مسابقه خاطره نويسي


نظرسنجی: این رمان در چه حد بوده؟
این نظرسنجی بسته شده است.
عالی 85.71% 6 85.71%
خوب 0% 0 0%
متوسط 0% 0 0%
ضعیف 14.29% 1 14.29%
در کل 7 رأی 100%
*شما به این گزینه‌ی رأی داده‌اید. [نمایش نتایج]


تو بارونی | hadis hpf کاربر انجمن
زمان کنونی: ۷-۱۲-۹۵, ۰۸:۰۰ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hadis hpf
آخرین ارسال: n@st@r@n
پاسخ: 116
بازدید: 9753

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تو بارونی | hadis hpf کاربر انجمن
نویسنده پیام
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #1
Video تو بارونی | hadis hpf کاربر انجمن
[تصویر:  1bb5e8fdb912a73691256ccaa9c8f055db353c6c.png]
دوستای عزیز سلام
دوستای گلم این اولین رمانم هست و عاشقانه است و من با دید باز نوشته شده است و من امیدوارم دوسش داشته باشید
درواقع من این رمان رو قبلا تموم کرده بودم و الان دارم منتشرش می کنم و دوس دارم نطرتون رو بدونم

خوب راستش این رمان شخصیت زیاد داره اما مهم ترینشون باران و سامانه
باران اریا دختر مهربون و دوست داشتنی که بعد از بهم زدن با دوست پسـ ـرش دلش میشکنه zaps
از طرف دیگه سامان مهرزاد یه جراح موفق که تو عشق شانس نیاورده و تو دام یه عشق یه طرفه افتاده
و به خاطر اجبار خانواده اش تصمیم می گیره ازدواج کنه و عاشق همسرش بشه اما .....

xcvlxcvlxcvl
..........................
سامان
[تصویر:  Boy-iranian-Amazing-ir.jpg]
باران
[تصویر:  2.-Nadia-Bjorlin.jpg]

هستی
[تصویر:  140-5.jpg]
اشکان
[تصویر:  the-most-attractive-iranian-boys-7.jpg]
کوروش
[تصویر:  the-most-attractive-iranian-boys-4.jpg]
یلدا
[تصویر:  Photos-of-beautiful-girls-in-the-world-2...e.ir-3.jpg]

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۷-۱-۹۴ ۰۲:۴۸ عصر، توسط hadis hpf.)
۹-۱-۹۴ ۱۱:۵۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، لیلی ، .ShahrzaD. ، ~ MoOn ~ ، v.a.y ، ملکه برفی ، admin ، neda.s ، نیاز ، RAHA.M.R ، nobody
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #2
RE: تو بارونی
فصل اول
باران

تمام بدنم درد می کرد تمام دیشب به خاطر جواب این امتحان لعنتی بیدار بودم خیلی استرس دارم الان هم فقط منتظر جواب امتحان هستم با تمام وجود امیدوارم که قبول شده باشم چون اینجوری دیگه میتونم تو بیمارستان کار کنم و خرج تحصیلم رو
بدم خدایا کمکم کن همینجور که با خودم کلنجار میرفتم که هستی اومد و محکم زد تو بازوم و گفت

-خانم دکتر کجا بودی؟؟؟


-جهنم دره


-واقعا حالا خوش میگذشت؟؟


-هستی خفه شو
-ما رو نیگاه کن اومده بودیم خبر های خوش بدیم
چیزی نگفتم که با لبخند ادامه داد
-سپهر رو یادته اومده خواستگاریم و التماس بابام کرده که بزاره من رو ببینه

-خوب پس یه عروسی افتادیم


-شرمنده تیرت به سنگ خورد اجیتون کت شلوار قهوه ای کرد تنش و فرستادش خونه اش


-چرا دیوونه مگه چی بهش گفتی!!!


-گفتم از قیافه ات خوشم نمیاد و اینکه انقدر بابام پول داره که به تازه به دوران رسیده هایی مثل تو توجه نکنم


-پس معلومه کت شلوارش بهش میاد


هستی خندید و دستش رو دور گردنم انداخت و با خنده راه افتادیم که به کافی شاپ اونور خیابون رسیدیم رفتیم داخل نشستیم و طبق مهمول 2 تا اسپرسو سفارش دادیم که هستی گفت

-از ارمان چه خبر؟؟؟


-نمیدونم واسم مهم نیست


-دروغ نگو !!!!.... اهمیت که داره


-ببین هستی من باید واقع بین باشم طبقه خانوادگی ما به هم نمیخوره از اون ور هم باباش میخواد دختر دوستش رو به عنوان عروسشون انتخاب کنه

-غلط کرده که بچه پولدار رو به تو ترجیح بدی


-تو خودت هم بچه پولداری
ببین باران به نظر من اگه ارمان رو دوست داری براش بجنگ

-نه من سیریش نیستم


-دلش هم بخواد زنش دکتر باشه


-هنوز نیمچه دکتر هم نیستتم چه برسه به خود دکتر


هستی چیزی نگفت و مشغول خوردن قهوه اش شد میدونستم اون هم مشکلاتی داره اون یه دختر از خانواده سطح بالا بود پدرش ساختمان ساز بود و با مادرش کار میکرد خودش دختر خوشگلی بود موهای بلند مشکی داشت با چشمای بزرگ مشکی اون بهترین دوستم بود تنها کسی که به خاطر وضعیت مالی خانواده ام دوستیش رو با من تموم نکرد جریان از 4 سال پیش شروع شد ما خانواده پولداری نبودیم اما دستمون به دهنمون میرسید که شریک نامرد بابام پول ها رو بالا کشید و از کشور خارج شد پدرم هم زمین گیر خونه شد و الان زندگیمون با حقوق بازنشستگی مامان میگدره خدا به پدر هستی عمر زیاد بده که نداشت بانک خونه ی ما هم بگیره دوباره تو فکر فرو رفته بودم که هستی بشکن زد و گفت

-جهنم دره بودی!!!


-هستی جریان بورسیه ات چی شد؟؟؟


-هیچی بابا داییم داره خودش رو میکشه تا گرین کارت من رو بگیره

-یعنی اگه گرین کارت رو بگیری میزاری میری


-اره بابا خودت که میدونی من عاشق این هستم که برقصم و بخونم


همینجور که با هستی حرف میزدم ساعت از دستم در رفت به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت7 سریع با هم خداحافظی کردم و رفتم سر خیابون که تاکسی بگیرم اما مگه تاکسی پیدا میشد که یه ماشین جلو پام وایستاد 2 تا پسر توش بودند که یکیشون سرش رو بیرون اورد و با نیشخند گفت

-خانم تو تون کجاست؟؟؟


اولش فکر کردم اسم قهوه خونه ای یا کافی شاپیه اما وقتی دوهزاریم افتاد با عصبانیت اسپری فلفل توی کیف رو در اوردم و گفتم
-بهتره بری از مامان جونت بپرسی مرتیکه منحرف


پسره که اسپری رو دید با خنده ماشین رو روشن گرفت و با سرعت از من دور شد حالا مگه تاکسی می اومد که یه بنز سفید جلوم پارک کرد و گفت

-بیا تو باران


-سرم رو پایین بردم که ارمان رو دیدم که گفت


-سوار شو دیگه

-نه ممنون اقای اردشیری

-باران لج بازی نکن هوا تاریکه ماشین هم گیرت نمیاد پس سوار شو


-یه زره که فکر کردم دیدم حق با اونه پس مجبوری سوار شدم( اره جون خودت.... اجباری بود) .

سوار ماشین شدم نمیتونستم از اون موهای خوشرنگش و چشمای عسلی رنگش چشم بر دارم که با خنده گفت

-دید زدنت تمام شد خانم اریا


-فکر نکن خیلی باحالی!!!!!مالی نیستی که بخوام نگات کنم

-باشه حق با شماست


-راستی بابا جون ناراحت نشه من رو رسوندی خونه

-ببین باران من تو رو میخوام این بابامه که داره مجبورم میکنه با سارا ازدواج کنم


-از کی تا حالا دختر دوست بابات شده سارا ؟؟؟؟

-از موقعی که حـ ـلقه ی من رو دستش کرده

این رو که گفت مغزم سوت کشید نمیدونستم چیکار کنم شاید باید برای عشقم میجنگیدم ولی من اوجور ادمی نبودم که گدای عشق یه پسر باشم این تو خون خانواده اریا نبود پس سعی کردم صدام نلرزه و گفتم

-خوب تبریک میگم اقای اردشیری


-همین؟؟؟!!!


-نه کادتون رو روزی عروسی بهتون میدم


قیافه ی تو هم رفته ارمان رو میدیدم که با عصبانیت پاش رو گازگداشته بود با سرعت میرفت که بالاخره رسید سر کوچمون خواستم از ماشین پیاده شم که گفت

-حرف اخرت فقط یه تبریک بود


-نه هنوز دعای خیرم مونده انشاالله اونم تو عروسی میگم


بعدش با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و سریع به خونه مون رسیدم که دیدم بابام نیست و مامانم تو اشپزخانه ظرف میشوره سریع رفتم پیشش و گفتم

-مامان بابا کجاست؟؟


-با اقای عبدی رفته استاديوم


-کجا؟؟؟


-رفته استادیوم


-بابا و اینکار ها


-تازه اقای عبدی بهمون گفت که میخواد بابات رو مسئول ساختمان جدیدش بکنه


-مامان خیلی خوشحالم که بابا به روزهای عادیش برگشته


-اره دیگه حالا وقت شوهر کردن تو هست


-نه مامان از 3 ماه دیگه میتونم تو بیمارستان کار کنم و پول در بیارم


گونه ی مامانم رو بـ ـوسیدم و رفتم تو اتاقم و شروع کردم به گریه کردن چرا من نمیتونم ارمان رو داشته باشم این رو مطمئن هستم که اگه اون واقعا عاشقم بود با اون دختره ازدواج نمیکرد تنها کاری که میتونستم کنم این بود که با سنگ صبورم هستی صحبت کنم

-الو

-سلام باران خانم


نتونستم چیزی بگم فقط زدم زیر گریه و گریه کردم که هستی با نگرانی گفت

-چی شده خانومی برای چی گریه میکنی؟؟؟



- ارمان داره ازدواج میکنه


-عوضی لعنتی

-بچه پررو توقع داره التماسش کنم که ازدواج نکنه


-نمیدونم چی بگم یا چیکار کنم باران که خوشحال بشی


-هستی برام بخون


Heart beats fast

قلب تند می تپد

Colors and promises

رنگ و عهد و پیمان ها

How to be brave

چگونه باید شجاع باشم

How can I love when I'm afraid to fall

چگونه میتوانم عاشق باشم وقتی از سقوط میترسم

But watching you stand alone

اما تو رو نگاه میکنم که تنها ایستاده ای

All of my doubt suddenly goes away somehow

همه ی شک و تردید هام ناگهان به نحوی کنار میرن

One step closer

یک قدم نزدیک تر

I have died everyday waiting for you

من در انتظار تو هر روز میمیرم

Darling don't be afraid I have loved you

عزیزم نترس من عاشق تو بودم

For a thousand years

برای هزاران سال

I love you for a thousand more

بیشتر از هزاران سال تو را دوست دارم

Time stand still

زمان هنوز ایستاده

Beauty in all he is

زیبایی در همه چیز او است

I will be brave

من شجاع خواهم بود

I will not let anything take away

اجازه نمیدم هیچ جیز بره

What is Standing in front of me

چیزی رو که رو بروی من ایستاده

Every breath

هر نفس

Every hour has come to this

هر ساعتی به این رسیده

Step closer one

یک قدم نزدیک تر

I have died everyday waiting for you

من هر روز در انتظار تو مردم

And all along I believed I would find you

در تمام مدت باور داشتم که پیدات میکنم

Time had brought your heart to me

زمان قلبت را برای من اورده است

I love you

دوستت دارم

For a thousand years

برای هزاران سال

با این اهنگ هستی بدتر افسرده شدم و سرش داد زدم ا ون هم دیگه نخوند و گفت

-چته؟؟


-بدتر افسرده ام کردی


-باشه عشقم دیگه نمیخونم


-هستی فردا بیا با هم بریم دفتر پدرت


-چرا ؟؟ چیزی شده؟؟؟


-خیلی فکر کردم گفتم تو این 3 ماه یه جا کار کنم اینجوری با حقوقم حداقل میتونم


بهترین لباس ها رو برای خودم بگیرم و یه کمک هزینه برای تحصیل جمع میکنم

-باشه به بابام میگم تا بریم ببینمش


-باشه پس شب شیک خواننده ی اینده


تلفن رو قطع کردم و رو تخـ ـت دراز کشیدم از بس خسته بودم که زود خوابم برد


جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۱-۹۴ ۱۲:۱۲ صبح، توسط hadis hpf.)
۱۰-۱-۹۴ ۱۲:۰۰ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، neda.s ، nobody ، mahmonir11
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #3
RE: تو بارونی
[font=Arial,sans-serif][/font]

سامان

[font=Arial,sans-serif][/font]

نوری که از پنجره میتابید به صورتم خورد اصلا دیشب رو یادم نمیامد از بس مشـ ـروب خورده بودم سرم داشت منفجر میشد برگشتم یه دختره رو روی تخـ ـتم دیدم اصلا یادم نمیامد که یه و از کی اینجاست ار رو تخـ ـت بلند شدم و گوشیم رو چک کردم 15 تا میس کال از بابام افتاده بود تلفن رو دوباره روی میز گذاشتم و رفتم دوش گرفتم وقتی زیر اب سرد چشمام رو بستم و به این که چرا نباید یلدا مال من باشه فکر کردم تا اینکه صدای دینگ قهوه سازم رو شنیدم و از حموم بیرون اومدم و رفتم به اشپزخانه و قهوه ام رو خوردم همینطور که داشتم میخوردم موبایلم زنگ خورد گوشی رو جواب دادم

-الو بفرمایید


-سامان منم افخمی

- اه... سلام دکتر
-پسر کجایی از صبح خانم احمدی رو فرستادم دنبالت مگه پیدات کردیم


-بخشید دکتر اخه......


-خواب موندی؟؟؟


-اره


-ببین مهرزاد تا یه ساعت دیگه بیمارستان نباشی به ولای علی اخراجی


-چشم دکتر الان میام

تلفن رو قطع کردم زود شروع به پوشیدن اون لباس هام کردم داشتم از خونه میرفتم بیرون که اون دختره اومد جلوم و شماره اش رو نوشت و بهم داد و گفت
-
Call me baby

بعدش من رو از لب بـ ـوسید و رفت من هنوز تو شوک بودم وقتی به خودم اومدم کاغذ رو پاره کردم و زدم از خونه بیرون حالا این ترافیک هم مشکل اصلی من بود یه چشمم به ساعت و یه چشمم به خیابان بود تا اینکه سر 45 دقیقه رسیدم بیمارستان و رفتم تو اتاق رست و روپوشم رو پوشیدم از اتاق بیرون رفتم تو راهرو کوروش رو با یه پرستار مشغول لاس زدن دیدم رفتم پیشش اونم تا من رو دید دختره رو رد کرد رفت و به من گفت

-دیشب خوش گذشت دکتر


-کوروش خفه شو ..... از دیشب هیچی یادم نمیاد


-بهت گفتم نخور ولی گوش نکردی

-حالا ببینم طرف کی بود؟؟؟



-نمیدونم اسمش فکر کنم..... مگان.... مگی !!!!! م و گ رو تو اسمش داشت


-خاک تو سرت اسم یارو رو هم نمیدونی



-ببینم این شما بودین دیشب باهاش.....

تا اومد ادامه حرفش رو بزنه دکتر افخمی اومد و گفت
-رستمی ادامه بده دیشب چی شده؟؟؟

کوروش-هیچی دکتر اتفاق خاصی نیفتادا که بخوام براتون بگم

افخمی هم رو به من کرد و گفت

-بس بگو دیشب سر مهرزاد شلوغ بوده که جواب تلفن های پدرش رو نمی داده


-نه دکتر کوروش شاهده من دیشب پیش اون بودم

افخمی هم که اگه به یه چیز گیر میداد مگه ول میکرد پس به من گفت

-کی عمل داری؟؟؟

-2 ساعت دیگه باید جان برنتون رو عمل کنم

-باشه پس بیا بریم دفتر من تا یه قهوه بخوریم و حرف بزنیم


من با اجبار قبول کردم البته می دونستم که میخواد دوباره نصیحتم کنه پس اجباری به دفترش رفتم وقتی وارد دفترش شدم روی صندلی روبروی میز نشستم افخمی هم 2 تا قهوه رو میز گذاشت .

5 دقیقه ای چیزی نگفت و قهوه اش رو خورد و با لبخند گفت


-خیلی خوشمزه است


میدونستم که میخواد دوباره تو زندگی شخصی ام دخالت کنه پس گفتم


-دکتر فکر نکنم از من خواستین بیام اینجا تا فقط درمورد مزه قهوه صحبت کنیم


-سامان پدرت از من خواسته تا با تو صحبت کنم



-ببینید شما دوست پدرم اید و دست من رو تو کشور غریب گرفتید و من هم باید به شما احترام بزارم ولی....

-سامان پدرت گفت بهت بگم دیگه برای برگشتنت روت فشار نمیاره

-پس برای چی به شما گفته با من حرف بزنید


افخمی دیگه چیزی نگفت و کشوی میزش رو باز کرد و پوشه ای رو روی میز گذاشت و بعد خودکارش رو هم کنار پوشه گذاشت و بعد به من نگاه کرد و گفت

-پدرت خواست اینو امضا کنی


-این دیگه چیه؟؟؟

-بین سامان اون گفت اگه تو میخوای به زندیگت تو این کشور ادامه بدی و تو این بیمارستان کار
کنی باید این قرارداد رو امضا کنی

زبانم یاری نمیکرد انگار قفل شده بود پدرم و از این کار ها پس قرارداد رو برداشتم خوندم

(اینجانت سامان مهرزاد قبول کردم در امریکا زندگیم را ادامه بدم در صورتی که همسر اینده من توسط پدر و مادرم انتخاب شود )

قرارداد رو که خوندم فقط خندیدم وقتی به قیافه متعجب افخمی نگاه کردم تونستم تو چشماش بخونم که فکر میکنه من دیوونه شدم از رو صندلی بلند شدم و قرارداد و رو پاره کردم و به افخمی گفتم

-دکتر بهش بگو من سامان مهرزادم و کسی برای زندگی لعنتی من تصمیم نمیگره


از تو دفترش بیرون رفتم انقدر عصبی بودم که دستام میلرزید باید خودم رو کنترل میکردم چون یه عمل مهم داشتم پس خونسردیم رو حفط کردم و به ایستگاه رفتم خانم احمدی که حالم رو دید با نگرانی پرسید

-حالت خوبه دکتر؟؟


-اره بگو مریض رو برای عمل اماده کنم

با عصبانیت به اتاق عمل رفتم اما وقتی وارد اونجا شدم به یاد حرف استادم که میگفت : تمام مشکلات شخصیت باید پشت در اتاق عمل باشند* افتادن و همین کار رو کردم با اینکه میدونستم پدرم برای برگردوندم به ایران هر کاری میکنه


جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۱-۹۴ ۱۲:۲۹ صبح، توسط hadis hpf.)
۱۰-۱-۹۴ ۱۲:۲۳ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، RAHA.M.R ، nobody
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #4
RE: تو بارونی
فصل 2
باران

نزدیکای 7 صبح بود که بیدار شدم یاید میرفتم سرکار به لطف اقای عبدی پدر هستی به عنوان دستیار یه تاجر استخدام شده بودم که یکی از اشنایان اقای عبدی بود ،لباسام رو پوشیدم و رفتم تو اشپزخانه مامانم خواب بود
سریع از یخچال یه لیوان اب پرتقال خوردم و از خونه بیرون رفتم ساعت نزدیکای 8 بود که رسیدم شرکت اولین روز کاریم بود نمیخواستم بهونه ای دست هیچکس بدم رفتم و پشت میز نشستم و کامپیوتر رو روشن کردم
که ناگهان در باز شد و یه مرد مسن که خیلی هم خوشتیپ بود به سمت دفتر اومد در حالی که با یه پسر جوان که با اون حرف میزد که اونم خیلی خیلی خوشتیپ بود

-زنگ بزن به بانک و همه ی حساب هاش رو مسدود کن به ملکه هم بگو یا راضیش میکنه یا عاقش میکنم و نمیزارم دستش به همه ی این پول ها برسه به مسعود هم زنگ بزن و بگو دوباره پیشنهاد رو بهش بده اگه این کار رو نکنه با من طرفه و اینو هم بگو که حاضرم پولم رو به قبرستون ببرم امامجانی به کسی ندم


همینطور که به من نزدیک شد و د حالی که تازه متوجه حضور من شد گفت

-تو دستیار جدیدمی؟؟؟


-من ....؟ بله اقا....!!!!


-بیا تو دفترم


رفتم دنبالش و دم در واستادم اقای عبدی گفته بود که رئیس یه کم بد اخلاقه ولی ادم تو خودش نبینه باور نمیکنه.

همینجور اون گوشه وایستادم و فقط سرم رو پایین انداختم که اون با عصبانیت گفت

-چرا عین یه درخت اونجا وایستادی؟؟؟


-ببخشید قربان


-بگیر بشین


رفتم جلو رو رو صندلی روبه رو میزش نشستم که اون گفت

-خوب خودت رو معرفی کن



-خوب من باران اریا هستم دانشجو سال سوم پزشکی عمومی هستم از مهر امسال به عنوان رزیدنت تو بیمارستان کار میکنم

-ببینم زبانت خوبه؟؟؟


-بله تا جایی که بتونم گلیمم رو از اب بکشم بیرون


-خوب خوبه... ازت خوشم اومد استخدامی حالا برو بیرون پیش اقای مهرزاد تا بهت در مورد اخلاق و رفتار من بگه


از رو صندلی بلند شدم و به نشانه احترام سرم رو تکون دادم و از دفتر بیرون رفتم و سریع پشت میزم نشستم

-اه مرتیکه روان پریش عین سگ پاچه میگیره



-اره حق با توئه


اینو که شنیدم یه لحظه گرخیدم ترس تمام وجودم رو گرفت پیش خودم مطمئن بودم که نیامده اخراج می شوم....!!!

با ترس برگشتم و اب دهنو غورت دادم و چشمام رو باز کردم و اون رو شناختم اون همون پسری بود که داشت با ریسس حرف می زد یه ذره که فکر کردم گفتم احتمالا مهرزاد اینه تو فکر فرو رفته بودم که گفت

-حالتون خوبه؟؟؟


-اه بله ببینید اقای...


-مهرزاد هستم


-اقای مهرزاد من به این کار احتیاج دارم خواهش میکنم همه ی حرف هام رو نشنیده بگیرید


خندید و گفت


-واسم مهم نیست حق داری ولی فقط خدا رو شکر کن که باهاش زندگی نمیکنی

چیزی نگفتم که دوباره گفت


-من ماهان مهرزاد هستم....و شما؟؟؟


-من هم باران اریا هستم



-خوب خانم اریا اقای ریس رفتار های مزخرفی داره پس حواست باشه اولا سر ساعت 8 باید یه قهوه اسپرسو و یه تکه کیک روی میزش باشه و البته روزنامه دوما از ادم های دست و پا چلفتی خوشش نمیاد و سوما
اگر بتونی دلش رو به دست بیاری بعدش دیگه پارتی کلفتی تو این جامعه پیدا می کنی

-چشم ولی میشه یه سوال بپرسم؟؟؟


-بپرس!!!


-شما پسر اقای ریس هستید



-اره ولی نامزد دارم

یه لحظه خجالت کشیدم صورتم قرمز شد اون منطور من رو اشتباه فهمیده بود که خودش وقتی قیافه من رو دید خندید و گفت

-بابا شوخی کردم .... واقعا فکر کردی کسی به مهرزاد ها زن میده


با این حرفش منم خنده ام گرفت همینطور که می خندیدم ریس از اتاق بیرون اومد و گفت

-ماهان جلسه با اون اماراتی ها کیه؟؟؟

-ساعت 8 شب تو هتل لاله است


-پس بیا دفتر


ماهان چشمکی به من زد و وارد دفتر پدرش شد ساعت نزدیکای ظهر بود که ریس برای غذا خوردن رفت خونه منم از این فرصت استفاده کردم و زنگ زدم به هستی بعد از 2تا بوق تلفن رو برداشت

-سلام بر دستیار ریس


-سلام خوبی؟؟؟


-اره من که عالی ام تو چطور؟؟؟


-بد نیستم وای حق با پدرت بود ریسم خیلی بد اخلاقه


-خودش رو ول کن پسراش رو دیدی مثل یه ابنبات گوشه ی لپت اب میشند

-نه بابا فقط یکیشون رو دیدم اما اونطوری هم جذاب نیست ولی تو از کجا میشناسیشون

-2 سال پیش رفته بودیم یه مهمونی گفتم پر پسرهای خوشگل بود یکی از این برادرها رو اونجا دیدم منم هر چی دلبری کردم نتیجه نداد فقط اون سپهر ایکبیری افتاد دنبال من بدبخت

-خدا نکشتت

-حالا باران کدومشان رو دیدی
؟

-اسمش ماهانه

-اها اون پسر باحاله از بس شوخه بر عکس داداش نچسبش که مثل تفلن می مونه ولی خدا وکیلی خیلی خوشتیپ خوشگله از اون پسرای دختر کشه

-باشه بابا الان وقت نهار تمام میشه شب باهات تماس میگیرم


-صبر کن باران ساعت 8 میام دم دفتر دنبالت


-برای چی؟؟


-ولگردی


-نه بابا حال داری!!!

-اه دلت هم بخواد میخوام ماهان جون رو ببینم

تلفن رو قطع کردم و یه ساندویچ سفارش دادم و بعد از اون دوباره به کارم برگشنم ساعت و زمان انقدر زود گذشت که حتی نفهمیدم ساعت7:30 شده که رییس با ماهان بیرون اومد و در حالی که حتی به من نگاه نمیکرد به ماهان گفت

-تو نمی خواد با من بیای برو خونه ملکه منتظرته سر راه خانم اریا رو هم برسون خونه اش

سریع هم رفت نذاشت حتی بهش بگم من خودم میرم خونه که ماهان اومد و گفت

-وسایلت رو جمع کن تا برسونم خونتان



-نه اقای مهرزاد ممنون دوستم قراره دنبالم بیاد

-که دوست پسـ ـرتون میاد دنبالتون
!!!


-نه دوستم دختره


-خیالم راحت شد


-شما برید خونه ملکه منتظر شماست

خندید و رفت ولی برگشت و گفت


-ملکه مامانمه


بعد به راهش ادامه داد منم در رو قفل کردم و رفتم بیرون 5 دقیقه بعد هستی اومد و تا سوار ماشبن شدم گفت


-کجاست؟؟؟


-کی؟؟؟



-خنگ خدا ماهان رو میگم



-پس واسه چشم چرونی مهربون شدی اومدی دنبالم


-په نه په بابام واست راننده شخصی گرفته و اونم منم


-راننده ی خوش صدا من روبرسون خونه


هستی اهنگ رو گذاشت و شروع کردیم به خوندن و گوش دادن اهنگ ارمین 2 ای اف ام

صدامو داری

به احترامت حتی من نمی انداختم نگاهم رو جایی



بعد از چند دقیقه رسیدم سر کوچه که ماشین ارمان رو دیدم یه لحظه قلـ ـبم براش لرزید دلم برای لبخند هاش تنگ شده بود هستی که متوجه من شد به اطراف نگاهی انداخت و وقتی ارمان رو دید با لحنی خشن گفت

-این سوسول اینجا چیکار میکنه؟؟؟


-لعنت بهش که هنوز هم دوسش دارم



-باران پیاده شو و بببین چجوری حالش رو میگیرم


با هستی پیاده شدیم ارمان هم تا من رو دید به سمتم اومد و گفت


-حالت چطوره؟؟؟


-خوبم اقای اردشیری شما و محل فقیر فقرا؟؟!!!



-دلم برات تنگ شده بود


هستی خندید و گفت


-اخی نامزدتون خوبن؟؟؟

ارمان چیز دیگه از نگفت ولی معلوم بود که دلش میخواست صورت هستی رو داغون کنه که من گفتم

-هستی بیا بریم خونه


هستی هم برای اینکه ارمان رو بچزونه گفت

-اره بیا بریم سامان منتظر زنگته خودت میدونی که از عشق تو صبرش هر روز کمتر از دیروز میشه

من حتی نمیدونستم سامان کیه که دلش برای من تنگ بشه به زور خنده ام رو کنترل کردم که ارمان گفت


-سامان دیگه کیه؟؟؟


هستی دوباره وسط حرف ارمان پرید و گفت

-دوست پسـ ـرشه قراره شوهر خواهر من بشه

-حالا این اقای بی غیرت کجاست که دوسـ ـت دخترش با یه وراج این و اونور میگرده


هستی که از عصبانيت منفجر شد و گفت


-اتفاقا خیلی هم با غیرته چون در مقابل خانواده اش ایستاده فقط به خاطر باران پدرش از ارث محرومش کرده اما هنوز به باران عشق می وزه قراره بیاد خواستگاری خیلی هم خوش قیافه و خوشتیپه و مثل بعضی ها تاره به دوران رسیده نیست

ارمان قرمز شده بود که رو به من کرد وگفت

-راست می گه


-اره حقیقت داره من عاشقشم و میخوام بقیه عمرم رو با اون بمونم


دست هستی رو گرفتم و سریع به خونه رفتیم از رو خوش شانسی مامانم مولودی بود و با با هم بابت پروژه سفر بود وقتی رفتیم خونه هم عصبانی بودم و هم خوشحال هستی هم که قیافه من رو دید گفت


-سامان منتظر زنگ بزنی

اینو که گفت زدم زیر خنده انقدر خندیدم که هستی هم خندش گرفت و با لکنت گفت


-بعد ح...الش گرررفته شد

- هستی الان من سامان از کجا پیدا کنم

-خودم هم نمی دونم چرا اسم سامان رو گفتم

همینجور که میخندیم مامانم در خونه رو باز کرد وقتی هستی رو دید خیلی خوشحال شد و با اجبار مامانم هستی شام رو خونه ی ما موند که شام خوردن همانا خوابیدن تو خونه ی ما هم همانا.....!!!

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
۱۰-۱-۹۴ ۱۲:۳۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، nobody
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #5
RE: تو بارونی

سامان
2 روزی از پیشنهاد بابام میگذشت اونروز بعد از عمل افخمی گفت (اون قرارداد کپی بوده هنوز اصلش دست منه)

هنوز نتونسته بودم تصمیم بگیرم عقلم میگفت اگه اون رو امضا کنم از دست گیر دادن های بابا خلاص میشودم اخه مگه به این راحتی واسه ادم زن پیدا میشه ولی قلـ ـبم میگفت بابام زرنگه احتمالا طرف رو پیدا کرده که به من گفته و اگه من مجبور به ازدواج شم یلدا رو چیکار کنم اون برای همیشه از من متنفر میشه باید با یکی حرف میزدم تا بهم کمک کنه به همین خاطر بعد از بیمارستان با کوروش رفتیم رستوران

-پسر بد داغونم

- دوباره یلدا!!!


-نه بابا..... بابام


-حالا چی گفته که اینجوری شدی؟؟؟


تا خواستم بهش بگم گارسون اومد و از کوروش پرسید

-
Are you ready for order??

-yes I want fry stake and red wine please

گارسونه به من نگاه کرد و من هم گفتم
-
Chicken sandwich and bear

کوروش استیک پخته و شـ ـراب قرمز سفارش داد منم ساندویچ مرغ و ابجو سفارش دادم گارسونه که رفت کوروش گفت


-داشتی میگفتی


-به افخمی یه قرار داد داده که بده به من تا امضاش کنم تو اون قرارداد نوشته من میتونم تو اینجا بمونم و زندگی
کنم به شرطی که زن اینده من رو بابام انتخاب کنه

-همین؟؟؟



-اره



-خوب پسر خوب تو اونو امضا کن حالا کی میخواد به تو دختر بده



-دلشون هم بخواد من دامادشون بشم


-سامان من اگه 10 دختر کور هم داشتم به تو نمیدادم


-کوروش کمکم کن اگه من زن بگیرم یلدا رو برای همیشه از دست میدم



-سامان یلدا الان هم مال تو نیست !!!..... اون تو رو نمیخواد



-یلدا دوستم داره این رو مطمئنم



-اگه تو رو دوست داشت جلوی کل بیمارستان و رو تحقیر نمیکرد و به خاطر اون ولت نمی کرد


-باشه کوروش بس کن از شنیدن این چرت و پرت ها خسته شدم


-اگه نظر من رو بخوای بزار بابات برات زن بگیره


-تو اون رو نمیشناسی؟؟؟


-من میشناسمش سامان و اینو میدونم دختری که برای تو انتخاب کرده باید عالی باشه که تونسته دل اقای بیژن مهرزاد رو ببره به نظر من این شانس رو به اون دختر بده تا تو رو خوشبخت کنه

دیگه چیزی نگفتم اصلا نمیتونستم حرف بزنم که گارسون غذا ها رو اورد بعد از اینکه خوردیم من حساب کردم و رفتم بیمارستان پیش افخمی در دفترش رو که زدم انگار خودش منتظر من بود که گفت

-بیا تو


وقتی داخل اتاق شدم پشت میزش نشسته بود و ژست روشنفکری گرفته بود حتی نذاشت چیزی بگم و فقط قرارداد رو داد دستم و با نگاه پرمعنی منظوش رو بهم رسوند و منم بی حرف امضاش کردم و فقط از دفتر بیرون رفتم برای یه لحظه یاد حرفام با یلدا افتادم که مثل یه فیلم جلوی چشمام پخش شد من باید قبل از امضا با یلدا حرف میزدم

-یلدا صبر کن باید با هم حرف بزنیم


-من هیچ حرفی با تو ندارم سامان



-یلدا تو رو به خدا به خاطر عشقمون به من گوش کن

بلدا بلند خندید و گفت


-کدوم عشق ؟؟؟


-من دوستت دارم دختر


-خوب شرمنده من دوستت ندارم

-یلدا برای موندن تو این مملکت باید یه قرار داد امضا کنم اگه این کار و بکنم باید با یکی دیگه ازدواج کنم و اینجوری دیگه نمیتونیم باهم باشیم ولی اگه تو بگی که من رو دوست داری با تمام وجود با پدرم میجنگم


-ازت متنفرم....... و از پدرت هم ممنونم که به لطف اون دیگه از دستت راحت میشم

بعدش من رو گذاشت رفت در حال یادآوری اون لحظه بودم که احمدی اومد پیشم و گفت

-دکتر اینجا چیکار میکنی؟؟؟


اصلا حواسم نبود فقط قیافه اش رو میدیدم و صداش رو نمیشنیدم که دوباره گفت


-دکتر!!!! حالت خوبه

اینبار با خودم اومدم و سرم رو با حالا تایید تکون دادم و رفتم خونه به تنها بودن نیاز داشتم


باران

از خواب بلند شدم وقتی به هستی نگاه کردم مثل بچه خـ ـوابیده بود روش رو با پتو کشیدم و حاضر شدم تا به شرکت برم دیشب خودم کیک شکلاتی درست کردم بالاخره باید خودشیرینی میکردم کیک رو تو ظرف گذاشتم و به شرکت رفتم سر راه تمام روزنامه ها از سیاسی تا اقتصادی و ورزشی خریدم و با گل میزش رو تزیین کردم از پنجره اتاق رییس ماهان و رییس رو دیدم که وارد ساختمان شدند سریع کیک رو روی بشقاب گذاشتم و قهوه اسپرسو روتوی لیوان ریختم و از دفترش بیرون اومدم که تا بهشون خوش امد بگم وقتی وارد ساختمان شدند از قیافه اشخیلی تعجب کردم بر عکس دیروز خیلی خوشرو و مهربان به نظر می اومد منم برای پاچه خواری گفتم

-خوش اومدید ریس

اونم با لبخند گفت

-ممنون خانم اریا


ماهان هم بهم چشمک زد و با ریس داخل دفتر شد به خاطر چشمک ماهان یه ذره خجالت کشیدم( اره ارواح عمت)

برگشتم سر کارم 30 دقیقه بعد ریس صدام زد دفترش و منم مقنعه ام رو درست کردم و بعد از در زدن وارد دفتر شدم

با لبخند گفت

-بشین دخترم

نشستم روی مبل رو برویی ریس که بعد از چند ثانیه ماهان هم وارد دفتر شد و رو مبل کناری من نشست که رییس گفت

-دخترم این کیک رو خودت درست کردی؟؟؟

-بله قربان دیشب درست کردم


-خیلی خوشمزه بود


-ممنون
. نوش جان

ماهان-بابا برای چی گفتی بیام اینجا

-میخواستم عروس اینده ام رو ببینی


ماهان یه نگاه به من کرد و یه نگاه به پدرش من که اصلا رفتم تو کما زبانم قفل شده بود دستام شروع به لرزیدن کرد که ماهان خندید و گفت

-بابا من زن نمیخوام


-تو رو نمیگم که تو شلوارتو بزور بالا نگه میداری دارم در مورد سامان حرف میزنم


بعد یه نگاه به من کرد و گفت

-دخترم ازت می خوام با پسر بزرگ من ازدواج کنی


من به پته پته افتادم نمیتونستم حرف بزنم که ادامه داد

-پسرم 27 سالشه پزشک هم هست تو امریکا زندگی می کند پسرخوب ولی لجبازیه ..... تو هم که میخوای بعد از تابستون تو بیمارستان کار کنی پس این برات بهترین فرصته تا بتونی تحصیل کنی و زندگی بهتره داشته باشی

ماهان-بابا دختر مردم از خجالت مرد یه لحظه صبر کن .

رییس دوباره رو به من کرد و گفت


-نظرت چیه؟؟؟


-من نمی دوووونم باید.....فکر هام رو بکنم


ماهان-بابا اون حتی سامان رو ندیده پس چجوری میخواد جواب مثبت یا منفی بده

-اگه مشکل اینه سامان تو این هفته میاد ایران

اصلا نفهمیدم کی اومدم بیرون و پشت میزم نشستم و یاد حرفای هستی در مورد پسری به نام سامان افتادم که ناخوداگاه خنده ام گرفت که ناگهان صدای ماهان رو شنیدم

-از خوشحالی پس نیافتی زن داداش


خندم رو جمع کردم و چیزی نگفتم که ماهان گفت

-بعد از کار خونه نرو میخوام ببرمت شام بیرون


خواستم چیزی بگم که سامان گفت

-نه نداریم


بعدشم رفت به سمت دفتر خودش ساعت نردیکای 8 شده بود که ماهان از دفترش اومد بیرون و گفت


-حاضری؟؟؟بریم!!!


رفتیم پایین به سمت پارکینگ چند دقیقه بعد ماهان یه سوناتا مشکی اومد منم سوار شدیم و ماهان جلوی یه رستوران شیک وایستاد و راننده ماشین رو به پارکینگ برد ماهان پیاده شد و در رو باز کرد با خودم گفتم یعنی داداشش هم انقدر باحاله یا نه به هر حال رفتیم تو رستوران نشستیم و غذا رو سفارش دادیم قبل از اینکه غذا رو بیارن ماهان گفت

-سامان تو امریکا زندگی میکنه میدونی من از اون خیلی شوخترم ولی اون رمانتیک تره وقتی با یکی باشه دیگه به کسی فکر نمیکنه اما من به یه نفر راضی نیستم چون همیشه تنوع طلب بودپم

-چرا این ها رو به من میگی؟؟؟

-میخوام بیشتر بشناسیش اون کسی که دیگران میگن نیست



-حالا مگه چی درموردش میگن؟؟؟

-میگن اون بدجنس بد اخلاق و نچسبه اما اینطور نیست وقتی باهاش جور بشی میفهمی خیلی باحاله


گارسون غذا رو اورد و ما خوردیم وقتی شام رو تمام کردیم ماهان گفت منتظرش بمونم چون رفته بود دستشویی دقایقی گذشت و اون نیامد سرم رو برگردوندم که با چشمام در جمعیت دنبالش بگردم که 2 نفر رو دیدم وقتی اون رو دیدم قلب لعنتیم تند تند زد باز هم دستام لرزید و مردمک چشمم گشاد شد اون ارمان بود ولی با نامزدش خواستم برگردم که من رو دید سریع برگشتم و دعا کردم به سمت میز من نیاد تو این فاصله ماهان اومد

-ببخشید دیر کردم رفتم دسر بگیریم


ماهان نشست و شروع به خوردن کیک کرد جرات نداشتم برگردم ولی ناگهان بوی خنک و تلخ عطرش رو استشمام کردم که بالا سرم ایستاده بود و گفت

-سلام خانم اریا


من هم خودم رو ضایع نکردم و گفتم

-سلام اقای اردشیری


ماهان هم سلام کرد منم از تک و تا نیافتادم و گفتم

-ایشون باید نامزدتون باشند


با اون دختره دست دادم دماغش که عملی و لبـ ـاشم پروتز بود گونه هاش هم که کاشته بود از زیبایی طبیعی هیچی نداشت اما به نظر مهربان می اومد که ارمان هم با عصبانیت گفت

-ایشون باید سامان خان باشند


ماهان از رو صندلی بلند شد و دست من رو گرفت و گفت

-بیا کنار من بشین

بعد رو به ارمان کرد و گفت


-من ماهان هستم سامان برادرمه و ایشون هم زن داداشمه


قیافه ارمان قرمز شده بود که ماهان گفت


-بفرمایید بشینید من دوست دارم با دوستای باران اشنا شم


چند دقیقه ای نشستیم که ماهان تظاهر کرد که با تلفن حرف میرنه

-اره پیش منه

......
.-باشه مواظبشم نمیزارم بخورنش

.....
-حالا که زن تو نشده

........


-اگه گذاشتی شاممون رو بخوریم

.....
-خودم بهش میگم دلت براش تنگ شده و دوسش داری


...........
-باشه سامان خداحافظ

ماهان تلفن رو قطع کرد و رو به من گفت

-اقاتون دلش برات تنگ شده

بعدش ساعتش رو نگاه کرد و گفت

-پاشو باران بریم که سامان گفت تا 5 دقیقه دیگه ببرمت کلبه عشقتون

هر لحظه که میگذشت قیافه ارمان بیشتر تو هم می رفت که سارا نامزد ارمان رو به من کرد و گفت

-مظور از کلبه عشق چیه؟؟؟


هول کردم نمیدونستم چی باید بگم که ماهان گفت

-خونه مجردی سامانه ........البته متاسفانه هنوز عمو نشدم


دیگه نمیخواستم اونجا بمونم ولی مگه ماهان ول میکرد ارمان که میخواست صورت ماهان رو درب و داغون کنه به همین خاطر گفتم

-بریم دیگه ماهان


از رو صندلی بلند شدم و اجباری با ارمان و سارا خداحافظی کردم و از رستوران بیرون اومدیم سوار ماشین که شدیم ماهان گفت


-کی بود؟؟


-هیچکس

-دوست پسـ ـرت بوده


-خوب یه جورایی اره


-چند وقت باهم بودید؟؟


-3 سال


-کی بهم زدید؟؟

-هفته پیش

ماهان با تعجب و با دهانی باز به من نگاه کرد و گفت


-تو یه هفته نامزد کرده!!!


-اره دختره پولداره!!پول همه کار می کنه

خنید و گفت

-خوب اون یه احمقه که تو رو ول کرد

-می دونم


ماهان خندید و پاش رو رو گاز گذاشت و رفت مسیر 15 دقیقه ای رو 5 دقیقه ای طی کرد سر کوچه که رسیدیم قبل از اینکه از ماشین پیاده شم رو بهش کردم و با لبخند گفتم

-به بابات بگو بعد از اینکه دیدمش تصمیم مبگیرم


از ماشین پیاده شدم و بعد از رفتن ماهان به خونه رفتم شاید احمقانه بود اما به خاطر تعریف های ماهان و حرفهای هستی برای دیدن سامان کنجکاو شده بودم و با فکر اینکه اون چه شکلی خوابیدم


جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۱-۹۴ ۰۱:۱۳ صبح، توسط hadis hpf.)
۱۰-۱-۹۴ ۰۱:۰۶ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، neda.s ، nobody ، mahmonir11
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #6
RE: تو بارونی
فصل 3
سامان


2 روز هم از روز امضای قرار داد نگذشته بود که 3 ماه از افخمی مرخصی گرفتم تا برم به ایران دلم برا ماهی تنگ شده بود البته این مخفف اسم ماهان بود اونم به من سامی میگفت از کوروش خداحافظی کردم قبل از اینکه برم فرودگاه دم در خونه یلدا دیدمش دلم براش ضعف رفت ولی این رو میدونستم که این اشتباه و من باید عاشق همسر اینده ام بشم سریع رفتم فرودگاه و بعد از یه پرواز خسته کننده رسیدم ایران
بعد از پیاده شدن رفتم سالن ترانزیت اونجا چش چشم کردن تا یه اشنا ببینم که چشمم به یه جوان قد بلند خورد که موهای قهوه ای روشن داشت شبیه ماهان بود اما موهای اون تیره تر بود تا اینکه اون جوان یه برگه ای که روش نوشته شده بود* دکتر سامی مهرزاد* رو بالا برد اینجا بود که فهمیدم خودشه رفتم سمتش و حسابی بغـ ـلش کردم که گفت

-پسر خیلی تغییر کردی!!!


-می دونم خوشتیپ تر شدم البته تو هم دست کمی از من نداری


-به خاطر رنگ موهامه


وقتی گفت موهاش تا زه متوجه شدم موهاش رو روشن تر کرده که زدم پس کله اش و گفتم

-خجالت نمیکشی مگه تو دختری

ماهان با حالتی که پر از التماس بود گفت


-تو رو خدا داداش جلو مردم زشته من چاکرتم اصلا چمدونت رو بده به من


ماهان چمدون برداشت و از فرودگاه بیرون رفت منم با خنده دنبالش رفتم وقتی تو ماشین بودم حسابی از دیدن خیابان و مردم ایران لذت بردم بالاخره کشورم بود درسته نمیخواستم ایران زندگی کنم اما دوسش داشتم 6 سال بود که پدر و مادر رو فقط از طریق اسکایپ دیده بود نمیدونم چی شد واصلا نفهمیدم کی رسیدیم خونه در رو که باز کردم ملکه من رو گرفت تو بغـ ـلش و فشارم داد گریه میکرد و قربون صدقه من میرفت که گفتم

-مامان اروم باش به خدا حالم خوبه


مامان-کجا خوبه ببین چقدر لاغر شدی انگار تو این 6 سال غذا درست حسابی نخوردی .......اشکال نداره مادر برات هر چی دوست داری درست کردم..........تازه عروسم هم انتخاب کردم

وقتی گفت حتی دختره رو پیدا کرده یه لحظه قلـ ـبم شکست و فهمیدم پرونده یلدا بسته شده اصلا حواسم نبود که مامان گفت


-چی شد پسرم حالت خوبه؟؟؟


-اه خوبم


ماهان-مامان همش تقصیر تو یه دقیقه نفس بگیر عین چت باکس داری یه دم حرف میزنی

مامان یه دونه زد پس سر ماهان که ناخودگاه خندم گرفت و بهش گفت

-خفه شو پسره بی تربیت


ماهان-بیا تا دیروز من ثمره عشق بودم الان پسره بی تربیتم.......

بعد با حالت تهدید امیزی به من نگاه کرد و گفت

-همش تقصیر توی سوگولیه


اون شب بابا زود اومد خونه تمام طول روز مامان من رو با غذا های ایرانی خفه کرد البته تا موقعی که بابا اومد خونه جو خبلی سنگین بود که ماهان گفت


-سامی فردا بیا شرکت


-چرا بیام اونجا؟؟؟

ماهان تا خواست چیزی بگه بابا پرید وسط حرفش و گفت


-میخوام باران رو ببینی

من که اصلا حواسم نبود که منطور بابا چیه با خنده و تمسخر گفتم


-از اینجا هم میتونم باران رو ببینم


ماهان-اون باران نه منطور بابا عروس مهرزاد هاست

بلند خندیدم و گفتم

--پس بگو اقا بیژن عروسش هم انتخاب کرده که من رو مجبور به امضا کرده


به محض این که اینو گفتم مامان با تعجب گفت


-تو چی رو امضا کردی؟؟؟

-اه نمیدونستید!!! بابا جون گفته باید بین زن گرفتن و زندگی ای که خودم میخوام و برگشتن به ایران یکی رو انتخاب کنم


ماهان-بابا راست میگه؟؟؟

-می دونی بابا هر کاری که میخوای بکنی بکن من با اون دختره ازدواج میکنم ولی اینو بدون تو اون دختر رو بدبخت می کنی چون من عاشق یه دختر دیگه هستم
.

از رو مبل بلند شدم و سویچ رو از رو میز برداشتم و از خونه زدم بیرون نمیدونستم باید کجا برم و چیکار کنم تنها جایی که میشناختم شرکت بابا بود گاز گرفتم رو رفتم اونجا

باران

یه هفته ای از پیشنهاد ریس میگدشت قرار بود وقتی سامان اومد بینمش واقعا منتطر این بودم اونروز رییس زود تر از همیشه رفت خونه اش ماهان هم سرکار نیامده بود خوب اینم مزایا ی پسر رییس بودنه دیگه هنوز چیزی به هستی نگفتم با خودم فکر کردم بزار ببینم طرف کیه اگه کیس خوبی بود بهش میگم به همبن خاطر به هستی زنگ زدم و گفتم

-هستی جون بیا دنبالم بریم سیـ ـنما

-چرا؟؟؟



-اخه رییس زودتر رفت خونه و اجازه داد شرکت رو زودتر ببندم


-باشه تا 15 دقیقه دم شرکتم


با هستی خداحافظی کردم تا خواستم در رو باز کنم در خودش باز شد و پشت چارچوب در یه پسر دیدم که زبوم لال بشه چقدر خوشگل خوشتیب بود مو مشکی با چشمای خاکستری اصلا نگاهی که بهش کردم غیرارادی بود که خودش گفت

-میتونم این اطراف رو یه نگاه بکنم


یاد حرف رییس افتادم که گفت قرار پسر شریکش بیاد و به شرکت نگاهی بندازه افتادم و گفتم

-شما اقای صدر هستید بفرمایید داخل رییس خیلی وقته رفتند فکر کردند شما امروز نمیاید


-حالا که اومدم


من هم با دستپاچگی به داخل راهنمایشش کردم که گفت


-دفترماهان کجاست؟؟؟


-اون اتاق روبرویی

پسره رفت تو اتاق 5 دقیقه ای اون تو بود منم تصمیم گرفتم به هستی اس بدم که منتظر بماند گوشیم رو برداشتم که پسره ناگهان از دفتر بیرون اومد هول کردم و گوشی رو روی میزم گذاشتم که گفت

-من دیگه می رم


چیری نگفتم و بعد از رفتن پسره در رو بستم و به سمت اسانسور که اونم تو اسانسور بود با سر م بهش سلام کردم اسانسور داشت پایین میرفت که در طبقه ی20 اسانسور خراب شد و وایستاد برای یک لحظه تعادلم رو از دست دادم
و نزدیک بود یافتم که اون دستم رو گرفت و با لبخند گفت

-مواظب باش


خودم رو جمع و جور کردم و وایستادم که دوباره گفت

-ببینم شما گوشی دارید تا به اتش نشانی زنگ بزنیم

دستم رو بردم تو کیفم و سعی کردم که پیداش کنم اما هر چی گشتم اونجا نبود که یادم افتاد رو میز جا گذاشتم دلم میخواست سرم بکوبم تو دیوار ولی دیوار هم اونجا نبود انقدر عصبانی بودم با عصبانیت گفتم

-لعنتی.....لعنتی


بعد از این حرفم متوجه خندیدن پسره شدم و گفتم

-گوشیم رو جا گذاشتم میتونیم با گوشی شما تماس بگیریم


دستش رو برد تو جیبش و موبایلش رو در اورد و گفت

-خیلی دوست دارم اینکار رو بکنم ولی سیم کارت ایرانی ندارم


وقتی گفت سیم کارت نداره دلم می خواست بزنم تو صورتش ولی از بس خوش قیافه بود دلم نیامد حالم کم کم داشت بد میشد از فضاهای تنگ وحشت داشتم وقتی در اون وضعیت قرار میگرفتم تعداد ضربان قلـ ـبم بیشتر میشد و فشارم بالا ی رفت و سردم میشد و عرق میکردم نمی خواستم این احساس ها رو حس کنم به همین خاطر یاد سیم کارتی که ارمان بهم داده بود افتادم و سریع به دنبالش گشتمو خدا رو شکر تو زیپ کوچکه کیفم بود در اوردمش و دادم دست پسره و گفتم


-با این سیمکارت میتونی زنگ بزنی


سریع سیم کارت رو انداخت رو تلفن و گوشی رو داد به من و من هم به 125 زدم اما اشغال بود کم کم فشارم داشت می افتاد پایین که تصمیم گرفتم به هستی زنگ بزنم بعد از چند تا بوق هستی گوشی رو برداشت و گفت

-الو بفرمایید


-منم


-شما؟؟؟



-احمق بارانم

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
۱۰-۱-۹۴ ۰۱:۲۱ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، nobody
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #7
RE: تو بارونی
[font=Arial,sans-serif]
سامان
[/font]

-بعد از اینکه از دفتر ماهان بیرون اومدم با دختره سوار اسانسور شدیم دختر خیلی خوشگلی بود چشمای ابی و موهای خرمایی رنگ داشت چون از مغنه اش زده بود بیرون موهاش رو دیدم بعد هزار تا در دسر تو اسانسور وقتی به دوستش زنگ زد گفت بارانم قلـ ـبم یه لحظه لرزید باورم نمیشد اون همسر اینده منه باید اعتراف کنم سلیقه بابا زیاد هم بد نبود واسم دختری رو در نظر گرفته بود که ارزوی همه پسراست یه لحظه تو فکر فرو رفته بودم که یه دفعه افتاد زمین عرق کرده بود حسم بهم گفت تنگی نفس یا ترس از فصا های بسته است ناخوداگاه سمتش رفتم و تلفنش رو برداشتم و گفتم

-الو


-شما کی هستید؟؟؟

من با باران تو اسانسور گیر افتادم


-اه ببخشید

-ببینم ترس از فضاهای بسته دارد


-اره الان حالش خوبه


-نه بیهوش شده


وای خدای من

-ببینید ازتون میخوام با اقای ماهان مهرزاد تماس بگیرید اینم شمارشون



-باشه حتما ماهان رو میشناسم به اتش نشانی هم زنگ زدم


-ببینید هستی خانم لطفا نترسید من خودم دکتر هستم خونسردیتون رو حفط کنید

تلفن رو قطع کردم و به جسم بیهوش باران نگاه کردم مغنه اش رو در اوردم که موای خرماییش رو شونه اش ریخت اونها رو پشت گردنش زدم و با چند تا ضربه به در گوشش سعی کردم بهوشش بیارم

-باران ......بیدار بمون


بعد از چند تا بشکن بالاخره به هوش اومد ولی وقتی دید مغنه سرش نیست ترسید و خودش رو جمع کرد من فهمیدم که چرا ترسیده گفتم


-نترس من یه پزشکم حالا اروم نفس بکش

بعد از 15 دقیقه که دست اش تو دستام بود و سرش رو شونه ام بود و در حالی که با هم نفس عمیق میکشیدیم اتش نشان ها بالاخره در اسانسور رو باز کردند و ما رو بیرون اوردند از ساختمان که بیرون اومدیم یه دختره سریع
به سمت باران دوید و بغـ ـلش کرد ماهان هم پیش اون رفت و با نگرانی گفت

-حالت خوبه؟؟؟


باران نفس نفس زنان به من اشاره کرد و گفت


-به لطف اقای صدرحالم خوبه


ماهان با تعجب به من نگاه کرد و در حالی که می خندید گفت

-اقای صدر
!!!!!

