مهمان عزیز، خوش‌آمدید.
شما می‌توانید از طریق فرم ثبت‌نام در انجمن عضو شوید.

نام‌کاربری
  

رمز عبور
  





برچسب ها
, , جمشید, مشایخی, مهمان, رسانه, ملی, می, شود, گزارش, تصويري, جشنواره, جهانی, برف, یخ, در, چين, رقص, آخوندك, ها, 20ist, content, Geographic, استشمام, هوای, بهاری, در, یک, خواب, بهاری, در, انتظار, زنان, خخخخخخخخخخخ, forum, uupload, المپیک, زنان, ایرانی, کاریکاتور, عکس, خنده, , طالع, بینی, دستپخت, طرفدار, اکثرا, تندو, چقدرقانونمند

جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 16,456
» آخرین کاربر: Negin96
» موضوعات انجمن: 118,862
» ارسالهای انجمن: 780,177

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 199 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 5 کاربر عضو | 194 مهمان
NiYa.YeSH، دخترعلی ، علی جان، ملکه برفی ، ♥هستی♥

آخرین موضوعات
دانلود ریمیکس جدید سپهر خ...
انجمن: موسیقی
آخرین‌ارسال: NiYa.YeSH
7 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 2
صرفه جویی در آب قبل توسوت...
انجمن: تصاویرمتحرک وكلیپ تصویری
آخرین‌ارسال: NiYa.YeSH
15 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1
وقتی یهو یادت میفته عید ق...
انجمن: تصاویرمتحرک وكلیپ تصویری
آخرین‌ارسال: NiYa.YeSH
15 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1
خواهر كوچيكه عروس دم درب ...
انجمن: حيوانات و پرندگان
آخرین‌ارسال: NiYa.YeSH
15 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1
کمبود″پشه بند″بشدت حس میش...
انجمن: جالب و خنده دار
آخرین‌ارسال: NiYa.YeSH
16 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1
ساشا سبحانی، آقازاده‌ای ک...
انجمن: اخبار اجتماعی داخلی و خارجی
آخرین‌ارسال: دخترعلی
1 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 2
» بازدید: 8
چیز‌های عجیبی که فقط در آ...
انجمن: مطالب جالب و خواندني
آخرین‌ارسال: NiYa.YeSH
1 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 4
» بازدید: 1
صدور حکم جلب از تهران برا...
انجمن: اخبار اجتماعی داخلی و خارجی
آخرین‌ارسال: NiYa.YeSH
1 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 1
» بازدید: 4
موزه دیدنی بستنی و شکلات ...
انجمن: مطالب جالب و خواندني
آخرین‌ارسال: ♥هستی♥
3 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 12
» بازدید: 21
اگه گفتی چرا میام انجمن؟!
انجمن: قبلی و بعدی
آخرین‌ارسال: ♥هستی♥
3 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 11
» بازدید: 94

 
  همین حوالی...
ارسال‌شده توسط: set@yesh - ۲۰-۰۵-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (1)

نام رمان:همین حوالی


ژانر:اجتماعی،عاشقانه



نام نویسنده:setayesh.kh


مقدمه:
لبخند بزن،شاید در همین حوالی کسی محتاج لبخند توست
شاد باش شادی تو این حوالی را آباد میکند
این حوالی محتاج توست
در همین حوالی بمان



خلاصه:
سختی تو زندگی زیاده مهم روش مقابله با سختیاس
با دعواو داد،با صبر ،با بغض
هرطور باشه میگذره اما تو به فکر خودت باش
کاری کن که درد،فقط درد سختی باشه،کاری نکن که فشار ها دوبرابر شن
تو اونی باش که سختی در برابرت سر خم میکنه،نه بلعکس

چاپ این بخش

  رمان لانه ی ویرانی | بهارگل
ارسال‌شده توسط: NiYa.YeSH - ۲۱-۰۳-۹۷، ۰۴:۵۲ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (16)

‌نام رمان: لانه‌ی ویرانی
نام نویسنده : بهارگل 
ژانر: اجتماعی، عاشقانه و معمایی


خلاصه:
25 سالم بود که زندگیم دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که شاید اول با اومدن اسم تو شروع شد؛ ولی آخرش به اسم تو ختم شد...و من نمی‌دونستم بازی روزگار چه‌قدر ناعادلانه عمل می‌کنه. اول این بازی از یک وصیت شروع شد، وصیتی که باعث شد گلبرگ کهکشان یک آدم دیگه با یک هویت دیگه بشه! رفتن به اون عمارت برای من همه چیز بود؛ چون به تو می‌رسید! به تویی که زندگی رو ازم گرفتی...به تویی که هویتم رو گرفتی! من فقط یک بازیگر ساده بودم با کلی خیال‌های رنگی که برای نبود تو خوشحالی می‌کرد. من...منی بودم که خودم رو بین نقاب سادگیِ یکی دیگه پنهان کردم تا به آخر زندگیِ تو برسم.

*******
مقدمه:
عشق به انتها رسیده، تقدیر بر باد رفته، خاطره‌ای گمشده، فقط مانده یک دل شکسته؛ اما هنوز عاشقی هست. عاشقانه‌ای مثل من و تو، عاشقانه‌ای که هیچ سرنوشتی پایان آن را به جدایی ختم نمی‌کند.
شور عشق از یک لانه شروع شد که با هر بار دیدنت، بودنت تفاوت داشت. دیدارهایی که هیچ‌گاه به اتمام نمی‌رسد؛ که درآن پر از شعرهای عاشقانه و واژهای گمشده است؛ که شاید هیچ لیلی و مجنونی و هیچ شیرین و فرهادی آن را به یکدیگر نگفته باشند.
نمی‌دانم که چگونه آهسته و آرام در دل و جانم جای گرفتی، دلی که هر کس را به کنج خلوتش راه نمی‌داد؛ اما تو را مانند نگینی در خود نگهداری می‌کند و تو را با دلی صاف و باصداقت و با قلبی عاشق در خود جای داد. نمی‌دانم، شاید تقدیر این‌گونه تو را در لانه‌ی تنهایی‌ام جای داد و از تقدیر گریزی نیست. تقدیر، چه واژه‌ی آشنا اما غریبی که کنجِ لانه‌ی خلوت من را ویران کرد!
***

بخش اول
فندک طلاییم که سال‌هاست یادگار روح مُرده‌م بود رو میان انگشت‌هام فشردم و خیره به شعله‌ی آتشش مرور می‌کنم تا امشب باز هم مرهمی برای دردهام داشته باشم.
«چشمم میان ازدحامی که با خوشحالی منتظر دیدن جان دادنش بودن به جستجو می‌گشت تا شاید برای آخرین‌بار رحمی به یتیم بودنم کنن.
صدای زنجیرِ پاها ی قفل‌شده‌ش دلم رو لرزاند که با گرفتن دست‌های سرد مادر، بی‌اختیار هردو به سمتش پرواز کردیم.»
آخ مادر، آخ که چه دردی کشیدی.
تکیه به صندلی روشن کردم تا با کشیدن کمی پیپ عطرش رو دوباره حس کنم تا برای چنین شبی کنارم باشه.
پک اول رو محکم‌تر کشیدم.
صدای خسته و ناامیدش باز هم غمناک‌ترین ملودی ذهنم شد. لبخندش مثل همیشه نبود... پر از ترس و اضطراب بود. نگاه دزدید از مادری که صورتش به سرخی همیشه نبود.
پک دوم پر از درد بود.
«سر به منی که در اوج بچگی پاها م از رفتنش به لرز افتاده بود خم کرد، عطرش بوی رفتن می‌داد.»
- یادت باشه همیشه هوای خانواده‌تو داشته باشی... به تو سپردمشون، نذار نبودنم باعث از هم پاشیدنشون بشه... اون اسمم...
«بغض کرد. چشم‌های آبی روشنش بارانی شد؛ کسی که همیشه از مردانگی مثل کوه مقتدر بود.
دست‌های زخمیِ قفل‌شده‌ی مردانه‌ش بوی رنج و دلتنگی می‌داد. کاش هیچ‌وقت دست روی سرم نمی‌کشید که سال‌ها جای خالیش را حس کنم.»
به پاها ی سربازِ سیاه‌چهره، چنگ زدم.
- آقا تو رو خدا، بابای من بی‌گناهه.
لبخند زده پک سوم رو محکم‌تر زدم.
ضجه‌ی پرالتماس مادر آخرین چیزی بود که به یاد دارم و چه‌قدر این قصه آشناست!
قصه‌ی آشنای مرگ و شیون‌های پی‌درپی داغداران... قصه‌ی تمام شدن سرنوشت آدم‌ها... قصه‌ی خاک روی سر ریختن برای سرد شدن یاد. چه‌قدر این گریه‌ها می‌تونست آشنا باشه وقتی تن زخم‌خورده‌ش مقابلم جان داد. چشم می‌بندم تا نگاه پرحرف آخر پدر دردی روی دردهام نشه... تا زمزمه کردن یک اسم فراموش بشه... تا به یاد نیارم امروز مرگ کسی بود که یک عمر کمر به نابودیش بسته بودم.
پکی محکم به پیپ زدم و از روی صندلی که مدت‌هاست آرزوی نشستن روش رو ندارم بلند شدم و لبِ پنجره‌ی اتاق نشستم.
امشب هم آسمان داغدار عزای من بود که صدای باریدنش گوش‌نواز بود! کاش هیچ‌وقت شب چهاردهمی وجود نداشت.
صدای جیغ‌ها دوباره واضح شد! چشم فشردم و با پک دیگری خفه کردم صدای جیغ‌های جان‌گدازی که سال‌هاست سوهان روحم شدن... تا سال‌ها دنبال آرامشی برای خواب داشته باشم. سال‌هایی که خواب برای من حرام شد تا چنین روزی رو ببینم.
نفسم از این بی‌رحمی روزگار به شماره افتاد؛ از این‌که امشب باید خوشحال باشم که جلوی چشم‌های من جان داد؛ کاش هیچ‌وقت خودم رو بهش نشان نمی‌دادم. هنوز هم تن بی‌جانش رو که میان دست‌های سردم، سرد شد رو حس می‌کنم. من مرده بودم یا اون؟
سرم از یادآوری بُهت و ترسش تیر نفس‌گیری کشید که از درد سر به دیوار فشردم.
چی می‌خواست بگه که عجل فرصتی بهش نداد؟! اَمان از سردرد‌های نفس‌بریده که یادگار سال‌های تلخی بود.
امشبم دیر کرد؛ مثل خیلی از شب‌هایی که باید همراه من می‌بود؛ اما هنوز هم برای زخمی شدن جوان بود. از همان روزی که پدر برای همیشه رفت، یک تنه شدم مردی که مردانگی رو باید فراموش می‌کرد.
صدای شُرشُر باران و بوق‌های بلندشده از خیابان با صدای جیغ‌ها یکی شد... امان از سردرد‌های بی‌درمان.
تیمور چی‌کار کردی با من که یک لحظه هم نمی‌تونم آزاد باشم؟ یک لحظه هم نمی‌تونم دردی که روی قلب و روحم گذاشتی رو فراموش کنم! امشب باید بخندم که عزرائيلت جان داد؛ اما چرا باز هم بی‌قرارم؟ چرا با شنیدن حقیقت طاقت نیاورد و لحظه‌ی آخر طلب بخشش کرد و پرامید، تک دخترش رو به من سپرد.
خندیدم، پردرد قهقهه زدم.
باید خوشحال باشم دخترش برای بریدن سردرد‌های نفس‌گیرم وارد این بازی شد.
بالاخره اومد. صدای محکم قدم‌هاش تو سالن پیچید. می‌دونستم خبر داره، خبری که خودم زودتر از همه خبردار شدم.
اتاق تاریکِ سردم بین دودهای غلیظ پیپ پر از مه شده بود. با باز کردن در و تیمورخان پر بهتش، نفس آه‌مانندی کشیدم و دوباره بی‌حس و حال به لبه‌ی پنجره تکیه زدم.
- دیر اومدی!
تازه نگاه متعجبش به سمتم کشیده شد؛ با زدن کلید برق و روشن شدن اتاق قدمی داخل گذاشت.
- می‌خوای خودکشی کنی؟! دکتر نگفت برای تشدید سردردات خوب نیست.
پوزخند زدم.
سردرد بین تمام دردام هیچ بود.
- بگو می‌شنوم.
نفسش رو پرصدا بیرون فرستاد. خسته‌تر از من روی مبل سه‌نفره اتاق نشست.
- کهکشان مرد... سکته کرد.
بی‌خیال و بی‌توجه یک پک دیگر...
- می‌دونستی...نه؟
- برای فردا هرکیو که می‌تونی خبردار کن... دوست و آشنا فرقی نمی‌کنه، فقط می‌خوام مجلسش شلوغ باشه.
نیشخند زده، زمزمه کردم.
- کهکشان فقط دخترشو داشت!
نشنید و پرگلایه گفت:
- باید حدس می‌زدم تو زودتر خبردار میشی.
آهی کشید.
- گلبرگ تماس گرفت... تا الان اون جا بودم که بردنش سردخونه، فردا خاکش می‌کنن... می‌گفت بیرون بوده، وقتی برگشته دیده کف اتاقش افتاده.
کراواتش رو آزادتر کرد و با کشیدن خودش روی مبل چرم مشکی دوست داشتنیم، سری عقب برد و زمزمه کرد.
- حالش خیلی بد بود؛ ولی من خوشحال شدم؛ چون...
- چون بدبختی دخترشو نمی‌بینه.
با لبخندِ تلخ نیم‌نگاه بی‌تفاوتی کرد به منی که خونسرد بلند شدم و به سمت جالباسی گوشه اتاق می‌رفتم.
- تیمور، من آدم این بازی نیستم...گلبرگ خیلی تنهاست.
در یک لحظه براق‌شده به طرفش چرخیدم و انگشت اشاره‌م رو به سمتش بالا بردم.
- یادت باشه این بازی خیلی وقته شروع شده و خیلی وقته اسمت، تو لیست آدمای این بازیه.
کلافگیش آزارم می‌داد. هرمز همیشه پراز احساس بود... برعکس من!
سری به تایید تکان داد، که نگاه گرفته بارونی بلند مشکیم رو به تن کردم و با چند قدم مقابلش ایستادم. منتظر سر بالا آورد.
- هربار که می‌بینیش به خودت یادآوری کن، اون دختر خون پدریو داره که مادرت...
«تیمورخانِ» نادمی لب زد.
تنها نقطه‌ضعف هرمز که وارد این بازی شد... مادرش! همین‌طور که با لبخند کم‌رنگی کلاهم رو به سر گذاشتم به سمت در حرکت کردم.
- بیرون منتظرم... امشب باید جشن بگیریم.
اخم کرد.
- برای مرگ یکی دیگه!
با مکثی بین چهارچوب در چرخیدم و به چهره گرفته‌‌ش خیره شدم.
- برای مرگ آدمی که چند سال پیش باعث مرگ زندگیمون شد.

چاپ این بخش

  رمان ميگرن | مهسا مانى
ارسال‌شده توسط: sadaf - ۱۴-۰۳-۹۷، ۰۵:۳۹ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (28)

خلاصه:
آوا در راستای زندگی جدیدی که در آن قرار می گیرد، باید دردهای زیادی را تحمل کند و دردهای زیادی را ببیند و دردهای زیادی را درمان کند. زمانی که می خواهد عشق را لمس کند و واقعیت زندگی را، طعم شیرین علاقه را تجریه کند، درد دوباره به دورش می پیچد. درد! درد یک میگرن...!
مقدمه:
هيچ وقت مثل فصلا زندگى نكن ... نه مثل تابستون كه يكنواخته يكنواخته، نه مثل پاييز كه يه چشمش اشكه يه چشمش عشق، نه مثل زمستون كه تكليفش هنوز با خودش مشخص نيست. هيچ وقت مثل فصلا زندگى نكن مخصوصا بهار! هيچوقت بهار نباش. اذيت ميشى. حال خوب داشتن ميشه توقعى كه بقيه ازت دارن. گرما و سرما هم ازت نمى خوان. فقط بايد بهار باشى! همون اول شكوفه بزنى، توت فرنگى و گوجه سبز كيلو كيلو تحويلشون بدى و جيكتم درنياد. ببين فكر نكن كسى نمى فهمه. همه مى دونن چه بغضى تو گلوته. همه مى دونن تو دارى مثل بهار زندگى مى كنى. بهار داره گوجه سبزاشو درشت مى كنه يهو نفسش از بغض مى گيره گريه ش ميريزه رو سر ما! نكه بگم از بارون بدم مياد. دارم واسه تو ميگم ديوونه! بهار نباش، گوجه سبزا دونه دونه تو گلوت كز مى كنن انقد كه نتونى نفس بكشى همشو از چشمات بالا بيارى! هم تو زجر مى كشى، هم اونى كه ازت انتظار داره خوب باشى، هم منى كه اينجا نشستم و منتظرم يكم پاييز تو چشمات ببينم، يكم تابستون بريزى تو خنده هات، يكمم زمستون به شبات تجويز كنى.

چاپ این بخش

  رمان هزار قناري خاموش | Mahtabiii75
ارسال‌شده توسط: sadaf - ۱۲-۰۳-۹۷، ۰۱:۲۵ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (29)

هزار قناری خاموش...]
داستان زندگی آدماییه که سالهای سال... حرفهایی برای گفتن داشتن اما نتونستن به زبون بیارن... حرفهایی که اگه گفته میشد شاید خیلی زندگی هارو عوض میکرد...
راز هایی که اگه برملا میشد شاید جلوی بروز خیلی از وقایع رو میگرفت...
دوستت دارم هایی که اگه تو گلوها خفه نمیشد میتونست جلوی خیلی از افسوس هارو بگیره...
هزار قناری خاموش شاید قصه ی خیلی از آدمایی باشه که کنار ما زندگی میکنن و ما از دور تصورمونه که چه خوشبختن اما نزدیک تر که میشیم میبینیم که چه تصوراتمون پوچ بوده...
خلاصه بگم هزار قناری خاموش رمان فانتزی نیست... سطحی و سبک هم نیست... باید با دقت خونده بشه چون حرف برای گفتن کم نداره...

چاپ این بخش

  رمان طلوع بی نشان | Rahil
ارسال‌شده توسط: sadaf - ۱۰-۰۳-۹۷، ۰۱:۵۷ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (38)

آهو آخرین برگه ی سالنامه ی باطل شده را ورق زد. خیره به عددی که پنج سال پیش را نشان می داد آه کشید و بغضش را رها کرد.ثمره با شنیدن صدای فین فین سر از ماشین حساب برداشت و عینک مطالعه اش را تا روی موهایش بالا کشید:
_چی شده ؟
آهو نگاهش را از چرم قهوه ای رنگ گرفت و با چشمان نم دار پر بغض گفت:
_بازم پایان تلخ!این سومیه!من نمی دونم عمو بهرامی چرا همش پایان تلخ می نویسه؟!
ثمره پوزخند زد:
_نیست زندگی ما گل و بلبله واسه همون!حالا تهش چی شد؟دختر مُرد یا پسر؟
لب و لنچه اش از این سوال باز آویزان شد.انگار داغ تازه اش ،تازه تر شد:
_هیچ کدوم بچه شون
تای ابروی ثمره بالا رفت:
_عمو زورش به بچه رسیده؟!
آهو تکیه از پشتی کج شده برداشت و به ثمره که روی شکم دراز کشید ه و آرنج دو دستش را ستون تنش قرار داده بود، نزدیک شد:
_بهت گفته بودم زن و مرد بعد از ده سال نذر و نیاز بچه دار شدن
_خب؟!
_هیچی دیگه پنج سالگی بچه شون باباهه گوسفند خریده بود گوشه ی حیاط گذاشته بود برا سر بریدن...
ثمره کنجکاو نگاهش کرد؛ جریان برایش جالب شد:
_خب؟!
_بچه با گوسفند بازی می کرده بابا بهش می گه برو تو می خوام ماشین ببرم بیرون ...
مکث کرد و ادامه داد:
_پدر فکر می کنه بچه رفته تو ، عقب عقب می ره به یه چیزی می خوره فکر می کنه گوسفند و کشته می گه اینم پرید از ماشین پیاده می شه می بینه بچه شو زیر گرفته
مات شده از این پایان عجیب خیره به دهان آهو ماند و با خود فکر کرد.بعد از آن اتفاق باز هم می شود سر پا شد؟مادرش چه می شود؟
هنوز در فکر انگیزه ی عمو بهرامی برای نوشتن چنین قصه ای بود که صدای آهنگ گوشی رشته افکارش را از هم پاره کرد.نگاه خیره اش را از آهو گرفت و با دیدن نام بهرامی روی صفحه ی گوشی گفت:
_حلال زاده ست!
از حالت دراز کش خارج شد و ادامه داد:
_زودتر دفتر رو بذار سر جاش تا شر نشده می دونی عمو بدش میاد یکی دست به نوشته هاش بزنه!
آهو حالت بی تفاوت به خود گرفت:
_اتفاقا دو تا دیگه هم هست میخوام اونا رو هم بخو...
ثمره با گذاشتن انگشت اشاره روی بینی اش به معنای هیس و برقراری تماس،صحبت او را نا تمام گذاشت:
_سلام عمو جون
صدای خشن و بدون انعطاف بهرامی گره میان ابروهایش ظاهر کرد و حدسی چراغ زد.
_همین الان میایی موسسه!
بی تفاوت به احتمالی که می دانست درست است حالت گنگ به خود گرفت:
_چیزی شده عمو؟
_همین که گفتم!
لب هایش را جمع کرد و به صفحه ی سیاه گوشی زل زد.زیر لب گفت:کلاغ پیر بلاخره خبرو بهش رسوند!
_چیزی شده؟
بی جواب به سوال آهو برگه های حساب و کتاب ماهانه اش را همراه با ماشین حساب در کوله پرتاب کرد. از جا بلند شد و به سمت تک اتاق خانه ی نقلی اش رفت.امروز اصلا حال دعوا و توبیخ نداشت و صدای بهرامی چیزی غیر از این را نشان نمی داد.مانتوی کوتاه قرمز جیغش را از آویز پشت در برداشت و همزمان با تن کردن ،آهو وارد اتاق شد:
_چته بهم ریختی عمو چی گفت؟
توپش از آن کلاغ فضول با آن ریش یک متری اش پر بود و دلش خالی کردن می خواست اما سر چه کسی؟تنها انسان در دسترس آهو بود که آزارش به مورچه هم نمی رسید.بی خیال سبک کردن حالش شد و کوله را روی دوش انداخت:
_هیچی لابد اون عوضی بهش گفته می دونستم به یه شب نمی کشه و خبرو بهش می رسونه!
_می خوای بیام باهات؟
_ترجیح می دم تنها باشم!
از در خانه خارج شد.دلش فریاد می خواست کاش عمو بهرامی نمی فهمید.
پشت در اتاق ایستاد.مدیریت!حتم داشت امروز قرار است با مدیر رو به رو شود نه عموی همیشه مهربانش.از همان کودکی در برابر رفتارهای ناشایستش از قالب عمو بودن خارج می شد و به مدیر سر سخت یا درست تر اژدهای دو سر تبدیل می شد.به این اسم لبخند تلخ زد.از آخرین باری که عمویش در نظرش اژدها شده بود زمان زیادی می گذشت و امروز باز هم باید به جنگ می رفت.باختش حتمی بود اما راهی غیر از مقابله نداشت.به در دو ضربه زد و با بفرمایید خشک وارد شد.حدسش درست بود.شخص رو به رویش از اژدهای دو سر هم خشمگین تر بود.نگاه پر غضبش تا نشستن لحظه ای از او کنده نشد .گره ی ابروهایش اضطراب را به قلبش وارد کرد .جز مقابله چاره ای نبود پس باید کمی مقاومت می کرد و بعد... اعلام شکست.تمام شجاعتش را در نگاهش ریخت و سلام کرد.یادش نبود این اولین سلام بود یا از قبل هم سلام کرده بود.عمو با انگشت اشاره روی میز ضرب گرفت و به سرتاپایش نگاه انداخت.می دانست این نگاه برای ظاهر نامناسبش بود. اما امروز وقت موعظه برا اصلاح پوشش نبود.حرف مهم تری در میان بود.عمو بدون جواب سلام اصل مطلب را سریع پیش کشید:
_تا کی می خوای به این کارت ادامه بدی؟
بهرامی تلاش کرده بود آرام تر باشد و شاید کمی موفق شده بود.ثمره خود را به ندانستن زد:
_کدوم کارا عمو چیزی شده؟!
خودش را جلو کشید :
_خودت بهتر می دونی دارم راجع به چی صحبت می کنم پس... بهتره که طفره نری!
راست می گفت.جایی برای زدن به آن راه نبود.باید شمشیر را بیرون می کشید:
_با روحیه م سازگار نبود!
تای ابرویش بالا رفت:
_می شه بگید چی با روحیه شما سازگاره؟!
این جمع بستن پر کنایه را دوست نداشت و اهل این کارها نبود، اما دخترک زیادی هوا برش داشته و باید کمی او را سر جایش می نشاند.
_عمو من کار مربوط به رشته ی خودم می خوام !
شاید این دلیل تنها جزئي از قضیه بود اما کاملش نه!بهرامی خیره نگاهش کرد و تیره خلاص را زد:
_تو رشته ی خودت استعداد نداری!متوجه شدی یا واضح تر بگم؟
کم استعداد بودن در زمینه ی علاقه اش را بی ملاحظه به رخش کشید.می دانست دل دخترک با این حرف تا چه اندازه از اون چرکین می شود؛ اما همیشه دوست داشت او را با واقعیت رو به رو کند تا بلکه کمتر ضربه بخورد.تودار بود و چیزی بروز نداد. اما این نگاه غمگین شده تنها می توانست آینه ی یک قلب شکسته باشد.امروز باید کار یکسره شود.انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد و با تحکم گفت:
_ثمره این بار آخره دارم برات قدم برمی دارم اگه یه بار دیگه زیر آبی رفتی اونوقته که اون روی منو می بینی!
_من کی زیر آبی رفتم؟
کف دستش را به میز کوبید:
_فکر کردی نمی دونم هر دفعه کاری می کنی که اخراجت کنن؟!
_عمو من...
_حرف نباشه شنبه می ری به آدرسی که می گم!
تسلیم شده در برابر این خشم گفت:
_این دفعه چه کاریه؟
_هر کاری که باشه باید تحمل کنی چون اگه بازم اخراج بشی باید برگردی همین جا!
خشک شد.بدتر از این هم مگر می شد؟بازگشت به این مکان؟محال بود!حتی اگر چاه باز کن هم باشد باید تحمل می کرد و دم نمی زد.همین دیدارهای گاه و بی گاهش با عمو حالش را بد می کرد وای به روزی که قرار باشد اینجا ماندگار شود.
_چشم هر چی شما بگین!
از جا بلند شد و به سمت در رفت.ترسیده بود. انگار همین حالا قرار بود به اینجا قل و زنجیر شود.
_ثمره؟
ایستاد اما برنگشت.جرئت چرخیدن نداشت.کاش می توانست از او متنفر باشد؛ اما عاشقانه دوستش داشت.حتی با وجود تهدیدش،حتی با وجود دو سرش و حتی با جود آتشش!
_نترس...الان برت نمی گردونم اما حرفمو آویزه ی گوشت کن این فرصت آخره!
سرش را بالا و پایین کرد.همیشه فقط در برابر این مرد خلع سلاح بود.از اتاق خارج شد.هوای آزاد می خواست اینجا زیادی خفه بود.با خروجش بهرامی از جا بلند شد.دلیل این کارهایش را نمی دانست.آن همه لجبازی و از زیر کار در رفتن چرا؟کار متناسب با رشته دروغی بیش نبود. کاش دلیل اصلیش را می دانست!دلش نمی خواست به این شکل او را تنبیه کند.تهدیدش زیادی سنگین بود؛ اما این دختر یاغی باید سر به راه می شد!

چاپ این بخش

  رمان لبخندها میمیرند|نیلوفر
ارسال‌شده توسط: admin - ۰۹-۰۳-۹۷، ۰۹:۴۸ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (8)

بوی دریا چسبیده بود به چشمانم آنقدر که زل زده بودم به موج های پریشان و بی هدفی که می آمدند به ساحل و جان می داند.حالم دریا زده بود و قلبم احساس غرق شدگی داشت اما چشمانم ، چشمانم اصرار داشتند به دیدن امواج هی هر روز و هر روز.
بوی دریا میچسبید به چشمانم و قطره های ریزی از آب شورش به چشمانم نیش می زد اما باز هم می آمدند و زل میزدند به پایان زندگی موج هایی که به ساحل می آمدند و نمی رفتند!
چشمانم به یاد می آوردند، قلبم می دید و احساسم تیر می کشید...!
مژده می گفت "تو دیوانه ای" اما من فقط کمی دریا زده بودم، کمی هم چشم انتظار.
تنها می آمدم ، از کنار پسرک بلال فروش و تخت های کمی دور تر از ساحل رد می شدم در امتداد شن های خیس راه می رفتم و بر روی گوش ماهی ها لگد می کردم و بی توجه به بادی که موهایم را بهم می ریخت ، می رفتم و دوباره این چرخه تکراری هی تکرار میشد.
موبایل را به گوش هایم چسباندم و به مژده ای که یک ریز جمله هارا پشت هم می چسباند گوش دادم
_نارون معلومه کجایی؟بابا من این جا دست تنهام..مشتری ها معطلن این عرفان هم قرار بود دوساعت پیش بیاد کمک من هنوز نیومده.باز تو رفتی دریا؟الان وسط این شلوغی واجب بود؟
_نه دریا نیستم.میام الان یه ربع دیگه اونجام
_پس اون صدای دوش حموم خونته؟خودتو بپیچون!بدو ناری دیر نکنیا...
همیشه همین بود حرفش را میزد و بدون آن که منتظر جواب بماند قطع می کرد.
سوار ماشین شدم و دریا را پشت سرم جا گذاشتم اما هنوز بوی دریا به چشمانم چسبیده بود درست مانند تمام این سال ها.
مقابل کافه ماشینم را پارک کردم درون این کافه و بین عطر قهوه ها و شکلاتش من لبخند میزدم و می شدم آدمی دیگر.آدمی که از روزمرگی هایش خارج میشد و رنگ دیگری به خود میگرفت.
کمی شادتر،کمی پر رنگ تر.این کافه با آن صندلی های چوبی و رومیزی های چهار خانه نارنجی رنگش با آن دار قالی گوشه دیوار و سبد حصیری پر از کاموایش دلیل لبخند هایم بودند
کافه لبخند مرا وادار به لبخند زدن میکرد هر چند گاهی کوچک و کمرنگ.
تمام میز ها اشغال شده بودند به مژده حق میدادم آن طور داد و فریاد کند وارد آشپزخانه شدم و مژده با دیدنم شکایت را از سر گرفت:
_آخه چه وقت مرخصی دادن به رضا بود؟اون پیمانو هم که اخراج کردی.میگن بد بیاری پشت بد بیاری می بینی تو رو خدا؟این پسره سعید هم تو این آشفته بازار باید میرفت سربازی باید زودتر چند نفرو استخدام کنیم من دیگه دارم دیوونه میشم.دوتا اسپرسو آماده کن تا من اینارو میبرم.
این طعم ها و رنگ ها مرا در خود غرق میکردند حواس چشمانم را برای مدتی از دریا پرت میکردند و معطوف خودشان میکردند.
مژده سینی چوبی را گوشه ای گذاشت و مشغول درست کردن شیک نسکافه شد
_هرچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده
_کی؟
_عرفان دیگه
_اون بدبخت هم شده جور کشه ما.همین روزا چند نفرو استخدام میکنیم و زحمتمونو از رو دوش این بیچاره بر میداریم.
_زحمت چیه بابا هر وقت بیکاره میاد این جا دیگه کار داشته باشه که نمیاد
_هر چی باشه زشته
_چی میگی تو..زشت چیه!بده من اینارو ببرم
آخرین میز را هم تمیز کردم امروز شلوغ ترین روز این هفته بود روی صندلی نشستم به مژده و عرفان که از آن سمت سالن می امدند لبخند زدم
_مرسی عرفان جان شرمنده کلی تو زحمتت انداختیم این چند وقت
_این چه حرفیه زحمتی نیست اصلا.من دیگه میرم کاری نیست دیگه؟
_نه ممنون
_پس خداحافظ
_خداحافظ
مژده رو به رویم نشست و از پشت گلدان حسن یوسف زل زد به من
_تو چرا باهاش نرفتی؟
_گفتم با تو میرم
_خب پس پاشو بریم دیگه
_بشین کارت دارم ناری..پدرت زنگ نزد؟
تنها سرم را تکان دادم
_نارون جان؟عزیز من لج کردی؟با کی آخه؟چرا نمیری تهران یه سری بزنی؟
_بحث لج نیست مژده؟اصلا لج با کی؟
_پس چیه؟
_برم تهران چیکار؟کافه رو چیکار کنم؟
_بری که پدرتو ببینی، به اون پیرزن بیچاره یه سری بزنی اگه هم که نگران کافه ای پس من اینجا چیکاره ام؟
_دست تنها که نمیشه الان هم که اصلا نیرو نداریم
_تو نگران نیرو نباش عرفان چند نفریو پیدا کرده
_وقت مناسبی نیست مژده جان
_نارون وقت مناسب چیه دیگه؟میدونی چند ساله نرفتی تهران؟بابا فوق فوش دو هفته میمونی بر میگردی دیگه بابات چقدر زنگ بزنه بهت؟زشته به خدا
کمی مکث میکنم به بهمن فکر میکنم، به پدرانه هایش ، به فاصله بینمان که این روزها خیلی بیشترازهمیشه بودبه خانواده نصف و نیمه دونفریمان، به غم روزهای بچگی
به تنهایی های همیشگی...
_نمی خوای بری؟
_اما من این جا آروم و خوشبختم
دستانم را گرفت و لبخند کمرنگی زد:
_آروم شاید ولی خوشبخت نه.خوشبخت اونیه که همه جا این حسو داشته باشه چه تو سواحل هاوایی چه تو یک بیابون خشک و بی آب و علف.برو نارون،انقدر خودتو تو این دریا غرق نکن!
شیر آب را بستم و ظرف های کفی را درون سینک رها کردم مژده می گفت برو اما او نمی دانست فاصله بین من و بهمن چقدر زیاد و طی نشدنی است.
از همان موقعی که دیگر در هیچ قاب عکسی تصویر دونفره مان را پیدا نکردم،
از همان موقعی که نتوانستم تاریخ آخرین باری را که در کنار هم خندیده بودیم به یاد آورم،
از همان موقعی که در افکارم بهمن صدایش زدم فهمیدم ما دو غریبه ای هستیم که بر حسب اتفاق یکی پدر است و دیگری فرزند دو غریبه ای هستیم که بر حسب اتفاق دی ان ای های مشابه داریم
انگار این ها تماما اشتباه خداوند بود، ما از ازل دو غریبه بودیم و انگار تنها خدا نمی دانست!
به پیام"به من زنگ بزن"ای که برایم فرستاده بود نگاه کردم ساعت دریافتش شش و چهل و دو دقیقه عصر بود و حالا ساعت تنها چند ثانیه با دوازده نیمه شب فاصله داشت.
شماره اش را گرفتم و منتظر ماندم...
میدانی ما حتی بهم زنگ میزدیم حال هم دیگر را می پرسیدیم از زمین و آسمان حرف میزدیم از هوای تهران می گفت از هوای شمال میگفتم از کافه ام می پرسید و جواب میدادم اما هر دویمان می دانستیم که ما دو انسان جدا افتاده ای هستیم که بیست سال پیش همدیگر را رها کردیم البته ابتدا او مرا رها کرد و بعد من فهمیدم که کاری برای نزدیک نگه داشتنش از من ساخته نیست پس گذاشتم که برود!
خسته از شنیدن بوق های پی درپی می خواستم قطع کنم که صدایش به گوشم رسید:
_الو نارون؟
_سلام ببخشید دیر تماس گرفتم تازه پیامتو دیدم
می دانست دروغ می گویم
_سلام اشکالی نداره.حالت چطوره؟
_مرسی تو چطوری؟
_بد نیستم میخواستم بدونم چیکار میکنی میای یا نه؟من نمی تونم بیام این جاتو شرکت سرمون خیلی شلوغه.
اون آن جا شرکتش را داشت و من این جا کافه ای داشتم و زندگی که خانواده اش تک نفره بود!
_ما این جا کمبود نیرو داریم هر وقت نیروی جدید استخدام کردیم یه چند وقتی میام تهران
_سعی کن سریعتر بیای
_باشه...خداحافظ
همیشه همین بود بدون خداحافظی قطع می کرد.
نمی ترسید آخرین دیدار باشد؟آخرین مکالمه؟اخرین نگاه؟
من میترسیدم بیش از اندازه هم میترسیدم برای همین سریع می گفتم "خدا حافظ" "خدا نگهدار" قبل از ان که دیر شود کسی چه میداند شاید آن لحظه اخرین بار باشد!

چاپ این بخش

  رمان من مهربانم ...|افسون امینیان
ارسال‌شده توسط: admin - ۰۹-۰۳-۹۷، ۰۹:۴۳ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (8)

‌به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست.

خلاصه:

من مهربانم قصه ی دختری به نام مهربان است که در سن بیست و هفت سالگی شکست تلخی را تجربه می کند .

مهربان بار دیگر می کوشد تا در کش و قوس روزگار آهنگی خوش از بودنش بنوازد .

عاقبت تصمیم می گیرد تا در یک کارخانه ی رب گوجه فرنگی مشغول به کار شود و قصه ی زندگی اش دقیقا از همبن نقطه آغاز می شود.

رمان موضوعی اجتماعی دارد البته عاشقانه با پایانی خوش.


با سپاس افسون امینیان.

چاپ این بخش

  رمان زنی که جا گذاشتم | گندم
ارسال‌شده توسط: admin - ۰۹-۰۳-۹۷، ۰۹:۲۸ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (29)

‌نام کتاب:زنی که جا گذاشتم
نویسنده: گندم
ژانر:اجتماعی، با رنگ عاشقانه
خلاصه:محیا دختر یکی از فرش فروشان مشهور بازار یزد است.او در آستانه ی نوزده سالگی،به تهران آمده تا ادامه تحصیل بدهد اما،پشت این حقیقت رازی نهفته که پدرش نمی داند.محیا حالا،در نفس های اولیه استقلال به فکر افتاده که استعداد خود را در نواختن ساز مورد علاقه اش بیازماید و همین او را به ثبت نام در یک کلاس گیتار سوق می دهد؛محیا با نواختن گیتار دست و پنجه نرم می کند و در می یابد که در حوالیِ او اتفاقات ساده و بی راز پیش نمی روند. درست وقتی که فکر میکند تنها چیزی که رو به روی اوست نواختن است,راز هایی از گذشته رو میشوند و بازتابشان در زندگی محیا می افتد.
در موازات محیا,خانم کاظمی با زندگی کنار می آید و به کودکان ارف می آموزد تا زندگی دختر کوچکش را تامین کند.اما سایه ی نفرتی که بر زندگی خانم کاظمی افتاده,با اندوه از دست دادن همسرش در می آمیزد و زندگی را به ستوه می کشد.ممکن است که خانم کاظمی بتواند سر انجام این سایه را بزداید؟

چاپ این بخش

  رمان ارباب سالار
ارسال‌شده توسط: Vanya - ۲۱-۰۲-۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (1)

ارباب سالار نوشته Leily
خلاصه:
استان یه دختره… دختری که همیشه تنها بوده. مثل رمانهای دیگه، دختر قصه سوگلی نیست… ناز پرورده نیست… با داشتنِ پدر، هیچ وقت مهر پدری رو نداشته… همیشه له شده و همین له شدناش هیچ غروری رو برای اون باقی نذاشته… دختر قصه مغرور نیست؛ اتفاقا خیلی هم مهربونه… حتی برای اونایی که بهش بد کردن…
 اما پسر قصه…
تا دلت بخواد غرور داره… خودخواهه و از خود راضی. بالاخره کم کسی نیست که… اربابه…
اربــــــــاب… اربــــــــاب ســــــالار…‌

چاپ این بخش

  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: ژاله صفری - ۱۸-۰۱-۹۷، ۰۲:۳۲ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (25)

نام : فرنگیس
نویسنده: ژاله صفری
ژانر : اجتماعی

خلاصه :

رمان "فرنگیس "زندگی زنی است که در دوران زندگی نسبتا طولانیش از "خط قرمز "های بسیاری عبور کرده و در فصل پایانی این عمر پر رمز و راز به بازگو کردن علت این عبور میپردازد ، اعتیاد ، قاچاق مواد مخدر و ......
" گیسو " خبرنگار جوانی است که در جریان تحقیقاتش به طور تصادفی با "فرنگیس "روبرو میشود و به قصۀ زندگیش گوش میسپارد و تصمیم میگیرد که زندگی او را به صورت داستان دنباله دار در مجله ای که همیشه جمع آوری اخبار جنجالی و تکان دهنده اش را  بعهده داشته  به چاپ برساند .


مقدمه :
 شاید پرداختن به مسئله اعتیاد ، آنهم با قلم الکن بنده باعث رخداد بزرگی در جامعه نباشد ، ولی میخواهم بپردازم به دلایل اجتماعی آن و در بارۀ این قبیل انسانهایی که خواسته یا ناخواسته پا به این دنیای ترسناک میگذارند ، از کسانی که زندگی و آبرویشان را ، خانواده را ، عشق را ، وجدانشان را و در آخر انسانیت را در این موج عظیم و نابودگر از دست میدهند و آینده ای جز زندان و اعدام برای خود رقم نمیزنند .

چاپ این بخش

آمار انجمن
برترین سپاس شده ها
sadaf 86991
taranomi 51435
♥صنم♥ 51389
admin 39721
v.a.y 36743
دخترعلی 31790
AsαNα 26053
لیلی 19266
جدیدترین کاربران
Negin96 دیروز
مریم 00 دیروز
sara1983 دیروز
Ardekani ۰۵-۲۸
دریا1381 ۰۵-۲۸
Sara_rian ۰۵-۲۸
sbrl ۰۵-۲۸
Elhaam.z ۰۵-۲۸
بیشترین پاسخ ها
  اتاق گپ بچه ه... 19086
  تایـپوگرافـی 6828
  از نفر بعدى س... 3989
  دلنوشته ها و ... 3071
  بازی لقب..لقب... 1585
  هركى مى خواد ... 1581
  بازی اسم وفام... 1557
  نظرت درباره آ... 1505
برترین ارسال کنندگان
sadaf 102010
ملکه برفی 62866
v.a.y 30260
~ MoOn ~ 28224
♥صنم♥ 27526
admin 23274
taranomi 20189
نويد 14711
بیشترین بازدیدها
  نرم افزار اند... 1169065
  تایـپوگرافـی 290739
  هشت نكته براي... 142981
  دلنوشته ها و ... 139443
  نظرت درباره آ... 133750
  درخواست حذف ر... 127240
  نرم افزاري بر... 123693
  سوال استخدامی... 122243
برترین اعتبارگیرنده ها
sadaf 22678
admin 20980
v.a.y 18990
ملکه برفی 18021
taranomi 15818
♥صنم♥ 14653
نويد 13613
لیلی 13296
آخرین ارسال ها
موضوع تاریخ، ساعت  نویسنده آخرین ارسال کننده انجمن
  دانلود ریمیکس جدید سپهر خ... 7 دقیقه قبل NiYa.YeSH NiYa.YeSH موسیقی
  صرفه جویی در آب قبل توسوت... 15 دقیقه قبل NiYa.YeSH NiYa.YeSH تصاویرمتحرک و...
  وقتی یهو یادت میفته عید ق... 15 دقیقه قبل NiYa.YeSH NiYa.YeSH تصاویرمتحرک و...
  خواهر كوچيكه عروس دم درب ... 15 دقیقه قبل NiYa.YeSH NiYa.YeSH حيوانات و پرن...
  کمبود″پشه بند″بشدت حس میش... 16 دقیقه قبل NiYa.YeSH NiYa.YeSH جالب و خنده د...
  ساشا سبحانی، آقازاده‌ای ک... 1 ساعت قبل NiYa.YeSH دخترعلی اخبار اجتماعی...
  چیز‌های عجیبی که فقط در آ... 1 ساعت قبل NiYa.YeSH NiYa.YeSH مطالب جالب و ...
  صدور حکم جلب از تهران برا... 1 ساعت قبل NiYa.YeSH NiYa.YeSH اخبار اجتماعی...
  موزه دیدنی بستنی و شکلات ... 3 ساعت قبل NiYa.YeSH ♥هستی♥ مطالب جالب و ...
  اگه گفتی چرا میام انجمن؟! 3 ساعت قبل دخترعلی ♥هستی♥ قبلی و بعدی
  سرزمین عرفات امروز, ۰۰:۰۸ دخترعلی دخترعلی متفرقه
  وقتی پرده رو دور خودت میپ... دیروز, ۲۰:۴۵ NiYa.YeSH taranomi حيوانات و پرن...
  ساندویچ هات داگ یک و نیم ... دیروز, ۱۹:۴۱ sadaf زینب سلطان تزئينات مواد ...
  کاربرای فعال بفرمایید ! دیروز, ۱۹:۳۷ AsαNα زینب سلطان تزئينات مواد ...
  وقتی بابات میگه پاشو برو ... دیروز, ۱۵:۵۹ NiYa.YeSH ملکه برفی تصاویرمتحرک و...
  بال مرغ به طعم طلای ۲۴ عی... دیروز, ۱۵:۱۷ sadaf NiYa.YeSH تزئينات مواد ...
  محبوب من - شهره روحبانی دیروز, ۱۲:۴۲ NiYa.YeSH NiYa.YeSH دفتر شعر و مش...