اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام

مهمان عزیز، خوش‌آمدید.
شما می‌توانید از طریق فرم ثبت‌نام در انجمن عضو شوید.

نام‌کاربری
  

رمز عبور
  





برچسب ها
نمیدونم, چرا, همه, دوستام, بهم, میگن, خر, خون, اینا, همش, فیلمه, rozup, fbkzz, 4utanz, , , کبرای, زهر, افشان, موزامبیک, عکس, نمایی, از, دانشجوی, ورودی, medium, 7967194187, من،, جام, راحته, CENTER, pictures, funny, , , , , , , بدبوترین, رستوران, دنیا, رستوران, align, عرض, , , نفرات, برتر, روز

جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 17,704
» آخرین کاربر: Reyhanehfp77
» موضوعات انجمن: 121,239
» ارسالهای انجمن: 776,783

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 43 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 6 کاربر عضو | 37 مهمان
ARMITA، Kourd74، minaa، فروغی، ملکه برفی ، ♥هستی♥

آخرین موضوعات
کوچک‌کردن [color=#ff0000]...
انجمن: توصیه های پزشکی و انواع رژیم
آخرین‌ارسال: minaa
4 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 2
» بازدید: 5
اتاق گپ بچه هاى ايران رما...
انجمن: خانواده ايران رمان
آخرین‌ارسال: ♥هستی♥
1 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 19,892
» بازدید: 77,012
محتویات مغز دهه نودیا
انجمن: جالب و خنده دار
آخرین‌ارسال: ♥هستی♥
3 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 3
» بازدید: 10
رمان ییلاق دلپذیر | اسماء...
انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن
آخرین‌ارسال: اسماء کرمی پور
3 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 122
» بازدید: 2,103
رمان عاشقانه اشتباه کردم ...
انجمن: کتاب و رمان کامل شده ایرانی
آخرین‌ارسال: نیـایــش
4 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 106
» بازدید: 1,874
ماسک جوانه گندم مختص پوست...
انجمن: پوست
آخرین‌ارسال: !!Tina!!
5 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 2
معجزه ی مصرف سبزیجات در ز...
انجمن: پوست
آخرین‌ارسال: !!Tina!!
5 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 2
اون نه! منو ناز کن؛ من خو...
انجمن: تصاویرمتحرک وكلیپ تصویری
آخرین‌ارسال: minaa
5 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1
همخواب رقیبانی و من تاب ن...
انجمن: تصاویرمتحرک وكلیپ تصویری
آخرین‌ارسال: minaa
5 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1
وقتی داداش بزرگت میگه تو ...
انجمن: تصاویرمتحرک وكلیپ تصویری
آخرین‌ارسال: sadaf
5 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 3
» بازدید: 8

 
  رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: اسماء کرمی پور - ۰۹-۱۰-۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (122)

به نام خدایی که همین حوالیست
سلام به دوستان عزیز.
سپاس فراوان از ادمین، صدف و دخترعلی، مدیران این انجمن که برای ایجاد این تاپیک خیلی منو همراهی و کمک کردند.
واقعا خداروشکر میکنم که رمانم توی این سایت موجود بود. چون خیلی از قسمت هارو به صورت آن لاین نوشته بودم و فکر میکردم برای همیشه از دستشون دادم. ولی با موجود بودن رمان در ایران رمان، تونستم دوباره بهش دسترسی پیدا کنم. با امید به خدا و همراهی خوانندگان عزیز انشاءالله رمان رو کامل میکنیم.
نکته: در حال حاضر پستهای قدیمی رو ویرایش میکنم و میذارم. که حدود یک الی دو ماه ممکنه طول بکشه. دوستانی که قبلا رمان رو خوندند می تونند صبر کنند و زمانی که پستهای جدید شروع شد، رمان رو ادامه بدن.
القصه ...
بریم سراغ ییلاق دلپذیر.
داستان دو بخش اصلی داره و هر بخش چند فصل داره. زبان قصه در هر دو بخش، اول شخص مفرد هستش.
خلاصه داستان:
غزال دختری است که در اثر حادثه ای دچار فراموشی شده و در بین عشایری از ایلات لرستان به هوش می آید. عدم آشنایی غزال با پیچ و خم های زندگی عشایری، دردسرهایی به همراه داره که باعث شرمندگی خودش و سرگرمی اهالی میشه.
خان رضا که خان ایل عشایری است، شش فرزند داره. چهار پسر و دو دختر. دو تا از پسران خان رضا در شهر زندگی می کنند و ماجراهای اصلی از جایی شروع می شه که پسران خان رضا برای شرکت در یک مجلس عروسی، از شهر به ایل می آیند.
پیشاپیش از صبر و شکیبایی همه عزیزانی که محبت می کنند و این داستان رو دنبال می کنند، تشکر می کنم.

چاپ این بخش

  گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: دخترعلی - ۲۸-۰۹-۹۷، ۰۹:۳۶ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (41)

‌نام رمان:گل سرشکسته
نام نویسنده: دختر علی
ژانر:اجتماعی/عاشقانه


خلاصه:
رخدادها چندان مهم نیستند
مهم افرادی هستند که ان رخداد را رقم می زنند یا به ان برخورد می کنند.
حادثه اى كوچك ، دو انسان از دو دنياى متفاوت را رودر روى هم قرار مى دهد.
دو انسانى كه دنيايشان حتى موازى هم نيست.
گل سر شکسته روایت گر هرمز مرد جوانی مرفه ای است که با دردی عمیق در سـ*ـینه به دنبال درمان می گردد.
و رویا دختری از طبقه ی نسبتا اسیب دیده ی جامعه که با یک حادثه ی کوچک در مسیر او قرار می گیرد.
دو دنیای متفاوت.
دو دنیا که حتی موازی هم نیستند، اما هرمز بدون توجه به تفاوت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی به دنبال به دست اوردن رویا می باشد.
 

چاپ این بخش

  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤
ارسال‌شده توسط: دخترعلی - ۰۲-۰۷-۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (3)

‌به نام خدا

سلام xcvk
(این تاپیک فقط خاص در خواست طرح جلد می باشد.)

[عکس: v43u_5mu9_99_-_copy.png]

دوست عزیز قبل از درخواست طرح جلد لطفا مطلب زیر را به دقت مطالعه بفرمایید.

مواردی که برای درخواست طرح جلد باید رعایت کنید :

1- برای رمان بعد از 20 پست می توان در خواست داد.
2- برای
داستان کوتاه بعد از 10 پست می توان درخواست داد.
3-برای
دل نوشته بعد از 20 پست می توان در خواست داد.
4- در خواست  شما باید شامل
(
نام اثر- نام نویسنده- ژانر- خلاصه اثر-  لینک اثر) باشد.
5- می توانید تصویر یا طرح مورد نظر را ارسال کنید یاطرح جلد را بر عهده ی سلیقه ی طراح قرار دهید.
6-
تصویر انتخابی  شامل عکس شخصیت ها، تصاویر نامناسب و ناهنجار نباشد.
7- در توصیف و ارسال طرح دقت کنید چون تنها یک بار برای شما طرح جلد انجام می شود و بعد از تایید شما طرح تغییر نمی کند.

دوستان عزیز می توانند طرح جلد اماده شده را در قسمت زیردریافت کنند.
✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ 
           

چاپ این بخش

  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن
ارسال‌شده توسط: Saharnl.ir - ۱۹-۰۶-۹۷، ۱۱:۲۴ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (2)

من سحرم دختری که قبلا مهربون بود و ساده ولی حالا تبدیل شدم به یک سنگ،تنها شدم ،ترکم کردن از همه آدم های اطرافم نفرت دارم حتی از خودم.
تلاش کردم تا شدم اینی که حالا هستم...
از نظر دیگران زندگی عالی دارم ولی وقتی دلخوشی ندارم این زندگی به چه دردم میخوره ؟؟؟
تلاش کردم و دکتر شدم ولی در کنارش.....

چاپ این بخش

  همین حوالی...
ارسال‌شده توسط: set@yesh - ۲۰-۰۵-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (1)

نام رمان:همین حوالی


ژانر:اجتماعی،عاشقانه



نام نویسنده:setayesh.kh


مقدمه:
لبخند بزن،شاید در همین حوالی کسی محتاج لبخند توست
شاد باش شادی تو این حوالی را آباد میکند
این حوالی محتاج توست
در همین حوالی بمان



خلاصه:
سختی تو زندگی زیاده مهم روش مقابله با سختیاس
با دعواو داد،با صبر ،با بغض
هرطور باشه میگذره اما تو به فکر خودت باش
کاری کن که درد،فقط درد سختی باشه،کاری نکن که فشار ها دوبرابر شن
تو اونی باش که سختی در برابرت سر خم میکنه،نه بلعکس

چاپ این بخش

  رمان لانه ی ویرانی | بهارگل
ارسال‌شده توسط: نیـایــش - ۲۱-۰۳-۹۷، ۰۴:۵۲ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (16)

‌نام رمان: لانه‌ی ویرانی
نام نویسنده : بهارگل 
ژانر: اجتماعی، عاشقانه و معمایی


خلاصه:
25 سالم بود که زندگیم دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که شاید اول با اومدن اسم تو شروع شد؛ ولی آخرش به اسم تو ختم شد...و من نمی‌دونستم بازی روزگار چه‌قدر ناعادلانه عمل می‌کنه. اول این بازی از یک وصیت شروع شد، وصیتی که باعث شد گلبرگ کهکشان یک آدم دیگه با یک هویت دیگه بشه! رفتن به اون عمارت برای من همه چیز بود؛ چون به تو می‌رسید! به تویی که زندگی رو ازم گرفتی...به تویی که هویتم رو گرفتی! من فقط یک بازیگر ساده بودم با کلی خیال‌های رنگی که برای نبود تو خوشحالی می‌کرد. من...منی بودم که خودم رو بین نقاب سادگیِ یکی دیگه پنهان کردم تا به آخر زندگیِ تو برسم.

*******
مقدمه:
عشق به انتها رسیده، تقدیر بر باد رفته، خاطره‌ای گمشده، فقط مانده یک دل شکسته؛ اما هنوز عاشقی هست. عاشقانه‌ای مثل من و تو، عاشقانه‌ای که هیچ سرنوشتی پایان آن را به جدایی ختم نمی‌کند.
شور عشق از یک لانه شروع شد که با هر بار دیدنت، بودنت تفاوت داشت. دیدارهایی که هیچ‌گاه به اتمام نمی‌رسد؛ که درآن پر از شعرهای عاشقانه و واژهای گمشده است؛ که شاید هیچ لیلی و مجنونی و هیچ شیرین و فرهادی آن را به یکدیگر نگفته باشند.
نمی‌دانم که چگونه آهسته و آرام در دل و جانم جای گرفتی، دلی که هر کس را به کنج خلوتش راه نمی‌داد؛ اما تو را مانند نگینی در خود نگهداری می‌کند و تو را با دلی صاف و باصداقت و با قلبی عاشق در خود جای داد. نمی‌دانم، شاید تقدیر این‌گونه تو را در لانه‌ی تنهایی‌ام جای داد و از تقدیر گریزی نیست. تقدیر، چه واژه‌ی آشنا اما غریبی که کنجِ لانه‌ی خلوت من را ویران کرد!
***

بخش اول
فندک طلاییم که سال‌هاست یادگار روح مُرده‌م بود رو میان انگشت‌هام فشردم و خیره به شعله‌ی آتشش مرور می‌کنم تا امشب باز هم مرهمی برای دردهام داشته باشم.
«چشمم میان ازدحامی که با خوشحالی منتظر دیدن جان دادنش بودن به جستجو می‌گشت تا شاید برای آخرین‌بار رحمی به یتیم بودنم کنن.
صدای زنجیرِ پاها ی قفل‌شده‌ش دلم رو لرزاند که با گرفتن دست‌های سرد مادر، بی‌اختیار هردو به سمتش پرواز کردیم.»
آخ مادر، آخ که چه دردی کشیدی.
تکیه به صندلی روشن کردم تا با کشیدن کمی پیپ عطرش رو دوباره حس کنم تا برای چنین شبی کنارم باشه.
پک اول رو محکم‌تر کشیدم.
صدای خسته و ناامیدش باز هم غمناک‌ترین ملودی ذهنم شد. لبخندش مثل همیشه نبود... پر از ترس و اضطراب بود. نگاه دزدید از مادری که صورتش به سرخی همیشه نبود.
پک دوم پر از درد بود.
«سر به منی که در اوج بچگی پاها م از رفتنش به لرز افتاده بود خم کرد، عطرش بوی رفتن می‌داد.»
- یادت باشه همیشه هوای خانواده‌تو داشته باشی... به تو سپردمشون، نذار نبودنم باعث از هم پاشیدنشون بشه... اون اسمم...
«بغض کرد. چشم‌های آبی روشنش بارانی شد؛ کسی که همیشه از مردانگی مثل کوه مقتدر بود.
دست‌های زخمیِ قفل‌شده‌ی مردانه‌ش بوی رنج و دلتنگی می‌داد. کاش هیچ‌وقت دست روی سرم نمی‌کشید که سال‌ها جای خالیش را حس کنم.»
به پاها ی سربازِ سیاه‌چهره، چنگ زدم.
- آقا تو رو خدا، بابای من بی‌گناهه.
لبخند زده پک سوم رو محکم‌تر زدم.
ضجه‌ی پرالتماس مادر آخرین چیزی بود که به یاد دارم و چه‌قدر این قصه آشناست!
قصه‌ی آشنای مرگ و شیون‌های پی‌درپی داغداران... قصه‌ی تمام شدن سرنوشت آدم‌ها... قصه‌ی خاک روی سر ریختن برای سرد شدن یاد. چه‌قدر این گریه‌ها می‌تونست آشنا باشه وقتی تن زخم‌خورده‌ش مقابلم جان داد. چشم می‌بندم تا نگاه پرحرف آخر پدر دردی روی دردهام نشه... تا زمزمه کردن یک اسم فراموش بشه... تا به یاد نیارم امروز مرگ کسی بود که یک عمر کمر به نابودیش بسته بودم.
پکی محکم به پیپ زدم و از روی صندلی که مدت‌هاست آرزوی نشستن روش رو ندارم بلند شدم و لبِ پنجره‌ی اتاق نشستم.
امشب هم آسمان داغدار عزای من بود که صدای باریدنش گوش‌نواز بود! کاش هیچ‌وقت شب چهاردهمی وجود نداشت.
صدای جیغ‌ها دوباره واضح شد! چشم فشردم و با پک دیگری خفه کردم صدای جیغ‌های جان‌گدازی که سال‌هاست سوهان روحم شدن... تا سال‌ها دنبال آرامشی برای خواب داشته باشم. سال‌هایی که خواب برای من حرام شد تا چنین روزی رو ببینم.
نفسم از این بی‌رحمی روزگار به شماره افتاد؛ از این‌که امشب باید خوشحال باشم که جلوی چشم‌های من جان داد؛ کاش هیچ‌وقت خودم رو بهش نشان نمی‌دادم. هنوز هم تن بی‌جانش رو که میان دست‌های سردم، سرد شد رو حس می‌کنم. من مرده بودم یا اون؟
سرم از یادآوری بُهت و ترسش تیر نفس‌گیری کشید که از درد سر به دیوار فشردم.
چی می‌خواست بگه که عجل فرصتی بهش نداد؟! اَمان از سردرد‌های نفس‌بریده که یادگار سال‌های تلخی بود.
امشبم دیر کرد؛ مثل خیلی از شب‌هایی که باید همراه من می‌بود؛ اما هنوز هم برای زخمی شدن جوان بود. از همان روزی که پدر برای همیشه رفت، یک تنه شدم مردی که مردانگی رو باید فراموش می‌کرد.
صدای شُرشُر باران و بوق‌های بلندشده از خیابان با صدای جیغ‌ها یکی شد... امان از سردرد‌های بی‌درمان.
تیمور چی‌کار کردی با من که یک لحظه هم نمی‌تونم آزاد باشم؟ یک لحظه هم نمی‌تونم دردی که روی قلب و روحم گذاشتی رو فراموش کنم! امشب باید بخندم که عزرائيلت جان داد؛ اما چرا باز هم بی‌قرارم؟ چرا با شنیدن حقیقت طاقت نیاورد و لحظه‌ی آخر طلب بخشش کرد و پرامید، تک دخترش رو به من سپرد.
خندیدم، پردرد قهقهه زدم.
باید خوشحال باشم دخترش برای بریدن سردرد‌های نفس‌گیرم وارد این بازی شد.
بالاخره اومد. صدای محکم قدم‌هاش تو سالن پیچید. می‌دونستم خبر داره، خبری که خودم زودتر از همه خبردار شدم.
اتاق تاریکِ سردم بین دودهای غلیظ پیپ پر از مه شده بود. با باز کردن در و تیمورخان پر بهتش، نفس آه‌مانندی کشیدم و دوباره بی‌حس و حال به لبه‌ی پنجره تکیه زدم.
- دیر اومدی!
تازه نگاه متعجبش به سمتم کشیده شد؛ با زدن کلید برق و روشن شدن اتاق قدمی داخل گذاشت.
- می‌خوای خودکشی کنی؟! دکتر نگفت برای تشدید سردردات خوب نیست.
پوزخند زدم.
سردرد بین تمام دردام هیچ بود.
- بگو می‌شنوم.
نفسش رو پرصدا بیرون فرستاد. خسته‌تر از من روی مبل سه‌نفره اتاق نشست.
- کهکشان مرد... سکته کرد.
بی‌خیال و بی‌توجه یک پک دیگر...
- می‌دونستی...نه؟
- برای فردا هرکیو که می‌تونی خبردار کن... دوست و آشنا فرقی نمی‌کنه، فقط می‌خوام مجلسش شلوغ باشه.
نیشخند زده، زمزمه کردم.
- کهکشان فقط دخترشو داشت!
نشنید و پرگلایه گفت:
- باید حدس می‌زدم تو زودتر خبردار میشی.
آهی کشید.
- گلبرگ تماس گرفت... تا الان اون جا بودم که بردنش سردخونه، فردا خاکش می‌کنن... می‌گفت بیرون بوده، وقتی برگشته دیده کف اتاقش افتاده.
کراواتش رو آزادتر کرد و با کشیدن خودش روی مبل چرم مشکی دوست داشتنیم، سری عقب برد و زمزمه کرد.
- حالش خیلی بد بود؛ ولی من خوشحال شدم؛ چون...
- چون بدبختی دخترشو نمی‌بینه.
با لبخندِ تلخ نیم‌نگاه بی‌تفاوتی کرد به منی که خونسرد بلند شدم و به سمت جالباسی گوشه اتاق می‌رفتم.
- تیمور، من آدم این بازی نیستم...گلبرگ خیلی تنهاست.
در یک لحظه براق‌شده به طرفش چرخیدم و انگشت اشاره‌م رو به سمتش بالا بردم.
- یادت باشه این بازی خیلی وقته شروع شده و خیلی وقته اسمت، تو لیست آدمای این بازیه.
کلافگیش آزارم می‌داد. هرمز همیشه پراز احساس بود... برعکس من!
سری به تایید تکان داد، که نگاه گرفته بارونی بلند مشکیم رو به تن کردم و با چند قدم مقابلش ایستادم. منتظر سر بالا آورد.
- هربار که می‌بینیش به خودت یادآوری کن، اون دختر خون پدریو داره که مادرت...
«تیمورخانِ» نادمی لب زد.
تنها نقطه‌ضعف هرمز که وارد این بازی شد... مادرش! همین‌طور که با لبخند کم‌رنگی کلاهم رو به سر گذاشتم به سمت در حرکت کردم.
- بیرون منتظرم... امشب باید جشن بگیریم.
اخم کرد.
- برای مرگ یکی دیگه!
با مکثی بین چهارچوب در چرخیدم و به چهره گرفته‌‌ش خیره شدم.
- برای مرگ آدمی که چند سال پیش باعث مرگ زندگیمون شد.

چاپ این بخش

  رمان ميگرن | مهسا مانى
ارسال‌شده توسط: sadaf - ۱۴-۰۳-۹۷، ۰۵:۳۹ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (28)

خلاصه:
آوا در راستای زندگی جدیدی که در آن قرار می گیرد، باید دردهای زیادی را تحمل کند و دردهای زیادی را ببیند و دردهای زیادی را درمان کند. زمانی که می خواهد عشق را لمس کند و واقعیت زندگی را، طعم شیرین علاقه را تجریه کند، درد دوباره به دورش می پیچد. درد! درد یک میگرن...!
مقدمه:
هيچ وقت مثل فصلا زندگى نكن ... نه مثل تابستون كه يكنواخته يكنواخته، نه مثل پاييز كه يه چشمش اشكه يه چشمش عشق، نه مثل زمستون كه تكليفش هنوز با خودش مشخص نيست. هيچ وقت مثل فصلا زندگى نكن مخصوصا بهار! هيچوقت بهار نباش. اذيت ميشى. حال خوب داشتن ميشه توقعى كه بقيه ازت دارن. گرما و سرما هم ازت نمى خوان. فقط بايد بهار باشى! همون اول شكوفه بزنى، توت فرنگى و گوجه سبز كيلو كيلو تحويلشون بدى و جيكتم درنياد. ببين فكر نكن كسى نمى فهمه. همه مى دونن چه بغضى تو گلوته. همه مى دونن تو دارى مثل بهار زندگى مى كنى. بهار داره گوجه سبزاشو درشت مى كنه يهو نفسش از بغض مى گيره گريه ش ميريزه رو سر ما! نكه بگم از بارون بدم مياد. دارم واسه تو ميگم ديوونه! بهار نباش، گوجه سبزا دونه دونه تو گلوت كز مى كنن انقد كه نتونى نفس بكشى همشو از چشمات بالا بيارى! هم تو زجر مى كشى، هم اونى كه ازت انتظار داره خوب باشى، هم منى كه اينجا نشستم و منتظرم يكم پاييز تو چشمات ببينم، يكم تابستون بريزى تو خنده هات، يكمم زمستون به شبات تجويز كنى.

چاپ این بخش

  رمان ملکه عوضی | فاطمه زایری
ارسال‌شده توسط: Mahda - ۱۴-۰۳-۹۷، ۰۳:۰۹ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (14)

سلام به دوستان عزیز.این داستان اولین رمانیه که مینویسم وسعی کردم تاجایی که امکان داره ازتکراردوری کنم وداستان جدیدی رو ارایه بدم وامیدوارم موفق بوده باشم همونطورکه ازاسم رمان مشخصه دختر داستان شخصیت چندان خوبی نداره و رفته رفته با عاشق شدنش آدم خوبی میشه ما تو این رمان شاهده تغییرات ملکه ی عوضی با عشق میشیم و جا داره از دوستان عزیزم خانوم نازنین آقایی  (خخخخ منو میگه)،مریم محمدی و هانیه بابایی تشکر کنم.  
نویسنده :فاطمه زایری
  تصویر جلد از :فریبا زایری 
تایپ و ویرایش از :نازنین آقایی ‌

چاپ این بخش

  رمان هزار قناري خاموش | Mahtabiii75
ارسال‌شده توسط: sadaf - ۱۲-۰۳-۹۷، ۰۱:۲۵ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (29)

هزار قناری خاموش...]
داستان زندگی آدماییه که سالهای سال... حرفهایی برای گفتن داشتن اما نتونستن به زبون بیارن... حرفهایی که اگه گفته میشد شاید خیلی زندگی هارو عوض میکرد...
راز هایی که اگه برملا میشد شاید جلوی بروز خیلی از وقایع رو میگرفت...
دوستت دارم هایی که اگه تو گلوها خفه نمیشد میتونست جلوی خیلی از افسوس هارو بگیره...
هزار قناری خاموش شاید قصه ی خیلی از آدمایی باشه که کنار ما زندگی میکنن و ما از دور تصورمونه که چه خوشبختن اما نزدیک تر که میشیم میبینیم که چه تصوراتمون پوچ بوده...
خلاصه بگم هزار قناری خاموش رمان فانتزی نیست... سطحی و سبک هم نیست... باید با دقت خونده بشه چون حرف برای گفتن کم نداره...

چاپ این بخش

  رمان طلوع بی نشان | Rahil
ارسال‌شده توسط: sadaf - ۱۰-۰۳-۹۷، ۰۱:۵۷ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (38)

آهو آخرین برگه ی سالنامه ی باطل شده را ورق زد. خیره به عددی که پنج سال پیش را نشان می داد آه کشید و بغضش را رها کرد.ثمره با شنیدن صدای فین فین سر از ماشین حساب برداشت و عینک مطالعه اش را تا روی موهایش بالا کشید:
_چی شده ؟
آهو نگاهش را از چرم قهوه ای رنگ گرفت و با چشمان نم دار پر بغض گفت:
_بازم پایان تلخ!این سومیه!من نمی دونم عمو بهرامی چرا همش پایان تلخ می نویسه؟!
ثمره پوزخند زد:
_نیست زندگی ما گل و بلبله واسه همون!حالا تهش چی شد؟دختر مُرد یا پسر؟
لب و لنچه اش از این سوال باز آویزان شد.انگار داغ تازه اش ،تازه تر شد:
_هیچ کدوم بچه شون
تای ابروی ثمره بالا رفت:
_عمو زورش به بچه رسیده؟!
آهو تکیه از پشتی کج شده برداشت و به ثمره که روی شکم دراز کشید ه و آرنج دو دستش را ستون تنش قرار داده بود، نزدیک شد:
_بهت گفته بودم زن و مرد بعد از ده سال نذر و نیاز بچه دار شدن
_خب؟!
_هیچی دیگه پنج سالگی بچه شون باباهه گوسفند خریده بود گوشه ی حیاط گذاشته بود برا سر بریدن...
ثمره کنجکاو نگاهش کرد؛ جریان برایش جالب شد:
_خب؟!
_بچه با گوسفند بازی می کرده بابا بهش می گه برو تو می خوام ماشین ببرم بیرون ...
مکث کرد و ادامه داد:
_پدر فکر می کنه بچه رفته تو ، عقب عقب می ره به یه چیزی می خوره فکر می کنه گوسفند و کشته می گه اینم پرید از ماشین پیاده می شه می بینه بچه شو زیر گرفته
مات شده از این پایان عجیب خیره به دهان آهو ماند و با خود فکر کرد.بعد از آن اتفاق باز هم می شود سر پا شد؟مادرش چه می شود؟
هنوز در فکر انگیزه ی عمو بهرامی برای نوشتن چنین قصه ای بود که صدای آهنگ گوشی رشته افکارش را از هم پاره کرد.نگاه خیره اش را از آهو گرفت و با دیدن نام بهرامی روی صفحه ی گوشی گفت:
_حلال زاده ست!
از حالت دراز کش خارج شد و ادامه داد:
_زودتر دفتر رو بذار سر جاش تا شر نشده می دونی عمو بدش میاد یکی دست به نوشته هاش بزنه!
آهو حالت بی تفاوت به خود گرفت:
_اتفاقا دو تا دیگه هم هست میخوام اونا رو هم بخو...
ثمره با گذاشتن انگشت اشاره روی بینی اش به معنای هیس و برقراری تماس،صحبت او را نا تمام گذاشت:
_سلام عمو جون
صدای خشن و بدون انعطاف بهرامی گره میان ابروهایش ظاهر کرد و حدسی چراغ زد.
_همین الان میایی موسسه!
بی تفاوت به احتمالی که می دانست درست است حالت گنگ به خود گرفت:
_چیزی شده عمو؟
_همین که گفتم!
لب هایش را جمع کرد و به صفحه ی سیاه گوشی زل زد.زیر لب گفت:کلاغ پیر بلاخره خبرو بهش رسوند!
_چیزی شده؟
بی جواب به سوال آهو برگه های حساب و کتاب ماهانه اش را همراه با ماشین حساب در کوله پرتاب کرد. از جا بلند شد و به سمت تک اتاق خانه ی نقلی اش رفت.امروز اصلا حال دعوا و توبیخ نداشت و صدای بهرامی چیزی غیر از این را نشان نمی داد.مانتوی کوتاه قرمز جیغش را از آویز پشت در برداشت و همزمان با تن کردن ،آهو وارد اتاق شد:
_چته بهم ریختی عمو چی گفت؟
توپش از آن کلاغ فضول با آن ریش یک متری اش پر بود و دلش خالی کردن می خواست اما سر چه کسی؟تنها انسان در دسترس آهو بود که آزارش به مورچه هم نمی رسید.بی خیال سبک کردن حالش شد و کوله را روی دوش انداخت:
_هیچی لابد اون عوضی بهش گفته می دونستم به یه شب نمی کشه و خبرو بهش می رسونه!
_می خوای بیام باهات؟
_ترجیح می دم تنها باشم!
از در خانه خارج شد.دلش فریاد می خواست کاش عمو بهرامی نمی فهمید.
پشت در اتاق ایستاد.مدیریت!حتم داشت امروز قرار است با مدیر رو به رو شود نه عموی همیشه مهربانش.از همان کودکی در برابر رفتارهای ناشایستش از قالب عمو بودن خارج می شد و به مدیر سر سخت یا درست تر اژدهای دو سر تبدیل می شد.به این اسم لبخند تلخ زد.از آخرین باری که عمویش در نظرش اژدها شده بود زمان زیادی می گذشت و امروز باز هم باید به جنگ می رفت.باختش حتمی بود اما راهی غیر از مقابله نداشت.به در دو ضربه زد و با بفرمایید خشک وارد شد.حدسش درست بود.شخص رو به رویش از اژدهای دو سر هم خشمگین تر بود.نگاه پر غضبش تا نشستن لحظه ای از او کنده نشد .گره ی ابروهایش اضطراب را به قلبش وارد کرد .جز مقابله چاره ای نبود پس باید کمی مقاومت می کرد و بعد... اعلام شکست.تمام شجاعتش را در نگاهش ریخت و سلام کرد.یادش نبود این اولین سلام بود یا از قبل هم سلام کرده بود.عمو با انگشت اشاره روی میز ضرب گرفت و به سرتاپایش نگاه انداخت.می دانست این نگاه برای ظاهر نامناسبش بود. اما امروز وقت موعظه برا اصلاح پوشش نبود.حرف مهم تری در میان بود.عمو بدون جواب سلام اصل مطلب را سریع پیش کشید:
_تا کی می خوای به این کارت ادامه بدی؟
بهرامی تلاش کرده بود آرام تر باشد و شاید کمی موفق شده بود.ثمره خود را به ندانستن زد:
_کدوم کارا عمو چیزی شده؟!
خودش را جلو کشید :
_خودت بهتر می دونی دارم راجع به چی صحبت می کنم پس... بهتره که طفره نری!
راست می گفت.جایی برای زدن به آن راه نبود.باید شمشیر را بیرون می کشید:
_با روحیه م سازگار نبود!
تای ابرویش بالا رفت:
_می شه بگید چی با روحیه شما سازگاره؟!
این جمع بستن پر کنایه را دوست نداشت و اهل این کارها نبود، اما دخترک زیادی هوا برش داشته و باید کمی او را سر جایش می نشاند.
_عمو من کار مربوط به رشته ی خودم می خوام !
شاید این دلیل تنها جزئي از قضیه بود اما کاملش نه!بهرامی خیره نگاهش کرد و تیره خلاص را زد:
_تو رشته ی خودت استعداد نداری!متوجه شدی یا واضح تر بگم؟
کم استعداد بودن در زمینه ی علاقه اش را بی ملاحظه به رخش کشید.می دانست دل دخترک با این حرف تا چه اندازه از اون چرکین می شود؛ اما همیشه دوست داشت او را با واقعیت رو به رو کند تا بلکه کمتر ضربه بخورد.تودار بود و چیزی بروز نداد. اما این نگاه غمگین شده تنها می توانست آینه ی یک قلب شکسته باشد.امروز باید کار یکسره شود.انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد و با تحکم گفت:
_ثمره این بار آخره دارم برات قدم برمی دارم اگه یه بار دیگه زیر آبی رفتی اونوقته که اون روی منو می بینی!
_من کی زیر آبی رفتم؟
کف دستش را به میز کوبید:
_فکر کردی نمی دونم هر دفعه کاری می کنی که اخراجت کنن؟!
_عمو من...
_حرف نباشه شنبه می ری به آدرسی که می گم!
تسلیم شده در برابر این خشم گفت:
_این دفعه چه کاریه؟
_هر کاری که باشه باید تحمل کنی چون اگه بازم اخراج بشی باید برگردی همین جا!
خشک شد.بدتر از این هم مگر می شد؟بازگشت به این مکان؟محال بود!حتی اگر چاه باز کن هم باشد باید تحمل می کرد و دم نمی زد.همین دیدارهای گاه و بی گاهش با عمو حالش را بد می کرد وای به روزی که قرار باشد اینجا ماندگار شود.
_چشم هر چی شما بگین!
از جا بلند شد و به سمت در رفت.ترسیده بود. انگار همین حالا قرار بود به اینجا قل و زنجیر شود.
_ثمره؟
ایستاد اما برنگشت.جرئت چرخیدن نداشت.کاش می توانست از او متنفر باشد؛ اما عاشقانه دوستش داشت.حتی با وجود تهدیدش،حتی با وجود دو سرش و حتی با جود آتشش!
_نترس...الان برت نمی گردونم اما حرفمو آویزه ی گوشت کن این فرصت آخره!
سرش را بالا و پایین کرد.همیشه فقط در برابر این مرد خلع سلاح بود.از اتاق خارج شد.هوای آزاد می خواست اینجا زیادی خفه بود.با خروجش بهرامی از جا بلند شد.دلیل این کارهایش را نمی دانست.آن همه لجبازی و از زیر کار در رفتن چرا؟کار متناسب با رشته دروغی بیش نبود. کاش دلیل اصلیش را می دانست!دلش نمی خواست به این شکل او را تنبیه کند.تهدیدش زیادی سنگین بود؛ اما این دختر یاغی باید سر به راه می شد!

چاپ این بخش

آمار انجمن
برترین سپاس شده ها
sadaf 90975
taranomi 52918
♥صنم♥ 51350
admin 41267
v.a.y 35525
دخترعلی 34270
AsαNα 25999
لیلی 19256
جدیدترین کاربران
Reyhanehfp77 امروز
ARMY_BLINK_EXOL امروز
Nazanin114466 امروز
13481348 امروز
rore امروز
Aliyeh امروز
Media دیروز
Hosnanoor دیروز
بیشترین پاسخ ها
  اتاق گپ بچه ه... 19892
  تایـپوگرافـی 6828
  از نفر بعدى س... 3989
  دلنوشته ها و ... 3077
  هركى مى خواد ... 1590
  بازی لقب..لقب... 1585
  بازی اسم وفام... 1557
  نظرت درباره آ... 1505
برترین ارسال کنندگان
sadaf 94995
ملکه برفی 35452
taranomi 31745
~ MoOn ~ 27437
♥صنم♥ 27347
v.a.y 26357
admin 22967
نويد 14730
بیشترین بازدیدها
  نرم افزار اند... 1169191
  تایـپوگرافـی 291951
  رمان این مرد ... 266638
  رمان واحد روب... 247678
  رمان اسطوره |... 234719
  رمان زندگی خص... 173959
  هشت نكته براي... 143067
  دلنوشته ها و ... 139696
برترین اعتبارگیرنده ها
sadaf 22940
admin 21350
v.a.y 18990
ملکه برفی 18142
taranomi 16071
♥صنم♥ 14653
نويد 13619
لیلی 13296
آخرین ارسال ها
موضوع تاریخ، ساعت  نویسنده آخرین ارسال کننده انجمن
  چهره بدون آرایش سحر قریشی... 1 دقیقه قبل sadaf minaa بازيگران و خ...
  کوچک‌کردن [color=#ff0000]... 4 دقیقه قبل نیـایــش minaa توصیه های پزش...
  «گلاره عباسی» و چالش عکس ... 19 دقیقه قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  قیافه دگرگون شده مهراوه ش... 20 دقیقه قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  اتاق گپ بچه هاى ايران رما... 1 ساعت قبل دخترعلی ♥هستی♥ خانواده ايران...
  محتویات مغز دهه نودیا 3 ساعت قبل minaa ♥هستی♥ جالب و خنده د...
  چهره های ایرانی در چالش ع... 3 ساعت قبل نیـایــش ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  رمان ییلاق دلپذیر | اسماء... 3 ساعت قبل اسماء کرمی پور اسماء کرمی پور کتاب و رمان ک...
  اولین تصویر سحر قریشی بعد... 3 ساعت قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  سحر زکریا در 43 سالگی هنو... 3 ساعت قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  کاهش وزن ۲۷ کیلویی کامبیز... 3 ساعت قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  بدل «محمدرضا شریفی‌نیا» ه... 3 ساعت قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  عکس مردانه 10 سال قبل ویش... 3 ساعت قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  سحر زکریا پیش از عمل جراح... 3 ساعت قبل sadaf ♥هستی♥ بازيگران و خ...
  رمان عاشقانه اشتباه کردم ... 4 ساعت قبل نیـایــش نیـایــش کتاب و رمان ک...
  ماسک جوانه گندم مختص پوست... 5 ساعت قبل !!Tina!! !!Tina!! پوست
  معجزه ی مصرف سبزیجات در ز... 5 ساعت قبل !!Tina!! !!Tina!! پوست