من رفتم جلو و خیلی متمدنانه گفتم

-من صدر نیستم ....مهرزادم......سامان مهرزاد


وقتی اینو گفتم با ران با اون چشمای ابی رنگش که مثل باران و اب دریا زلال بو د به من نگاه، کرد ولی زود سرش رو پایین انداخت و دوستش به من گفت

-ممنونم اقای مهرزاد

بعدش با باران رفت وقتی از ما دور شدند چشمای باران دوباره به من نگاه کرد و اون نگاه رو به معنی ممنون درک کردم نگاهم روی قدم هاش ثابت مونده بود که ماهان زد تو بازوم و گفت

-تو کدوم باغی؟؟؟

-همین جا



-ظاهرا که حسابی گلوت گیر بارانه



-ماهان میخوام واسه خودم آپارتمان اجاره کنم


-برای چی؟؟؟


-نمیخوام تو اون خونه با بابا زندگی کنم

-باشه داداش این تصمیم خودته


سوار ماشین شدم و به ماهان گفتم من رو ببره هتل وقتی رسیدیم اونجا ماهان واسم یه اتاق گرفت و از من خداحافظی کرد و رفت منم رفتم تو اتاقم تمام شب نتونستم بخوابم همش به فکر چشمای اون بودم میدونستم این حسم درست نیست من نباید یلدا رو فراموش میکردم

باران

بعد از اینکه از اسانسور بیرون اومدیم و هستی بغـ ـلم کرد و بعد از اینکه ماهان حالم رو پرسید و اون خودش رو معرفی کرد برا یه لحظه خجالت کشیدم که سرم رو گذاشته بودم رو شونه اش همش با خودم فکر میکردم که الان در مورد من چی فکر می کنه اونشب رو تو خونه هستی گذروندم صبح که بیدار شدم دلم نمیخواست برم سرکار اما مجبور بودم پس رفتم مییدونستم رییس میخواد در مورد اتفاق دیشب بپرسه از اون ور اگه سامان هم بیاد تا مثلا همسر اینده اش رو برای اولین بار ملاقات کنه چی؟؟ ذهنم در تمام طول راه تو تاکسی پر از سوال بود که اصلا نفهمیدم کی پیاده شدم دم در ساختمان نفس عمیق کشیدم و مجبور شدم پله های 20 طبقه رو طی کنم بالا که رسیدم سریع به ابدارخونه رفتم و بعداز خوردن یه لیوان اب یه اسپرسو برای رییس درست کردم و تو دفترش گذاشتم از پنجره اتاقش رسیدنش رو دیدم و دعا دعا کردم سامان باهاش نباشه و خدا رو شکر این اتفاق افتاد و اون تنها بود سریع پشت میزم نشستم و همه چیز رو عادی نشان دادم که قبل از اینکه به دفترش بره رو به من کرد و گفت

-خانم اریا بیا دفترم

منم طبق معمول با اجبار دنبالش به دفتر رفتم که ننشسته شروع کرد به حرف زدن

-خانم اریا دیشب سامان اومد ایران بهش گفتم امروز بیاد اینجا و تو رو ببینه و من مطمئنم که مخالف تو نیست پس تو باید انتخاب کنی که عروس من میشی و با همسرت برای همیشه از ایران میری یا همینجا تو 3 ماه تابستون دستیار من می مونی و بعد از تابستون شما رو بخیر و ما رو سلامت


سرم انداختم پایین و با حالتی معصومانه گفتم

-اقای مهرزاد فقط من نیستم که خانواده ام چی ؟؟ تازه نه اونها از من دل میکنن و نه من از اون ها


-ببین باران جان من هفته پیش با پدرت تماس داشتم و ازش خواستم بزاره با پسرم اشناشی و بهش گفتم اگه با پسرم ازدواج کنی از ایران میری اما 6 ماه یکدفعه به ایران میای تا خانواده ات رو ببینی اونم گفت که مشکلی برای ازدواج تو نداره و حق انتخاب رو به تو میده

از اینکه پدرم جواب مثبت داده بود خیلی تعجب کردم که رییس باز ادامه داد

-پسرم تو بیمارستان امریکایی رییس بخش مغز و اعصابه زندگیش خوبه و یه پسر وفادار و معتقده پس تو میتونی ادامه تحصیل بدی و تو بیمارستان باهاش کار کنی اینجوری شما یه زوج با سواد و موفق میشید

-اقای مهرزاد من باید باهاتون صادق باشم چون این وطیفه منه


-کشش نده خانم اریا


-من باید چند بار حداقل اقای مهرزاد رو ببینم تا اصلا بفهمم اخلاقیاتش چیه؟؟چیا دوست داره و اینم میدونم اونم میخواد این چیز ها رو بفهمه


-اگه مشکل تو اینه دخترم سامان غلط کرده این ور اونور تنها بره .....,اصلا تو اخراجی!!!


-چرا ؟؟؟


-تو باید وقت داشته باشی باهاش این ور اونور بری


دیگه نتونستم چیزی بگم که خودش به همسرش زنگ زد

سلام بر ملکه من

.....
-عزیزم شب مهمون داریم زنگ بزن به سامان بگو بیاد خونه


.........
-نه اگه خودم بزنم به حرفم گوش نمیده

............
-چه عحب پرسیدی مهمون کیه؟؟؟


برای یه لحطه مکث کرد و گفت


-عروس خانواده مهرزاد هاست

چند دقیقه صحبتش رو ادامه داد و تلفن رو قطع کرد و رو به من کرد و گفت


-برو خونه وحاضر شو برای شب ماهان رو میفرستم دنبالت

اصلا زبانم یاری نمی کرد هی با خودم میگفتم من کی انقدر حرف گوش کن شدم که خبر ندارم رفتم خونه و به هستی زنگ ردم تا تو خونه بینمش وقتی رسیدم خونه مامان و بابا خونه نبودند بابا که بیشتر وقتش رو شمال درگیر پروژه بود مامان هم که از غیبت کردن با در و همسایه سرش حسابی شلوغ بود و طبق معمول من تنها بودم 5 دقیقه بعد از من هستی رسید تا در رو باز کردم گفت

-چی شده؟؟؟کی مرده؟؟؟بگو من طاقتش رو دارم!!!


-هیچی با با امر خیره


اینو که گفتم هستی اروم شد و وارد خونه شد بعد از یه ساعت توضیح دادن یه دونه سیلی زد تو صورتم و گفت

-میزاشتی وقتی زاییدی به من میگفتی......الان خیلی زوده



-اخ دردم گرفت



-حقت بود



-حالا چیکار کنم؟؟؟


-اگه قبول نکنی خری !!!بدبخت دکتره ،خوشگله ،خوشتیپه ،پولداره .....اخه تو چی میخوای؟؟؟



-دوسش ندارم


-احمق نفهم به دونه ماچت کنه عاشق سیـ ـنه چاکش میشی



-نه بابا مگه میشه؟؟؟

-ببین باران به عنوان خواهرت دارم میگم قبول کن میری امریکا منم تا 3 ماه دیگه میرسم اونجا اونوقت علاوه بر داشتن اق دکتر باهم اونجا رو اباد میکنیم


-باشه ولی اول چندبار باید ببینمش تا بشناسمش


-اره فکر خوبیه منم باهات میام


-خف بابا من میخوام شوهر کنم تو رو سننه

هستی محکم یه نیشگون گرفت و با لحنی خشن گفت


-حالا واسه ما شوهر شوهر میکنه


بعدش زدیم زیر خنده انقدر خندیدیم که دلم درد گرفت بهد از چند دقیقه هستی گفت

-پاشو که الان همچین خوشگلت میکنم که با اقا دادماد مـ ـستقیم بری تو اتاق


-منحرف


هستی 20 دقیقه ای رو موهام ور رفت اخرشم کاری نتونست بکنه به خاطر موهای لخـ ـتم بود پس مجبور شد بالا ببندتش بعدشم دور چشمام رو خط چشم مشکی کرد و صورتم هم برنزه و زیر چشم خط چشم سفیدکشید چون چشما رو بزرگتر میکنه بعدش هم رژ لب سرخابی روشن زدم برای لباسم هم یه پیرهن سفید پایین زانو پوشیدم با یه جوراب شلواری کلفت مشکی با کفش های سفید مانتو هم مشکی پوشبدم با شال و کفش مشکی دیگه اماده بودم
که صدای زنگ در اومد و با هستی خداحافظی کردم داشتم کفشم رو میپوشیدم که هستی گفت

-برو ببینم میتونی من رو خاله کنی؟؟؟


خواستم کفشم رو پرت کنم تو صورتش که در رو بست منم از پله ها پایین رفتم کوچه خیلی تاریک بود ماهان رو کنار ماشین دیدم رفتم سمتش که یه سوتی زد و گفت

-بابا زن داداش ترکوندی


بعدش در عقب رو باز کرد که نگاش کردم و وقتی خودش فهمید منظورم چیه گفت


-صبر داشته باش میفهمی

سوار ماشین شدم و حدود 15 تا 20 دقیق بعد ماهان ماشین رو نگه داشت و انگار که منتظر کسی بود که دفعه کسی سعی کرد درجلو رو باز کنه اما در قفل بود از شیشه های دودی ماشین نمیتونستم چیزی ببینم که ناگهان در عقب باز شد اولین چیزی که حس کردم بوی عطر تند و تلخش بود و دومین چیز صداش بود اولش متوجه حضور من نشد و به ماهان گفت

-بچه نشو در رو باز کن


بعدش چشمش به من افتاد و انگار زبونش مثل من قفل شده بود که ماهان گفت

-بشین عقب دکتر


چیزی نگفت و نشست حتی جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم که ماهان گفت

-سامی یه تکنولوژی جدید به ماشینم وصل کردم همون سیستم لیموزین هاست که یه شیسه مشکی رو راننده میده بالا

اینو گفت و شیشه رو بالا کشید سامان عصبانی شد و گفت


-پسر این مسخره بازی ها رو تموم کن


اما ماهان با صدایی نامفهوم گفت


-صدات رو نمشنوم


اینو که گفت سامان خندید و منم خنده ام گرفت بعدش به من نگاه کرد ولی نمیدونم چرا دیگه از اینکه نگاهم کنه خجالت نمیکشیدم بعد از اینکه خنده اش قطع شد گفت

-الان حالت خوبه؟؟


-اره ممنون


-ماهان بهم گفت پزشکی میخونی


-اره بعد ا ز تابستون تو بیمارستان کار میکنم


-خوبه حالا میخوای تخصصت رو چی بگیری؟؟؟


-بچه ها رو خیلی دوست دارم میخوام تو بخش کودکان تخصص بگیرم



-اره خیلی خوبه پارسال برای اولین بار یه بچه 10 ساله که تومور داشت رو عمل کردم خیلی ناز و خوشگل بود عملم 7 ساعت طول کشید اما ارزشش رو داشت چون تونست زندگیش رو ادامه بده

نمیدونم چقدر گذشت که رسیدیم خونه شون انقدر غرق صحبت باهاش و همینطور چشمای خاکستری اش بودم که زمان از دستم رفت و واقعا از ماهان به خاطر اون شیشه ممنون بودم


جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۱-۹۴ ۰۱:۲۷ صبح، توسط hadis hpf.)
۱۰-۱-۹۴ ۰۱:۲۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، neda.s ، nobody
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #8
RE: تو بارونی
سامان

وقتی سوار ماشین شدم یه دفعه چشمم به باران افتاد از بس هول شده بودم نتونستم چیزی بگم فقط ساکت نشستم که ماهان اون شیشه مخصوص لیموزین ها رو کشید بالا تا ما با هم تنها باشیم بعد از اینکه الکی گفت داد و بیداد های من رو نمی شنوه خندم گرفت بعد به باران نگاه کردم که میخندید خنده هاش مثل فرشته ها بود(مگه تو فرشته دیدی) حتی یادم نمیاد صحبت از کجا شروع شد ولی اینو میدونم چشمای اون زیباترین رنگ ابی بود که تو زندگیم دیدم . اجزای صورتش رو وقتی مشغول حرف زدن بود بررسی کردم علاوه بر چشماش همه جای صورتش فوق العاده بود بینی کوچیک و خوش فرمش و لبای قلوه ایش مثل یه مجسمه تو موزه های فلورانس بود اصلا نمی تونستم چشم از روش بردارم برای چند لحظه از پدرم برای پیدا کردن چنین فرشته ای تشکر کردم اما وقتی حس کردم که باید عشق یلدا رو بکشم تا عاشق باران بشم ازش متنفر شدم تو این افکار گم شده که ماشین واستاد و ماهان شیشه رو پایین داد و گفت

-بابا همش در مورد مغز و قلب و خون اینها حرف زدید .....اه حالم بهم خورد عمرا امشب شام بخورم ......یه دره رمانتیک باشید

خواستم چیزی بگم که باران با خنده گفت

-تو که نمیشنیدی؟؟؟


بعد از شوخی با ماهان پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم که ملکه در رو باز کرد اول من رو له کرد بعدش رفت سراغ باران همچین محکم بعلش کرد که صدای شکستن استخوان هاش هم شنبده ام رفتیم و شام خوردیم بعدش قرار شد جوون ها یعنی من و باران و ماهان بریم بیرون یه چرخی بزنیم که دقیقه 90 ماهان خان سرردرد گرفتند و فقط من و باران رفتیم .
تو راه خیلی ساکت بود که تصمیم گرفتم خودم یه چیزی بگم وجدانم بهم اجازه نمی داد تا در مورد یلداچیزی نگم پس بردمش بام تهران تنها جایی که میتونی کل تهران رو بینی البته تنها جای هم بود که بلد بودم برم وقتی اونجا رسیدیم
یه پتو مانند از ماشین برداشتم و رو زمین انداختم و نشستبم هنوز هم چیزی نمیگفت که گفتم

-زیباست!!!


-اره


-ببین باران میخوام یه چیزی بهت بگم ولی نمیدونم چجوری شروع کنم


واقعا هم نمیدونستم که ناگهان دستش رو رو دستم حس کردم و اون با لحنی ملایم گفت

-بگو؟؟؟



-من عاشق یه نفرم


وقتی این رو گفتم دستش رو عقب کشید و حس کردم که به غرورش اسیب رسوندم بعدش سریع گندکاریم رو جمع کردم و گفتم

-اما اون من رو دوست نداره

بعد از اینکه این رو گفتم انگار خیالش راحت شد که گفتم


-من میخوام با تو ازدواج کنم و عاشقت بشم


هنوز هم چیزی نمی گفت که ادامه دادم

-و میدونم این اتفاق خیلی زود میافته چون تو فوق العاده ای


چیزی نگفت که ناگهان یه اشک از چشماش پایین ریخت و به من نگاه کرد و گفت

-میدونی تا 3 ماه قبل تنها فکر و ذکرم ارمان بود عاشقش بودم حاضر بودم زندگی ام رو بهش بدم اما پدر و مادرش دنبال یه عروس پولدار بودند و با ازدواجمون مخالفت کردند خواستم خودم رو بکشم اما هستی نذاشت و خدا رو شکر میکنم اون کار رو نکردم چون اون انقدر بزدل بود که حتی پای قرار هامون نموند و با حـ ـلقه نامزدیش با دختر دوست باباش اومد پیشم که اگه یه ذره رو بهش میدادم حتی توقع داشت معـ ـشوقه اش بشم

وقتی اینها رو تعریف میکرد اشک از چشماش پایین میامد دلم براش سوخت حس کردم اونم مثل من تحقیرشده همینطور اشک از چشماش پایین می ریخت ناخوداگاه دستم رو گونه هاش رفت و اشکاش رو پاک کردم اونم از این کار من تعجب کرد من با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم

-دوسـ ـت دختر من جلوی کل دوستاش و دانشگاه اش به من گفت از من متنفره و نمیخواد من رو ببینه و گفت که از پدرم ممنونه که کاری کرده تا من دست از سرش بردارم


با این حرفم لبخند رو لبش اوردم اما بعدش جوری به نگاه کرد که دلم اتیش گرفت و بعدش گفت


-اگه عاشق هم نشیم چی؟؟؟


جواب این سوال رو خودم هم نمی دونستم اگه عشقم به یلدا نسبت به اراده ام قوی تر باشه باید چیکار کنم اما بهش گفتم


-میتونیم1 سال یا 2 سال باهم مثل 2 تا دوست زندگی کنیم اگه عاشق هم بشیم تا ابد خوشبخت می مونیم اما اگه این اتفاق نیافتاد صبر میکنیم تا کارهای اقامتت درست بشه بعدش از هم جدا میشیم و هر کس راه خودش رو میره


باران چیزی نگفت ولی بعد از چند دقیقه به من نگاه کرد و گفت

-فکر کنم ارزشش رو داشته باشه



-پس پاشو که ببرمت خونه تون همسر اینده


سوار ماشین شدیم و تا سر کوچه اشون رسوندمش قبل از اینکه پیاده بشه رو به من کرد و گفت

-گوشیت رو بده


منم بدون هیچ سوالی موبایلم رو بهش دادم اونم بعد از چند ثانیه گوشی رو بهم پس داد و گفت

-بیا شماره ام رو توش ذخیره کردم



-من با بابام خیلی مشکل دارم به همین خاطر امروز یه اپارتمان برای 4 ماه اجاره کردم میشه فردا بیام دنبالت تا کمکم کنی دکورش رو بچینم

اولش سرش رو تکون داد و بعد گفت

-باشه


قبل از اینکه پیاده بشه جلو اومد و گونه ام رو بـ ـوسید وقتی با قیافه متعجبم نگاهش کردم خیلی خجالت کشید احساس کردم خودش هم از این کارش پشیمونه که گفتم

-خوب فردا مبینمت


بعد از این حرفم با لپ های قرمز و قیافه شرمسارانه از ماشین پیاده شد و منتطر موند تا من برم

باران

بعد از اینکه شام رو خوردیم با سامان رفتیم بام تهران اونجا در مورد دختری که دوسش داشت به من گفت به لحظه قلـ ـبم شکست و عذاب وجدان گرفتم که دارم همون کاری که سارا با من کرد رو با یکی دیگه میکنم اما وقتی گفت اون دختره تحقیرش کرده و ازش متنفره حس مشترکی بین خودم و اون پیدا کردم وقنی من رو رسوند برای یه لحظه یاد خودم و ارمان افتادم و ناخودآگاه گونه اش رو بـ ـوسیدم میدونسنم این کار اشتباهه انقدر خجالت کشیدم که نگو وقتی ازش خداحافطی کردم و اون هم رفت نمیدونم چرا نمی تونستم لبخندم رو محو کنم از بس خوشحال بودم که عین دیوونه ها تو کوچه دویدم وقتی رسیدم دم در خونه تا خواستم زنگ در رو بزنم صدایی شنبدم

-دلم برات تنگ شده


برگشتم و ارمان رو دیدم یه جوری وایستاده بود که انگار تعادل نداشت فهمیدم مشـ ـروب خورده خواستم بی توجه بهش به خونه برم که دستم رو گرفت و کشید تو بغـ ـل خودش تنها چیزی که حس کردم لبای قفل شده اش رو لبـ ـام بود اگه مثل قبل میخواستمش هیچوقت جلوش رو نمیکرفتم و باهاش همرامی میکردم برای یه لحظه قلـ ـبم این رو میخواست اما به خاطر سامان هلش دادم و سعی کردم بدون اشک سرش داد بزنم

-مرتیکه عوضی یا همین حالا گورتو گم میکنی یا رنگ بزنم به پلیس


بعدش رفتم تو خونه باید در مورد سامان با مامان وبابا صحبت میکردم وقتی باهاشون صحبت کردم اون ها هیچ مخالفتی نداشتند در واقع قبل از من قبول کرده بودند تو یه هفته با هم عقد کردیم چند باری با هستی و ماهان بیرون رفتیم البته اپارتمان سامان رو چیدیم یه دست مبل چرم مشکی و تلویزیون 42 اینچی با یه سرویس خوابه 2 نفره زندگیم سر رو سامان گرفته بود .اون همیشه من رو می خندوند اصلا زمان برای من زمانی که با اون بودم معنی نداشت یه روز زود به خونه رفتم قرار بود با سامان بریم خرید داشتم مانتوم رو عوض میکردم که یه کارت رو میزم دیدم و با صدای بلند مامانم رو صدا زدم


-مامان بیا اینجا


مامان اومد و گفت


-چی شده؟؟؟



-این بسته رو کی اورده؟؟


-نمیدونم پست واسه تو فرستاده


بعدش از اتاق رفت که بتونه پشت تلفن غیبت کنه منم بسته رو باز کردم و یه دعوت نامه بود شروع کردم به خوندن

-اقای ارمان اردشیری و سارا گنجه ای


اونجا بود که دو هزاریم افتاد کارت عروسی ارمان بود میدونی اصلا حسودي ام نشد و ناراحتم نشدم فقط از اینکه انقدر پرروهه زورم گرفت چجوری روش شده واسه من دعوت نامه بفرسته یه معما برام بود که تلفنم زنگ خورد روش نوشته بود *عشق * فهمیدم که سامانه سریع گوشی رو برداشتم


-سلام



-سلام بیا پایین جلوی درم


-باشه الان میام

تلفن رو قطع کردم و حدود 15 دقیقه بعد از خونه بیرون رفتم در رو که باز کردم سامان پشت فرمون نشسته بود

عینک افتابیش که من رو میکشت یه شلوار جین مردونه با بلیز تنگ ورزشی پوشیده بود حواسم انقدر به تیپش بود که یه لحظه اصلا نفهمیدم کی صدام کرد


-باران چرا اونجا ایستادی؟؟؟

رفتم جلو در ماشین رو باز کردم و با خوشرویی گفتم


-سلام


-سلام چه عجب خانم افتخار دادند بیان پایین



-غر نزن دیگه تا ارایش میکردم و لباس میپوشیدم طول می کشید


لبخند زد و صورتش رو اورد جلو یه لحظه ضربان قلـ ـبم بالای 180 زد با خودم گفتم میخواد من رو ببـ ـوسه که دستش رو برد پشت کمـ ـرم و دوباره با لبخند گفت


-اولا شما همیشه خوشگلیت دوما کمـ ـر بندت رو ببند


بعدش کمـ ـر بندم رو بست و برگشت سر جای خودش و ماشین رو روشن کرد تمام طول راه ذهنم درگیر مسائل ازدواج ارمان بود خیلی دلم میخواست برم اونجابرم تا من رو با سامان ببینه و بفهمه که دیگه دوسش ندارم و عاشق سامانم ......یعنی واقعا عاشق سامان شدم فکر نمیکنم من همچین دختری نبودم که زود به کسی دل ببندم از اون ور سامان جلوی ماهان و خانواده هامون خیلی عاشقونه با من رفتار میکرد و به عقل جن هم نمیرسید که ما عاشق هم نیستیم حتی به هستی هم در مورد شرط ازدواجمون نگفته بودم اون فکر میکنه که من دختر نیستم و با سامان بودم

همش همه این ها تو ذهنم بود که دستم رو گداشتم رو دست سامان و گفتم

-سامی جون؟؟؟


-بله



-سامی!!!


-بگو چی میخوای نمبخواد خودت رو لوس کنی


-اخه اینجوری نمیتونم بهت بگم


سامان یه دفعه کنار خیابان زد و گفت


-حالا بگو!!!


-جمعه عروسی ارمانه


-خوب مبارکش باشه



-میخواستم ازت بخوام با هم بریم

سامان با لحنی تلخ گفت

-میخوای بریم اونجا تا اون من و تو رو با هم ببینه و حسودی کنه

-نه اصلا اینجوری نیست


قیافه اش تو هم رفته بود حس کردم عصبانی شده و سعی میکنه عصبانیتش رو کنترل کنه که سرش رو برگردوند تا صورتش رو نبینم و عینکش رو از چشماش برداشت نمیخواستم الکی به خاطر کسی که ارزشش رو نداره سامان رو ناراحت کنم به همین خاطر کمـ ـربندم رو باز کردم و خودم رو جلو کشیدم چونه اش رو با دست گرفتم و به سمت خودم اوردمش و به چشمای خاکستریش نگاه کردم و با اطمینان بهش گفتم

-من دیگه اونو دوست ندارم.........اگه تو نمیخوای بریم اشکال نداره باشه..........فقط اخم نکن

نمیدونم برای چی اونکار رو کردم چون اصلا لزومی نداشت فقط به سمتش رفتم و چشمام رو بستم و نزدیک لبش رو بـ ـوسیدم دیگه خبری از اخم تو صورت سامان نبود که دستام رو گرفت و رو حـ ـلقه ازدواجمون رو بـ ـوسید و گفت

-حالا که تو میخوای میریم


بعد یه مکثی کرد و گفت

-ولی یه شرط داره


-هر چی تو بگی!!!


-باید بیای خونه من حاضر بشی .....مثلا ما زن و شوهریم


-باشه چیز دیگه ای نمیخوای؟؟؟


-یه چیز دیگه ....شب قبل از عروسی باید بیای خونه من بخوابی؟؟؟

یه لحظه ترسیدم اما من به سامان اعتماد داشتم از اونور هم اگه اتفاقی میافتاد ما از لحاظ قانونی زن و شوهر بودیم پس با لبخند گفتم

-هر چی اقامون بگن


سامان خندید و گفت

-دیگه هیچوقت اوجوری صدام نکن مور مورم شد


-چشم اقایی

دوباره خندید و ماشین رو روشن کرد اون روز حسابی خوش گذروندیم شب سامان من رو دقیقا جلوی در خونه پیاده کرد وقتی خواستم پیاده شم با شیطنت خاصی که تو صداش بود گفت


-باران به مامانت بگو واسه جمعه واست کاچی درست کنه

وقتی منظورش رو فهمیدم خنده ام گرفت و با دستم یه بـ ـوس براش فرستادم و اونم با ماشین رفت تا خواستم در خونه رو باز کنم یه پیامک برام اومد وقتی خوندمش دوباره خندم گرفت سامان بودکه فرستاده بود

-عزیزم لباس خوابت هم بیار
rf




جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۱-۹۴ ۰۱:۳۷ صبح، توسط hadis hpf.)
۱۰-۱-۹۴ ۰۱:۳۶ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، nobody
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #9
RE: تو بارونی
وقتی تو خونه رفتم سریع مانتوم رو در اوردم و به هستی زنگ زدم و همه چیز رو تعریف کردم انقدر با هم مسخره بازی در اوردیم که نفهمیدیم ساعت کی12 شب شد وقتی تلفن رو قطع کردم سریع به سمت کمد لباسام رفتم تا یه چیز مناسب برای خواب بپوشم به همین خاطر لباس خوابی که هستی سوغاتی از ترکیه اورده بود رو پوشیدم یه پیرهن ساتن مشکی بود با روبدوشام روش که اون بلند از پیرهنم بود برواشتم و تو چمدون کوچیکم گذاشتم و یه تاپ و شلوارک نارنجی هم برای خونه برداشتم برای عروسی هم یه لباس مشکی دکلتـ ـه که پشتش کمـ ـربند نقره ای میخورد با کفشای 4 سانتی متری مشکی نقره ای برداشتم گذاشتم تو چمدونم مگه تونستم کل شب چشم رو هم بزارم انقدر هیجان داشتم که نمیدونستم کجا تخلیه اش کنم صبح ساعت 10 بود که بیدار شدم سریع ارایش کردم و از اتاقم بیرون رفتم و چمدونم رو جلوی در گذاشتم رفتم تو اشپزخونه بابا داشت روزنامه میخوند و مامان هم داشت چایی میریخت که تا من رو دید گفت

-کجا دختر؟؟؟


-فردا شب عروسی دعوتم قرار با سامان برم


-باشه خوب حالا الان داری کجا میری ؟؟؟

روم نشد بگم خونه سامان به همین دلیل گفتم

-دارم میرم خونه هستی اینها امشب اونجا میمونم جمعه شب بعد از عروسی سامی من رو میرسونه خونه


بابام از رو صندلی بلند شد و گونه ام رو بـ ـوسید و گفت

-دخترم خوش بگذره میخوای برسونمت

-نه بابا اژانس گرفتم


بابام خداحافظی کرد و رفت سرکار منم خواستم کفشم رو بپوشم که مامان جلو، رو گرفت و گفت

-میخوای امشب پیش سامان بخوابی؟؟؟

-نه بابا

-ببین من که میدونم دروغ می گی ولی مواظب خودت باشه هر چه قدر هم فهمیده و با سواد باشه باز مرده

گونه ی مامانم رو بـ ـوسیدم و از خونه بیرون رفتم سوار اژانس شدم و رفتم به اپارتمان سامان خدا رو شکر که طبقه اول بود رفتم بالا و در زدم سامان در رو باز کرد در حالی که یه شلوارک اسپرت مشکی پوشیده بود ولی بلیز نداشت و به حوله دور گردنش یود و موهاش هم خیس بود معلوم بود از حمـ ـام اومده وقتی چمدونم رو دید گفت

-خدا میدونه خونه شوهر بری چند تا چمدون داری!!!!


-الانش هم خونه شوهرمم


بعدش چمدون رو از دستم گرفت و من رو به داخل همراهی کرد منم از بس چمدون سنگین بود خسته شده بودم پس مثل جنازه رو مبل افتادم سامان بهم نگاه کرد و با خنده میگفت

-میخوای ماساژت بدم

یه لحظه خواستم یه چیزی بهش بگم که چشمم به بدن برهـ ـنه اش افتاد از بس خوش هیکل بود که مثل مانکن ها به نطر میرسید دیگه نمیتونستم بیش از این بهش نگاه کنم پس گفتم

-نمیخواد من رو ماساژ بدی اول برو یه بلیز بپوش

سامان با لبخند پیروز مندانه به بدنش اشاره کرد و گفت

-اگه تمرکزت رو بهم میزنه میرم لباسم رو بپوشم

خواستم کوسن های مبلش رو بهش پرت کنم که سریع رفت تو اتاق و از اونجا داد زد

-لباست رو بیا عوض کن


منم مانتو م رو در اوردم و تاپ و شلوارکم رو از تو کیفم برداشنم و بدون مانتو با یه تاپ تنگ و شلوار جین رفتم تو اتاقش اونجا کسی نبود که یه دفعه افتادم رو تخـ ـت به خودم که اومدم سامان رو دیدم که روی من افتاده خواستم بزنمش که دستام رو گرفت بعدش با خنده گفت

-برنده ی مسابقه دکتر مهرزاده


-اگه جرات داری دستام رو ول کن

سامان دستام رو ول کرد ولی وزنش روی من بود نفس های داغش گردنم رو اتیش میزد از اون ور هم با دستش موهام رو نـ ـوازش کرد سرش رو پایین تر اورد میدونستم اگه من رو ببـ ـوسه توان مقابله باهاش رو ندارم ولی اون گونه ام رو بـ ـوسید و بعد گردنم رو بعد از این که فهمید نقطه ضعفم چیه باز هم اینکار و کرد بارها و بارها من عقده ای هم خوشم اومده بود اونم لبخند من رو میدید و باز هم اینکار رو میکرد که گوشیم زنگ خورد اولش اصلا متوجه نشدم ولی بعد تلفنم رو برداشتم مامان سامان بود که گفتم

-مامانته!!!


-خوب باشه جواب میدی یا کارم رو بکنم

تلفن رو جواب دادم

-سلام مامان


..........

-نه پیش سامان نیستم


این رو که گفتم سامان خندش گرفت منم برای اینکه دروغم در نیاد دستم رو گداشتم رو لبش ولی سامان شروع کرد به بـ ـوسیدن دستم و گردنم دیگه داشت خنده ام میگرفت ولی مگه مامانش تلفن رو قطع میکرد که اخرش مجبور شدم بگم

-مامان جون پشت خطی دارم سامانه

این که گفتم به خاطر پسرش تلفن رو قطع کرد اما مگه سامان دست بردار بود گردنم داشت اتیش میگرفت هر بـ ـوسه اون مثل یه فلز مزاب رو گردنم بود یه لحظه صورتش رو نزدیک لبـ ـام کرد خیلی نزدیک 1 میلی متر هم فاصله نداشتیم که یه دفعه از رو م بلند شد و پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید و گفت

-پاشو لباست رو بپوش تا زنگ بزنم غذا بیارن


این رو گفت و از تو اتاق رفت


سامان

وقتی قرار شد باران پنجشنبه شب پیش من بمونه از خوشحالی رو پاهام بند نبودم صبح زود بلند شدم و خونه رو حسابی تمیز کردم و حموم رفتم مثل همیشه عادت داشتم تو خونه بدون بلیز بگردم تو امریکا این جور چیزا عادیه
داشتم موهام رو خشک میکردم که صدای زنگ در اومد با خو دم گفتم حتما همون دختر همسایه است که داره خوش رو میکشه تا بهش توجه کنم در رو باز کردم و باران رو دیدم یه لحظه این تو فکرم اومد که اون از من هم هوول تر بوده که خنده ام گرفت وقتی چمدونش رو دیدم که داشتم از خنده میترکیدم ولی کنترل کردم خواستم یه ذره باهاش شوخی کنم کرمم گرفته بود که صداش کردم وقتی اومد تو اتاق اولش من رو ندید که یه دفعه هلش دادم و پریدم روش و گفتم
-برنده ی مسابقه دکتر مهرزاد

تهدیدم کرد دستش رو ول کنم منم اینکار رو کردم ولی مثل بچه مچاله شده بود صورتم رو نزدیک بردم و گونه اش رو بـ ـوسیدم وقتی چشمم به گردن باریکش افتاد دلم لرزید و بـ ـوسیدمش و وقتی به صورتش نگاه کردم که پر از شادی و خوشحالی بود فهمیدم از اینکه گردنش رو ببـ ـوسم بدش نمیاد پس این کار رو بار ها و بارها تکرار کردم هم من لذت میبردم هم اون که یه دفعه تلفنش زنگ خورد مامانم بود میدونستم حداقل تا 20 دقیق دیگه مشغول حرف زدن با مامانمه وقتی گفت که ساما ن پیشم نیست یه کوچولو دلخور شدم اخه چرا مادرم نباید بفهمه که تو پیش شوهرتی هر کی ندونه فکر میکنه چه قدر این دختر خجالتتیه به خاطر این فکرم خنده ام گرفت و اونم دستش رو گذاشت رو لـ ـبم و منم انگشت های دستش رو بـ ـوسیدم ولی هنوز طمع گردنش و بوی عطرش تو ذهنم بود که باز هم گردنش رو بـ ـوسیدم انقدر از اینکار خنده اش گرفت که مامانم رو دست به سر کرد برای یه دقیقه چشمام رو لبـ ـاش متمرکز شد من اون لب ها رو میخواستم دوست داشتم مال من باشن من همه ی وجود باران رو ،میخواستم اگه میبـ ـوسیدمش نمیتونستم خودم روکنترل کنم و این رو هم میدونم که اون هم جلوم رو نمیگرفت و همراهی ام میکرد اگر این اتفاق میافتاد زندگی باران خراب میشد چون مطمئن نبودم چه حسی بهش دارم این حس میتونست عشق،هـ ـوس یا وابستگی باشه پس پیـ ـشونیش رو بـ ـوسیدم و به بهونه سفارش غذا از اتاق بیرون رفتم تا نفس بگیرم نمیتونستم تا فردا شب باهاش تنها بمونم پس زنگ زدم به ماهان

-الو بفرمایید


-منم سامی


-اشتباه گرفتید من سامی نمیشناسم


-ماهان پاشو بیا اینجا سر راه 3 تا پیتزا بامخلفات بگیر


-برادر من نوکر بابات غلام سیاه


تلفن رو قطع کردم و برگشتم که باران رو با یه تاپ و شلوارک نارنجی دیدم خیلی خوشگل شده بود که گفتم

-به ماهان گفتم غذا بگیره بیاد اینجا


باران یه نیشخند تلخی زد و نزدیکم شد و با پوزخند گفت

-انقدر از تنهایی با من میترسی؟؟؟

بعدش از من فاصله گرفت و رفت توی اتاق و در رو بست حس کردم که ناراحت شده ولی همه ی این ها به خاطر خودش بود 10 دقیقه بعد ماهان با پیتزاها اومد و در حالی که غرر میزد گفت

-نمیدونم با خوردن 3 تا پیتزا نمیترکی .........نکنه حامله ای

-بارا ن اینجاست


داشتم با ماهان حرف میزدم که باران اومد هیچی از طعم و مزه پیتزا نفهمیدم فقط به باران فکر میکردم اما اون خودش رو زده بود به کوچه علی چپ بعد از ناهار 2 تا فیلم دیدیم اولیش اکشن بود دومی هم که نزدیک اخر شب بود رو ترسناک دیدیم تو کل روز اصلا روی همدیگه نیاوردیم وقتی فیلم تمام شد به ماهان نگاه کردم که خوابیده باران هم خمیازه کشید و رو به من کرد و گفت
-من میرم بخوابم شب بخیر


بعد به اتاق من رفت ماهان رو زمین خـ ـوابیده بود منم رفتم دوش گرفتم وقتی از حموم بیرون اومدم رفتم تو نشیمن که دیدم ماهان رو کاناپه خوابیده دلم میخواست خفش کنم منم اصلا به خوابیدن رو زمین عادت نداشتم ولی از رو اجبار رو زمین خوابیدم

[font=Arial,sans-serif][/font]

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
۱۱-۱-۹۴ ۱۲:۲۹ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، neda.s ، nobody
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6042 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #10
RE: تو بارونی | hadis hpf کاربر انجمن
باران
هنوز نفس های سامان رو رو گردنم حس میکردم اصلا خوابم نمیبرد از رو تخـ ـت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم راهرو یی که اتاق و دستشویی تو ش بود دید خوبی نسبت به نشیمن داشت سعی کردم سامان رو ببینم

که یه دفعه چشمم به ماهان خورد که رو کاناپه خـ ـوابیده بود و وقتی با چشمم به دنبال سامان میگشتم رو زمین پیداش کردم خیلی خوشگل خـ ـوابیده بود از اون ور از دستش ناراحت بودم به همین خاطر به اتاق رفتم و سعی کردم بخوابم اما نمیتونستم موقعی که اون رو زمین خوابیده رو این تخـ ـت بخوابم 10 دقیقه ای از این و به اون ور شدم و اخرش از رو تخـ ـت بلند شدم و روبدشام لباسم رو پوشیدم ورفتم تو نشیمن سامان دستش رو روی پیـ ـشونیش گذاشته بود جلو تر که رفتم متوجه شدم بدون بلیز خوابیده به همین خاطر با دستم بازوش رو نـ ـوازش کردم و اروم صداش کردم طوری که ماهان بیدار نشه

-سامان پاشو..........سامان .......عزیزم بلند شو

سامان با خستگی چشماش رو باز کرد وقتی من رو دید جا خورد گفت


-مشکلی پیش اومده؟؟؟


-نه بلند شو بیا رو تخـ ـت بخواب

-نه لازم نیست برو راحت بخواب

-پاشو اگه نیای من میام ابنجا پیش تو بخوابم

چند باری اصرار کردم که اخر اومد تو اتاق و رو تخـ ـت خوابید انقدر از من فاصله گرفته بود که با خودم فکر کردم الان از رو تخـ ـت میافته منم با پرویی از پشت بغـ ـلش کردم یه لحظه تکان خورد و گفت

-چیکار میکنی باران؟؟؟


-بابا به خدا اگه من رو بغـ ـل کنی نمیمیری

-بخواب باران و گرنه میرم بیرون

-برو بمیر

برگشتم و با عصبانیت سعی کردم بخوابم ولی یه دفعه دستای گرمش رو دور کمـ ـرم احساس کردم بعدش من رو کشید تو بغـ ـلش و سرش رو گذاشت رو شونه هام و در حالی که نفس هاش به گردن و صورتم میخورد گفت

-ببخشید که سرت داد زدم

خواستم ازش فاصله بگیرم اما حسابی خودش رو چـ ـسبونده بود به من منم از ناچار(خر خودتی) ]چیزی نگفتم
سامان دستاش رو محکم تر کرد و منم برگشتم و سرم رو زیر گردنش بردم بدنش انقدر داغ بود که دیگه نیازی به پتو نداشتم من میخواستمش دوس داشتم و اینو از تمام قلـ ـبم مطمئن ام داشت خوابم میبرد که سامان پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید منم زیر گردنش رو بـ ـوسیدم و اونشب رو با گرمای بدن همدیگه گذروندم


سامان

صبح بیدار شدم برای یه لحظه باران رو کنارم رو تخـ ـت دیدم به خودم نگاه کردم که دیدم بلیز تنم نیست یه لحظه هول شدم اما اون زنم بود پس نباید مشکلی میداشتم به باران نگاه کردم مثل یه بچه خـ ـوابیده بود وقتی کامل برندازش کردم با لباس خواب مشکیش خیلی ناز شده بود از یه طرف بند های پیرهنش افتاده بود از یه طرفه دیگه پیرهنش بالا رفته بود و پاهاش معلوم بود دستم رو بردم تا لباس خوابش رو درست کنم ولی دستم به پوست لطیفش خورد برای لحظه تکان خورد من نمیخواستم فکر بدی بکنه سریع چشمام رو بستم ولی بعدش دستای باران رو روی سیـ ـنه ام حس کردم چشمام رو که باز کردم تو بغـ ـلم بود نمیتونستم بیشتر از این گرمای وجودش رو حس کنم پس تا خواستم دستاش رو از خودم جدا کنم چشماش رو باز کرد و با لبخند به من نگاه کرد و گفت

-صبح بخیر عشق من

به من گفت عشقش باورم نمیشه یعنی اون بعد از 2 ماه عاشق من شده بود تو این افکار غرق بودم که گونه ام رو بـ ـوسید و گفت

-چی شده ؟؟چرا رفتی تو کما؟؟

-هیچی من میرم صبحونه درست کنم

خواستم دستاش رو بردارم که جلوم رو گرفت و گفت

-نه نرو پیشم بمون

این دختر شیش میزد فکر کنم دیوونه شده بود همش به خاطر هیکل دختر کشم بود که با لبخند گفتم

-اخه مامانت بیرون منتظر ماست میاد تو و بد میشه که ما رو باهم ببینه


-بزار بیاد ببینه دخترش چه قدر خوشبخته


-باشه خانم خوشبخت من میرم واستون صبحانه بیارم


از رو تخـ ـت بلند شدم و رفتم به اشپزخانه ماهان رو کاناپه نبود حدس زدم رفته باشه داشتم اب پرتقال تو لیوان میریختم که دستای یکی رو دور کمـ ـرم حس کردم فکر کردم باران برگشتم با لبخند بهش نگاه کردم که یه دفعه یه لیوان اب پرتقال ریخته شد رو صورتم وقتی پالپ های پرتقال رو از صورتم پاک کردم قیافه خندون ماهان رو دیدم که با صدای زنونه گفت

-عزیزم یه بـ ـوس میدی!!!!

خندم گرفته بود که ماهان گفت

-اقای دکتر یعنی تو فرق بین دستای یه زن و مرد رو تشخیص نمیدی


-ماهان از خونه من برو بیرون


داشتم با ماهان سرو کله میزدم که باران با قیافه خواب الود و موهای ژولیدش اشو البته اون لباس کوتاهش از اتاق بیرون اومد و گفت

-پس چی شد؟؟


با این جمله من و ماهان برگشتیم به سمتش و نگاهش کردیم وقتی ماهان رو دید جیغ زد و به داخل اتاق رفت ماهان هم به من نگاه کرد و با نگاه پر از معنی گفت

-ببینم یا صدای فعالیت های دیشب کم بوده یا من خیلی خسته بودم

-ماهان برو بیرون


-نه جدیدا دادشی زدی تو کار سایلنت ها

دمپاییم رو از پام در اوردم ولی اون به پله ها فرار کرد و در رو روش بستم و کفش هاش تو خونه موند بعدش زنگ زد

-سامان جون داداش کفش هام رو بده

-نه بچه پررو برو خونه

سامان نمیتونم تو رو به جون ملکه

-6 سال نبودم کسی ادمت نکرده حالا من میکنم

تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت اتاق و در زدم و گفتم

-سامی ام در رو باز کن

-ماهان که باهات نیست

-نه بیرونش کردم

باران در رو باز کرد و در حالی که عین دیوونه ها دور خودش میچرخید گفت

-حالا میره به مامانت میگه .........ابروم میره ............اخه کی بدن برهـ ـنه زن داداشش رو میبینه


-باران اروم باش اون که چیزی ندید فقط من دیدم


-تو که عشقمی اشکال نداره ولی ماهان.........

دوباره من رو عشق صدا کرد نمیدونستم چرا اینکار رو با قلب من میکنه که گفت

-حوله داری؟؟؟؟


-اره برای چی میخوای؟؟؟

-باید برم دوش بگیرم تا ریلکس کنم


حوله رو بهش دادم و اون رفت دوش بگیره صدای غر زدن هاش رو تو حموم میشنیدم از بس این دختر نق نقو بود داشتم برای خودم قهوه درست میکردم که تلفنش زنگ خورد میدونستم نباید اینکار رو بکنم و این کار درستی نیست ولی اینکار رو کردم

-الو بفرمایید

-باران عشقم کجاست؟؟؟؟


وقتی گفت عشقم فهمیدم ارمانه که اون ادامه داد

-تو کی هستی؟؟؟


- شوهرشم شما؟؟؟


خندید و گفت

-اها پس تو سامانی


-بله ظاهرا که تو من رو میشناسی

-میدونی تو مثل دوتا دوست می مونیم


-ما باهم دوست نیستیم


-باشه هر چی تو بگی. سامی جان باران اون کسی نیست که نشون میده


-اها پس بگو چجوریه؟؟؟


-خوب میدونی تو نگاه اول یه فرشته اس ولی اون خیلی شیطونه میتونم بهت ثابت کنم


-خوب ثابت کن


-زخم رو یازوش یادگاری اخرین رابطه ی ما هست



-عین سگ دروغ میگی من به عشقم اعتماد دارم


-وقتی یه بار باهاش بخوابی برای همیشه اعتمادت رو نسبت بهش از دست
می دی

اینو گفت و تلفن رو قطع کرد اعصابم رو خرد کرد دلم میخواست انقدر به دیوار مشت بزنم که دستم بشکنه ولی همه ی اینها دروغ بود نباید به معصومیت باران شک میکردم تو این فکر بودم که باران با سشوار بیرون اومد

و یه دور زد و با لبخند گفت

-لباسات خیلی به من میاد مگه نه؟؟؟

-اره خوشگل شدی؟؟؟راستی تلفنت زنگ زد

باران جلو اومد و سشوار رو داد دست من و گوشیش رو برداشت وقتی شماره رو دید مکث کرد و گفت

-مزاحم های لعنتی

بعدش دوباره با لبخند به من نگاه کرد و گفت

-میشه موهام رو سشوار بکشی؟؟؟

حالم انقدر گرفته بود که اصلا تمرکز نداشتم ولی اینکار رو کردم نشست جلوم و من هم موهاش رو خشک کردم بعد از اینکه کارم تمام شد گفتم

-رابطه ات با ارمان در چه حد بود؟؟؟

-من میخواستم باهاش ازدواج کنم اما اون من رو ترک کرد

-تا چه حدی پیش رفتید؟؟؟

باران لبخند تلخی زد و با لحنی پر از خشونت برگشت و گفت

-اگه منظورت رابطه ی جنسـ ـی هست........نه........اینجا ایرانه سامان خان

بلند شد و رفت تو اتاق و در رو قفل کرد میدونستم گند زدم نباید از باران اون سوال رو میکردم همه ی ذهنم در گیر بود میتونستم امشب آرمان لعنتی رو ببینم تا اخر شب باران تو اتاقش بود رفتم دوش گرفتم وقتی از حموم بیرون اومدم رفتم دم در اتاق و در باز بود باران با یه لبـ ـاش مشکی در گیر بستن زیپش بود که رفتم جلو و اروم گفتم

-میخوای کمکت کنم؟؟؟


اولش سعی کرد بی تفاوت باشد که بعدش پشیمون شد و با اجبار گفت

--ممنون میشم


رفتم جلو و زیپش رو بستم و موهاش رو از گردنش کنار ردم و گردنش رو بـ ـوسیدم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم و با مهربانی و البته پشیمانی گفتم


-متاسفم


باران عصبانی شد و من رو به عقب هول داد و گفت

--میدونی این منم که همیشه یه احمقم و به ادم های عوضی مثل تو و ارمان اعتماد میکنم

-من فقط......

-فقط چی؟؟؟جواب سوالت رو میخوای باشه من تا به حال با هیچ پسری نبودم خیالت راحت شد

-متاسفم باران من یه کله خرم میدونم

-نه کله خر منم که خیلی زود عاشقت شدم

وقتی این رو گفت دلم ميخواست بمیرم رفتم سر کمدم و کت شلوار مشکی ام رو با بلیز سفید پوشیدم انقدر عصبانی بودم که حتی روی بستن کراوات ام کنترل نداشتم دستام میلرزید داشتم کلنجار میرفتم که باران اومد تو
اتاق تا ماتتو اش رو بپوشه وقتی من رو دید سمتم اومد و گفت

-اینبار میبخشمت ولی.....

تا گفت میبخشمت نذاشتم ادامه جمله اش و بگه بغـ ـلش کردم و تو هوا چرخوندمش در حالی که میخندید گفت

-ولی باید تمام شب باهام برقصی


-این که چیزی نیس من خدای رقصم

خندید و دستش رو جلو اورد تا کرواتم رو ببنده بعد از بستن کروات رفتیم به عروسی ارمان دلم میخواست اون پسره احمق رو از رو زمین محو کنم


جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
۱۲-۱-۹۴ ۰۱:۱۹ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .ShahrzaD. ، ملکه برفی ، neda.s
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ♥ جلد هـای آماده شده کاربران انجمن ♥ varesh 182 13,163 امروز ۰۲:۱۶ صبح
آخرین ارسال: آیداموسوی
  رمان من وبقچه ى ارزشمندم| دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلى 119 4,842 دیروز ۰۱:۵۸ عصر
آخرین ارسال: دخترعلى
  انتقام سرخ جلد دوم گلوله های فنا ناپذیر | بهداد حجام کاربر انجمن ایران رمان بهداد حجام 4 73 ۵-۱۲-۹۵ ۰۶:۴۸ عصر
آخرین ارسال: بهداد حجام
  رمان تمنای عشق | hadis hpf کاربر انجمن ایران رمان hadis hpf 32 623 ۵-۱۲-۹۵ ۱۲:۰۸ صبح
آخرین ارسال: hadis hpf
  رمان بغض|Tarane_ae کاربر انجمن ایران رمان Tarane_ae 6 167 ۴-۱۲-۹۵ ۰۱:۱۶ صبح
آخرین ارسال: Tarane_ae
  رمان بازگرد به گذشته | AramWave کاربر انجمن ایران رمان AramWave 9 10,598 ۳-۱۲-۹۵ ۰۶:۰۴ عصر
آخرین ارسال: AramWave
Exclamation من عصبانی نیستم|NaFaS.A کاربر انجمن ایران رمان NaFaS.A 10 286 ۲-۱۲-۹۵ ۰۷:۳۲ عصر
آخرین ارسال: NaFaS.A
Heart رمان هزارتوی زندگی | hananee کاربر انجمن ایران رمان hananee 49 2,172 ۲-۱۲-۹۵ ۱۲:۵۸ صبح
آخرین ارسال: hananee
  در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده کاربر انجمن ایران رمان * م .عباس زاده* 67 3,543 ۲-۱۲-۹۵ ۱۲:۱۹ صبح
آخرین ارسال: * م .عباس زاده*
  رمان تغییر|M*I*N*A کاربر انجمن ایران رمان M*I*N*A 12 374 ۱-۱۲-۹۵ ۰۲:۳۱ عصر
آخرین ارسال: M*I*N*A

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
74 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۴:۱۷ عصر)، آسمان آبی (۷-۴-۹۴, ۰۵:۳۸ عصر)، R a n A (۲۴-۱۱-۹۵, ۰۲:۴۳ عصر)، mahmonir11 (۱۹-۹-۹۴, ۰۲:۲۲ صبح)، somi (۲۲-۴-۹۴, ۰۸:۵۸ عصر)، مه زاد (۲۵-۹-۹۴, ۰۱:۲۰ عصر)، hadis hpf (۲۹-۱۱-۹۵, ۰۵:۵۴ عصر)، nika_beny (۱۴-۵-۹۴, ۰۲:۵۲ عصر)، SilentCity (۸-۴-۹۴, ۰۷:۰۰ عصر)، ShaYa (۲۱-۶-۹۴, ۱۲:۲۶ صبح)، • Niha • (۲-۷-۹۴, ۰۱:۱۲ صبح)، ****Dayan**** (۲۲-۶-۹۴, ۱۱:۲۰ عصر)، sara.samii (۹-۴-۹۴, ۰۴:۵۱ عصر)، "MJ" (۹-۹-۹۴, ۱۲:۱۴ عصر)، tehrani (۲۹-۷-۹۴, ۰۲:۴۱ صبح)، دلخوش (۱۱-۴-۹۴, ۰۱:۴۳ عصر)، RAHA.M.R (۹-۵-۹۴, ۰۳:۵۴ عصر)، elham zelzele (۲۳-۴-۹۴, ۰۴:۰۴ عصر)، €ستايش€ (۶-۸-۹۴, ۰۸:۱۳ عصر)، _Helia (۸-۴-۹۴, ۰۹:۴۶ عصر)، heliia (۱۲-۶-۹۴, ۱۱:۰۱ صبح)، nobody (۲۱-۶-۹۴, ۰۹:۳۵ عصر)، آشوب (۲۱-۵-۹۴, ۰۲:۳۳ عصر)، ıċє ɢıяʟ (۴-۴-۹۴, ۰۲:۱۵ عصر)، فاطمه27 (۱۷-۸-۹۴, ۱۱:۲۵ عصر)، parisana (۸-۱۰-۹۴, ۱۱:۳۰ صبح)، Raha20 (۱۳-۴-۹۴, ۱۰:۴۴ عصر)، azadehs330 (۱۶-۶-۹۴, ۰۷:۲۶ عصر)، زرنگار (۸-۷-۹۴, ۱۲:۰۳ صبح)، Ayla (۲۹-۴-۹۴, ۰۸:۱۵ عصر)، MaryaM_sh (۲۶-۸-۹۴, ۰۶:۳۵ عصر)، laya1998 (۱۹-۶-۹۴, ۰۱:۴۲ عصر)، attish (۲۹-۵-۹۴, ۰۲:۵۰ عصر)، 2fan2314 (۹-۷-۹۴, ۰۷:۴۵ عصر)، آیداموسوی (۷-۸-۹۴, ۰۱:۵۹ صبح)، Samsam (۲۱-۵-۹۴, ۰۸:۵۸ صبح)، nilofar (۲۷-۵-۹۴, ۱۱:۰۴ صبح)، ツ ηarsis ℓavani (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۰ عصر)، iilnaz (۱۳-۶-۹۴, ۱۲:۱۷ صبح)، Benitatajalli (۲۸-۵-۹۴, ۰۷:۰۶ عصر)، avaa (۶-۸-۹۴, ۰۲:۴۳ عصر)، sahar07 (۱-۶-۹۴, ۰۳:۰۳ صبح)، بانو16 (۲۸-۷-۹۴, ۰۲:۴۰ عصر)، *ana* (۱۱-۸-۹۴, ۰۱:۱۳ صبح)، yas25 (۲۵-۶-۹۴, ۰۴:۴۹ صبح)، kosar.h.a (۸-۷-۹۴, ۰۴:۱۸ عصر)، sepidee (۲۱-۷-۹۴, ۰۷:۱۹ عصر)، sami-12309 (۳۱-۶-۹۴, ۰۳:۳۲ عصر)، pardis_m (۱۷-۸-۹۴, ۰۱:۳۴ عصر)، _bahawr_ (۳-۸-۹۴, ۰۲:۴۰ عصر)، حدیث گلی (۲۶-۷-۹۴, ۱۲:۰۲ صبح)، مرضیه ۷۵ (۱۶-۸-۹۴, ۱۲:۰۷ صبح)، aydil (۱۷-۸-۹۴, ۱۱:۰۸ عصر)، Tabataba (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۵:۴۳ عصر)، شقایق سرخ (۲۱-۱۰-۹۴, ۰۷:۴۸ عصر)، سارا 71 (۳۰-۸-۹۴, ۰۳:۱۷ عصر)، نازنین 92 (۱۰-۹-۹۴, ۱۲:۲۷ عصر)، 64shar (۴-۱۰-۹۴, ۰۷:۵۹ عصر)، فری دات کام (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۹:۵۷ عصر)، nahaljaz (۸-۱۰-۹۴, ۱۲:۳۱ عصر)، بی همتا (۱۴-۹-۹۴, ۱۱:۱۶ صبح)، Narges_92 (۱۸-۹-۹۴, ۰۸:۵۴ صبح)، Iootoos13 (۲۵-۹-۹۴, ۱۰:۲۹ عصر)، Mobix (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۰ عصر)، §áßâ (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۱۹ عصر)، s.ebadi (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۹ عصر)، Fayrazzaghi (۲۱-۹-۹۴, ۱۲:۱۷ عصر)، good (۲۱-۹-۹۴, ۱۰:۲۹ صبح)، ????? (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۶ صبح)، nafas:) (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۷ صبح)، s_eskandary (۱۱-۱۱-۹۵, ۱۰:۳۲ صبح)، ثـمین (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۷:۵۳ عصر)، دخترعلى (۱۵-۱۱-۹۵, ۰۵:۳۳ عصر)، ساسی (۱-۱۲-۹۵, ۰۹:۳۷ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards