مسابقه خاطره نويسي


نظرسنجی: نظرت درباره رمان چیه؟
این نظرسنجی بسته شده است.
عالی 74.19% 23 74.19%
خوب 22.58% 7 22.58%
ضعیف 3.23% 1 3.23%
در کل 31 رأی 100%
*شما به این گزینه‌ی رأی داده‌اید. [نمایش نتایج]


رمان نابود کرد ... نابود شد| hadis hpf کاربر انجمن
زمان کنونی: ۷-۱۲-۹۵, ۰۸:۰۷ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hadis hpf
آخرین ارسال: MaryaM_sh
پاسخ: 121
بازدید: 15415

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 14 رأی - میانگین امتیازات: 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان نابود کرد ... نابود شد| hadis hpf کاربر انجمن
نویسنده پیام
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #1
رمان نابود کرد ... نابود شد| hadis hpf کاربر انجمن
[تصویر:  u46xqhgbbk3e0h14bh6m.png]
سلام دوستای خوشگل خودم
برگشتم با یه رمان داغ.....
این رمانم عاشقانه است و انتقامی یه جورایی سعی کردم همه چی توش بیرم .....از عشق و کل کل و نفرت تا چیزهایی دیگه جوری که با گریه هاش گریه کردم و با خنده هاش خندیدم و یه چیز جالب دیگه تو این رمان از داداش گلمarash20 هم کمک گرفتم و شخصیت پسر ماجرا یا ارین رو ارش می نویسه
پس امیدوارم خوشتون بیاد دوستتون دارم خیلی زیاااااد
......................
[تصویر:  %D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D...C-2014.jpg]
ارین
[تصویر:  farapix_com_9522701318d6cf796869f5469a99...eyes25.jpg]
نفس
[تصویر:  0.864777001353262149_irannaz_com.jpg]
امیر
[تصویر:  m-f-8.jpg]
کتی
[تصویر:  cxtbrf3ycdaijc062yq0.jpg]
رامتین

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۲-۵-۹۴ ۰۵:۲۴ عصر، توسط sadaf.)
۲۶-۱-۹۴ ۱۱:۳۳ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط نیاز ، لیلی ، sadaf ، n@st@r@n ، .ShahrzaD. ، انیس جن گیر ، SilentCity ، سارینا ، R‎@vis‏ ، neda.s ، elena.r ، arash20 ، ملکه برفی ، fateme.zrk ، ~ MoOn ~ ، ShaYa ، zr2014 ، admin ، nobody ، behe6t ، خانوم معلم ، naqme* ، ツ ηarsis ℓavani ، ****Dayan**** ، mania ، Death ، لاله.A ، fatemeh . R ، elham zelzele ، Taraneh.baran ، *hasti* ، Zahra_mi ، elmira501 ، deli67 ، *دخت تپل* ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #2
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد
مقدمه
قانون جنگل
بکش تا کشته نشی
شاید این یک واقعیت باشد یا فقط یک دروغ محض
اما دنیا این واقعیت رو نشون میده
امروز دیگه بعد از خوردن گوشتت استخوانت هم دور می ندازند
چون قانون جنگل شده قانون روزگار
یعنی نابود کن تا نابود نشی
یا برعکسش
اگه نابودتت کرد .... نابودش کن
این رسم روزگاره نه قانون جنگل

.....................................
فصل 1
لیوان قهوه ی داغ سردی دستام رو می گیره اما هنوزم سردمه مثل همیشه.... کسی نیست که من رو گرم کنه همیشه من باید پناه و تکیه گاه بقیه باشم
اما منم تکیه گاه میخوام ولی حیف که کسی نیست
من نفس ابتکارم و دانشجو حقوق ... از زندگی فقط یه خواهر عقب مونده دارم .
4 سال پیش وقتی 20 سالم بود مادرم رو به خاطر سرطان از دست دادم ... سرطانی که به خاطر بی پولی من بیشتر و بیشتر شد
پدر تنها کلمه ای که ازش نفرت دارم . یادمه تو مدرسه همیشه می نوشتند بابا امد اما برای نفس بابا هیچوقت نیامد ... پدرم من و مادر باردارم رو به خاطر یه زن ترک کرد
ازش متنفرم و خیلی دوس دارم تو سال های اینده زندگیم ببینمش تا فقط یه تف چاشنی صورتش کنم چون به خاطر اون از هر چی عشقه متنفرم
نگاهم دوباره به لیوان قهوه ام افتاد و با وجود تلخیش یه سره خوردمش و به سمت نسیم خواهر رفتم و با بـ ـوسیدن گونه اش بیدارش کردم
-صبح بخیر اجی
-صبحت بخیر ... پاشو دست و صورتت رو بشور و بیا صبحونه بخور
از رو تخـ ـتش بلند شد و منم به اشپزخونه رفتم و لقمه های کوچولو برای نسیم اماده کردم بعد از چند دقیق برگشت و با خنده در حالی که لقمه رو توی دهنش می زاشت گفت
- اجی سوگول تو مهد کودک یه شعر جدید بهم یاد داد
-واقعا؟؟؟
-اره بخونم واست
-معلومه خوشگلم
- یه توپ دارم قلقلیه .. سرخ و سفید و ابیه
می زنم زمین هوا میره نمیدونم تا کجا میره
من این توپ رو نداشتم ... مقشام رو خوب نوشتم
اجیم بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد
واسش دست زدم و گفتم
- افرین جیگر نفس
- اجی امروز دانشگاه میری
-اره گلم .. امروز یه کلاس مهم دارم
-اخ جووون ... پس من هم کارتون می بینم
-باشه اول صبحونه ات رو بخور بعد کارتون ببین
گونه اش رو بـ ـوسیدم و به نسیم نگاه کردم چشماش مثل من طوسی بود اما یه کوچولو روشن تر و موهاش هم مشکی ... واقعا یه دختر 20 ساله ی زیباست
که فکر میکنه 8 سالشه و تو دنیای کارتون ها غرقه
به سمت اتاقم رفتم و مشغول پوشیدن لباسم شدم... دانشگاه من یه موسسه حقوق خصوصیه که هر سال 8 نفر رو رایگان ثبت نام میکنه و به لطف عمو رضا پدر بهترین
دوست هام منم جزو این 8 نفر انتخاب شدم و خدا رو شکر به ظاهر افراد اصلا توجه نمی کنند و منم همیشه به خودم می رسم و به قول شادی خوشگل میکنم
پوستم خیلی تیرهاست و همین هم چشمام رو قشنگ تر میکنه و موهام بلند و مشکی تیره است و چشمام هم مثل مادر و خواهرم طوسی تیره است
یه مانتو مشکی با شلوار تنگ مشکی پوشیدم و مغنه راحبه ای هم سرم کردم و عطر خوشبوم رو زدم و با نسیم خداحافظی کردم و به دانشگاه رفتم

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۵-۹۴ ۱۰:۳۰ عصر، توسط hadis hpf.)
۲۷-۱-۹۴ ۱۲:۳۰ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط نیاز ، neda.s ، لیلی ، sadaf ، n@st@r@n ، .ShahrzaD. ، انیس جن گیر ، سارینا ، R‎@vis‏ ، elena.r ، arash20 ، ملکه برفی ، alya ، ~ MoOn ~ ، zr2014 ، admin ، خانوم معلم ، naqme* ، ****Dayan**** ، khademre ، mania ، لاله.A ، Taraneh.baran ، *hasti* ، Zahra_mi ، elmira501 ، *دخت تپل* ، mahmonir11 ، nobody ، aydil ، غزل80
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #3
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد
نزدیک در ورودی بودم که شادی و شبنم رو دیدم که برام دست تکون می دادند حواسم به این دوقلوهای دوست داشتنی پرت شد که با ترمز یه ماشین قرمز کوپه
به خودم اومدم و با عصبانیت کیفم رو کوبیدم به سپر ماشینش و راننده سریع پیاده شد و گفت
-دیوونه شدی
به قول شادی اول انالیزش کردم ... یه پسر قد بلند بود و خوش تیپ اما از رانندگی هیچی سرش نمیشد منم با کمال پررویی پوزخندی بهش زدم و گفتم
- واسه اون یابویی که بهت گواهینامه دادم متاسفم
بهش اجازه جواب دادن ندادم و رفتم پیش دخترها و شادی با خنده گفت
-می بینم که دوباره سگ شدی
شبنم- شادی این چه طرز حرف زدنه
من- ولش کن این شعور نداره که...!!!
شادی- خوب باشعور خوب کسی رو تور کردی ها....!
من- چی میگی؟
-هیچی منظورم به اقای امیر پارساست
من- این دیگه چه خریه؟
شبنم- همون ماشین قرمزه
من - اها این یابو علفی رو میگی
شادی خندید و دستش رو دور شونم انداخت و گفت
-هی خدا رو چه دیدی زد سال بعد شدی زن همین یابو علفی
دستش رو پس زدم و گفتم
- رمان هایی که میخونه بد تاثیر گذاشته
شادی زبونی دراز کرد و شبنم دوباره جدی شد و گفت
-بریم کلاس شروع شد
شادی- اره بریم تا شبنم پاچه نگرفته
خندیدم و با هم به کلاس رفتیم

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۵-۹۴ ۱۰:۳۱ عصر، توسط hadis hpf.)
۲۷-۱-۹۴ ۰۲:۰۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط neda.s ، لیلی ، n@st@r@n ، sadaf ، .ShahrzaD. ، انیس جن گیر ، سارینا ، R‎@vis‏ ، elena.r ، arash20 ، ملکه برفی ، alya ، zr2014 ، admin ، خانوم معلم ، naqme* ، mania ، لاله.A ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، elmira501 ، *دخت تپل* ، mahmonir11 ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #4
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد
توی کلاس نشسته بودیم که امیر و 4 پسر دیگه وارد کلاس شدند و پشت اونها هم 4 تا پسر دیگه و یکی از اون پسرای گروه دوم با پوزخند رو به امیر کرد و گفت
-به به اقا امیر
امیرم پوزخندی زد و گفت
-می بینم که اقا تشریف ندارند و معاونشون رو فرستاند
-اره اخه ارین با دوسـ ـت دخترت رفته شمال
-همون بهتر ... سحر ارزونی خودش
-اره دیگه این رو نگی چی میخوای بگی بالاخره واسه یه پسر افت داره که ببینه دوس دخترش عاشق یکی دیگه است
با این حرف رامتین امیر به سمتش حمله ور شد اما با ورود استاد احمدی این دعوا رخ نداد و احمدی داد زد
- اینجا چه خبره؟
رامتین- هیچی استاد
بعدش هم با رفیقاش جلوی ما نشستند
........................
دستم رو زیر سرم گذاشته بوودم و به صدای نازک و تومخی استاد احمدی گوش میکردم ... 2 ساعتی بود یه دم و بدون توقف حرف میزد کم کم خواب تو چشمام رفت
و سرم رو روی میز گذاشتم و بالاخره به ارامش رسیدم اما با داد احمدی همه ی خوابم نابود شد
- ابتکار
سرم رو بلند کردم و گفتم
-بله
-خوب خوابیدی؟
مثلا می خواست تحقیرم کنه اما من با پررویی گفتم
-نه ... اخه زود بیدارم کردید
با این حرفم کلاس ترکید حتی امیر هم خندید احمدی که عصبانی شد با خشم داد زد
- ساکت
و بعد رو به من کرد و گفت
-خانم خوشمزه از جلسه بعد دیگه تو کلاس من نمیشینی
زمزمه کردم
- خدا رو شکر
اما احمدی شنید و گفت
-چی گفی
- هیچی استاد
امیر پوزخندی زد و گفت
-استاد گفت خدا رو شکر
منم که کلا به قهوه ای کردن افراد علاقه زیادی دارم گفتم
-یابو علفی کسی با تو نبود
چشمم خیلی اتفاقی به رامتین رفیقاش افتادکه تحسین بر انگیز نگام می کردند ... از خوش شانسی من کلاس تموم شد و سریع با دخترا رفتیم سالن غذا خوری
در واقع یه جایی بود پر از میز و صندلی و یه بوفه برای خرید داشت سریع رفتم وسط سالن نشستم و شادی و شبنم هم چای و کیک خریدند و رو میز گذاشتند

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۵-۹۴ ۱۰:۳۲ عصر، توسط hadis hpf.)
۲۷-۱-۹۴ ۰۳:۰۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط neda.s ، لیلی ، sadaf ، n@st@r@n ، .ShahrzaD. ، انیس جن گیر ، سارینا ، R‎@vis‏ ، elena.r ، arash20 ، ملکه برفی ، alya ، zr2014 ، admin ، SilentCity ، خانوم معلم ، naqme* ، mania ، لاله.A ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، elmira501 ، *دخت تپل* ، mahmonir11 ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #5
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد
شادی و شبنم در حال حرف زدن بودن و من با دقت به سالن نگاه می کردم و متوجه این شدم که هیچ کس وسط سالن نیست و یه سری چپ و یک سری راست
نشسته اند برام جالب بود ... نگاهم افتاد رو شادی که موهای روشن و چشمای عسلی داشت و خیلی دختر مهربون و بامزه ای بود بر عکسش شبنم که منطقی
و جدی بود و بر عکس شادی چادری بود شاید ریلکس و خونسرد جمع من بودم که بیشتر وقت ها تو خودم می ریزم نمی دونم چه قدر به شادی خیره مونده بودم
که شادی با عشو و ناز گفت
-عشقم پسندیدی؟
خندیدم و گفتم
-اره عسل
شبنم تاسف بار نگاهمون کرد و گفت
-خجالت سرتون نمیشه که
شادی- شبنم جووون ما خجالت رو شوهر دادیم
من و شادی زدیم زیر خنده و شبنم هم فقط یه لبخند مهمون لبـ ـاش کرد
با صدای رامتین به خودمون اومدیم
-می تونم بشینم
-اره بفرما
-می خوام در مورد یه چیز مهم باهاتون صحبت کنم

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۵-۹۴ ۱۰:۳۱ عصر، توسط hadis hpf.)
۲۷-۱-۹۴ ۱۰:۱۲ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sara.samii ، neda.s ، لیلی ، sadaf ، n@st@r@n ، .ShahrzaD. ، R‎@vis‏ ، elena.r ، arash20 ، ملکه برفی ، سارینا ، admin ، SilentCity ، خانوم معلم ، mania ، لاله.A ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، elmira501 ، *دخت تپل* ، mahmonir11 ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #6
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد
به رامتین که جلوم نشسته بود خیره شدم و با لبخند گفتم
-موضوع مهمتون چی بود؟
-اول از همه رامتین زارع هستم .شما؟؟
-نفس ابتکار
به دخترا اشاره کردم و گفتم
-اینم دوستام شادی و شبنم ارفعی
رامتین لبخندی زد و گفت
-از اشنایی باهاتون خوش بخت شدم
شادی- ما هم همینطور اقا رامتین
رامتین- خوب نمی دونم متوجه شدید یا نه اما ما این جا دوتا حزب داریم چپی ها و راستی ها
شبنم- وا مگه اینجا مجلس سناست
رامتین-من جزو حزب چپی هام یعنی بخش چپ این سالن متعلق به ماست و بخش دیگه مال امیر و بچه های گروهشه
من- یعنی منظورت اینه ما هم باید یکی رو انتخاب کنیم
-اره ... مسلم دوس نداری بشی زیر دست امیر
شبنم- و مطمئنا دوس نداریم زیر دست شما هم بشیم
رامتین خندید و گفت
- در واقع ما یه گروهیم که من معاونشم و ارین رییس و باید بگم ما رفاقت و معرفت رو اولویت دادیم
من- و اگه نخوایم کلا تو گروهی باشیم چی؟
رامتین- نمیشه چون اینجا تنها دووم نمیارین
شادی-وا مگه میدون جنگه
رامتین دوباره خندید و گفت
-نه میدون جنگ نیست اما متاسفانه به خاطر متلک های نفس با امیر ذر افتادید و اونم هر کاری می کنه تا قدرتش رو نشون بده

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۵-۹۴ ۱۰:۳۲ عصر، توسط hadis hpf.)
۲۸-۱-۹۴ ۱۲:۱۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط لیلی ، sadaf ، n@st@r@n ، .ShahrzaD. ، انیس جن گیر ، سارینا ، R‎@vis‏ ، elena.r ، arash20 ، ملکه برفی ، sara.samii ، alya ، SilentCity ، خانوم معلم ، naqme* ، mania ، لاله.A ، admin ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، elmira501 ، *دخت تپل* ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #7
رمان نابود کرد ... نابود شد| hadis hpf و arash20 کاربر انجمن
رامتین به صندلیش تکیه داد و گفت
- احمدی عقده ای هست اما لجباز هم هست
شادی- احمدی چه ربطی به این داستان داره
رامتین- احمدی نفس رو دیگه تو کلاسش راه نمی ده و متاسفانه نمره ی نفس برای ترم بعدش خیلی مهمه
من - که چی؟؟؟
رامتین- من کاری میکنم تا تو برگردی سر کلاس و در عوضش شما میشین حزب چپ
یه کوچولو فکر کردم و گفتم
-باشه ... به امتحانش می ارزه
رامتین دستش رو به سمتم دراز کرد و منم بهش دست دادم و بعدش رفت شبنم هم با حرص بهم نگاه کرد و گفت
-نامحرم بود ها....!!!
خندیدم و به شوخی گفتم
-ما که این همه گناه کردیم پس رامتین هم روش
شبنم تاسف بار نگاهم کرد و شادی مثل همیشه می خندید
....................
رسیدم خونه و دیدم نسیم روی مبل خوابش برده و تلویزیون روشن مونده .... تلویزیون رو خواموش کردم و پتویی روی نسیم انداختم و رفتم تو اشپزخونه
قیمه ی نذری همسایه رو داغ کردم و سریع خوردمش و بعدش رفتم تو اتاقم و مشغول ترجمه مقاله یکی از مشتری هام شدم .... فکر کنم این رو نگفتم
که من تو کار ترجمه ام یعنی به لطف اون تافلی که زمان دبیرستان گرفتم می تونم یه سری چیز ها رو تجمه کنم و با همین روش پول در میارم
مشغول ترجمه بودم که از خستگی کمک کم خوابم برد

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۱-۹۴ ۰۳:۵۳ عصر، توسط sadaf.)
۲۸-۱-۹۴ ۰۶:۴۱ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط لیلی ، n@st@r@n ، sadaf ، .ShahrzaD. ، سارینا ، R‎@vis‏ ، neda.s ، arash20 ، ملکه برفی ، alya ، zr2014 ، SilentCity ، naqme* ، mania ، لاله.A ، admin ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، mahmonir11 ، elmira501 ، *دخت تپل* ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #8
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد| hadis hpf و arash20 کاربر انجمن
از خواب بلند شدم و یه دوش گرفتم و رفتم جلوی اینه و به قول شادی خودم رو خوشگل
کردم ... امروز یک شنبه بود و من باید نسیم رو می گذاشتم مهد راستش سوگول
دوست دوران دبیرستانم معلم مهده و اجازه داده نسیم اونجا باشه و با بچه ها بازی کنه
وقتی حاضر شدم نسیم هم با تمام خوابالودگیش حاضر کردم و بردم دم مهد و بعدش
رفتم دانشگاه و دعا کردم که رامتین کاری واسم کرده باشه.
رفتم سمت دفتر و دیدم رامتین مشغول حرف زدن با مدیره و بعد از چند دقیقه به مدیر
دست داد و به سمت من اومد و با لبخند گفت
-حال کردی
-چی شد؟؟؟
-هیچی ... فقط از این به بعد باید صندلی جلو بشینی
خندیدم و گفتم
-دمت گرم داش رامتی
-بزن بریم تا با چپی ها اشنا بشی
دنبال رامتین رفتم و یه جمع دختر پسری رو دیدم که بهترین دوستای رامتین بودند و فکر
کنم همشون زوج بودند ... رامتین سوت زد و همه برگشتند و رامتین با لبخند گفت
-برو بچ این ابجی جدیدمون نفس
اولین نفر یه دختر خوشگل و ناز اومد جلو با لبخند گفت
-سلام من لاله ام
و بعد دست یه پسر رو گرفت و کشید سمت خودش و گفت
-اینم عشقم کیارشه
کیارش - سلام از اشنایی باهات خوشبختم
من - منم همینطور
یه دختر دیگه که قیافه کاملا شرقی داشت با لبخند گفت
- منم سارام و اینم علیرضا دوس پسرم
علیرضا هم سلام کرد و کیارش به یه پسری که مشغول خندیدن با یه دختر دیگه بود
اشاره کرد و گفت
-اونم نوید ... برادر زن من
رامتین- خوب بچه ها امشب پاتوق یادتتون نره ها
سارا- نفس هم باید بیاد
من- نمی تونم اخه....!
لاله- اخه ماخه نداریم باید بیای
کیارش- لاله راست میگه ... حق با خانم خوشگلمه
علیرضا یه دونه زد توی سر کیارش و گفت
-خاک بر سر زن زلیلت
رامتین خندید و گفت
- ولش کن علی این هنوز داغه... به قول شاعر هنوز عسل هاشه به چیزای قهوه اش
نرسیده
لاله اخم کرد و به رامتین گفت
-حسود ترشیده
همه خندیدند و منم باهاشون خندیدم بچه های باحالی بودند

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
۲۹-۱-۹۴ ۰۲:۲۱ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط n@st@r@n ، انیس جن گیر ، sadaf ، سارینا ، R‎@vis‏ ، neda.s ، arash20 ، ملکه برفی ، alya ، naqme* ، mania ، لاله.A ، admin ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، elmira501 ، *دخت تپل* ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #9
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد| hadis hpf و arash20 کاربر انجمن
کلاسم تموم شده بود و داشتم به سمت ایستگاه اتوبـ ـوس می رفتم که یه ماشین شروع کرد به بوق زدن و منم با عصبانیت برگشتم طرف ماشین و دیدم رامتینه ...
با خنده گفت
-سوار شو دیگه
منم پررو سوار شدم و گفتم
-یعنی واقعا دیوونه ای!!!
-بریم پاتوق که بچه ها منتظرند
من- نه نمی تونم باید مقاله ام رو تحویل بدم
رامتین با تعجب گفت
- مگه ماندگار نگفت تا بهمن وقت داریم
- اون مقاله رونمیگم.... می دونی من مترجمم و مقاله ها رو انگلیسی ترجمه میکنم
-به به دمت گرم نفس خانم
خندیدم و گفتم
- به همین خاطر نمی تونم بیام
- نه دیگه من می برمت اونجایی که باید مقاله رو تحویل بدی .. بعدش هم می ریم پیش بچه ها
خواستم بگم نه که گفت
- نه نداریم
و بعدش ضبط ماشین رو روشن کرد

تو که از اولشم جای من یکی دیگه توی قلبت بود
نگو به من که تو هر کاری کردی درسته نگو حقت بود
تو که از اسمم و عشقم و حسم و قلـ ـبم دلتو کندی
به چشای من ساده ی بی کس ِ تنها داری می خندی

همیشه دروغ می گفتی واسه من می میری
بگو عاشقم نبودی تو که داری میری
بخدا همش دروغه که منو دوس داری ، بگو دوسم داری
تو که روی قلب من اینجوری پا می ذاری ، بگو بگو بگو
بگو این دروغ دوس داشتنیو این بارم
باز بگو بی تو می میرم بگو دوسِت دارم
من که این همه دروغ تو رو باور کردم ، بگو دوسم داری
یه دفه دیگه بگو ، بگو که بر می گردم

تو که از اون همه حرفایی که به تو گفتم چیزی یادت نیست
تو که می ذاری میری و من اینجا می مونم با چشای خیس
تویی که ازم گذشتن آسونه واسه ت ، واسه ت بازیچه م
چه جوری بهم می گفتی که مثل قدیما عاشقت میشم

همیشه دروغ می گفتی واسه من می میری
بگو عاشقم نبودی تو که داری میری
بخدا همش دروغه که منو دوس داری ، بگو دوسم داری
تو که روی قلب من اینجوری پا می ذاری ، بگو بگو بگو
بگو این دروغ دوس داشتنیو این بارم
باز بگو بی تو می میرم بگو دوسِت دارم
من که این همه دروغ تو رو باور کردم ، بگو دوسم داری
یه دفه دیگه بگو ، بگو که بر می گردم
( مرتضی پاشایی - دروغ دوست داشتنی)


جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
۲۹-۱-۹۴ ۰۸:۰۹ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط انیس جن گیر ، n@st@r@n ، sadaf ، سارینا ، R‎@vis‏ ، neda.s ، arash20 ، ملکه برفی ، alya ، naqme* ، mania ، لاله.A ، admin ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، elmira501 ، *دخت تپل* ، aydil
hadis hpf
نويسنده
*****
نويسنده
غایب
ارسال‌ها: } 3,437
تاریخ عضویت: مرد ۱۳۹۳
اعتبار: 5382
سپاس ها 983
سپاس شده 6044 بار در 1995 ارسال
ارتقاء: 45 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 2%
ActividadActividad
تجربه : 21 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال رمان نویس انجمنمدال پست های مفید
حالت: Khoshhal
ارسال: #10
RE: رمان نابود کرد ... نابود شد| hadis hpf و arash20 کاربر انجمن
جلوی در خونه ی مهرداد وایستادیم و من رفتم داخل خونه ... در واقع مهرداد اصالت یکی از پولدارترین مشتری هام بود و من نمی دونم چجوری داره عمران می خونه
چون همه ی درس هاش رو یکی می خونه ... زنگ در رو که زدم خدمتکارشون در رو باز کرد و من رو به داخل اتاق کار راهنمایی کرد مهرداد پشت لب تابش نشسته بود
با دیدن من لبخند زد و گفت
-کجا بودی دختر؟
- داشتم کار مقالته اتون رو انجام می دادم
مقاله رو میزش گذاشتم و اونم مثل همیشه یه نگاهی انداخت و با خنده 500 هزار تومن از گاو صندوق برداشت و رو میز گذاشت . پول رو برداشتم و گفتم
-می بینمتون
داشتم می رفتم که جلوم رو گرفت و گفت
-5 ملیون واسه یه شب
مغزم جمله اش رو انالیز کرد و دوباره به پدرم لعنت فرستاد ... بغضم رو قورت دادم و یه سیلی خوابوندم زیر گوشش و گفتم
-برو به مامانت پیشنهاد بده اشغال
با چشمای خیس رفتم بیرون و سوار ماشین شدم رامتین مشغول اس ام اس بازی بود و متوجه گریه ام نشد و با خنده گفت
- بریم پاتوق
چیزی نگفتم تا بغضم نشکنه و رامتین دوباره ضبط رو روشن کرد
امشب می خوای بری بدون من
خیسه چشای نیمه جونه من
حرفات نمی شه باورت چی کار کنم خدایا

راحت داری می ری که بشکنم
عشقم بزار نگات کنم یکم
شاید بامن بمون ای قصه ی باد

به جونه تو
دیگه نفس نمونده واسه ی من
نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن
دلم جلو چشات داره میمیره

نگام نکن
بزار دلم بمونه روی پاهاش
فقط یه ذره آخه مهربون باش
خدا ببین چه جوری داره می ره

آره تو راست می گی که بد شدم
آروم میگی که جون به لب شدم
امشب بمون اگه بری چیزی درست نمی شه

ساده نمی شه بی خبر بری
عشقم بگو نمی شه بگذری از من
بگو کنارمی همیشه

تو رو خدا
ببین چه حالیم نگو که می ری
دلم می خواد که دستامو بگیری
نرو بدون تو شکنجه می شم

پیشم بمون
دیگه چیزی نمی گم آخریشه
کسی واسم شبیه تو نمی شه
بمون الهی من واست بمیرم
(تو راس میگی از مرتضی پاشایی)

جغرافیای من بازوان توست .. ای کاش تنگ تر شود این سرزمینم
۲۹-۱-۹۴ ۰۸:۵۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط انیس جن گیر ، sadaf ، سارینا ، R‎@vis‏ ، neda.s ، arash20 ، ملکه برفی ، fateme.zrk ، alya ، naqme* ، mania ، admin ، Taraneh.baran ، Zahra_mi ، pani1989 ، elmira501 ، *دخت تپل* ، aydil
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دانلود رمان سربازی مختلط | كار گروهي از kosar ، roksana aaa ، elham zelzele sadaf 1 1,297 ۱۱-۱۱-۹۵ ۰۷:۳۵ عصر
آخرین ارسال: masomeh asadi
  رمان دختران آسمانی | morgana,****Dayan***,2fan2314,hadis hpf کاربران انجمن ایران رمان morgana 57 3,352 ۲۷-۱۰-۹۵ ۰۳:۳۶ عصر
آخرین ارسال: morgana
  پیک موتوری | shadinn کاربر انجمن shadinn 176 32,383 ۲۷-۸-۹۵ ۱۲:۳۴ صبح
آخرین ارسال: 921611005
  رمان مقبره شیطان | mercede و eris کاربران انجمن eris 44 2,526 ۹-۸-۹۵ ۰۳:۵۷ عصر
آخرین ارسال: .AtenA.
  رمان سفر به دیار عشق ماه کوچولو 550 15,481 ۶-۴-۹۵ ۰۲:۲۸ عصر
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان تقاص بی گناهی | taraneh4 کاربر انجمن ایران رمان taraneh4 10 1,324 ۱۴-۳-۹۵ ۰۱:۰۴ عصر
آخرین ارسال: taraneh4
  رمان حس دوست داشتنی-farimahyousefi farimahyousefi 13 815 ۳-۳-۹۵ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: farimahyousefi
  رمان عاشقی| sarika کاربر انجمن ایران رمان sarika 32 2,517 ۲۷-۱۰-۹۴ ۱۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: sarika
  رمان سرگذشت و سر نوشت | fatemeh . R و **نگار** و فائزه 2 کاربران انجمن ایران رمان fatemeh . R 10 575 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۸:۳۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh . R
  رمان محکوم به مرگ تدریجی |mahsa.b کاربر انجمن mahsa.b 96 3,189 ۲۶-۱۰-۹۴ ۰۶:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mahsa.b

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
168 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۳-۱۰-۹۵, ۱۰:۰۶ عصر)، sadaf (۱۰-۱۰-۹۴, ۰۳:۵۱ عصر)، ~mahdis~ (۱۵-۷-۹۴, ۰۸:۴۰ عصر)، v.a.y (۱-۸-۹۴, ۰۴:۱۹ عصر)، DrMaK (۶-۸-۹۴, ۱۲:۴۳ صبح)، *Zahra* (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۱۵ عصر)، behe6t (۱۲-۵-۹۴, ۰۷:۰۷ عصر)، adonis (۲۱-۵-۹۴, ۰۶:۱۹ عصر)، N!rvana (۱۶-۹-۹۴, ۰۷:۱۷ عصر)، ~ MoOn ~ (۲۱-۷-۹۴, ۰۶:۵۷ عصر)، mahmonir11 (۵-۸-۹۴, ۰۶:۵۶ عصر)، .ShahrzaD. (۲۰-۶-۹۴, ۰۸:۵۳ عصر)، ملکه برفی (۲۰-۹-۹۴, ۱۲:۰۴ عصر)، mamalii 121 (۹-۴-۹۴, ۰۱:۰۹ عصر)، elena.r (۲۰-۶-۹۴, ۰۷:۰۸ عصر)، hadis hpf (۳۰-۱۱-۹۵, ۰۴:۵۲ عصر)، سوگل بنی (۱۶-۷-۹۴, ۱۰:۰۵ صبح)، خانوم معلم (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۷:۴۲ صبح)، FaAEzZe (۲۰-۹-۹۴, ۱۲:۰۳ عصر)، .مليكا. (۱۵-۵-۹۴, ۱۱:۰۷ عصر)، neda.s (۱۹-۹-۹۴, ۰۳:۵۳ عصر)، SilentCity (۲۵-۶-۹۴, ۰۹:۲۱ صبح)، fatemeh80 (۲۶-۷-۹۴, ۰۱:۱۷ صبح)، hedy (۱۳-۵-۹۴, ۰۳:۰۵ عصر)، alaa (۱۶-۶-۹۵, ۰۴:۱۲ عصر)، s@mir@ (۱۸-۵-۹۴, ۱۲:۱۳ عصر)، ****Dayan**** (۲۲-۷-۹۴, ۰۷:۱۵ عصر)، mercede (۱۹-۷-۹۴, ۰۳:۵۷ عصر)، "MJ" (۱۷-۷-۹۴, ۰۱:۳۱ عصر)، ghazaleh (۴-۶-۹۴, ۱۲:۳۸ عصر)، monir maniyan (۸-۸-۹۴, ۰۹:۳۸ صبح)، نیاز (۱۳-۵-۹۴, ۱۲:۴۴ صبح)، sorena-taha (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۱ عصر)، tehrani (۹-۸-۹۴, ۰۶:۰۶ عصر)، raha22 (۱۲-۵-۹۴, ۰۹:۴۱ عصر)، فريبا خانم (۱۴-۷-۹۴, ۰۹:۴۳ عصر)، elham zelzele (۱۶-۷-۹۴, ۰۲:۱۳ عصر)، _Helia (۲۳-۷-۹۴, ۱۰:۲۳ صبح)، heliia (۱۸-۷-۹۴, ۰۹:۲۸ عصر)، آرام18 (۱۸-۷-۹۴, ۰۵:۵۲ عصر)، Kimia.02 (۲۵-۴-۹۴, ۰۲:۰۶ عصر)، nobody (۱۰-۸-۹۴, ۰۱:۳۴ عصر)، آشوب (۲۶-۵-۹۴, ۱۲:۲۶ عصر)، BLINDEAD (۱۸-۴-۹۴, ۱۲:۱۱ عصر)، parisana (۵-۹-۹۴, ۰۳:۰۳ عصر)، ♫ ♕๒คгคภ ๒คlค ☠ (۲۹-۶-۹۴, ۰۵:۵۰ عصر)، leila58 (۲۸-۹-۹۴, ۰۴:۵۰ عصر)، پرســـا123 (۱۶-۵-۹۴, ۱۰:۴۰ صبح)، azadehs330 (۱۷-۹-۹۴, ۱۰:۵۵ عصر)، Death (۱۵-۷-۹۴, ۰۹:۰۱ عصر)، deli67 (۶-۹-۹۴, ۰۹:۴۷ صبح)، aye75 (۲۳-۷-۹۴, ۰۲:۱۶ صبح)، lovely (۲۰-۷-۹۴, ۱۱:۳۸ عصر)، MaryaM_sh (۲-۹-۹۴, ۰۹:۴۴ عصر)، white lion (۱۵-۵-۹۴, ۱۱:۰۷ عصر)، sadaf af (۱۸-۷-۹۴, ۰۶:۴۲ عصر)، afrooz (۱۴-۵-۹۴, ۱۱:۵۹ عصر)، fatemeh ghasemi (۱۲-۵-۹۴, ۰۷:۲۹ عصر)، farnoosh17 (۲۵-۸-۹۴, ۰۳:۳۸ عصر)، 2fan2314 (۲۱-۷-۹۴, ۰۹:۳۰ عصر)، آسیه (۲۴-۷-۹۴, ۰۷:۴۰ عصر)، آیداموسوی (۱۹-۶-۹۴, ۱۲:۰۱ صبح)، naqme* (۱۷-۵-۹۴, ۰۹:۴۱ عصر)، T a R a N e (۱۴-۶-۹۴, ۱۰:۵۷ صبح)، morgana (۳۰-۵-۹۴, ۱۱:۳۱ عصر)، ツ ηarsis ℓavani (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۰ عصر)، elmira501 (۲۸-۷-۹۴, ۱۱:۰۳ صبح)، رزبیتا (۱۷-۷-۹۴, ۱۰:۴۵ صبح)، iilnaz (۳-۹-۹۴, ۱۱:۱۹ عصر)، SIRVAN (۲۵-۵-۹۴, ۰۸:۴۲ عصر)، avaa (۵-۸-۹۴, ۰۸:۰۰ عصر)، sisiliya1 (۲۳-۹-۹۴, ۰۱:۰۸ عصر)، dokhtarehava (۲۸-۸-۹۴, ۰۱:۵۶ عصر)، asal-661 (۵-۹-۹۴, ۰۶:۵۰ صبح)، mehrnoosh gh (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۵:۰۱ عصر)، parysa7 (۲۰-۷-۹۴, ۰۷:۴۴ عصر)، mania (۱۱-۱۰-۹۵, ۰۷:۵۰ عصر)، satin (۱۶-۸-۹۴, ۰۱:۴۶ صبح)، hajieh (۱۸-۶-۹۴, ۰۸:۳۷ عصر)، مهسا هسدم (۲۸-۷-۹۴, ۰۱:۴۴ عصر)، maryam.ghaziani (۱۸-۶-۹۴, ۱۲:۱۹ عصر)، ***niloofar*** (۲۱-۷-۹۴, ۰۸:۳۲ عصر)، Taraneh.baran (۲۰-۷-۹۴, ۰۲:۵۵ عصر)، *ana* (۲۶-۷-۹۴, ۰۱:۱۰ صبح)، *SHIMA* (۱۶-۷-۹۴, ۰۷:۳۷ عصر)، epsilonmiss (۱۳-۷-۹۴, ۱۰:۳۹ عصر)، Zahra_mi (۲۱-۷-۹۴, ۰۶:۲۶ عصر)، 1235Setareh (۱۸-۷-۹۴, ۰۳:۱۶ عصر)، پارادیس (۱۹-۷-۹۴, ۱۱:۵۳ عصر)، yas25 (۲۴-۷-۹۴, ۰۲:۱۹ صبح)، khademre (۱۳-۷-۹۴, ۰۳:۳۹ عصر)، queen day (۶-۱۰-۹۴, ۰۷:۱۹ عصر)، ~Narcissus.97~ (۱۹-۷-۹۴, ۱۱:۳۳ عصر)، sepidee (۲۱-۷-۹۴, ۰۷:۱۸ عصر)، bahar bano (۲۶-۶-۹۴, ۰۶:۱۱ عصر)، sarika (۲۷-۷-۹۴, ۱۲:۱۱ عصر)، *دخت تپل* (۲-۸-۹۴, ۰۲:۱۳ صبح)، لاله.A (۱۵-۷-۹۴, ۱۰:۲۶ عصر)، mahsa2014 (۱۴-۸-۹۴, ۰۳:۴۱ صبح)، fatemeh . R (۲۳-۷-۹۴, ۰۴:۳۴ عصر)، @ M.E @ (۱-۸-۹۴, ۰۱:۴۴ عصر)، *hasti* (۱۶-۷-۹۴, ۰۶:۰۴ عصر)، #*Ralya*# (۲۱-۷-۹۴, ۰۷:۰۵ عصر)، sana.ng.73 (۱۸-۷-۹۴, ۰۹:۳۷ عصر)، دریا22 (۲۲-۷-۹۴, ۰۶:۵۷ عصر)، asmanabi (۱-۸-۹۴, ۰۶:۰۶ عصر)، nasim30 (۲۵-۷-۹۴, ۰۲:۲۱ عصر)، sufia73 (۲۱-۷-۹۴, ۰۲:۱۵ عصر)، pani1989 (۲۱-۷-۹۴, ۰۳:۱۰ عصر)، atefeh136868 (۲۲-۷-۹۴, ۰۴:۲۹ عصر)، _bahawr_ (۲۹-۷-۹۴, ۰۳:۵۸ عصر)، Nazakam (۳۰-۷-۹۴, ۰۵:۱۶ صبح)، forough.r (۲-۸-۹۴, ۰۶:۳۴ عصر)، barooni (۲۸-۸-۹۴, ۰۵:۳۹ عصر)، armiti (۲۹-۸-۹۴, ۰۴:۴۱ عصر)، بهار۲۳ (۲۱-۸-۹۴, ۰۱:۰۱ صبح)، مرضیه ۷۵ (۱۲-۸-۹۴, ۰۳:۵۹ صبح)، aydil (۵-۹-۹۴, ۱۱:۳۲ عصر)، ****نگار**** (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۷ صبح)، marziyeh92 (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۴ صبح)، سارا 71 (۱۴-۹-۹۴, ۰۲:۱۹ عصر)، استرد (۱۰-۹-۹۴, ۰۹:۲۳ عصر)، امیراحسان (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۸ عصر)، ملاك (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۸:۱۷ صبح)، shadon (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۱۹ عصر)، فری دات کام (۱۷-۱۰-۹۴, ۱۰:۵۶ صبح)، razi (۳-۹-۹۴, ۱۲:۵۰ صبح)، hamta (۳-۹-۹۴, ۰۸:۵۱ عصر)، بهار۶۰ (۲-۱۰-۹۴, ۱۱:۰۳ عصر)، setarehshab (۶-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۶ صبح)، Narges_92 (۱۶-۹-۹۴, ۰۹:۲۲ صبح)، ayda_ayda (۲-۹-۹۴, ۰۶:۵۱ عصر)، eli766545 (۹-۹-۹۴, ۱۰:۳۷ عصر)، Iootoos13 (۲۱-۹-۹۴, ۱۰:۱۹ صبح)، ليلا محمد (۳-۷-۹۵, ۰۱:۳۵ صبح)، negin.97 (۱۶-۹-۹۴, ۰۴:۱۵ عصر)، §áßâ (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۰ عصر)، s.ebadi (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۴ عصر)، mahlabolandi79 (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۶ عصر)، pari.daryaee (۱۹-۹-۹۴, ۱۱:۱۵ عصر)، هدی124 (۲۸-۹-۹۴, ۰۹:۱۱ صبح)، lamborgini (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۶:۳۱ عصر)، برف سیاه (۱-۷-۹۵, ۰۹:۵۶ صبح)، Leia (۱۳-۱۰-۹۴, ۱۱:۳۷ عصر)، yalda1923 (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۱:۴۵ صبح)، یاس بنفش (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۰ صبح)، Ayat (۱۸-۱۱-۹۴, ۱۲:۳۶ صبح)، روبى (۱۸-۱۱-۹۴, ۰۲:۰۸ عصر)، s_eskandary (۳-۹-۹۵, ۰۱:۵۶ عصر)، حميده (۵-۶-۹۵, ۰۴:۲۲ عصر)، sedi (۲۵-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۵ صبح)، tabarakrayaneh (۲۱-۶-۹۵, ۱۰:۱۸ عصر)، rezvan2000 (۲-۹-۹۵, ۰۳:۳۶ صبح)، مهدی - ال (۱۴-۶-۹۵, ۰۵:۵۷ عصر)، Khsadat (۲۵-۶-۹۵, ۰۳:۲۶ عصر)، مرادی 2 (۲۵-۶-۹۵, ۰۶:۰۴ عصر)، happyramina (۸-۹-۹۵, ۱۱:۳۷ صبح)، هموار (۱۳-۶-۹۵, ۰۸:۱۰ عصر)، mz_48 (۸-۱۰-۹۵, ۰۱:۰۸ صبح)، pooyazeinali001 (۲۰-۶-۹۵, ۱۲:۰۶ عصر)، نشان (۲-۷-۹۵, ۰۲:۳۴ عصر)، کاسپین (۱۸-۷-۹۵, ۰۲:۲۸ عصر)، mhashid (۱-۸-۹۵, ۰۶:۲۹ عصر)، barane khazan (۲۴-۱۰-۹۵, ۰۷:۴۵ عصر)، saramarzook (۱۸-۸-۹۵, ۱۲:۳۰ صبح)، غزل80 (۱۷-۹-۹۵, ۰۴:۰۷ عصر)، azeeeee (۶-۹-۹۵, ۰۶:۰۷ عصر)، نرگس ۹۰۹۲ (۲-۹-۹۵, ۰۸:۱۶ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards