مسابقات انجمن ايران رمان



•رمان شاید تلخ ... شاید شیرین | noloufar 1999
زمان کنونی: ۲۹-۰۵-۹۶، ۰۶:۴۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ملکه برفی
آخرین ارسال: ملکه برفی
پاسخ 110
بازدید 9322

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
•رمان شاید تلخ ... شاید شیرین | noloufar 1999
#1
ژانر:کمی هیجان...عاشقانه...پر از معما..کل کل....اجتماعی


قصه ی آدم هایی از جنس غرور و عشق....

از جنس تفاوت...

گاهی عاشق....گاهی مهربان...

و گاهی سنگدل.....


خلاصه:یه دختر...دختری مثل همه ی ماها..از جنس سنگ اما از درون شیشه...سختی و رنج کشیده....شخصیت شیطونش به غروری غیر قابل شکست تبدیل شده...متنفر از جنس مخالف...ولی نفرت و بی زاریش حالا حالاها از بین نمیره..تا اینکه مجبور به انجام کاری میشه...یعنی اونم می تونه مثل همه عاشق بشه و عشق رو تجربه کنه؟؟می تونه نفرتش رو از بین ببره؟؟؟؟؟


[عکس: 16593155746888015010.png]
سپاس شده توسط: sadaf ، admin ، .ShahrzaD. ، kosar.ha
#2



*به نام خداوند بخشنده مهربان*


مرگ رنگ
زندگی خواب ها.آوار آفتاب.
شرق اندوه.صدای پای آب.مسافر،حجم سبز
ما هیچ،ما نگاه....

*************************************************

*مقدمه:

شب سردی است،و من افسرده.
راه دوری است،و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم،تنها،از جاده عبور:
دور ماندند ز من ادم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من لیک،غمی غمناک است....
سپاس شده توسط: .ShahrzaD. ، kosar.ha
#3
با صدای زنگ گوشیم مثل جت از خواب بلند شدم.خودمو لعنت کردم که چرا اینقدر صداشو زیاد کردم که دیوارای اتاقم بلرزه...
باگیجی دست بردم سمت پاتخـ ـتی و گوشیم و برداشتم.
باصدای خواب آلودی جواب دادم:
-الووو............
-زهرمار الوو...!کوفت و الووو....!این دیگه چه صداییه؟خجالت نمی کشی تا الان خوابیدی؟ساعت و نگاه کردی؟...لنگ ظهرهههههههه..مر.....--
-یه دیقه خفه خون بگیر!گوشمو کر کردی...اولا من تازه 4 ساعته خوابیدم!مثل تو نیستم که اینه بچه دبستانیا ساعت 9 شب می گیره می خوابهمن کار و زندگی دارم...از دیشب تا خوده صبح شیفت بودم...ثانیا اصلا خوابه من به تو چه ربطی داره!......
با لحن ذلسوزانه ای گفت:
-الهی بمیرمممممممم......چرا زودتر نگفتی؟برو بخواب عزیزم.من بعدا زنگ می زنم..!!!
(چشام شده بود اندازه ی توپ تنیس! این دختره دیوونست بابا!!! همین الان داشت فحش می داد....)

-تازه الان این و می گی که خواب از سرم پریده؟....حالا که زنگ زدی کارتو بگو؟
-هیچی گفتم امروز پنجشنبه است،به جای اینکه توی خونه بشینیم بریم یه جایی...حوصلم سر رفته به میشا هم گفتم اون میاد،تو هم بیا...تو که می دونی ما بدونه تو هیچ جا نمی ریم،پایه ثابتمون تویی...بدونه تو صفا نداره...

-بسه،بسهه....اینقدر زبون نریز!موفق شدی تونستی خرم کنی ! حالا کجا می خوایم بریم ؟
-اووووووووووووومم....گفتم شاید رستورانه بابای میشا خوب باشه ....خیلی خوش می گذره..نظرت چیه؟

-خوبه! ساعت چند؟
-اه، اه،اه،اه..........چقدر عصبانی تو...یه ذره ذوق نشون بده...خیر سرمون می خوایم بعد دو هفته همدیگرو ببینیم...
-اینقدر حرف نزن! سرم و خوردی .....بگو ساعت چند؟
-خیلیییی بیشورییییی...مثلا دارم باهات حرف می زنم احمقققققققققققق.....یعنی الان خفه خون بگیرم دیگه! باشه من خفه می شم.....ساعت 8 خوبه؟
-آره خوبه...
-...............
-شمیم!!!!!!!!
-................
-اه ، خودتو لوس نکن دیگه....باشه ببخشید ....قهر نکن وگرنه بعدا حالتو می گیرماا !!!!!
با لحن حرصی گفت:
-واقعا الان می خواستی نازمو بکشی که آشتی کنم دیگه!!!!!نخواستم،نخواستم...از صد تا فحش بدتر بوووووووووووودد...!!
خندیدم و گفتم:
-باشه حالا....آخه گفتم زیاد نازتو بکشم پرو میشی....
-کثافتتتتتتتتتتت...بعدا حالتو می گیرم .....ساعت 8 بیا
-باشههه.........در ضمن زیاد حرص نخور شیرت خشک می شه!!!!
-ایییییییییییشش، بی تربیت....!من هنوز قصد ادامه تحصیل دارم.....هنوز شوهر نکردم که بخوام بچه شیر بدم...
-گمشووووووووووووووو......حالا من یه چیزی گفتم عزیزم,تو چرا جو میگیرتت بحث و می کشی به شوهر.هرکی ندونه فکر می کنه محتاجه شوهری?

_نههههههه....حالا من یه چیزی گفتم....
_باشه عزیزم فعلا کاری نداری..
نه.....بای بای
_قربونت

گوشی و قطع کردم و به طرفه حموم اتاقم رفتم...
******************************************
سپاس شده توسط: .ShahrzaD.
#4
وقتی از حموم بیرون اومدم سریع لباس پوشیدم و موهامو خشک کردم.......

جلوی آینه نشستم و مشغول آرایش شدم..توی یه لحظه دست از کارم کشیدم و با دقت بیشتری به خودم خیره شدم....

چشمهای درشت مشکی با مژه های بلند فر خورده، ابرو هایی که نه هشت بود نه کاملا گرد..مدلش و دوست داشتم، بینی قلمی ،لبای گوشتی و متناسب با صورتم، گونه های برجسته ، موهای مشکی که بلندیش تا زیره کمـ ـرم می رسید، پوستی که به لطف آفتاب برنزه بود....

پوزخندی زدم و جلوی آینه ایستادم:

و در آخر هیکل فوق العاده ای که یه ساله پیش به خاطرش مدل شدم....شاید باید جمع ببندم....شدیمممم..

بعد از رفتنش دیگه هیچوقت پامو توی اون سالن مد لعنتی نذاشتم....اونجا همش خاطراته اونو برام زنده میکرد..


لبخند تلخی روی صورتم اومد ...سرم و محکم تکون دادم تا بیشتر از این بهش فکر نکنم...

دوباره به خودم نگاه کردم و با حرص زی لب گفتم:

-زیباییه خیره کننده به چه دردم می خوره...ای کاش اونقدر زشت بودم تا دیگه هیچکس بهم نگاه نکنه، در عوضش فقط یه ذره ، یه ذره تویه این زندگی خوشبخت بودم، آرامش داشتم...ای کاش هنوز همون آدمه شر و شور بودم که از دیواره راست بالا می رفت...ای کاش ....ای کاش.

با یاده قدیما بغض کردم..

دستم و محکم کشیدم رو صورتم: نه..من هیچوقت گریه نمی کنم....هیچوقت..

به ساعت نگاه کردم، 8 بود چقدر زود گذشت من نفهمیدم...

لباسام و که شامل شلوار مشکی، شال مشکی،پالتوی سفیدی که بلندیش تا وسط رونم بودبا یه چکمه مشکی که همش تا زیره زانو خز بود پوشیدم...

با رضایت به خودم نگاه کردم ، همیشه شمیم و میشا میگفتن که خیلی خوش پوشم و با وجود خوشگلیم همه بهم نگاه می کنن...اما مهم نبود .....خیلی وقت بود دیگه هیچی مهم نبود....


************************************************** *****************************
سپاس شده توسط:
#5
بوگاتی مشکیه خوشگلمو توی پارکینگ رستوران پارک کردم...اینجا رستورانه بابای میشا ست که خیلی بزرگ و خوشگل و صد البته جای دنجیه و من خیلی اینجارو دوست دارم......بودن کناره شمیم و میشا خیلی خوبه و دخترای خوبین...

باهاشون یه ساله پیش توی نمایشگاه نقاشی یکی از همکلاسی هام آشنا شدم ..جفتشون دانشجوی مهندسی تویه یه دانشگاهن...

حیف که نمی تونم دوستایه صمیمیه خودم بدونمشون....حیف.....اه، لعنتی باز یادش افتادم....

برای اینکه بیشتر از این فکر نکنم قدمامو تندتر کردم تا به در اصلی برسم....

وقتی وارد رستوران شدم، همه ی نگاه ها بهم دوخته شد...

اوففففففففففف بازم این نگاه های عذاب آور...یکی نیست بگه مگه شما آدم ندیدین...

چشم چرخوندم تا بچه هارو پیدا کنم...آهان بلاخره بین این همه میز تونستم پیداشون کنم...

خیلی تعجب کردم چون شمیم و میشا بدتر از صدتا پسر بهم نگاه می کردن ..خندم گرفته بود..

به طرفشون رفتم....

-سلاامم...

اینه احمقا نگام می کردن.

-جواب سلام واجبه هاااا.......چرا اینه اسکلا منو نگاه میکنین؟

شمیم:تو رو خدا پاشو برو من غلط کردم گفتم بیای!

-چراااااا...خیلی دلتم بخواد..

میشا:شمیم راست میگه..پاشو.......پاشو..

شبنم اینه در مونده ها گفت: تازه وسط بهشت افتاده بودیمااااا با اومدن تو صاف افتادیم تو جهنم...

خندیدم و گفتم:

-چرا عزیزم ؟......نکنه منظورت از بهشت همون نگهبانای خوشتیپ، خوش هیکل ، خوشکل و پولدارن....

-آخ گفتی ...تو که مثل بچه بسیجیا کلت توی یقته نمی فهمی این دور و بر چه خبره....

-میشا: واییییییییییی.....هیکلش درسته تو حلقم.....

منو شمیم با چشای گرد شده گفتیم:

-کیو میگی؟.....

-میشا: واااااااای شمیم نگاه کن...اون شوهر آیندمه...فداش بشم..آخ قربونه قد و بالات برم..

زدم زیره خنده:

-باشه،تو رو خدا آروم باش برات می گیرمش..می ترسم یه خورده دیگه حرف بزنی بحث +18 بشه...تا الان که قربون صدقه ی همه چیش رفتی...

میشا: هوووووووووووووی...مگه گوسفنده که می خوای برام بگیریش؟اون جیگر مرغ عشقه منه،که اون یه جفتشه منم جفته دیگش....

شمیم حالت اوق زدن و درآورد، بعد با حرص گفت:

-تو رو خدا یه وقت رودل نکنی...درضم ماله من بهتر از ماله تو...

-میشا: ایشششششششششششش اون شیر برنج بهتر از ماله منه؟

-شمیم: کجاش شیر برنجه؟

بعد باخنده گفت:

-فقط بچم انگار تو بچگی زردی داشته الانم یه خورده اسهال ، استفراغ گرفته، رنگش به کاشی دسشویی خونمون میزنه....

زدیم زیره خنده که میشا گفت:

-به نظرم بیشتر به زردی میزنه انگار شاش بند شده فشار زده بالا ...

منفجر شدیم از خنده..

-بابا شما تا همین الان داشتین درباره ی شوهراتون بحث می کردین بعد رسیدین به رنگ پوسته این بیچاره؟

میشا: بیچاره؟...تو که تا دیروز خرخره ی پسرارو می جوییدی، بدبختا نمی تونستن از دو فرسخیت رد شن...الان شدن بیچاره؟

-هنوزم ازشون نفرت دارم فقط محض اطلاع گفتم اینقدر مسخرشون نکنین...

میشا: بیخیال بابا..

شمیم: ولی خداوکیلی می تونی از این حوریای بهشتی متنفر باشی؟حداقل یه نگاه بهشون بکن چشاشون دراومد اینقدر نگات کردن...چه شانسیم داری 20نفر زل زدن بهت...فقط یکیشون انگار بچه ی خوبیه نگات نمی کنه،لامصب خوشکل تر از بقیست...........1 2 3 4 5 6و......اوففففففففففففف کلی خاطر خواه داریا 12، 13 تا میز حواسشون به تو...

میشا: به بابام بگم وقتی تو هستی دیگه این خوشکلا رو اینجا راه نده ،فقط وقتی من هستم بیان....

با نفرت گفتم:

-حالم از همشون بهم می خوره...بزار اینقدر نگاه کنن تا جونشون در بیاد.

بچه ها وقتی دیدن عصبانی شدم دیگه هیچی نگفتن...

خیلی وقت بود که غذا رو آورده بودن....شمیم و میشا مشغوله خوردن شدن...

منم چون زخم معده داشتم نمی تونستم غذای رستوران و بخورم...کلا غذا خوردن اذیتم می کرد...واسه همین سفارشه یه اسپرسو تلخ و دادم...یاره همیشگیم بود...

وقتی غذاشون تموم شد از سره میز بلند شدن و زود تر از من رفتن بیرون رستوران...

برام فیش حساب و آوردن منم حساب کردم...

وقتی داشتم میومدم بیرون سنگینی نگاه ها رو حس می کردم ولی اهمیت ندادم...

میشا:احمققققق چرا حساب کردی با بابام که این حرفارو نداریم..

-اینجوری راحت ترم..

از هم خدافظی کردیمو اونا سواره زانتیای سفید میشا شدن و رفتن ...منم سوار ماشینم شدم و راه افتادم...

وقتی به خونه رسیدم،درو باز کردم و از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم...

خیلی خوابم میومد برای همین سریع لباسامو درآوردمو زیره پتو خزیدم.....

ولی مثله همه ی این سال ها یه خوابه اشفته...یه کابـ ـوسی بیش نبود....



**************************************************
سپاس شده توسط:
#6
صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم ....از اون خواب های آشفته غیر از این بعید بود...سعی کردم اصلا بهشون فکر نکنم چون باعث عذابم می شد.....

وقتی دست و صورتم و شستم سریع یه شلوار پارچه ایه مشکی با مانتوی مشکیمو با مقنعه ی کراواتی پوشیدم....

پوفی کشیدم و زیر لب گفتم:

-این بیمارستانم روزه جمعه ای دست از سره ما ور نمی داره....

از اتاق اومدم بیرون ...

چون خونه دوبلکس بود از طبقه ی بالا به همه جای خونه دید داشت....

همینطور که از پله ها پایین می اومدم...

با صدای بلندی پری خانوم و صدا کردم...

پری خانوم خدمتکاری بود که بیشتر موقع ها اینجا بود و به کارای خونه رسیدگی می کرد...خیلی زنه مهربونیه و من باهاش راحتم، با اینکه فقط 43 سالش بود اما به اندازه ی یه زنه 55 ساله به نظر می رسید ... بنده خدا شوهرش توی تصادف فوت شد و اونم چون هیچ بچه ای نداشت تنها موند...

-بله خانوم...

-من دارم میرم بیمارستان تا بعد از ظهر برمی گردم...مراقب خودت باش..

-خانوم یه لحظه صبر کنید...

سریع رفت و یه لقمه نون، پنیر گردو آورد و داد دستم...

لبخندی روی لـ ـبم اومد شاید این زنه رنج کشیده تنها کسی باشه که به فکر معده ی مریضه منه، حتی خودمم بهش اهمیت نمی دادم...

-مرسییییی پری جون..

-خواهش می کنم عزیزم کاری نکردم، تو که به فکر خودت نیستی منم نباید بهت توجه کنم؟

-این حرفا چیه...شما وظیفه ای ندارین....من دیگه رفتم که حسابی دیرم شده...

سریع نیم بوت مشکیه پاشنه بلندم و پوشیدم و راه افتادم...


.................................................. .................................................. .................................................. ..........................



بعد از کلی ترافیک بلاخره رسیدم...........

کارته ورودم و زدم و رفتم سمت پاویون تا لباسم و عوض کنم...

همین که مانتومو پوشیدم از بلندگو پیجم کردن به ccu..........

نمی ذارن آدم برسه بعد......

تا مقصده مورد نظر فقط داشتم سلام می گفتم....کف کردم دیگه.....

جلوی در سی سی یو 6،7 نفر وایساده بودن.......معلوم بود همشون استرس دارن.....

بی تفاوت از دور داشتم به طرف سی سی یو می رفتم، که چند قدم مونده بود به اونا برسم همشون میخ شدن رو من.........

همین الان مثلا داشتن غش و ضعف می رفتن...چی شد یهو...........

4 تا پسر بودن که داشتن باتعجب نگاه می کردن، یه مرده بود که قیافه ی خیلی مهربونی داشت و بی نهایت از نظرم آشنا اومد داشت با حالته متفکری نگام می کرد انگار می خواد چیزی کشف کنه....

بدون توجه بهشون با اخم وارد سی سی یو شدم....

انگار ویژه بود چون فقط یه تخـ ـت اونجا بود....

دکتر شمسم داشت مریض و معاینه می کرد.....چقدر این مرد مهربونه....56 سالشه.....یکی از بهترین استادام توی دانشگاه محسوب می شد که هیچوقت سره کلاسش خسته نمی شدی ......همیشه می خنده...

به طرف تخـ ـت رفتم...

با صدای شادی گفتم:

-سلاااااااام استااااااااد...چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شدددد...

با خنده گفت:

-باز که تو پیدات شد زلزله،یه لحظه هم نباید از دسته تو آرامش داشته باشم....

با اخم گفتم:

-دسته شما درد نکنه استاد....اول اینکه بذارین من برسم بعد منو به رگبار ببندین....دوم اینکه من اصلنم زلزله نیستم ...سوما بهتر از من کجا می خواین پیدا کنین ....من به این خوبی، درسخونی و آرومی...

زد زیره خنده گفت:

-آرومی و خوب اومدی...فعلا به این مریض رسیدگی کن تا بعدا به حسابت برسم...

-چی شده سکته کردن؟

-آره یه حمله ی قلبیه که خدا رو شکر تونستیم خطرو رفعش کنیم..فقط یه چکابه دیگه بکن که مطمئن بشیم دیگه هیچ مشکلی نیست...

-چشم...

-ببینم این ترم اینجا چی کار میکنی فقط کافیه شیطونی کنی تا بندازمت....

-آخه استاد به یکی بگین که شما رو نشناسه ، از بس که مهربونید همرو با 20 قبول میکنید.....

خندید و گفت:

-باشه ،حالا زبون نریز ....اون تنبیهت جداست...

-باشههههه....همه به من ظلم میکنن....نمی دونم چه خطایی به درگاه خدا کردم که هرکی به من می رسه می شه نکیر و منکر...

-تو آروم باش هیچکس بهت کاری نداره..........

بعد از چکاب از اتاق بیرون اومدیم که همه ریختن رو سرمون.....

وقتی دیدم استاد داره جواب میده از کنارشون گذشتم که استاد از پشت بهم گفت:

-بد اخلاق،اخموی زلزله از زیره کار در نرو....

-من کی در رفتم، استاد شما منتظره یه فرصتی تا منو این ترم بندازیناااا.....راستی اینقدر اون کلمه رو نگین...

-کدوم؟

با حرص گفتم:

-زلزلههههه

استاد که از حرص خوردنه من می خندید گفت:

-یعنی نیستی؟

با اخم نگاش کردم که دستاشو با حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

-باشه،باشه.....حرص نخور نیستی....ولی زبونت نمی شه کوتاه کرد اینو که میدونی؟

-آره...

چشمم خورد به همراهای بیمار که کنار استاد ایستاده بودن و با همون حالت قبل از ورودم به اتاق نگاهم می کنن مخصوصا مرده...

رومو برگردوندم و زیر لب گفتم:

-اینا یه چیزیشون میشه به خدا....

ولی خدا وکیلی صدای پسرا با چهره ی اون مرده خیلی آشنا بود....

وقتی سرم و بالا آوردم خیلی تعجب کردم، چون میشا با حالت مغمومی داشت به طرفم می یومد...

کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه، آخه سابقه نداشت بیاد محله کارم........


**************************************************
سپاس شده توسط:
#7
سریع به طرف میشا رفتم تا ببینم قضیه چیه.....

-سلام...چی شده؟....چرا قیافت این شکلیه؟

-میشا:سلام....ترمز بریدی یکی یکی بپرس...

-خوب....حالا چت هست؟

میشا: هیچی یه خورده حالم گرفته بود گفتم بیام دنبالت اگه کاری نداری بریم بیرون به شمیمم گفتم،فک کنم الانا برسه...

یه خورده عاقل اندر سفیه نگاش کردم که با من و من گفت:

-با پدرام به هم زدم....

-.........

میشا: نمی خوای چیزی بگی؟

-اصلا تعجب نکردم.....ولی فقط می خوام بدونم این همه می گفتی دوسش دارم همین بود؟

میشا: فک کردم دیدم ما با اون همه دعوایی که می کردیم اصلا به درده هم نمی خوردیم...

-ببین من نه می تونم به تو دلداری بدم نه می تونم از اون یکی دفاع کنم، چون من از اول گفتم خودمو مچله پسرا نمی کنم، ولی تو گوش نکردی و باهاش دوست شدی....حالا هم فقط می تونم بگم متاسفم چون از اولشم می دونستم آخر و عاقبتتون همین می شه....ولی خوشحالم که به نتیجه ی درستی رسیدی.

دیدم از ته راهرو شمیم داره میاد به طرفمون...

شمیم: سلاااااام به دخملای خل و چله خودم.......خوبید حالا؟

بعد یه خورده به قیافه ی گرفته ی میشا نگاه کرد و گفت:

-چته مادر،شکسته عشقی خوردی؟

همین که این و گفت میشا زد زیره گریه...

- اه،اه،اه،اه..جمع کن خودتو تو که می دونی من از آدمای گریه او بدم میاد....

بعد با خنده به شمیم گفتم:

-شمیم، میشا شکسته عشقی نخورده یه مشکل حاد گرفته..مداوا هم نداره...داره میمیره...

شمیم با ترس گفت :

-چه مشکلی؟.....

-نه می تونه پاشه، نه می تونه بشینه...

میشا با تعجب نگام میکرد، شمیمم با گیجی پرسید:

-یعنی چی؟

فقط جلو خودمو گرفته بودم که نزنم زیره خنده...

-اوا،میشا تو بهش نگفتی؟

مثل منگلا نگام کرد و گفت:

-چی رو؟

-یعنی یادت نیست؟به همین زودی یادت رفت داری میمیری؟

رو کردم به شمیم و با لحن جدی گفتم:

-ببین دیگه هیچ امیدی به زنده موندنش نیست...دکترا ازش قطع امید کردن....واقعا متاسفم...خدا به شما و خانواده ی گرامی ایشون صبر عطا کنه...هر چی خاکه ایشونه بقای عمره شما و برو بچه ها باشه....

میشا فقط با چشای گرد شده منو نگاه می کرد......

شمیم زد زیره گریه و گفت:

-خدا ذلیلت کنه درست حرف بزن ببینم....

وای خدا داشتم از خنده منفجر می شدم...

-هیچی دیگه مریضی ایشون خیلییی حاده،درمانم نداره.....

شمیم همینطور که گریه می کرد با حرص گفت:

-جون بکن بگو چه مرضی داره...

حالته ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:

-متاسفانه دو روزه شکمه ایشون کار نکرده و هیچ عملکردی نداشته، به طریقی می شه گفت شده چوب خشک دکترا گفتن یه تیکه سنگه گنده راه مخرجشو گرفته، تازه هی داره بزرگ ترم می شه...هیچی دیگه سرتو درد نیارم کم کم باد میشه بعد مثه بادکنک بهش سوزن می زنیم، چشت روزه بد نبینه که اگه بترکه کل بیممارستان می ره رو هوا، بعد کلی مواد مذاب و بخار آب و نخود و لوبیا پخش می شه....احیانا متوجه حرفای من میشین که ایشا الله.....

به میشا و شمیم که مثله اسکلا منو می دیدن نگاه کردم...

داشتم از خنده می ترکیدم....

یهو صدای شلیک خنده ی کسایی که دور و برمون بودن و حرفای ما رو شنیده بودن رفت هوا...

برگشتم دیدم دکتر شمس کنار همراهای اون بیمار قلبیه که همش یه جوری نگام می کردن وایستاده و دارن می خندن،پرستارا هم که دیگه کفه زمین غش کرده بودن....

دکتر گفت:

-خدا بگم چی کارت نکنه...بعد بگو من آتیش نمی سوزونم...ببین بدبختارو چه جوری نگات می کنن...

میشا و شمیم با حرص گفتن:

-حالا دیگه مارو سره کار می زاری...بعدا حسابتو میرسیم....

راشونو گرفتن و رفتن...

ریز ریز خندیدم...

خدایی خیلی حال داد...کیف کردم..

برگشتم برم که دیدم همه دارن با خنده نگام می کنن...از جمله همراهای اون بیماره ...

با لبخنده ملیحی از کناره همه رد شدم و رفتم....

ولی باید می فهمیدم اینا کین....


**************************************************
سپاس شده توسط:
#8
تا 4 بعد از ظهر توی کارم توی بیمارستان طول کشید،واقعا امروز خیلییی شلوغ بود و بیمارا زیاد........

لباسام عوض کردم و به طرفه پارکینگ راه افتادم........

یکی از پشت صدام کرد....

برگشتم دیدم یکی از پرستاراس ......

-خانم دکتر یه خانمی کارتون داشتن، گفتن می خوان باهاتون حرف بزنن،شما چند لحظه صبر کنین تا بیان...

-باشه، بگو بیان ....من منتظرم....

وقتی پرستاره رفت، برگشتم و رفتم سمته ماشین....به کاپوت تکیه دادم تابیاد....خیلی خسته بودم ،نا نداشتم حرف بزنم....

یهو یه صدایی شنیدم ....زیر چشمی نگاه کردم دیدم همون 4 تا پسرن که دارن با هم حرف می زنن...

انگار داشتن درباره ی من حرف می زدن...

یکیشون گفت:

-حالا همچین با غرور تکیه داده به این بوگاتی ، هرکی ندونه فک می کنه ماشین ماله این جقلست، دختره ی اخموی بد اخلاق....

چشام گرد شد،اینا چطور توی چند دقیقه پی به شخصیت گند اخلاق من بردن؟....

یکی دیگشون گفت:

-آره،راست می گی..خیلی غرور داره ...حالا خوبه صاحابه ماشین بیاد، اون وقته که این دختره مغرور خیلی خوشکل ضایع بشه....

بعد 3 تاشون زدن زیره خنده ولی جای تعجب داشت که چرا یکیشون با اخم و با جدیت تمام داشت نگاشون می کرد...فک کنم مامانه همین پسره بود که سکته قلبی کرده بود...

دوباره صدای نکره ی یکی دیگشون بلند شدکه داشت می گفت:

-با اینکه خیلی مغروره و به اطرافش نگاهم نمی کنه، ولی خداییش خیلیییی خوشگله......

وای حرصم گرفته بود شدید، پسره ی هیزه پرو...شیطونه می گه جفت پا برم رو صورتشااااااااا...

ولی با صدای اون پسر اخمو خفه خون گرفتم...

-خفه می شین یا نه...شما اومدین عیادته مامانه من یا اومدین هیز بازی دربیارین؟....

آخ قربونه اون کلامت...اگه جاش بود یه ماچ از اون صورتت می کردم.....

واااااااای من چه بی حیا شدم....

با اومدن یه خانم که داشت به طرفم می یومد دیگه توجهی به پسرا نکردم...

با نزدیک شدنش بهم، شناختمش...

مادره بچه ای بود که در اثره افتادن ، لگنش شکسته بود....

-چی شده خانم صابری؟اتفاقی برای سارا کوچولو افتاده؟

-ن....نه ....نه....چیزی نشده...فق...فقط.............

-فقط چی؟

-ببخشید شما می خواین بچمو فردا عمل کنین،درسته؟

-بله درسته،چطور مگه؟

-آخ....آخه.....چیزه هزینش چقدر می شه؟

-نمی دونم باید از حسابداری بپرسین..

سرشو انداخت پایین و یه قطره اشک از چشمش ریخت .....

دستمو گذاشتم رو شونش ، سرشو بلند کرد و ناراحت نگام کرد...

-به من بگین چی شده....مشکل پوله؟درسته؟....

-آ...آر....آره...

لبخند زدم و گفتم :

-اصلا نگران نباشین خودم حلش می کنم....

-چه جوری؟....

-گفتم که نگران نباشین...

یهو افتاد به پاهام و شروع کرد به گریه کردن و تشکر کردن....

یه نگاه به اینور و اونور کردم ببینم کسی ندیده باشه...

خدارو شکر به غیر از پسرا که با تعجب داشتن نگام می کردن دیگه هیچکس نبود...

سریع از رو زمین بلندش کردم و گفتم:

-خانم صابری این چه کاریه که می کنین؟

-واقعا نمی دونم ازتون چطوری تشکر کنم؟خیلیییی ممنونم...

-من کاری نمی کنم، تشکرم لازم نیست...شما هم نگرانه چیزی نباشین...بهتره الانم کناره دخترتون باشین...

-بازم ازتون تشکر می کنم...

تا وقتی که کاملا از دیدم محو بشه نگاش کردم...واقعا چرا یه آدمی باید اینجوری زندگی کنه و برای زنده موندنه بچش به پای یه نفره دیگه بیوفته که آیا بهش رحم می کنه یا نه؟

سری تکون دادمو دزدگیرو زدم و سواره ماشین شدم....

نیم نگاهی به پسرا انداختم که دیدم چشای متعجبشون با دیدنه من که سواره این ماشین شدم گردتر شده....

دلم می خواست از ته دل بخندم...

حالا اونا بودن که حسابی ضایع شده بودن نه من.....تا اینا باشن که دیگه پشته سره کسی حرف نزنن...

به طرفه خونه راه افتادم...فقط دلم می خواست هر چه زودتر برسم چون از خستگی دیگه نا نداشتم......


**************************************************
سپاس شده توسط:
#9
بعد از یه خوابه اساسی یه عصرونه تپل خوردم و رفتم کناره پری خانم ببینم چی کار می کنه از بی کاری بهتر بود....

-چی کار می کنی پری جون؟

-عزیزم دارم شام درست میکنم...

-انقدر خودتون و تو زحمت نندازین...

-کاری نمی کنم که....

گوشیم زنگ خورد و با یه ببخشید از آشپز خونه اومدم بیرون....

خواهرم بود....

پوزخندی زدم چه عجب یادم افتاد...

-الو...

یلدا: سلاااام عزیزم خوبی؟

-بد نیستم ...تو چطوری؟چه عجب یادی از ما کردی....آفتاب از کدوم طرف دراومده؟

-قهر نکن دیگه...به خدا نمی دونی چقدر این چند وقت کار داشتم...از یه طرف ماهان وشرکت..از یه طرف اون وروجک...

با یاده آریا لبخنده پهنی اومد رو صورتم...

-عشقه من چطوره؟

-خوبه...دلش برای تو تنگ شده ...از صبح که بلند می شه بهونه ی تو رو می گیره...منم چون تو کار داری نمی یارمش اونجا...

-من فردا دانشگاه کلاس دارم...بهش بگو راسه ساعته 6 می یام دنبالش بریم بیرون...

-باشه می گم ...اگه بفهمه تا صبح نمی خوابه...فعلا کاری نداری ؟

-نه عزیزم..خدافظ..

-خدافظ....

وقتی تلفن و قطع کردم، یاده یکی افتادم...خیلی وقت بود منتظرم بود...چشم انتظاره من که برم پیشش..

فردا حتما می رم دنبالش...مطمئنم از تاخیره من دلخوره،اما...خوب بلد بودم چجوری از دلش دربیارم....

دلم براش تنگ شده بود...شاید اون تنها یاره همیشگیه من بود که درکم می کرد...

تا شب خودمو سرگرم کردم...

دل تو دلم نبود،فقط دوست داشتم زودتر فردا برسه....



**************************************************
سپاس شده توسط:
#10
به ساعت نگاه کردم پنج و نیم بود.....

تازه کلاسم تموم شده بود....الانم می خواستم برم دنباله آریا.........

آریا بچه ی خواهرمه که مثله خودم حاضر جواب و پرو....فوق العاده شیطونه...ولی من با همه ی اینا خیلییییی دوس دارم......

هیچوقت از بچه ها خوشم نمیاد....اصلا سعی نمی کنم نزدیکشون بشم و خودمم جوری رفتار می کنم که اونا هم جرات نمی کنن به طرفم بیان...فقط دو تا بچه رو خیلی زیاد دوست داشتم یکی آریا بود، یکی دیگه هم......

پایین خونه ی خواهرم وایستادم و زنگ زدم بهش تا آریا رو بفرسته پایین....

تو فکر بودم که در ماشین به شدت بسته شد....

شیش متر پریدم هوا...نمی دونم این بچه رو چطوری تربیت کردن...

-در گاوداری رو که احیانا نبستی...

-بی خیال یاسی جون ......یه لحظه با در گاوداری اشتباه گرفتم....

اون لحظه واقعا قیافه ی من دیدن داشت....مثلا من خاله این بچه بودم، انگار داره با همبازیه مهد کودکش حرف می زنه...واقعا یه بچه 4 ساله چرا اینقدر رو داره..

-چسقله درست حرف بزن ....بعدشم دو روز نبودم چرا اینقدر پرو شدی....

-از دوری زیاده دیگه....تازه الان که خوبم اون موقع که با تو می گشتم بدتر بودم....

-آها یعنی من پروام؟...

-یه چیز تو همین مایه ها...

-تو خجالت نمی کشی....من 20 سال ازت بزرگ ترم....این حرفا رو مامان، بابات یادت می دن...

-نه...تا وقتی تو رو دارم چرا اونا به زحمت بیافتن....

-تا حالا کسی بهت گفته خیلیییی بی تربیت شدی؟

-نه تو اولین نفری ...

-پس از الان بدون...

خدایااااا ببین با 24 سال سن که هیچوقتم هیچکس نمی تونست جلوی زبونم و بگیره، الان جلوی یه بچه ی 4 ساله کم آوردم..ببین به کجا رسیدم....

سریع به طرف مقصد راه افتادم....

می خواستم جایی برم که بهم آرامش می داد.....همه ی زندگیم، همه ی دار و ندارم اونجا بود.

.................................................. .................................................. ...

ماشین و بردم داخل پارکینگ و به آریا گفتم توی ماشین منتظرم بمونه تا من برگردم......

با دیدن سر دره ساختمون لبخندی عمیق رو صورتم جا خوش کرد....

دلم براش پر می زد....5 ماه بود ندیده بودمش....خودمم از خودم دلخور بودم که چرا زودتر نیومدم، چه برسه به اون ....دله کوچیکش الان داره غصه می خوره.....

وارده ساختمون شدم و رفتم به سمته مدیریت.....

در زدم و وارده اتاق شدم....

خانم کریمی با دیدنم لبخند زد و بلند شد....

-سلام خانم کریمی، حالتون خوبه؟

-سلااام عزیزمممم...من خوبم تو خوبی؟

-ممنون خوبم....

-پارسال دوست امسال آشنا....حالا ما هیچی، نمی دونی یه نفر دیگه چشم انتظارته؟

-واقعا شرمندم....این چند وقت اوضام زیاد خوب نبود...اگه اجازه بدین اومدم دنبالش که ببرمش،فردا هم می یارمش....

-این حرفا چیه؟....صبر کن بگم بچه ها بیارنش....ولی مطمئنم باهات قهره چون هر روز سراغت و می گیره؟

-خودم از دلش در میارم....

وقتی در اتاق باز شد برگشتم سمتش....

سرش پایین بود...نزدیکش شدم و رو دو تا زانو هام نشستم....

-عزیز دلم نمی خوای باهام حرف بزنی؟

-............

-بگم غلط کردم خوبه؟

-.............

-آقا پوریااااااااا؟؟؟؟؟!!!

-باهات قهرم...چرا اومدی اینجا؟

-خوب اومدم باهم بریم بیرون....کلیییی بازی کنیم...خوش بگذرونیم....

-.............

-تو با خاله یاسی نمی یای بریم بیرون؟

-نه..

-چرا اونوقت؟...

-چون تو منو فراموش کردی...نیومدی دنبالم....

کشیدمش تو بغـ ـلم و سرش و گذاشتم رو شونم.....

-کی گفته من تو رو فراموش کردم...تو زندگیه منی...

-خیلیییییییییییییی دلم برات تنگ شده بوددددد......چرا زودتر نیومدی؟تو نمی دونی من فقط تو رو دارم؟............

اشک تو چشای همه جمع شد.........جیگرم داشت آتیش می گرفت........

همینطور که تو بغـ ـلم بود از رو زمین بلند شدم........

برای اینکه از اون جو در بیایم، گفتم:

-خوب دیگه پوریا آشتی، آشتی....حالا بریم بیرون؟

-آشتی...بریم...

از همه خدافظی کردم و از اتاق اومدم بیرون.....

به طرفه کمد لباسا رفتیم....همیشه براش بهترین لباسا، شیک ترین و مارک دار می خریدم...

اصلا دلم نمی خواست احساسه کمبود کنه....

یاده گذشته افتادم.....وقتی که برای اولین بار پام و گذاشتم اینجا، 2 ساله پیش بود....

پوریا 3 سالش بود...یه بچه ی فوق العاده خوشکل که به دله همه می شست...پدر و مادرش مرده بودن و فامیلای بی رحمشونم این بچه ی مظلوم و داده بودن بهزیستی...

به سر پرستی قبولش کردم....حاضرم جونم و براش بدم...

.................................................. ..............................................

بچه ها رو بردم شهربازی......خیلی خوشحال بودن، خیلیییییی.....ولی آریا شادیاشو بازیاش واقعی بود، از ته دل بود...چون غمی نداشت....می دونست پدر و مادری داره که بیشتره موقعها بیارنش اینجا....کسایی رو داشت که نازشو بخرن و همه کار براش بکنن...

ولی پوریا شاد بود، اما اون ته ته تهش غمی توی چشماش داشت که خیلی خوب می تونستم درکش کنم....چون خودم خیلی خوب اون درد و کشیدم........درده نداشتنه پدر و مادر....

آخ بابام...مامانم...........

چقدر دلم براشون تنگ شده بود........1 سال به اندازه ی یه قرن گذشت...

آخ خداااااااا چقدر سخته پدر و مادرت جلوی چشات پر پر بشن و تو نتونی هیچ کاری کنی..

توی چشام اشک جمع شد....بغض به گلوم چنگ انداخت.....

اما نهههههه....اشک ها و بغض هام فقط و فقط ماله بالشتمه و بس............


**************************************************
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 71 13,971 ۲۶-۰۵-۹۶، ۰۸:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: Mona133
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 18,646 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 116 9,003 ۱۷-۰۵-۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: minoo_f
  رمان گوردخمه | مریم موسیوند ملکه برفی 44 7,787 ۱۶-۰۵-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: z.mohebbi6044
  رمان افسانه ی تِرولد ... | Lord of Fear ملکه برفی 23 3,566 ۰۶-۰۵-۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: Fatemeh369
  رمان خواب پرنده | پ.غفاری ملکه برفی 66 4,053 ۰۳-۰۵-۹۶، ۰۷:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ساوانا
  رمان آن سوی آینه | تکین حمزه لو v.a.y 25 1,636 ۲۴-۰۴-۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: فاطمه ۷۱
  رمان ييلاق دلپذير | اسماء كرمى پور sadaf 182 37,246 ۱۹-۰۴-۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: z0719
  رمان تکتم | میسون sadaf 135 9,069 ۱۸-۰۴-۹۶، ۰۲:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: 7684
  رمان ویرانگر | fereshteh27 sadaf 57 23,380 ۱۲-۰۴-۹۶، ۰۲:۴۷ ق.ظ
آخرین ارسال: minoo_f

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
25 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۱۵-۰۴-۹۴, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، asma123 (۱۸-۰۵-۹۴, ۱۲:۲۱ ب.ظ)، parbaneh (۱۸-۰۶-۹۴, ۰۹:۴۵ ب.ظ)، dakhtare-darya (۱۵-۰۷-۹۴, ۰۴:۳۵ ب.ظ)، فروزان فرخی پور (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۳:۲۴ ب.ظ)، استرد (۲۳-۰۸-۹۴, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، توکا (۱۲-۰۹-۹۴, ۰۸:۰۴ ق.ظ)، هرچی (۲۶-۰۸-۹۵, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، Sohey36 (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، looyi (۱۰-۰۱-۹۶, ۰۸:۰۶ ب.ظ)، مریم74 (۲۳-۱۲-۹۵, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، زهرا 145 (۱۸-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، حوال (۱۷-۰۶-۹۵, ۰۱:۰۲ ب.ظ)، bina (۰۷-۱۲-۹۵, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، mehrad (۲۴-۰۸-۹۵, ۱۱:۰۲ ق.ظ)، Atefeh78 (۲۴-۱۲-۹۵, ۰۵:۴۲ ب.ظ)، _sarakiyayi_ (۱۷-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، panah (۰۹-۰۶-۹۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، گلمن (۱۶-۱۲-۹۵, ۰۸:۳۷ ق.ظ)، 1351 (۰۱-۱۲-۹۵, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، bmbm (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، azeeeee (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، الهه مهدی (۲۸-۱۱-۹۵, ۰۲:۰۷ ق.ظ)، 7684 (۱۴-۱۲-۹۵, ۰۹:۳۴ ب.ظ)، aram15 (۲۷-۱۱-۹۵, ۰۵:۳۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان