امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آخر خط
#1



"آخر خط"

-"خطّ سي ويكه؟...خانوم باشمام!خط چنده؟" باصداي كوبيدن دستي به بغل اتوبوس،رشته فكرم پاره مي شود.تا بيايم به شماره ي خطي كه هفته اي يك بار،مرا به انجمن ادبي ام مي رساند،تمركز كنم:
-"بله حاج خانم،سي ويكه" آقايان يك صدا،كار مرا راحت مي كنند.
زن،غرولند كنان بالا مي آيدوزيرچشمي به من كه اولين نفر"صندلي نشين" م،نظردارد.هم عصباني وهم متوقع...
زنبيل پلاستيكي اش پر از خرت وپرت وظاهرا سنگين است.درست به سنگيني زنبيلي كه آن وقت ها با دختر همسايه ازسنگكي،تاخانه مي كشانديم.نه سرو وضع زن به محله و ايستگاهي مي خورد كه از آن هم سفرمان شد ونه حرف وسخنش؛
نگاهي به كنار دستي ام مي اندازم.شايد به حكم جوان تر بودن،او پاسخ نگاه منتظرتازه وارد را بدهد.زن امّا، بي خيال،گوشه چادرش را به دندان گرفته وبيرون را مي پايد.تشخيص سن وسال وفكرش مشكل است برايم!باخود فكرمي كنم: زير كولر،چرت عصرگاهي تابستان داغ،كجا واين شرجي پرمنّت وپرفشار و ترافيك وحس وحال كوبيده اتوبوس؟
تا من به خيالات پناهنده شوم،زن كناري كمي از بي خيالي درآمده،پيش دستي مي كند كه:
-"زنبيل روبديد نيگه دارم براتون." و"خداخيرت بده"ي تازه وارد،كه با تيرنگاه معنادارش،از روي پا وسر من رد وبدل مي شود،باب آشنايي دو زن،فتح شده است:
-"ببخش خواهر،جون ندارم به خدا،از صبح سه شيفت كاري داشتم.دردپا وكمر هم كه جاي خود"
-"اين جاها كار مي كني؟"
-"آره عزيز،اگه نه ما روچه به اين جاها؟ از جووني اين جاها اومدم.حالام ول كن نيستن كه!آدم مطمئن گيربيارن،ول نمي كنن."
ديدم اختلاطشان گل انداخته،به حكم ادب،تعارفي زدم وجايم رابخشيدم.به خود گفتم:
" مگه زني هم هست،ازكله سحر تا غروب،سه شيفت كاري كمترداشته باشه؟"
دو زن-كه اتفاقا"همكار"از كار درآمده اند،قدر يك عمر،حرف دارند.من البته،بدون قصد استراق سمع،مستمع بودم:
-"گفتي سه شيفت كارداري؟"
-"بله، همه هفته م پُره. يعني مجبورم.صابكارام ول كن نيستن. راحتم نمي ذارن كه." اين را كه مي گويد طوري دور وبرش را ورانداز مي كند كه مطمئن شود همه شنيده اند.
-"خوبه كه،تو اين كسادي كار چه شانس آوردي شما با اين همه كار؟!"
-"كارآدم اگه خوب باشه، همينه ديگه... تو چي؟تو اينجاها كارته يا خونه ت؟"
-"من...من...يه جا مي رم بچه شونو نيگه مي دارم. چهار روز،صبحا فقط."
-"خوبه كه.بچه رو مچل كن و به خودت برس.پول مول خوب ميدن؟دست ودل بازن يا نه؟"
-"آره شكرخدا.خوبن."
-"كار ماراي خونه با كيه؟"
-" برسم كاراشم مي كنم. ولي اول بچه.قرارمون اين بوده.منتها روزايي كه بچه آرومه به كاراي خونه مي رسم." زن صورتش را كج وكوله مي كند كه:
-" وا ! پناه بر خدا. مگه مغز خر خوردي خواهر؟! اين كه ميشه دو كار باهم. همين كارا رو مي كنيد مردم روشون زياد شده اين روزا." و صورت پر اخمش را از زن بر مي گرداند.
[align=RIGHT DIR=RTL] [/align]
اتوبوس تا بناگوش پر شده وگاه وبيگاه صداي جروبحثي كه به"آقا صلوات بفرس.خونتو كثيف نكن"ختم مي شود،هوا را شرجي تر مي كند.-"الان پوزده شونزده ساله كارم اينه.شوهرم بنا بود.از داربست افتاد وعيبه ناك شد.اون سالا كار مثّ حالا راحت نبود. رخت ولباس رو با دست مي شستيم و كهنه بچه آب مي كشيديم.حالا كه قربونش برم ماشين هس! لباس بشوره،جارو بكشه،تازگيا گفتم صابكارام بخارشور بدن بهم.نباشه كار تعطيل"



خنده اش را كه تا ته رها مي كند،نگاه كنجكاو زنهاي كناري را به خود مي كشد.زن جوان خود را جمع وجور مي كند.اما متعجب زن را مي پايد كه حالا زنبيلش را روي پا گرفته وبوي خوش غذايي لذيذ،از درونش اتوبوس را پر كرده!

-"چه شلوغه امروز.غذا مذاها پاك بي ريخت شد." زير چشمي منتظر سوال كناري اش ماند و وقتي از چشمانش تعجب را خواند فاتحانه مي پرسد:

-"من كار رو با دو وعده غذاي درست و حسابي قبول مي كنم.يه جوري ام باشه كه غذا اضاف مضاف بياد تا اهل وعيال خونه مونم به فيض برسن." واين بار چشمكي به محتويات زنبيل زد ويواشكي خنديد.

خواستم كار«انجمن ادبي» را شروع كنم واز باب پاس داشتن زبان "پارسي"،به خانم محترم متذكر شوم كه:اين قدر كلمات ملمات را عوض موض نكن،اما يادم آمد تا دير نشده از ادامه فيوضات سركار عليه،بهره مند شوم بهتر است.شانس آوردم پشت صندلي جاي خالي براي ايستادن داشت!من هم از خدا خواسته بدجور رفته بودم تو خطّ آموختن!

-"آره قربونت !كاركه حدّوحساب نداره كه!هرچي مايه بذاري،از بالات رفته! جووني،الان تو باغ نيستي.پس فردا پا وكمر ت تيركشيد مي فهمي من چي ميگم!... پرده وملافه واين چيزا رونذار بدن بشوري.كف وديوارم،بگو يه بخارشور بگيرن بندازن زير دستت! اتاقاي بچه مچه ها رو هم بده خودشون برات جمع وجور كنن! ما آدميم.ماشين كه نيستيم. اگه پول بده بودن،كارت رو زود جمع وجور نكن.بذار برا دو-سه روز. طولش بده،مزدت زياد شه...."

-"من كه در حدّواندازه توانم كارقبول مي كنم.اگه نتونستم ميگم نه."

-"هيچ وقت"نه" نيار.همه رو بذار زاپاس خودت! سادگي نكن.هرچي فرزوتند كار كني،سلامتيت هم رفته،مزد دو-سه روز رومچاله كردي تو يه روز..."

آن قدر غرق فرمايشات زن بودم،كه مسير،كوتاه تر ازهميشه به نظر مي رسيد.زن كناري، كه گوياحسّ"كم آوردن"به سراغش آمده بود،دو سه تا كاغذ از كيفش در آورد وبه زن دومي نشان داد:

-"مثالش اين آدرساس؛چند هفته س،صابكارم اينا رو داده،ميگه دنبال كارگرن!مدام بهم زنگ مي زنن. من كه نه وقتش رودارم نه مثّ شما تجربه دارم.خواستين شما..."

زن،‍زُل زده بود به كاغذهاوتندتند زيرورويشان مي كرد.چندين وچندبار!

-" ميگه آدم مطمئن مي خوان كه كاري باشه.دل بده به كار. كار بلد هم باشه.من كه نمي رسم برم.بچه ي مردم رو بايد خوب تروخشكش كنم.ببين شوما وقت داري برو؛ چن هفته س سپردن يا برم يا براشون پيدا كنم."

...

زنبيل،كه سُرمي خورد از روي پاي زن ووِلو مي شود كف اتوبوس،زن،بريده بريده زمزمه مي كرد:

-"ولي... ولي ...ايناكه... ايناكه همه شون...بي معرفتا...صاحبكاراي من...من... ن.بي معرفتا...برا...چي؟من...من پس چي...؟!" اتوبوس به آخرخط رسيده بود.زن،انگار در آن گرما منجمدشده،هنوز روي صندلي نشسته بود .انگارقص د نداشت پياده شود.
.
.
.
باتشکر از مادر عزیزم که این داستان را نوشت...

م. احمدي بجستاني
تصویرقشنگیست که در صحنه ی محشر مادورحسینیم(ع) و بهشت است که مات است!
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  نیکی و بدی در تابلو شام آخر لئوناردو داوینچی ستاره شب 0 559 ۰۳-۱۰-۹۱، ۰۱:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: ستاره شب
  داستان : درسی بیاد ماندنی از دونده ای که آخر شد …. sadaf 0 492 ۲۳-۰۹-۹۱، ۰۶:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  نگاه آخر .RaHa. 1 572 ۳۰-۰۷-۹۱، ۰۹:۱۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ADASH

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان