<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[ایران رمان - داستانهای کوتاه و حکایات]]></title>
		<link>http://forum.iranroman.com/</link>
		<description><![CDATA[ایران رمان - http://forum.iranroman.com]]></description>
		<pubDate>Mon, 12 Oct 2026 20:36:46 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[قلب مریض]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6</link>
			<pubDate>Sat, 05 Jun 2021 14:04:41 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6</guid>
			<description><![CDATA[مردی که راضی به فروش قلب خود شد! ❤❗☆<br />
<br />
<br />
<br />
مردی در سمنان بدلیل فقر زیاد و داشتن سه فرزند و یک زن ( یک پسر 6 ساله ، یک دختر 3 ساله ، و یک پسر شیر خوار ) قلب خود را برای فروش گذاشت ، و از او پرسیدند که چرا قلبت رو برای فروش گذاشتی ، اونم پاسخ داده بود چون میدونم اگه بخوام کلیم رو بفروشم کسی بیشتر از 20 میلیون کلیه نمیخره که با این مبلغ نمیشه یه سقف بالا سر خود گذاشت،☆ اون مرد حدود چهار ماه در شهرای اطراف بصورت غیر قانونی آگهی فروش قلب با گروه خون O+ گذاشت . بعد از 4 ماه مرد میلیاردی از تهران که پسری 19 ساله داشت و پسرش 3 سال بود که قلبش توانایی کار کردن را نداشت و فقط با دستگاه زنده نگهش داشته بودن ،☆ مرد تهرانی چند روز بعد از خواندن آگهی به سراغ فروشنده قلب میره و با هاش توافق میکنه که 200 میلیون تومن قلبش را برای پسرش بخرد ، و مرد تهرانی بهش گفته بود که من مال و ثروت زیاد دارم و دکتر آشنا هم زیاد دارم و به هرچقدر بگن بهشون پول میدم که با اینکه این کار غیر قانونیه ولی انجامش بدن ، مرد فروشنده به مرد تهرانی میگه زن و بچه ی من از این مسئله خبر ندارن و ازت خواهش میکنم اول پول رو به حساب زنم بفرست و بعد من ق<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">لبم</span> رو به پسرتون میدم ، مرد تهرانی قبول میکنه ، و بعد از کلی آزمایشات دکتر متخصص قلبی که آشنای مرد تهرانی بود میگه با خیال راحت میشه این عمل رو انجام داد،☆ روز عمل فرا میرسه و مرد فروشنده و اون پسر 19 ساله رو وارد اتاق عمل میکنن و دکتر بیهوشی مرد فروشنده رو بیهوش میکنه و زمانیکه میخواست پسر 19 ساله رو بیهوش کنه متخصص قلب میگه دست نگهدار و فعلا بیهوش نکن، دستگاه داره چیز عجیبی نشون میده و داره نشون میده که قلب این پسر داره کار میکنه ، دکتر جراحی که اونجا بوده به دکتر قلب میگه آقای دکتر حتما دستگاه مشکل پیدا کرده و به پرستاره میگه یه دستگاه دیگه بیار ، دستگاه جدید رو وصل میکنن و دکتر قلب میگه سر در نمیارم چطور ممکنه قلب این پسر تا قبل از وارد شدن به اتاق عمل توانایی کار کردن رو نداشت ، و میگه تا زمانی که مشخص نشه چه اتفاقی افتاده نمیتونم اجازه ی این عمل رو بدم ، و دکتر قلب میره پرونده پسر 19 ساله رو چک میکنه و میبینه که تمام اکوگرافی که از قلب این پسر گرفته شده نشون دادن که قلب پسر مشکل داره و دکتر ماجرا رو برای پدر پسر 19 ساله تعریف میکنه و بهش میگه دو باره باید اکوگرافی و آزمایشات جدیدی از پسرتون گرفته بشه ، دکتر قلب سریعا دست به کار میشه و بعد از گرفتن آزمایشات و اکوگرافی میبینه قلب پسر بدون کوچکترین اشکال در حال کار کردنه و پدرش میگه یک اتفاق غیر ممکن افتاده و باید دستگاهها رو از بدن پسرتون جدا کنیم چون قلب پسرتون خیلی عالی داره کار میکنه ، پدر پسر به دکتر میگه آقای دکتر تورو خدا دستگاهها رو جدا نکن پسر من میمیره ، دکتر قلب بهش قول میده که اتفاقی برای پسرس پیش نمیاد و دستگاها رو جدا میکنه و میبینه قلب پسر 19 ساله بدون هیچ ایراد و مشکلی داره کار میکنه و پدر پسر به دکتره میگه چطور همچین چیزی ممکنه ، دکتره بهش میگه فقط تنها چیزی که میتونم بگم اینه که اون فروشنده باعث شده خدا یک معجزه به ما نشون بده ، پسر 19 ساله به پدرش میگه بابا تو اتاق عمل یه آقایی دستشو گذاشت رو ق<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">لبم</span> یه چیزی رو به من میگفت و چند بار تکرارش کرد و بهم میگفت پسرم از حالا به بعد قلب تو واسه همیشه توانایی کار کردن رو داره فقط حتما به پدرت بگو که به مرد فروشنده کمک کنه که بتونه زندگیشو عوض کنه،،،☆ پدر پسره و دکتر قلب از شنیدن این حرف نمیدونستن باید چی بگن و فقط منتظر شدن تا مرد فروشنده بهوش بیاد ، وقتیکه مرد فردشنده بهوش میاد پدر پسر و دکتر قلب باهاش صحبت میکنن و بهش میگن تو اتاق عمل نمیدونیم چه اتفاقی افتاد که یهو همه چی تغییر کرد و قلبی که 3 سال توانایی کار کردن رو نداشت یهویی بدون مشکل شروع به کار کردن کرد،☆ مرد فروشنده بهشون میگه من میدونم چی شده ، و بهشون میگه قبل اینکه من بیهوش بشم ، تو دلم گفتم یا الله خودت میدونی بچه یتیم و بچه ی بدون پدر یعنی چی و بهش گفتم الله جان قربونت برم تورو به اون خدا بودنت که زمین واسمان در دستان توست قسم میدم که بی بی مریم رو در مسجد قفل شده میوه غیر فصل خوراندی به بچهام رحم کن . دکتر قلب و پدر پسر با شنیدن این حرفا بسیار ناراحت میشن و پدر پسره با چشمای پر از اشک بهش میگه چون تو باعث شدی خدا پسرمو شفا بده 1 میلیارد تومن بهت هدیه میکنم که بری زندگیتو تغییر بدی .....<br />
<br />
                                                                                                 یا الله<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #444444;" class="mycode_color">يا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفآء</span></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مردی که راضی به فروش قلب خود شد! ❤❗☆<br />
<br />
<br />
<br />
مردی در سمنان بدلیل فقر زیاد و داشتن سه فرزند و یک زن ( یک پسر 6 ساله ، یک دختر 3 ساله ، و یک پسر شیر خوار ) قلب خود را برای فروش گذاشت ، و از او پرسیدند که چرا قلبت رو برای فروش گذاشتی ، اونم پاسخ داده بود چون میدونم اگه بخوام کلیم رو بفروشم کسی بیشتر از 20 میلیون کلیه نمیخره که با این مبلغ نمیشه یه سقف بالا سر خود گذاشت،☆ اون مرد حدود چهار ماه در شهرای اطراف بصورت غیر قانونی آگهی فروش قلب با گروه خون O+ گذاشت . بعد از 4 ماه مرد میلیاردی از تهران که پسری 19 ساله داشت و پسرش 3 سال بود که قلبش توانایی کار کردن را نداشت و فقط با دستگاه زنده نگهش داشته بودن ،☆ مرد تهرانی چند روز بعد از خواندن آگهی به سراغ فروشنده قلب میره و با هاش توافق میکنه که 200 میلیون تومن قلبش را برای پسرش بخرد ، و مرد تهرانی بهش گفته بود که من مال و ثروت زیاد دارم و دکتر آشنا هم زیاد دارم و به هرچقدر بگن بهشون پول میدم که با اینکه این کار غیر قانونیه ولی انجامش بدن ، مرد فروشنده به مرد تهرانی میگه زن و بچه ی من از این مسئله خبر ندارن و ازت خواهش میکنم اول پول رو به حساب زنم بفرست و بعد من ق<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">لبم</span> رو به پسرتون میدم ، مرد تهرانی قبول میکنه ، و بعد از کلی آزمایشات دکتر متخصص قلبی که آشنای مرد تهرانی بود میگه با خیال راحت میشه این عمل رو انجام داد،☆ روز عمل فرا میرسه و مرد فروشنده و اون پسر 19 ساله رو وارد اتاق عمل میکنن و دکتر بیهوشی مرد فروشنده رو بیهوش میکنه و زمانیکه میخواست پسر 19 ساله رو بیهوش کنه متخصص قلب میگه دست نگهدار و فعلا بیهوش نکن، دستگاه داره چیز عجیبی نشون میده و داره نشون میده که قلب این پسر داره کار میکنه ، دکتر جراحی که اونجا بوده به دکتر قلب میگه آقای دکتر حتما دستگاه مشکل پیدا کرده و به پرستاره میگه یه دستگاه دیگه بیار ، دستگاه جدید رو وصل میکنن و دکتر قلب میگه سر در نمیارم چطور ممکنه قلب این پسر تا قبل از وارد شدن به اتاق عمل توانایی کار کردن رو نداشت ، و میگه تا زمانی که مشخص نشه چه اتفاقی افتاده نمیتونم اجازه ی این عمل رو بدم ، و دکتر قلب میره پرونده پسر 19 ساله رو چک میکنه و میبینه که تمام اکوگرافی که از قلب این پسر گرفته شده نشون دادن که قلب پسر مشکل داره و دکتر ماجرا رو برای پدر پسر 19 ساله تعریف میکنه و بهش میگه دو باره باید اکوگرافی و آزمایشات جدیدی از پسرتون گرفته بشه ، دکتر قلب سریعا دست به کار میشه و بعد از گرفتن آزمایشات و اکوگرافی میبینه قلب پسر بدون کوچکترین اشکال در حال کار کردنه و پدرش میگه یک اتفاق غیر ممکن افتاده و باید دستگاهها رو از بدن پسرتون جدا کنیم چون قلب پسرتون خیلی عالی داره کار میکنه ، پدر پسر به دکتر میگه آقای دکتر تورو خدا دستگاهها رو جدا نکن پسر من میمیره ، دکتر قلب بهش قول میده که اتفاقی برای پسرس پیش نمیاد و دستگاها رو جدا میکنه و میبینه قلب پسر 19 ساله بدون هیچ ایراد و مشکلی داره کار میکنه و پدر پسر به دکتره میگه چطور همچین چیزی ممکنه ، دکتره بهش میگه فقط تنها چیزی که میتونم بگم اینه که اون فروشنده باعث شده خدا یک معجزه به ما نشون بده ، پسر 19 ساله به پدرش میگه بابا تو اتاق عمل یه آقایی دستشو گذاشت رو ق<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">لبم</span> یه چیزی رو به من میگفت و چند بار تکرارش کرد و بهم میگفت پسرم از حالا به بعد قلب تو واسه همیشه توانایی کار کردن رو داره فقط حتما به پدرت بگو که به مرد فروشنده کمک کنه که بتونه زندگیشو عوض کنه،،،☆ پدر پسره و دکتر قلب از شنیدن این حرف نمیدونستن باید چی بگن و فقط منتظر شدن تا مرد فروشنده بهوش بیاد ، وقتیکه مرد فردشنده بهوش میاد پدر پسر و دکتر قلب باهاش صحبت میکنن و بهش میگن تو اتاق عمل نمیدونیم چه اتفاقی افتاد که یهو همه چی تغییر کرد و قلبی که 3 سال توانایی کار کردن رو نداشت یهویی بدون مشکل شروع به کار کردن کرد،☆ مرد فروشنده بهشون میگه من میدونم چی شده ، و بهشون میگه قبل اینکه من بیهوش بشم ، تو دلم گفتم یا الله خودت میدونی بچه یتیم و بچه ی بدون پدر یعنی چی و بهش گفتم الله جان قربونت برم تورو به اون خدا بودنت که زمین واسمان در دستان توست قسم میدم که بی بی مریم رو در مسجد قفل شده میوه غیر فصل خوراندی به بچهام رحم کن . دکتر قلب و پدر پسر با شنیدن این حرفا بسیار ناراحت میشن و پدر پسره با چشمای پر از اشک بهش میگه چون تو باعث شدی خدا پسرمو شفا بده 1 میلیارد تومن بهت هدیه میکنم که بری زندگیتو تغییر بدی .....<br />
<br />
                                                                                                 یا الله<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #444444;" class="mycode_color">يا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفآء</span></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت فیل در تاریکی مولانا]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7</link>
			<pubDate>Mon, 05 Apr 2021 05:26:10 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/elephant-darkness1-3.jpg" alt="[عکس: elephant-darkness1-3.jpg]" class="mycode_img" /><br />
حکایت فیل مولانا</div> <br />
<span style="color: #800000;" class="mycode_color">داستان و تفسیر حکایت فیل در تاریکی</span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">مردم در وصف حضرت حق نه کاملا بر صواب اند و نه بر خطا. آنان مثل آن نابینایی است که به فیلی می رسند و هر کدام به عضوی از اعضای او دست می سایید و پیش خود صورتی تجسم کنند. ما آدمیان کلیتی از حضرت حق به دست آورده ایم و هر کس به تصور خود تصویری دارد و هر یکی مدعی که من درست می بینم.</div>داستان حکایت فیل مولانا<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">  </span><br />
داستان به این صورت است که در هندوستان فیلی آوردند  و در یک خانه تاریک قرار دادند و مردمی که تا به آن زمان فیل ندیده بودند در خانه تاریکی بر روی فیل دست می کشیدند ، هر کس تصویری از فیل در ذهن خود ساخت. <br />
 <br />
به عنوان مثال کسی که بر روی خرطومش دست می کشید فیل را به شکل یک لوله تصور کرد. کسی که بر گوش فیل دست می کشید و او را مانند یک بادبزن مجسم کرد. فردی که  دست به پای فیل ، او را مانند یک ستون محکم تجسم کرد. فردی دیگری که دست بر <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span> فیل کشید و فیل را مانند <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">تخت</span> تصور کرد.<br />
اگر در خانه شمعی روشن می کردند. اختلاف تصورات افراد از بین می‌رفت. ادراک حسی مانند ادراک کف دست، ناقص می باشد و نمی‌توان همه چیز را با حس و عقل شناخت.<br />
 <br />
<span style="color: #dd1378;" class="mycode_color">تفسیر حکایت فیل مولوی</span><br />
مولانا در تمثیل خود حضرت حق را فیل و تاریکی اتاق را دنیای مادی که انسان در حجابها و لایه های آن پوشیده مانده است که عقل خود را زندانی احساس لامسه کرده اند، تشبیه کرده است و شمع در این شعر کنایه از کشف و یقین می باشد. که هر گاه این نور در قلبی روشن شود، به معرفت و شناخت حقیقی خواهد رسید و تمثیل فیل در مثنوی داستان افراد سطحی نگری می باشد که خدا را در تعصب و حجابهای مادی دنیوی گم کرده اند.<br />
 <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/elephant-darkness1-2.jpg" alt="[عکس: elephant-darkness1-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
 داستـان فیـل در مثنـوی معنـوی</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/elephant-darkness1-3.jpg" alt="[عکس: elephant-darkness1-3.jpg]" class="mycode_img" /><br />
حکایت فیل مولانا</div> <br />
<span style="color: #800000;" class="mycode_color">داستان و تفسیر حکایت فیل در تاریکی</span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">مردم در وصف حضرت حق نه کاملا بر صواب اند و نه بر خطا. آنان مثل آن نابینایی است که به فیلی می رسند و هر کدام به عضوی از اعضای او دست می سایید و پیش خود صورتی تجسم کنند. ما آدمیان کلیتی از حضرت حق به دست آورده ایم و هر کس به تصور خود تصویری دارد و هر یکی مدعی که من درست می بینم.</div>داستان حکایت فیل مولانا<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">  </span><br />
داستان به این صورت است که در هندوستان فیلی آوردند  و در یک خانه تاریک قرار دادند و مردمی که تا به آن زمان فیل ندیده بودند در خانه تاریکی بر روی فیل دست می کشیدند ، هر کس تصویری از فیل در ذهن خود ساخت. <br />
 <br />
به عنوان مثال کسی که بر روی خرطومش دست می کشید فیل را به شکل یک لوله تصور کرد. کسی که بر گوش فیل دست می کشید و او را مانند یک بادبزن مجسم کرد. فردی که  دست به پای فیل ، او را مانند یک ستون محکم تجسم کرد. فردی دیگری که دست بر <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span> فیل کشید و فیل را مانند <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">تخت</span> تصور کرد.<br />
اگر در خانه شمعی روشن می کردند. اختلاف تصورات افراد از بین می‌رفت. ادراک حسی مانند ادراک کف دست، ناقص می باشد و نمی‌توان همه چیز را با حس و عقل شناخت.<br />
 <br />
<span style="color: #dd1378;" class="mycode_color">تفسیر حکایت فیل مولوی</span><br />
مولانا در تمثیل خود حضرت حق را فیل و تاریکی اتاق را دنیای مادی که انسان در حجابها و لایه های آن پوشیده مانده است که عقل خود را زندانی احساس لامسه کرده اند، تشبیه کرده است و شمع در این شعر کنایه از کشف و یقین می باشد. که هر گاه این نور در قلبی روشن شود، به معرفت و شناخت حقیقی خواهد رسید و تمثیل فیل در مثنوی داستان افراد سطحی نگری می باشد که خدا را در تعصب و حجابهای مادی دنیوی گم کرده اند.<br />
 <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/elephant-darkness1-2.jpg" alt="[عکس: elephant-darkness1-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
 داستـان فیـل در مثنـوی معنـوی</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت دو شریک از کتاب کلیله و دمنه]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%87</link>
			<pubDate>Mon, 05 Apr 2021 05:11:12 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-kelley01-2.jpg" alt="[عکس: anecdotes-kelley01-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
حکایت های جالب و پند آموز</span></span><br />
<br />
</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کلیله و دمنه کتابی است از اصل هندی که در دوران ساسانی به فارسی میانه ترجمه شد. کلیله و دمنه کتابی پندآمیز است که در آن حکایت‌های گوناگون (بیشتر از زبان حیوانات) نقل شده‌است.</span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
کتاب کلیله و دمنه از جمله آن مجموعه‌های دانش و حکمت است که مردمان خردمند قدیم گرد آوردند و «به هرگونه زبان» نوشتند و از برای فرزندان خویش به میراث گذاشتند و در اعصار و قرون متمادی گرامی می‌داشتند، می‌خواندند و از آن حکمت عملی و آداب زندگی و زبان می‌آموختند.<br />
 <br />
در ادامه حکایت جالب و آموزنده ای از کتاب کلیله و دمنه را آماده کرده ایم : <br />
 <br />
<span style="color: #ff99cc;" class="mycode_color">حکایت دو شریک :</span><br />
دو شریک بودند یکی دانا و دیگر نادان، و به بازرگانی می‌رفتند. در راه بدره ای زر یافتند، گفتند: سود ناکرده در جهان بسیار است، بدین قناعت باید کرد و بازگشت. چون نزدیک شهر رسیدند خواستند که قسمت کنند، آنکه دعوی زیرکی کردی گفت: چه قسمت کنیم؟ آن قدر که برای خرج بدان حاجت باشد برگیریم، و باقی را باحتیاط بجایی بنهیم، و هر یک چندی می‌آییم و بمقدار حاجت می‌بریم. برین قرار دادند و نقدی سره برداشتند و باقی در زیر درختی باتقان بنهادند و در شهر رفتند.<br />
 <br />
دیگر روز آنکه بخرد موسوم و بکیاست منسوب بود بیرون رفت و زر ببرد: و روزها بران گذشت و مغفل گذشت و مغفل را بسیم حاجت افتاد. بنزدیک شریک آمد و گفت: بیا تا از آن دفینه چیزی برگیریم که من محتاجم. هر دو بهم آمدند و زر نیافتند، عجب بردند. زیرک در فریاد و نفیر آمد و دست در گریبان غافل درمانده زد که: زر تو برده ای و کسی دیگر: خبر نداشت.<br />
 <br />
بیچاره سوگند می‌خورد که: نبرده ام. البته فایده نداشت. تا او را بدر سرای حکم آورد و زر دعوی کرد و قصه باز گفت.<br />
 </span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-kelley01-1.jpg" alt="[عکس: anecdotes-kelley01-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
 حکایت کلیله و دمنه</span></span><br />
</div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
قاضی پرسید که: گواهی یا حجتی داری؟ گفت: درخت که در زیر آن مدفون بوده است گواهی دهد که این خائن بی انصاف برده است و مرا محروم گردانیده. قاضی را از این سخن گفت آمد و پس از مجادله بسیار میعاد معین گشت که دیگر روز قاضی بیرون رود و زیر درخت دعوی بشنود و بگواهی درخت حکم کند.<br />
 <br />
آن مغرور بخانه رفت و پدر را گفت که: کار زر به یک شفقت و ایستادگی تو باز بسته است. و من به اعتماد تو تعلق بگواهی درخت کرده ام. اگر موافقت نمایی زر ببریم و همچندان دیگر بستانیم. گفت:  چیست آنچه بمن راست می‌شود؟ گفت: میان درخت گشاده است چنانکه اگر یک دو کس دران پنهان شود نتوان دید. امشب بباید رفت و در میان آن ببود و، فردا چون قاضی بیاید گواهی چنانکه باید بداد. پیر گفت: ای پسر، بسا حیلتا که بر محتال وبال گردد. و مباد که مکر تو چون مکر غوک باشد. گفت: چگونه؟<br />
گفت: غوکی در جوار ماری وطن داشت، هرگاه که بچه کردی مار بخوردی، و او بر پنج پایکی دوستی داشت. بنزدیک او رفت و گفت: ای بذاذر، کار مرا تدبیر کن که مرا خصم قوی و دشمن مستولی پیدا آمده ست، نه با او مقاومت می‌توانم کردن و نه از اینجا تحویل، که موضع خوش و بقعت نزه است، صحن آن مرصع بزمرد و میناو مکدل ببسد و کهربا<br />
آب روی آب زمزم و کوثر<br />
خاک وی خاک عنبر و کافور<br />
شکل وی ناپسوده دست صبا<br />
شبه وی ناسپرده پای دبور<br />
<br />
پنج پایک گفت: با دشمن غالب توانا جزبمکر دست نتوان یافت، و فلان جای یکی راسوست؛ یکی ماهی چند بگیر و بکش و پیش سوراخ راسو تا جایگاه مار می‌افگن، تا راسو یگان یگان می‌خورد، چون بمار رسید ترا از جور او باز رهاند. غوک بدین حیلت مار را هلاک کرد. روزی چند بران گذشت. راسو را عادت باز خواست، که خوکردگی بتر از عاشقی است. بار دیگر هم بطلب ماهی بر آن سمت می‌رفت، ماهی نیافت، غوک را با بچگان جمله بخورد.<br />
 <br />
این مثل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشتست. گفت: ای پدر کوتاه کن و درازکشی در توقف دار، که این کار اندک موونت بسیار منفعت است. پیر را شره مال و دوستی فرزند در کار آورد، تا جانب دین و مروت مهمل گذاشت، و ارتکاب این محفظور بخلاف شریعت و طریقت جایز شمرد، و برحسب اشارت پسر رفت. دیگر روز قاضی بیرون رفت و خلق انبوه بنظاره بیستادند. قاضی روی بدرخت آورد و از حال زر بپرسید.<br />
 <br />
آوازی شنود که: مغفل برده ست. قاضی متحیر گشت و گرد درخت برآمد، دانست که در میان آن کسی باشد - که بدالت خیانت منزلت کرامت کم توان یافت - بفرمود تا هیزم بسیار فراهم آوردند و در حوالی درخت بنهادند و آتش اندران زد. پیر ساعتی صبر کرد، چون کار بجان رسید زینهار خواست. قاضی فرمود تا او فرو آوردند و استمالت نمود.<br />
 <br />
راستی حال قاضی را معلوم گردانید چنانکه کوتاه دستی و امانت مغفل معلوم گشت و خیانت پسرش از ضمن آن مقرر گشت. و پیر از این جهان فانی بدار نعیم گریخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت. و پسرش، پس از آنکه ادب بلیغ دیده بود و شرایط تعریک و تعزیز در باب وی تقدیم افتاده، پدر را، مرده، بر پشت بخانه برد. و مغفل ببرکت راستی و امانت یمن صدق و دیانت زر بستد و بازگشت.<br />
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست.<br />
  </span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-kelley01-2.jpg" alt="[عکس: anecdotes-kelley01-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
حکایت های جالب و پند آموز</span></span><br />
<br />
</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">کلیله و دمنه کتابی است از اصل هندی که در دوران ساسانی به فارسی میانه ترجمه شد. کلیله و دمنه کتابی پندآمیز است که در آن حکایت‌های گوناگون (بیشتر از زبان حیوانات) نقل شده‌است.</span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
کتاب کلیله و دمنه از جمله آن مجموعه‌های دانش و حکمت است که مردمان خردمند قدیم گرد آوردند و «به هرگونه زبان» نوشتند و از برای فرزندان خویش به میراث گذاشتند و در اعصار و قرون متمادی گرامی می‌داشتند، می‌خواندند و از آن حکمت عملی و آداب زندگی و زبان می‌آموختند.<br />
 <br />
در ادامه حکایت جالب و آموزنده ای از کتاب کلیله و دمنه را آماده کرده ایم : <br />
 <br />
<span style="color: #ff99cc;" class="mycode_color">حکایت دو شریک :</span><br />
دو شریک بودند یکی دانا و دیگر نادان، و به بازرگانی می‌رفتند. در راه بدره ای زر یافتند، گفتند: سود ناکرده در جهان بسیار است، بدین قناعت باید کرد و بازگشت. چون نزدیک شهر رسیدند خواستند که قسمت کنند، آنکه دعوی زیرکی کردی گفت: چه قسمت کنیم؟ آن قدر که برای خرج بدان حاجت باشد برگیریم، و باقی را باحتیاط بجایی بنهیم، و هر یک چندی می‌آییم و بمقدار حاجت می‌بریم. برین قرار دادند و نقدی سره برداشتند و باقی در زیر درختی باتقان بنهادند و در شهر رفتند.<br />
 <br />
دیگر روز آنکه بخرد موسوم و بکیاست منسوب بود بیرون رفت و زر ببرد: و روزها بران گذشت و مغفل گذشت و مغفل را بسیم حاجت افتاد. بنزدیک شریک آمد و گفت: بیا تا از آن دفینه چیزی برگیریم که من محتاجم. هر دو بهم آمدند و زر نیافتند، عجب بردند. زیرک در فریاد و نفیر آمد و دست در گریبان غافل درمانده زد که: زر تو برده ای و کسی دیگر: خبر نداشت.<br />
 <br />
بیچاره سوگند می‌خورد که: نبرده ام. البته فایده نداشت. تا او را بدر سرای حکم آورد و زر دعوی کرد و قصه باز گفت.<br />
 </span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-kelley01-1.jpg" alt="[عکس: anecdotes-kelley01-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
 حکایت کلیله و دمنه</span></span><br />
</div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
قاضی پرسید که: گواهی یا حجتی داری؟ گفت: درخت که در زیر آن مدفون بوده است گواهی دهد که این خائن بی انصاف برده است و مرا محروم گردانیده. قاضی را از این سخن گفت آمد و پس از مجادله بسیار میعاد معین گشت که دیگر روز قاضی بیرون رود و زیر درخت دعوی بشنود و بگواهی درخت حکم کند.<br />
 <br />
آن مغرور بخانه رفت و پدر را گفت که: کار زر به یک شفقت و ایستادگی تو باز بسته است. و من به اعتماد تو تعلق بگواهی درخت کرده ام. اگر موافقت نمایی زر ببریم و همچندان دیگر بستانیم. گفت:  چیست آنچه بمن راست می‌شود؟ گفت: میان درخت گشاده است چنانکه اگر یک دو کس دران پنهان شود نتوان دید. امشب بباید رفت و در میان آن ببود و، فردا چون قاضی بیاید گواهی چنانکه باید بداد. پیر گفت: ای پسر، بسا حیلتا که بر محتال وبال گردد. و مباد که مکر تو چون مکر غوک باشد. گفت: چگونه؟<br />
گفت: غوکی در جوار ماری وطن داشت، هرگاه که بچه کردی مار بخوردی، و او بر پنج پایکی دوستی داشت. بنزدیک او رفت و گفت: ای بذاذر، کار مرا تدبیر کن که مرا خصم قوی و دشمن مستولی پیدا آمده ست، نه با او مقاومت می‌توانم کردن و نه از اینجا تحویل، که موضع خوش و بقعت نزه است، صحن آن مرصع بزمرد و میناو مکدل ببسد و کهربا<br />
آب روی آب زمزم و کوثر<br />
خاک وی خاک عنبر و کافور<br />
شکل وی ناپسوده دست صبا<br />
شبه وی ناسپرده پای دبور<br />
<br />
پنج پایک گفت: با دشمن غالب توانا جزبمکر دست نتوان یافت، و فلان جای یکی راسوست؛ یکی ماهی چند بگیر و بکش و پیش سوراخ راسو تا جایگاه مار می‌افگن، تا راسو یگان یگان می‌خورد، چون بمار رسید ترا از جور او باز رهاند. غوک بدین حیلت مار را هلاک کرد. روزی چند بران گذشت. راسو را عادت باز خواست، که خوکردگی بتر از عاشقی است. بار دیگر هم بطلب ماهی بر آن سمت می‌رفت، ماهی نیافت، غوک را با بچگان جمله بخورد.<br />
 <br />
این مثل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشتست. گفت: ای پدر کوتاه کن و درازکشی در توقف دار، که این کار اندک موونت بسیار منفعت است. پیر را شره مال و دوستی فرزند در کار آورد، تا جانب دین و مروت مهمل گذاشت، و ارتکاب این محفظور بخلاف شریعت و طریقت جایز شمرد، و برحسب اشارت پسر رفت. دیگر روز قاضی بیرون رفت و خلق انبوه بنظاره بیستادند. قاضی روی بدرخت آورد و از حال زر بپرسید.<br />
 <br />
آوازی شنود که: مغفل برده ست. قاضی متحیر گشت و گرد درخت برآمد، دانست که در میان آن کسی باشد - که بدالت خیانت منزلت کرامت کم توان یافت - بفرمود تا هیزم بسیار فراهم آوردند و در حوالی درخت بنهادند و آتش اندران زد. پیر ساعتی صبر کرد، چون کار بجان رسید زینهار خواست. قاضی فرمود تا او فرو آوردند و استمالت نمود.<br />
 <br />
راستی حال قاضی را معلوم گردانید چنانکه کوتاه دستی و امانت مغفل معلوم گشت و خیانت پسرش از ضمن آن مقرر گشت. و پیر از این جهان فانی بدار نعیم گریخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت. و پسرش، پس از آنکه ادب بلیغ دیده بود و شرایط تعریک و تعزیز در باب وی تقدیم افتاده، پدر را، مرده، بر پشت بخانه برد. و مغفل ببرکت راستی و امانت یمن صدق و دیانت زر بستد و بازگشت.<br />
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست.<br />
  </span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایات سعدی در باب اخلاق درویشان]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86</link>
			<pubDate>Mon, 05 Apr 2021 04:59:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-gulistan02-3.jpg" alt="[عکس: saadi-gulistan02-3.jpg]" class="mycode_img" /><br />
حکایت های گلستان سعدی</span></span><br />
</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">گلستان کتابی است نوشتهٔ شاعر و نویسندهٔ معروف ایرانی سعدی شیرازی که در یک دیباچه و هشت باب به نثر مُسَّجَع (آهنگین) نوشته شده است. غالب نوشته‌های آن کوتاه و به شیوهٔ داستان‌ها و نصایح اخلاقی است.</span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
<span style="color: #e33b8f;" class="mycode_color">حکایت شماره 1)</span><br />
<br />
تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت. خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. گفتم: این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن، که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر.<br />
اِنْ لمْ اَکُن راکِب المواشی<br />
اَسعی لَکم حامِلَ الغواشی<br />
 <br />
یکی زآن میان گفت: از این سخن که شنیدی دل تنگ مدار که در این روزها دزدی -به صورت درویشان برآمده- خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد.<br />
 <br />
چه دانند مردم که در خانه کیست<br />
نویسنده داند که در نامه چیست<br />
 <br />
و از آنجا که سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند و به یاری قبولش کردند.<br />
 <br />
صورت حال عارفان دلق است<br />
این قدر بس چو روی در خلق است<br />
در عمل کوش و هرچه خواهی پوش<br />
تاج بر سر نه و عَلَم بر دوش<br />
ترک دنیا و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">شهوت</span> است و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">هوس</span>	<br />
پارسایی، نه ترک جامه و بس<br />
در قژاکند مرد باید بود<br />
بر مخنث سلاح جنگ چه سود<br />
 <br />
روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت.<br />
 <br />
پارسا بین که خرقه در بر کرد<br />
جامه کعبه را جل خر کرد<br />
 <br />
چندان که از نظر درویشان غایب شد به برجی بر رفت و درجی بدزدید. تا روز روشن شد آن تاریک، مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته. بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و به زندان کردند. از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم.<br />
 <br />
والسَّلامَةُ فی الوَحْده<br />
چو از قومی یکی بی دانشی کرد<br />
نه کِه را منزلت مانَد نه مِه را<br />
شنیدستی که گاوی در علف خوار<br />
بیالاید همه گاوان ده را<br />
 <br />
گفتم: سپاس و منت خدای را عزوجل که از برکت درویشان محروم نماندم گر چه به صورت از صحبت وحید افتادم. بدین حکایت که گفتی مستفید گشتم و امثال مرا همه عمر این نصیحت به کار آید.<br />
 <br />
به یک ناتراشیده در مجلسی<br />
برنجد دل هوشمندان بسی<br />
اگر برکه‌ای پر کنند از گلاب<br />
سگی در وی افتد کند منجلاب<br />
 </span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-gulistan02-2.jpg" alt="[عکس: saadi-gulistan02-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
یک حکایت از گلستان سعدی</span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> </span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-gulistan02-3.jpg" alt="[عکس: saadi-gulistan02-3.jpg]" class="mycode_img" /><br />
حکایت های گلستان سعدی</span></span><br />
</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">گلستان کتابی است نوشتهٔ شاعر و نویسندهٔ معروف ایرانی سعدی شیرازی که در یک دیباچه و هشت باب به نثر مُسَّجَع (آهنگین) نوشته شده است. غالب نوشته‌های آن کوتاه و به شیوهٔ داستان‌ها و نصایح اخلاقی است.</span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
<span style="color: #e33b8f;" class="mycode_color">حکایت شماره 1)</span><br />
<br />
تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت. خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. گفتم: این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن، که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر.<br />
اِنْ لمْ اَکُن راکِب المواشی<br />
اَسعی لَکم حامِلَ الغواشی<br />
 <br />
یکی زآن میان گفت: از این سخن که شنیدی دل تنگ مدار که در این روزها دزدی -به صورت درویشان برآمده- خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد.<br />
 <br />
چه دانند مردم که در خانه کیست<br />
نویسنده داند که در نامه چیست<br />
 <br />
و از آنجا که سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند و به یاری قبولش کردند.<br />
 <br />
صورت حال عارفان دلق است<br />
این قدر بس چو روی در خلق است<br />
در عمل کوش و هرچه خواهی پوش<br />
تاج بر سر نه و عَلَم بر دوش<br />
ترک دنیا و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">شهوت</span> است و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">هوس</span>	<br />
پارسایی، نه ترک جامه و بس<br />
در قژاکند مرد باید بود<br />
بر مخنث سلاح جنگ چه سود<br />
 <br />
روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت.<br />
 <br />
پارسا بین که خرقه در بر کرد<br />
جامه کعبه را جل خر کرد<br />
 <br />
چندان که از نظر درویشان غایب شد به برجی بر رفت و درجی بدزدید. تا روز روشن شد آن تاریک، مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته. بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و به زندان کردند. از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم.<br />
 <br />
والسَّلامَةُ فی الوَحْده<br />
چو از قومی یکی بی دانشی کرد<br />
نه کِه را منزلت مانَد نه مِه را<br />
شنیدستی که گاوی در علف خوار<br />
بیالاید همه گاوان ده را<br />
 <br />
گفتم: سپاس و منت خدای را عزوجل که از برکت درویشان محروم نماندم گر چه به صورت از صحبت وحید افتادم. بدین حکایت که گفتی مستفید گشتم و امثال مرا همه عمر این نصیحت به کار آید.<br />
 <br />
به یک ناتراشیده در مجلسی<br />
برنجد دل هوشمندان بسی<br />
اگر برکه‌ای پر کنند از گلاب<br />
سگی در وی افتد کند منجلاب<br />
 </span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-gulistan02-2.jpg" alt="[عکس: saadi-gulistan02-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
یک حکایت از گلستان سعدی</span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> </span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایات سعدی در باب احسان]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86</link>
			<pubDate>Mon, 05 Apr 2021 04:54:59 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-anecdotes02-1.jpg" alt="[عکس: saadi-anecdotes02-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
حکایت های سعدی در مورد احسان و نیکوکاری</span></span><br />
<br />
</div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
<span style="color: #800000;" class="mycode_color">حکایت درباره احسان و نیکوکاری</span></span></span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف، متخلص به سعدی (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری)، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. </span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #993366;" class="mycode_color">حکایت اول درباره نیکوکاری کردن: </span><br />
بزارید وقتی زنی پیش شوی<br />
که دیگر مخر نان ز بقال کوی<br />
به بازار گندم فروشان گرای<br />
که این جو فروشیست گندم نمای<br />
نه از مشتری کز زحام مگس<br />
به یک هفته رویش ندیده‌ست کس<br />
به دلداری آن مرد صاحب نیاز<br />
به زن گفت کای روشنایی، بساز<br />
به امید ما کلبه اینجا گرفت<br />
نه مردی بود نفع از او وا گرفت<br />
ره نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده گیر<br />
چو استاده‌ای دست افتاده گیر<br />
ببخشای کآنان که مرد حقند<br />
خریدار دکان بی رونقند<br />
جوانمرد اگر راست خواهی ولیست<br />
کرم پیشهٔ شاه مردان علیست<br />
 <br />
یک زمان، زنی نزد شوهر خود گلایه کرد که «دیگر از بقال محله نان نخر»<br />
برو و از بازار گندم فروشان خرید کن که این بقال به جای گندم، جو می‌فروشد.<br />
یک هفته است که کسی صورت او را ندیده است و دلیل آن هم از ازدحام مشتری نیست، بلکه از ازدحام و انبوهی مگسان در اطراف او است که صورتش دیده نمی‌شود!<br />
آن مرد نیازمند با دلداری به زنش گفت: ای روشنایی! مدارا کن!<br />
به امید اینکه ما از او خرید کنیم، اینجا دکان باز کرده است. رسم مردانگی نیست که سودش را از او دریغ کنیم.<br />
دنباله‌رو نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده باش! هنگامی که به پا ایستاده‌ای، دست آنان که بر زمین افتاده‌اند را بگیر<br />
بخشش کن! که آنان که مردان حقیقت هستند، از مغازه‌هایی که رونق ندارند خرید می‌کنند.<br />
اگر به راستی به دنبال شخص جوانمرد می‌گردی، «ولی» جوانمرد راستین است. سرور مردان که پیشه‌اش بخشندگی است، «علی» است.<br />
 <br />
<img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/a1.gif" alt="[عکس: a1.gif]" class="mycode_img" /></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-anecdotes02-1.jpg" alt="[عکس: saadi-anecdotes02-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
حکایت های سعدی در مورد احسان و نیکوکاری</span></span><br />
<br />
</div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> <br />
<span style="color: #800000;" class="mycode_color">حکایت درباره احسان و نیکوکاری</span></span></span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف، متخلص به سعدی (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری)، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. </span></span></div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #993366;" class="mycode_color">حکایت اول درباره نیکوکاری کردن: </span><br />
بزارید وقتی زنی پیش شوی<br />
که دیگر مخر نان ز بقال کوی<br />
به بازار گندم فروشان گرای<br />
که این جو فروشیست گندم نمای<br />
نه از مشتری کز زحام مگس<br />
به یک هفته رویش ندیده‌ست کس<br />
به دلداری آن مرد صاحب نیاز<br />
به زن گفت کای روشنایی، بساز<br />
به امید ما کلبه اینجا گرفت<br />
نه مردی بود نفع از او وا گرفت<br />
ره نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده گیر<br />
چو استاده‌ای دست افتاده گیر<br />
ببخشای کآنان که مرد حقند<br />
خریدار دکان بی رونقند<br />
جوانمرد اگر راست خواهی ولیست<br />
کرم پیشهٔ شاه مردان علیست<br />
 <br />
یک زمان، زنی نزد شوهر خود گلایه کرد که «دیگر از بقال محله نان نخر»<br />
برو و از بازار گندم فروشان خرید کن که این بقال به جای گندم، جو می‌فروشد.<br />
یک هفته است که کسی صورت او را ندیده است و دلیل آن هم از ازدحام مشتری نیست، بلکه از ازدحام و انبوهی مگسان در اطراف او است که صورتش دیده نمی‌شود!<br />
آن مرد نیازمند با دلداری به زنش گفت: ای روشنایی! مدارا کن!<br />
به امید اینکه ما از او خرید کنیم، اینجا دکان باز کرده است. رسم مردانگی نیست که سودش را از او دریغ کنیم.<br />
دنباله‌رو نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده باش! هنگامی که به پا ایستاده‌ای، دست آنان که بر زمین افتاده‌اند را بگیر<br />
بخشش کن! که آنان که مردان حقیقت هستند، از مغازه‌هایی که رونق ندارند خرید می‌کنند.<br />
اگر به راستی به دنبال شخص جوانمرد می‌گردی، «ولی» جوانمرد راستین است. سرور مردان که پیشه‌اش بخشندگی است، «علی» است.<br />
 <br />
<img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/a1.gif" alt="[عکس: a1.gif]" class="mycode_img" /></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت باغبان نیک اندیش]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4</link>
			<pubDate>Mon, 05 Apr 2021 04:51:33 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-marzbannameh02-3.jpg" alt="[عکس: anecdotes-marzbannameh02-3.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
حکایت باغبان نیک اندیش</span></span><br />
<br />
</div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">شنیدم که روزی خسرو بتماشایِ صحرا بیرون رفت، باغبانی را دید مردی پیر سالخورده، اگرچ شهرستانِ وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شدِ خبر گیرانِ خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسی‌دو آسیا همه در پهلویِ یکدیگر از کار فرو مانده لکن شاخِ املش در خزانِ عمر و برگ‌ریزانِ عیش شکوفهٔ تازه بیرون می‌آورد و بر لب چشمهٔ حیاتش بعد از رفتنِ آبِ طراوات خطّی سبز می‌دمید در اخریاتِ مراتبِ پیری درختِ انجیر می‌نشاند.<br />
 <br />
خسرو گفت: ای پیر ، جنونی که از شعبهٔ شباب در موسمِ صبی خیزد، در فصلِ مشیب آغاز نهادی ، وقتِ آنست که بیخِ علایق ازین منبتِ خبیث برکنی و درخت در خرّم آباد بهشت نشانی، چه جایِ این هوایِ فاسد و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">هوس</span>	ِ باطلست ؟ درختی که تو امروز نشانی، میوهٔ آن کجا توانی خورد ؟ پیر گفت : دیگران نشاندند ، ما خوردیم ؛ ما بنشانیم دیگران خورند.<br />
 <br />
بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورند<br />
چو بنگری همه برزیگرانِ یکدگریم<br />
 <br />
خسرو از وفورِ دانش و حضورِ جوابِ او شگفتیِ تمام نمود. گفت : ای پیر، اگر ترا چندان درین بستان‌سرایِ کون و فساد بگذارند که ازین درخت میوهٔ بمن تحفه آری ، خراجِ این باغستان ترا دهم. القصّهٔ اومید بوفا رسید ، درخت میوه آورد و تحفه بپادشاه برد و وعده بانجاز پیوست.<br />
 <br />
<span style="color: #d41c78;" class="mycode_color">حکایت باغبان نیک اندیش به زبان ساده</span><br />
<br />
یک روز پادشاهی برای گردش کردن به دشت و صحرا رفت. باغبان پیر و سال خورده ای را دید که مشغول کاشتن نهال درخت بود. پادشاه گفت : ای پیرمرد، در زمان پیری و سال‌خوردگی، کارهای دوره‌ی جوانی را انجام می‌دهی. زمان آن رسیده که علاقه و اشتیاق به کارهای مادّی را رها کنی و کارهای خوب و شایسته ای را انجام دهی تا به بهشت بروی.<br />
 <br />
تو در این سن و سال نباید به فکر طمع و آرزوهای مادّی باشی. تو تا بزرگ شدن درخت و محصول دادن آن، زنده نمی‌مانی و نمی‌توانی از آن بهره‌مند شوی. باغبان پیر و بی کینه گفت: انسان‌های قبل از ما زحمت کشیدند و ما از دست رنج آن‌ها استفاده کردیم، الآن ما می‌کاریم تا آیندگان از آن‌ها، بهره ببرند.</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">‌</span></span><div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-marzbannameh02-3.jpg" alt="[عکس: anecdotes-marzbannameh02-3.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
حکایت باغبان نیک اندیش</span></span><br />
<br />
</div><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">شنیدم که روزی خسرو بتماشایِ صحرا بیرون رفت، باغبانی را دید مردی پیر سالخورده، اگرچ شهرستانِ وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شدِ خبر گیرانِ خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسی‌دو آسیا همه در پهلویِ یکدیگر از کار فرو مانده لکن شاخِ املش در خزانِ عمر و برگ‌ریزانِ عیش شکوفهٔ تازه بیرون می‌آورد و بر لب چشمهٔ حیاتش بعد از رفتنِ آبِ طراوات خطّی سبز می‌دمید در اخریاتِ مراتبِ پیری درختِ انجیر می‌نشاند.<br />
 <br />
خسرو گفت: ای پیر ، جنونی که از شعبهٔ شباب در موسمِ صبی خیزد، در فصلِ مشیب آغاز نهادی ، وقتِ آنست که بیخِ علایق ازین منبتِ خبیث برکنی و درخت در خرّم آباد بهشت نشانی، چه جایِ این هوایِ فاسد و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">هوس</span>	ِ باطلست ؟ درختی که تو امروز نشانی، میوهٔ آن کجا توانی خورد ؟ پیر گفت : دیگران نشاندند ، ما خوردیم ؛ ما بنشانیم دیگران خورند.<br />
 <br />
بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورند<br />
چو بنگری همه برزیگرانِ یکدگریم<br />
 <br />
خسرو از وفورِ دانش و حضورِ جوابِ او شگفتیِ تمام نمود. گفت : ای پیر، اگر ترا چندان درین بستان‌سرایِ کون و فساد بگذارند که ازین درخت میوهٔ بمن تحفه آری ، خراجِ این باغستان ترا دهم. القصّهٔ اومید بوفا رسید ، درخت میوه آورد و تحفه بپادشاه برد و وعده بانجاز پیوست.<br />
 <br />
<span style="color: #d41c78;" class="mycode_color">حکایت باغبان نیک اندیش به زبان ساده</span><br />
<br />
یک روز پادشاهی برای گردش کردن به دشت و صحرا رفت. باغبان پیر و سال خورده ای را دید که مشغول کاشتن نهال درخت بود. پادشاه گفت : ای پیرمرد، در زمان پیری و سال‌خوردگی، کارهای دوره‌ی جوانی را انجام می‌دهی. زمان آن رسیده که علاقه و اشتیاق به کارهای مادّی را رها کنی و کارهای خوب و شایسته ای را انجام دهی تا به بهشت بروی.<br />
 <br />
تو در این سن و سال نباید به فکر طمع و آرزوهای مادّی باشی. تو تا بزرگ شدن درخت و محصول دادن آن، زنده نمی‌مانی و نمی‌توانی از آن بهره‌مند شوی. باغبان پیر و بی کینه گفت: انسان‌های قبل از ما زحمت کشیدند و ما از دست رنج آن‌ها استفاده کردیم، الآن ما می‌کاریم تا آیندگان از آن‌ها، بهره ببرند.</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان تکان دهنده/ یک چشم]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85</link>
			<pubDate>Wed, 24 Feb 2021 07:44:27 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/shocking-story1-2.jpg" alt="[عکس: shocking-story1-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
داستانهای غم انگیز</div> <br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff99cc;" class="mycode_color">داستان تکان دهنده/یک چشم </span></span><br />
<br />
یک چشم داستانی غم انگیز درباره پسری است که از وجود مادرش خجالت می کشد.<br />
مادرم فقط یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می شد.مادرم یک فروشگاه کوچک در بازا رداشت. او سبزی های کمی را جمع می کرد و از این قبیل فروش داشت. او برای حمایت از ما برای دانش آموزان و معلمان غذا می پخت . او چنین شرمساری بود.<br />
 <br />
یک روز در دوران دبستان بود که مادرم آمد و به من سلام کرد. خیلی خجالت کشیدم. چگونه او می تواند این کار را با من کند ؟! من او را نادیده گرفتم ، نگاهی نفرت انگیز به او انداختم و فرار کردم.<br />
روز بعد در مدرسه یکی از همکلاسی های من گفت: "هه هه....، مادر تو فقط یک چشم دارد!"<br />
 <br />
می خواستم بمیرم . همچنین می خواستم مادرم فقط ناپدید شود. بنابراین من آن روز به او گفتم "تو فقط باعث خنده دیگران به من می شوی ،چرا نمیمیری؟<br />
مادرم ساکت ماند. حتی متوقف نشدم که برای یک ثانیه درباره آنچه گفته بودم فکر کنم ، زیرا من پر از عصبانیت و  نفرت بودم. من از احساسات او غافل بودم. می خواستم از خانه اش بیرون بروم.<br />
 <br />
من کمی احساس بدی داشتم، اما در عین حال ، احساس خوبی داشتم که حرفهایی را که تمام این مدت می خواستم بگویم گفته ام. شاید به این دلیل باشد که مادرم مرا تنبیه نکرده بود ، اما فکر نمی کردم قلب او را شکسته باشم.<br />
آن شب از خواب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم. مادرم در آشپزخانه نشسته بود و ساکت گریه می کرد ، انگار می ترسید ممکن است مرا از خواب بیدار کند.<br />
 <br />
نگاهی بهش انداختم و بعد برگشتم. به خاطر چیزی که قبلاً به او گفته بودم ، چیزی در گوشه قلب من وجود داشت. با این وجود ، من از مادرم متنفر بودم که از یک چشمش گریه می کرد. بنابراین به خودم گفتم که بزرگ خواهم شد و موفق می شوم ، زیرا از مادر ، یک چشم و فقر متنفرم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/shocking-story1-2.jpg" alt="[عکس: shocking-story1-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
داستانهای غم انگیز</div> <br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff99cc;" class="mycode_color">داستان تکان دهنده/یک چشم </span></span><br />
<br />
یک چشم داستانی غم انگیز درباره پسری است که از وجود مادرش خجالت می کشد.<br />
مادرم فقط یک چشم داشت. در تمام عمرم از او متنفر بودم زیرا او باعث خجالت من می شد.مادرم یک فروشگاه کوچک در بازا رداشت. او سبزی های کمی را جمع می کرد و از این قبیل فروش داشت. او برای حمایت از ما برای دانش آموزان و معلمان غذا می پخت . او چنین شرمساری بود.<br />
 <br />
یک روز در دوران دبستان بود که مادرم آمد و به من سلام کرد. خیلی خجالت کشیدم. چگونه او می تواند این کار را با من کند ؟! من او را نادیده گرفتم ، نگاهی نفرت انگیز به او انداختم و فرار کردم.<br />
روز بعد در مدرسه یکی از همکلاسی های من گفت: "هه هه....، مادر تو فقط یک چشم دارد!"<br />
 <br />
می خواستم بمیرم . همچنین می خواستم مادرم فقط ناپدید شود. بنابراین من آن روز به او گفتم "تو فقط باعث خنده دیگران به من می شوی ،چرا نمیمیری؟<br />
مادرم ساکت ماند. حتی متوقف نشدم که برای یک ثانیه درباره آنچه گفته بودم فکر کنم ، زیرا من پر از عصبانیت و  نفرت بودم. من از احساسات او غافل بودم. می خواستم از خانه اش بیرون بروم.<br />
 <br />
من کمی احساس بدی داشتم، اما در عین حال ، احساس خوبی داشتم که حرفهایی را که تمام این مدت می خواستم بگویم گفته ام. شاید به این دلیل باشد که مادرم مرا تنبیه نکرده بود ، اما فکر نمی کردم قلب او را شکسته باشم.<br />
آن شب از خواب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم. مادرم در آشپزخانه نشسته بود و ساکت گریه می کرد ، انگار می ترسید ممکن است مرا از خواب بیدار کند.<br />
 <br />
نگاهی بهش انداختم و بعد برگشتم. به خاطر چیزی که قبلاً به او گفته بودم ، چیزی در گوشه قلب من وجود داشت. با این وجود ، من از مادرم متنفر بودم که از یک چشمش گریه می کرد. بنابراین به خودم گفتم که بزرگ خواهم شد و موفق می شوم ، زیرا از مادر ، یک چشم و فقر متنفرم.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان تکان دهنده/ تصادف ماشین]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86</link>
			<pubDate>Wed, 24 Feb 2021 07:38:17 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/shocking-story1-1.jpg" alt="[عکس: shocking-story1-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
 داستان غمگین و تکان دهنده</div> <br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff99cc;" class="mycode_color">داستان تصادف ماشین :</span></span><br />
<br />
تصادف اتومبیل داستانی وحشتناک و غم انگیز در مورد دختر جوانی است که از خانه اش دزدکی بیرون می رود و بر خلاف میل والدینش به مهمانی می رود.<br />
 <br />
دختر جوانی بود که با والدین خود مشاجره داشت. او می خواست با دوستانش به مهمانی برود اما پدر و مادرش که از او بسیار محافظت می کردند اجازه نمی دادند که او برود. این دختر به اتاق خواب خود دوید و در را پشت سر خود کوبید.<br />
 <br />
در آن شب ، او تصمیم گرفت از خانه بیرون بیاید و بدون اطلاع والدینش به مهمانی برود. دختر لباس پوشید و سپس پنجره اتاق خواب خود را باز کرد و به سرعت به سمت خانه دوستش رفت. در مهمانی ، دختر با پسری ملاقات کرد که چند سال از او بزرگتر بود. آنها مدتی صحبت کردند و دختر مرد را بسیار جذاب دید. او باعث خنده و خوشحالی او می شد. پسر که به شدت <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">مشروب</span> می خورد و بعد از چند ساعت از او سؤال کرد که آیا دوست دارد با او به مهمانی دیگری در همان نزدیکی برود. او با خوشحالی پذیرفت.<br />
 <br />
همانطور که آنها از میهمانی خارج شده و به سمت اتومبیل می رفتند، پسر تلوتلو میخورد. دختر متوجه شد که او بسیار مست است و مدتی به فکر فرو رفت که آیا سوار اتومبیل پسر شود یا نه . با این حال ، هنگامی که او سعی کرد تا در مورد فکرش چیزی به پسر بگوید ، او فقط خندید و به او گفت که اینقدر احمق نیست.<br />
 <br />
پسر با سرعت در بزرگراه حرکت می کردند، به نظر نمی رسید او به جاده توجه زیادی می کند و رانندگی او بی پروا بود. دختر از او خواست که آرامتر رانندگی کند ، اما او را نادیده گرفت.<br />
 <br />
ناگهان ، چشمش به چراغهای اتومبیلی که از روبرو می آمد افتاد. آن مرد از خودروهای دیگر سبقت گرفته بود و در باند روبرو رفته بود و دیگر فرصتی برایشان نمانده بود.<br />
وقتی دختر از خواب بیدار شد ، خودش را در <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">تخت</span> بیمارستان دید. او درد شدیدی داشت و نمی توانست دست و پایش را حرکت دهد. پرستار به او گفت كه در تصادف سرش ضربه شدیدی خورده. دختر سؤال كرد كه آيا آن مرد كه در حال رانندگي ماشين بود ، آسيب جدي يافت يا نه. پرستار به او گفت كه بر اثر اصابت كشته شده است. وقتی دختر از سرنشینان ماشین دیگر سؤال کرد ، پرستار گفت که آنها نیز در این سانحه فوت کرده اند.<br />
 <br />
دختر جوان شروع به گریه کرد.او از درد به خودش می پیچید و روحش از گناه پر بود. او می دانست که مرگ نزدیک است. با التماس از پرستار خواهش کرد كه به والدين خود پيام دهد.<br />
فقط به آنها بگویید که متاسفم.من از اینكه از آنها نافرمانی كردم متاسفم و به آنها می گویم كه آنها را خیلی دوست دارم. آیا می توانم مطمئن شوم که پیام را به آنها می دهید؟ "<br />
پرستار جواب نداد. او فقط سر خود را تکان داد و دست دختر را نگه داشت. در عرض چند دقیقه ، دختر مرد. دکتری که در همان نزدیکی بود ، آمد و از پرستار پرسید که چرا به آرزوی نهایی دختر پاسخ نداده است.<br />
 <br />
پرستار آهی کشید: "من نمی دانستم چه بگویم". "من نمی خواستم به او بگویم که دو نفر که در اتومبیل دیگر فوت کردند والدین او بودند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/shocking-story1-1.jpg" alt="[عکس: shocking-story1-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
<br />
 داستان غمگین و تکان دهنده</div> <br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff99cc;" class="mycode_color">داستان تصادف ماشین :</span></span><br />
<br />
تصادف اتومبیل داستانی وحشتناک و غم انگیز در مورد دختر جوانی است که از خانه اش دزدکی بیرون می رود و بر خلاف میل والدینش به مهمانی می رود.<br />
 <br />
دختر جوانی بود که با والدین خود مشاجره داشت. او می خواست با دوستانش به مهمانی برود اما پدر و مادرش که از او بسیار محافظت می کردند اجازه نمی دادند که او برود. این دختر به اتاق خواب خود دوید و در را پشت سر خود کوبید.<br />
 <br />
در آن شب ، او تصمیم گرفت از خانه بیرون بیاید و بدون اطلاع والدینش به مهمانی برود. دختر لباس پوشید و سپس پنجره اتاق خواب خود را باز کرد و به سرعت به سمت خانه دوستش رفت. در مهمانی ، دختر با پسری ملاقات کرد که چند سال از او بزرگتر بود. آنها مدتی صحبت کردند و دختر مرد را بسیار جذاب دید. او باعث خنده و خوشحالی او می شد. پسر که به شدت <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">مشروب</span> می خورد و بعد از چند ساعت از او سؤال کرد که آیا دوست دارد با او به مهمانی دیگری در همان نزدیکی برود. او با خوشحالی پذیرفت.<br />
 <br />
همانطور که آنها از میهمانی خارج شده و به سمت اتومبیل می رفتند، پسر تلوتلو میخورد. دختر متوجه شد که او بسیار مست است و مدتی به فکر فرو رفت که آیا سوار اتومبیل پسر شود یا نه . با این حال ، هنگامی که او سعی کرد تا در مورد فکرش چیزی به پسر بگوید ، او فقط خندید و به او گفت که اینقدر احمق نیست.<br />
 <br />
پسر با سرعت در بزرگراه حرکت می کردند، به نظر نمی رسید او به جاده توجه زیادی می کند و رانندگی او بی پروا بود. دختر از او خواست که آرامتر رانندگی کند ، اما او را نادیده گرفت.<br />
 <br />
ناگهان ، چشمش به چراغهای اتومبیلی که از روبرو می آمد افتاد. آن مرد از خودروهای دیگر سبقت گرفته بود و در باند روبرو رفته بود و دیگر فرصتی برایشان نمانده بود.<br />
وقتی دختر از خواب بیدار شد ، خودش را در <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">تخت</span> بیمارستان دید. او درد شدیدی داشت و نمی توانست دست و پایش را حرکت دهد. پرستار به او گفت كه در تصادف سرش ضربه شدیدی خورده. دختر سؤال كرد كه آيا آن مرد كه در حال رانندگي ماشين بود ، آسيب جدي يافت يا نه. پرستار به او گفت كه بر اثر اصابت كشته شده است. وقتی دختر از سرنشینان ماشین دیگر سؤال کرد ، پرستار گفت که آنها نیز در این سانحه فوت کرده اند.<br />
 <br />
دختر جوان شروع به گریه کرد.او از درد به خودش می پیچید و روحش از گناه پر بود. او می دانست که مرگ نزدیک است. با التماس از پرستار خواهش کرد كه به والدين خود پيام دهد.<br />
فقط به آنها بگویید که متاسفم.من از اینكه از آنها نافرمانی كردم متاسفم و به آنها می گویم كه آنها را خیلی دوست دارم. آیا می توانم مطمئن شوم که پیام را به آنها می دهید؟ "<br />
پرستار جواب نداد. او فقط سر خود را تکان داد و دست دختر را نگه داشت. در عرض چند دقیقه ، دختر مرد. دکتری که در همان نزدیکی بود ، آمد و از پرستار پرسید که چرا به آرزوی نهایی دختر پاسخ نداده است.<br />
 <br />
پرستار آهی کشید: "من نمی دانستم چه بگویم". "من نمی خواستم به او بگویم که دو نفر که در اتومبیل دیگر فوت کردند والدین او بودند.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان غم انگیز دفتر خاطرات صورتی]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C</link>
			<pubDate>Wed, 24 Feb 2021 07:31:50 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/sadstory-pink02-1.jpg" alt="[عکس: sadstory-pink02-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
داستان غم انگیز</div> <br />
دفتر خاطرات صورتی داستانی غم انگیز درباره یک دختربچه است که زندگی اش هر روز بدتر و بدتر می شود زیرا او توسط یک دنیای ظالمانه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد.<br />
 <br />
دختر بچه ای که صاحب دفتر خاطرات صورتی بود ، تنها هشت سال داشت. با وجود سن کم ، او بیشتر از بچه های  همسن خود می دانست.<br />
اگر به جلد دفتر خاطرات صورتی او نگاه می کنید ، احتمالاً به آن توجه زیادی نمی کنید. بسیاری از بچه های سن او خاطرات خود را نگه می دارند که در آن تمام افکار تصادفی و اسرار کوچک خود را می نویسند. اما اگر می خواهید دفتر خاطرات صورتی او را باز کنید و به درون آن نگاه کنید ، ممکن است از آنچه می خوانید شوکه شوید. هر صفحه پر از نوشته های کودکانه بود ، جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است.<br />
 <br />
عمه و عمویش هر روز او را کتک می زدند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند از او مراقبت کنند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند پول خود را برای او خرج کنند. <br />
آنها تمام عصبانیت های خود را از روی او خالی می کردند ، مشت می زدند و لگد می زدند تا اینکه او دیگر توانی در بدن نداشت.<br />
 <br />
هرچند مدتها قبل بود، اما او هنوز هم می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش ، گرمی <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آغوش</span> او ، سخنان مهربان پدرش ، احساس <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">بوس</span>ه اش را روی گونه اش ، لبخند شاد برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد. اما اینها همه یک خاطره غم انگیز و دوردست بود.<br />
 <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/sadstory-pink02-2.jpg" alt="[عکس: sadstory-pink02-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
 داستان غم انگیز زندگی</div> <br />
مادر و پدرش مردند. آنها اعدام شده بودند ، اما آنها بیگناه بودند. آنها گول خورده بودند. مردی که آنها گول زده بود بسیار پولدار و بی رحم بود. پدر و مادرش فقیر و ساده لوح بودند. آنها  شانسی برای اثبات بی گناهی خود نداشتند.<br />
 <br />
این مرد قتل وحشیانه ای مرتکب شده بود. برای نجات خودش ، تصمیم گرفت شخص دیگری را مقصر  كند. او والدین دختر کوچک را انتخاب کرد. وی یک پرونده دروغین علیه آنها درست کرد. <br />
مدارکی را آماده کرد، سپس به پلیس و قاضی رشوه داد. والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند.<br />
 <br />
دخترک و برادرش در این دنیای خشن و بی رحم تنها مانده بودند. آنها بی خانمان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای پیدا کردن غذا در سطل زباله جستجو می کردند. زمستان بود و دخترک آنفولانزا گرفت. او به شدت بیمار شد. آنها هیچ پولی برای پرداخت هزینه پزشک نداشتند ، بنابراین برادرش مجبور به دزدی شد. <br />
مقداری پول دزدید. او برای خواهرش یک دکتر پیدا کرد. با همان پول کمی که باقی مانده بود ، او دفترچه خاطرات صورتی را برای او خریداری کرد. هنگامی که آن را به او داد ، به او گفت که می تواند از آن استفاده کند تا تمام خاطرات خود را در آن بنویسد.<br />
 <br />
با گذشت زمان ، دختر بچه بهتر شد ، اما برادرش چندان خوش شانس نبود. پلیس وی را برای سرقت دستگیر کرد. مردی که پول را از او دزدید بسیار پولدار و بی رحم بود. وی به قاضی و پلیس رشوه داد و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت.<br />
 <br />
بار دیگر ، زندگی دخترک از هم پاشیده شد و همه رؤیاهای او از بین رفت . او این بار تنها در خیابان ها بود و به سختی زندگی می کرد. یک روز ، پیرمرد مهربانی به دخترک کوچک برخورد کرد. او در خیابان <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">دراز کشید</span>	ه بود و تقریباً از گرسنگی مرده بود. او ترحم کرد و او را در <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آغوش</span> گرفت. و او را به نزدیکترین پاسگاه پلیس منتقل کرد و از آنها خواست که از او مراقبت کنند. پلیس موفق به پیگیری بستگان وی شد. عمه و عمو. آنها از مراقبت از دخترک امتناع ورزیدند ، اما پلیس آنها را مجبور کرد که از او مراقبت کنند.<br />
 <br />
عمه و عموی او بداخلاق ​​و بیرحم بودند. او هر روز مورد ضرب و شتم قرار می گرفت. هرچند زندگی او وحشتناک بود ، اما او هرگز به فکر پایان دادن به  زندگی خود نبود. او نمی توانست این کار را انجام دهد. او می دانست که باید قوی باشد. او می دانست که باید ادامه یابد.<br />
 <br />
در دفتر خاطرات خود ، خصوصی ترین افکار خود را نوشت. او در مورد امیدها و آرزوهایش نوشت. او یک آرزو در زندگی داشت. هرچه ممکن است به نظر غیر ممکن باشد ، او می خواست به مدرسه برود. او می خواست سخت درس بخواند. او می خواست به دانشگاه برود. او می خواست قاضی شود. به این ترتیب ، او فکر می کرد ، می تواند به دیگران کمک کند. او صادق و عادل خواهد بود. او هرگز اجازه نمی داد که خودش فاسد شود. او هرگز رشوه نمی پذیرفت.<br />
 <br />
با گذشت زمان ، ضرب و شتم بدتر شد. عمه و عموی او رحم نکردند. بدن او کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، اما روحش هنوز زنده بود و او مصمم بود که رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/sadstory-pink02-1.jpg" alt="[عکس: sadstory-pink02-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
داستان غم انگیز</div> <br />
دفتر خاطرات صورتی داستانی غم انگیز درباره یک دختربچه است که زندگی اش هر روز بدتر و بدتر می شود زیرا او توسط یک دنیای ظالمانه مورد آزار و اذیت قرار می گیرد.<br />
 <br />
دختر بچه ای که صاحب دفتر خاطرات صورتی بود ، تنها هشت سال داشت. با وجود سن کم ، او بیشتر از بچه های  همسن خود می دانست.<br />
اگر به جلد دفتر خاطرات صورتی او نگاه می کنید ، احتمالاً به آن توجه زیادی نمی کنید. بسیاری از بچه های سن او خاطرات خود را نگه می دارند که در آن تمام افکار تصادفی و اسرار کوچک خود را می نویسند. اما اگر می خواهید دفتر خاطرات صورتی او را باز کنید و به درون آن نگاه کنید ، ممکن است از آنچه می خوانید شوکه شوید. هر صفحه پر از نوشته های کودکانه بود ، جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است.<br />
 <br />
عمه و عمویش هر روز او را کتک می زدند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند از او مراقبت کنند. آنها از این واقعیت متنفر بودند که مجبور شدند پول خود را برای او خرج کنند. <br />
آنها تمام عصبانیت های خود را از روی او خالی می کردند ، مشت می زدند و لگد می زدند تا اینکه او دیگر توانی در بدن نداشت.<br />
 <br />
هرچند مدتها قبل بود، اما او هنوز هم می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش ، گرمی <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آغوش</span> او ، سخنان مهربان پدرش ، احساس <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">بوس</span>ه اش را روی گونه اش ، لبخند شاد برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد. اما اینها همه یک خاطره غم انگیز و دوردست بود.<br />
 <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/sadstory-pink02-2.jpg" alt="[عکس: sadstory-pink02-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
 داستان غم انگیز زندگی</div> <br />
مادر و پدرش مردند. آنها اعدام شده بودند ، اما آنها بیگناه بودند. آنها گول خورده بودند. مردی که آنها گول زده بود بسیار پولدار و بی رحم بود. پدر و مادرش فقیر و ساده لوح بودند. آنها  شانسی برای اثبات بی گناهی خود نداشتند.<br />
 <br />
این مرد قتل وحشیانه ای مرتکب شده بود. برای نجات خودش ، تصمیم گرفت شخص دیگری را مقصر  كند. او والدین دختر کوچک را انتخاب کرد. وی یک پرونده دروغین علیه آنها درست کرد. <br />
مدارکی را آماده کرد، سپس به پلیس و قاضی رشوه داد. والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند.<br />
 <br />
دخترک و برادرش در این دنیای خشن و بی رحم تنها مانده بودند. آنها بی خانمان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای پیدا کردن غذا در سطل زباله جستجو می کردند. زمستان بود و دخترک آنفولانزا گرفت. او به شدت بیمار شد. آنها هیچ پولی برای پرداخت هزینه پزشک نداشتند ، بنابراین برادرش مجبور به دزدی شد. <br />
مقداری پول دزدید. او برای خواهرش یک دکتر پیدا کرد. با همان پول کمی که باقی مانده بود ، او دفترچه خاطرات صورتی را برای او خریداری کرد. هنگامی که آن را به او داد ، به او گفت که می تواند از آن استفاده کند تا تمام خاطرات خود را در آن بنویسد.<br />
 <br />
با گذشت زمان ، دختر بچه بهتر شد ، اما برادرش چندان خوش شانس نبود. پلیس وی را برای سرقت دستگیر کرد. مردی که پول را از او دزدید بسیار پولدار و بی رحم بود. وی به قاضی و پلیس رشوه داد و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت.<br />
 <br />
بار دیگر ، زندگی دخترک از هم پاشیده شد و همه رؤیاهای او از بین رفت . او این بار تنها در خیابان ها بود و به سختی زندگی می کرد. یک روز ، پیرمرد مهربانی به دخترک کوچک برخورد کرد. او در خیابان <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">دراز کشید</span>	ه بود و تقریباً از گرسنگی مرده بود. او ترحم کرد و او را در <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آغوش</span> گرفت. و او را به نزدیکترین پاسگاه پلیس منتقل کرد و از آنها خواست که از او مراقبت کنند. پلیس موفق به پیگیری بستگان وی شد. عمه و عمو. آنها از مراقبت از دخترک امتناع ورزیدند ، اما پلیس آنها را مجبور کرد که از او مراقبت کنند.<br />
 <br />
عمه و عموی او بداخلاق ​​و بیرحم بودند. او هر روز مورد ضرب و شتم قرار می گرفت. هرچند زندگی او وحشتناک بود ، اما او هرگز به فکر پایان دادن به  زندگی خود نبود. او نمی توانست این کار را انجام دهد. او می دانست که باید قوی باشد. او می دانست که باید ادامه یابد.<br />
 <br />
در دفتر خاطرات خود ، خصوصی ترین افکار خود را نوشت. او در مورد امیدها و آرزوهایش نوشت. او یک آرزو در زندگی داشت. هرچه ممکن است به نظر غیر ممکن باشد ، او می خواست به مدرسه برود. او می خواست سخت درس بخواند. او می خواست به دانشگاه برود. او می خواست قاضی شود. به این ترتیب ، او فکر می کرد ، می تواند به دیگران کمک کند. او صادق و عادل خواهد بود. او هرگز اجازه نمی داد که خودش فاسد شود. او هرگز رشوه نمی پذیرفت.<br />
 <br />
با گذشت زمان ، ضرب و شتم بدتر شد. عمه و عموی او رحم نکردند. بدن او کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، اما روحش هنوز زنده بود و او مصمم بود که رویاهای خود را به واقعیت تبدیل کند.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان ترسناک / جن]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%D9%86</link>
			<pubDate>Sat, 20 Feb 2021 07:54:11 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AC%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/scary-story1-2.jpg" alt="[عکس: scary-story1-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
</div> <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #d93f8c;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">داستان ترسناک / جن</span></span><br />
<br />
</div>جن داستانی ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشتناک می بینند.<br />
 <br />
دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند.<br />
یک شب گرم اوت ، پسران در کنار جاده اصلی روی حصار نشسته بودند. در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت. ناگهان ، ترور چیزی را در آن زمین دید. در تاریکی ، تشخیص آن دشوار بود و او فکر می کرد یک حیوان عجیب و غریب است.<br />
 <br />
او دوست خود را صدا كرد و به سمت چهره عجيب و غريب اشاره كرد. پیش خود گفت شاید او بتواند آن را ببینید. او مطمئن نبود ، اما چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید.<br />
پسران سر خود را بالا بردند و با دقت نگاه کردند. آن موجود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به لبه زمین رسید.<br />
ترور و ویل به هم نگاه می کردند ، متعجب بودند.<br />
ویلی پرسید: "این چی بود؟"<br />
<br />
ترور پاسخ داد: "نمی دانم"<br />
ترور و ویل سعی کردند فرار کنند ،اما آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است. او فریاد وحشتناکی کشید.<br />
 <br />
پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود. برای لحظه ای ، فقط با سکوت به ترور خیره شد. سپس ، ناگهان بازوی او را گرفت. ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد ، درون گوشتش می رود.<br />
 <br />
این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خود رسیدند. آنها سعی کردند به والدین و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب دیده بودند ، بگویند ، اما هیچ کس حرف آنها را باور نکرد.<br />
 <br />
وقتی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد ، خراشهای روی بازوی او هنوز آنجا بود. بعد از گذشت چند روز ، حالش بدتر و بدتر شد. ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند. پزشک پس از معاینه بازوی او ، به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف کند.<br />
 <br />
متأسفانه شرایط ترور رو به وخامت رفت. عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت وی پوسیده و از بین رفت. او را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند ، هیچ درمانی وجود نداشت. این عفونت در کل بدن او گسترش یافت. <br />
 <br />
به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید، او هر روز بدتر و بدتر می شد. پدر و مادرش فقط می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند ، هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود.<br />
 <br />
در روزی که سرانجام ترور درگذشت ، ویل به بیمارستان آمد تا او را ببیند. وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و دید که ترور در رختخواب است ، او وحشت کرد. دوستش دقیقاً شبیه آن موجود وحشتناک بود.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/scary-story1-2.jpg" alt="[عکس: scary-story1-2.jpg]" class="mycode_img" /><br />
</div> <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #d93f8c;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">داستان ترسناک / جن</span></span><br />
<br />
</div>جن داستانی ترسناک درباره دو پسر جوان است که شبانه در یک مزرعه ذرت چیزی وحشتناک می بینند.<br />
 <br />
دو پسر جوان به نام های ترور و ویل وجود داشتند. آنها بیشتر تعطیلات تابستانی خود را در مناطق مختلف شهر سپری می کردند و به دنبال کارهایی بودند که انجام دهند.<br />
یک شب گرم اوت ، پسران در کنار جاده اصلی روی حصار نشسته بودند. در کنار جاده یک مزرعه ذرت وجود داشت. ناگهان ، ترور چیزی را در آن زمین دید. در تاریکی ، تشخیص آن دشوار بود و او فکر می کرد یک حیوان عجیب و غریب است.<br />
 <br />
او دوست خود را صدا كرد و به سمت چهره عجيب و غريب اشاره كرد. پیش خود گفت شاید او بتواند آن را ببینید. او مطمئن نبود ، اما چیز مرموز شبیه انسانی به نظر می رسید.<br />
پسران سر خود را بالا بردند و با دقت نگاه کردند. آن موجود عجیب از سیاهی بیرون آمد و آرام آرام به لبه زمین رسید.<br />
ترور و ویل به هم نگاه می کردند ، متعجب بودند.<br />
ویلی پرسید: "این چی بود؟"<br />
<br />
ترور پاسخ داد: "نمی دانم"<br />
ترور و ویل سعی کردند فرار کنند ،اما آن موجود زودتر به آنها رسید و دستش را روی شانه ترور گذاشت ترور چرخید و خود را مستقیماً روبروی آن چهره منفور دید که به آن خیره شده است. او فریاد وحشتناکی کشید.<br />
 <br />
پوست پوسیده روی صورت آن در جاهایی کنده شده بود و استخوان زیر آن آشکار بود. برای لحظه ای ، فقط با سکوت به ترور خیره شد. سپس ، ناگهان بازوی او را گرفت. ترور احساس کرد که ناخن های آن در حالی که از چنگالش بیرون می آمد ، درون گوشتش می رود.<br />
 <br />
این دو پسر از حصار بیرون پریدند و از جاده فرار کردند و با وحشت فریاد کشیدند تا زمانی که به خانه های خود رسیدند. آنها سعی کردند به والدین و دوستانشان در مورد چیزی که آن شب دیده بودند ، بگویند ، اما هیچ کس حرف آنها را باور نکرد.<br />
 <br />
وقتی صبح روز بعد ترور از خواب بیدار شد ، خراشهای روی بازوی او هنوز آنجا بود. بعد از گذشت چند روز ، حالش بدتر و بدتر شد. ترور بیمار شد و والدینش او را به نزد پزشک بردند. پزشک پس از معاینه بازوی او ، به پسر گفت که آلوده است و به او قرص هایی داد که مصرف کند.<br />
 <br />
متأسفانه شرایط ترور رو به وخامت رفت. عفونت به کل بازوی او سرایت کرد و مدت زیادی نگذشت که گوشت وی پوسیده و از بین رفت. او را به بیمارستان منتقل کردند اما پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند ، هیچ درمانی وجود نداشت. این عفونت در کل بدن او گسترش یافت. <br />
 <br />
به نظر می رسید که دیگر کاری از کسی بر نمی آید، او هر روز بدتر و بدتر می شد. پدر و مادرش فقط می توانند در كنار او بنشینند و گریه كنند ، هنگام تماشای پسر محبوبشان كه به آرامی در حال پوسیدن در مقابل چشمانشان بود.<br />
 <br />
در روزی که سرانجام ترور درگذشت ، ویل به بیمارستان آمد تا او را ببیند. وقتی پسر وارد اتاق بیمارستان شد و دید که ترور در رختخواب است ، او وحشت کرد. دوستش دقیقاً شبیه آن موجود وحشتناک بود.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان ترسناک/ پرستار بچه]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87</link>
			<pubDate>Sat, 20 Feb 2021 07:51:21 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/scary-story1-1.jpg" alt="[عکس: scary-story1-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
داستان ترسناک واقعی</div> <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #d93f8c;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">داستان ترسناک/ پرستار بچه </span></span><br />
</div>داستان <span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">پرستار بچه</span></span> داستانی ترسناک است که بر اساس یک افسانه شهری در مورد دختر جوانی است که یک شب هنگامی که از دو کودک نگهداری می کرد یک تماس تلفنی مشکوک از یک مرد غریبه دریافت می کند. <br />
 <br />
دختری جوان بود که به شغل نیاز داشت ، توانست در یک خانه بزرگ و دور و قدیمی ، به عنوان پرستار بچه کار پیدا کند. پدر و مادر بچه ها آن شب برای دیدن فیلمی به بیرون رفتند و بچه ها را به پرستار خود سپردند.<br />
 <br />
پرستار وقتی دیروقت شد بچه ها را به رختخواب برد و خواباند و بعد از آن برای تماشای تلویزیون به طبقه پایین رفت. که ناگهان صدای زنگ تلفن را شنید، وقتی جواب تلفن را داد ، تمام آنچه که شنید نفس نفس زدن سنگین بود و صدای مردی که از او پرسید: "آیا به بچه ها سرزده ای؟"<br />
 <br />
با ترس ، تلفن را سر جایش گذاشت و سعی كرد خودش را متقاعد كند كه این فقط كسی است كه با او شوخی می كند. او دوباره به تماشای تلویزیون برگشت اما حدود 15 دقیقه بعد دوباره تلفن زنگ زد. وقتی گوشی را برداشت و آن طرف خط صدای خنده وحشتناکی شنید. سپس همان صدا پرسید: "چرا بچه ها را چک نکردی؟"<br />
 <br />
پرستار تلفن را محکم سرجایش کوبید. دختر بیچاره ترسیده بود و بلافاصله با پلیس تماس گرفت. اپراتور ایستگاه پلیس به پرستار گفت که اگر مرد دوباره زنگ بزند ، باید سعی کند تا صحبت را طولانی کند. این به پلیس زمان می دهد تا تماس را ردیابی کند.<br />
 <br />
چند دقیقه بعد ، تلفن برای سومین بار زنگ زد و وقتی پرستار به آن پاسخ داد ، دوباره صدای نفس سنگین را شنید. صدا در آن طرف خط گفت: " تو باید بچه ها را بررسی کنی." پرستار  به مدت طولانی به او می خندید و صحبت کرد تا تلفن را طولانی کند. او دوباره تلفن را قطع کرد و تقریباً بلافاصله ، دوباره زنگ خورد.<br />
 <br />
این بار اپراتور ایستگاه پلیس فریاد زد: "همین حالا از خانه بیرون برو! تماس ها از طبقه بالا است! "<br />
پرستار از ترس تلفن را به زمین انداخت و ناگهان صدای پایی را شنید که از پله ها پایین می رفت. بدون مکث و به سرعتی باورنکردنی، از خانه فرار کرد. درست در حالی که در را پشت سر خود بست ، دست یک مرد در مقابل شیشه دید. او فریاد زد و دقیقاً همان لحظه یک ماشین پلیس را دید و به سمت خیابان فرار کرد.<br />
 <br />
پلیس خانه را جستجو کرد و دو کودک را در طبقه بالا پیدا کرد که در یک کمد مخفی شدند و گریه می کردند و در اتاق خواب والدین ، ​​یک تبر خونین پیدا کردند که روی زمین کنار تلفن طبقه بالا قرار داشت. پنجره باز بود و پرده ها در نسیم تکان می خوردند. هیچ نشانی از دیوانه ای که تلفن کرده بود ، وجود نداشت. او شب هنگام رسیدن پلیس فرار کرده بود و موفق نشده بود طرح هولناکش برای کشتن دو کودک و پرستار بیچاره انجام دهد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/scary-story1-1.jpg" alt="[عکس: scary-story1-1.jpg]" class="mycode_img" /><br />
داستان ترسناک واقعی</div> <div style="text-align: center;" class="mycode_align"><span style="color: #d93f8c;" class="mycode_color"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">داستان ترسناک/ پرستار بچه </span></span><br />
</div>داستان <span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">پرستار بچه</span></span> داستانی ترسناک است که بر اساس یک افسانه شهری در مورد دختر جوانی است که یک شب هنگامی که از دو کودک نگهداری می کرد یک تماس تلفنی مشکوک از یک مرد غریبه دریافت می کند. <br />
 <br />
دختری جوان بود که به شغل نیاز داشت ، توانست در یک خانه بزرگ و دور و قدیمی ، به عنوان پرستار بچه کار پیدا کند. پدر و مادر بچه ها آن شب برای دیدن فیلمی به بیرون رفتند و بچه ها را به پرستار خود سپردند.<br />
 <br />
پرستار وقتی دیروقت شد بچه ها را به رختخواب برد و خواباند و بعد از آن برای تماشای تلویزیون به طبقه پایین رفت. که ناگهان صدای زنگ تلفن را شنید، وقتی جواب تلفن را داد ، تمام آنچه که شنید نفس نفس زدن سنگین بود و صدای مردی که از او پرسید: "آیا به بچه ها سرزده ای؟"<br />
 <br />
با ترس ، تلفن را سر جایش گذاشت و سعی كرد خودش را متقاعد كند كه این فقط كسی است كه با او شوخی می كند. او دوباره به تماشای تلویزیون برگشت اما حدود 15 دقیقه بعد دوباره تلفن زنگ زد. وقتی گوشی را برداشت و آن طرف خط صدای خنده وحشتناکی شنید. سپس همان صدا پرسید: "چرا بچه ها را چک نکردی؟"<br />
 <br />
پرستار تلفن را محکم سرجایش کوبید. دختر بیچاره ترسیده بود و بلافاصله با پلیس تماس گرفت. اپراتور ایستگاه پلیس به پرستار گفت که اگر مرد دوباره زنگ بزند ، باید سعی کند تا صحبت را طولانی کند. این به پلیس زمان می دهد تا تماس را ردیابی کند.<br />
 <br />
چند دقیقه بعد ، تلفن برای سومین بار زنگ زد و وقتی پرستار به آن پاسخ داد ، دوباره صدای نفس سنگین را شنید. صدا در آن طرف خط گفت: " تو باید بچه ها را بررسی کنی." پرستار  به مدت طولانی به او می خندید و صحبت کرد تا تلفن را طولانی کند. او دوباره تلفن را قطع کرد و تقریباً بلافاصله ، دوباره زنگ خورد.<br />
 <br />
این بار اپراتور ایستگاه پلیس فریاد زد: "همین حالا از خانه بیرون برو! تماس ها از طبقه بالا است! "<br />
پرستار از ترس تلفن را به زمین انداخت و ناگهان صدای پایی را شنید که از پله ها پایین می رفت. بدون مکث و به سرعتی باورنکردنی، از خانه فرار کرد. درست در حالی که در را پشت سر خود بست ، دست یک مرد در مقابل شیشه دید. او فریاد زد و دقیقاً همان لحظه یک ماشین پلیس را دید و به سمت خیابان فرار کرد.<br />
 <br />
پلیس خانه را جستجو کرد و دو کودک را در طبقه بالا پیدا کرد که در یک کمد مخفی شدند و گریه می کردند و در اتاق خواب والدین ، ​​یک تبر خونین پیدا کردند که روی زمین کنار تلفن طبقه بالا قرار داشت. پنجره باز بود و پرده ها در نسیم تکان می خوردند. هیچ نشانی از دیوانه ای که تلفن کرده بود ، وجود نداشت. او شب هنگام رسیدن پلیس فرار کرده بود و موفق نشده بود طرح هولناکش برای کشتن دو کودک و پرستار بیچاره انجام دهد.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت درباره احسان و نیکوکاری]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C</link>
			<pubDate>Wed, 30 Dec 2020 06:49:13 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><a href="https://www.beytoote.com/fun/allegory/saadi-anecdotes02-ehsan.html" target="_blank" class="mycode_url"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-anecdotes02-1.jpg" alt="[عکس: saadi-anecdotes02-1.jpg]" class="mycode_img" /></a><br />
حکایت های سعدی در مورد احسان و نیکوکاری</div> <br />
<span style="color: #800000;" class="mycode_color">حکایت درباره احسان و نیکوکاری</span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف، متخلص به سعدی (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری)، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. </div><span style="color: #993366;" class="mycode_color">حکایت اول درباره نیکوکاری کردن: </span><br />
بزارید وقتی زنی پیش شوی<br />
که دیگر مخر نان ز بقال کوی<br />
به بازار گندم فروشان گرای<br />
که این جو فروشیست گندم نمای<br />
نه از مشتری کز زحام مگس<br />
به یک هفته رویش ندیده‌ست کس<br />
به دلداری آن مرد صاحب نیاز<br />
به زن گفت کای روشنایی، بساز<br />
به امید ما کلبه اینجا گرفت<br />
نه مردی بود نفع از او وا گرفت<br />
ره نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده گیر<br />
چو استاده‌ای دست افتاده گیر<br />
ببخشای کآنان که مرد حقند<br />
خریدار دکان بی رونقند<br />
جوانمرد اگر راست خواهی ولیست<br />
کرم پیشهٔ شاه مردان علیست<br />
 <br />
یک زمان، زنی نزد شوهر خود گلایه کرد که «دیگر از بقال محله نان نخر»<br />
برو و از بازار گندم فروشان خرید کن که این بقال به جای گندم، جو می‌فروشد.<br />
یک هفته است که کسی صورت او را ندیده است و دلیل آن هم از ازدحام مشتری نیست، بلکه از ازدحام و انبوهی مگسان در اطراف او است که صورتش دیده نمی‌شود!<br />
آن مرد نیازمند با دلداری به زنش گفت: ای روشنایی! مدارا کن!<br />
به امید اینکه ما از او خرید کنیم، اینجا دکان باز کرده است. رسم مردانگی نیست که سودش را از او دریغ کنیم.<br />
دنباله‌رو نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده باش! هنگامی که به پا ایستاده‌ای، دست آنان که بر زمین افتاده‌اند را بگیر<br />
بخشش کن! که آنان که مردان حقیقت هستند، از مغازه‌هایی که رونق ندارند خرید می‌کنند.<br />
اگر به راستی به دنبال شخص جوانمرد می‌گردی، «ولی» جوانمرد راستین است. سرور مردان که پیشه‌اش بخشندگی است، «علی» است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><a href="https://www.beytoote.com/fun/allegory/saadi-anecdotes02-ehsan.html" target="_blank" class="mycode_url"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/saadi-anecdotes02-1.jpg" alt="[عکس: saadi-anecdotes02-1.jpg]" class="mycode_img" /></a><br />
حکایت های سعدی در مورد احسان و نیکوکاری</div> <br />
<span style="color: #800000;" class="mycode_color">حکایت درباره احسان و نیکوکاری</span><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف، متخلص به سعدی (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری)، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. </div><span style="color: #993366;" class="mycode_color">حکایت اول درباره نیکوکاری کردن: </span><br />
بزارید وقتی زنی پیش شوی<br />
که دیگر مخر نان ز بقال کوی<br />
به بازار گندم فروشان گرای<br />
که این جو فروشیست گندم نمای<br />
نه از مشتری کز زحام مگس<br />
به یک هفته رویش ندیده‌ست کس<br />
به دلداری آن مرد صاحب نیاز<br />
به زن گفت کای روشنایی، بساز<br />
به امید ما کلبه اینجا گرفت<br />
نه مردی بود نفع از او وا گرفت<br />
ره نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده گیر<br />
چو استاده‌ای دست افتاده گیر<br />
ببخشای کآنان که مرد حقند<br />
خریدار دکان بی رونقند<br />
جوانمرد اگر راست خواهی ولیست<br />
کرم پیشهٔ شاه مردان علیست<br />
 <br />
یک زمان، زنی نزد شوهر خود گلایه کرد که «دیگر از بقال محله نان نخر»<br />
برو و از بازار گندم فروشان خرید کن که این بقال به جای گندم، جو می‌فروشد.<br />
یک هفته است که کسی صورت او را ندیده است و دلیل آن هم از ازدحام مشتری نیست، بلکه از ازدحام و انبوهی مگسان در اطراف او است که صورتش دیده نمی‌شود!<br />
آن مرد نیازمند با دلداری به زنش گفت: ای روشنایی! مدارا کن!<br />
به امید اینکه ما از او خرید کنیم، اینجا دکان باز کرده است. رسم مردانگی نیست که سودش را از او دریغ کنیم.<br />
دنباله‌رو نی<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">کمر</span>دان آزاده باش! هنگامی که به پا ایستاده‌ای، دست آنان که بر زمین افتاده‌اند را بگیر<br />
بخشش کن! که آنان که مردان حقیقت هستند، از مغازه‌هایی که رونق ندارند خرید می‌کنند.<br />
اگر به راستی به دنبال شخص جوانمرد می‌گردی، «ولی» جوانمرد راستین است. سرور مردان که پیشه‌اش بخشندگی است، «علی» است.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[حکایت پیاده و سوار به زبان ساده]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87</link>
			<pubDate>Wed, 30 Dec 2020 06:47:29 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><a href="https://www.beytoote.com/fun/allegory/interesting-anecdotes02-marzbannameh.html" target="_blank" class="mycode_url"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-marzbannameh02-2.jpg" alt="[عکس: anecdotes-marzbannameh02-2.jpg]" class="mycode_img" /></a><br />
پیاده و سوار مرزبان نامه</div>
‌<span style="color: #df2a85;" class="mycode_color">حکایت پیاده و سوار به زبان ساده</span><br />
روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزّاز بود که هر چند وقت یک بار از شهر، پارچه و لباس های گوناگون می‌خرید و به ده های اطراف می‌برد و می فروخت و به شهر برمی‌گشت. یک روز این بزّازِ دوره گرد، داشت از یک ده به ده دیگر می‌رفت، وقتی از آبادی خارج شد و به راه بیابانی رسید، مردی اسب سوار را دید که آهسته آهسته می‌رفت.<br />
مرد بزّاز که بسته‌ی پارچه ها را به دوش داشت، بسیار خسته شده بود، به سوار گفت: «آقا، حالا که ما هر دو از یک راه می‌رویم، اگر این بسته را روی اسب خودت بگیری از جوانمردی تو سپاسگزار و دعاگو خواهم».<br />
 <br />
سوار جواب داد:«حق با تو است که کمک کردن به همنوع، کار پسندیده ای است و ثواب هم دارد امّا از این متأسّفم که اسب من دیشب، کاه و جو نخورده و چون تاب و توان راه رفتن ندارد، بار گذاشتن روی او بی‌انصافی است و خدا را خوش نمی‌آید»<br />
 <br />
مرد بزّاز گفت: «بله، حق با شماست» و دیگر حرفی نزد. همین که چند قدم دیگر پیش رفتند، ناگهان از کنار جاده، خرگوشی بیرون دوید و پا به فرار گذاشت و رفت صد قدم دورتر نشست. اسب سوار وقتی خرگوش را دید، شروع کرد دنبال خرگوش تاختن. خرگوش دوباره شروع کرد به دویدن، او از جلو و اسب سوار از دنبال او رفتند.<br />
مرد بزّاز وقتی دویدن اسب را دید به فکر فرو رفت و با خود گفت:«چه خوب شد که سوار،کوله بار مرا نگرفت وگرنه ممکن بود به فکر بدی بیفتد و پارچه های مرا بِبَرد و دیگر دستم به او نرسد».<br />
 <br />
اتّفاقاً اسب سوار هم پس از اینکه مقداری رفته بود به همین فکر افتاد و با خود گفت:«اسبی به این خوبی دارم که هیچ سواری هم نمی‌تواند به او برسد، خوب بود بسته‌ی بار بزّاز را می‌گرفتم و می‌زدم به بیابان و می‌رفتم».<br />
 <br />
سپس سوار، اسب را برگردانید و آرام آرام برگشت تا به پارچه فروش رسید و به او گفت:«خیلی معذرت می‌خواهم، تو را تنها گذاشتم و رفتم خرگوش بگیرم، نشد. راستی چون هنوز تا آبادی خیلی راه داریم، دلم راضی نشد تنها بروم و دیدم خدا را خوش نمی‌آید که تو پیاده و خسته باشی و من هم اسب داشته باشم و به تو کمک نکنم، حالا بسته‌ی پارچه را بده تا برایت بیاورم. اسب هم برای این مقدار بار، نمی‌میرد، به منزل می‌رسد و خستگی از تنش در می‌رود».<br />
 <br />
مرد بزّاز گفت:«از لطف شما متشکّرم، راضی به زحمت نیستم. بعد از پیدا شدن خرگوش و دویدن اسب، من هم فهمیدم که باید بار خودم را خودم به دوش بکشم».<br />
<span style="color: #808080;" class="mycode_color">بازنویسی : مهدی آذریزدی</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><a href="https://www.beytoote.com/fun/allegory/interesting-anecdotes02-marzbannameh.html" target="_blank" class="mycode_url"><img src="https://www.beytoote.com/images/stories/fun/anecdotes-marzbannameh02-2.jpg" alt="[عکس: anecdotes-marzbannameh02-2.jpg]" class="mycode_img" /></a><br />
پیاده و سوار مرزبان نامه</div>
‌<span style="color: #df2a85;" class="mycode_color">حکایت پیاده و سوار به زبان ساده</span><br />
روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزّاز بود که هر چند وقت یک بار از شهر، پارچه و لباس های گوناگون می‌خرید و به ده های اطراف می‌برد و می فروخت و به شهر برمی‌گشت. یک روز این بزّازِ دوره گرد، داشت از یک ده به ده دیگر می‌رفت، وقتی از آبادی خارج شد و به راه بیابانی رسید، مردی اسب سوار را دید که آهسته آهسته می‌رفت.<br />
مرد بزّاز که بسته‌ی پارچه ها را به دوش داشت، بسیار خسته شده بود، به سوار گفت: «آقا، حالا که ما هر دو از یک راه می‌رویم، اگر این بسته را روی اسب خودت بگیری از جوانمردی تو سپاسگزار و دعاگو خواهم».<br />
 <br />
سوار جواب داد:«حق با تو است که کمک کردن به همنوع، کار پسندیده ای است و ثواب هم دارد امّا از این متأسّفم که اسب من دیشب، کاه و جو نخورده و چون تاب و توان راه رفتن ندارد، بار گذاشتن روی او بی‌انصافی است و خدا را خوش نمی‌آید»<br />
 <br />
مرد بزّاز گفت: «بله، حق با شماست» و دیگر حرفی نزد. همین که چند قدم دیگر پیش رفتند، ناگهان از کنار جاده، خرگوشی بیرون دوید و پا به فرار گذاشت و رفت صد قدم دورتر نشست. اسب سوار وقتی خرگوش را دید، شروع کرد دنبال خرگوش تاختن. خرگوش دوباره شروع کرد به دویدن، او از جلو و اسب سوار از دنبال او رفتند.<br />
مرد بزّاز وقتی دویدن اسب را دید به فکر فرو رفت و با خود گفت:«چه خوب شد که سوار،کوله بار مرا نگرفت وگرنه ممکن بود به فکر بدی بیفتد و پارچه های مرا بِبَرد و دیگر دستم به او نرسد».<br />
 <br />
اتّفاقاً اسب سوار هم پس از اینکه مقداری رفته بود به همین فکر افتاد و با خود گفت:«اسبی به این خوبی دارم که هیچ سواری هم نمی‌تواند به او برسد، خوب بود بسته‌ی بار بزّاز را می‌گرفتم و می‌زدم به بیابان و می‌رفتم».<br />
 <br />
سپس سوار، اسب را برگردانید و آرام آرام برگشت تا به پارچه فروش رسید و به او گفت:«خیلی معذرت می‌خواهم، تو را تنها گذاشتم و رفتم خرگوش بگیرم، نشد. راستی چون هنوز تا آبادی خیلی راه داریم، دلم راضی نشد تنها بروم و دیدم خدا را خوش نمی‌آید که تو پیاده و خسته باشی و من هم اسب داشته باشم و به تو کمک نکنم، حالا بسته‌ی پارچه را بده تا برایت بیاورم. اسب هم برای این مقدار بار، نمی‌میرد، به منزل می‌رسد و خستگی از تنش در می‌رود».<br />
 <br />
مرد بزّاز گفت:«از لطف شما متشکّرم، راضی به زحمت نیستم. بعد از پیدا شدن خرگوش و دویدن اسب، من هم فهمیدم که باید بار خودم را خودم به دوش بکشم».<br />
<span style="color: #808080;" class="mycode_color">بازنویسی : مهدی آذریزدی</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[لکه سفید]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF</link>
			<pubDate>Fri, 11 Sep 2020 14:45:45 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[مردی همسرش لکه سپیدی در چشم داشت،ولی چون او عاشقش بود<br />
سالهای سال متوجه این عیب نشده بود.<br />
روزی به چشمان همسرش نگاه کرد و گفت:این سپیدی چشمت از چه زمانی پیدا شده؟<br />
زن گفت: از همان روزی که عشقت به من سرد شده<br />
<br />
(کشف الاسرار)<br />
خواجه عبدالله انصاری]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مردی همسرش لکه سپیدی در چشم داشت،ولی چون او عاشقش بود<br />
سالهای سال متوجه این عیب نشده بود.<br />
روزی به چشمان همسرش نگاه کرد و گفت:این سپیدی چشمت از چه زمانی پیدا شده؟<br />
زن گفت: از همان روزی که عشقت به من سرد شده<br />
<br />
(کشف الاسرار)<br />
خواجه عبدالله انصاری]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[قضاوت حضرت علی در مورد کودک سفید پوست]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA</link>
			<pubDate>Mon, 30 Mar 2020 16:12:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مردی همسرش را نزد خلیفه دوم برده و گفت: خودم و زنم سیاه هستیم و او پسری سفید به دنیا آورده. خلیفه رو به جمع کرده و نظر ایشان را خواست؛ همه گفتند زن باید سنگسار شود.<br />
<br />
مأموران اجرای حکم که زن را می‌بردند، در میانه راه با امیرمؤمنان (ع) برخورد کردند و حضرت ماجرا را پرسیدند و آنان شرح ماوقع گفتند. حضرت (ع) رو به مرد کرده و پرسیدند: آیا زنت را متهم مى‌کنی؟ مرد گفت: نه. حضرت باز هم سؤال کردند: آیا در حال قاعدگى با او <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">همبستر</span>	 شده‌اى؟ مرد تأیید کرد و گفت: بله، یک شب که ادعا مى‌کرد قاعده است، من گمان کردم به جهت سرما عذر مى‌آورد؛ پس با او <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">همبستر</span>	 شدم. حضرت از زن نیز پرسید که آیا شوهرت در آن حال با تو نزدیکى کرده است؟ زن هم تأیید کرد.<br />
<br />
در این زمان امیرمؤمنان علیه‌السلام به آنان فرمود: برگردید که این فرزند، پسر شماست و علت سفیدشدنش این است که خون حیض بر نطفه غلبه کرده است؛ آن‌گاه که این کودک بزرگ شود، رنگ پوست او سیاه می‌شود.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مردی همسرش را نزد خلیفه دوم برده و گفت: خودم و زنم سیاه هستیم و او پسری سفید به دنیا آورده. خلیفه رو به جمع کرده و نظر ایشان را خواست؛ همه گفتند زن باید سنگسار شود.<br />
<br />
مأموران اجرای حکم که زن را می‌بردند، در میانه راه با امیرمؤمنان (ع) برخورد کردند و حضرت ماجرا را پرسیدند و آنان شرح ماوقع گفتند. حضرت (ع) رو به مرد کرده و پرسیدند: آیا زنت را متهم مى‌کنی؟ مرد گفت: نه. حضرت باز هم سؤال کردند: آیا در حال قاعدگى با او <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">همبستر</span>	 شده‌اى؟ مرد تأیید کرد و گفت: بله، یک شب که ادعا مى‌کرد قاعده است، من گمان کردم به جهت سرما عذر مى‌آورد؛ پس با او <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">همبستر</span>	 شدم. حضرت از زن نیز پرسید که آیا شوهرت در آن حال با تو نزدیکى کرده است؟ زن هم تأیید کرد.<br />
<br />
در این زمان امیرمؤمنان علیه‌السلام به آنان فرمود: برگردید که این فرزند، پسر شماست و علت سفیدشدنش این است که خون حیض بر نطفه غلبه کرده است؛ آن‌گاه که این کودک بزرگ شود، رنگ پوست او سیاه می‌شود.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[داستان شکایت زنها از درد زایمان نزد حضرت موسی]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C</link>
			<pubDate>Mon, 30 Mar 2020 16:10:21 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قوم بني اسراييل که قوم ايراد گيري بودند يک روز زنها نزد حضرت موسي آمدند وگفتند:<br />
اي پيامبر خدا ،اين چه عدالتي است که پروردگار قرارداده است.<br />
حضرت موسي فرمودند منظورتان چيست ؟<br />
گفتند:خداوند همه درد ها و رنج ها را به جان ما زنها انداخته مثلأ همين درد زايمان<br />
ما زنها بايد 9 ماه بارداري را بارنج ومشقت تحمل تازه بعد از آن بد بختی هایمان شروع می شود که باید بچه را شیر بد هیم تمیز کنیم و بزرگش کنیم<br />
ولی مردهادراين بين فقط در به وجود آمدن بچه نقش دارند وهيچ گونه دردي راتحمل نمي کنند<br />
اين از بي عدالتي خداست.<br />
حضرت موسي عرض کرد هيچ يک از کارهاي پروردگار بي حکمت نيست ودرآن بي عدالتي نيست<br />
حتمأ حکمتي در آن است<br />
زنها اصرار کردند که اين بي عدالتي محض است ماخواهان آن هستيم که خداوند حداقل درد زايمان را براي مردها در نظر بگيرد<br />
پيامبر هر چه اصرار کرد بي فايده بود تا اينکه حضرت موسي به کوه طور رفت و نزد پروردگار به راز ونيايش پرداخت سپس گفت:پروردگارا اين بندگان نادانت از من چيزي خواستند که خلاف خلقت توست<br />
ندا رسيد موسي برو به زنهاي بني اسراييل بگو از فردا هرکس <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">حامله</span>	 شد موقع زايمان همسرش را کنارش بگذارند ودرد زايمان به جان همسرش ميافتد.<br />
از فرداچنین شد هر زنی که مو قع وضع حملش می شود همسرش را می آوردند و در مو قع و ضع حمل همسرش با آه ناله و درد و فغان باعث می شد که زن بدون درد زایمان کند.چند وقتی به این منوال گذشت.<br />
تا اینکه زن خواجه وقت زایمانش شد خبر دادند که خواجه را صدا کنید که زود خود را بر ساند که وقت وضع حمل همسرش است .<br />
خواجه آمد و همسر ش در حالت وضع حمل بود همه منتظر که خواجه را درد بگیرد و آه و ناله کند ولی در کمال تعجب دیدند خواجه طبیعی و بدون درد نشسته است ولی در عوض از خانه ای که همسایه خواجه است صدای ناله های مرد جوانی می آید .<br />
از روز بعد تمام زنهای بنی اسراییل نزد حضرت موسی آمد ند و گفتند ما به همان طریق قبل راضی هستیم<br />
و حضرت موسی فرمود دیدید که تمام کارهای پر وردگار از روی حکمت است و اگر این طور نبو د خیلی از شما بی آبرور می شدید و فر صت تو به پیدا نمی کردید.<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قوم بني اسراييل که قوم ايراد گيري بودند يک روز زنها نزد حضرت موسي آمدند وگفتند:<br />
اي پيامبر خدا ،اين چه عدالتي است که پروردگار قرارداده است.<br />
حضرت موسي فرمودند منظورتان چيست ؟<br />
گفتند:خداوند همه درد ها و رنج ها را به جان ما زنها انداخته مثلأ همين درد زايمان<br />
ما زنها بايد 9 ماه بارداري را بارنج ومشقت تحمل تازه بعد از آن بد بختی هایمان شروع می شود که باید بچه را شیر بد هیم تمیز کنیم و بزرگش کنیم<br />
ولی مردهادراين بين فقط در به وجود آمدن بچه نقش دارند وهيچ گونه دردي راتحمل نمي کنند<br />
اين از بي عدالتي خداست.<br />
حضرت موسي عرض کرد هيچ يک از کارهاي پروردگار بي حکمت نيست ودرآن بي عدالتي نيست<br />
حتمأ حکمتي در آن است<br />
زنها اصرار کردند که اين بي عدالتي محض است ماخواهان آن هستيم که خداوند حداقل درد زايمان را براي مردها در نظر بگيرد<br />
پيامبر هر چه اصرار کرد بي فايده بود تا اينکه حضرت موسي به کوه طور رفت و نزد پروردگار به راز ونيايش پرداخت سپس گفت:پروردگارا اين بندگان نادانت از من چيزي خواستند که خلاف خلقت توست<br />
ندا رسيد موسي برو به زنهاي بني اسراييل بگو از فردا هرکس <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">حامله</span>	 شد موقع زايمان همسرش را کنارش بگذارند ودرد زايمان به جان همسرش ميافتد.<br />
از فرداچنین شد هر زنی که مو قع وضع حملش می شود همسرش را می آوردند و در مو قع و ضع حمل همسرش با آه ناله و درد و فغان باعث می شد که زن بدون درد زایمان کند.چند وقتی به این منوال گذشت.<br />
تا اینکه زن خواجه وقت زایمانش شد خبر دادند که خواجه را صدا کنید که زود خود را بر ساند که وقت وضع حمل همسرش است .<br />
خواجه آمد و همسر ش در حالت وضع حمل بود همه منتظر که خواجه را درد بگیرد و آه و ناله کند ولی در کمال تعجب دیدند خواجه طبیعی و بدون درد نشسته است ولی در عوض از خانه ای که همسایه خواجه است صدای ناله های مرد جوانی می آید .<br />
از روز بعد تمام زنهای بنی اسراییل نزد حضرت موسی آمد ند و گفتند ما به همان طریق قبل راضی هستیم<br />
و حضرت موسی فرمود دیدید که تمام کارهای پر وردگار از روی حکمت است و اگر این طور نبو د خیلی از شما بی آبرور می شدید و فر صت تو به پیدا نمی کردید.<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آسمان_لندن_زیاده_می_بارد]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF</link>
			<pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:47:08 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">روی شهر را دود گرفته بود. چون پیاده شدیم حمالان منتظر و نگران، حمالی را خواستیم که حمل اثقال رفیقم را نماید تا منزل، گفت یک شیلینگ.<br />
حمالی دیگر نزدیک شده، گفت بسیار نزدیکست قابل کالسکه نیست و بر دوش گرفته روانه شده. خیلی نزدیک بود، به فاصله یک کوچه.<br />
چون به منزل رسیدیم اسباب‌ها را فرود آورده، پرسیدم چه باید داد، گفت دو شیلینگ.<br />
خیلی از بی‌انصافی آن مرد متغیر و متحیر شدم که چرا اینگونه می‌گوید. گفتم چه کرده، آیا این راه به این نزدیکی دو شیلینگ حق دارد، اسب و کالسکه و آدم یک شیلینگ می‌خواست و تو دو مقابل می‌خواهی؟<br />
گفت آن وقت اسب آورده بود و اکنون آدم آورده، فرق میان انسان و حیوان یک شیلینگ است.<br />
از این سخن بسیار درهم شدم که این مردم تا چه درجه ملاحظات دارند و انسان را چقدر اشرف می‌دانند و در ممالک دیگر دیده‌ایم که انسان را از سگ کمتر می‌دانند. بالجمله دو شیلینگ را دادم ولی این حرف را باطنا به یکصد تومان بل افزون خریدم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff8c00;" class="mycode_color">علی_اکبر_شیروانی‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">روی شهر را دود گرفته بود. چون پیاده شدیم حمالان منتظر و نگران، حمالی را خواستیم که حمل اثقال رفیقم را نماید تا منزل، گفت یک شیلینگ.<br />
حمالی دیگر نزدیک شده، گفت بسیار نزدیکست قابل کالسکه نیست و بر دوش گرفته روانه شده. خیلی نزدیک بود، به فاصله یک کوچه.<br />
چون به منزل رسیدیم اسباب‌ها را فرود آورده، پرسیدم چه باید داد، گفت دو شیلینگ.<br />
خیلی از بی‌انصافی آن مرد متغیر و متحیر شدم که چرا اینگونه می‌گوید. گفتم چه کرده، آیا این راه به این نزدیکی دو شیلینگ حق دارد، اسب و کالسکه و آدم یک شیلینگ می‌خواست و تو دو مقابل می‌خواهی؟<br />
گفت آن وقت اسب آورده بود و اکنون آدم آورده، فرق میان انسان و حیوان یک شیلینگ است.<br />
از این سخن بسیار درهم شدم که این مردم تا چه درجه ملاحظات دارند و انسان را چقدر اشرف می‌دانند و در ممالک دیگر دیده‌ایم که انسان را از سگ کمتر می‌دانند. بالجمله دو شیلینگ را دادم ولی این حرف را باطنا به یکصد تومان بل افزون خریدم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff8c00;" class="mycode_color">علی_اکبر_شیروانی‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[و هیچ نمی توان گفت]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA</link>
			<pubDate>Sat, 30 Mar 2019 07:16:24 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">وارد داروخانه شدم و منتظر بودم تا نسخه ام رو آماده کنن.<br />
فردی وارد شد و با لهجه ای ساده و روستایی پرسید:<br />
کرم ضد سیمان دارین؟<br />
فروشنده که انگار موضوعی برای خنده پیدا کرده بود با لحنی تمسخر آمیز پرسید:<br />
کرم ضد سیمان؟<br />
بله که داریم. کرم ضد تیر آهن و آجر هم داریم.<br />
حالا ایرانیشو میخوای یا خارجی؟<br />
اما گفته باشم خارجیش گرونه ها...<br />
مرد نگاهش را به دستانش دوخت و آنها را رو به صورت فروشنده گرفت و گفت:<br />
از وقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده، نمی تونم صورت دخترمو ناز کنم. اگه خارجیش بهتره، خارجی بده...<br />
فروشنده لبخند رو لبهاش یخ زد....<br />
<br />
چه حقیر و کوچک است آن کسی که دراین دنیا به خود مغرور است.<br />
چرا که نمی داند بعد از بازی شطرنج، شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار می گیرند.<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">وارد داروخانه شدم و منتظر بودم تا نسخه ام رو آماده کنن.<br />
فردی وارد شد و با لهجه ای ساده و روستایی پرسید:<br />
کرم ضد سیمان دارین؟<br />
فروشنده که انگار موضوعی برای خنده پیدا کرده بود با لحنی تمسخر آمیز پرسید:<br />
کرم ضد سیمان؟<br />
بله که داریم. کرم ضد تیر آهن و آجر هم داریم.<br />
حالا ایرانیشو میخوای یا خارجی؟<br />
اما گفته باشم خارجیش گرونه ها...<br />
مرد نگاهش را به دستانش دوخت و آنها را رو به صورت فروشنده گرفت و گفت:<br />
از وقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده، نمی تونم صورت دخترمو ناز کنم. اگه خارجیش بهتره، خارجی بده...<br />
فروشنده لبخند رو لبهاش یخ زد....<br />
<br />
چه حقیر و کوچک است آن کسی که دراین دنیا به خود مغرور است.<br />
چرا که نمی داند بعد از بازی شطرنج، شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار می گیرند.<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تفاوت بهشت و جهنم]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85--165799</link>
			<pubDate>Sat, 30 Mar 2019 07:12:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85--165799</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">مردی تفاوت بهشت و جهنم را از فرشته‌ای پرسید.<br />
فرشته به او گفت: بیا تا جهنم را به تو نشان دهم.<br />
<br />
سپس هر دو با هم وارد اتاقی شدند. در آنجا گروهی به دور یک ظرف بزرگ غذا نشسته بودند، گرسنه و تشنه، ناامید و درمانده...<br />
<br />
هر کدام از آن‌ها قاشقی در دست داشت با دسته‌ای بسیار بلند، بلندتر از دست‌های‌شان، آنقدر بلند که هیچ کدام نمی‌توانستند با آن قاشق‌ها غذا در دهان‌شان بگذارند.<br />
شکنجه‌ی وحشتناکی بود.<br />
<br />
پس از چند لحظه فرشته گفت: حال بیا تا بهشت را به تو نشان بدهم. سپس هر دو وارد اتاق دیگری شدند. کاملاً شبیه اتاق اول، همان ظرف بزرگ غذا و عده‌ای به دور آن، و همان قاشق‌های دسته بلند؛ اما آن جا همه شاد و سیر بودند...<br />
<br />
مرد گفت: من نمی‌فهمم، آخر چطور ممکن است در این اتاق همه خوشحال باشند و در آن اتاق همه ناراحت و غمگین، در حالی که شرایط هر دو اتاق کاملاً یکسان است؟<br />
<br />
فرشته لبخندی زد و گفت: ساده است، این جا مردمی هستند که یاد گرفته اند به یکدیگر غذا بدهند ...‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">مردی تفاوت بهشت و جهنم را از فرشته‌ای پرسید.<br />
فرشته به او گفت: بیا تا جهنم را به تو نشان دهم.<br />
<br />
سپس هر دو با هم وارد اتاقی شدند. در آنجا گروهی به دور یک ظرف بزرگ غذا نشسته بودند، گرسنه و تشنه، ناامید و درمانده...<br />
<br />
هر کدام از آن‌ها قاشقی در دست داشت با دسته‌ای بسیار بلند، بلندتر از دست‌های‌شان، آنقدر بلند که هیچ کدام نمی‌توانستند با آن قاشق‌ها غذا در دهان‌شان بگذارند.<br />
شکنجه‌ی وحشتناکی بود.<br />
<br />
پس از چند لحظه فرشته گفت: حال بیا تا بهشت را به تو نشان بدهم. سپس هر دو وارد اتاق دیگری شدند. کاملاً شبیه اتاق اول، همان ظرف بزرگ غذا و عده‌ای به دور آن، و همان قاشق‌های دسته بلند؛ اما آن جا همه شاد و سیر بودند...<br />
<br />
مرد گفت: من نمی‌فهمم، آخر چطور ممکن است در این اتاق همه خوشحال باشند و در آن اتاق همه ناراحت و غمگین، در حالی که شرایط هر دو اتاق کاملاً یکسان است؟<br />
<br />
فرشته لبخندی زد و گفت: ساده است، این جا مردمی هستند که یاد گرفته اند به یکدیگر غذا بدهند ...‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[او یک معلم است!]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A7%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA</link>
			<pubDate>Sat, 30 Mar 2019 07:11:34 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A7%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">یک معلم بازنشسته مسن به دیدن پسرش به آمریکا رفت<br />
پسر یک نشان کوچک روی یقه کت او نصب کرد و گفت حالا تنها هم میتوانی بیرون بروی<br />
پدر هرجا میرفت احترام میدید<br />
هنگامی که پیاده عبورمیکرد از خیابان، ماشین ها به احترامش می ایستادند<br />
در فروشگاه ها و مغازه ها برایش صندلی میگذاشتند .<br />
<br />
می دانید روی نشان چه نوشته بود ؟<br />
<br />
فقط یک جمله ؛<br />
او یک معلم است‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">یک معلم بازنشسته مسن به دیدن پسرش به آمریکا رفت<br />
پسر یک نشان کوچک روی یقه کت او نصب کرد و گفت حالا تنها هم میتوانی بیرون بروی<br />
پدر هرجا میرفت احترام میدید<br />
هنگامی که پیاده عبورمیکرد از خیابان، ماشین ها به احترامش می ایستادند<br />
در فروشگاه ها و مغازه ها برایش صندلی میگذاشتند .<br />
<br />
می دانید روی نشان چه نوشته بود ؟<br />
<br />
فقط یک جمله ؛<br />
او یک معلم است‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>