو شنیدم . اون روز هم میگفت : « یه چیزیش هست این دختره . مشکل ‏خاصی داره ؟ »‏
مامان بزرگ هم رنگ به رنگ میشد و هی بهش میگفت : « نه فقط تو سن بلوغه ‏و این روی هیجاناتش تاثیر گذاشته . »‏
آخه اون روز هم خانم سرلک یه نگاه ، دقیقا مثل نگاه امروز ، بهم انداخته بود و هر ‏چی ازم خواسته بود یه خورده از رنگهای سرد تو کارم استفاده کنم ، قبول نکردم که ‏نکردم‎ ‎‏.‏‎ ‎
لج بازی کردم ؟ ‏
نه بخدا لج چی ؟ دست و دلم به رنگ سرد نمیرفت . از اون روز به بعد دیگه ‏اصراری روی استفاده از رنگ سرد ، بهم نکرد ... فقط بهم گفت : « از این به بعد ، ‏سبک اکسپرسیونیسم کار میکنیم » ... ‏
و یه خورده هم درمورد کوکوشکا و ژرژ رئو صحبت کرد و بعد از اونم منو به حال خودم ‏گذاشت .منم تا تونستم واسه خودم نقاشی های باب دلم کشیدم . اونم که راضی بود ‏از کارم ! ‏
حالا چرا دوباره رفته با مامان بزرگ میز گرد تشکیل داده ، خدا عالمه و بس‎ ‎‏!‏
ولی اینو خوب یادمه که ، بعد از رفتن خانم سر لک ، مامان بزرگ ازم خواست ‏شب پیشم بخوابه . تعجب کردم ! مامان بزرگ هیچوقت پیش من نمیخوابید . ‏گفتم شاید خانم سرلک میخواد زنگ بزنه بگه یه دیوونه زنجیری تو این خونست ‏بیاین ببرینش !...‏‎ ‎
بیچاره خانم سرلک . آخه اونموقع تازه مربیگریمو شروع کرده بود و شناخت زیادی ‏ازش نداشتم ، ولی حالا چی ؟ حالا که هم من اونو میشناسم ، هم اون منو میشناسه ‏و میدونه زنجیری نیستم ، دیگه اختلاطش با مامان بزرگ سر چی بود ؟ ‏
وای نکنه بازم فعل و انفعالات دارم ؟ ‏
فعل و انفعالات چی ؟ ‏
نه فکر کنی از اونا که تو آزمایشگاه شیمی دبیرستان ، با خانم پوریان مسئول ‏آزمایشگاه انجام میدادیما ، نه خنگه ، از همون فعل و انفعالاتی که اونشب داستانشو ‏مامان بزرگ برام تعریف کرد.‏
چه داستانی ؟
نمیخواد تو بفهمی ... واسه سن و سالت خوب نیست . وقتی تو هم به سن بلوغ ‏رسیدی ، خودم واسه ات حرفای مامان بزرگ رو تعریف میکنم تا روشن شی‎ ‎‏.‏‎ ‎
هر چند منم اونشب هیچی از حرفای مامان بزرگ سر درنیاوردم و اصولا مثل تمام ‏اتفاقایی که دور و برم میفتاد ، در مورد اون موضوع هم روشن نشدم . نه که اصلا ‏روشن نشدمها ، اون شب روشن نشدم ، ولی بعد از یکسال یعنی دقیقا پارسال ، ‏بعد از عید روشن شدم . ‏
چطوری ؟ ‏
بزرگ شدی خودت میفهمی ! ‏
چی ؟مثل مامان بزرگ حرف میزنم ؟ ‏
آره ... دقیقا‎ ‎‏!!‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۴-۹-۹۱ ۰۷:۱۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، F*A*R*Z*A*N*E*H ، fatima64 ، rooya455
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #9
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
با خودم فکر کردم شاید مامان بزرگ بازم امشب بیاد تو اتاقم بخوابه تا باز روشنم کنه ‏که ، دیدی چیزی نگفت و رفت تو اتاق خودش خوابید . شایدم فعلا وقت روشن ‏کردن منو نداره ، آخه فردا شازده قراره بیاد مامان بزرگ هم فردا کلی کار داره که ‏باید زود بخوابه‎ ‎‏.‏
بعد از خوابیدن مامان بزرگ ، وقتی مطمئن شدم دیگه خبری از روشن شدن ‏نسبت به فعل و انفعالات احتمالی نیست ، یواشکی و پاورچین پاورچین رفتم تو ‏اتاق شازده بخت النصر انکر الصوات . ‏
چیکار ؟ ‏
خوب معلومه واسه لاپوشونی‎ ‎‏.‏
واسه کی ؟ ‏
بابا تو دیگه چقد خنگی ! خب راست میگم دیگه خنگی . مگه پریروز از گندکاریام تو ‏اتاق شازده واست تعریف نکردم ؟ ‏
کدومشون ؟ ‏
همون گردیه که با چاقو اره ای درش آورده بودم . یادت اومد آی کیو ؟
دیروز که مامان بزرگ رفته بود تو حیاط به بابا سلیمون دستورات جوراجور میدادا ، ‏منم از فرصت استفاده کردم رفتم یه میخ کوبوندم بالای گردی . ‏
میخ واسه چی ؟ ‏
خب معلومه واسه این تابلو جدیده که امروز خانم سرلک اومد ریزه کاریهاشو توضیح ‏داد و تموم شد و رفت پی کارش . کاشکی یه ابزار جاسوسی داشتم نصب میکردم رو ‏تابلو میذاشتم تو اتاق شازده تا سر از کارش دربیارم . ‏
به نظرت شدنیه ؟ ‏
آره بابا ... خودم تو هزار تا فیلم دیدم میشه ! ولی من ندارم . کاشکی باهام خوب ‏بود ، میگفتم از انگلیس یکی شو برام بیاره بجای این کادوهایی که هر سال برام ‏میاره‎ ‎‏.‏‎ ‎
اصلا شاید تا حالا خودش همچی چیزی آورده باشه . من که خبر ندارم . ولی نه ، ‏کی میاد واسه یه بچه از اینجور چیزا کادو بیاره ؟
یعنی امسال چی برام میاره ؟ پارسال چی برام آورده بود ؟ سالهای پیش ؟ تو ‏میدونی ؟ ‏
چی رو ؟ ‏
وای که چقد تو خنگی ! خب کادو ها رو میگم دیگه ! ‏
خودم باید بدونم ؟ من از کجا بدونم ؟ مگه من بازشون کردم ؟ ‏
چرا بازشون نکردم ؟ مگه برات نگفتم ؟ خب بخاطر همون معقوله شوور کردن دیگه‎ ‎‏!‏‎ ‎
چه ربطی داره ؟ مگه ربطشو بهت نگفتم ؟ ‏
چّی برات نگفتــــم ؟ دروغ میگــــی !... جدّا ؟!...‏
راسّ میگی ... یادم اومد ، داشتم واسه ات از کمد زباله دونی میگفتم که ، حرف ‏پریسا فرهمند پیش اومد ... اینقد از این شاخه به اون شاخه پریدم که ، یادم رفت از ‏کمدم تعریف کنم . گفتم پریسا فرهمند ! روز تولدم شهین خانم و آقای فرهمند و ‏پریسا جون هم میان ، ولی خوشبختانه اینجانب چون در حال حبس اجباری هستم ‏از حضورش مـ ـستفید ... نه ، نه ببخشید ... مـ ـستفیض ، نخواهم شد‎ ‎‏.‏‎ ‎
چه دل شادی دارم من !... همه میان تولد منو جشن بگیرن ، اونوقت خودم رو تو ‏تولد راه نمیدن ! خنده نداره به نظر تو ؟ آقا شهاب با یه عالمه کادوهای جورواجور از ‏بلاد کفر میاد ، مامان بزرگ اشرف پایتخـ ـت نشین ، از تهران میاد ، یه عالمه تک و ‏طایفه بزرگ نادرخان بختیاری ، از مسجد سلیمان و اهواز و آغاجاری و شهرکرد و ‏سیبک و ایذه و اطراف و اکناف میان تولد ، بعد شادان خانم بختیاری ، بیچاره ی ‏بینوای دل شیکسّه ، میشینه تو این چار دیواری تک و تنها‎ ‎‏!...‏
ای ی ی ، دست به دلم نذار که خونه . چرا ؟ حالا بذار شازده تشریف بیاره خودت ‏میفهمی ! ‏
خب شب بخیر که میدونم فردا صبح تو این خونه ، خواب بی خواب‎ ‎‏.‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۴-۹-۹۱ ۰۷:۱۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، F*A*R*Z*A*N*E*H ، fatima64 ، rooya455 ، setarehshab
saghi
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 4,214
تاریخ عضویت: آبا ۱۳۹۱
اعتبار: 274
سپاس ها 524
سپاس شده 2628 بار در 1506 ارسال
ارتقاء: 48 [Nivel]
رتبه : 9%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 62 %
ExperienciaExperiencia


حالت: Ashegh
ارسال: #10
RE: میوه ی منحوس | ژیلا
دوشنبه ، 24 جولای 2006 مطابق دوم مرداد ماه 1385 – ایران ، تهران ‏
ساعتش رو با ساعت اعلام شده از بلندگوی تعبیه شده تو هواپیما ، تنظیم کرد : دو و ‏بیست دقیقه ی بامداد ... ‏
پله ها رو با طمئنینه ، پایین اومد و همزمان با پا گذاشتن روی پله ی پایین تر ، با ‏هر پله ، نفسی عمیق به ریه فرستاد ... تهران ... غبارآلود ، گرم ، خفه ، ولی ‏دوست داشتنی ... آبستن سالهای متمادی از گذشته ی دود شده ، خاطرات حک ‏شده در اعماق سوراخ سنبه های مغزش ... ‏
ساعتی معطل و بی قرار و پر تشویش به انتظار وسایلش ، داخل ترانزیت پروازهای ‏خارجی فرودگاه امام خمینی ، قدم رو گذروند و عاقبت با تحویل وسایلش ، اونها رو ‏به روی چرخ قرار داد و از سالن پروازهای خارجی ، گذشت ... ‏
با چشم به طول مسیر روبروش نگاه کرد و عاقبت سوتی پر معنی و بلند برای ‏تاکسی دربستی پر عجله ، تو نزدیک ترین مسیر آسفالتی از جایی که ایستاده بود ، ‏زد ... با قرار دادن وسایل به صندوق سمند زرد رنگ ، خودش رو به روی صندلی ‏جلو ، پرت کرد و چشمهاش رو با اون مردمکهای لغزون ، به روی هم گذاشت ... ‏احتیاج به ریلکس داشت ، البته اگر ممکن بود ... ‏
دو روز آینده ، روزهای پر کاری رو ، باید تو تهران میگذروند ... جلسات فشرده و ‏خسته کننده با نظریان و قاسم زاده ... مراجعه به دارایی ، به گمرک ، به کشتی ‏رانی ، و عاقبت مذاکره با مهندسین نصاب دستگاههای خریده شده از آلمان و بستن ‏قرارداد برای دو ماه آینده ... انجام یه سری کارهای حقوقی خسته کننده و خشک ‏‏... ، بازدید از کارخونه ، جلسه با بهتاش ... چک کردن حسابها و اسناد و مدارک ‏مالی ، ترازنامه ها و اظهارنامه های سال قبل ... و یه عالمه کارهای خرد و ریز ‏دیگه ... خسته کننده و جانفرسا ... ‏
احتیاج به تجمع تموم انرژیش داشت ... تو هواپیما ، پرواز راحتی رو نگذرونده بود و ‏فک میکرد ، استخون استخونش در حال جنگ و کشمکشه ... با چشمهای بسته ، ‏گردنش رو چند باری چرخوند تا خستگی خوابیدن روی بالش بادی توی هواپیما رو ‏، به این طریق از گردنش خارج کنه ... ‏
آدرس عمارت اربابی نادر خان رو ، دقیق تر و با جزئیات بیشتر ، برای راننده ی ‏سرحال پشت رل سمند ، شمرده شمرده ، خوند و دوباره با چشمهای بسته ، منتظر ‏موند ... ‏
با رسیدن به مقصد ، از جیب بیرونی کیف لب تابش ، کلید درب بزرگ عمارت ‏اربابی نادر خان رو بیرون کشید و درب رو باز کرد ... در بزرگ عمارت ، با صدای ‏قیژی باز شد و با خستگی ، بار تجمع شده کنار در رو به داخل کشوند ... نگاهی پر ‏حسرت به ساختمون مرکزی و ساختمون شرقی انداخت و راه ساختمون غربی رو ‏در پیش گرفت ... به درخت سرو روبرو ، تو فضای پر چمن کنار نیمکت ، نگاهی ‏انداخت و پر حسرت تر از قبل ، نفسی از سیـ ـنه بیرون داد ... ‏
چشمهاش رو ریز کرد و با دقت بیشتری به اطراف نگاه انداخت ... چراغ های پایه ‏کوتاه دو طرف راه سنگ فرش شده ی پیش روش ، تا جلوی عمارت غربی رو ‏روشن کرده بود ... با دقت به زاویه ی پیش رو نگاه انداخت ... هیچ تغییر ‏محسوسی ، قابل توجه نبود ... خونه همون خونه بود ، با همون وهم و اضطراب ‏مترشح از زاویه به زاویه اش ... ‏
با دسته کلید توی دستش ، در عمارت غربی رو باز کرد و ، وسایل توی دستش رو به ‏کنار در هول داد ... دوباره مسیر رو تا دم درب اصلی عمارت برگشت و بقیه چمدونها ‏رو به دست گرفت ، و دوباره راهی ساختمون غربی شد ... ‏
قلبش ، پر کوبش و با حسرت ، میتپید و فکرش ناسزا ردیف میکرد ... سعی کرد ، ‏اختیار فکر و هوشش رو به کنترل بگیره ... محال بود ... با این بوی پیچیده از گلها ‏، تو فضای سرسبز باغ ، محال بود ... ‏
چراغهای عمارت مرکزی ، و عمارت شرقی ، همه خاموش بود ، الا تک چراغی از سر ‏در عمارت شرقی ، با ماشینی پارک شده ، در گوشه ی سایبون شرقی ، که نشونه ی ‏حضور اشرف خانوم ، تو عمارت بود ... باید امشب سفارشهای اشرف خانوم رو از ‏داخل چمدون خارج میکرد و دم دست میذاشت ... ‏
با ورود به داخل عمارت ، باد خنکی به صورتش پرتاب شد و توجه اش رو از همه ‏چیز ، به هیچِ موجود تو عمارت ، معطوف کرد ... نگاه دقیقی به اطراف انداخت ... ‏همه جا تمیز بود و دیگ غذای روی گاز ، نشون میداد که لیلا خانوم ، کارش رو بی ‏کم و کسر انجام داده ، و طبق سفارشات اکید مامان بزرگ ، اسباب پذیرایی ازش رو ، ‏مهیا کرده ... لبخند محوی رو لب نشوند و قبل از هر چیز ، کیف لب تابش رو ، به ‏روی میز ناهار خوری کنار سالن گذاشت ... باید ، یه دور دیگه ، اسناد و مدارک ‏داخل کیفش رو چک میکرد تا فردا ، بی اینکه قلمی رو فراموش کرده باشه ، برای ‏شروع کارش ، راهی میشد ... ‏
ظرف غذای روی گاز رو ، به داخل یخچال سر داد و از قوری روی سماور اجاقی ، ‏مقداری چای ، برای خودش تو لیوانی سرریز کرد ... ‏
تو ذهن ، چند تراول ، برای لیلا خانوم آماده کرد ، تا با دیدنش به دستش بده ... تو ‏لیست افراد مشمول سوغاتیهای خریداری شده ، اسمی از لیلا نبود ، و تصمیم گرفته ‏بود ، زحماتش رو نقدی جبران کنه ... بهرحال ، خرید برای خانومها ، از جمله ‏مسائلی بود که به هیچ عنوان دوست نداشت خودش رو بهش دلمشغول کنه ... ‏
آهی کشید و همراه با لیوان چای ، به سمت اتاق خواب طبقه ی بالا ، راه افتاد ... ‏

خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
۱۴-۹-۹۱ ۰۷:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin ، +Neda+ ، nirwana ، فانی ، F*A*R*Z*A*N*E*H ، fatima64 ، rooya455 ، SH_REZAEI ، setarehshab
موضوع بسته شده است 


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
152 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۴-۱-۹۵, ۱۲:۵۶ صبح)، sadaf (۲۴-۴-۹۵, ۰۷:۲۳ عصر)، sinsor (۱۴-۱۱-۹۴, ۱۱:۲۵ عصر)، sara kiana (۲۶-۹-۹۵, ۱۲:۱۱ صبح)، اشک آسمون (۵-۷-۹۵, ۰۵:۳۷ عصر)، pesa (۲۲-۵-۹۴, ۰۵:۳۷ عصر)، سمیرا (۱۰-۹-۹۵, ۱۰:۱۱ عصر)، mas57 (۹-۸-۹۴, ۰۲:۴۲ عصر)، nika_beny (۱۰-۵-۹۴, ۰۹:۰۷ عصر)، Maei (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۵:۳۹ عصر)، fatemeh80 (۳۱-۶-۹۴, ۰۲:۵۰ صبح)، samanfmo (۱۵-۴-۹۴, ۰۷:۲۳ صبح)، شمیم (۹-۹-۹۴, ۰۶:۰۷ عصر)، sorena-taha (۲۳-۶-۹۴, ۰۸:۱۲ عصر)، عالی (۳-۶-۹۴, ۰۱:۱۹ عصر)، parbaneh (۶-۶-۹۴, ۱۱:۰۷ عصر)، مهرآذین 20 (۶-۵-۹۴, ۱۰:۳۹ عصر)، رضایی (۸-۹-۹۴, ۰۱:۰۱ عصر)، اشزف (۱۲-۷-۹۴, ۰۵:۰۴ عصر)، Sophia (۱۳-۵-۹۴, ۰۷:۱۸ عصر)، Nayiri (۱۴-۵-۹۴, ۰۸:۴۰ عصر)، ثمین صابری (۱۹-۵-۹۴, ۰۴:۲۹ صبح)، iilnaz (۲۷-۸-۹۴, ۱۱:۵۴ عصر)، am313 (۸-۸-۹۴, ۰۲:۱۶ صبح)، Smry7165 (۱۵-۶-۹۴, ۰۷:۱۷ عصر)، faranak 94 (۵-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۵ عصر)، الی ۵۷۵۲ (۱۹-۷-۹۴, ۰۲:۴۵ عصر)، *ana* (۱۲-۹-۹۴, ۱۲:۱۲ صبح)، Somayye 21 (۱۷-۷-۹۴, ۰۲:۴۵ عصر)، moon1992 (۸-۷-۹۴, ۰۷:۱۰ عصر)، mantral (۸-۷-۹۴, ۰۸:۰۴ عصر)، شادان ؟ (۱۳-۷-۹۴, ۰۳:۳۰ عصر)، مطهره (۱۶-۷-۹۴, ۰۲:۴۳ عصر)، Saffa (۱۷-۸-۹۴, ۰۳:۱۷ صبح)، Meli (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۳:۴۶ عصر)، روسانا مهلبونه (۳۰-۵-۹۵, ۰۸:۱۵ عصر)، narsic (۱۸-۸-۹۴, ۱۱:۲۷ صبح)، ساچی (۲۶-۸-۹۴, ۰۱:۰۳ صبح)، Tabataba (۲۸-۸-۹۴, ۰۸:۰۶ صبح)، طغیان (۲۳-۹-۹۴, ۱۰:۳۸ عصر)، شقایق سرخ (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۰ صبح)، moji155 (۲۶-۸-۹۴, ۱۰:۴۳ عصر)، azar (۲۵-۵-۹۵, ۱۰:۲۶ عصر)، پیتون (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۷:۴۹ عصر)، امیراحسان (۱-۵-۹۵, ۰۱:۴۳ عصر)، ملاك (۴-۸-۹۵, ۰۴:۵۵ عصر)، zm93 (۲۱-۹-۹۴, ۱۱:۴۰ عصر)، مرادی (۲۷-۴-۹۵, ۰۵:۰۱ عصر)، Chatri.1371 (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۰ عصر)، shin (۲-۹-۹۴, ۱۰:۲۷ عصر)، رامشان (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۳:۳۳ عصر)، candy (۵-۱۰-۹۴, ۰۷:۵۲ عصر)، مانيسا (۶-۹-۹۴, ۰۲:۰۸ عصر)، amirreza (۳۱-۵-۹۵, ۰۳:۰۹ عصر)، Nay46 (۱۰-۸-۹۵, ۱۰:۰۹ عصر)، بانوی دریاها (۳-۹-۹۴, ۰۵:۲۸ عصر)، setarehshab (۷-۹-۹۴, ۰۸:۴۷ عصر)، Narges_92 (۲۴-۹-۹۴, ۰۶:۵۹ صبح)، ليلا محمد (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۸:۵۶ عصر)، mehridj (۹-۸-۹۵, ۰۶:۱۹ صبح)، ارتادخت (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۱:۴۳ عصر)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۰ عصر)، melodi (۲۳-۵-۹۵, ۰۵:۵۴ عصر)، Mahdye (۲۶-۹-۹۴, ۱۲:۱۱ صبح)، میثاق (۱۸-۷-۹۵, ۰۳:۲۷ عصر)، عسل6 (۲۶-۶-۹۵, ۱۲:۱۳ عصر)، azadeh.porasad (۲-۷-۹۵, ۱۲:۳۰ عصر)، zeinabalouchi (۲۶-۱۱-۹۵, ۰۷:۵۲ صبح)، noura (۲۴-۷-۹۵, ۰۱:۰۰ صبح)، rahgozar (۱۷-۷-۹۵, ۱۰:۱۲ عصر)، masa (۳-۶-۹۵, ۰۷:۰۲ صبح)، maryammehd (۲۱-۶-۹۵, ۰۶:۵۲ عصر)، الهه نور (۱۳-۶-۹۵, ۰۹:۰۱ عصر)، مهزز (۱۶-۶-۹۵, ۰۸:۵۶ عصر)، s_eskandary (۱۸-۷-۹۵, ۰۲:۱۰ عصر)، Feten-mo (۲۷-۴-۹۵, ۰۶:۰۴ عصر)، ثـمین (۱۸-۷-۹۵, ۱۲:۱۰ صبح)، حميده (۲۲-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۹ عصر)، Makan (۲۳-۷-۹۵, ۰۲:۱۱ عصر)، حوال (۲۶-۴-۹۵, ۱۲:۴۳ عصر)، Haniz93 (۱۳-۶-۹۵, ۰۲:۰۷ عصر)، linda (۲۲-۵-۹۵, ۱۰:۳۷ عصر)، ایرج عبدی (۱۷-۶-۹۵, ۰۴:۵۰ عصر)، لي لا (۱۳-۶-۹۵, ۱۰:۲۲ صبح)، hasti22 (۱۶-۶-۹۵, ۱۲:۵۳ صبح)، sedi (۶-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۱ صبح)، دانیار (۳۰-۴-۹۵, ۰۸:۱۸ صبح)، صبا1367 (۲۹-۹-۹۵, ۱۱:۴۵ صبح)، اشرف فدایی (۵-۱۰-۹۵, ۰۴:۳۰ صبح)، arshadi.elham (۳-۵-۹۵, ۰۳:۱۱ عصر)، K@m@nd (۱۸-۸-۹۵, ۰۶:۱۲ عصر)، moonn (۲-۵-۹۵, ۰۹:۱۲ عصر)، bina (۴-۸-۹۵, ۱۱:۲۴ عصر)، FatemeH.vks97 (۳-۶-۹۵, ۱۲:۲۴ عصر)، ko ko (۱۴-۶-۹۵, ۰۸:۲۵ صبح)، نیره (۱۹-۷-۹۵, ۰۳:۵۲ عصر)، Saba sdd (۲۸-۴-۹۵, ۱۱:۱۹ عصر)، noshin jojoo (۱۰-۶-۹۵, ۰۴:۲۴ عصر)، کیانا کیا (۲۵-۴-۹۵, ۱۲:۰۸ صبح)، sara bano (۵-۶-۹۵, ۰۴:۵۰ عصر)، K.T.M (۲۶-۱۱-۹۵, ۰۵:۴۵ صبح)، nel aa (۲۵-۹-۹۵, ۰۳:۱۹ عصر)، zemestan (۳۰-۷-۹۵, ۱۱:۳۶ صبح)، masumesinam (۱۵-۶-۹۵, ۱۰:۱۴ صبح)، tmousavei (۲۸-۶-۹۵, ۰۳:۱۲ عصر)، مرادی 2 (۹-۶-۹۵, ۰۵:۲۸ عصر)، 4699821758 (۲۸-۵-۹۵, ۱۱:۲۱ صبح)، مینوشی (۹-۹-۹۵, ۰۹:۴۸ عصر)، گیاه (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۱ عصر)، هموار (۱۷-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۷ عصر)، گلسر (۲۵-۹-۹۵, ۰۲:۳۶ عصر)، Negin.ba (۱۴-۷-۹۵, ۱۰:۱۹ عصر)، عسل 1356 (۳-۸-۹۵, ۰۸:۰۵ صبح)، مهرناز 1381 (۴-۸-۹۵, ۰۷:۳۷ عصر)، roz aby (۳-۸-۹۵, ۰۳:۱۱ عصر)، mahsa74 (۲۳-۷-۹۵, ۰۱:۴۰ عصر)، Sareh.gh (۹-۸-۹۵, ۰۵:۳۱ عصر)، صدیقه66 (۸-۱۱-۹۵, ۰۱:۱۱ صبح)، Fateme7595 (۲-۷-۹۵, ۰۳:۲۲ عصر)، 1351 (۳۱-۶-۹۵, ۰۹:۴۶ عصر)، Narjes72 (۲۱-۱۰-۹۵, ۰۵:۴۵ عصر)، Gorg (۳۰-۹-۹۵, ۱۱:۴۶ عصر)، Niad474 (۱۱-۷-۹۵, ۰۹:۰۴ عصر)، sadeghi (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۶:۵۰ عصر)، sahar20 (۱۷-۹-۹۵, ۱۱:۴۴ عصر)، Amir52 (۳-۱۰-۹۵, ۰۸:۳۳ عصر)، باران گیلکی (۵-۸-۹۵, ۰۲:۰۷ صبح)، Saf saf (۲۳-۹-۹۵, ۰۷:۴۰ صبح)، Shamsi (۲۰-۸-۹۵, ۰۲:۱۰ عصر)، ياسي (۱۴-۸-۹۵, ۱۰:۲۵ عصر)، roz1375 (۱۲-۸-۹۵, ۱۱:۰۲ عصر)، سپیده63 (۵-۱۰-۹۵, ۰۷:۳۶ صبح)، sahra19 (۱۷-۸-۹۵, ۱۰:۳۶ صبح)، nazi.nb (۱-۱۰-۹۵, ۰۴:۱۳ صبح)، مل مل (۲۷-۱۰-۹۵, ۱۱:۲۱ عصر)، Sameen (۲۲-۸-۹۵, ۰۴:۴۱ عصر)، XxXx (۲۸-۹-۹۵, ۱۲:۰۱ صبح)، r-madrid (۳۰-۸-۹۵, ۰۲:۲۴ صبح)، سایه1998 (۲-۱۱-۹۵, ۰۳:۱۵ عصر)، نازلی1361 (۲۰-۹-۹۵, ۰۹:۰۶ عصر)، Black_rose (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۳:۲۲ عصر)، زیدان (۲۷-۱۱-۹۵, ۰۸:۱۵ عصر)، HANI 97 (۲۴-۹-۹۵, ۰۱:۲۳ صبح)، سلوا (۲۵-۹-۹۵, ۰۳:۲۷ عصر)، رقیه گلصنملو (۲۶-۱۰-۹۵, ۱۰:۵۵ عصر)، Noura 1370 (امروز, ۰۲:۲۰ صبح)، mehrgan0000 (۱۳-۱۰-۹۵, ۰۷:۲۴ عصر)، Lila (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۳ عصر)، Sina77 (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۵:۰۸ عصر)، یاس امینالدوله (۳۰-۱۱-۹۵, ۰۶:۴۴ عصر)، آهنگ (۲۸-۱۱-۹۵, ۰۶:۳۵ صبح)، ماهنی (۲۸-۱۱-۹۵, ۱۱:۳۱ صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards