<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[ایران رمان - نویسندگان و شعرا ]]></title>
		<link>http://forum.iranroman.com/</link>
		<description><![CDATA[ایران رمان - http://forum.iranroman.com]]></description>
		<pubDate>Sun, 18 Oct 2026 12:33:01 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[انقدر عزا بر سرمان ریخته که فرصت زاری نداریم]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2021 07:14:46 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">هوشنگ گلشیری داستان‌نویس، روزنامه‌نگار و مدرس داستان مشهور ایرانی است که از قله‌های ادبیات داستانی معاصر ایران به حساب می‌آید، او یکی از اولین نویسندگان ایرانی است که در نوشتار خود از تکنیک‌های ادبی مدرن بهره گرفته است.</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">برترین‌ها:</span> هوشنگ گلشیری ۲۵ اسفندماه ۱۳۱۶ در اصفهان متولد شد. وی در سال ۱۳۲۱ و در کودکی به همراه خانواده خود به آبادان رفت. هوشنگ مدت اقامت در آبادان یعنی از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۳۴ را در شکل‌دهی حیات فکری خود بسیار تأثیرگذار می‌داند.<br />
<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/12/26/2568903_310.jpg" alt="[عکس: 2568903_310.jpg]" class="mycode_img" /><br />
خود او دراین‌باره گفته است: «اقامت در آبادان باید شکل‌دهنده حیات فکری و احساسی من باشد. پدرم کارگر بنا، سازندهُ مناره‌های شرکت نفت بود و ما مدام از خانه‌ای به خانهُ دیگر می‌رفتیم و همه‌اش هم بازی و بازی می‌کردیم. فقر هم بود، اما آشکار نبود، چون همه مثل هم بودیم و عالم بی‌خبری بود.»</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">هوشنگ گلشیری داستان‌نویس، روزنامه‌نگار و مدرس داستان مشهور ایرانی است که از قله‌های ادبیات داستانی معاصر ایران به حساب می‌آید، او یکی از اولین نویسندگان ایرانی است که در نوشتار خود از تکنیک‌های ادبی مدرن بهره گرفته است.</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">برترین‌ها:</span> هوشنگ گلشیری ۲۵ اسفندماه ۱۳۱۶ در اصفهان متولد شد. وی در سال ۱۳۲۱ و در کودکی به همراه خانواده خود به آبادان رفت. هوشنگ مدت اقامت در آبادان یعنی از سال ۱۳۲۱ تا ۱۳۳۴ را در شکل‌دهی حیات فکری خود بسیار تأثیرگذار می‌داند.<br />
<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/12/26/2568903_310.jpg" alt="[عکس: 2568903_310.jpg]" class="mycode_img" /><br />
خود او دراین‌باره گفته است: «اقامت در آبادان باید شکل‌دهنده حیات فکری و احساسی من باشد. پدرم کارگر بنا، سازندهُ مناره‌های شرکت نفت بود و ما مدام از خانه‌ای به خانهُ دیگر می‌رفتیم و همه‌اش هم بازی و بازی می‌کردیم. فقر هم بود، اما آشکار نبود، چون همه مثل هم بودیم و عالم بی‌خبری بود.»</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[هوشنگ ابتهاج؛ «سایه» شما از سَرِ عاشقی‌هامان کم نشود]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%9B-%C2%AB%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%C2%BB-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF</link>
			<pubDate>Fri, 26 Feb 2021 08:39:52 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%9B-%C2%AB%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%C2%BB-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">هوشنگ ابتهاج بی شک یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های ادبی روزگار ماست.<br />
</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">برترین‌ها:</span> ششم اسفندماه زادروز پیر پرنیان اندیش ادبیات معاصر فارسی است. هوشنگ ابتهاج بی شک یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های ادبی روزگار ماست.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/12/6/2554056_944.jpg" alt="[عکس: 2554056_944.jpg]" class="mycode_img" /><br />
حمیدرضا محمدی در روزنامه همشهری نوشت: تا سال‌ها کسی به خلوتش راه نداشت؛ جلوتش نیز با دوستانش بود، و نه دوستدارانش. اگرچه خوش‌محضر بود، دوستانش هم جمعِ معدود و محدودی بودند؛ هم، هم‌سن‌وسال‌هایش بودند و هم جوانانِ اهلِ فضل. او، اما در معاشرت و مجالست خُلقِ عجیبی داشت: گاهی سرشار از حرف و گاهی در سکوتِ محض. سایه در «سیاه‌مشق» و «تاسیان» جلوه می‌کرد و گه‌گاه، تک‌وتوک شعرِ تازه‌ای در بخارا؛ نه حضور در مجالس و محافل، نه گفتگو‌های مطبوعاتی، و نه البته در گفتگو با مهرنامه که محصولِ هزارویک لطایف‌الحیل بود.حتی در عکس‌ها هم غبارآلود بود؛ مردی سردرگریبان، با نگاهی سرد و سخت.</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">هوشنگ ابتهاج بی شک یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های ادبی روزگار ماست.<br />
</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">برترین‌ها:</span> ششم اسفندماه زادروز پیر پرنیان اندیش ادبیات معاصر فارسی است. هوشنگ ابتهاج بی شک یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های ادبی روزگار ماست.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/12/6/2554056_944.jpg" alt="[عکس: 2554056_944.jpg]" class="mycode_img" /><br />
حمیدرضا محمدی در روزنامه همشهری نوشت: تا سال‌ها کسی به خلوتش راه نداشت؛ جلوتش نیز با دوستانش بود، و نه دوستدارانش. اگرچه خوش‌محضر بود، دوستانش هم جمعِ معدود و محدودی بودند؛ هم، هم‌سن‌وسال‌هایش بودند و هم جوانانِ اهلِ فضل. او، اما در معاشرت و مجالست خُلقِ عجیبی داشت: گاهی سرشار از حرف و گاهی در سکوتِ محض. سایه در «سیاه‌مشق» و «تاسیان» جلوه می‌کرد و گه‌گاه، تک‌وتوک شعرِ تازه‌ای در بخارا؛ نه حضور در مجالس و محافل، نه گفتگو‌های مطبوعاتی، و نه البته در گفتگو با مهرنامه که محصولِ هزارویک لطایف‌الحیل بود.حتی در عکس‌ها هم غبارآلود بود؛ مردی سردرگریبان، با نگاهی سرد و سخت.</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خفگی؛ مرگ «صادقِ» یک ایرانی در پاریس]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AE%D9%81%DA%AF%DB%8C%D8%9B-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%C2%AB%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D9%90%C2%BB-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3</link>
			<pubDate>Wed, 17 Feb 2021 05:51:18 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AE%D9%81%DA%AF%DB%8C%D8%9B-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%C2%AB%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D9%90%C2%BB-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">صادق هدایت کتاب زندگی‌اش را در پاریس بست</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">روزنامه همشهری - معراج قنبری، حسین سبحانی: خودکشی او اتفاقی یک‌شبه نبود. هدایت سال‌ها با تفکر مرگ زیسته بود. اگرچه به‌درستی نمی‌دانیم که آیا در طول سالیان، انگیزه او برای مرگ بدون تغییر بوده یا نه. نخستین خودکشی او سال ۱۳۰۷ و در بیست‌وشش‌سالگی، زمانی که در فرانسه اقامت داشت اتفاق افتاد  که البته نافرجام بود. خودش را در رودخانه «مارن» انداخته بود که نجاتش دادند و مرگ او را پس زد.</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/6/31/2441429_156.jpg" alt="[عکس: 2441429_156.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">به نقل از کتاب «از مرز انزوا: مجموعه کارت‌پستال‌های صادق هدایت»، او در نامه‌ای به تاریخ ۱۲ اردیبهشت‌ماه ۱۳۰۷ به برادرش عیسی هدایت، در ضمن نامه و عبارت «کمدی دراماتیک»، اشاراتی به این خودکشی می‌کند؛ «تصدقت گردم، بعد از کمدی دراماتیک که در فنتن‌بلو گذشت، در سفارت غوغایی به‌پا شده و انتظام بدبخت دچار زحمت شده، بنده هم کاملا مفتضح، به‌طوری که نمی‌توانم جلوی ۲ نفر دربیایم. پولمان هم که به باد رفت. به هر حال اگر بختمان بخت بود، [..]برای خودش درخت بود. عجالتا با رخت‌های جنابعالی پز می‌دهیم، تا بعد چه شود. قربانت امضا.»</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">شاید باز هم باید عقیده او را در این زمینه، در نوشته‌های خودش جست‌وجو کرد. او در داستان «زنده به‌گور» که در اواخر سال ۱۳۰۸ نوشته، می‌گوید: «نه، کسی تصمیم خودکشی را نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نمی‌توانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد، ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام، حالا دیگر نمی‌توانم از دستش بگریزم، نمی‌توانم از خودم فرار بکنم. باری چه می‌شود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است».</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/6/31/2441428_177.jpg" alt="[عکس: 2441428_177.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">داستان زنده به‌گور از زبان اول شخص روایت می‌شود، گویی هر آن چیزی است که در مغز خود نویسنده می‌گذرد؛ القای چنین احساسی دارد که این خود صادق هدایت است که راوی قصه است، نه یک شخصیت خیالی. «هیچ‌کس نمی‌تواند پی ببرد. هیچ‌کس باور نخواهد کرد، به کسی که دستش از همه‌جا کوتاه بشود می‌گویند: برو سرت را بگذار بمیر.</div></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">صادق هدایت کتاب زندگی‌اش را در پاریس بست</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><div style="text-align: right;" class="mycode_align">روزنامه همشهری - معراج قنبری، حسین سبحانی: خودکشی او اتفاقی یک‌شبه نبود. هدایت سال‌ها با تفکر مرگ زیسته بود. اگرچه به‌درستی نمی‌دانیم که آیا در طول سالیان، انگیزه او برای مرگ بدون تغییر بوده یا نه. نخستین خودکشی او سال ۱۳۰۷ و در بیست‌وشش‌سالگی، زمانی که در فرانسه اقامت داشت اتفاق افتاد  که البته نافرجام بود. خودش را در رودخانه «مارن» انداخته بود که نجاتش دادند و مرگ او را پس زد.</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/6/31/2441429_156.jpg" alt="[عکس: 2441429_156.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">به نقل از کتاب «از مرز انزوا: مجموعه کارت‌پستال‌های صادق هدایت»، او در نامه‌ای به تاریخ ۱۲ اردیبهشت‌ماه ۱۳۰۷ به برادرش عیسی هدایت، در ضمن نامه و عبارت «کمدی دراماتیک»، اشاراتی به این خودکشی می‌کند؛ «تصدقت گردم، بعد از کمدی دراماتیک که در فنتن‌بلو گذشت، در سفارت غوغایی به‌پا شده و انتظام بدبخت دچار زحمت شده، بنده هم کاملا مفتضح، به‌طوری که نمی‌توانم جلوی ۲ نفر دربیایم. پولمان هم که به باد رفت. به هر حال اگر بختمان بخت بود، [..]برای خودش درخت بود. عجالتا با رخت‌های جنابعالی پز می‌دهیم، تا بعد چه شود. قربانت امضا.»</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">شاید باز هم باید عقیده او را در این زمینه، در نوشته‌های خودش جست‌وجو کرد. او در داستان «زنده به‌گور» که در اواخر سال ۱۳۰۸ نوشته، می‌گوید: «نه، کسی تصمیم خودکشی را نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نمی‌توانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد، ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام، حالا دیگر نمی‌توانم از دستش بگریزم، نمی‌توانم از خودم فرار بکنم. باری چه می‌شود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است».</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/6/31/2441428_177.jpg" alt="[عکس: 2441428_177.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">داستان زنده به‌گور از زبان اول شخص روایت می‌شود، گویی هر آن چیزی است که در مغز خود نویسنده می‌گذرد؛ القای چنین احساسی دارد که این خود صادق هدایت است که راوی قصه است، نه یک شخصیت خیالی. «هیچ‌کس نمی‌تواند پی ببرد. هیچ‌کس باور نخواهد کرد، به کسی که دستش از همه‌جا کوتاه بشود می‌گویند: برو سرت را بگذار بمیر.</div></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[همسر بیژن؛ یک زندگی و یک مرگ خیلی خاص]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86%D8%9B-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5</link>
			<pubDate>Mon, 15 Feb 2021 06:41:31 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86%D8%9B-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">غزاله علیزاده شهرزاد قصه‌گویی بود که شهرزاد قصه‌گو به دنیا آمد. در فضایی زندگی می‌کرد که نیاز به ارتباط با اطرافیانش داشت و از آن‌جایی که این ارتباط به دست نمی‌آمد، شخصیت‌هایی را خلق می‌کرد و با آن‌ها جهانی می‌ساخت که برایش تسلی‌بخش بود.</div><div style="text-align: left;" class="mycode_align">ویرگول - نیکی محمودزاده: «زمانی بود شاید در نوجوانی؛ فکر می‌کردم که با نوشتن چیز‌های زیادی رو در دنیا تغییر خواهم‌داد. اثر خواهم‌گذاشت و صدایم به صدا‌های دیگری خواهد‌پیوست که فرهنگ جهانی و فرهنگ ما رو تشکیل می‌دن. هم‌صدا بودم با اونا. الان فکر می‌کنم چرا می‌نویسم... چون هیچ کار دیگه‌ای بلد نیستم. چون تنها با نوشتنه که نجات پیدا می‌کنم. تنها با نوشتنه که زندگیم معنا پیدا می‌کنه و از لحظه‌ای که نتونم بنویسم، همه‌چیز منقطع می‌شه. همه‌چیز دچار آشفتگی می‌شه. منِ نویسنده شاید به دنیا اومدم. یا اگر هم به دنیا نیومدم، با نوشتن خو گرفتم. تحصیلاتم در رشته‌ی حقوق بوده، اما علاقه‌ای به این مسائل نداشتم. دلم می‌خواست داستان بگم، داستان بگم، داستان بگم... و با بریده‌شدن این خط داستانی، مثل شهرزاد قصه‌گو، شاید زندگی آدم هم به نحوی منقطع بشه....»</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/11/27/2547276_755.jpeg" alt="[عکس: 2547276_755.jpeg]" class="mycode_img" />غزاله در کنار همسرش بیژن الهی، شاعر بزرگ<br />
غزاله علیزاده شهرزاد قصه‌گویی بود که شهرزاد قصه‌گو به دنیا آمد. در فضایی زندگی می‌کرد که نیاز به ارتباط با اطرافیانش داشت و از آن‌جایی که این ارتباط به دست نمی‌آمد، شخصیت‌هایی را خلق می‌کرد و با آن‌ها جهانی می‌ساخت که برایش تسلی‌بخش بود. در ۱۴ سالگی اولین داستانش را نوشت. داستانی که به گفته‌ی خودش گرفتار تاریکی‌های جهان تقریبا گود و تاریکی شده‌بود که از کودکی در آن هبوط کرده‌بود.</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">غزاله علیزاده شهرزاد قصه‌گویی بود که شهرزاد قصه‌گو به دنیا آمد. در فضایی زندگی می‌کرد که نیاز به ارتباط با اطرافیانش داشت و از آن‌جایی که این ارتباط به دست نمی‌آمد، شخصیت‌هایی را خلق می‌کرد و با آن‌ها جهانی می‌ساخت که برایش تسلی‌بخش بود.</div><div style="text-align: left;" class="mycode_align">ویرگول - نیکی محمودزاده: «زمانی بود شاید در نوجوانی؛ فکر می‌کردم که با نوشتن چیز‌های زیادی رو در دنیا تغییر خواهم‌داد. اثر خواهم‌گذاشت و صدایم به صدا‌های دیگری خواهد‌پیوست که فرهنگ جهانی و فرهنگ ما رو تشکیل می‌دن. هم‌صدا بودم با اونا. الان فکر می‌کنم چرا می‌نویسم... چون هیچ کار دیگه‌ای بلد نیستم. چون تنها با نوشتنه که نجات پیدا می‌کنم. تنها با نوشتنه که زندگیم معنا پیدا می‌کنه و از لحظه‌ای که نتونم بنویسم، همه‌چیز منقطع می‌شه. همه‌چیز دچار آشفتگی می‌شه. منِ نویسنده شاید به دنیا اومدم. یا اگر هم به دنیا نیومدم، با نوشتن خو گرفتم. تحصیلاتم در رشته‌ی حقوق بوده، اما علاقه‌ای به این مسائل نداشتم. دلم می‌خواست داستان بگم، داستان بگم، داستان بگم... و با بریده‌شدن این خط داستانی، مثل شهرزاد قصه‌گو، شاید زندگی آدم هم به نحوی منقطع بشه....»</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/11/27/2547276_755.jpeg" alt="[عکس: 2547276_755.jpeg]" class="mycode_img" />غزاله در کنار همسرش بیژن الهی، شاعر بزرگ<br />
غزاله علیزاده شهرزاد قصه‌گویی بود که شهرزاد قصه‌گو به دنیا آمد. در فضایی زندگی می‌کرد که نیاز به ارتباط با اطرافیانش داشت و از آن‌جایی که این ارتباط به دست نمی‌آمد، شخصیت‌هایی را خلق می‌کرد و با آن‌ها جهانی می‌ساخت که برایش تسلی‌بخش بود. در ۱۴ سالگی اولین داستانش را نوشت. داستانی که به گفته‌ی خودش گرفتار تاریکی‌های جهان تقریبا گود و تاریکی شده‌بود که از کودکی در آن هبوط کرده‌بود.</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گزارش یک مرگ؛ خون یک زن در خیابان]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%C2%A0%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%9B-%D8%AE%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86</link>
			<pubDate>Sat, 13 Feb 2021 03:16:43 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%C2%A0%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%9B-%D8%AE%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: left;" class="mycode_align">‌</div><div style="text-align: left;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: left;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">فروغ جان! برخیز. تو برف را دوست داشتی. این هم برف..</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">روزنامه همشهری: ساعت ۴:۳۰ دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ خودروی جیپ به شماره ۱۴۱۳ ط ۲۴ که از سمت قلهک به سمت دروس می‌رفت در چهارراه لقمان‌الدوله ادهم دروس چهارراه مرودشت با یک استیشن به شماره ۱۴۲۸ ط ۱۹ متعلق به یک مدرسه خصوصی تصادف کرد.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/7/30/2462464_515.jpg" alt="[عکس: 2462464_515.jpg]" class="mycode_img" /><br />
در اثر این تصادف راننده خودروی جیپ که زنی جوان بود سعی کرد، به ماشین مدرسه نخورد، اما منحرف شده و به سمت پیاده‌رو رفت و به ساختمان شماره ۲۲ اصابت کرد و از حرکت ایستاد. اما شدت تصادف آن قدر بود که زمانی که به سمت پیاده‌رو می‌رفت در ماشین باز و خانم راننده از ماشین به بیرون پرت شد و سرش به جدول کنار جوی اصابت کرد. غلامحسین کامیابی راننده استیشن به سرعت بالای‌سر راننده آمد. چهره او را جایی دیده‌بود. فردا که روزنامه‌ها نوشتند، تازه فهمید با چه‌کسی تصادف کرده است؛ «فروغ فرخزاد شاعره معروف در اثر تصادف درگذشت.»<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/7/30/2462465_784.jpg" alt="[عکس: 2462465_784.jpg]" class="mycode_img" /><br />
اینکه آن روز سرد ابری ۲۴ بهمن‌ماه ۱۳۴۵ در چهارراه لقمان‌الدوله چه اتفاقی افتاد و چطور شد که فروغ فرخزاد، شاعر، منتقد و کارگردان و بازیگر ۳۲‌ساله با سرعت به سمت مرگ رفت، بعد از ۵۴ سال رازی نیمه‌آشکار است که کمتر کسی آن را کشف کرده است؛ رازی شبیه زندگی پرپیچ‌وخم شاعری که قواعد مرسوم شاعران زن را برهم زد و از زنانـ ـگی نوشت؛ شاعری که نه فقط «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که پری دریایی کوچکی بود که دلش را در یک نی‌لبک چوبین می‌نواخت و نمی‌خواست مانند عروسک در میان تور باشد.شاعر زنی که مثل هیچ‌کس نبود.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/7/30/2462453_499.jpg" alt="[عکس: 2462453_499.jpg]" class="mycode_img" /></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: left;" class="mycode_align">‌</div><div style="text-align: left;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: left;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">فروغ جان! برخیز. تو برف را دوست داشتی. این هم برف..</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">روزنامه همشهری: ساعت ۴:۳۰ دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ خودروی جیپ به شماره ۱۴۱۳ ط ۲۴ که از سمت قلهک به سمت دروس می‌رفت در چهارراه لقمان‌الدوله ادهم دروس چهارراه مرودشت با یک استیشن به شماره ۱۴۲۸ ط ۱۹ متعلق به یک مدرسه خصوصی تصادف کرد.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/7/30/2462464_515.jpg" alt="[عکس: 2462464_515.jpg]" class="mycode_img" /><br />
در اثر این تصادف راننده خودروی جیپ که زنی جوان بود سعی کرد، به ماشین مدرسه نخورد، اما منحرف شده و به سمت پیاده‌رو رفت و به ساختمان شماره ۲۲ اصابت کرد و از حرکت ایستاد. اما شدت تصادف آن قدر بود که زمانی که به سمت پیاده‌رو می‌رفت در ماشین باز و خانم راننده از ماشین به بیرون پرت شد و سرش به جدول کنار جوی اصابت کرد. غلامحسین کامیابی راننده استیشن به سرعت بالای‌سر راننده آمد. چهره او را جایی دیده‌بود. فردا که روزنامه‌ها نوشتند، تازه فهمید با چه‌کسی تصادف کرده است؛ «فروغ فرخزاد شاعره معروف در اثر تصادف درگذشت.»<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/7/30/2462465_784.jpg" alt="[عکس: 2462465_784.jpg]" class="mycode_img" /><br />
اینکه آن روز سرد ابری ۲۴ بهمن‌ماه ۱۳۴۵ در چهارراه لقمان‌الدوله چه اتفاقی افتاد و چطور شد که فروغ فرخزاد، شاعر، منتقد و کارگردان و بازیگر ۳۲‌ساله با سرعت به سمت مرگ رفت، بعد از ۵۴ سال رازی نیمه‌آشکار است که کمتر کسی آن را کشف کرده است؛ رازی شبیه زندگی پرپیچ‌وخم شاعری که قواعد مرسوم شاعران زن را برهم زد و از زنانـ ـگی نوشت؛ شاعری که نه فقط «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که پری دریایی کوچکی بود که دلش را در یک نی‌لبک چوبین می‌نواخت و نمی‌خواست مانند عروسک در میان تور باشد.شاعر زنی که مثل هیچ‌کس نبود.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/7/30/2462453_499.jpg" alt="[عکس: 2462453_499.jpg]" class="mycode_img" /></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بیوگرافی دارن شان نویسنده ی ایرلندی]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C</link>
			<pubDate>Thu, 11 Feb 2021 05:23:53 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.gbook.ir/mag/wp-content/uploads/2020/07/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86.png" alt="[عکس: %D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86.png]" class="mycode_img" /></div>بیوگرافی: دارن شان<br />
در تاریخ: تیر ۱۵, ۱۳۹۹<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">زاده دومین روز ژوئیه‌ی ۱۹۷۲ در لندن. نویسنده‌ای که بیشترِ آثارش فانتزی و محبوب کودکان و نوجوانان در سراسر جهان است. از آنجا که به‌طرز عجیبی کودک ناآرامی بود، هیچ مهدکودکی او را قبول نمی‌کرد. شش سال داشت که همراه با خانواده به ایرلند مهاجرت کرد. پس از گذراندن دوره کالج، دو سال در یک شبکه تلویزیونی کار کرد. بعد از آن بود که نوشتن و خلق آثار جدید را در زندگی‌اش آغاز کرد و از سال ۱۹۹۹، آثارش کم‌کم به مرحله‌ی چاپ رسید و «سیرک عجایب» را در سال ۲۰۰۰ منتشر کرد. شان برای سرگرمی نگارش این کتاب را آغاز کرده بود، اما چاپ و انتشار آن با استقبالی نامنتظره همراه شد. او حتی خودش هم تصور نمی‌کرد که «سیرک عجایب» با چنین استقبالی روبه‌رو شود، این استقبال چشمگیر و فروش فوق‌العاده این اثر سبب شد تا شان نویسندگی را بی‌وقفه ادامه دهد. البته به شکل متمرکز برای کودکان. در پنج سال پس از آن، یازده کتاب از دارن شان به چاپ رسید که به بیست زبان ترجمه شده‌اند و اگر کشورهایی را که از قانون کپی رایت حمایت نمی‌کنند جزء آمار نیاوریم، این آثار شان در مجموع ۸٫۹ میلیون نسخه به فروش رفت.</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;" class="mycode_align"><img src="https://www.gbook.ir/mag/wp-content/uploads/2020/07/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86.png" alt="[عکس: %D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86.png]" class="mycode_img" /></div>بیوگرافی: دارن شان<br />
در تاریخ: تیر ۱۵, ۱۳۹۹<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">زاده دومین روز ژوئیه‌ی ۱۹۷۲ در لندن. نویسنده‌ای که بیشترِ آثارش فانتزی و محبوب کودکان و نوجوانان در سراسر جهان است. از آنجا که به‌طرز عجیبی کودک ناآرامی بود، هیچ مهدکودکی او را قبول نمی‌کرد. شش سال داشت که همراه با خانواده به ایرلند مهاجرت کرد. پس از گذراندن دوره کالج، دو سال در یک شبکه تلویزیونی کار کرد. بعد از آن بود که نوشتن و خلق آثار جدید را در زندگی‌اش آغاز کرد و از سال ۱۹۹۹، آثارش کم‌کم به مرحله‌ی چاپ رسید و «سیرک عجایب» را در سال ۲۰۰۰ منتشر کرد. شان برای سرگرمی نگارش این کتاب را آغاز کرده بود، اما چاپ و انتشار آن با استقبالی نامنتظره همراه شد. او حتی خودش هم تصور نمی‌کرد که «سیرک عجایب» با چنین استقبالی روبه‌رو شود، این استقبال چشمگیر و فروش فوق‌العاده این اثر سبب شد تا شان نویسندگی را بی‌وقفه ادامه دهد. البته به شکل متمرکز برای کودکان. در پنج سال پس از آن، یازده کتاب از دارن شان به چاپ رسید که به بیست زبان ترجمه شده‌اند و اگر کشورهایی را که از قانون کپی رایت حمایت نمی‌کنند جزء آمار نیاوریم، این آثار شان در مجموع ۸٫۹ میلیون نسخه به فروش رفت.</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوزان سانتاگ؛ دنیا بدون شما چیز زیادی کم داشت]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%9B-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA</link>
			<pubDate>Tue, 19 Jan 2021 06:31:23 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%9B-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">در نقد و سال‌ها جنگیدنش با مرگ به او وجهه‌ای استثنایی داده بود.</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">برترین‌ها:</span> سوزان سانتاگ، شانزدهم ژانویه ۱۹۳۳ در نیویورک در خانواده اى یهودى به دنیا آمد. از رفاه کافى برخوردار بود؛ شش ساله بود که پدرش مرد.</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/10/27/2524840_572.jpg" alt="[عکس: 2524840_572.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">سوزان سانتاگ در سن هفت سالگى نخستین شعرهاى خود را سرود و از چهارده سالگى به علت استعداد بسیارش در نویسندگى با توماس مان آشنا شد و در مدارس عالى به تحصیل علوم انسانى پرداخت. سانتاگ از دانشگاه هاروارد با درجه دکترا فارغ‌التحصیل شد و پس از آن، در دانشگاه آکسفورد انگلستان و همچنین در دانشگاه پاریس به تحصیل و پژوهش پرداخت.  </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">آشنایی سانتاگ در هفده سالگی با ریف در سال ۱۹۵۰ منجر به ازدواج آن‌ها شد؛ ازدواجی که هشت سال بیشتر دوام نیاورد و سانتاگ با گرفتن حق حضانت کامل پسرش از او جدا شد.اولین کتاب سوزان به نام «ذهن یک اخلاق گرا» در سال ۱۹۵۹ منتشر شد. پس از آن کتاب «نیکوکار» را در ۳۰سالگى نوشت. این کتاب اثرى سمبلیک است که شکل گیرى شخصیت انسان‌ها در قرن نوزدهم را تصویر مى کند.</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/10/27/2524838_226.jpg" alt="[عکس: 2524838_226.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">«علیه تفسیر» مجموعه‌ای است از مقاله‌هایی که در سال ۱۹۶۶ گردهم آمدند. سانتاگ باور دارد تفسیر معاصر از هنر، توجه به «شور» را از دست داده است و تلاشش برای کاویدن و حفاری در اثر، به تخریب آن می‌انجامد.</div></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">در نقد و سال‌ها جنگیدنش با مرگ به او وجهه‌ای استثنایی داده بود.</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align"><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">برترین‌ها:</span> سوزان سانتاگ، شانزدهم ژانویه ۱۹۳۳ در نیویورک در خانواده اى یهودى به دنیا آمد. از رفاه کافى برخوردار بود؛ شش ساله بود که پدرش مرد.</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/10/27/2524840_572.jpg" alt="[عکس: 2524840_572.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">سوزان سانتاگ در سن هفت سالگى نخستین شعرهاى خود را سرود و از چهارده سالگى به علت استعداد بسیارش در نویسندگى با توماس مان آشنا شد و در مدارس عالى به تحصیل علوم انسانى پرداخت. سانتاگ از دانشگاه هاروارد با درجه دکترا فارغ‌التحصیل شد و پس از آن، در دانشگاه آکسفورد انگلستان و همچنین در دانشگاه پاریس به تحصیل و پژوهش پرداخت.  </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">آشنایی سانتاگ در هفده سالگی با ریف در سال ۱۹۵۰ منجر به ازدواج آن‌ها شد؛ ازدواجی که هشت سال بیشتر دوام نیاورد و سانتاگ با گرفتن حق حضانت کامل پسرش از او جدا شد.اولین کتاب سوزان به نام «ذهن یک اخلاق گرا» در سال ۱۹۵۹ منتشر شد. پس از آن کتاب «نیکوکار» را در ۳۰سالگى نوشت. این کتاب اثرى سمبلیک است که شکل گیرى شخصیت انسان‌ها در قرن نوزدهم را تصویر مى کند.</div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"><img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/10/27/2524838_226.jpg" alt="[عکس: 2524838_226.jpg]" class="mycode_img" /></div><div style="text-align: right;" class="mycode_align"> </div><div style="text-align: right;" class="mycode_align">«علیه تفسیر» مجموعه‌ای است از مقاله‌هایی که در سال ۱۹۶۶ گردهم آمدند. سانتاگ باور دارد تفسیر معاصر از هنر، توجه به «شور» را از دست داده است و تلاشش برای کاویدن و حفاری در اثر، به تخریب آن می‌انجامد.</div></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نیما از زبان نیما؛ من شاعر رنج مردم هستم]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%9B-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85</link>
			<pubDate>Sat, 02 Jan 2021 13:00:56 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%9B-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">نیما یوشیج؛ شاعری است که در راه تجدد واقعی در شعر فارسی تلاش کرد.</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">روزنامه همشهری: در سال ۱۳۱۵ هجری قمری [۱۲۷۶ شمسی]ابراهیم نوری، مرد شجاع و عصبانی از افراد یکی از دودمان‌های قدیمی شمال ایران محسوب می‌شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله‌داری خود مشغول بود. در پاییز همین سال زمانی که او در مسقط‌الراس ییلاقی خود یوش منزل داشت من به دنیا آمدم، پیوستگی من از طرف جده به گرجی‌های متواری از دیر زمانی در این سرزمین می‌رسد.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/6/1/2421301_616.jpg" alt="[عکس: 2421301_616.jpg]" class="mycode_img" /><br />
زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی‌بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق قشلاق می‌کنند و شب بالای کوه‌ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می‌شوند. از تمام دوره بچگی خود من به‌جز زد و خورد‌های وحشیانه و چیز‌های مربوط به زندگی کوچ‌نشینی و تفریحات ساده آن‌ها در آرامش یکنواخت و کور بی‌خبر از همه جا چیزی به‌خاطر ندارم.<br />
در همان دهکده که من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغ‌ها دنبال می‌کرد و به باد شکنجه می‌گرفت، پا‌های نازک مرا به درخت‌های ریشه و گزنه‌دار می‌بست، مرا با ترکه‌های بلند می‌زد و مجبور می‌کرد به از بر کردن نامه‌هایی که معمولا اهل خانواده دهاتی به‌هم می‌نویسند و خودش آن‌ها را به‌هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود.</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;" class="mycode_align">نیما یوشیج؛ شاعری است که در راه تجدد واقعی در شعر فارسی تلاش کرد.</div><div style="text-align: justify;" class="mycode_align">روزنامه همشهری: در سال ۱۳۱۵ هجری قمری [۱۲۷۶ شمسی]ابراهیم نوری، مرد شجاع و عصبانی از افراد یکی از دودمان‌های قدیمی شمال ایران محسوب می‌شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله‌داری خود مشغول بود. در پاییز همین سال زمانی که او در مسقط‌الراس ییلاقی خود یوش منزل داشت من به دنیا آمدم، پیوستگی من از طرف جده به گرجی‌های متواری از دیر زمانی در این سرزمین می‌رسد.<br />
<img src="https://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1399/6/1/2421301_616.jpg" alt="[عکس: 2421301_616.jpg]" class="mycode_img" /><br />
زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی‌بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق قشلاق می‌کنند و شب بالای کوه‌ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می‌شوند. از تمام دوره بچگی خود من به‌جز زد و خورد‌های وحشیانه و چیز‌های مربوط به زندگی کوچ‌نشینی و تفریحات ساده آن‌ها در آرامش یکنواخت و کور بی‌خبر از همه جا چیزی به‌خاطر ندارم.<br />
در همان دهکده که من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغ‌ها دنبال می‌کرد و به باد شکنجه می‌گرفت، پا‌های نازک مرا به درخت‌های ریشه و گزنه‌دار می‌بست، مرا با ترکه‌های بلند می‌زد و مجبور می‌کرد به از بر کردن نامه‌هایی که معمولا اهل خانواده دهاتی به‌هم می‌نویسند و خودش آن‌ها را به‌هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود.</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مصاحبه با خانم (شیرین نورنژاد)]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</link>
			<pubDate>Mon, 08 Jul 2019 07:29:18 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم« نورنژاد»روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
<br />
سلام.روز شماهم بخیر<br />
بله حتما<br />
شیرین نورنژاد هستم..لیسانس حسابداری. 27 سالمه و متاهل..<br />
<br />
<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
رمان کامل شده ای ندارم..قدیسه ی گناهکار اولین رمانمه که اونهم توی کانال هنوز تموم نشده<br />
<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
شروعم هم با همین رمان قدیسه ی گناهکار بود.البته که رمان دست نویس و داستان کوتاه زیاد دارم.ولی کار جدی من فعلا همین رمان قدیسه ی گناهکاره<br />
<br />
خب از همون بچگی به نوشتن علاقه داشتم.. جدی نوشتن هم چند سالی هست..اونهم با تشویق اطرافیانم که خیلی قبولم داشتند<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
<br />
نویسنده های زیادی رو دوس دارم که کاراشون رو دنبال میکنم..ولی نویسنده های بزرگی مثل:<br />
ویکتور هوگو..دانبل استیل..جلال آل احمد و سیمین دانشور و خیلی از بزرگواران دیگه رو قبول دارم..<br />
رمانهای م مودب پور و فهیمه رحیمی و پگاه عزیز رو هم دوست دارم.<br />
<br />
<br />
بعداز رمان« قدیسه ی گناهکار»،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بله حتما..<br />
ایده های زیادی توی ذهنمه که اگه خدا بخواد حتما بعد از قدیسه ی گناهکار شروعشون میکنم..ولی اولویت مشخص نیست..<br />
<br />
<br />
ازنظرشما خوشبختی یعنی چی؟<br />
<br />
خوشبختی یعنی در لحظه زندگی کردن..از لحظه به لحظه ی زندگی(چه خوب و چه بد) لذت بردن..<br />
از همه ی نعمتهایی که خدا داده، نهایت استفاده رو بردن..درک خوشبختی سخت نیس اگه واقعا خودمون بخوایم<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
<br />
تریجیح میدم دیگرون قضاوتم کنن و بهم نمره بدن..اگه خودم بخوام به خودم بدم، شاید 50..شاید هم کمتر<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
رمان شیرین و رمان مردی که میخندد واسم خیلی لذت بخش بودن..<br />
رمان دوستت دارم همیشه توی یادم میمونه..و رمان سینوهه جوری بود که تا مدتها بهش فکر میکردم.<br />
<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
<br />
توی چند ماه اخیر مطالعه م خیلی کم شده.. ولی با اینحال سعی میکنم روزی یک یا دوساعت مطالعه داشته باشم..مطالعه کردن باعث پیشرفتم میشه..و البته باعث بیشتر دونستنم از زندگی.<br />
<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
شکست که خیلی..بیشتر شکستهام هم به خاطر اشتباه خودم بوده..گاهی هم اصلا نتونتسم جبران کنم..ولی با اینحال تلاشمو میکنم.<br />
<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
<br />
خواهش میکنم..ممنون از شما که منو قابل دونستین. و ممنون از دوستای گلم که خیلی بهم لطف داشتنو منو قدیسه رو قبول داشتن<br />
<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم« نورنژاد»روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
<br />
سلام.روز شماهم بخیر<br />
بله حتما<br />
شیرین نورنژاد هستم..لیسانس حسابداری. 27 سالمه و متاهل..<br />
<br />
<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
رمان کامل شده ای ندارم..قدیسه ی گناهکار اولین رمانمه که اونهم توی کانال هنوز تموم نشده<br />
<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
شروعم هم با همین رمان قدیسه ی گناهکار بود.البته که رمان دست نویس و داستان کوتاه زیاد دارم.ولی کار جدی من فعلا همین رمان قدیسه ی گناهکاره<br />
<br />
خب از همون بچگی به نوشتن علاقه داشتم.. جدی نوشتن هم چند سالی هست..اونهم با تشویق اطرافیانم که خیلی قبولم داشتند<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
<br />
نویسنده های زیادی رو دوس دارم که کاراشون رو دنبال میکنم..ولی نویسنده های بزرگی مثل:<br />
ویکتور هوگو..دانبل استیل..جلال آل احمد و سیمین دانشور و خیلی از بزرگواران دیگه رو قبول دارم..<br />
رمانهای م مودب پور و فهیمه رحیمی و پگاه عزیز رو هم دوست دارم.<br />
<br />
<br />
بعداز رمان« قدیسه ی گناهکار»،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بله حتما..<br />
ایده های زیادی توی ذهنمه که اگه خدا بخواد حتما بعد از قدیسه ی گناهکار شروعشون میکنم..ولی اولویت مشخص نیست..<br />
<br />
<br />
ازنظرشما خوشبختی یعنی چی؟<br />
<br />
خوشبختی یعنی در لحظه زندگی کردن..از لحظه به لحظه ی زندگی(چه خوب و چه بد) لذت بردن..<br />
از همه ی نعمتهایی که خدا داده، نهایت استفاده رو بردن..درک خوشبختی سخت نیس اگه واقعا خودمون بخوایم<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
<br />
تریجیح میدم دیگرون قضاوتم کنن و بهم نمره بدن..اگه خودم بخوام به خودم بدم، شاید 50..شاید هم کمتر<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
رمان شیرین و رمان مردی که میخندد واسم خیلی لذت بخش بودن..<br />
رمان دوستت دارم همیشه توی یادم میمونه..و رمان سینوهه جوری بود که تا مدتها بهش فکر میکردم.<br />
<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
<br />
توی چند ماه اخیر مطالعه م خیلی کم شده.. ولی با اینحال سعی میکنم روزی یک یا دوساعت مطالعه داشته باشم..مطالعه کردن باعث پیشرفتم میشه..و البته باعث بیشتر دونستنم از زندگی.<br />
<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
شکست که خیلی..بیشتر شکستهام هم به خاطر اشتباه خودم بوده..گاهی هم اصلا نتونتسم جبران کنم..ولی با اینحال تلاشمو میکنم.<br />
<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
<br />
خواهش میکنم..ممنون از شما که منو قابل دونستین. و ممنون از دوستای گلم که خیلی بهم لطف داشتنو منو قدیسه رو قبول داشتن<br />
<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مصاحبه با شهلا خودی زاده]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</link>
			<pubDate>Mon, 08 Jul 2019 07:26:02 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم« خودی زاده»روزتون بخیر، بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
<br />
با سلام ... شهلا خودی زاده هستم متولد 16 اردیبهشت 1354 در تهران .... متاهل هستم و صاحب دو دختر 16 و 8 ساله با نام های فاطمه و ریحانه ... لیسانس علوم تربیتی (گرایش مدیریت برنامه ریزی آموزشی ) دارم.<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
اولین رمان من (با تو دنیا مال من است ) از انتشارات پرسمان هست و بعد اون رمان پاییز بی مهر که کاری مشترک با دوست عزیزم خانم میترا شیرانلی بود . بعد از اون من دو رمان در سایت نودهشتیا نوشتم با نام های کاش هنوزم عاشقم بودی و عشق تو پس کوچه های تعصب ... پنجمین رمانم رو به نام پیچ های خشکیده ی امین الدوله که ژانری تاریخی داشت شروع کرده بودم که آدمین نودهشتیا فوت کرد و کار نیمه تمام موند (البته الان مشغول به نوشتنش هستم اما آنلاین نیست) بعد به تشویق دوستان در تلگرام شروع به نوشتن کردم و هر دو این رمان ها الان در دست چاپ هستند البته با تغییرات زیادی که در اون ها اعمال کردم با نام های از حالا تا ابد ... و حریر ... الان هم که دو رمان در حال تایپ دارم که شمارش معکوس و لاله های واژگون هست... و البته یک کتاب هم ویراستاری کردم که پارسال به چاپ رسید با نام چتری برای روزهای بارانی از دوست عزیزی به نام فاطمه قادری.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
شروعم با رمان با تو دنیا مال من است بود ... والا سال ها کتاب می خوندم و علاقه بی حد و حصری به خوندن داشتم... هنوزم که هنوزه خوندن کتاب درکارهام جزو اولویت هست ... اما فکر نمی کردم بتونم بنویسم ... آغاز نوشتن من مصادف هست با دوستیم با خانم شیرانلی عزیز ... با تشویق ها و همراهی های ایشون و پشتکاری که داشتم اولین کتابم چاپ شد و من در همین مدت کم تونستم چیزی حدود نه کار (با موضوعاتی متفاوت)رو بنویسم ... البته اینم بگم که من بی وقفه تلاش کردم و خدا رو شکر نتیجه ی زحماتم رو هم دیدم .<br />
<br />
<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
<br />
نویسنده های زیادی داریم که کارهاشون رو می پسندم.. نام بردن واقعا سخته و همه شون دوستان خوب من هستند ... اما کارهای دولت آبادی رو خودم به شخصه خیلی دوست دارم<br />
<br />
<br />
<br />
بعداز رمان« شمارش معکوس،لاله های واژگون»،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بله یک کار هست که مقداری از اون رو هم نوشتم که قراره با نام دنیای وارونه بعد از شمارش معکوس توی همون کانال بنویسمش ... البته لاله ها تازه شروع شده و مقدار زیادی از اون مونده برای بعد اون فعلا فکر نکردم.<br />
<br />
<br />
<br />
ازنظر«شهلا خودی زاده»خوشبختی یعنی چی؟<br />
<br />
<br />
خوشبختی از نظر من داشتن یه خانواده ی خوبه ... خانواده ای که همه جوره پشت آدم باشن .. به نظرم داشتن همسری که همیشه کنارت باشه و مشوقت باشه ... داشتن فرزاندانی که ثمره ی زندگی و عشقت باشه ... البته شاید این از دید منِ متاهل باشه و مجرد ها دیدشون چیز دیگری باشه .. به نظر من اگه پایه های زندگی محکم باشن آدم می تونه به همه چی برسه و مسلما خوشبخت خواهد بود ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
<br />
اینو باید از خواننده هام بپرسید ... اونایی که همیشه حمایتم کردن ... اونا هستند که باید نمره بدن<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
خب برای من رمان برباد رفته، به شخصه خیلی دوسش داشتم و بارها خوندمش ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
خیلی زیاد ... من کنار نوشتن که کلی از وقتمو می گیره کتاب خوندن و مطالعه ام قطع نمیشه ... کتاب تو جای جای زندگی من حضور داره ... و من همیشه با تمام نویسندگانی که ازم می پرسن چیکار کنیم تا قلم مون قوی بشه مطالعه کردن رو توصیه می کنم .. من عاشق خوندنم<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
خدا رو شکر نه ... اینم مدیون حضور پر رنگ خدا توی زندگیم هستم و از خدا ممنونم که بهترین خصلت رو در من قرار داده و اون هم تلاش و پشتکار هست ... یعنی اگه بخوام کاری رو انجام بدم با امید به خدا و بعد هم تلاش بی وقفه بهش رسیدم ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
<br />
ممنون از شما که این وقت رو به من دادید و از همین جا دلم می خواد از تمام خوانندگان خوبم که همیشه با نظرات خوب و مثبتشون حمایتم کردن تشکر کنم</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم« خودی زاده»روزتون بخیر، بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
<br />
با سلام ... شهلا خودی زاده هستم متولد 16 اردیبهشت 1354 در تهران .... متاهل هستم و صاحب دو دختر 16 و 8 ساله با نام های فاطمه و ریحانه ... لیسانس علوم تربیتی (گرایش مدیریت برنامه ریزی آموزشی ) دارم.<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
اولین رمان من (با تو دنیا مال من است ) از انتشارات پرسمان هست و بعد اون رمان پاییز بی مهر که کاری مشترک با دوست عزیزم خانم میترا شیرانلی بود . بعد از اون من دو رمان در سایت نودهشتیا نوشتم با نام های کاش هنوزم عاشقم بودی و عشق تو پس کوچه های تعصب ... پنجمین رمانم رو به نام پیچ های خشکیده ی امین الدوله که ژانری تاریخی داشت شروع کرده بودم که آدمین نودهشتیا فوت کرد و کار نیمه تمام موند (البته الان مشغول به نوشتنش هستم اما آنلاین نیست) بعد به تشویق دوستان در تلگرام شروع به نوشتن کردم و هر دو این رمان ها الان در دست چاپ هستند البته با تغییرات زیادی که در اون ها اعمال کردم با نام های از حالا تا ابد ... و حریر ... الان هم که دو رمان در حال تایپ دارم که شمارش معکوس و لاله های واژگون هست... و البته یک کتاب هم ویراستاری کردم که پارسال به چاپ رسید با نام چتری برای روزهای بارانی از دوست عزیزی به نام فاطمه قادری.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
شروعم با رمان با تو دنیا مال من است بود ... والا سال ها کتاب می خوندم و علاقه بی حد و حصری به خوندن داشتم... هنوزم که هنوزه خوندن کتاب درکارهام جزو اولویت هست ... اما فکر نمی کردم بتونم بنویسم ... آغاز نوشتن من مصادف هست با دوستیم با خانم شیرانلی عزیز ... با تشویق ها و همراهی های ایشون و پشتکاری که داشتم اولین کتابم چاپ شد و من در همین مدت کم تونستم چیزی حدود نه کار (با موضوعاتی متفاوت)رو بنویسم ... البته اینم بگم که من بی وقفه تلاش کردم و خدا رو شکر نتیجه ی زحماتم رو هم دیدم .<br />
<br />
<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
<br />
نویسنده های زیادی داریم که کارهاشون رو می پسندم.. نام بردن واقعا سخته و همه شون دوستان خوب من هستند ... اما کارهای دولت آبادی رو خودم به شخصه خیلی دوست دارم<br />
<br />
<br />
<br />
بعداز رمان« شمارش معکوس،لاله های واژگون»،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بله یک کار هست که مقداری از اون رو هم نوشتم که قراره با نام دنیای وارونه بعد از شمارش معکوس توی همون کانال بنویسمش ... البته لاله ها تازه شروع شده و مقدار زیادی از اون مونده برای بعد اون فعلا فکر نکردم.<br />
<br />
<br />
<br />
ازنظر«شهلا خودی زاده»خوشبختی یعنی چی؟<br />
<br />
<br />
خوشبختی از نظر من داشتن یه خانواده ی خوبه ... خانواده ای که همه جوره پشت آدم باشن .. به نظرم داشتن همسری که همیشه کنارت باشه و مشوقت باشه ... داشتن فرزاندانی که ثمره ی زندگی و عشقت باشه ... البته شاید این از دید منِ متاهل باشه و مجرد ها دیدشون چیز دیگری باشه .. به نظر من اگه پایه های زندگی محکم باشن آدم می تونه به همه چی برسه و مسلما خوشبخت خواهد بود ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
<br />
اینو باید از خواننده هام بپرسید ... اونایی که همیشه حمایتم کردن ... اونا هستند که باید نمره بدن<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
خب برای من رمان برباد رفته، به شخصه خیلی دوسش داشتم و بارها خوندمش ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
خیلی زیاد ... من کنار نوشتن که کلی از وقتمو می گیره کتاب خوندن و مطالعه ام قطع نمیشه ... کتاب تو جای جای زندگی من حضور داره ... و من همیشه با تمام نویسندگانی که ازم می پرسن چیکار کنیم تا قلم مون قوی بشه مطالعه کردن رو توصیه می کنم .. من عاشق خوندنم<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
خدا رو شکر نه ... اینم مدیون حضور پر رنگ خدا توی زندگیم هستم و از خدا ممنونم که بهترین خصلت رو در من قرار داده و اون هم تلاش و پشتکار هست ... یعنی اگه بخوام کاری رو انجام بدم با امید به خدا و بعد هم تلاش بی وقفه بهش رسیدم ...<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
<br />
ممنون از شما که این وقت رو به من دادید و از همین جا دلم می خواد از تمام خوانندگان خوبم که همیشه با نظرات خوب و مثبتشون حمایتم کردن تشکر کنم</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مصاحبه با خانم فاطمه اشکو]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%88</link>
			<pubDate>Mon, 08 Jul 2019 07:23:04 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%88</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم فاطمه اشکو روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
سلام عزیزم. فاطمه اشکو، متولد سال۱۳۷۲، در روز ۶ مرداد. از سال ۹۱ نوشتن رو شروع کردم.<br />
<br />
<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
مجازی:<br />
رمان های طلسم خاکستری<br />
همسان من<br />
زیر یک‌سقف<br />
زنانه می تازم<br />
انتقام گر<br />
شهرآشوب<br />
حسرت شیرین<br />
<br />
در دست چاپ:<br />
تعصب ... و‌اما عشق<br />
دست منو بگیر<br />
<br />
اقدام برای چاپ:<br />
شعله های <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">هوس</span>	<br />
<br />
در حال تایپ:<br />
وسواس<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
شروعم با رمان طلسم خاکستری بود. خیلی ابتدایی نوشته شده،‌اما خاطرات خوبی باهاش دارم.‌۱۹سالم بود که با سایت نودوهشتیا اشنا شدم، همونجا خودم رو‌سنجیدم‌اما اصلا عقب نکشیدم، جلو ‌رفتم و از شکست نترسیدم.<br />
<br />
<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
رویا رستمی.<br />
گیسو‌قاسم‌زاده.<br />
مهرسا.میم.<br />
نرگس عینی.<br />
مرحوم فهیمه رحیمی.<br />
<br />
<br />
<br />
بعداز رمان وسواس،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بله. یه رمان که قبلا نوشتمش و قصد بازنویسیش رو دارم. توی حیطه ی مدلینگ و‌عکاسی.<br />
<br />
<br />
ازنظرفاطمه اشکو خوشبختی یعنی چی؟<br />
خوشبختی یعنی آرامش. یعنی بدونی وقتی نیستی، خیلی ها هستن که پشتتن. هنوز به این آرامش نرسیدم،‌برسم حس خوشبختی رو‌تجربه میکنم. در دنیای کار البته<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
۷.<br />
سه شماره ی اخر‌سی سال زندگی‌میخواد.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
رمان تعصب... و‌اما‌عشق. مرتب بارون میبارید حال و‌هوای رمان عاشقانه و بارونی بود.<br />
<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
در حال حاضر کم، چون وقتی مینویسم‌مطالعه سردرگمم میکنه اما در کل خیلی. نخونم،‌حس بی سوادی بهم دست میده. ساعت بخوام بگم۸ساعت در شبانه روز.‌بقیه ی وقتم فیلم دیدن و نوشتن و‌خوابه. البته درس هم هست که فعلا فارغ شدیم.<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
<br />
خیلی زیاد.<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
<br />
ممنون از شما بابت زحماتتون</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم فاطمه اشکو روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
سلام عزیزم. فاطمه اشکو، متولد سال۱۳۷۲، در روز ۶ مرداد. از سال ۹۱ نوشتن رو شروع کردم.<br />
<br />
<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
مجازی:<br />
رمان های طلسم خاکستری<br />
همسان من<br />
زیر یک‌سقف<br />
زنانه می تازم<br />
انتقام گر<br />
شهرآشوب<br />
حسرت شیرین<br />
<br />
در دست چاپ:<br />
تعصب ... و‌اما عشق<br />
دست منو بگیر<br />
<br />
اقدام برای چاپ:<br />
شعله های <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">هوس</span>	<br />
<br />
در حال تایپ:<br />
وسواس<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
شروعم با رمان طلسم خاکستری بود. خیلی ابتدایی نوشته شده،‌اما خاطرات خوبی باهاش دارم.‌۱۹سالم بود که با سایت نودوهشتیا اشنا شدم، همونجا خودم رو‌سنجیدم‌اما اصلا عقب نکشیدم، جلو ‌رفتم و از شکست نترسیدم.<br />
<br />
<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
رویا رستمی.<br />
گیسو‌قاسم‌زاده.<br />
مهرسا.میم.<br />
نرگس عینی.<br />
مرحوم فهیمه رحیمی.<br />
<br />
<br />
<br />
بعداز رمان وسواس،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بله. یه رمان که قبلا نوشتمش و قصد بازنویسیش رو دارم. توی حیطه ی مدلینگ و‌عکاسی.<br />
<br />
<br />
ازنظرفاطمه اشکو خوشبختی یعنی چی؟<br />
خوشبختی یعنی آرامش. یعنی بدونی وقتی نیستی، خیلی ها هستن که پشتتن. هنوز به این آرامش نرسیدم،‌برسم حس خوشبختی رو‌تجربه میکنم. در دنیای کار البته<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
۷.<br />
سه شماره ی اخر‌سی سال زندگی‌میخواد.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
رمان تعصب... و‌اما‌عشق. مرتب بارون میبارید حال و‌هوای رمان عاشقانه و بارونی بود.<br />
<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
در حال حاضر کم، چون وقتی مینویسم‌مطالعه سردرگمم میکنه اما در کل خیلی. نخونم،‌حس بی سوادی بهم دست میده. ساعت بخوام بگم۸ساعت در شبانه روز.‌بقیه ی وقتم فیلم دیدن و نوشتن و‌خوابه. البته درس هم هست که فعلا فارغ شدیم.<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
<br />
خیلی زیاد.<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
<br />
ممنون از شما بابت زحماتتون</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مصاحبه با پریناز بشیری]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</link>
			<pubDate>Mon, 08 Jul 2019 07:19:48 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم بشیری روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
<br />
اول سلام<br />
مرسی از رای بچه ها مثله همیشه شرمنده محبتشون کردنم واقعا مرسی<br />
خب اول بگم من پریناز بشیری بیست ودو سالمه  بچه بزرگ خانوادم وتبریزیم و دانشجوام<br />
<br />
<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
رمان های حس معکوس ،تاتباهی،بی پر پروانه شو،رسا،مجنون تو<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
تاریخ دقیقی برای شروع من نیست ولی از چهارده سالگی رسما شروع کردم به نوشتن و جرقش از اول شدن تو مسابقه داستان نویسی داستان بودو تشویق معلمای اون دورم<br />
<br />
<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
<br />
نویسنده خاصی مد نظرم نیست رمانای خوب و بی توجه به اسم نویسندش میخونم ولی خب نویسنده های خاصی مثل استاد مودب پور یا خانوم قائمیفرو همیشه دنبال کردم<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بعداز رمان مجنون تو ،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بعد از مجنون یه استراحت طولانی به خودم میدم و بعدش شروع میکنم فعلا همه تلاشم اینه تا عید مجنون و تموم کنم بعد از اون یه رمان جدید و میزارم<br />
<br />
<br />
ازنظرپرینازبشیری خوشبختی یعنی چی؟<br />
<br />
خوشبختی تعبیر مختلفی داره و هرکسی از یه دیدی بهش نگاه میکنه از نظر من تنهایی و اینکه با تنهایی خودت خوش باشی یه زندگی آروم و روتین بی دخالت هیچ کسی داشته باشی یه صبح معمولی بیدار شی و آخر شب با خیال راحت سر بزاری رو بالشت بی دغدغه این یعنی خوشبختی<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
<br />
<br />
اگه کلی بخوام بدم با اعتماد بنفس 8/75شاید ولی در حال حاضر الان به خودم 5میدم<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
رمانای زیادی بودن ولی همخونه و دالان بهشت یه چیز دیگن برام<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
زیااااد خیلی زیاد چه رمان و چه درسی کلا عاشقه مطالعم و بیشتر وقتمو در روز میگیره شاید نزدیک 7-8ساعت در روز<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
<br />
نمیدونم شاید چیزی که از نظر من شکسته موقعیت ساز بزرگترین موفقیت زندگیمه سعی میکنم اسم شکستامو فرصت بزارم و باید بگم از این فرصتا زیاد داشتم ولی خب به خیرو خوشی گذروندمشون<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانم بشیری روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
<br />
اول سلام<br />
مرسی از رای بچه ها مثله همیشه شرمنده محبتشون کردنم واقعا مرسی<br />
خب اول بگم من پریناز بشیری بیست ودو سالمه  بچه بزرگ خانوادم وتبریزیم و دانشجوام<br />
<br />
<br />
<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
<br />
رمان های حس معکوس ،تاتباهی،بی پر پروانه شو،رسا،مجنون تو<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
<br />
تاریخ دقیقی برای شروع من نیست ولی از چهارده سالگی رسما شروع کردم به نوشتن و جرقش از اول شدن تو مسابقه داستان نویسی داستان بودو تشویق معلمای اون دورم<br />
<br />
<br />
<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمی پسندید؟<br />
<br />
نویسنده خاصی مد نظرم نیست رمانای خوب و بی توجه به اسم نویسندش میخونم ولی خب نویسنده های خاصی مثل استاد مودب پور یا خانوم قائمیفرو همیشه دنبال کردم<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
بعداز رمان مجنون تو ،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
<br />
بعد از مجنون یه استراحت طولانی به خودم میدم و بعدش شروع میکنم فعلا همه تلاشم اینه تا عید مجنون و تموم کنم بعد از اون یه رمان جدید و میزارم<br />
<br />
<br />
ازنظرپرینازبشیری خوشبختی یعنی چی؟<br />
<br />
خوشبختی تعبیر مختلفی داره و هرکسی از یه دیدی بهش نگاه میکنه از نظر من تنهایی و اینکه با تنهایی خودت خوش باشی یه زندگی آروم و روتین بی دخالت هیچ کسی داشته باشی یه صبح معمولی بیدار شی و آخر شب با خیال راحت سر بزاری رو بالشت بی دغدغه این یعنی خوشبختی<br />
<br />
<br />
<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
<br />
<br />
اگه کلی بخوام بدم با اعتماد بنفس 8/75شاید ولی در حال حاضر الان به خودم 5میدم<br />
<br />
<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
<br />
رمانای زیادی بودن ولی همخونه و دالان بهشت یه چیز دیگن برام<br />
<br />
<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
<br />
زیااااد خیلی زیاد چه رمان و چه درسی کلا عاشقه مطالعم و بیشتر وقتمو در روز میگیره شاید نزدیک 7-8ساعت در روز<br />
<br />
<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
<br />
<br />
نمیدونم شاید چیزی که از نظر من شکسته موقعیت ساز بزرگترین موفقیت زندگیمه سعی میکنم اسم شکستامو فرصت بزارم و باید بگم از این فرصتا زیاد داشتم ولی خب به خیرو خوشی گذروندمشون<br />
<br />
<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مصاحبه با پروانه قدیمی]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C</link>
			<pubDate>Mon, 08 Jul 2019 07:16:02 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانوم قدیمی روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
سلام به شما و تمام دوستان خوبی که با لطفشون منو شرمنده کردن .<br />
من متولد بهمن ماه سال ۵۳ هستم . خانه دارم و دو پسر به سن ۲۴ و ۱۸ ساله دارم .متولد تهرانم و ساکن شهرری . تک دخترم و دو برادر کوچکتر از خودم دارم .<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
رمان (زهرشیرین )  اولین رمان بود که توسط نشر شقایق چاپ شد .رمان (<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">رقص</span>	 شعله ها) در دست چاپه توسط نشر علیرمانهای مجازیم هم عبارتند از:نهایت آرامش . شعله های خاکستری . ساقه های <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">رقص</span>	ان . خاکستر یک احساس .خشم و غیرت. بغض شب . از دیار شب.<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
شروعش با همون رمان زهر شیرین بود . راستش من خیلی رمان میخوندم و مدام مجله های خانوادگی میخوندم . زهر شیرین و نهایت آرامش و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">رقص</span>	 شعله ها از تخیلاتم سرچشمه گرفت اما با دغدغه های جوانان امروز مخلوط شد .راستش من از وقتی پسرام بزرگ شدن ،اوقات فراغتم بیشتر شد و شروع به نوشتن کردم .با خوندن مجله های خانواده کلی سوژه توی ذهنم به صف میشه و تا وقتی ننویسم راحت نمیشم .الان در حدود ۸ ساله که مینویسم .<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمیپسندید؟<br />
الان خداروشکر نویسنده های خوب زیاد داریم . یکی از یکی کارهاشون جذابتر و زیباتره . اما خانوم ریاحی با رمان همخونه ش عالی درخشید . کارهای خانوم پ.غفاری و الناز محمدی و هستی.ق و ساناز زینعلی رو خیلی دوست دارم . البته نویسندگان دیگه ای هم هستند که خیلی نوشته هاشون رو دوست دارم اما اگه نام ببرم از حوصله خارجه .<br />
بعداز رمان ازدیارشب ،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
راستش چون بغض شب رو هم در کنار این کار انلاین مینویسم نمیتونم فکر دیگه ای داشته باشم اما به امید خدا اگه عمری باشه بعد از اتمام این دو رمان حتما رمان دیگه ای رو شروع میکنم .<br />
ازنظرپروانه قدیمی خوشبختی یعنی چی؟<br />
خوشبختی یعنی آرامش ... یعنی دوست داشتن اطرافیانت و دوست داشته بشی . یعنی بیشتر از هر چیز خوبیهای اطرافت رو ببینی و از زندگی لذت ببری . یعنی بیشتر در لحظه زندگی کنی تا در گذشته و آینده ای که هنوز نیومده . راضی بودن به اونچه که هستی خودش باعث آرامشه .<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
6 میدم ... چون هنوز خیلی کمی وکاستی دارم .<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
برباد رفته  و دلاور زند . یعنی هر چه روز میخوندم شبها توی خواب عین یه فیلم میدیدمش ... کتاب چهار جلدی بربادرفته را در عرض ده روز خوندم و خیلی لذت بردم .<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
الان که دو رمان انلاین دارم و یه رمان در دست ویرایش دارم وقتم خیلی کم شده اما در کل من زمان بیکاری ندارم ... حتما با خوندن کتاب و مجله و رمان پرش میکنم .. باوجود اینکه رمان های مجازی زیاده اما هنوزم عاشق خریدن کتاب رمان هستم . یه کتاب خونه ی بزرگ دارم که مخصوص رمانهای خودمه . از ۲۵ سال پیش تا الان کل کتابمو نگه داشتم .<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
نه به اون صورت که بخوام بگم شکست خوردم و داغون شدم ... اما بوده در زمانی که زندگی بر وفق مرادم نبوده اما با صبر به زندگی دلخواهم رسیدم . کلا همیشه به زندگی خوش بینم . برای همین شکستها زیاد در یادم نمیمونه .<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
ممنون از شما که منو قابل دونستین و وقتتون رو صرف من کردین </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سلام خانوم قدیمی روزتون بخیر،لطفایه بیوگرافی ازخودتون به مابدین؟<br />
سلام به شما و تمام دوستان خوبی که با لطفشون منو شرمنده کردن .<br />
من متولد بهمن ماه سال ۵۳ هستم . خانه دارم و دو پسر به سن ۲۴ و ۱۸ ساله دارم .متولد تهرانم و ساکن شهرری . تک دخترم و دو برادر کوچکتر از خودم دارم .<br />
میشه رمانهایی روکه نوشتین معرفی کنین؟<br />
رمان (زهرشیرین )  اولین رمان بود که توسط نشر شقایق چاپ شد .رمان (<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">رقص</span>	 شعله ها) در دست چاپه توسط نشر علیرمانهای مجازیم هم عبارتند از:نهایت آرامش . شعله های خاکستری . ساقه های <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">رقص</span>	ان . خاکستر یک احساس .خشم و غیرت. بغض شب . از دیار شب.<br />
شروعتون باچی بود؟ازکی متوجه شدین میتونین بنویسین؟<br />
شروعش با همون رمان زهر شیرین بود . راستش من خیلی رمان میخوندم و مدام مجله های خانوادگی میخوندم . زهر شیرین و نهایت آرامش و <span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">رقص</span>	 شعله ها از تخیلاتم سرچشمه گرفت اما با دغدغه های جوانان امروز مخلوط شد .راستش من از وقتی پسرام بزرگ شدن ،اوقات فراغتم بیشتر شد و شروع به نوشتن کردم .با خوندن مجله های خانواده کلی سوژه توی ذهنم به صف میشه و تا وقتی ننویسم راحت نمیشم .الان در حدود ۸ ساله که مینویسم .<br />
کارهای کدومیک ازنویسنده هاروبیشترمیپسندید؟<br />
الان خداروشکر نویسنده های خوب زیاد داریم . یکی از یکی کارهاشون جذابتر و زیباتره . اما خانوم ریاحی با رمان همخونه ش عالی درخشید . کارهای خانوم پ.غفاری و الناز محمدی و هستی.ق و ساناز زینعلی رو خیلی دوست دارم . البته نویسندگان دیگه ای هم هستند که خیلی نوشته هاشون رو دوست دارم اما اگه نام ببرم از حوصله خارجه .<br />
بعداز رمان ازدیارشب ،رمان دیگه ای درنظرگرفتین؟<br />
راستش چون بغض شب رو هم در کنار این کار انلاین مینویسم نمیتونم فکر دیگه ای داشته باشم اما به امید خدا اگه عمری باشه بعد از اتمام این دو رمان حتما رمان دیگه ای رو شروع میکنم .<br />
ازنظرپروانه قدیمی خوشبختی یعنی چی؟<br />
خوشبختی یعنی آرامش ... یعنی دوست داشتن اطرافیانت و دوست داشته بشی . یعنی بیشتر از هر چیز خوبیهای اطرافت رو ببینی و از زندگی لذت ببری . یعنی بیشتر در لحظه زندگی کنی تا در گذشته و آینده ای که هنوز نیومده . راضی بودن به اونچه که هستی خودش باعث آرامشه .<br />
ازیک تاده به خودتون چندمیدین؟<br />
6 میدم ... چون هنوز خیلی کمی وکاستی دارم .<br />
<br />
بهترین رمانی که باهاش خاطره دارین چی بوده؟<br />
برباد رفته  و دلاور زند . یعنی هر چه روز میخوندم شبها توی خواب عین یه فیلم میدیدمش ... کتاب چهار جلدی بربادرفته را در عرض ده روز خوندم و خیلی لذت بردم .<br />
چقدرمطالعه میکنین؟<br />
الان که دو رمان انلاین دارم و یه رمان در دست ویرایش دارم وقتم خیلی کم شده اما در کل من زمان بیکاری ندارم ... حتما با خوندن کتاب و مجله و رمان پرش میکنم .. باوجود اینکه رمان های مجازی زیاده اما هنوزم عاشق خریدن کتاب رمان هستم . یه کتاب خونه ی بزرگ دارم که مخصوص رمانهای خودمه . از ۲۵ سال پیش تا الان کل کتابمو نگه داشتم .<br />
تاحالاشکست خوردین؟<br />
نه به اون صورت که بخوام بگم شکست خوردم و داغون شدم ... اما بوده در زمانی که زندگی بر وفق مرادم نبوده اما با صبر به زندگی دلخواهم رسیدم . کلا همیشه به زندگی خوش بینم . برای همین شکستها زیاد در یادم نمیمونه .<br />
ممنون که وقتتون رودراختیارماگذاشتین<br />
ممنون از شما که منو قابل دونستین و وقتتون رو صرف من کردین </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مصاحبه با خانم (مدیا خجسته)]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87</link>
			<pubDate>Sun, 07 Apr 2019 06:36:01 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #800080;" class="mycode_color">مصاحبه با خانوم </span><span style="color: #ff8c00;" class="mycode_color">مدیا خجسته </span><span style="color: #800080;" class="mycode_color">نویسنده ی رمان های :</span><br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">سیمرغ<br />
دژکوب<br />
سیاه_بازی<br />
دوئل_دل<br />
غزل_فروش<br />
گوش_ماهی</span><br />
<br />
نویسنده ی عالی کشورمون که قلم و رمان های بی نظیرشون رو کمتر کسی پیدا میشه که نخونده و اسمش رو نشنیده باشه<br />
<br />
شروع مصاحبه :<br />
_ خب من خودمو معرفی میکنم که لااقل بدونید با کی هم صحبت شدین.<br />
تینا هستم ملقب به قلب سبز، ادمین ...خیلی از آشنایی با شما خوشحالم<br />
<br />
<br />
- مدیا جان من فقط همین اسم رو از شما میدونم خودتون رو معرفی کنید<br />
مدیا بانو _ مدیا خجسته هستم. متولد تیرماه ۷۱. متاهل هستم و یه دختر یه ساله به اسم لیا دارم<br />
_ چه رمان هایی تا حالا نوشتید؟<br />
مدیا بانو _ سیمرغ<br />
سیاه بازی<br />
دوئلِ دل<br />
دژکوب<br />
غزل فروش<br />
و رمان در حال تایپم ( گوشماهی)<br />
_ از قلم بی نظیرتون بگید برامون<br />
چی شد که نویسنده شدید؟<br />
مدیا بانو _ لطف دارید<br />
من از بچگی عاشق نویسندگی بودم. از هشت سالگی شروع به نوشتن داستانک های تخیلی کردم. همیشه تو مسابقات داستان نویسی و انشا نویسی شرکت میکردم. اما هیچ وقت به فکر نوشتن رمان نیفتاده بودم.<br />
تا اینکه با سایت خوب و آموزنده ی نودوهشتیا آشنا شدم. برام جالب بود که نویسنده های تازه با ابزار راحتی که در اختیارشون قرار دادن میتونن بنویسن و خودشون و محک بزنن. همین شد که بسم الله گفتم و تایپ سیمرغ رو شروع کردم.<br />
_می دونستید که انجمن ايران رمان بجای نودوهشتیا اومده؟ یعنی خبر داشتین؟<br />
مدیا بانو _ بله. حتی دعوت به همکاری هم شد اما از اول قبول نکردم<br />
_ ایده های ناب رمان هاتون رو از کجا میارید؟ واقعیت دارند یا تخیل ذهنتون هستن؟<br />
مدیا بانو _ تا حالا سوژه ای ننوشتم که تماما از روی واقعیت باشه. اما خب جرقه ی سوژه ها همیشه از اتفاق هایی میخوره که در در اطرافم باهاشون در ارتباطم.<br />
کاراکترها هم همینطور. خواه ناخواه تاثیر میپذیرن از افرادی که باهاشون در ارتباط بودم در طول زندگی<br />
_ رمان در دست چاپ یا چاپ شده دارید که به ما معرفی کنید؟<br />
مدیا بانو _ بله. رمان های سیاه بازی ، دوئل دل ، دژکوب در دست چاپ از انتشارات علی هستن.<br />
رمان غزل فروش چند تا پیشنهاد چاپ داشته منتها چون تصمیم یه ویرایش کلی روش دارم تصمیم نگرفتم با کدوم انتشارات کار کنم<br />
_ من با اجازتون یکم از حالت رسمی در میام و راحت تر صحبت میکنم، اشکالی که نداره؟<br />
مدیا بانو _ راحت باشین<br />
_ تشکر<br />
خودت کدوم رمانت رو بیشتر دوست داری؟<br />
مدیا بانو _ خودم سیاه بازی رو خیلی دوست دارم<br />
_ یه سوال شخصی...<br />
رنگ چشماتون چه رنگیه؟<br />
مدیا بانو _ قهوه ای تیره<br />
_ مدیا بانو...<br />
این واژه ی بانو واقعا برازندت هست، اخلاقت فراتر از چیزیه که من تصور میکردم<br />
مدیا بانو _ شما لطف دارین<br />
_ چند تا کلمه من میگم شما هر چی به ذهنت اومد در موردش بگو<br />
مدیا بانو _ چشم<br />
_ مدیا<br />
مدیا بانو _ پر انرژی<br />
_ سیمرغ<br />
مدیا بانو _ تجربه<br />
_ مدرسه<br />
مدیا بانو _ استرس<br />
_ وضعیت اینترنت ایران<br />
مدیا بانو _ لاک پشت<br />
_ ترامپ!<br />
مدیا بانو _ مغزِ خالی<br />
_ موافقم<br />
چه صحبتی برای نویسنده های تازه کار داری عزیز؟<br />
مدیا بانو _ اول از همه باید بگم از نوشتن نترسن. تنها راه مقابله با ترس هم اقدامه<br />
اقدام‌کنن. تمرین و تکرار. ممارست.<br />
و در کنارش منعطف و نقدپذیر باشن و به خودشون و قلمشون اجازه ی اصلاح و تجربه اندوزی بدن<br />
_ و اما کلام آخر...<br />
بهترین جمله ای که به انجمن ... دوست داری بگی چیه؟<br />
مدیا بانو _ از اینکه تلاش میکنید تا در جهت صحیح فرهنگ کتابخوانی رو ترویج بدید خیلی خوشحالم. این عالیه که هنوز کتابخونه هایی هست تا با مراجعه بهشون بشه آثار نویسنده های خوب رو خوند و با قلم ها و استعداد های تازه آشنا شد<br />
_ خیلی ممنونم از اینکه وقتت رو در اختیار من گذاشتی از صحبت باهات سیر نمیشم.<br />
بی صبرانه منتظر رمان های جدیدت هستیم.<br />
مدیا بانو _ خیلی ممنون از شما بابت لطف و محبتتون.<br />
خوشحال شدم و لذت بردم<br />
برای مدیا جان آرزوی بهترین ها رو می کنیم و امیدواریم هر کجا که هستند شاد و سلامت باشند</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #800080;" class="mycode_color">مصاحبه با خانوم </span><span style="color: #ff8c00;" class="mycode_color">مدیا خجسته </span><span style="color: #800080;" class="mycode_color">نویسنده ی رمان های :</span><br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">سیمرغ<br />
دژکوب<br />
سیاه_بازی<br />
دوئل_دل<br />
غزل_فروش<br />
گوش_ماهی</span><br />
<br />
نویسنده ی عالی کشورمون که قلم و رمان های بی نظیرشون رو کمتر کسی پیدا میشه که نخونده و اسمش رو نشنیده باشه<br />
<br />
شروع مصاحبه :<br />
_ خب من خودمو معرفی میکنم که لااقل بدونید با کی هم صحبت شدین.<br />
تینا هستم ملقب به قلب سبز، ادمین ...خیلی از آشنایی با شما خوشحالم<br />
<br />
<br />
- مدیا جان من فقط همین اسم رو از شما میدونم خودتون رو معرفی کنید<br />
مدیا بانو _ مدیا خجسته هستم. متولد تیرماه ۷۱. متاهل هستم و یه دختر یه ساله به اسم لیا دارم<br />
_ چه رمان هایی تا حالا نوشتید؟<br />
مدیا بانو _ سیمرغ<br />
سیاه بازی<br />
دوئلِ دل<br />
دژکوب<br />
غزل فروش<br />
و رمان در حال تایپم ( گوشماهی)<br />
_ از قلم بی نظیرتون بگید برامون<br />
چی شد که نویسنده شدید؟<br />
مدیا بانو _ لطف دارید<br />
من از بچگی عاشق نویسندگی بودم. از هشت سالگی شروع به نوشتن داستانک های تخیلی کردم. همیشه تو مسابقات داستان نویسی و انشا نویسی شرکت میکردم. اما هیچ وقت به فکر نوشتن رمان نیفتاده بودم.<br />
تا اینکه با سایت خوب و آموزنده ی نودوهشتیا آشنا شدم. برام جالب بود که نویسنده های تازه با ابزار راحتی که در اختیارشون قرار دادن میتونن بنویسن و خودشون و محک بزنن. همین شد که بسم الله گفتم و تایپ سیمرغ رو شروع کردم.<br />
_می دونستید که انجمن ايران رمان بجای نودوهشتیا اومده؟ یعنی خبر داشتین؟<br />
مدیا بانو _ بله. حتی دعوت به همکاری هم شد اما از اول قبول نکردم<br />
_ ایده های ناب رمان هاتون رو از کجا میارید؟ واقعیت دارند یا تخیل ذهنتون هستن؟<br />
مدیا بانو _ تا حالا سوژه ای ننوشتم که تماما از روی واقعیت باشه. اما خب جرقه ی سوژه ها همیشه از اتفاق هایی میخوره که در در اطرافم باهاشون در ارتباطم.<br />
کاراکترها هم همینطور. خواه ناخواه تاثیر میپذیرن از افرادی که باهاشون در ارتباط بودم در طول زندگی<br />
_ رمان در دست چاپ یا چاپ شده دارید که به ما معرفی کنید؟<br />
مدیا بانو _ بله. رمان های سیاه بازی ، دوئل دل ، دژکوب در دست چاپ از انتشارات علی هستن.<br />
رمان غزل فروش چند تا پیشنهاد چاپ داشته منتها چون تصمیم یه ویرایش کلی روش دارم تصمیم نگرفتم با کدوم انتشارات کار کنم<br />
_ من با اجازتون یکم از حالت رسمی در میام و راحت تر صحبت میکنم، اشکالی که نداره؟<br />
مدیا بانو _ راحت باشین<br />
_ تشکر<br />
خودت کدوم رمانت رو بیشتر دوست داری؟<br />
مدیا بانو _ خودم سیاه بازی رو خیلی دوست دارم<br />
_ یه سوال شخصی...<br />
رنگ چشماتون چه رنگیه؟<br />
مدیا بانو _ قهوه ای تیره<br />
_ مدیا بانو...<br />
این واژه ی بانو واقعا برازندت هست، اخلاقت فراتر از چیزیه که من تصور میکردم<br />
مدیا بانو _ شما لطف دارین<br />
_ چند تا کلمه من میگم شما هر چی به ذهنت اومد در موردش بگو<br />
مدیا بانو _ چشم<br />
_ مدیا<br />
مدیا بانو _ پر انرژی<br />
_ سیمرغ<br />
مدیا بانو _ تجربه<br />
_ مدرسه<br />
مدیا بانو _ استرس<br />
_ وضعیت اینترنت ایران<br />
مدیا بانو _ لاک پشت<br />
_ ترامپ!<br />
مدیا بانو _ مغزِ خالی<br />
_ موافقم<br />
چه صحبتی برای نویسنده های تازه کار داری عزیز؟<br />
مدیا بانو _ اول از همه باید بگم از نوشتن نترسن. تنها راه مقابله با ترس هم اقدامه<br />
اقدام‌کنن. تمرین و تکرار. ممارست.<br />
و در کنارش منعطف و نقدپذیر باشن و به خودشون و قلمشون اجازه ی اصلاح و تجربه اندوزی بدن<br />
_ و اما کلام آخر...<br />
بهترین جمله ای که به انجمن ... دوست داری بگی چیه؟<br />
مدیا بانو _ از اینکه تلاش میکنید تا در جهت صحیح فرهنگ کتابخوانی رو ترویج بدید خیلی خوشحالم. این عالیه که هنوز کتابخونه هایی هست تا با مراجعه بهشون بشه آثار نویسنده های خوب رو خوند و با قلم ها و استعداد های تازه آشنا شد<br />
_ خیلی ممنونم از اینکه وقتت رو در اختیار من گذاشتی از صحبت باهات سیر نمیشم.<br />
بی صبرانه منتظر رمان های جدیدت هستیم.<br />
مدیا بانو _ خیلی ممنون از شما بابت لطف و محبتتون.<br />
خوشحال شدم و لذت بردم<br />
برای مدیا جان آرزوی بهترین ها رو می کنیم و امیدواریم هر کجا که هستند شاد و سلامت باشند</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چارلز بوکوفسکی]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C</link>
			<pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:45:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این نویسنده آلمانی‌تبار در طول ۷۳ سال زندگی بیش از هزاران شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان بلند را<br />
با اقتباس از سبک زندگی لس‌آنجلسی، فرهنگ و اقتصاد سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۹۰ آمریکا نوشته است.<br />
<br />
<span style="color: #ff8c00;" class="mycode_color">بوکوفسکی</span> که نخستین تلاش‌های ادبی‌اش را با انتشار داستانی کوتاه در مجله «داستان» آغاز کرد، در سال‌های بعد توانست با<br />
قلم منحصر به فردش در کنار زندگی پر فراز و نشیب توجه خوانندگان بسیاری را در سراسر جهان به خود<br />
جلب کند؛ تا آنجا که میلیون ها نسخه از آثار وی به زبان‌های یونانی، فرانسوی، آلمانی، برزیلی، اسپانیولی، ایتالیایی و<br />
فارسی ترجمه شده و مورد توجه منتقدان ادبی قرار گرفته است.<br />
<br />
وی که در ابتدای ورود جدی به دنیای ادبیات با واکنش منفی و انتقادات تند تحلیل‌گران ادبی نسبت به سبک<br />
جدیدش مواجه شده بود، با انتشار آثارش به صورت زیر زمینی خیلی سریع توانست نبض جریان ادبی آمریکا را به<br />
دست گیرد و تاثیر غیرقابل انکاری بر موجی از نویسندگان جوان آن روز آمریکا داشته باشد.<br />
<br />
«یادداشت‌های زیرزمینی» داستایوفسکی، «سفر به انتهای شب» و «مرگ قسطی« نوشته لویی فردینان سلین از کتاب هایی هستند که بوکوفسکی<br />
عمیقا از آنها تاثیر گرفته است.<br />
هرچند بوکوفسکی از نویسندگان و شاعرانی مثل چخوف، آندرسون، کافکا، لارنس، پاوند، جفرز، هامسون، دانته و همینگوی که بر نسل<br />
نویسندگانی چون او تاثیر گذاشتند بی‌تاثیر نماند، اما سلین موثرترین آنها بوده است.<br />
<br />
بوکوفسکی به خاطر غرور آلمانی بودنش هرگز احساس تمایل برای رفتن به جنگ مقابل آلمان و هیتلر نکرد و حتی<br />
از پدر و دوستش هم می‌خواهد که به جنگ نروند و همین امر نیز باعث شد مدت ۱۷ روز FBI<br />
او را بازداشت کند.<br />
در شانزدهمین روز بازداشت از چارلز ۲۲ ساله آزمون روانی مخصوص ورود به ارتش آمریکا گرفته شد و وی به<br />
دلیل کسب نمره زیر حد نصاب سلامت از رفتن به جنگ معاف شد.<br />
<br />
بوکوفسکی که به گفته خودش به دلیل داشتن برخی مشکلات خانوادگی، مثل بددهنی و خشونت‌های پدرش پسرکی عصبی، افسرده، سرکش<br />
و یاغی بار آمده بود، توانست با انعکاس این مشکلات با زبانی آمیخته به طنزی بُرنده در اواسط دهه هفتاد<br />
میلادی به عنوان شاعر پرفروش‌ترین مجموعه شعرها و یکی از بزرگترین داستان کوتاه‌نویسان آمریکا مطرح شود.<br />
<br />
در سال ۱۹۸۴ وی از پرفروش‌ترین نویسنده‌های آمریکایی بود و بیش از سه میلیون نسخه از آثارش به فروش رسید.<br />
موسیقی طبیعی و گوش نواز شعر، استفاده از کلام و زبان روزمره و شعریت دادن به لحظات وحشتناک زندگی شخصی‌اش<br />
که چیزی جدا از احساسات مبتذل و سانتیمانتالیسم رایج بود، او را نسبت به دیگر شاعران آن دوره متمایز می‌کند.<br />
سبک غیر رسمی و ناهماهنگ این نویسنده آمریکایی با رویه ادبی روز و تقدس زدایی و سادگی در شعرش او<br />
را در میان میلیون‌ها هوادارش محبوب کرده است.<br />
<br />
بوکوفسکی که «ژان پل سارتر» و «ژان ژنه» او را بزرگ‌ترین شاعر آمریکا می‌دانستند، در نهم مارس ۱۹۹۴ بعد از<br />
اتمام آخرین رمانش «عامه‌پسند» درگذشت.<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این نویسنده آلمانی‌تبار در طول ۷۳ سال زندگی بیش از هزاران شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان بلند را<br />
با اقتباس از سبک زندگی لس‌آنجلسی، فرهنگ و اقتصاد سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۹۰ آمریکا نوشته است.<br />
<br />
<span style="color: #ff8c00;" class="mycode_color">بوکوفسکی</span> که نخستین تلاش‌های ادبی‌اش را با انتشار داستانی کوتاه در مجله «داستان» آغاز کرد، در سال‌های بعد توانست با<br />
قلم منحصر به فردش در کنار زندگی پر فراز و نشیب توجه خوانندگان بسیاری را در سراسر جهان به خود<br />
جلب کند؛ تا آنجا که میلیون ها نسخه از آثار وی به زبان‌های یونانی، فرانسوی، آلمانی، برزیلی، اسپانیولی، ایتالیایی و<br />
فارسی ترجمه شده و مورد توجه منتقدان ادبی قرار گرفته است.<br />
<br />
وی که در ابتدای ورود جدی به دنیای ادبیات با واکنش منفی و انتقادات تند تحلیل‌گران ادبی نسبت به سبک<br />
جدیدش مواجه شده بود، با انتشار آثارش به صورت زیر زمینی خیلی سریع توانست نبض جریان ادبی آمریکا را به<br />
دست گیرد و تاثیر غیرقابل انکاری بر موجی از نویسندگان جوان آن روز آمریکا داشته باشد.<br />
<br />
«یادداشت‌های زیرزمینی» داستایوفسکی، «سفر به انتهای شب» و «مرگ قسطی« نوشته لویی فردینان سلین از کتاب هایی هستند که بوکوفسکی<br />
عمیقا از آنها تاثیر گرفته است.<br />
هرچند بوکوفسکی از نویسندگان و شاعرانی مثل چخوف، آندرسون، کافکا، لارنس، پاوند، جفرز، هامسون، دانته و همینگوی که بر نسل<br />
نویسندگانی چون او تاثیر گذاشتند بی‌تاثیر نماند، اما سلین موثرترین آنها بوده است.<br />
<br />
بوکوفسکی به خاطر غرور آلمانی بودنش هرگز احساس تمایل برای رفتن به جنگ مقابل آلمان و هیتلر نکرد و حتی<br />
از پدر و دوستش هم می‌خواهد که به جنگ نروند و همین امر نیز باعث شد مدت ۱۷ روز FBI<br />
او را بازداشت کند.<br />
در شانزدهمین روز بازداشت از چارلز ۲۲ ساله آزمون روانی مخصوص ورود به ارتش آمریکا گرفته شد و وی به<br />
دلیل کسب نمره زیر حد نصاب سلامت از رفتن به جنگ معاف شد.<br />
<br />
بوکوفسکی که به گفته خودش به دلیل داشتن برخی مشکلات خانوادگی، مثل بددهنی و خشونت‌های پدرش پسرکی عصبی، افسرده، سرکش<br />
و یاغی بار آمده بود، توانست با انعکاس این مشکلات با زبانی آمیخته به طنزی بُرنده در اواسط دهه هفتاد<br />
میلادی به عنوان شاعر پرفروش‌ترین مجموعه شعرها و یکی از بزرگترین داستان کوتاه‌نویسان آمریکا مطرح شود.<br />
<br />
در سال ۱۹۸۴ وی از پرفروش‌ترین نویسنده‌های آمریکایی بود و بیش از سه میلیون نسخه از آثارش به فروش رسید.<br />
موسیقی طبیعی و گوش نواز شعر، استفاده از کلام و زبان روزمره و شعریت دادن به لحظات وحشتناک زندگی شخصی‌اش<br />
که چیزی جدا از احساسات مبتذل و سانتیمانتالیسم رایج بود، او را نسبت به دیگر شاعران آن دوره متمایز می‌کند.<br />
سبک غیر رسمی و ناهماهنگ این نویسنده آمریکایی با رویه ادبی روز و تقدس زدایی و سادگی در شعرش او<br />
را در میان میلیون‌ها هوادارش محبوب کرده است.<br />
<br />
بوکوفسکی که «ژان پل سارتر» و «ژان ژنه» او را بزرگ‌ترین شاعر آمریکا می‌دانستند، در نهم مارس ۱۹۹۴ بعد از<br />
اتمام آخرین رمانش «عامه‌پسند» درگذشت.<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[میشل زواگو]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%84-%D8%B2%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88</link>
			<pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:41:31 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%84-%D8%B2%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">میشل زواگو</span>(به انگلیسی:Michel zevago)در سال ۱۸۶۰ در اژاکسیو مرکز جزیره ی کرس متولد گردید.<br />
او تحصیلات خود را در رشته ی ادبیات با موفقیت به پایان رساند.سپس در کالج وین به عنوان استاد معانی بیان به تدریس پرداخت.او در این کالج مدت زیادی نماند و به علت افکار تجدد خواهی از ان جا اخراج شد.و به پاریس روی اورد و در روزنامه هرج و مرج طلب اگالیته به سردبیری ژول رک به نوشتن مقالات اتشین پرداخت.سال ۱۸۹۰ به خاطر مبارزات قلمی سخت و برخوردش با مخالفان سیاسی به زندان سنت پلازی(Saint Plagie)افکنده شد.یک روز در برخورد با وزیر کشور کنستان(Constans)خطاب به او گفت: -من به تو فرصت می دهم که ثابت کنی با ترسو نامیدن تو دچار اشتباه شده ام.البته اگر تا ان موقع پیکر فرسوده ی تو از هم متلاشی نشده باشد و نرس نفرت انگیری که چهره ی وحشت اورت را رنگ پریده کرده است تو را ارام بگذارد.<br />
روز اول مه در ساعت ۲ در میدان کنکورد برای مبارزه با من حاضر باش.از این جا چهره نجیب زاده ماجراجویی به نام ارتانیان به چشم می خورد که بعدا پاردایان نام می گیرد و با لحن مخصوص خودش مخالفانش را می کوبد.<br />
زواکو بعدا انتقادی و هنری و ادبی روزنامه ی پیک فرانسه می شود.وقتی به سن چهل سالگی می رسد سیر افکار خویش را تغییر میدهد.ازدواج می کند و صاحب پنج فرزند می گردد.<br />
و در این زمان او به نگارش پاورقی های تاریخی سرگرم می شود و روزنامه ی جمهوری کوجک(Lapetite Republique)به سر دبیری ژروریشاد برای نخستین بار کتاب بورژیا(Borgia)او را منتشر می سارد که خیلی زود او را به موفقیت می رساند.<br />
به این ترتیب تیتراژ روزنامه ی کوچک بالا می رود.دز سال ۱۹۰۱ با انتشار داستان پل ارزو ها (Lepont des soupirs)از سلسله ی داستان های مونت کریستو شهرت او چندین برابر می شودو سر دبیر روزنامه با غرور به خوانندگان مژده می دهد که پاورقی های جدیدی به قلم میشل زواکو منتشر خواهد شد.چندی بعد پاورقی های زواگو در روز نامه ی لومارتن از اعتبار خاصی برخوردار می گردد.و ژان پل سارتر که هنوز نوجوانی پیش نبود از داستان های جذاب او به نام شوالیه پاردایان لذت می برد.رواکو پله های ترقی و شهرت را یکی پس از دیگری بالا می رود و طی ۱۸ سال ۳۰ عنوان کتاب منتشر می سازد. حوادث پاردایان یک مجموعه ی پر کششی را با عنوان:پاردایان ها, حماسه ی عشق, فوستا, فوستای مغلوب, پاردایان و فوستا, عشق های شیکو, پسر پاردایان, گنج فوستا, پایان سرگذشت پاردایان, پایان سرگذشت فوستا تشکیل می دهد که جهار داستان اخری را انتشارات تالان دیه چاپ کرده است. میشل زواکو سرانجام در روز هشتم اوت ۱۹۱۸ در سن ۵۸ سالگی زندگی را بدرود گفت.<br />
<br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آثار:</span><br />
پاردایان‌ها(۱۰ جلد)<br />
نوستراداموس(جادوگر مرموز)<br />
دو خواهر(۲ جلد)<br />
شوالیه قهرمان<br />
اشکهای دلقک(تریبوله)<br />
صخره ی عشق<br />
کاپیتان<br />
بوریدان پهلوان برج نل<br />
قصر سن پل<br />
ژان دلاور<br />
ملکه ایزابو<br />
ملکه آن<br />
حماسه عشق<br />
رز ماری<br />
شواله دسس<br />
گلهای پاریس<br />
پسرراسپتین<br />
لوئی سیزدهم(دختر شجاع)<br />
لوکرس برژیا<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #0000ff;" class="mycode_color">میشل زواگو</span>(به انگلیسی:Michel zevago)در سال ۱۸۶۰ در اژاکسیو مرکز جزیره ی کرس متولد گردید.<br />
او تحصیلات خود را در رشته ی ادبیات با موفقیت به پایان رساند.سپس در کالج وین به عنوان استاد معانی بیان به تدریس پرداخت.او در این کالج مدت زیادی نماند و به علت افکار تجدد خواهی از ان جا اخراج شد.و به پاریس روی اورد و در روزنامه هرج و مرج طلب اگالیته به سردبیری ژول رک به نوشتن مقالات اتشین پرداخت.سال ۱۸۹۰ به خاطر مبارزات قلمی سخت و برخوردش با مخالفان سیاسی به زندان سنت پلازی(Saint Plagie)افکنده شد.یک روز در برخورد با وزیر کشور کنستان(Constans)خطاب به او گفت: -من به تو فرصت می دهم که ثابت کنی با ترسو نامیدن تو دچار اشتباه شده ام.البته اگر تا ان موقع پیکر فرسوده ی تو از هم متلاشی نشده باشد و نرس نفرت انگیری که چهره ی وحشت اورت را رنگ پریده کرده است تو را ارام بگذارد.<br />
روز اول مه در ساعت ۲ در میدان کنکورد برای مبارزه با من حاضر باش.از این جا چهره نجیب زاده ماجراجویی به نام ارتانیان به چشم می خورد که بعدا پاردایان نام می گیرد و با لحن مخصوص خودش مخالفانش را می کوبد.<br />
زواکو بعدا انتقادی و هنری و ادبی روزنامه ی پیک فرانسه می شود.وقتی به سن چهل سالگی می رسد سیر افکار خویش را تغییر میدهد.ازدواج می کند و صاحب پنج فرزند می گردد.<br />
و در این زمان او به نگارش پاورقی های تاریخی سرگرم می شود و روزنامه ی جمهوری کوجک(Lapetite Republique)به سر دبیری ژروریشاد برای نخستین بار کتاب بورژیا(Borgia)او را منتشر می سارد که خیلی زود او را به موفقیت می رساند.<br />
به این ترتیب تیتراژ روزنامه ی کوچک بالا می رود.دز سال ۱۹۰۱ با انتشار داستان پل ارزو ها (Lepont des soupirs)از سلسله ی داستان های مونت کریستو شهرت او چندین برابر می شودو سر دبیر روزنامه با غرور به خوانندگان مژده می دهد که پاورقی های جدیدی به قلم میشل زواکو منتشر خواهد شد.چندی بعد پاورقی های زواگو در روز نامه ی لومارتن از اعتبار خاصی برخوردار می گردد.و ژان پل سارتر که هنوز نوجوانی پیش نبود از داستان های جذاب او به نام شوالیه پاردایان لذت می برد.رواکو پله های ترقی و شهرت را یکی پس از دیگری بالا می رود و طی ۱۸ سال ۳۰ عنوان کتاب منتشر می سازد. حوادث پاردایان یک مجموعه ی پر کششی را با عنوان:پاردایان ها, حماسه ی عشق, فوستا, فوستای مغلوب, پاردایان و فوستا, عشق های شیکو, پسر پاردایان, گنج فوستا, پایان سرگذشت پاردایان, پایان سرگذشت فوستا تشکیل می دهد که جهار داستان اخری را انتشارات تالان دیه چاپ کرده است. میشل زواکو سرانجام در روز هشتم اوت ۱۹۱۸ در سن ۵۸ سالگی زندگی را بدرود گفت.<br />
<br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آثار:</span><br />
پاردایان‌ها(۱۰ جلد)<br />
نوستراداموس(جادوگر مرموز)<br />
دو خواهر(۲ جلد)<br />
شوالیه قهرمان<br />
اشکهای دلقک(تریبوله)<br />
صخره ی عشق<br />
کاپیتان<br />
بوریدان پهلوان برج نل<br />
قصر سن پل<br />
ژان دلاور<br />
ملکه ایزابو<br />
ملکه آن<br />
حماسه عشق<br />
رز ماری<br />
شواله دسس<br />
گلهای پاریس<br />
پسرراسپتین<br />
لوئی سیزدهم(دختر شجاع)<br />
لوکرس برژیا<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ارنست همینگوی]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C</link>
			<pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:36:54 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #800080;" class="mycode_color">ارنست همینگوی</span> در سال1899 در اوك پارك بیرون شیگاگو دیده به جهان گشود .پدرش پزشك و مادرش خانه دار و سخت پابند مذهب بود. ارنست میان شش فرزند دومین پسر خانواده بود. مطالبی كه خودش در مورد زندگی نامش نوشته می گوید :<br />
پدر و مادرم به طور كلی باهم هیچ توافق اخلاقی نداشتند و از این لحاظ خانواده ما و به خصوص من دچار گرفتاری و ناراحتی بودیم.<br />
<br />
مادرش علاقه مند بود كه پسرش اهل كلیسا و خواننده سرور های مذهبی باشد اما پدرش به ماهیگیری علاقه مند بود . چوب و تور ماهیگیری به دستش میداد تا تمرین ماهیگیری كند. ارنست همینگوی ده ساله بود كه با تفنگ و اصول شكار آشنا شد. هنگامی كه پا به مدرسه گذاشت احساس كرد كه به ادبیات بیش تر از درسهای دیگرعلاقه مند است خود در این باره می گوید :<br />
از قیافه و از بیان آموزگار ادبیاتم خوشم می آمد . احساس میكردم چیزی در من هست كه او در قالب ادبیات و شعرهایی كه میخواند خوب بازگو می كند. اما این كشش را نسبت به درس های دیگرم آنچنان نداشتم<br />
اما انتشار كتاب های زندگی نامه نویسندگان آمریكایی تا حدودی نیاز های مالی او را پاسخ داد . در سال 1940 دومین همسرش هم از او قطع پیوند كرد در مورد گسستن این پیوند می گوید :<br />
باید اعتراف كنم كه همسر دومم چیزهایی از من نگرفت كه همسر اولم هم آنها را به من رایگان نمی بخشید هنوز زن های آمریكایی مطلوب زندگی نشده اند ......<br />
در سال 1940 كتاب برای كه زنگ ها به صدا در می رآیند را انتشار كرد. در همین سال بود كه برای سومین بار با زنی به نام مارتالوگن كه نویسنده بود ازدواج كرد . این ازدواج چند سالی دوام نیافت و باز مثل ازدواج قبلی همینگوی به طلاق انجامید. برای چهارمین بار همینگوی با زنی به نام ماری دالش ازدواج كرد و این آخرین همسر ارنست همینگوی و بسیار خوش گذران بود.<br />
همینگوی در سال 1952 كتاب پیر مرد و دریا را نوشت و این سال برای همینگوی سال خوشی بود همینگوی در این سال جایزه نوبل ادبی را به خاطر همه كارهایش و كتاب معروفش پیرمرد و دریا دریافت نمود. داستان پیرمرد و دریا از این جا شروع می شود كه یك پیرمرد صید كننده ی ماهی به بدشانسی بر میخورد و هر روز كه به صید ماهی می رود دست خالی بر میگرد در حالی كه بقیه صیادان ماهی صید میكردند و كم كم پسركی كه با پیرمرد همراه بوده است پدر و مادرش او را از پیرمرو جدا میكنند به خاطر بدشانسی پیرمرد كه ماهی صید نمی كند و در كنار صیاد دیگر مشغول به كار میشود. نكته ی قابل توجه داستان این است كه پیرمرد هیچ وقت از كار خودش نا امید نمی شود و هر روز به صید ادامه میدهد هر چند كه دست خالی برمیگشت و......<br />
سال 1961 سال خاموشی همینگوی بود به این گونه كه وی در این سال با گلوله تفنگ خودش با زندگی بدرود گفت . آثار وی به شرح زیر است :<br />
1- مردان بی زن<br />
2- زندگی خوش و كوتاه فرانسیس مكومبر<br />
3- برف های كلیمانجارو<br />
4- فیستا<br />
5- وداع با اسلحه<br />
6- داشتن و نداشتن<br />
7- برای كه زنگ ها به صدا در می آید<br />
8- آنسوی رودخانه و میان درختان<br />
9- جزایری در جویبار<br />
10- سیلاب های بهاری<br />
11- مرگ پس از نیمروز<br />
12 – تپه های سبز آفریقا<br />
13- جشن ناپایدار<br />
14- ستون پنجم<br />
15- آدم كش ها<br />
16- خورشید همچنان میدمد<br />
17 – پیرمرد و دریا<br />
18- در زمان ما<br />
19- پرنده چیزی نمی برد<br />
20- كلبه سرخپوستان<br />
21- مردم در جنگ<br />
22- سه داستان و ده شعر</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #800080;" class="mycode_color">ارنست همینگوی</span> در سال1899 در اوك پارك بیرون شیگاگو دیده به جهان گشود .پدرش پزشك و مادرش خانه دار و سخت پابند مذهب بود. ارنست میان شش فرزند دومین پسر خانواده بود. مطالبی كه خودش در مورد زندگی نامش نوشته می گوید :<br />
پدر و مادرم به طور كلی باهم هیچ توافق اخلاقی نداشتند و از این لحاظ خانواده ما و به خصوص من دچار گرفتاری و ناراحتی بودیم.<br />
<br />
مادرش علاقه مند بود كه پسرش اهل كلیسا و خواننده سرور های مذهبی باشد اما پدرش به ماهیگیری علاقه مند بود . چوب و تور ماهیگیری به دستش میداد تا تمرین ماهیگیری كند. ارنست همینگوی ده ساله بود كه با تفنگ و اصول شكار آشنا شد. هنگامی كه پا به مدرسه گذاشت احساس كرد كه به ادبیات بیش تر از درسهای دیگرعلاقه مند است خود در این باره می گوید :<br />
از قیافه و از بیان آموزگار ادبیاتم خوشم می آمد . احساس میكردم چیزی در من هست كه او در قالب ادبیات و شعرهایی كه میخواند خوب بازگو می كند. اما این كشش را نسبت به درس های دیگرم آنچنان نداشتم<br />
اما انتشار كتاب های زندگی نامه نویسندگان آمریكایی تا حدودی نیاز های مالی او را پاسخ داد . در سال 1940 دومین همسرش هم از او قطع پیوند كرد در مورد گسستن این پیوند می گوید :<br />
باید اعتراف كنم كه همسر دومم چیزهایی از من نگرفت كه همسر اولم هم آنها را به من رایگان نمی بخشید هنوز زن های آمریكایی مطلوب زندگی نشده اند ......<br />
در سال 1940 كتاب برای كه زنگ ها به صدا در می رآیند را انتشار كرد. در همین سال بود كه برای سومین بار با زنی به نام مارتالوگن كه نویسنده بود ازدواج كرد . این ازدواج چند سالی دوام نیافت و باز مثل ازدواج قبلی همینگوی به طلاق انجامید. برای چهارمین بار همینگوی با زنی به نام ماری دالش ازدواج كرد و این آخرین همسر ارنست همینگوی و بسیار خوش گذران بود.<br />
همینگوی در سال 1952 كتاب پیر مرد و دریا را نوشت و این سال برای همینگوی سال خوشی بود همینگوی در این سال جایزه نوبل ادبی را به خاطر همه كارهایش و كتاب معروفش پیرمرد و دریا دریافت نمود. داستان پیرمرد و دریا از این جا شروع می شود كه یك پیرمرد صید كننده ی ماهی به بدشانسی بر میخورد و هر روز كه به صید ماهی می رود دست خالی بر میگرد در حالی كه بقیه صیادان ماهی صید میكردند و كم كم پسركی كه با پیرمرد همراه بوده است پدر و مادرش او را از پیرمرو جدا میكنند به خاطر بدشانسی پیرمرد كه ماهی صید نمی كند و در كنار صیاد دیگر مشغول به كار میشود. نكته ی قابل توجه داستان این است كه پیرمرد هیچ وقت از كار خودش نا امید نمی شود و هر روز به صید ادامه میدهد هر چند كه دست خالی برمیگشت و......<br />
سال 1961 سال خاموشی همینگوی بود به این گونه كه وی در این سال با گلوله تفنگ خودش با زندگی بدرود گفت . آثار وی به شرح زیر است :<br />
1- مردان بی زن<br />
2- زندگی خوش و كوتاه فرانسیس مكومبر<br />
3- برف های كلیمانجارو<br />
4- فیستا<br />
5- وداع با اسلحه<br />
6- داشتن و نداشتن<br />
7- برای كه زنگ ها به صدا در می آید<br />
8- آنسوی رودخانه و میان درختان<br />
9- جزایری در جویبار<br />
10- سیلاب های بهاری<br />
11- مرگ پس از نیمروز<br />
12 – تپه های سبز آفریقا<br />
13- جشن ناپایدار<br />
14- ستون پنجم<br />
15- آدم كش ها<br />
16- خورشید همچنان میدمد<br />
17 – پیرمرد و دریا<br />
18- در زمان ما<br />
19- پرنده چیزی نمی برد<br />
20- كلبه سرخپوستان<br />
21- مردم در جنگ<br />
22- سه داستان و ده شعر</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دکتر عبدالحسین زرین کوب]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A8</link>
			<pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:31:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%A8</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #0000cd;" class="mycode_color">دکترعبد الحسین زرین کوب</span>، ادیب، مورخ، اسلام شناس، ایران شناس، محقق و نویسندۀ بزرگ معاصر، در 27 اسفند ماه 1301 شمسی در بروجرد، چشم به جهان گشود.<br />
<br />
تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان برد. سپس در کنار تحصیل در دوره متوسطه به تشویق و ترغیب پدر که مردی متدین بود، اوقات فراغت را صرف فراگیری علوم دینی و حوزه ای نمود و ضمن تحصیل فقه و تفسیر و ادبیات عرب، به شعر عربی هم علاقمند شد. گرچه تا پایان سال پنجم متوسطه در رشته علمی تحصیل می کرد با این حال کمتر کتاب تاریخ و فلسفه و ادبیاتی بود که به زبان فارسی منتشر شده باشد و او آن را مطالعه نکرده باشد. به دنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر برای ادامه تحصیل به تهران آمد و رشته ادبی را برگزید و در سال 1319 تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد و با وجود آنکه کتابهای سالهای چهارم و پنجم متوسطه ادبی را قبلاً نخوانده بود در میان دانش آموزان رشته ادبی سراسر کشور، رتبه دوم را به دست آورد.<br />
<br />
با بازگشایی مجدد دانشگاهها در سال 1320، دکتر عبدالحسین زرین کوب در امتحان ورودی دانشکده حقوق شرکت کرد. با آنکه پس از کسب رتبه اول ،در دانشکده ثبت نام هم کرده بود، اما به الزام پدر، ناچار به ترک تهران شد. در همان ایام، علی اکبر دهخدا که ریاست دانشکده حقوق را به عهده داشت، از اینکه چنین دانشجوی فاضلی را از دست می داد، اظهار تأسف کرده بود.<br />
دکتر زرین کوب پس ازترک دانشکده حقوق به زادگاه خود بازگشت و در خرم آباد و بعد در بروجرد به کار معلمی پرداخت، کاری که به تدریج علاقه جدی بدان پیدا کرد.در دوران معلمی، از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی گرفته تا عربی و فلسفه و زبان خارجی و حتی ریاضی و فیزیک و علم الهیات، را تدریس کرد.<br />
<br />
سرانجام اشتیاق به تحصیل بار دیگر او را به دانشگاه کشاند.<br />
در سال 1324، پس از آنکه در امتحان ورودی دانشکده علوم معقول و منقول ودانشکده ادبیات حایز رتبه اول شده بود، وارد رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. به هر تقدیر، عبدالحسین زرین کوب در سال 1327 به عنوان دانشجوی رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصیل شد و سال بعد وارد دوره دکترای رشته ادبیات دانشگاه تهران گردید و در سال 1334 از رساله دکترای خود با عنوان (نقد الشعر، تاریخ و اصول آن) که زیر نظر بدیع الزمان فروزانفر تألیف شده بود با موفقیت دفاع کرد.<br />
پس از اخذ درجه دکترا، از سوی استاد فروزانفر، برای تدریس در دانشکده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 یا رتبه دانشیاری، کار خود را دانشگاه تهران آغاز کرد و به تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و مجادلات فرق، تاریخ تصوف اسلامی و تاریخ علوم پرداخت.<br />
<br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آثار:</span><br />
با کاروان حله،<br />
شعر بى دروغ،<br />
شعر بى نقاب،<br />
از کوچه رندان،<br />
سیرى در شعر فارسى،<br />
سر نى،<br />
بحر در کوزه،<br />
پله پله تا ملاقات خدا،<br />
پیر گنجه در جست‌وجوى ناکجاآباد،<br />
از نى‌نامه (برگزیده مثنوى معنوى)،<br />
دو قرن سکوت،<br />
تاریخ ایران بعد از اسلام،<br />
فتح عرب در ایران (به زبان انگلیسى در تاریخ ایران کمبریج)،<br />
تاریخ مردم ایران (دو جلد)،<br />
روزگاران ایران،<br />
دنباله روزگاران ایران،<br />
روزگاران دیگر،<br />
ارزش میراث صوفیه،<br />
فرار از مدرسه،<br />
جست‌وجو در تصوف ایران،<br />
دنباله جست‌وجو در تصوف ایران،<br />
در قلمرو وجدان،<br />
شعله طور (درباره زندگى حلاج)،<br />
بنیاد شعر فارسى<br />
ادبیات فرانسه در قرون وسطى،<br />
ادبیات فرانسه در دوره رنسانس،<br />
متافیزیک،<br />
شرح قصیده ترسائیه خاقانى،<br />
فن شعر ارسطو،<br />
ارسطو و فن شعر<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><span style="color: #0000cd;" class="mycode_color">دکترعبد الحسین زرین کوب</span>، ادیب، مورخ، اسلام شناس، ایران شناس، محقق و نویسندۀ بزرگ معاصر، در 27 اسفند ماه 1301 شمسی در بروجرد، چشم به جهان گشود.<br />
<br />
تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان برد. سپس در کنار تحصیل در دوره متوسطه به تشویق و ترغیب پدر که مردی متدین بود، اوقات فراغت را صرف فراگیری علوم دینی و حوزه ای نمود و ضمن تحصیل فقه و تفسیر و ادبیات عرب، به شعر عربی هم علاقمند شد. گرچه تا پایان سال پنجم متوسطه در رشته علمی تحصیل می کرد با این حال کمتر کتاب تاریخ و فلسفه و ادبیاتی بود که به زبان فارسی منتشر شده باشد و او آن را مطالعه نکرده باشد. به دنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر برای ادامه تحصیل به تهران آمد و رشته ادبی را برگزید و در سال 1319 تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد و با وجود آنکه کتابهای سالهای چهارم و پنجم متوسطه ادبی را قبلاً نخوانده بود در میان دانش آموزان رشته ادبی سراسر کشور، رتبه دوم را به دست آورد.<br />
<br />
با بازگشایی مجدد دانشگاهها در سال 1320، دکتر عبدالحسین زرین کوب در امتحان ورودی دانشکده حقوق شرکت کرد. با آنکه پس از کسب رتبه اول ،در دانشکده ثبت نام هم کرده بود، اما به الزام پدر، ناچار به ترک تهران شد. در همان ایام، علی اکبر دهخدا که ریاست دانشکده حقوق را به عهده داشت، از اینکه چنین دانشجوی فاضلی را از دست می داد، اظهار تأسف کرده بود.<br />
دکتر زرین کوب پس ازترک دانشکده حقوق به زادگاه خود بازگشت و در خرم آباد و بعد در بروجرد به کار معلمی پرداخت، کاری که به تدریج علاقه جدی بدان پیدا کرد.در دوران معلمی، از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی گرفته تا عربی و فلسفه و زبان خارجی و حتی ریاضی و فیزیک و علم الهیات، را تدریس کرد.<br />
<br />
سرانجام اشتیاق به تحصیل بار دیگر او را به دانشگاه کشاند.<br />
در سال 1324، پس از آنکه در امتحان ورودی دانشکده علوم معقول و منقول ودانشکده ادبیات حایز رتبه اول شده بود، وارد رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. به هر تقدیر، عبدالحسین زرین کوب در سال 1327 به عنوان دانشجوی رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصیل شد و سال بعد وارد دوره دکترای رشته ادبیات دانشگاه تهران گردید و در سال 1334 از رساله دکترای خود با عنوان (نقد الشعر، تاریخ و اصول آن) که زیر نظر بدیع الزمان فروزانفر تألیف شده بود با موفقیت دفاع کرد.<br />
پس از اخذ درجه دکترا، از سوی استاد فروزانفر، برای تدریس در دانشکده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 یا رتبه دانشیاری، کار خود را دانشگاه تهران آغاز کرد و به تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و مجادلات فرق، تاریخ تصوف اسلامی و تاریخ علوم پرداخت.<br />
<br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">آثار:</span><br />
با کاروان حله،<br />
شعر بى دروغ،<br />
شعر بى نقاب،<br />
از کوچه رندان،<br />
سیرى در شعر فارسى،<br />
سر نى،<br />
بحر در کوزه،<br />
پله پله تا ملاقات خدا،<br />
پیر گنجه در جست‌وجوى ناکجاآباد،<br />
از نى‌نامه (برگزیده مثنوى معنوى)،<br />
دو قرن سکوت،<br />
تاریخ ایران بعد از اسلام،<br />
فتح عرب در ایران (به زبان انگلیسى در تاریخ ایران کمبریج)،<br />
تاریخ مردم ایران (دو جلد)،<br />
روزگاران ایران،<br />
دنباله روزگاران ایران،<br />
روزگاران دیگر،<br />
ارزش میراث صوفیه،<br />
فرار از مدرسه،<br />
جست‌وجو در تصوف ایران،<br />
دنباله جست‌وجو در تصوف ایران،<br />
در قلمرو وجدان،<br />
شعله طور (درباره زندگى حلاج)،<br />
بنیاد شعر فارسى<br />
ادبیات فرانسه در قرون وسطى،<br />
ادبیات فرانسه در دوره رنسانس،<br />
متافیزیک،<br />
شرح قصیده ترسائیه خاقانى،<br />
فن شعر ارسطو،<br />
ارسطو و فن شعر<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سیمین بهبهانی]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C--165826</link>
			<pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:28:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C--165826</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سیمین خلیلی معروف به<span style="color: #0000cd;" class="mycode_color"> سیمین بـِهْبَهانی</span><br />
زادهٔ ۲۸ تیر ۱۳۰۶ تهران -<br />
درگذشتهٔ ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ تهران)، نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی و از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران بود. سیمین بهبهانی در طول زندگی‌اش بیش از ۶۰۰ غزل سرود که در ۲۰ کتاب منتشر شده‌اند.<br />
شعرهای سیمین بهبهانی موضوعاتی هم‌چون عشق به وطن، زلزله، انقلاب، جنگ، فقر، تن‌فروشی، آزادی بیان و حقوق برابر برای زنان را در بر می‌گیرند.<br />
او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است.<br />
سیمین بهبهانی که به علت مشکلات تنفسی و قلبی در بیمارستان پارس تهران بستری بود وی از پانزدهم مرداد در کما به سر می‌برد و سرانجام ساعت یک بامداد روز سه شنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ خورشیدی برابر با ۱۹ اوت ۲۰۱۴ میلادی، در سن ۸۷ سالگی درگذشت.<br />
پیکر او با حضور مردم و ادیبان و هنرمندان از مقابل تالار وحدت تشییع شد و در بهشت زهرا در مقبره خانوادگی و کنار پدرش به خاک سپرده شد.‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">سیمین خلیلی معروف به<span style="color: #0000cd;" class="mycode_color"> سیمین بـِهْبَهانی</span><br />
زادهٔ ۲۸ تیر ۱۳۰۶ تهران -<br />
درگذشتهٔ ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ تهران)، نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی و از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران بود. سیمین بهبهانی در طول زندگی‌اش بیش از ۶۰۰ غزل سرود که در ۲۰ کتاب منتشر شده‌اند.<br />
شعرهای سیمین بهبهانی موضوعاتی هم‌چون عشق به وطن، زلزله، انقلاب، جنگ، فقر، تن‌فروشی، آزادی بیان و حقوق برابر برای زنان را در بر می‌گیرند.<br />
او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است.<br />
سیمین بهبهانی که به علت مشکلات تنفسی و قلبی در بیمارستان پارس تهران بستری بود وی از پانزدهم مرداد در کما به سر می‌برد و سرانجام ساعت یک بامداد روز سه شنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۹۳ خورشیدی برابر با ۱۹ اوت ۲۰۱۴ میلادی، در سن ۸۷ سالگی درگذشت.<br />
پیکر او با حضور مردم و ادیبان و هنرمندان از مقابل تالار وحدت تشییع شد و در بهشت زهرا در مقبره خانوادگی و کنار پدرش به خاک سپرده شد.‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مهدی اخوان ثالث]]></title>
			<link>http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB</link>
			<pubDate>Tue, 02 Apr 2019 01:22:31 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://forum.iranroman.com/Thread-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">مهدي اخوان ثالث ( م - اميد ) در سال 1307 هجري شمسي در مشهد قدم به عرصهء هستي نهاد.<br />
نام پدرش، علي و نام مادرش مريم بود.<br />
پدر ِ مهدي از مردم يزد بود كه در جواني به مشهد مهاجرت كرده و در اين شهر سكونت اختيار نموده و ازدواج كرده بود.<br />
وي به شغل داروهاي گياهي و سنتي مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با يك چشم واردِ اين جهان شد اما پس از مدتي چشمِ ديگر او به‌روي عالم و آدم باز شد، خود در اين باره مي گويد: « پدر من عطار - طبيب بود و مادر هم كارش خانه‌داري و بعدها هم دعاگويي و نماز و طاعت و زيارت امام رضا و از اين قبيل. بعد از مدتي با درمان‌هاي پدر و دعاهاي مادر ونذر و نيازهايش آن چشم ديگر را هم به دنيا گشودم. خدا به من رحم كرد و الا حالا دنيا را با يك چشم مي‌ديدم. اما حالا با دو چشم مي بينم.»<br />
<br />
مهدي اخوان ثالث در سرودن شعر به سبك كلاسيك در قصيده سرايي (به شيوه اساتيد كهن خراسان و خاصه منوچهري) و غزلسرايي (ارغنون از جمله فعاليت‌هاي اين دوره اوست) و نيز به سبك نو (به شيوه نيما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمايي كرد.<br />
<br />
اخوان در سال 1329 با ايران (خديجه) اخوان ثالث، دختر عمويش ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي لاله، لولي، تنسگل و سه پسر به نام هاي توس، زردشت و مزدك علي مي‌باشد.<br />
از حوادث دلخراش دوره زندگي اخوان مي‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد.<br />
در سال 1342 تنسگل دختر سوم وي هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت كرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانهء كرج غرق گرديد، اين دو واقعه ضربهء سختي بر او وارد كرد.<br />
از ديگر رويدادهاي زندگي مهدي اخوان ثالث، حوادث پيش از انقلاب و قرارگرفتن وي در صفِ مخالفين رژيم بود. پس از كودتاي 28 مرداد سال 32، ايران چهرهء ديگري به‌خود گرفت و نظام سياسي-فرهنگي جامعهء آن‌زمان به‌كلي دگرگون شد.<br />
اخوان نيز مانند بسياري از اهل قلم، دستگير و روانهء زندان شد. او در اين زمان از امضاي تعهدنامه جهت آزادي از زندان امتناع كرد و ناگزير چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر يا اسكندر» لحظه‌اي تصور مي‌كند كه مادرش به ديدار او مي‌رود و از او مي‌خواهد كه با امضاي تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمي‌پذيرد :<br />
<br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">«... باز مي‌بينم كه پشت ميله‌ها مادرم استاده با چشمان تر<br />
ناله‌اش گم گشته در فريادها گويي از خود پرسد «آيا نيست كر؟»</span><br />
<br />
مهدي اخوان ثالث در روز يكشنبه 4 شهريور 1369 در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و پيكرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسي در باغ توس به خاك سپردند.<br />
‌</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">مهدي اخوان ثالث ( م - اميد ) در سال 1307 هجري شمسي در مشهد قدم به عرصهء هستي نهاد.<br />
نام پدرش، علي و نام مادرش مريم بود.<br />
پدر ِ مهدي از مردم يزد بود كه در جواني به مشهد مهاجرت كرده و در اين شهر سكونت اختيار نموده و ازدواج كرده بود.<br />
وي به شغل داروهاي گياهي و سنتي مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با يك چشم واردِ اين جهان شد اما پس از مدتي چشمِ ديگر او به‌روي عالم و آدم باز شد، خود در اين باره مي گويد: « پدر من عطار - طبيب بود و مادر هم كارش خانه‌داري و بعدها هم دعاگويي و نماز و طاعت و زيارت امام رضا و از اين قبيل. بعد از مدتي با درمان‌هاي پدر و دعاهاي مادر ونذر و نيازهايش آن چشم ديگر را هم به دنيا گشودم. خدا به من رحم كرد و الا حالا دنيا را با يك چشم مي‌ديدم. اما حالا با دو چشم مي بينم.»<br />
<br />
مهدي اخوان ثالث در سرودن شعر به سبك كلاسيك در قصيده سرايي (به شيوه اساتيد كهن خراسان و خاصه منوچهري) و غزلسرايي (ارغنون از جمله فعاليت‌هاي اين دوره اوست) و نيز به سبك نو (به شيوه نيما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمايي كرد.<br />
<br />
اخوان در سال 1329 با ايران (خديجه) اخوان ثالث، دختر عمويش ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي لاله، لولي، تنسگل و سه پسر به نام هاي توس، زردشت و مزدك علي مي‌باشد.<br />
از حوادث دلخراش دوره زندگي اخوان مي‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد.<br />
در سال 1342 تنسگل دختر سوم وي هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت كرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانهء كرج غرق گرديد، اين دو واقعه ضربهء سختي بر او وارد كرد.<br />
از ديگر رويدادهاي زندگي مهدي اخوان ثالث، حوادث پيش از انقلاب و قرارگرفتن وي در صفِ مخالفين رژيم بود. پس از كودتاي 28 مرداد سال 32، ايران چهرهء ديگري به‌خود گرفت و نظام سياسي-فرهنگي جامعهء آن‌زمان به‌كلي دگرگون شد.<br />
اخوان نيز مانند بسياري از اهل قلم، دستگير و روانهء زندان شد. او در اين زمان از امضاي تعهدنامه جهت آزادي از زندان امتناع كرد و ناگزير چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر يا اسكندر» لحظه‌اي تصور مي‌كند كه مادرش به ديدار او مي‌رود و از او مي‌خواهد كه با امضاي تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمي‌پذيرد :<br />
<br />
<span style="color: #ff0000;" class="mycode_color">«... باز مي‌بينم كه پشت ميله‌ها مادرم استاده با چشمان تر<br />
ناله‌اش گم گشته در فريادها گويي از خود پرسد «آيا نيست كر؟»</span><br />
<br />
مهدي اخوان ثالث در روز يكشنبه 4 شهريور 1369 در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و پيكرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسي در باغ توس به خاك سپردند.<br />
‌</span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>