مسابقات انجمن ايران رمان



رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
زمان کنونی: ۱۰-۲-۹۶, ۱۱:۳۶ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ: 156
بازدید: 13924

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
نویسنده پیام
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #1
رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
خلاصه ی رمان:
زیر باران رحمت خدا چترت را ببند و اجازه بده تو را، خوبِ خوب، خیس محبتش کند. نگران نباش باران که بند آمد کسی به رویت نخواهد آورد لباست خیس محبت اوست تو هم به رویشان نیاور که خیسی لباسشان را درک کرده ای. همین که چترت را بسته ای و خیابان یکطرفه را بازو به بازویش طی می کنی یعنی خودِ خود عشق.



[تصویر:  78035054902532930863.png]

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۶-۵-۹۳ ۱۱:۲۶ صبح، توسط sadaf.)
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط admin
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #2
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی

فصل اول: غربت غریبانه ی من

_ نثار شادیِ روحِ تازه در گذشته صلوات.
طنین صلوات فضا را پر کرد و بیش از پیش حس مرگ و درد را در وجود همه زنده کرد. سرش را روی پارچه ی سیاهی که سرتاسر قبر را فرا گرفته بود گذاشت و شانه هایش نیز به تبعیت از چشمانش گریست. عطر گلاب و حلوا که در مشامش پیچید عریان بودن این واقعیت بیش از پیش برایش محرز شد که عزیزش زین پس به این قبر سرد تعلق دارد نه او. دسته گلایل سفید با آن رُبان های سیاه برایش دهن کجی می کرد. چشمه ی چشمانش باز جوشید. صدای زجه ی دخترک سیاه پوشِ آن سوی قبر دلش را ریش کرده بود. آن سوتر دخترک سورمه ای پوشَش ایستاده بود. همان که این روزها دایه ای شده بود برایش مهربان تر از هر مادر. صدای زجه ی دخترک بلندتر شده بود دلش می خواست بی هوا برخیزد و با خشونت و مهر او را در آغـ ـوش بگیرد اما دستی زیر بازویش نشست و در پی آن صدای خشک مردی زیر گوشش زمزمه کرد "وقت رفتن است". زیر پایش خالی شد. هنوز وقت رفتن نبود. دلش هنوز خالی نشده بود. نمی خواست که برود لااقل تا ساعتی دیگر دلش نمی خواست از کنار این قبر سرد و خیس تکان بخورد. اما تکانی که مرد با تاکید بیشتر بر بازویش وارد آورد بر او مسلم کرد که باید برخیزد. این مردی که درست بالای سرش ایستاده و حجم سرد نگاهش را زیر عینک آفتابی اش پنهان کرده بود مردی نبود که از خواسته اش عقب نشینی کند. بی رمق برخاست و بی رمق تر در پی مرد اخمو روان شد.
_ صبر کنید... لطفا چند لحظه صبر کنید.
ایستادند. هم او ، هم مرد اخمو. نگاهش از نوک کفش هایش بلند شد. از زمانی که آمده بود نگاه به نگاه احدالناسی ندوخته بود. سر به زیر آمده بود و می خواست سر به زیر برود. دردی که بر قلبش نشسته بود فراتر از آن بود که بخواهد حرف نگاه غریبه و آشنا را بخواند و تحمل کند. عزیز زیر خاک کرده بود و دلش از همه کس و همه چیز سرد بود. اما کسی که روبرویش ایستاده بود و تند و تند نفس می گرفت با بقیه توفیر داشت. این شخص تمام تلاشش را به کار گرفته بود تا او اکنون اینجا باشد. سر خاک کسی که تمام عمر و زندگی اش بود. صدای ظریف و محکمش باعث شد نگاه از کفش های کهنه و خاک آلود خود برگیرد و نگاهش کند.
_ جناب سروان میشه چند لحظه باهاش حرف بزنم؟
مرد عینکی بدعنق، سرش را به جانب دیگری چرخاند و با چند قدم کوتاه از آنها فاصله گرفت. اما در واپسین لحظات صدای این مرد سرد و بدعنق را شنید.
_ فقط یک دقیقه. من موظفم سر وقت متهمو تحویل زندان بدم.
باز سرش سر خورد روی کفش های زهوار در رفته اش. لقب متهم را یدک کشیدن زیادی برایش سنگین بود. هرچه توان در بازوی خوشنامی اش مانده بود خرج کشیدن همین لقب سنگین کرده بود. صدایش را باز شنید.
_ چشم چشم، فقط یک دقیقه.
اندکی سرش را بلند کرد. از کفش های پاشنه سه سانتی او به شلوار سورمه ای و پس از آن مانتو و سپس مقنعه ی سورمه ای رنگش و همان طور رفت بالا و رسید به لب هایی که بی چشم داشت به او لبخند می زد و رفت بالاتر و به چشمان محکم و مصممش رسید. دلش قرص شد و لبخندی اندک بر لبـ ـانش نقش بست و بسته و باز شدن آنی چشمانش را دید. بی صدا لب زد "ممنونم ازت" و دخترکِ مصمم باز چشم ها را بست و باز کرد. سروان بدعنق آمد. چه زود یک دقیقه سر آمده بود. بی حرف سر به زیر انداخت و همپای سروان شد. هنوز بی رمق بود، اما پذیرفته بود چه بی رمق باشد چه نه، باید برود. صدای دخترک سورمه ای پوشِ مصممش را که شنید باز دلش قرص شد.
_ من از اونجا میارمت بیرون.
بر نگشت اما زیر لب با خود زمزمه کرد می دونم.
سروان او را به سمت اتومبیل هدایت کرد. سربازی که تا همین چند ثانیه پیش با خجسته دلی سوت می زد با دیدن مافوقش از اتومبیل بیرون پرید و احترام نظامی گذاشت تا از شر اضافه خدمت در امان بماند.
_ آزاد اصغری. بشین حرکت کن دیر شد.
سرباز فلک زده تند و فرز سوار شد و سروان هم در صندلی عقب، کنار او جای گرفت. پوزخندش را پنهان نکرد. پیش خودش چه فکری کرده بود این سروان بدعنق؟! او که دیگر جایی نداشت تا بدانجا بگریزد. تمام دار و ندارش زیر خروارها خاک در همین حوالی آرمیده بود. اصلا دل و دماغی برای گریختن نداشت. اتومبیل که روشن شد بی هوا سرش را به پشت سر چرخاند. گویا انتظار داشت عزیزش از زیر خاک برخیزد و بدرقه اش کند. اما جای عزیز سفر کرده اش دو چشم خیس اما مطمئن را در حوالی خود حس کرد. این چشم ها مدت ها بود برای نجات او خود را به آب و آتش زده بود. لبخندی بر لبان خشک و برآماسیده اش نشست و دست راستش بالا آمد و درست در راستای پیشانی اش قرار گرفت و بی صدا با او خداحافظی کرد. هنوز در فکر این دخترک سورمه ای پوش بود که اتومبیل با تکانی ناگهانی خاموش شد و سرباز با چشمانی فراخ و ترسیده به پشت سر چرخید. نیم رخ خشمگین سروان را که دید لبش به لبخندی اندک گشوده شد.
_ حواست کجاست اصغری؟ رانندگی یادت رفته؟
سرباز برای نجات از تشر سفت و سخت سروان تند و سریع معذرت خواهی کرد و این بار اتومبیل با آرامش به راه افتاد. باز نگاهش به پشت سر چرخید. دخترک سورمه ای پوشَش هنوز آنجا ایستاده بود و نگاهش می کرد. سرعت اتومبیل که بیشتر شد گرد و خاک هم به هوا رفت و دیدش را تار کرد. چشمانش اما در میان آن همه گرد و خاک گویا پی چیزی بود.


[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #3
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی

فصل دوم: جایی همین حوالی
_ این چیه؟
دخترک با گونه هایی گل انداخته نگاهش کرد و با سری به زیر افکنده گفت:
_ برای تو چیدم.
و سپس سرش را به جانب درخت سیب چرخاند و ادامه داد:
_ از اونجا
بد عنق به دخترک زل زد و گفت:
_ من ازت سیب خواستم؟
تلخ و سوزاننده دل دخترک را شکست و بی توجه به رد اشک که بر گونه ی شفاف و زیبایش نشسته بود به او پشت کرد اما صدای بغضی دخترک را خوب می شنید.
_ فکر می کردم سیب دوست داری.
بدون اینکه برگردد شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ حالا که دیدی دوست ندارم.
و قدم هایش را تندتر کرد. گویا هرچه از او دورتر می شد صدایش با وضوح بیشتری به گوشش می رسید.
_ نرو عماد
بی تفاوت تر از قبل باز قدم هایش را محکم تر برداشت. صدای دخترک هنوز می آمد و قدم های او هم هنوز محکم تر از قبل بر زمین می نشست که ناگهان زیر پایش خالی شد و نقش بر زمین گشت. از درد به خود می پیچید که دست دخترک بر بازویش نشست و صدایش کرد.
_ حالت خوبه؟
نگاهش کرد و مات شد. چشمان این دختر گویا غمی سنگین بر شانه ی پلک هایش گذاشته بود. می خواست و نمی توانست چشم از غم نگاه دخترک بگیرد. صدایش را می شنید بدون اینکه بتواند لب باز کند. گویی آل بر جانش نشسته بود و زبانش را بند آورده بود.
_ عماد... عماد... عماد...
تکان ها بر بازویش شدیدتر شده بود نفسش در سیـ ـنه تنگی می کرد و صدا لحظه به لحظه نزدیک تر می شد.
_ عماد، عماد مادر پاشو، دیرت شد دورت بگردم.
مـ ـست و سردرگم چشمانش را گشود و در رختخواب نیم خیز شد. هنوز از خوابی که دیده بود گیج و سردرگم بود. چشم چرخاند و به پارچ آبی که بالای سرش قرار داشت چنگ زد و لیوانی آب برای خود ریخت و آن را لاجرعه سر کشید. کمی که آرام شد نگاه به نگاه نگران مادرش دوخت و لبخند بی جانی بر لب نشاند. مادر با صدایی نگران حالش را جویا شد.
_ خوبی مادر؟
دستی بر موهای نیمه خیسش کشید و گفت:
_ خدا خیرت بده مادر اگه بیدارم نکرده بودی خفه شده بودم. تمام تن و بدنم خیسه عرقه.
مادر از جا برخاست و همانطور که به عادت هر صبح در اتاقش را چهارطاق می کرد گفت:
_ خیرایشالله. حتمی دیشب سنگین خوابیدی که خواب بد دیدی مادر.
با تایید حرف های مادر دل از رختخواب کند و گفت:
_ حتمی همین طوره حاج خانم.
مادر که رفت او هم رختخوابش را جمع کرد و کنج اتاق تلنبارش کرد. پا که به ایوان گذاشت نسیم صبحگاهی بر جانش نشست. مادر را دید که با یک آفتابه مسی از راهروی گوشه ی حیاط بیرون آمد. خوب نگاهش کرد، مثل هر روز. کمـ ـرش خمیده و بر موهای از فرق گشوده اش برف پیری نشسته بود. دلش فشرده شد و اخم هایش در هم رفت.
_ باز همین طور لُخت اومدی بیرون بچه؟ هزار بار نگفتم سر صبح سرما به تنت می شینه مریض می شی؟
_ تابستونه مادر.
_ دیشب بارون زده.
با اعتراض مادرانه اش لبخند جای اخم را در چهره اش گرفت و گفت:
_ اگه لباس گرم بپوشم دیگه کی نازمو بکشه حاج خانم؟
زن با بدخلقی آفتابه را کنج دیوار گذاشت و گفت:
_ به وقتش دستتو میذارم تو حنا تا بفهمی کی باید نازنو بکشه.
سرخوش قهقهه ای سر داد و به سمت حوض بزرگ وسط حیاط رفت و با حفظ آثار خنده بر صورتش دستی در آب سرد حوض فرو برد. دل و جانش تازه شد. مادر لف لف کنان از پله ها بالا رفت. خوب که مادرش را بدرقه کرد به آسمان کبود رو به روشنی نظری افکند و گفت:
_ اوستا کریم خودت درستش کن.
زیر اولین پله دمپایی اش را از پا در آورد و قدم در ایوان گذاشت. سه اتاق با درهای تو در تو تمام بنای این خانه ی کلنگی را تشکیل می داد. اتاق سمت راستی برای خواهر و مادرش بود و اتاق سمت چپی هم آشپزخانه ی مادر. می ماند همان وسطی که جای خودش بود و خودش. لبخندی بر لب نشاند و به اتاقش رفت.
سجاده اش را تا کرد و کنج طاقچه گذاشت و نگاهش را به نگاه مرد جوان درون آئینه دوخت. امروز و اتفاقاتش برای او حکم آب حیات را داشت. نفس پر استرش را بیرون فرستاد و پیراهنش را به تن کرد و با دقت و حوصله یک به یک دکمه هایش را بست. از درِ میانی به اتاق بغـ ـلی رفت. کنار بستر خواهرش زانو زد. موهای بازیگوش روی صورتش را کنار زد و بـ ـوسه ای بر گونه اش نشاند. خواهر کوچولویش در نبود پدرش بزرگ شده بود. لبخندی بر چهره نشاند و برخاست و بی صدا اتاق را ترک کرد و به سراغ مادرش رفت. صبحانه ای مفصل را کنار مادر پیرش صرف کرد و با دعا و ثنای او راهی شد.

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #4
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
در چوبی خانه را پشت سر خود بست و با گفتن الهی به امید تو قدم در کوچه ی بن بست شان گذاشت. درِ خانه ی بغـ ـلی که باز شد نگاهش چرخید به آن سو. در گرگ میش هوا دخترکِ سربه زیر کوچه شان را دید و همین باعث شد قدم تند کند تا به او برسد. دخترک با شنیدن صدای پا به پشت سر چرخید و با دیدن او در چند قدمی اش لبخندی شتاب زده بر لب نشاند و کیفش را روی شانه جابه جا کرد. عماد پیش دستی کرد و گفت:
_ سلام مریم خانم، این وقت صبح، بیرون؟ خیره انشاء الله.
از سوال کمی تا اندکی بازخواست کننده ی پسر همسایه زیاد تعجب نکرد. به واسطه ی برادرش و خواهر او با هم رفت و آمدی داشتند و می توانست بی هیچ غرضی، نگرانی او را بپذیرد و البته با حفظ همان لبخند پاسخش را بدهد.
_ دارم می رم امتحان بدم.
با مریم هم قدم شد و فکری، سنگریزه ی جلوی پایش را به جلو پرتاب کرد و گفت:
_ جسارتاً چه امتحانی دارید که این وقت صبح شال و کلاه کردید اونم تنهایی؟
مریم لبخند خجولی بر لب نشاند و گفت:
_ مربی کلاس خیاطی مون گفته کارم خوبه و حیفه که مدرک نداشته باشم. گفت امروز فنی و حرفه ای داره از کار آموزاش امتحان می گیره گفت منم برم که جا نمونم.
عماد آهان کشداری گفت و باز در سکوت کوچه همپایش شد. اما باز کنجکاوی مجالش نداد و با لبخندی آرام گفت:
_ خب پس با این حساب خیاط محل شدی آره؟
مریم همان طور سر به زیر زمزمه کرد:
_ آقا عماد من فقط بلدم لباس زنونه بدوزم.
از ساده دلی این دختر لبخندی مهمان لبـ ـانش شد و گفت:
_ مهدی خونه نبود؟
نگاهش نکرد. سوالش عریان تر از آن بود که بخواهد آن را نادیده بگیرد. گلویش را صاف کرد و بالاخره نگاه به نگاه منتظر او دوخت و گفت:
_ دیشب تا دیر وقت سر کار بود دلم نیومد بیدارش کنم.
عماد دستی به پشت سر و گردنش کشید و با حفظ همان ظاهر آرامش گفت:
_ کار درستی نکردی مریم خانم. ساعت هنوز هفت هم نشده. پرنده پر نمی زنه تو کوچه. بهتر بود با مهدی می اومدی.
_ من تا یه ماه پیش همین ساعت ها می رفتم مدرسه.
عماد قدم های تندش را با گام های او هماهنگ کرد و گفت:
_ خودت می گی مدرسه. اون فرق می کنه. چرا شما دخترا بین موقعیت هایی که توش قرار می گیرین تفاوتی قائل نمی شین؟
_ هیچ فرقی نمی کنه. چرا تا یه چیزی میشه همه دخترا رو سرزنش می کنن؟ ما هم بلدیم چه جوری گلیم مونو از آب بکشیم اگه شما مردا بذارین.
از جبهه گیری او خنده اش گرفت. پس آنقدرها هم که نشان می داد سر به زیر و مظلوم نبود. به وقتش خوب بلد بود حال طرف مقابلش را بگیرد. اخم های گره شده اش گواه دلخوری آشکارش بود و حالا عماد مانده بود چطور این دلخوری را از دل دردانه و ته تغاری عباس آقا دربیاورد. هر چه کرد از دلش در بیاورد نتوانست و بالاخره خود را قانع کرد که این برخوردِ کمی تند برایش لازم بود تا از این به بعد بیشتر حواسش را جمع کند.
_ گفتی کجا باید بری؟
با سوال ناگهانی عماد به خود آمد و زیر لب زمزمه کرد.
_ گفتم که فنی و حرفه ای.
حالا به سر کوچه رسیده بودند و از کوچه ی اصلی تا خیابان، پنج شش دقیقه بیشتر راه نبود. بافت محله شان قدیمی بود و اهالی نیز، همچون خانه هایشان این بافت سنتی را در روابط خود حفظ کرده بودند. مریم هنوز منتظر بود تا عماد چیزی بگوید و بالاخره عماد زبان جنباند و گفت:
_ منم همون حوالی کار دارم. بیا تا یه جایی می رسونمت.
مریم که مطمئن بود از پس قلدر بازی های دوست برادرش بر نمی آید بدون اعتراض با او همپا شد. کوچه ی اصلی از کوچه ی بن بست سه متری خودشان پر رفت و آمدتر بود. آقا خیرالله مثل هر روز صبح با جاروی بلندش پیاده رو را تمیز می کرد. دکه دار محل هم با بسم الله کرکره ی مغازه اش را بالا کشیده بود. حمـ ـامی سر نبش هم در حمـ ـامش را باز کرده و از همان کله سحری در انتظار مشتری بود. هنوز خیلی ها بودند که حمـ ـام نمره را به حمـ ـام خانگی ترجیح می دادند. این را مریم بارها وقتی همراه خواهر عماد به مدرسه می رفت دیده بود. یکی شان ننه آقای محدثه، دوست شان بود. از یاداوری ننه آقا با آن چارقد سفت شده دور صورتش لبخندی مهمان لبـ ـانش شد. پیرزن اهل دلی بود. هرچه مجلس عروسی و بزم در محل بود او را قبل از همه در بالای مجلس می دیدی. اما مریم هیچ گاه او را در هیچ مجلس عزایی ندیده بود. چقدر با فرشته خواهر عماد و محدثه سر همین قضیه پیرزن را دست انداخته بودند.
_ خب مریم خانم حالا چیزی خوندی؟ یا همین جوری شانسی می ری امتحان بدی؟
از فکر و خیال بیرون آمد و نگاهش را به عماد دوخت. امروز بدجور یخش آب شده بود و بیش از یک سلام و سلام به خانواده برسونید با او حرف زده بود. به خودش که نمی توانست دروغ بگوید از این تغییر عجیب و استراژدی جدید عماد کمی گیج بود. نگاهش آنقدر مات موهای او بود که عماد بی هوا دست بر موهای یک دست بالا زده اش کشید و استفهام آمیز نگاهش کرد. مریم با شرمندگی سر به زیر انداخت و گفت:
_ خانم عظیمی یه کتاب داد گفت بخون سوالا از همون کتاب میاد. منم خوندمش دیگه.
عماد همان طور که برای اتومبیل های گذری دست تکان می داد تا یکی شان بایستد و آنها به کار و زندگی شان برسند مختصر گفت:
_ خوبه، ایشالله که قبول می شی.
با تکان دست عماد یک تاکسی نارنجی و قدیمی جلوی پایشان توقف کرد. اول مریم را به داخل هدایت کرد و سپس خود در کنارش جای گرفت و در را با احتیاط بست. شک داشت اگر در را کمی محکم تر ببندد باز آن را در جای سابقش بیابد!


[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #5
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
روی صندلی زهوار در رفته ی تاکسی جا به جا شد و نگاهش را به روبرو داد و پیرمردی نحیف با صورت اسختوانی و عینکی ته استکانی نشسته بر پشت فرمان دید. سلامی بلند بالا تحویل راننده داد و علیکی کوتاه و کم جان از پیرمرد دریافت کرد. با لبخندی کم جان به چهره ی نگران مریم چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد:
_ ملت خدا از سر صبح اعصاب ندارن.
مریم چیزی نگفت و از شیشه ی اتومبیل به ردشدن آدم ها، خانه ها و اتومبیل ها چشم دوخت.
_ حالا مریم خانم مدرک بگیری می تونی برای خودت کار و کاسبی راه بندازی؟
می خواست او را به حرف بیاورد حتی شده با سوالات بی سرو ته! تا او کم تر در خود فرو برود. تیرش به هدف خورد و مریم از فکر و خیال بیرون آمد و با یادآوری امتحان یک ساعت بعد با نگرانی و اضطرابی که در لحن کلامش هویدا بود گفت:
_ آره دیگه، تازه می تونم با مدرکم وام بگیرم و چرخ خیاطی و وسایلی که لازم دارم برا خودم بخرم. برای کارم باید یه چرخ خیاطی خوب داشته باشم. مردم عقل شون به چشم شونه. ببینن وسایلم نونواره زود زود برام سفارش کار میارن. آقاجانم که بنده ی خدا دستش نمی رسه خودم باید تقلا کنم.
عماد متفکر نگاهش کرد و گفت:
_ آفرین خیلی خوبه که می خوای مـ ـستقل باشی. حالا استرس که نداری؟
کتابی که در دست داشت را لوله کرد و با بی حالی گفت:
_ مگه میشه استرس نداشته باشم. اگه قبول نشم همه ی آرزوهام نقش بر آب می شه. دیگه روم نمی شه برا خیاطی برم خونه اکرم خانم و چرخ شو قرض بگیرم.
از آروزهای کوچک و ساده ی مریم دلش فشرده شد. دست و بال خودش هم تنگ بود واِلا بی برو برگرد پولی جور می کرد و مهدی را مجبور می کرد آنچه خواهرش خواسته برایش فراهم کند. مهدی هم مثل خودش با جان کندن درسش را تمام کرده بود و حالا جای اینکه کاری هم رتبه اش پیدا کند همراه او در پیک موتوری کار می کرد. همان شندرغازی هم که در می آورد به زور کفاف خودش و خواهر و مادرش را می داد. جایی نمی ماند که بخواهد دل دختر همسایه را با آن خوش کند. نفسش را بیرون داد و با نیرویی تحلیل رفته گفت:
_ اینقدر ناامید نباش. به این فکر کن اگه قبول بشی حسابی کارو بارت سکه می شه.
از این همه بی خیالی و آرامشی که در چهره اش آرمیده بود لبخندی اندک مهمان لبان مریم شد و باز نگاهش را به مناظر بیرون داد. او چه می دانست این آرامش در ظاهر عماد است و در بطن پر آشوبش دل آشوبه ای جانکاه نهفته است. سر یک دقیقه نشده تاکسی توقف کرد و مردی مسن در صندلی جلو جا گرفت. مرد آنقدر توپش پر بود که از همان اول کار و نشستن شروع کرد به غرزدن. به طوری که نگاه متعجب مریم اول به عماد و سپس به او دوخته شد.
_ سه ماه آزگاره علاف این اتاق و اون اتاقم.
پیرمرد بدون اینکه حرفی بزند اندک نگاهی به او کرد و باز به جلوی راهش خیره شد. مرد بدون توجه به مصاحب سرد و بی تفاوتش ادامه داد:
_ می گم ندارم، به پیر به پیغمبر ندارم. شاید گیر همین شندرغازم. من که نمی خوام از این مملکت فرار کنم!
پیرمرد باز زیر چشمی نگاهش کرد و پشت چراغ قرمز توقف کرد. عماد از بی تفاوتی پیرمرد کلافه شد و گفت:
_ حاجی آروم بگیر، خدای نکرده یه بلایی سرت میاد. با داد و هوار که مشکلت حل نمیشه برادر من.
مرد قل قل کنان به پشت سرش خیز برداشت و گفت:
_ چه جوری آروم بگیرم؟ خودتو بذار جای من مرد حسابی. سه ماهه آزگاره در به در این وام کوفتی ام برا جهیزیه دخترم. منم مردم پیش زن و بچه ام آبرو دارم. نگاه به چشمای طفل معصومم می کنم می خوام از خجالت آب بشم. هرچی زدم خورد به در بسته. عین سگ پا سوخته هر روز رفتم و اومدم نشد که نشد.
عماد کمی به سمت او متمایل شد و گفت:
_ مشکل کجاست؟
_ ضامن. اونم نه یکی، دوتا. آخه خوش انصاف، من یه لاقبا اگه کس و کار درست و حسابی داشتم که گیر یه میلیون پول نبودم. یه کارگر روز مزد آخه آشنای کارمند و بازاریش کجا بود. میگم سند خونه ام گرو بانک، میگن سند ضامن نمی شه. ای بر پدرتون.
حرفی نمانده بود. مرد دیگر چیزی نگفت و عماد هم با چهره ای متفکر به حرکت آدم ها در پیاده رو چشم دوخت.
_ قربون دستت همین جا نگه دار. برم ببینم می تونم اول صبحی راضی شون کنم.
تاکسی هن و هون کنان توقف کرد و مرد کرایه اش را پرداخت کرد و با کلافگی از اتومبیل پیاده شد. پیرمرد دنده به دنده کرد و اتومبیل با یک تکان که نشان از تعویض دنده بود کمی شتاب گرفت.
_ لااله لالله، چند قِسم آدم پیدا می شه. خدایا بزرگی تو شکر.
بالاخره پیرمرد چیزی گفته بود تا عماد یقین پیدا کند این پیرمرد چیزی به اسم زبان هم در دهان دارد. همین و باز مهر سکوت بر زبانش خورد و به راهش ادامه داد.
_ آقا عماد رسیدیم، بگو نگه داره.
به خود آمد و گفت:
_ حاجی بی زحمت نگه دار.
پیرمرد همان طور که اتومبیل را به گوشه ی خیابان هدایت می کرد گفت:
_ حاجی جد و آباته.
عماد با چشمانی گرد به او و سپس مریم خیره شد و به ناگاه اخمی غلیظ بر پیشانی اش نقش بست و پولش را حساب کرد و همراه مریم از تاکسی قراضه اش پیدا شد و قبل از اینکه در را ببندد گفت:
_ جای پدرمی و احترامت واجب. اما همه رو با یه چوب نرون پدر من. حاجی جماعتم خوب و بد داره. همین ده دقیقه پیش یه بنده ی خدا جلو روت داشت جلز و ولز می کرد یه کلوم از دهنت در نیومد که اگه دستت نمی رسه اقل کم همدردش بشی.
پیرمرد بی توجه به در باز تاکسی دنده زد و گفت:
_ برو خدا عقلت بده. هنوز پیه زندگی به تنت نخورده که داری مثل بلبل چهچه می زنی.
و گازش را گرفت و رفت قبل از اینکه عماد بتواند جوابش را بدهد. عصبانی بود و به سختی خود را کنترل می کرد. مریم هم از ترس واکنش احتمالی او سکوت کرده بود.
_ مریم خانم بیام باهات یا خودت می تونی بری؟
هل و دستپاچه کیفش را روی شانه مرتب کرد و گفت:
_ نه نه می تونم برم. ببخشید شما رو هم از کار و زندگی انداختم.
عماد کمی بر اعصابش مسلط شد و لبخندی بر لب نشاند مریم در دل به خود گفت " اگه این لبخند قرضی رو نمی زدی بهتر بود".
_ پس با اجازه من دیگه می رم.
_ دست شما درد نکنه باعث زحمت شدم.
و نگاهش را به چهره ی او دوخت. با گذشت چند دقیقه حالا آرامشی نسبی در چهره اش نمایان بود و این باعث شد خیال دخترک کمی آرام بگیرد.
_ برو جا نمونی. ایشالله که قبول می شی.
و مریم با لبخندی شتابزده از او تشکر کرد و راهی شد. عماد هم بدون فوت وقت از عرض خیابان گذشت تا راه آمده را باز گردد. حالا که خواهر دوستش را صحیح و سالم همراهی کرده بود می توانست با خیالی آسوده سراغ کار خودش برود.

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #6
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
بر خلاف بار قبل این بار اتومبیل نویی زیر پایش توقف کرد با عجله در صندلی جلو جا گرفت و ترجیح داد تا رسیدن به مقصد نه با راننده و نه با مسافران همکلام شود. نرسیده به میدان از اتومبیل پیاده شد و چند قدمی را به دو در خیابانی فرعی طی کرد و بالاخره ساختمانی بزرگ در مقابل دیدگانش نمایان شد. تا قبل اینکه قدم در ساختمان گزینش بگذارد دلش آرام بود. اما حالا اینجا، با هجمه ی وسیعی از هم سن و سالان خود مواجه شده بود که آن آرامش نسبی را نیز از او سلب می کرد. صحرای محشری در سالن بزرگ ساختمان گزینش بر پا بود. بی صدا در گوشه ای به پا ایستاد. اگر می خواست هم جایی برای نشستن نبود. بچه ها یک به یک وارد اتاق می شدند و بعضی با چهره ای شاد و برخی نیز با غمی آشکار از اتاق خارج می شدند. دل آشوبه کم کم و نم نم بر جانش می نشست. اگرها یکی یکی در ذهنش صف کشیده بودند. اگر مرا نپذیرند. اگر مرا به راه دور اعزام کنند. اگر... اگر... اگر... ساعت از یک گذشته بود که نامش را خواندند. تا همین یک دقیقه ی پیش داشت به مریم و امتحان امروز او فکر می کرد اما حالا با خوانده شدن نامش برای مدت زمانی او را فراموش کرد و به خود و سرنوشتی که قرار بود برای دو سالش رقم بخورد اندیشید. خواهی نخواهی اندکی نگرانی بر جانش نشسته بود. نقل خودش نبود. دل نگرانی اش پِی مادر پیر و خواهرش چرخ می خورد. با اخطار سربازی که اجازه ی ورود به همان اتاق سرنوشت ساز را می داد به گام هایش سرعت بیشتری داد و بدون توجه به چهره های مغموم و ناراضی قدم در اتاق گذاشت.
_ سلام
_ سلام
مردی حدودا پنجاه ساله سر از پرونده های پیش رویش بلند کرد و موشکافانه نگاهش کرد. با نگاه خیره ی مرد به تقلا افتاده بود. از دوست و آشنا شنیده بود که برای گزینش روی پوشش افراد سخت گیری می کنند. شنیده بود اما مثل همیشه لباس پوشیده بود. به یاد نداشت برای خوشایند کسی خود را تغییر داده باشد. مثل همیشه معقول پوشیده بود. شلوار جین و پیراهنی چهارخانه و کتانی هایی معمولی برای کامل شدن تیپش. این تمام چیزی بود که از نظر خودش معقول و قابل پذیرش بود. حالا نوبت او بود که مرد روبرویش را زیر ذره بین خود بگیرد. عاقله مردی روبروی خود می دید با محاسنی دلنشین و کت و شلواری اداری. بر خلاف انتظارش مهری داغ شده بر پیشانی نداشت و در حین حرف زدن با دانه های تسبیح نداشته اش یه قُل دو قُل بازی نمی کرد. در مجموع چهره ی دلنشینی داشت که به دل عماد نشست و باعث شد لبخندی دوستانه بر لبـ ـانش نقش ببندد. بالاخره این محک زدن خاموش پایان یافت و مرد او را به نشستن دعوت کرد.
_ بنشین.
بی حرف صندلی روبروی میز او را اشغال کرد و گفت:
_ عماد حبیبی هستم.
مرد لبخندی آرام بر لب نشاند و پوشه ای نارنجی رنگ را در مقابل خود گشود و گفت:
_ عماد حبیبی... آقا عمادِ... حبیبی. لیسانس زبان داری، یه مادر پیر و یه خواهر، پدرت هم به رحمت خدا رفته، در حال حاضر تو پیک موتوری کار می کنی درسته؟
روی صندلی چرم خوش دستش جابه جا شد و گفت:
_ بله درسته.
مرد متفکرانه چانه اش را خاراند و گفت:
_ خب پسرم تو دیگه چرا برگ اعزام به خدمتو پر کردی؟ تو که کفیل خانوادتی!
عماد که هر لحظه بیش از پیش بر اضطراب و نگرانی اش غلبه می کرد با این سوال بیش از چند دقیقه ی قبل بر خود مسلط شد و گفت:
_ بنده یه برادر بزرگتر از خودم دارم که از این بند قانونی استفاده کرد و معافیت از خدمت گرفت.
مرد متین و ملایم خندید و گفت:
_ ای داد بیداد، پس حسابی سرت کلاه رفت.
عماد هم لبخندی محجوبانه بر لب نشاند و گفت:
_ بچه بودیم و نفهمیدیم چه کلاه گشادی سرمون رفته. هرچند ما که باکی از خدمت نداریم. سربازی مرد سازه.
مرد با حفظ لبخند بر لبـ ـانش گفت:
_ خب مردِ مردستان، من چند تا سوال ازت می پرسم اگر بتونی از پس شون بر بیای از طرف آموزش و پرورش گزینش می شی. بهتر از من می دونی که دو ماهی رو باید بری آموزشی. بعد اون یه دوره کوتاه آموزشی از طرف وزارت خونه براتون میذارن و به امید خدا از اول مهر به عنوان سرباز معلم به یکی از مدارسی که اداره کل برات تعیین می کنه اعزام می شی.
عماد روی صندلی جابه جا شد و گفت:
_ من در خدمتم.
مرد حالا قیافه ای جدی به خود گرفته بود. چیزی که باعث تعجب عماد شد.
_ اعضای مجلس خبرگان توسط چه فرد یا افرادی انتخاب می شه؟
عماد با چشمانی گرد شده نگاهش کرد و گفت:
_ سوالات تون مربوط به رشته ام نیست؟
مرد خیلی خونسرد نگاهش کرد و گفت:
_ نه پسرم.
_ پس چطور صلاحیت آدما رو تایید می کنید؟!
مرد دستی بر محاسن مرتبش کشید و گفت:
_ لااله الالله، پسرم هرچی تو دانشگاه خوندی و یاد گرفتی و فراموش کن. اینجا صلاحیت آدما جور دیگه ای تایید می شه. حالا جواب سوالمو بلدی؟
عماد بدون اینکه از نحوه ی سوالات گزینش آنها راضی باشد گفت:
_ از طریق انتخابات مردمی.
_ درسته. رئیس قوه ی قضاییه توسط چه کسی انتخاب می شه؟
عماد بدون اینکه خویشتن داری اش را از دست بدهد گفت:
_ توسط رهبر جامعه.
_ نماز جمعه می ری؟
حالا دیگر چشمانش بیش از حد ممکن گشاد شده بود. هر چه تلاش کرد دیگر نتوانست خوددار باشد.
_ یعنی اگه نماز جمعه نخونم بی صلاحیتم؟ باور بفرمایید نصف بیشتر اونایی که بیرون منتظرن و حتی خود من، با امید به پذیرش، تقاضای سرباز معلمی دادیم. بیاید توانایی هامونو بسنجید. ببینید هر کدوم از ما چه توانایی هایی داریم و چطور می تونیم چرخ صنعت و بچرخونیم. کدوم مون می تونه به اقتصاد رونق بده. کدوم مون می تونه بره تو عرصه ی فرهنگ و هنر. سیستم اداره ی کشورو جوون کنید. کار بسپرید دست ما جوونا. اگه نتونستیم ما رو برگردونید خونه هامون. فقط بذارید خودمونو نشون بدیم. با توانایی هامون نه چیز دیگه.
مرد پوشه را بست و متفکر نگاهش کرد. و گفت:
_ می خوای گزینش بشی یا نه؟
عماد محکم و قاطع گفت:
_ معلومه که می خوام. اگر نمی خواستم که الان اینجا نبودم. می خوام اما دلم می خواد از دانشم پرسیده بشه. از توانایی ها و قابلیت هام، نه اینکه نماز شب می خونم یا نه؟! یا بدونم نماز غفیله چیه و چند رکعته؟! مذهبم برام تعریف شده است بهش پایبندم. حرفم چیز دیگه است. بذارید هرچی سر جای خودش بمونه. دین و مذهب سرجای خودش. کار و تلاش و سازندگی هم سر جای خودش. بذارید هرکی سر جای خودش باشه و در نهایت اونی که لایقه بره بالا.
مرد بدون اینکه چشم از او بردارد گفت:
_ می دونی ممکنه با این حرفا رد بشی؟ می دونی نصف بیشتر اونایی که روی این صندلی نشستن کلی دروغ بستن تا تو گزینش قبول بشن؟
عماد با چهره ای سخت و نفوذ ناپذیر گفت:
_ بله می دونم.
_ می دونی و بعد شلوار جین پوشیدی با پیرهن چهارخونه و صورت شش تیغه؟! اینارو می دونی و باز نطق بلند بالا می کنی برام؟

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #7
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
عماد که حالا بهتر از هر کسی می دانست این بار هم زبانش باعث شده همه چیز را از دست بدهد به مرد زل زد. همان قدر محکم و همان قدر قاطع. موقعیت خوب برایش مهم بود اما نه به اندازه ی شخصیتش و نه به هر قیمتی. پس بدون اینکه از گفته اش پشیمان باشد گفت:
_ منِ واقعی همینه که روبروی شما نشسته. چرا باید تظاهر کنم و دروغ بگم؟ اگر قبولم کنید خودمو قبول کردید اگر هم نه...
مکث کوتاهی کرد تا بتواند شرایط تحمیلی اش را هضم کند و سپس ادامه داد:
_ بالاخره خدا بزرگه.
مرد نفس صدادارش را بیرون فرستاد و از پشت میز کارش برخاست و درست روبروی او نشست و گفت:
_ اگه از ظاهر موجهت ایراد گرفتم براش دلیل دارم. ما موظف هستیم کسانی رو برای این شغل هرچند موقتی گزینش کنیم که از نظر اخلاقی تایید شده باشن. تو چند سالته پسرم؟
عماد که از سوال بی ربط او گیج شده بود گفت:
_ بیست و سه سال.
_ خب تو قراره دو سال به بچه های مردم درس بدی.حالا درست که بعدش می ری سی خودت اما همین دو سال اگر از نظر اخلاقی مشکلی داشته داشته باشی ضایعه ی بزرگی به دانش آموزانت وارد می کنی. قضیه وقتی بغرنج تر می شه که شما با دانش آموزان تون تفاوت سنی چندانی ندارید. اما در مورد نحوه ی گزینش و سوالاتش، من هم با تو هم عقیده هستم. اما چاره چیه؟ حرف من نوعی به تنهایی راه به جایی نداره. من اگه قصه ی حسین کرد شبستری هم تعریف کنم و دلیل و برهان بیارم که بیاید از توانایی جوونای مملکت مون استفاده کنیم و در عوض کسی گوش به حرف نده چه فایده داره؟
سپس سرش را به او نزدیک تر کرد و افزود:
_ کارم مثل اون بابایه که که یاسین تو گوش خر می خونه!
و به یکباره زد زیر خنده. با خنده های مرد، دل او هم قرص شد و لبخندی بر لب نشاند. مرد دوباره صاف سر جایش نشست و گفت:
_ تو رو دیدم باز شیر شدم! ازت خوشم اومد. پر دلی. اما یادت باشه زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد، پسرجان.
عماد چیزی نگفت. این اخطار و هشدار را بارها و بارها از زبان مادر شنیده بود. اما دست خودش نبود. حرف زور به کتش نمی رفت که نمی رفت.
_ نماز جمعه می خونی یا نه؟!
نگاه به چهره ی خندان مرد کرد و با همان نگاه محکم و قاطع و البته صدایی رسا گفت:
_ نه
مرد خنده ای سر داد و گفت:
_ می دونستم می گی نه. پاشو پسرم... پاشو برو.
با چهره ای در هم و گرفته برخاست. باز نتوانسته بود جلوی زبانش را بگیرد و خود و خانواده اش را به دردسر انداخته بود. زیر لب از مرد خداحافظی کرد و با شانه هایی افتاده به سمت در رفت. اما صدای پر جذبه ی مرد باعث شد درجا بایستد.
_ تو تحقیات محلی همه تاییدت کردن. منم که نتونستم ایرادی ازت بگیرم. پس چرا شونه هات افتاده است مرد؟ سرتو بلند کن.
با این حرف جانی دوباره گرفت و با شانه هایی برافراشته به سمتش چرخید. از مادر آموخته بود از شنیدن خبر خوش زیاد خوشحالی نکند همان طور که از شنیدن خبر ناگوار نباید بیش از حد مویه کند. اما این بار با همه ی دفعات پیش توفیر داشت. اینبار دلش می خواست کل شهر را سور بدهد.
_ چرا ایستادی؟ برو و خودتو به بچه ها یاد بده. بهشون فقط چندتا کلمه انگلیسی گفتن و یاد نده. بهشون درست زندگی کردن و مفید بودن و یاد بده. بهشون خودتو یاد بده.
عماد قدرشناسانه نگاهش کرد و با لبخندی سپاسگذار از اتاق خارج شد. آنقدری خوشحال بود که بخواهد از قنادی محمود آقا یک کیلو باقلوای تازه بخرد. قدم در کوچه ی بن بست شان که گذاشت با چهره ی آویزان مهدی روبرو شد. موتورش را خِرکش می کرد دنبال خود. پقی زد زیر خنده. این بشر کلا آفریده شده بود برای ویران کردن! مهدی پر غیظ نگاهش کرد و گفت:
_ کوفت، خنده داره؟
بدون اینکه بخواهد و یا بتواند جلوی خنده اش را بگیرد به او نزدیک شد. البته هنوز فاصله ی طولی اش را با او حفظ کرد بود. از مهدی بعید نبود خم شود و لنگه کفشش را به سمت او نشانه بگیرد. خنده های مـ ـستانه اش با هشدار چشم و ابروی مهدی بند آمد و گفت:
_ جان من بگو چه بلایی سر اینا میاری که یه روز هم به دستت دووم نمی یاره؟
مهدی خسته و کلافه جک موتور را زد و خود نیز به دیوار آجری کوچه تکیه داد و گفت:
_ سر کوچه که رسیدم پِرت پِرت کرد و خاموش شد.
عماد بی توجه به شرمندگی چهره ی او خریدهایش را روی زین موتور گذاشت و گفت:
_ فدا سرت رفیق، حتما بنزین تموم کرده. آخه عادت ندارم باکشو خرخره پر کن کنم! دیروزم نگفتم تا چند لیتر بنزین مفتی گیرم بیاد.
مهدی با خنده مشتی بر بازوی او نشاند و گفت:
_ ناکِس.
با خنده او را به عقب هل داد و دست به جعبه شیریینی برد و درش را گشود و آن را به سمت مهدیِ متعجب گرفت و گفت:
_ چشم و رو که نداری، بیا بخور بلکم نمک گیرم بشی منو کمتر به الفاظ زیبات ملقب کنی!
چشمان مهدی برقی زد و گفت:
_ قبولت کردن؟
نیش باز عماد نشان از پیروزی چشمگیرش می داد. مشت دیگری بر بازویش نشست و در پی ان صدای شاد مهدی در گوشش پیچید.
_ کله خر دیوونه، با این اخلاق گند و مزخرفت چطوری قبولت کردن؟
_ خدا برام خواسته بود. هر چی بود این دفعه این زبون شش متری به دادم رسید.
مهدی موتور را از جَک در آورد و با او هم قدم شد و گفت:
_ حالا که خیالت از بابت مادر و خواهرت راحته بیا و همه چی رو فراموش کن.
نمی دانست سکوت عماد را به پای رضایتش بگذارد یا عصبانیت خاموشش. اما با وجود سردرگمی اش تصمیم گرفت حرفی که سر دلش مانده بود را به زبان بیاورد.
_ حاجی رسولی پیغوم داده کارت داره.
چهره ی خشمگین عماد به سمت او چرخید و گفت:
_ دیگه چه کاری؟ حرفی نمونده که بخواد بزنه. هرچی رو اون دل وانده اش مونده بود بارم کرد.
مهدی همچون عاقله مردان پا درمیانی کرد و گفت:
_ از خر شیطون بیا پایین. به غلط کردن افتاده پیرمرد.
قدم های عماد تندتر شد گویی این عصبانیت به پاهایش فرمان سرکشی می داد. مهدی هم با سرعت بیشتری در کنارش قدم بر می داشت تا شاید بتواند دوست لجبازش را راضی کند.
_ ها؟ چی می گی؟ بهش بگم بر می گردی سر کارت؟
ایستاد و چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
_ نون بیار کباب ببر معرکه شدی مهدی؟ تو که دیدی چطور از صبح تا شب سگ دو می زدم برا یه لقمه نون حلال. آخه من لامصب الان چطوری حرفشو بخورم و یه آبم روش. به من لاکردار میاد مال مردم خور باشم؟ منو چه به دست کجی؟ اگر نخوردم نون گندم اما دیدم دست مردم. من چشم و دلم از مال و منال اون پیرمرد پیزوری سیره. برو بهش بگو عماد نه بر می گرده سر کارش و نه می بخشدش. والسلام ختم کلام.
و باز قدم تند کرد. حالا به در خانه ی مهدی رسیده بودند و این باعث شد هر دو توقف کنند. باز مهدی طاقت نیاورد و گفت:
_ حرف آخرته؟
نگاه عماد محکم تر از آن بود که بخواهد جور دیگری برداشت کند. نگاهش آنقدر برزخی بود که دیگر پا پِی اش نشد. رفیقش را خوب می شناخت. آدمی نبود که زیر بار تهمت مردم بماند. پس او هم دیگر پافشاری نکرد و گفت:
_ خود دانی داداش. پس لااقل بیا حقوق این هفته تو بگیر.
اخم های عماد باز که نشد هیچ بیشتر در هم رفت و گفت:
_ قربون دستت خودت برام بگیرش. نمی خوام روم به روش بیفته.
مهدی شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ عینهو خرمالوی نارس گس و بی مزه ای. همونطور دهن آدمو چفت و بست می کنی.
عماد بی هوا خندید و ضربه ای بر بازوی او زد و مهدی خوشحال از اینکه خوشحالی دوستش را زایل نکرده زنگ خانه شان را زد و گفت:
_ بیا بریم تو، گمونم سفره ی ناهار به راه باشه.
دست بر شانه ی دوستش گذاشت و گفت:
_ قربونت. برم خونه حتما تا الان حاج خانم مغز فرشته رو ریخته تو فرغون بس که دل پریشونی کرده.
_ تا غروب باک رخشتو پر می کنم و میارم در خونه.
با صدای مهدی چند قدم رفته را بازگشت و بازخواست کننده نگاهش کرد.
_ برو پسر، بذار زیر پات باشه تا موتورتو از تعمیرگاه بیاری. من که دیگه تیریپ نمی رم تا موتور لازم باشم.
مهدی دستی در هوا برایش تکان داد و با یک تشکر بلند بالا وارد خانه شد و عماد را به خنده وا داشت.

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #8
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
به در خانه که رسید با مکافات کلید را از جیب شلوارش بیرون آورد و همین که می خواست آن را در قفل بیاندازد در چوبی خانه گشوده شد و نگاه گیج مریم در چهره ی گیج تر خودش ثابت ماند. شُک شدیدتر از آن بود که بخواهد واکنشی از خود نشان دهد.
_ اِ داداش کی اومدی؟
با سوال به موقعِ فرشته هر دو به خود آمدند و این عماد بود که با کمی دستپاچگی گفت:
_ همین الان فرشته جان، کجا مریم خانم؟ قدم ما سنگین بود؟!
مریم کنار کشید تا او وارد شود و عماد شنید که او زیر لب گفت« دیگه باید برم خیلی وقته اینجام»
به تبعیت از او جواب خودش نیز زمزمه وار بود.
_ در امان خدا.
هنوز چند قدم بیشتر از آن دو دور نشده بود که یاد صبح در ذهنش جان گرفت و تند و فرز به سمت شان چرخید.
_ راستی مریم خانم، امتحانتو چکار کردی؟ قبول می شی؟
مریم شاد و سرحال به او چشم دوخت و گفت:
_ سوالاش آسون بود. قبول می شم.
نفس راحتی کشید و از نگاه متعجب و شرمگین مریم چشم گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
_ خب خدارو شکر.
_ دوست منه دیگه.
فرشته بود که اظهار وجود کرده و با هیجان دست دور گردن دوستش انداخته بود. با ابراز احساسات تند و غلیظ فرشته، مریم چادر سفید گلدارش را محکم تر چسبید. از کار فرشته خنده اش گرفته بود. همیشه این گونه بود زیادی احساساتی بود و واکنش هایش را با غلظت نشان کسی که دوستش داشت می داد. زیر و لب و لبخند بر لب زمزمه کرد:
_ خب حالا، خفه کردی دوستتو.
و دیگر ماندن را جایز ندانست چرا که مریم با نگاهی جدید او و نگاهش را می کاوید و عماد هیچ دلش نمی خواست همین اول کاری این دختر تو دار راز چشمان بیمارش را بخواند. برای هر دو یشان زود بود. زیر لب خداحافظی گفت و پا تند کرد. نگاهش را که از بند نگاه دختر ساکت همسایه رهاند مادرش را در مقابل سینک ظرفشویی کنج ایوان دید. از دستش شاکی شد. همین هفته ی پیش او را به دکتر برده بود و حالا این مادر لجباز بدون توجه به دل نگرانی های او و تاکید دکتر، باز به زانوهایش فشار می آورد. بدون اینکه بخواهد صدایش پر از رنجش و نگرانی شد و مادر را به خود خواند.
_ باز که سر پا ایستادی مادر. مگه دکتر نگفته سر پا موندن برا زانوهات ضرر داره؟
زن با شنیدن صدای پسرش به سمت او چرخید و با مهری مادرانه نگاهش کرد و گفت:
_ اومدی مادر؟
کتانی ها را از پا در آورد و تمام قد مقابلش به پا ایستاد و گفت:
_ فرشته که هست، خودش ظرفارو می شوره. چرا به حرف هیچ کس گوش نمی دی صدیقه خانم؟ باز باید حکومت نظامی بدم؟
صدیقه خانم اخمی دلنشین بر چهره انداخت و گفت:
_ تره به تخمش می ره حسنی هم به باباش. عین بابای خدا بیامرزت با زبونت مارو از سوراخش می کشی بیرون.
صدای قهقهه ی عماد را که شنید لبخند باز مهمان لبـ ـانش شد. این پسر عزیز کرده اش بود. نگاه از چشمان شادش بر گرفت و به خریدهای محصور شده در دستانش چشم دوخت و گفت:
_ اینا چیه؟
با یادآوری مادر پلاستیک های خرید را روی سینک گذاشت و گفت:
_ دیدم آقا صادق میوه ی خوب و تر و تازه آورده به مقدار خریدم. سیب زمینی و پیاز هم که گفته بودی تنگش گرفتم.
و سپس نگاهش را به نگاه منتظر مادر داد و افزود:
_ اینم باقلوای تازه و سفارشی مخصوص صدیقه خانم خودم.
در چشمان پسرش دقیق شد. چشمانش می خندید. این خنده ی مسری، چشمان او را هم مبتلا کرد و با ذوق و شوق گفت:
_ الهی مادر قربونت بره. قبولت کردن؟
جعبه ی شیرینی را به دستش داد و همان طور که به سمت اتاقش می رفت گفت:
_ مگه جرات داشتن قبولم نکنن؟!
_ خدارو شکر. خدارو صد هزار مرتبه شکر. غم عالم به دلم نسشته بود اگه تو بری یه شهر دیگه من پیرزن چطوری دو سالو بی تو سر کنم.
راه رفته را بازگشت و شانه های مادرش را در میان دستان قدرتمندش گرفت و به چشمان بی فروغ مادرش زل زد و گفت:
_ قربون حاج خانم خودم برم.
پیرزن خود را از حصار دستان مردانه ی پسرش بیرون کشید و با گوشه ی چارقدش اشک های نشسته بر چشمانش را پاک کرد و گفت:
_ من که مکه نرفتم مادر هی می گی حاج خانم، حاج خانم.
طاقتش طاق شد کمی خم شد و دستان مادر را بـ ـوسید و گفت:
_ مگه پسرت مرده، خودم می فرستمت مکه حاج خانم.
باز اشکش جوشید و گفت:
_ مکه ی من تو و فرشته هستید. شما که سر و سامون بگیرید انگار صدتا حج کردم.
_ مادر...
صدیقه خانم بغضش را پنهان کرد و گفت:
_ برو بچه، برو دست و بالتو بشور برات سفره بندازم.
این را گفت و بدون توجه به چشمان نگران عماد از جلوی چشمانش گریخت و به آشپزخانه رفت. عماد هم بی چون و چرا به سمت اتاقش رفت و از همان جا با صدای بلند گفت:
_ حاج خانم چایی ات به راهه؟! چای لازمما!

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #9
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
لباسش را ترو فرز عوض کرده و حالا دقیقه ای می شد که کنار سفره نشسته بود و صدیقه خانم برایش کته برنج می کشید. حواسش به حرف های چند دقیقه ی قبل مهدی بود. چهار سال در آژانش حاجی رسولی کار کرده بود. چهار سال هم کار کرده و هم درس خوانده بود. به یاد نداشت از چه زمانی دیگر دست جلوی عرفان برادرش دراز نکرده بود. عرفان اعتراضی نداشت اما غرور او نمی پذیرفت برادرش خرج کش دو خانواده باشد. این شد که از وقتی پشت لبش سبز شد هر کاری که در بازار مناسب حالش بود انجام داد. البته چند باری خواسته بود از زیر درس خواندن شانه خالی کند اما مادر، صدیقه خانم، حاج خانم حج نکرده اش، سفت و سخت در مقابلش ایستاده و اجازه نداده بود آینده اش را تباه خواهر و مادرش کند. این شد که موتور گازی قراضه ای خرید و با آن شروع کرد به بار بری. درس خواند و کار کرد تا اینکه در دانشگاه پذیرفته شد. کار و بارش که بهتر شد توانست با اندک پس اندازش قسطی موتوری بخرد. همانی که حالا برای چند روزی زیر پای دوستش مهدی بود. با موتور جدیدش توانست کاری در آژانس باربری حاجی رسولی برای خود دست و پا کند. کارش آنقدری خوب شده بود که چند مشتری ثابت برای خود داشت و آنقدر اعتمادها به او زیاد شده بود که چک برای وصول به بانک می برد. مردانگی اش ضمانت کارش بود. اما نفهمید که به ناگاه چه شد؟ حاجی رسولی که روی اسمش قسم می خورد به او شک کرد و انگ دزدی و دست کجی بر نامش چسباند و او با تیپا از کارش اخراج کرد. حالا مهدی آمده بود و می گفت حاجی رسولی دزد اصلی را پیدا کرده و شرمنده است. چطور باید حاجی رسولی را می بخشید. به او مِهر داشت. مردی که در حقش پدری کرده بود، خوب و بد زندگی را نشانش داده بود، اما به ناگاه با گم شدن آن چک بیست میلیونی همه چیز بین شان به کدورت و دلخوری انجامید. سر یک تکه کاغذ آبرویش جلوی همکارانش بر باد رفت و حالا حاجی رسولی حرف از بخشش می زد. کلافه دست بر پیشانی اش کشید و نفس کلافه اش را بیرون فرستاد و نگاهش در نگاه نگران صدیقه خانم قفل شد. دلش تاب نگرانی مادر را نیاورد و بی هوا لبخندی تحویلش داد و گفت:
_ به به، چه عطری، چه رنگ و شکلی، چه کردی صدیقه خانم.
نگاه سنگین مادر هنوز بر رویش سایه افکنده بود. مادر را بهتر از خودش می شناخت. اما یاد گرفته بود مسائل و دردسرهای بیرون برای همان بیرون از خانه است و کلید که در قفل خانه انداخت باید گرفتاری هایش را همان بیرون خانه بتکاند. باز لبخندی بر لب نشاند و نگاه از نگاه منتظر مادر برگرفت و مشغول خوردن ناهارش شد.
_ مریمو دیدی؟
قاشق غذایش را در دهان گذاشت و با خود زمزمه کرد «باز شروع شد». نگاه به نگاه مادر دوخت و گفت:
_ مادر دوباره شروع نکن، الان وقتش نیست.
صدیقه خانم یا علی گویان برخاست و تنگ دوغ را از یخچال کنج دیوار بیرون آورد و باری دیگر مقابلش جای گرفت و گفت:
_ پس کِی وقتشه؟ وقتی که اسم یکی دیگه موند روش؟
قاشقی خورشت روی برنجش ریخت و همان طور که آن را هم می زد اضافه کرد:
_ مریم هنوز بچه است. هجده سال سن زیادی نیست برا شروع یه زندگی.
_ بچه است و براش خواستگار میاد؟
با اخم سر از بشقاب غذایش بلند کرد و گفت:
_ غلط کردن اومدن خواستگاریش، با اجازه ی کی اومدن؟
پوزخند مادر را که دید فهمید در بیان احساسش زیاده روی کرده است. مادر لیوانش را پر از دوغ کرد و گفت:
_ باید از تو اجازه بگیرن بیان خواستگاری دختر همسایه؟ تو چکارشی که صداتو انداختی رو سرتو و هوار هوار می کنی؟
اشتهایش را از دست داده بود. دلش به دیدن های گاه و بیگاه مریم خوش بود. حالا اگر او را از دست می داد چه؟ اخم هایش بیشتر در هم رفت، گویا نمی خواست به نداشتن دختر ساکت همسایه بیندیشد.
_ کی هست؟
_ پسرخالشه.
حریف قدرتر از این حرف ها بود. او را بارها دیده بود. از همان دیدارهای اولیه هم از این مردک خوشش نیامده بود. چشمان این پسرخاله برایش خط و نشان می کشید. مادر هم امروز سنگدل تر از همیشه شده بود چرا که با یک لبخند اعصاب خرد کن به او زل زد و گفت:
_ حالا می خوای چکار کنی؟
به کل اشتهایش کور شد. شاید اگر شخص دیگری خواهان مریم بود تا این حد پشتش نمی لرزید. اما ارسلان؟ او عزیز کرده ی مادر مریم و مقبول عباس آقا بود. یک دهنه مغازه از خود داشت و کار و بار و برو بیایی هم در راسته ی بازار به راه کرده بود. اما او چه؟ مُهر مدرکش هنوز خشک نشده بود. تازه اجباری رفتنش هم غوز بالا غوز بود. نه کار و باری داشت و نه سرمایه ای برای به پا کردن یک زندگی جدید.
_ تو که وضعیتمو می دونی مادر؟ چکار می تونم بکنم؟
این را گفت و غمگین برخاست و به سمت اتاقش رفت.

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
sadaf
مدیر ارشد
*******
مدیر ارشد
آفلاین
ارسال‌ها: } 102,043
تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۱
اعتبار: 20226
سپاس ها 48950
سپاس شده 75256 بار در 41102 ارسال
ارتقاء: 126 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 65 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز مدال پست های مفیدمدال بیشترین پست گذار
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #10
RE: رمان نامت را می بـ ـوسم | طوبی
فصل سوم: حرف دل
یک هفته از گزینشش می گذشت و تنها خبر مسرت بخش این روزها این بود که می بایست رخت خدمت به تن می کرد و راهی کرمانشاه می شد تا دوره ی آموزشی اش را بگذراند. چه اگر این خبر اندک مسرت بخش نیز نبود قطعا از غصه جان می سپرد. همین دو شب پیش بود که ارسلان و خانواده اش را با دسته گل و شیرینی در مقابل خانه ی عباس آقا دیده بود. از دو شب پیش تا همین لحظه در حسرت مریم و نگاه محجوبش سوخته و دم نزده بود. مریمی که حالا دو روزی می شد با او سر سنگین شده بود و حتی جواب سلامش را با اکراه می داد. باخته بود، هم مریم را هم عشقی که در دل نهفته بود. تمام این دو روز سر از کتاب و دفتر بر نداشته بود. از صدقه سری حاجی رسولی و تهمتش حالا می بایست به حقوق بخور و نمیر ترجمه ی چندتا پروژه ی دانشجویی دل خوش می کرد. با سرسختی و تلاش سپرده بود هر چه کار ترجمه دارند به او بسپرند. سر از برگه ی A4 بلند کرد و کش و قوسی به بدنش داد. ساعت از هشت گذشته بود و تمام بعدازظهرش به کلنجار رفتن با کلمات و لغات و اصطلاحات انگلیسی گذشته بود. لبخندی امیدبخش بر لب نشاند و با خود گفت « هی پسر نکنه جا بزنی؟ یادت باشه تو اجازه ی پا پس کشیدن نداری، به خاطر مادر، به خاطر فرشته. فرشته باید سال دیگه کنکور بده. حواست هست بهش؟ حواست هست که خواهر یکی یدونه ات بزرگ شده و خرج داره؟ پس حق خستگی نداری، حق گلایه و حتی اخم و کلافگی هم نداری. لبخند بزن تا همه چیز درست بشه».
_ عماد، بیا این طرف یه چایی با هم بخوریم. بیا بیرون از اون اتاق. از صلات ظهر چپیدی اون تو که چی بشه؟
به غرو لندهای مادرش لبخندی زد و پس از جمع و جور کردن برگه ها از درِ میانی به اتاق مادر و خواهرش رفت.
_ چیه مادر باز سر این عماد بیچاره خراب شدی؟
فرشته با نیش باز برایش ابرو می زد به مادر نگاه کند. از شیطنت خواهرش سر ذوق آمد نگاهش را به چهره ی در هم مادر داد و گفت:
_ باز چی شده حاج خانم؟
نگاه بُراق صدیقه خانم به او گوشزد کرد که تا حج نکرده نباید او را حاج خانم صدا کند.
_ قربون صدیقه خانم خودم برم، باز چی شده؟ این عماد گردن شکسته باز چکار کرده که می خوای سرشو بیخ تا بیخ ببُری؟ باید ناز بکشم تا حرف بزنی؟ باشه، نازتم خریدن داره.
_ اون موقع که باید این زبون شش متری رو تو دهنت بچرخونی لال مونی می گیری. حالا ببین برام چه زبونی می ریزه.
عماد جدی شد و متفکر نگاهش کرد و گفت:
_ می شه به منم بگی چه خبطی کردم مادر؟
نگاه دلخور صدیقه خانم بند دلش را پاره کرد. چشمان مادرش سرخ بود. با دستپاچگی به سمتش خیز برداشت و گفت:
_ گریه کردی مادر؟
با حرف عماد باز چشمه ی چشمانش جوشید و عماد بی قرار را آشفته تر کرد.
_ دِ یه کلمه حرف بزن ببینم چی شده.
صدای بغضی و لرزان مادر را که شنید زبان به دهن گرفت و همه وجودش چشم و گوش شد.
_ دیگه چی باید بشه. دختره مثل دسته ی گل، خانم، با کمالات، کدبانو، همه چی تموم، شد نصیب یه غریبه. مردم براش سر و دست می شکنن اونوقت پسر من صاف صاف تو چشام نگاه می کنه می گه ایشالله که خوشبخت بشه. باید دهن قدیمیا رو طلا گرفت. حق داشتن، حق داشتن، خربزه ی خوب قسمت شغاله.
حالا دیگر خوب می دانست بحث سر داغش است. مادر درست مثل هفت روز گذشته نمک شده بود بر زخم دلش. کلافه دست بر موهایش کشید و گفت:
_ آخه مادر من، قربون اون اشکات برم من. یه کم به وضعیت من نگاه نکن. چرا زور می گی؟ دختر مردمو خشک و خالی که نمی تونم بیارم تو خونه ام می تونم؟ من هنوز سربازی مو تموم نکردم. یه کار درست و حسابی ندارم. اونوقت برم پیش عباس آقا بگم خرت به چند مَن؟ مَرده دخترشو از سر راه پیدا نکرده که دو دستی بده دست من پاپتی. خیال می کنی تو دلم عروسیه مریمو از دست دادم؟ تو چه خبر از دل سوخته ی من داری مادر؟ اگه هیچی بروز نمی دم واسه خاطر این نیست که عین خیالم نباشه. تو دلم آتیشه اما چه کنم؟ لابد ما قسمت هم نبودیم که اینجوری شد. اصلا از کجا معلوم که مریم منو بخواد که شما اینجا نشستی داری برام نوحه می خونی؟
فرشته پا برهـ ـنه میان کلام برادرش دوید و گفت:
_ مریمم دوستت داره. خودم از زیر زبونش کشیدم.
مبهوت و سرگشته به خواهرش زل زد اما با یادآوری رفتار این روزهای مریم اخمی بر چهره نشاند و گفت:
_ اگه منو می خواست اینقدر راحت به پسرخاله اش بله نمی گفت.
صدیقه خانم تند و برزخی نگاهش کرد و گفت:
_ تو اصلا بهش حرفی زدی که حالا انتظار داری بیاد بگه می خوادت؟
در تردید دست و پا می زد که صدای زنگ بلبلی خانه بلند شد. بی حرف برخاست و به سمت در رفت. دمپایی هایش را تا به تا پوشید. اصلا به حال خودش نبود. اگر حق با فرشته و مادرش بود باید چه گِلی به سرش می گرفت. مفت و مسلم همه چیز را باخته بود. صدای مجدد زنگ به او یادآور شد که باید هر چه سریع تر در را باز کند. متفکر و ساکت در را گشود اما از دیدن کسی که به او خیره شده بود شوکه شد.

[تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif][تصویر:  floaties_fauna_0015.gif][تصویر:  floaties_wetter_0003.gif]
۲۷-۴-۹۳ ۰۴:۵۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان دلیار | mahsoo عسل6 95 15,694 ۵-۲-۹۶ ۱۱:۲۵ صبح
آخرین ارسال: Nara
  رمان با تو تقاص هم شيرين خواهد شد | nia12 AsαNα 151 11,827 ۱۶-۱-۹۶ ۰۱:۴۴ عصر
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان آهوی دشت | pariya***75 hadis hpf 60 2,436 ۲۴-۱۲-۹۵ ۰۷:۴۰ عصر
آخرین ارسال: استار فایر
  رمان عشقم باران|صحرا ٧١ "Ava" 11 1,164 ۱۷-۱۲-۹۵ ۰۷:۴۴ عصر
آخرین ارسال: "Ava"
  رمان درسته ساده ام اما مریمم | آرزو امانی admin 141 20,022 ۵-۱۲-۹۵ ۱۱:۵۲ عصر
آخرین ارسال: admin
  رمان و... تمام می شود ! | SunDaughter☼ ملکه برفی 272 77,516 ۱۴-۸-۹۵ ۰۸:۲۹ عصر
آخرین ارسال: AsαNα
Tongue رمان شب نیلوفری | رویا خسرونجدی atena khanum 263 10,867 ۱۴-۸-۹۵ ۰۷:۴۱ عصر
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان شاهزاده negar74 8 3,276 ۱۳-۷-۹۵ ۰۳:۳۸ عصر
آخرین ارسال: negar74
  رمان اگه بدونی | niloo j0on عسل6 135 14,522 ۲۰-۶-۹۵ ۰۳:۰۳ عصر
آخرین ارسال: عسل6
  رمان شکست دوست داشتنی|نادیا.ز fatemeh . R 110 16,264 ۲-۵-۹۵ ۰۳:۱۷ عصر
آخرین ارسال: عسل6

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
143 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۳-۸-۹۴, ۰۱:۳۸ صبح)، sadaf (۱۳-۴-۹۵, ۰۲:۱۸ عصر)، Lisa (۲۶-۸-۹۴, ۱۲:۳۵ عصر)، N!rvana (۲۳-۸-۹۴, ۰۱:۲۴ صبح)، arian* (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۷ عصر)، hadis hpf (۲۲-۱۰-۹۵, ۰۴:۲۷ صبح)، Sogolsanei (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۳ صبح)، شمیم (۲۵-۸-۹۴, ۰۳:۴۵ صبح)، saida (۲۵-۸-۹۴, ۰۴:۲۹ صبح)، asali_74 (۱-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۵ صبح)، فقط خدا (۲۵-۸-۹۴, ۰۹:۵۸ عصر)، tasalla (۶-۶-۹۵, ۱۱:۴۶ صبح)، fatemeh . R (۲۷-۴-۹۵, ۰۸:۴۹ عصر)، azade.p (۲۳-۸-۹۴, ۰۲:۰۵ صبح)، Saffa (۲۴-۸-۹۴, ۰۶:۵۱ عصر)، MAHYAR26 (۲۴-۸-۹۴, ۱۱:۰۷ صبح)، روسانا مهلبونه (۲۱-۱۰-۹۴, ۰۷:۳۷ عصر)، شقایق سرخ (۲۵-۸-۹۴, ۰۸:۱۹ عصر)، moji155 (۲۳-۸-۹۴, ۰۳:۵۹ عصر)، afsoonnnnnnnn (۲۳-۸-۹۴, ۰۸:۳۰ عصر)، Hedayat (۲۵-۸-۹۴, ۰۵:۱۲ عصر)، azar (۱۸-۷-۹۵, ۰۴:۱۳ عصر)، ستاره ی شب (۲۳-۸-۹۴, ۰۹:۵۵ عصر)، پیتون (۲۴-۸-۹۴, ۰۳:۲۲ عصر)، akram (۲۴-۸-۹۴, ۰۹:۵۷ عصر)، امیراحسان (۱۸-۸-۹۵, ۱۲:۳۴ صبح)، Somayeh227 (۲۴-۸-۹۴, ۰۴:۲۵ صبح)، ملاك (۱۴-۷-۹۵, ۰۵:۴۳ عصر)، shadon (۲۶-۸-۹۴, ۰۴:۴۶ صبح)، مرادی (۲۵-۸-۹۴, ۰۲:۴۶ عصر)، nahaljaz (۸-۹-۹۴, ۰۵:۱۸ عصر)، ملوک تک (۱۰-۹-۹۴, ۰۷:۵۴ عصر)، k.mehri (۲۹-۸-۹۴, ۰۵:۲۱ عصر)، رامشان (۹-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۱ عصر)، candy (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۱:۱۰ صبح)، پروانه دولتی (۲۸-۸-۹۴, ۰۳:۳۳ عصر)، Hadadian (۱-۶-۹۵, ۱۲:۰۴ صبح)، amirreza (۲۶-۶-۹۵, ۱۰:۱۲ عصر)، mermaid (۳-۲-۹۶, ۰۶:۲۵ عصر)، negin.97 (۱۶-۹-۹۴, ۰۵:۳۲ عصر)، reihaneh (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۶ عصر)، الهام ١٩ (۱۱-۹-۹۴, ۱۲:۳۶ صبح)، هرچی (۸-۷-۹۵, ۱۱:۲۱ عصر)، شفق قطبی (۲۴-۹-۹۴, ۰۷:۴۰ عصر)، نرگس۸۲ (۱۱-۱۰-۹۴, ۰۷:۳۲ صبح)، gandom (۱۵-۱۱-۹۵, ۱۱:۱۸ عصر)، بیدل (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۴:۲۳ صبح)، Miranda (۵-۱۰-۹۵, ۰۸:۳۸ صبح)، Fatima:D (۱-۸-۹۵, ۰۴:۴۰ عصر)، dibabehnam (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۱ صبح)، گل زیبا (۸-۷-۹۵, ۱۱:۱۶ عصر)، تپش جون (۲۲-۹-۹۵, ۰۹:۰۵ عصر)، مریم74 (۲-۷-۹۵, ۱۲:۳۱ عصر)، فاطمه 59 (۳۱-۶-۹۵, ۱۲:۴۰ صبح)، ehsan_atr (۶-۶-۹۵, ۰۲:۵۸ عصر)، rahgozar (۳-۶-۹۵, ۰۵:۰۲ عصر)، Maman ali (۱۲-۱۱-۹۵, ۰۵:۳۳ عصر)، چرچیل (۱۹-۹-۹۵, ۰۲:۳۷ عصر)، بهار خلیلی (۲۱-۹-۹۵, ۰۴:۴۸ عصر)، Shahriy (۶-۶-۹۵, ۰۲:۵۴ صبح)، Makan (۲۴-۷-۹۵, ۰۲:۴۴ عصر)، حوال (۱۰-۷-۹۵, ۱۰:۳۶ عصر)، linda (۷-۷-۹۵, ۱۲:۲۱ صبح)، لي لا (۳۰-۵-۹۵, ۰۵:۱۸ عصر)، hasti22 (۱۶-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۹ صبح)، sedi (۲۵-۹-۹۵, ۰۲:۵۷ صبح)، صبا1367 (۱۱-۷-۹۵, ۱۱:۵۴ صبح)، tabarakrayaneh (۱۲-۷-۹۵, ۰۳:۴۳ عصر)، rezvan2000 (۸-۶-۹۵, ۱۲:۵۸ عصر)، مادر (۱۱-۷-۹۵, ۰۵:۲۰ صبح)، bina (۱۰-۷-۹۵, ۱۲:۵۸ عصر)، FatemeH.vks97 (۲۵-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۳ صبح)، azar52 (۲۵-۱۱-۹۵, ۰۲:۳۹ صبح)، mkarimi (۲-۱۱-۹۵, ۰۳:۳۲ عصر)، NARCISSUS.97 (۲۰-۷-۹۵, ۱۰:۰۳ عصر)، مهدی - ال (۱۴-۶-۹۵, ۰۶:۴۱ عصر)، noshin jojoo (۳۱-۶-۹۵, ۰۲:۱۰ صبح)، mahbobe dr (۶-۶-۹۵, ۰۷:۱۳ صبح)، nedaalipoot (۲۵-۵-۹۵, ۰۳:۲۰ عصر)، zemestan (۲۶-۸-۹۵, ۰۶:۵۹ عصر)، masumesinam (۱۰-۶-۹۵, ۱۰:۵۴ صبح)، vaziri (۱۸-۱۰-۹۵, ۰۴:۰۸ عصر)، مرادی 2 (۲۳-۵-۹۵, ۰۶:۴۶ عصر)، stari (۲۳-۵-۹۵, ۱۱:۲۲ عصر)، Atefeh78 (۳-۹-۹۵, ۰۲:۵۳ عصر)، asdfghj (۳۰-۵-۹۵, ۱۰:۰۷ عصر)، مینوشی (۲۲-۸-۹۵, ۰۵:۳۰ عصر)، گیاه (۲۱-۶-۹۵, ۰۳:۴۳ عصر)، panah (۶-۷-۹۵, ۰۹:۰۴ عصر)، هموار (۹-۹-۹۵, ۰۴:۵۵ عصر)، گلسر (۱۷-۷-۹۵, ۰۵:۰۴ عصر)، aman (۳۰-۵-۹۵, ۱۰:۰۵ عصر)، gheesoo (۱۹-۶-۹۵, ۰۹:۵۰ صبح)، mishkafeh (۱۶-۶-۹۵, ۰۱:۱۹ صبح)، گلمن (۲۷-۱-۹۶, ۰۸:۵۴ صبح)، pooyazeinali001 (۲۰-۶-۹۵, ۰۱:۲۲ عصر)، azyjon (۷-۷-۹۵, ۰۶:۰۵ عصر)، Pparisa (۵-۸-۹۵, ۱۰:۳۶ عصر)، 1351 (۴-۷-۹۵, ۰۳:۴۱ عصر)، Sara2016 (۳۱-۶-۹۵, ۰۷:۰۴ عصر)، Narjes72 (۶-۱۰-۹۵, ۰۱:۵۰ عصر)، Gorg (۱۱-۷-۹۵, ۱۲:۱۴ عصر)، Shasosa (۱۷-۷-۹۵, ۰۸:۴۲ صبح)، پری دریایی (۱۵-۱-۹۶, ۰۱:۱۴ صبح)، Peymaneh (۲۲-۷-۹۵, ۰۳:۳۶ عصر)، bmbm (۲۷-۷-۹۵, ۱۱:۳۶ صبح)، بلتي (۲۶-۱۲-۹۵, ۱۰:۵۶ عصر)، fahangar217 (۲-۸-۹۵, ۱۰:۵۳ عصر)، باران گیلکی (۴-۹-۹۵, ۰۸:۱۷ عصر)، Shamsi (۵-۸-۹۵, ۱۰:۳۷ عصر)، ياسي (۱۷-۸-۹۵, ۱۱:۰۹ عصر)، sohi (۲۳-۱۱-۹۵, ۰۲:۲۴ صبح)، زهرا ری (۱۷-۸-۹۵, ۰۳:۰۸ عصر)، Sameen (۲۳-۸-۹۵, ۰۹:۴۶ صبح)، Nazgoli71 (۲۸-۱۲-۹۵, ۰۹:۰۷ صبح)، aflak (۱۴-۱-۹۶, ۰۷:۳۲ عصر)، طوفان (۴-۹-۹۵, ۰۸:۰۶ عصر)، azeeeee (۱۳-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۵ عصر)، ARAGOL (۲۲-۱-۹۶, ۰۹:۵۹ عصر)، hossein1419 (۹-۱۰-۹۵, ۰۸:۴۸ عصر)، Hoor-sh (۲۸-۱-۹۶, ۰۲:۱۰ صبح)، نازلی1361 (۲۶-۹-۹۵, ۱۱:۰۸ صبح)، عاطفه 55 (۲۱-۱۰-۹۵, ۰۶:۵۵ صبح)، Person1 (۵-۱۰-۹۵, ۰۳:۱۸ عصر)، fa55 (۲۹-۹-۹۵, ۱۰:۱۸ عصر)، shirin.a (۳۱-۱-۹۶, ۱۲:۰۷ صبح)، نارسیس (۲۸-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۳ صبح)، Arghavan 80 (۱۹-۱۰-۹۵, ۱۲:۵۵ صبح)، هرماینی (۲-۱۰-۹۵, ۱۲:۰۷ صبح)، leilipnu (۲۲-۱۰-۹۵, ۰۳:۳۴ عصر)، بانوی یاس (۲۹-۱-۹۶, ۰۷:۳۲ عصر)، sadeghali (۶-۱۱-۹۵, ۱۲:۲۵ صبح)، پری فدایی (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۸:۳۸ عصر)، د...م (۷-۱۱-۹۵, ۰۷:۳۶ عصر)، Yaasamiin (۲۳-۱۱-۹۵, ۰۲:۵۸ عصر)، یاس امینالدوله (۳-۱-۹۶, ۰۲:۰۲ صبح)، آهنگ (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۵:۳۳ عصر)، setare75 (۱۸-۱-۹۶, ۱۱:۴۱ عصر)، mhasa (۲۱-۱۱-۹۵, ۱۱:۵۵ عصر)، rsrs (۱۹-۱۲-۹۵, ۰۳:۰۶ عصر)، sanng (۲۰-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۲ صبح)، دیان (۱-۲-۹۶, ۰۵:۴۵ عصر)، Mahooti (دیروز, ۰۳:۱۱ صبح)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards