مهمان عزیز، خوش‌آمدید.
شما می‌توانید از طریق فرم ثبت‌نام در انجمن عضو شوید.

نام‌کاربری
  

رمز عبور
  





برچسب ها
, شناسایی, بیمار, قبل, از, اختلال, جنسی, در, اصفهان, هزینه, ای, برای, درمان, بیماران, اختلال, جنس, , , قبولی, در, امتحان, roodebor1, content, uploads, , , , , , , , دانلود, تازگی, ها, فرید, 20Tazegia, emgroup, , , فـال, روزانه, 1392, دهید, جالب, آنکه, , , یادش, بخیر, photokade

جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 20,793
» آخرین کاربر: miss setayesh
» موضوعات انجمن: 130,209
» ارسالهای انجمن: 806,566

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 48 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 2 کاربر عضو | 46 مهمان
admin ، nafas

آخرین موضوعات
داستان کوتاه آیینه
انجمن: داستان کوتاه نوشته کاربران
آخرین‌ارسال: miss setayesh
2 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 1
» بازدید: 22
رمان طنز در همسایگی گودزی...
انجمن: کتاب و رمان ایرانی
آخرین‌ارسال: minaa
6 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 15
» بازدید: 52
رمان همکلاسی دوست داشتنی ...
انجمن: کتاب و رمان ایرانی
آخرین‌ارسال: minaa
10 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 64
» بازدید: 534
خاطرات خون آشام ( جلد پنج...
انجمن: کتاب و رمان کامل شده خارجی
آخرین‌ارسال: صنم بانو
10 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 264
» بازدید: 159
عشق و خرافات | فهیمه رحیم...
انجمن: کتاب و رمان کامل شده ایرانی
آخرین‌ارسال: صنم بانو
11 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 141
» بازدید: 144
واکنش سارا خوئینی‌ها به ح...
انجمن: اخبار فرهنگی و هنری
آخرین‌ارسال: صنم بانو
11 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 4
برندگان جوایز گلدن گلوب ۲...
انجمن: سینما،تلوزیون،تئاتر و نمایش
آخرین‌ارسال: صنم بانو
11 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 12
» بازدید: 11
نتانیاهو: انفجار کشتی اسر...
انجمن: اخبار متفرقه داخلی و خارجی
آخرین‌ارسال: صنم بانو
11 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 3
واکنش کاخ‌سفید به رد پیشن...
انجمن: اخبار متفرقه داخلی و خارجی
آخرین‌ارسال: صنم بانو
11 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 3
ورزشکار زن جریمه مهاجم پر...
انجمن: اخبار ورزشی ايرانی
آخرین‌ارسال: صنم بانو
11 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 5

 
Tongue رمان طنز در همسایگی گودزیلا | آنیلا
ارسال‌شده توسط: minaa - ۰۵-۱۲-۹۹، ۱۲:۱۹ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (15)

یکی تویی و یکی من...
با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...
همین سه تا بس است..
حتی اگر ماه هم نبود...
من قانعم...
به یک تو و یک من..
مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟!
ای کاش بود..
آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت..
اما...حاال که ندارد..
حاال همه چیز تویی..
تمام شعرهایی که با عشق می خوانم..
تمام روزهای خوب..
تمام لبخندهای من..
تمام گناه های با لذت..
تمام زندگی..
همه چیز تویی..
چیز دیگری هم اگر جز تو بود..
فدای یک تبسمت

چاپ این بخش

  رمان پرستش | سحربانو ۶۹
ارسال‌شده توسط: minaa - ۰۴-۱۲-۹۹، ۱۲:۰۴ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (37)

بھ نام او
دستانم را بگیر..
گرم کن سردی دستانم را با گرمی وجودت..
داغ کن حس یخ کرده روحم را..
من اسیرم..اسیر این تاریکی..اسیر این ترس..
بیا و بشو خورشید راھم..
بیا و بشو نور وجودم..
دستم را بگیر و با خود ببر..
من..میپرستم احساسم را..
احساسی کھ در این تاریکی گم کرده ام..
من پرستش میکنم این راه گم کرده را اگر...تو ھمراھم باشی..
بیا و پرستش را یاد بگیر..تو ھم میتوانی..پرستیدن را..
تو ھم میتوانی پرستش را..عاشق شوی..
مامان کھ صورتم و بوسید خیسی اشک و رو گونم احساس کردم..
بازم چشمھ اشکش جاری شد..خوبھ دکتر گفتھ نباید زیاد گریھ کنی..
اشکش و با انگشتم پاک کردم..
بغضش و قورت داد و گفت_کاشکی بابات ھم بود..
یھ پوزخند نشست کنج لبم..ولی نیست..الان کھ باید باشھ نیست..بابایی کھ ھروقت
میخواستمش نبود و ھروقت نباید میبود یھو پیداش میشد..بابایی کھ یکسال پیش بخاطر
تزریق زیاد مواد سنکوپ کرد..ھمون بھتر کھ نباشھ..
بابای معتادی کھ برادرش حاضر نشد دستش و بگیره و از اون بد بختی نجاتش بده..
برادری کھ الان نقش پدر شوھر منو داره..
زن عمو با سر و صدای زیاد کھ حاصل تلق و تولوق بیست و چھار تا النگو ھای
دستش و زنجیرای پت و پھنی کھ واسھ دراوردن چشم مامان رو ھم رو ھم گذاشتھ بود
اومد کنارمون و با لبخند گل و گشادی دست منو از دستای پینھ بستھ مامان جدا کرد و
گفت_ا..معصوم..چکار عروسم داری..اشکش و در اوردی بابا..
منو کشید و برد نشوند کنار وحید..
کنارش نشستم..کنار وحید نشستن ارزوی من نبود..یھ جور اجبار اختیاری بود..نھ
عاشقش شدم..نھ اون ھر روز رفت و اومد تا من بلھ دادم..
یھ بار اومد خواستگاری و من قبول کردم..

چاپ این بخش

  درخواست جلد رمان
ارسال‌شده توسط: ♥Aria♥ - ۰۱-۱۲-۹۹، ۰۹:۴۱ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - بدون‌پاسخ

‌به نام خدا
درود و عرض ادب خدمت کاربران عزیز انجمن ایران رمان
 
جهت سفارش جلد و کاور‌های مورد نیاز تنها در این موضوع درخواست خود را ارائه دهید
♦ جهت سفارش طرح خود مطالب زیر را با دقت مطالعه نمائید
  •  شرایط  درخواست جلد:
  1. در رمان می‌بایست حداقل 50 پست نوشته شده باشد.
  2. در دل‌نوشته می‌بایست حداقل 20 پست نوشته شده باشد.
  3. در داستان‌های کوتاه می‌بایست حداقل 10 پست نوشته شده باشد. 
  • مشخصات مورد نیاز:
  1. لینک موضوع
  2. خلاصه موضوع
  3. مشخصات موضوع
  4. مشخصات نویسنده
کاربران و نویسنده‌های عزیز می‌توانند طرح پیشنهادی خود را برای طراح ارسال کنند
*تذکر: عکس پیشنهادی می‌بایست مطابق با تأییدیه وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی باشد
  • اندازه و ابعاد مجاز عکس:
  1. اندازه 1080×1080 (مربع 1:1)
  2. اندازه 1080×566 (افقی 1.91:1)
  3. اندازه 1080×1350 (عمودی 4:5) 
تمامی عکس‌های پیشنهادی می‌بایست در ابعاد ذکر شده ارسال شوند لذا در صورت عدم رعایت اندازه و ابعاد
عکس ارسال شده تغییر اندازه خواهد شد و
طراح هیچ مسئولیتی در قبال تغییر فرم عکس نخواهد داشت.
  • نکته بسیار مهم:
در ارسال و ثبت در خواست خود دقت کافی به عمل آورید لذا تنها یک بار برای هر موضوع جلد طراحی خواهد شد همچنین در تمام طرح‌ها
لوگو و آدرس
انجمن ایران رمان درج خواهد شد و هرگونه حذف لوگو و دستکاری در کپی رایت برابر با مقررات انجمن برخورد خواهد شد.
  • ‌تحویل درخواست:
کاربران محترم می‌توانند طرح درخواستی خود را پس از تکمیل در قسمت  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ دریافت کنند.

چاپ این بخش

  رمان همکلاسی دوست داشتنی | نیلوفرناز
ارسال‌شده توسط: minaa - ۰۱-۱۱-۹۹، ۱۱:۰۶ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (64)

همکلاسی دوست داشتنی
نیلوفرناز

خلاصه ی رمان :
مهسا دانشجوی رشته ی مهندسی شیمی است که همکالسی اش علیرضا از او
خوشش می آید، ولی مهسا که به خاطر طلاق قریب الوقوع پدر و مادرش فکرش
درگیر است و سعی در دوری از علیرضا دارد.
علیرضا که متوجه طلاق پدر و مادر مهسا و امکان رفتن مادرش از ایران را
دارد موضوع خواستگاری از او را مطرح می کند که با مخالفت مهسا روبرو می
شود...

چاپ این بخش

Thumbs Up سرزمین اشباح (جلد سوم ) دخمه خونین
ارسال‌شده توسط: صنم بانو - ۰۱-۱۱-۹۹، ۰۲:۳۸ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان خارجی - پاسخ ها (6)

[عکس: n17576.jpg]

دخمه خونین
نویسنده: دارن شان

چاپ این بخش

  رمان بردیا | محمودی کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: محمودی - ۲۶-۰۹-۹۹، ۰۷:۲۱ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (39)

رمان بردیا
مقدمه:
رمان درباره ی پسری به اسم بردیاست که بعد از یه شکست عشقی ِ کمر شکن ، به خودش میاد و سعی می کنه زندگیش رو روبه راه کنه ... که البته زیاد موفق نشده ... سختی ها و رنج های زیادی رو متحمل شده و  می شه ... یه قلب ترمیم نشده داره که تا حالا هیچ شکسته بندی نتونسته خوبش کنه ... ستون خونه ست و مشکلات زیادی متوجه اونه ... تو زندگی کاریش،یه قرارداد اجباری می بنده، و این قرارداد مسیر زندگیش رو تغییر می ده...

[عکس: xp9t_quote_1610442352186.png]

چاپ این بخش

  رمان عشق آسان ندرد | محدثه هاشم زاده کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: Mohadeseh_2002 - ۰۱-۰۹-۹۹، ۱۲:۴۶ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (1)

#عشق_آسان_ندارد|محدثه هاشم زاده

تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود گر نشود،حرفی نیست اما نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست دخترکی که نفسهایش برید از زمانی که غرورش را زیر پا گذاشت ولی جواب صداقتش را ندید ...جواب صداقت او گرفتار شدن در دام عشقی نمادین بود عشقی که از ازل بنیادش دروغ بود و فرار از مشکلات

چاپ این بخش

Thumbs Up رمان پریسا | فاطمه سلیم زاده کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: Faty khanm - ۲۱-۰۸-۹۹، ۰۱:۰۸ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (11)

[عکس: w5aa_fibu_quote_1608738977335.png]
پریسا اسم دختریه که در حادثه ای پدر و مادرو برادرش رو از دست داده و با عموش زندگی می کنه. فرزانه دوست صمیمی پریسا است. پریسا بیست سال سن داره و در راه برگشت از دانشگاه برای نجات دوستش او را هل داده و خود دچار حادثه می شود. فرزانه و فریبرز( برادر فرزانه) همراه عمویش مدتی طولانی باید مراقبش باشند و در این میان اتفاقاتی می افتد که پریسا به زندگی تکراریش امیدوار میشود و عاشق می شود.این رمان ژانر اجتماعی _عاشقانه دارد و مخاطب آن جوانان است ولی برای تمام سنین مناسب است. در حداقل سیزده فصل وحداکثر بیست و سه فصل است. پایان خوش

چاپ این بخش

  رمان تنفر و عشق | مریم گروسی کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: maryam_garoosi - ۱۴-۰۵-۹۹، ۱۲:۳۴ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (1)

خلاصه داستان: داستان در مورد دختری به نام آتوسا است
که برای رفتن به خارج از کشور کلی تلاش میکنه اما هر بار
با شکست روبر میشه درآخر راه حلی پیدا میکند که این راه
باعث. . . . . . . 


تنفر و عشق به قلم :مریم کرسی

چاپ این بخش

  رمان دانشمند خودخواه | محمودی کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: محمودی - ۱۰-۰۵-۹۹، ۱۲:۴۴ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (45)

رمان دانشمند خودخواه
ژانر:مذهبی-تاریخی/ تخیلی / کمی پلیسی.
خلاصه:
ترانه خاکسار دختر تک فرزند دو دانشمند ثروتمند ایرانی درسن ۱۰ سالگی با ترور شدن پدرو مادرش/مهبد و هنگامه/ و به اصرار تنها خانواده ش عمو باربد و زنعمو ترنم به امریکا میره.....بعد از مرگ اونا ،ترانه حالا ثروتمندترین زن آمریکا بود و سیاستمداران آمریکایی و تصمیمشان...و رویای کودکیِ ترانه اتفاقات جالب و غیر منتظره ای رو رقم میزنه....
هیچوقت از روی ظاهر قضاوت نکین...با من همراه باشین...رمانی متفاوت...
#پارت1
مقدمه:
همین امروز دیدم دلبرم رفت
یگانه سایه ی روی سرم رفت
فرات و اشک خیمه موج میزد
لب تشنه حسینم از حرم رفت...
با خودخواهی عزیزترینم رو نجات میدم...نمیذارم زجر کُشش کنین...حتی اگه مجبور به کاری بشم که زمان رو به هم میریزه...


با اون چشمای حیله گر ابیش منتظر بود حرف بزنم...هه!...این فکر کرده من احمقم؟...نشونت میدم!.فیشر همونطور خونسرد به من و کلینتون نگاه میکرد
-آوانسیان میدونه؟.
رنگش پرید....میدونستم!
بی توجه به سوالم گفت:
-خوب....حالا کدومو انتخاب میکنی؟
.پای راستمو رو چپ انداختم و دست به سینه به مبل تکیه دادم:پس نمیدونه...
ارنجمو تکیه گاه دستام قرار دادم و خودمو جلوتر کشیدم.با جدیت و گستاخی زل زدم تو چشماش که از ترس گشاد شده بود:
-منو از چی میترسونی؟ تو راجع به من چه فکری کردی کلینتون؟...نکنه یادت رفته من همون ادمی هستم که به جرم تنبیهتون واسه سعی به نفوذ سیستمهای امنیتی خونه م ciaو fbiرو ۲ روز تو تعلیق نگه داشت؟ هوممم؟...یادت رفته آوانسیان اومد التماسم ؟....خودت که اونجا بودی!....شایدم یادت رفته با این همه بدهی تون اگه من ثروتمو از اقتصاد امریکا بیرون بکشم با مخ میخورین زمین؟....(چشمامو درشت کردم)من هیچی واسه از دست دادن ندارم....تو هم هیچی نیستی....پس دهنتو ببند!.
کلینتون قرمز شده و تندتند نفس میکشید.فیشر اما خونسرد بود.باقدم های بلند از در بیرون رفتم.نفس عمیقی کشیدم و به سمت لند کروز آخرین سیستمم رفتم.
بزارین از خودم بیشتر بگم.ترانه خاکسار یه دختر ۲۲ ساله ی دانشمند ،مسلط به ۸ زبان زنده ی دنیا ، مُخِ:فیزیک،شیمی،ریاضی،کامپیوتر،زیست و از همه مهمتر کوآنتوم!...عشق من!.
رسیدم به ویلا.با ریموت درو باز کردم.ازماشین پیاده شدم.نگاهی به حفاظ نامرئی و اشعه لیزری انداختم که روی ویلام درست کرده بودم.به سمت در ورودی رفتم و چشمم رو جلوی حسگر و بعد کف دست راستمو رو حسگر کناریش گذاشتم.از درب آهنی آبی کاربنی گذشتم و وارد ویلام شدم.ویلایی با نمای طلایی-نقره ای.پله مارپیچی ای که به طبقه بالا میخورد.مبلمان سلطنتی طلایی و تلویزیون ال ای دی .کیفمو روی. میز عسلی که جلوی مبل بود گذاشتم و به طرف آشپز خونه بزرگ و مجهزم رفتم.در حال دم کردن قهوه بودم که صدای لرا منو از جا پروند:
-اومدی؟
-هیییننن .
دستمو رو قلبم گذاشتم:
وای لرا....ارومتر....یه اهمی...اوهومی...چیزی!
اروم خندید.
-من میرم بالا بخوابم.
لرا یه تصویر هولوگرامِ که با جاسازی سنسور های لیزری داخل همه ی دیوارا به راحتی تو خونه میچرخه.هر وقتم که من تو فکرم اراده کنم لرا جسمانی هم میشه.
بالا ۵ تا اتاق داشت بزرگترینش با نمای یاسی-بنفش مال من بود یه اتاق با میز توالت و کمد دیواری و اینه قدی.یه تخت بزرگ دونفره
.پرده های یاسی رو کنار زدم و قهوه بدست به بارون خیره شدم.به کلینتون فکر کردم ، به سرگذشتم.به ارزوم و رویای کودکیم....رویایی که به زودی واقعیت میشد. حضور لرا رو حس کردم.به درختای بلند و گلای رز زیرشون نگاه کردم.بارون به سنگفرش های حیاط میخورد.نسیم باعث تکون خوردن تاب دونفره ی گوشه حیاط میشد.
لرا:امروز بچه ها زنگ زدن....برایان بیشتر
. نگاه خیرشو رو خودم حس میکردم.به سمت تخت رفتم که وسط اتاق بود و کلافه روش نشستم:
-وای لرا بس کن!برایان منو دوست نداره...اصلا امکان نداره!
- من مطمئنم...ولی اینا رو بیخیال...کِی بهشون میگی؟.
پوف کلافه ای کشیدم
-:امشب...زنگ بزن به همشون...اونا همیشه باهام بودن....بهشون قول داده بودم به وقتش میگم بهشون.الانم وقتشه.
-باشه پس تو استراحت کن ترتیب دورهمی امشبو میدم
.-مرسی.
به بچه ها فکر کردم.باهاشون تو دانشگاه و سمینار های علمی اشنا شدم.گروه ۶ نفره ی ما معروف بود.۶ تا بچه درسخون که...نه...مخ.خوب یه خلاصه بگم:((میشل و مایکل روبینِشتاین دوقلوهای همسان .مخ ریاضی و مسلط به ۴ زبان.۲۳ ساله شونه .پوست سفید،چشمای درشت سبز لجنی شیطون با مژه های بلند،لب های کوچیک صورتی و بینی متناسب، ابروهای هلالی که شیطنت به صورتشون میده .وموهای زیتونی رنگشون.میشل خوش اندامه و مایکل یه کم ورزشی میزنه./ شارلوت پِتِرسون:۲۲ساله.مخ شیمی و کوآنتوم.مسلط به ۵ زبان.اولین چیزی که تو صورتش به چشم میاد لبای قلوه ای سرخ و چال گونه اشه.موهای قهوه ای با فر درشت و چشمای زیتونیش ابروهای باریکی که مهربونیش رو بیشتر به چشم میاره.بینی زیبا و پوست سبزه اش. ناگفته نماند که تک فرزنده/نیکلاس آدلِر:۲۴ ساله.مخ کامپیوتر.مسلط به ۶ زبان.تک فرزند.ابروهای مردونه.چشمای آبی وحشی .موهای طلایی مایل به قهوه ای.لب و بینی متناسب.و بدنی عضلانی./برایان جونز:۲۴ ساله.مخ کامپیوتر.فیزیک.شیمی.کوآنتوم.و ریاضی.مسلط به ۸ زبان و تک فرزند.موهای قهوه ای که به بالا میزنه.لب و بینی متناسب.پوست برنزه .چار شونه و قدبلند با هیکلی عضلانی که واسش زحمت کشیده.اولین چیزی که تو صورتش نظر ادمو جلب میکنه چشمای سورمه ایشه که توش رگه های طلایی داره با مژه های بلند.ابروهای مردونه و پر.....
*****
تو اینه به خودم نگاه کردم.موهایی که تا گودی کمرم میرسید به رنگ قهوه ای سوخته و ابروهایی به همین رنگ به شکل ۸ که به چهره ارومو و غمدیده مو جدیتر میکنه.پوست سفید که با چشمای طوسی و خمارم که بر اساس شرایط هوا و رنگ لباسم تغییر میکنه تضاد جالبی داره.و مژه های پرپشت و بلندم.لبای قلوه ای و سرخم که نیاز به رژ زدن نداره.
یه لباس کلفت یقه اسکی به رنگ شیری با جین سورمه ای پوشیده بودم.موهامو با یه تل پارچه ای شیری رنگ از تو صورتم جمع کردم...
بعد از احوالپرسی با بچه ها کنار لرا رو مبل دونفره نشستم.بچه ها زبان فارسی رو دوست داشتن و دوست شدن با من باعث انگیزه بیشتر واسه یاد گرفتن این زبان بود براشون.بیشتر با من فارسی حرف میزدن.
مایکل:کی هست؟
-هان؟ چی میگی؟.
با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت:
-همون یار دیرین که واست حواس نذاشته دیگه....
میشل:حالا اسمش چی هست شیطون؟ما الان باید بفهمیم؟.
چشمم افتاد به ابرو های و مشت های گره شده ی برایان که نیکلاس دستشو گذاشت رو دست مشت شده اش
.-چی میگین شما خواهر وبرادر؟یار دیرین دیگه چه صیغه ایه؟.
میشل با تعجب پرسید:صیغه؟
-اه بابا منظورم اینه که چرا چرت و پرت میگین؟....نوچ نوچ تقصیر شما نیس میدونم کلا ذهنتون منحرفه.
میشل سیبی به طرفم پرت کرد:خودتی!
. برایان:صبح کجا بودی؟
-هوووففف پیش کلینتون!.
اخمای بچه ها در هم شد
.نیکلاس:عوضی!چی میگفت؟
. بیخیال شونه بالا انداختم:
-دری وری!.تهدید کرد...
برایان پرید وسط حرفم:
تو چی گفتی؟
-هیچی بهش یاداوری کردم که من هیچی واسه از دست دادن ندارم و اینکه اوانسیان و به زانو در اوردم
. لرا:بچه ها الان موضوع مهمتر از کلینتون و اوانسیانه....البته واسه بعد شام.
***
-بچه ها ازتون میخوام تا اخر حرفامو خوب گوش کنین ...من یه دختر ایرانی ام و دینم اسلامه...ادعای هیچی ندارم...ولی یکی تو دین من هست که من از بچگی عاشقش بودم...اسمش امام حسینه ...یه عربه...ولی مَرده...درست مثل پدر و جدش و برادراش...دشمنای اسلام بهش ظلم وحشتناکی کردن...(شروع کردم و از همه چی واسشون گفتم .با اشاره با لرا فهموندم وقتشه.لامپا که خاموش شد چند تا روضه پخش کردم و چندتا فیلم به اضافه ی مختار نامه نشونشون دادم.پسرا واسه غرورشون فقط اشک تو چشاشون حلقع شد ولی شارلوت و میشل با بهت تماشا کردن و گریه کردن.
نیکلاس با صدای دو رگه ای گفت:
-این اخر نامردیه!.
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم:
-۵ سال پیش یه پروژه رو شروع کردم که(به برایان نگاه کردم .. تو اون تاریکی ک فقط نور تلویزیون یکم فضا رو روشن کرده بود دیدم که چشاش سرخ بود)برایان یه چیزیایی فهمید و باسوتی که دادم همتون فهمیدین...قول داده بودم به وقتش بگم.الانم وقتشه...من رو یه دروازه کوآنتومی کار میکردم که بتونم برم به۱۴۰۰ سال پیش و جلوی این جفا رو بگیرم...این ارزوی کودکیم بود....و حالا واقعی شده...
برایان بهت زده زمزمه کرد:
-ترانه!...
ادامه دادم:
-طبق تاریخ الان یک هفته به عرفه مونده...روزی که مسلم پسرعموی امام شهید میشه و روزی که ایشون به سمت کربلا میان....وقت زیادی ندارم....باید یه سر برم عربستان و دینار تهیه کنم....تو این راه به کمکتون نیاز دارم. ولی تصمیم با شماست.
ساکت شدم.برایان کلافه دست بین موهاش میبرد.نیکلاس پاشو تکون میداد و میشل ومایکل تو فکر بودن.
شارلوت اما بی مکث گفت :
-من تا تهش هستم...نمیذارم اون بچه های کوچیک بمیرن.
لبخندی به مهربونیش زدم.نیکلاس بهت زده بود.این اواخر متوجه علاقشون به هم شده بودم
.نیکلاس محکم گفت
-:منم تا تهش هستم.
برایان عصبی فریاد زد:
-همه تون دیوونه شدین!...ترانه خودتو به کشتن میدی!. خونسرد گفتم:
-اولا کی اهمیت میده! من نه کسی رو دارم که نگرانم بشه نه کسی که نگرانش بشم(چهره بچه ها غمگین شد از اینهمه سرد بودنم)دوما من قرار نیست بمیرم...
.از جام بلند شدم:
-۳ روز بیشتر بهتون فرصت فکر کردن نمیدم...اگه تنهامم بذارین من خودم میرم.
در اتاق و بستم و تنمو رو تخت انداختم.چه اونا بیان چه نیان....من میرم و نمیذارم تاریخ دوباره تکرار بشه.
هر اتفاقی هم ک بیوفته... من،کم ،نمیارم!
********

چاپ این بخش

آمار انجمن
برترین سپاس شده ها
sadaf 32834
admin 20741
مرد آریایی 11876
v.a.y 11244
لیلی 10786
PedraM 6616
nafas 5252
.RaHa. 5210
جدیدترین کاربران
miss setayesh امروز
شماره مجازی امروز
1Fatem* دیروز
نیما حیدری دیروز
Zixi دیروز
مگام دیروز
Kimiadostani ۱۲-۰۸
hoseini ۱۲-۰۸
بیشترین پاسخ ها
  اتاق گپ بچه ه... 20339
  تایـپوگرافـی 6828
  از نفر بعدى س... 3989
  دلنوشته ها و ... 3081
  هركى مى خواد ... 1611
  بازی لقب..لقب... 1585
  بازی اسم وفام... 1557
  نظرت درباره آ... 1505
برترین ارسال کنندگان
sadaf 101865
ملکه برفی 35971
صنم بانو 35420
taranomi 33190
~ MoOn ~ 27690
v.a.y 26357
admin 24854
نويد 14750
بیشترین بازدیدها
  نرم افزار اند... 1170168
  تایـپوگرافـی 294971
  رمان این مرد ... 293973
  رمان واحد روب... 273289
  رمان اسطوره |... 243445
  رمان زندگی خص... 185443
  • رمان مهمان ... 151080
  رمان بهار زند... 147692
برترین اعتبارگیرنده ها
sadaf 23963
admin 22372
صنم بانو 19015
v.a.y 18993
ملکه برفی 18690
taranomi 17151
نويد 13859
لیلی 13347
آخرین ارسال ها
موضوع تاریخ، ساعت  نویسنده آخرین ارسال کننده انجمن
  داستان کوتاه آیینه 2 ساعت قبل miss setayesh miss setayesh داستان کوتاه ...
  رمان طنز در همسایگی گودزی... 6 ساعت قبل minaa minaa کتاب و رمان ا...
  رمان همکلاسی دوست داشتنی ... 10 ساعت قبل minaa minaa کتاب و رمان ا...
  خاطرات خون آشام ( جلد پنج... 10 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو کتاب و رمان ک...
  عشق و خرافات | فهیمه رحیم... 11 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو کتاب و رمان ک...
  واکنش سارا خوئینی‌ها به ح... 11 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو اخبار فرهنگی ...
  برندگان جوایز گلدن گلوب ۲... 11 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو [color=#ff000...
  نتانیاهو: انفجار کشتی اسر... 11 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو اخبار متفرقه ...
  واکنش کاخ‌سفید به رد پیشن... 11 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو اخبار متفرقه ...
  ورزشکار زن جریمه مهاجم پر... 11 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو اخبار ورزشی ا...
  آگهی استخدام نیم قرن پیش 11 ساعت قبل صنم بانو minaa اخبار اقتصادی...
  لیوانی که از المپیک ۱۹۷۶ ... 11 ساعت قبل صنم بانو صنم بانو اخبار متفرقه ...
  پذیرایی ربات خوش خنده ایر... امروز, ۱۰:۱۰ صنم بانو صنم بانو اخبار علمی و ...
  تصاویری از برگزاری مراسم ... امروز, ۰۹:۵۵ صنم بانو صنم بانو اخبار فرهنگی ...
  عکس پدر و پسری بهرام رادا... امروز, ۰۹:۳۸ صنم بانو صنم بانو بازيگران و خ...
  حدیث فولادوند و پدرش که د... امروز, ۰۹:۳۶ صنم بانو صنم بانو بازيگران و خ...
  سارا خوئینی‌ها و پدر خفن ... امروز, ۰۹:۳۳ صنم بانو صنم بانو بازيگران و خ...