انجمن ايران رمان


مهمان عزیز، خوش‌آمدید.
شما می‌توانید از طریق فرم ثبت‌نام در انجمن عضو شوید.

نام‌کاربری
  

رمز عبور
  





برچسب ها
, درآمد, ۲۰, هزار, میلیارد, تومانی, دولت, از, محل, فروش, ارز, به, نرخ, آزاد, , , , , , , زندگی, عروسکی, سحر, خرجی, میاره, آدمایی, , , , , , , , کیک, چای, javanemrooz, Content, wikimedia, commons, , , , گرانترین, ویلای, جهان, آمریکایی, دلار, رسید, , نباید

جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 15,297
» آخرین کاربر: nafat.shafiee
» موضوعات انجمن: 101,631
» ارسالهای انجمن: 708,760

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 161 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 7 کاربر عضو | 154 مهمان
arzoo، Elesa، Jalinos، taranomi، zahra97(baran) ، دخترعلی ، سیب سرخ

آخرین موضوعات
سلام برخيمه گاه حسين
انجمن: دين اسلام
آخرین‌ارسال: دخترعلی
4 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 98
» بازدید: 1,788
همسر پولدارترین مرد دنیا
انجمن: دیگر شخصیت های مطرح ایرانی و خارجی
آخرین‌ارسال: دخترعلی
20 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 1
» بازدید: 9
انشا: اگر پدر شوی برای پس...
انجمن: جالب و خنده دار
آخرین‌ارسال: دخترعلی
21 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 1
» بازدید: 5
قبل ازدواج به همسرش گقته ...
انجمن: جالب و خنده دار
آخرین‌ارسال: دخترعلی
23 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 2
» بازدید: 9
هركى مى خواد بياد داخل مح...
انجمن: دفتر شعر و مشاعره
آخرین‌ارسال: دخترعلی
25 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 1,263
» بازدید: 5,225
اتاق گپ بچه هاى ايران رما...
انجمن: خانواده ايران رمان
آخرین‌ارسال: taranomi
25 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 14,511
» بازدید: 53,009
هر روز را با دعا شروع كني...
انجمن: دين اسلام
آخرین‌ارسال: دخترعلی
30 دقیقه قبل
» پاسخ‌ها: 302
» بازدید: 2,905
یک زن برای هضم دلتنگیهایش...
انجمن: كاريكاتور و ترول
آخرین‌ارسال: sadaf
8 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 5
» بازدید: 27
یعنی الان با کی داره علف ...
انجمن: حيوانات و پرندگان
آخرین‌ارسال: sadaf
8 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 6
» بازدید: 23
وقتی ساعت ۸ صبح کلاس داری
انجمن: نوزادان و كودكان
آخرین‌ارسال: sadaf
8 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 1
» بازدید: 9

 
  شکوفه تنهایی | mahsa84 کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: mahsa84 - ۲۸-۰۷-۹۶، ۰۳:۵۵ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (2)

نام رمان: شکوفه تنهایی
اسم نویسنده: mahsa84 
ژانر داستان:اجتماعی


خلاصه: داستان در مورد زندگی دختریه به اسم شکوفه که به دلیل تحصیل در رشته هنر و آشنا شدن با پسری که بر خلاف قوانین خونشون بوده از خانوادش طرد میشه و با کسی همخونه میشه و از طریق خیاطی و نقاشی خرجشو در میاره تا اینکه طی اتفاقی با کسی اشنا میشه عاشق میشه برا یازدواج باید برگرده به خونش ....

چاپ این بخش

  رمان بادیگارد | Shaloliz
ارسال‌شده توسط: taranomi - ۲۵-۰۷-۹۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (22)

خلاصه داستان: درمورد دختریه که بخاطر شغل باباش همیشه بادیگارد همراهشه. ولی دختر از سر لجبازی با پدرش بادیگاردها رو میپیچونه یا فراریشون میده.


نوع رمان: عشقولانه، طنز، پلیسی.




آروم کلید رو توی قفل چرخوندم و درو یواش باز کردم. همهجا تاریک بود، احتمالا همه خـ ـوابیده بودن. کفشامو در آوردم و پاورچین پاورچین رفتم سمت پله. همین که پامو روی اولین پله گذاشتم چراغ هال روشن شد. آروم سرمو چرخوندم و عقبو نگاه کردم، درست حدس زده بودم، بابام بود.

بابا: تا حالا کجا بودی؟
من: کجا بودم؟ جایی که همیشه میرم. پارتی.
بابا: یه نگاه به ساعتت انداختی؟
من: نه.
بعد یه نگاه به ساعتم انداختم و گفتم: سالمه که.
بابا چپ چپ نگاهم کرد.
من: خوب حالا که چی؟
بابا: کجا رفته بودی؟ بادیگارد رو باز چرا پیچوندی؟
من: دلم می خواد، دوست ندارم یکی مثل کنه بهم بچسبه.
بابا: مگه من هزار بار نگفتم که بیرون برای تو خطرناکه؟ چرا حرف گوش نمیکنی؟
من: منم هزار بار گفتم که میتونم از خودم حمایت کنم، احتیاجی به سگاتون نیست که پشت سر من راه بندازید.
بابا: درست حرف بزن. با پدرت اینجور صحبت میکنی؟
من: من پدری ندارم.

یه سیلی محکم زد به گوشم که گوشم زنگ زد. میلاد که انگار از صدای ما از خواب پریده بود زود اومد کنارم و به صورتم نگاه کرد.

بابا: دخترهٔ گستاخ. چه روت باز شده که جلو من قد علم میکنی و میگی من پدری ندارم؟ تو غلط میکنی که پدر نداری.
من: آره آره آره، من پدری ندارم. تو پدر من نیستی، تو یه قاتلی. قاتل مامانمی.

اینها رو با داد گفتم و با دو از پله ها بالا رفتم. در اتاق و محکم بستم و روی صندلی جلوی میز آرایشم نشستم. جای دست بابا روی صورتم قرمز شده بود، اما من دیگه پوستم کلفت شده بود و درد رو حس نمیکردم. از توی کشوی میز قرص آرامبخش در آوردم و خوردم.

صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم. زود رفتم دوش گرفتم. وقتی که جلوی آینه نشستم، دیدم که صورتم یکم کبود شده. لوازم آرایشمو برداشتم و شروع کردم به آرایش کردن. تا میتونستم آرایش کردم. به خودم تو آینه نگاه کردم، آوا جون آماده برای جنگ امروز. از اتاق بیرون رفتم، دیدم یه مردی دم در ایستاده. هه هه لابد بادیگارد جدیدمه، صبر کن تو هم حالتو میگیرم. سلام کرد، جوابشو ندادم و مـ ـستقیم رفتم پایین.

رفتم توی آشپزخونه و به صغری خانم و میلاد سلام کردم. تا لقمه اول رو گذاشتم دهنم، سر و کله بابا همراه اون مرد پیدا شد.
بابا: ایشون آقای صادقی بادیگارد جدیدته.
پوزخند صداداری زدم. میلاد با اشاره بهم فهموند که چیزی نگم.
بابا: این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی؟
جواب من باز سکوت بود.
بابا: آوا با توام، میگم این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟ اینجوری میخوای بری دانشگاه؟
لقمه ای که درست کرده بودم بخورم رو گذاشتم روی میز و کیفم رو برداشتم.
من: نخیر، انگار نمیذارن ما یه صبحونه رو راحت بخوریم. میلاد من رفتم، بای.

بدون اینکه به حرفای بابا اهمیت بدم زود از خونه بیرون رفتم. بادیگارد جدید همینجور دنبالم بود. در ماشینو برام باز کرد و روی صندلی عقب نشستم. خودش هم پشت فرمون نشست.

چاپ این بخش

  رمان سراب رد پای تو
ارسال‌شده توسط: maryamalikhani - ۲۱-۰۷-۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (20)

نام رمان: سراب رد پای تو 

نویسنده:maryamalikhani

ژانر:عاشقانه، اجتماعی



خلاصه:
اين داستان در مورد زندگي دختري است به نام ليلي كه برعكس  دخترهاي هم سن و سالش خلقيات كاملا مردانه دارد. داستان ،آينده او را به تصوير ميكشد و مرتب به گذشته اش سر ميزند تا  خواننده را با  مسير زندگي او آشنا كند. مسيري پر رنج و  بسيار عبرت آموز كه ليلاي قصه ما رابه قهقرا ميكشد و بعد در مسیری قرار میدهد  تا در اين مسير روحش صيقل بخورد و رازهايي را كشف كند که  این روح زخمی و عاصی  را به جایگاه رفیع انسانیت باز گرداند.

لیلا زنیست که مثل تمام زن های دیگر, مثل من ، تو و شاید هزارن زن تنها که قربانی غرور و سنت های غلط خانواده خود می شوند. کم نیستند لیلاهایی که اسیر اجتماع مرد سالار قدیم شدند و چه بسا راه غلطی را در پیش گرفتند.
قصه لیلا قصه تنهایی تمام زنهاست.پس با این داستان واقعی همراه باشید.
[عکس: Negar_22102017_202229.png]

چاپ این بخش

  رمان بربادرفته|اثرمارگارت میچل (جلد 1و2)
ارسال‌شده توسط: بهار نارنج - ۱۴-۰۷-۹۶، ۰۶:۴۵ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان خارجی - بدون‌پاسخ

رمان " بربادرفته "

اثر : مارگارت میچل (جلد 1و2)

بربادرفته

GONE WITH THE WIND

[عکس: 20140519002754_200px-Gone_with_the_Wind_cover.jpg]

نوشته : مارگارت میچل
ترجمه : پرتو اشراق
"بربادرفته" رمانی عاشقانه

"فردا در موردش فکر می‌کنم" هنوز هم کسانی که اسکارلت اوهارا را به خاطر می‌آورند، جمله مشهورش را در فیلم "بربادرفته" از یاد نبرده‌اند. این فیلم براساس رمان مشهور مارگاریت میچل ساخته شد. رمانی که در سال 1937 جایزه پولیتزر را از آن خود كرد و فیلمی که براساس آن و سه سال پس از نگارش این کتاب ساخته شد، در ربودن گوی شهرت از رمان پیشی گرفت. با این همه این رمان عاشقانه در زمان خود تبدیل پرفروش‌ترین کتاب سال شد. شاید خود میچل هرگز گمان نمی‌کرد رمانی که ماحصل رها کردن شغل خبرنگاری و خانه نشین شدن بود روزگاری نام او را در تاریخ ادبیات دنیا ثبت کند.




درباره رمان :
کتاب بی نظیر بر باد رفته که شاهکار مارگارت میچل است و در سال 1939 پرفروشترین کتاب جهان شد و متعاقب آن فیلمی بر اساس این کتاب ساخته شد که در سراسر جهان رکورد فروش را برای یک فیلم شکست . فیلم به کارگردانی ویکتور فلمینگ و بازی تحسین بر انگیز کلارک گیبل و ویویان لی ساخته شد که جوایز اسکار 1940 را درو کرد و در زمانی که سیاهپوستان تنها حق نشستن در ردیف آخر سیـ ـنما را داشتند هتی مک دانل ( بازیگر زن سیاهپوست ) برای نقش مکمل زن برنده جایزه اسکار شد که باعث اعتراضات بسیاری در سطح جامعه آمریکا شد .




درباره نویسنده :
مارگارت میچل” در ۸ نوامبر سال ۱۹۰۰ در آتالانتا آمریکا متولد شد. نویسنده‌ای که بعدها و در سال ۱۹۳۷ برای رمان برباد رفته جایزه پولتیزر را دریافت کرد. کتابی که برای همیشه از محبوب‌ترین کتاب‌های تمام دنیاست با بیش از ۲۸ میلیون نسخه و بارها تجدید چاپ به یقین شایسته چنین عنوانی است.او دوران کودکیش را در سال های جنگ‌های شهری آمریکا گذراند و به خوبی با فضا و حال و هوای آن دوران آشنا بود. آن را می‌شناخت و شاید جزییاتی که در کتابش و در میان روابط انسان‌ها به شکل عجیبی قابل لمس هستند، ناشی از زندگی در همان شرایط است.

پیشنهاد میکنم حتما بخونید ، جزء بهترین رمان هایست که خوندم و کلی ازش نکته اموختم!
بعد از سالها چند ماه پیش بازخوانیش کردم، این کتاب
باارزش ترین کتابی هست که تا بحال خوندم..
فردا بش فکر میکنم....

چاپ این بخش

  رمان زندگی در جسم دیگری|لیلی مجنون کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: لیلی مجنون - ۰۲-۰۷-۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (3)

اسم رمان :زندگی در جسم دیگری
نام نویسنده:لیلی مجنون
ژانر :عاشقانه.فانتزی.


خلاصه
یک دختر خانم داریم یه آقا پسر که از بچگی در کنار هم قد کشیدن و رشد کردن ولی از قضا از بچگی سایه ی همو با تیر میزدن ، به همدیگه حسادت میکردن، به جنس مخالفشون حسادت میکردن و از جنس خودشون یه جورایی خوششون نمیاد .
یه روز از همه جا بی خبر که از خواب بیدار میشن میبینن که جسم هاشون با هم عوض شده ، سوال اینه که از بابت این موضوع خوشحال میشن؟ ناراحت میشن؟! اصلا یه کاری برای درست شدن اوضاع میکنن یا در جسم یکدیگر میمانند؟

چاپ این بخش

  خانۀ سالمندان |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: ژاله صفری - ۱۷-۰۶-۹۶، ۰۲:۲۷ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (49)

نام رمان : خانۀ سالمندان
نویسنده : ژاله صفری
ژانر : اجتماعی _ عاشقانه

   
    این داستان دو بخش یا دودیدگاه را به نمایش میگذارد ، یک بخش  در بارۀ تلاش و فعالیتهای جوانان در ارتباط با تحولات اجتماعی و سیاسی دوران قبل از انقلاب است که برای رسیدن به شرایطی بهتر و ایدآل از جانشان مایه میگذارند !
  بخشی دیگر به مشکلات اکثر مردم در دوران سالخوردگی میپردازد که البته هر دو گروه یعنی جوانان و سالمندان  در پیوندی تنگاتنگ و اجتناب ناپذیر در کنار هم زندگی میکنند !
رمان خانۀ سالمندان در بارۀ زندگی آدمهای مختلفی است که هر کدام به نوعی روزگار را گذرانده اند تا به دوران سالخوردگی رسیده اند ، دوران سختی که شاید فقط با تحمل و صبوری اطرافیان بشود آن را با احترام و عزت گذراند .
کابـ ـوس " پریسا " شخصیت اصلی این داستان سازمان امنیت یا "ساواک " در دوران پهلوی است که همین امر او را تشویق میکند تا بدنبال یک زندگی آرام و بدور از مسائل سیاسی باشد و با پرهیز از آدمهایی که به قول خودش " کله شون بو قورمه سبزی میده " سعی دارد از خود مراقبت کند ، اما با وجود دوست صمیمیش "فرزانه " و برادرش " پارسا " اینکار غیر ممکن بنظر میرسد و وقتی با  " شهاب " آشنا میشود دیگر .......

رمان "خانۀ سالمندان " مطمئنا گوشه ای از زندگی همۀ ما آدمهاست و با کمی دقت  درمیابیم که حداقل یکبار در زندگی با انسانهایی شبیه به شخصیتهای این داستان برخورد کرده ایم !

چاپ این بخش

Thumbs Down ازدواج اجباری
ارسال‌شده توسط: Sayed Mahdiy - ۱۳-۰۶-۹۶، ۰۷:۱۸ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - بدون‌پاسخ

خلاصه:بهار تازه یه روز از مدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که در خونشون پارکه که مسیر زندگیش و تغییر میته .....و....پایان خوش
​​​​​​​تازه از مدرسه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سر کوچه با سارا خداحافظی کردم خونه ما تو یکی از نقاط پایین شهر بود یه خونه ویلایی حیاط دار با دیدن bmw سفید رنگی که در خونه پارک شده تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ماشین ها نداشتیم اونم ماشینی که جلوی خونه ما پارک شده با تعجب رفتم خونه دو جفت کفش مردونه در خونه گذاشته شده بود درو باز کردم و رفتم تو خونه ما طوری بود که نشیمن و پذیرایی یکی بود برای اینکه بری تو اتاق ها باید از اونجا رد میشدی با کنجکاوی رفتو تو با دیدن دو پسر جوون که رو زمین نشته بودن دیگه خیلی تعجب کردم با شک نگاشون کردم و سلام دادم اونام با شک جوابمو دادن سریع رفتم تو اتاقم و درو  بستم باران کوچولوی من تو اتاق با لباسای مهدش خوابش برده بود آروم بـ ـوسیدمش و لباساش رو طوری که بیدار نشه در آوردم لباسای خودمم عوض کردم و رفتم تو آشپز خونه بازم باید از جلوی اون تا مرد رد میشدم ایندفعه باباهم روبرو نشسته بود به بابا سلام کردم که با مهربونی جوابمو داد رفتم تو آشپز خونه و بابارو صدا زدم
-بابا
ـ جانم 
میشه چند لحظه بیاین 
ـ اره 
بابا اومد 
ـ جانم 
ـ اینا کین بابا 
یه اهی کشید که جیگرم خون شد 
ـ همون طلبکارامن دخترمم دو هفته از مهلتی که دادن گذشته الانم اومدن پولشونو بیگیرن 
با ناراحتی به بابا نگاه کردم و گفتم 
ـ حالا میخواین چیکار کنین
ـ نمیدونم دخترم
ـ چیزی بردین بخورن
ـ نه دخترم 
ـ پس شما برین من میارم 
بابا سرشو تکون داد و رفت پیش مهمونا 
منم براشون آب پرتغال گرفتم و با شیرینی بردم براشون تا از آشپزخونه اومدم بیرون دو تا چشم طوسی رو دیدم که زل زده بود بهم و داشت براندازم میکرد اصلا از نگاشون خوشم نیومد مردیکه فکر کرده اومده لباس بخره با اخم صورتمو ازشون برگردوندم و بهشون تعارف کردم 
بعدم با اجازه یی گفتم رفتم تو اتاقم 
خونه ما دو تا اتاق داشت که من و باران تو یه اتاق میخوابیدیم و بهراد و بهرام  بابام تو یه اتاق
مامانم وقتی باران رو بدنیا اورد سر زایمان طاقت نیاورد و برای همیشه ترکمون کرد 
به عکسی روی میز مطالعه بود خیره شدم عکس خودم و باران بود قیافم طوری بود که همه میگفتم جذاب و تو دل برویم
موهای قهوه یی روشن با چشمای خاکستری کمـ ـرنگ که به سفیدی میزد و حسابی تو دل برویم میکرد .قتی ریمل یا سوره میزدم بهش مثل سگ پاچه میگرفت موهامم صاف بود و تا کمـ ـرم میرسید از موی بلند بدم میومد و نمیزاشتم موهام زیاد بلند بشه دماغم صاف بود و به صورتم میومد به نظر خودم تنها زیبایی که داشتم چشمام و لبـ ـام بود لبای قلوه یی صورتی رنگ پوستم نه خیلی سفید بود نه خیلی سبزه ولی باران کاملا بر عکس من بود او دختری با چشمای درشت مشکی با پوست سفید و موهایی طلایی که همشون فر بود انگار نشستی و با اتو همشونو فر ریز کردی 
همیشه عاشق موهاش بودم 
از بس رفته بودم تو آنالیز خودم یادم رفته ساعت از دو گذشته آروم باران و بیدار کردم 
ـ آبجی خوشگله من بیدار نمیشه 
تکونی به خودش داد و دوباره چشماشو بست 
ـ باران خانومی پاشم چشای نازتو باز مو از صبح دلم واست یه ذره شده خانومی 
ـ خوابم میاد ابجی 
ـ بلند شو بلند شو بیبینم 
ـ یکم دیگه بخوابم 
ـ نخیرم نمیشه بدو میخواییم نهار بخوریم بلند نشی غذا تو میدم بهراد بخوره ها 
سریع از جاش بلند شد و گفت نه نه خودم میام 
خندیدم و دستش و گرفتم و بلندش کردم 
ـ بریم دست و صورتتو بشوریم 
اومدیم از اتاق بیرون ای بابا اینا چرا نمیرن واسه خودشون 
باران و بردم دستشویی و دست صورتشو شستم 
فرستادمش بیرون و خودمم آبی به صورتم زدم 
تا من اومدم بیرون اونام بلند شدن 
دم در وایساده بودم تا باهاشون خداحافظی کنم 
اون مرد قد بلنده که داشت با نگاش منو میخورد موقع خداحافظی همچین بهم زل زد و با یه لبخند چندشی خداحافظی کرد که فقط تونستم با نفرت نگاش کنم 
با بسته شدن در حیاط به خودم اومدم و سریع رفتم تو آشپزخونه و غذای دشی و گرم کردم 
سفره رو پهن کردم و بابا و باران رو صدا زدم 
با همدیگه سر سفره نشته بودیم که سروکله بهراد و بهرامم پیدا شددوتا داداش دیوونه من که اگه یه روز خونه نبودن خونه کاملا سکوت کور بود
بهرام 21 سالش و بهرادم 22 سالش بودن هردوتاشونم معماری میخوندن و الانم تویه شرکت مشغول به کار بودن 
بهرام ـ به به میبینم باز صبر نکردین تا ما بیایم 
باران بدو بدو بلند شدو خوودشو انداخت بغـ ـلش همیشه از بهراد فرار میکرد اخه بهراد تا میتونست اذیتش میکرد 
بهرام ـ به به عروسک خودم چطوری 
باران ـ خوبم داداشی چی واسم خریدی
ـ ای پدر سوخته همچین پریدی بغـ ـلم گفتم دلت واسم تنگ شده نگو دلت واسه یه چیز دیگه تنگ  شده 
بعدم یه تک تک در اورد و داد دست باران 
بهراد ـ اه اهشما چقدر این دختره زشتو لوسش میکنین 
باران ـ زشت خودتی بی تربیت 
بعدم از بغـ ـل بهرام پرید پایین و رفت بغـ ـل بابا نشست 
باران ـ بابا مگه من زشتم 
ـ نخیرم دخترم ار ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانوم 
به باران لبخندی زدمو گفتم بله 
ـ حالا هم بدو بیا ناهارتو بخور 
باران ـ سیر شدم ابجی میخوام تک تک بخورم 
با اخم نگاش کردمو گفتم 
ـ اول ناهار بعد تک تک 
لبـ ـاشو پرچید و نگام کرد 
با این نگات خر نمیشم 
بهراد ـ تو خرخدایی هستی بابا جان 
ـ جونننننننننننننننننننن 
ـ بادمجون 
ـ بمیر بابا فعلا حوصلت و ندارم 
ـ وای وای وای چه دخمل بیتربیتی 
ـ باران بدو 
اومد نشست کنارمو تا ته غذاشو خورد وقتی همه غذاشونو خوردن سغره رو  جمع کردم 
بابا از وقتی طلبکارا رفته بودن خیلی تو خودش بود 
بهرام ـ بابا طوری شده 
بابا اصلا حواسش نبود اشاره کردم بیخیال شه اونم با سز اشاره کرد که چی شده 
موضوع طلبکارا رو بهش گفتم با ناراحتی به بابا نگاه کرد من بلند شدم ضرفارو شستم 
اومدم بیرون بابا صدام زد 
ـ بله 
ـ دخترم یه دقیقه بیا تو اتاق 
به بهرام و بهراد نگاه کردم اونام داشتن نگام میکردن رفتم تو اتاق 
روبروی بابا نشستم بابا هیچ حرفی نمیزد منتظر نگاش کردم که یهو گفت 
ـ فقط قصدم اسایش شمت بود حالا چطور تو اون دنیا جواب بنفشه رو بدم ای خدا 
با نگرانی گفتم 
ـ چی شده بابا دارین نگرانم میکنین 
با چشای که توش اشک جمع شه بود بهم نگاه کرد و گفت 
ـ ایکاش امروی دیر میومدی خونه طلبکارا اومده بودن طلب شون بیگیرن منم داشتو بهشون میگفنم بهم وقت بدن که تو اومدی اون از خدا بی خبرام گفتن یا پولمونو میدی یا میندازیمت زندان اینقده بهشون خواهش کردم که بهم وقت بدن که سپهری گفت از طلـ ـبم میگزرم به یه شرط 
ـ منم گفتم هر چی باشه قبوله 
ـ اونم گفت باید دخترتو بدی بهم 
ـ منم گفتم اینکارو نمیکنم 
ـ گفن پس باید بری زندان فقط با این شرط از حقم میگزرم 
با بهت داشتم به حرفای بابا گوش میدادم گیچ شده بودم مگه من چند سالم  بود فقط پانزده سالم بود حالا باید با مردی که سن بابامو داشت ازدواج میکردم اصلا سپهری کدوم بود ولی خداییش همسن بابام که نبودن به یکیش میخورد 30 باشه اون یکیم 28یا29
 


 


چاپ این بخش

  رمان عاشقانه زندگی منوچهر | انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: sadaf - ۱۹-۰۵-۹۶، ۰۲:۴۰ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (4)

قسمت_اول

هرچه یک دختر به سن و سال او دلش میخواست داشته باشد او داشت. هر جا میخواست میرفت و هر کار میخواست میکرد. 
می ماند یک آرزو این که یک سینی بامیه متري بگذارد روي سرش و ببرد بفروشد. تنها کاري که پدرش مخالف بود فرشته انجام بدهد...

و او گاهی غرولند میکرد چه طور میتوانند او را از این لذت محروم کنند. آخر، یک شب پدر یک سینی بامیه خرید و به فرشته گفت توي خانه به خودمان بفروش. حالا دیگر آرزویی نداشت که بر آورده نشده باشد....

پدر همیشه هواي ما رو داشت لب تر میکرد همه چیز آماده بود ما چهارتا خواهر بودیم و دوتا برادر. فریبا که سال بعد از من با جمشید برادر منوچهر ازدواج کرد، فرانک، فهیمه و من، محسن و فریبرز.

توي خونه ما براي همه آزادي به یک اندازه بود. پدرم میگفت: هر کاری ميخواید، بکنید فقط سالم زندگی کنید ...

چهارده پانزده سالم بود که شروع کردم به کتاب خواندن. همان سالهاي پنجاه و شیش و پنجاه و هفت هزار و یک فرقه باب بود و میخواستم ببینم این چیزها که میبینم و میشنوم یعنی چی.

از کتابهاي توده اي خوشم نیومد. من با همه وجود خدا رو حس میکردم و دوستش داشتم نمیتونستم باور کنم که نیست. نمی تونستم با قلـ ـبم و با خودم بجنگم گذاشتمشون کنار دیگه کتابهاشون رو نخوندم.

کتابهاي مجاهدین از شکنجه هایی که می شدند می نوشتند. از این کارشون بدم اومد. با خودم قرار گذاشتم اول اسلام رو بشناسم بعد برم دنبال فرقه ها. 

به هواي درس خوندن با دوستان می نشستیم کتابهاي دکتر شریعتی رو می خوندیم.کم کم دوست داشتم حجاب داشته باشم. مادرم از چادر خوشش نمیومد. گفته بودم براي وقتی که با دوستام میریم زیارت چادر بدوزه...

هر روز چادر رو تا می کردم می گذاشتم ته کیفم و کتابها رو میچیدم روش. از خونه که میومدم بیرون سرم میکردم تا وقتی بر میگشتم.

اون سالها چادر یک موضع سیاسی بود. خونوادم از سیاسی شدن خوششون نمیومد. پدرم میگفت: من ته ماجرا رو میبینم شما شر و شورش رو.اما من انقلابی شده بودم، می دونستم این رژیم باید بره.

چاپ این بخش

Exclamation و تنت را وطنم خواهم کرد | فرزانه نصيرى كاربر انجمن ايران رمان
ارسال‌شده توسط: فرزانه نصیری - ۱۶-۰۵-۹۶، ۱۱:۱۰ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (31)

نام رمان: و تنت را وطنم خواهم کرد (معـ ـشوقه اجباری
سابق)نام نويسنده:فرزانه نصيرى

ژانر رمان:
روایتی متفاوت از لحاظ نگارشی و داستانی از کینه و نفرت ... و زندگی اجباری هست
مش رحیم بدون قصد با همسر پسر همسایه دیوار به دیوارشون (پدرام) تصادف میکنه و منجر به مرگ همسر پدرام میشه و پدرام برای انتقام راهی انتخاب میکنه تا باعث رنج کشیدن مش رحیم بشه...و وسیله ی این انتقامش رو یاسمین دختر پاک و ساده و فوق العاده زیبای مش رحیم میکنه ....و یاسمین ناخودآگاه توی یه زندگی اجباری قرار میگیره .

چاپ این بخش

  رمان تخیل سبز|مهرسا1383کاربر انجمن ایران رمان| مسابقه نویسندگی بر اساس جلد2
ارسال‌شده توسط: مهرسا1383 - ۳۱-۰۴-۹۶، ۰۵:۲۳ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (4)

[عکس: l9g_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%A72.jpg]
نام رمان:تخیل سبز
نویسنده:مهرسا 1383
ژانر:عاشقانه.تخیلی
خلاصه:
اسم من ایران تهرانیه.همه بهم میگن دیوونه...اما بین این همه دکتر تنها یک نفرگفت تو دیوونه نیستی،گفت تو تخیلی خیلی قویی داری که اگه بهش پا بدی میتونی کارای عجیبی انجام بدی.
اما همیشه وقتی من میرم توی اوج تخیلم انگار میرم به یه دنیای دیگه...

چاپ این بخش

آمار انجمن
برترین سپاس شده ها
sadaf 80374
admin 37873
v.a.y 36090
taranomi 23180
دخترعلی 21535
*صنم* 21308
لیلی 19153
AsαNα 14790
جدیدترین کاربران
nafat.shafiee امروز
سیندرلا امروز
maryk امروز
*AFSOON* دیروز
mona9698 دیروز
radmehrr دیروز
مینامهری ۰۷-۳۰
parvaneh021 ۰۷-۲۹
بیشترین پاسخ ها
  اتاق گپ بچه ه... 14511
  تایـپوگرافـی 6828
  از نفر بعدى س... 3989
  دلنوشته ها و ... 3058
  بازی لقب..لقب... 1585
  بازی اسم وفام... 1557
  نظرت درباره آ... 1505
  اشعار شاه نعم... 1496
برترین ارسال کنندگان
sadaf 103769
ملکه برفی 64659
v.a.y 31877
~ MoOn ~ 29878
admin 24407
نويد 14726
.مليكا. 13061
لیلی 12913
بیشترین بازدیدها
  نرم افزار اند... 1168367
  تایـپوگرافـی 279003
  رمان این مرد ... 222540
  رمان واحد روب... 212966
  رمان اسطوره |... 207084
  رمان زندگی خص... 156382
  هشت نكته براي... 142378
  رمان از عشق ب... 141151
برترین اعتبارگیرنده ها
sadaf 21040
admin 20055
v.a.y 18689
ملکه برفی 17061
نويد 13366
لیلی 13296
~ MoOn ~ 12438
FaAEzZe 11951
آخرین ارسال ها
موضوع تاریخ، ساعت  نویسنده آخرین ارسال کننده انجمن
  سلام برخيمه گاه حسين 4 دقیقه قبل دخترعلی دخترعلی دين اسلام
  همسر پولدارترین مرد دنیا 20 دقیقه قبل زینب سلطان دخترعلی دیگر شخصیت ها...
  انشا: اگر پدر شوی برای پس... 21 دقیقه قبل زینب سلطان دخترعلی جالب و خنده د...
  قبل ازدواج به همسرش گقته ... 23 دقیقه قبل زینب سلطان دخترعلی جالب و خنده د...
  هركى مى خواد بياد داخل مح... 25 دقیقه قبل دخترعلی دخترعلی دفتر شعر و مش...
  اتاق گپ بچه هاى ايران رما... 25 دقیقه قبل دخترعلی taranomi خانواده ايران...
  هر روز را با دعا شروع كني... 30 دقیقه قبل دخترعلی دخترعلی دين اسلام
  یک زن برای هضم دلتنگیهایش... 8 ساعت قبل زینب سلطان sadaf كاريكاتور و ت...
  یعنی الان با کی داره علف ... 8 ساعت قبل AsαNα sadaf حيوانات و پرن...
  وقتی ساعت ۸ صبح کلاس داری 8 ساعت قبل زینب سلطان sadaf نوزادان و كود...
  شک دارید؟ 8 ساعت قبل زینب سلطان زینب سلطان كاريكاتور و ت...
  داشتم نماز میخوندم که... 8 ساعت قبل زینب سلطان زینب سلطان كاريكاتور و ت...
  عصبی شد!! 8 ساعت قبل زینب سلطان زینب سلطان مطالب طنز و خ...
  اومد دلداری بده بدبخت 8 ساعت قبل زینب سلطان زینب سلطان مطالب طنز و خ...
  یک هزارم ثانیه 8 ساعت قبل زینب سلطان زینب سلطان طبیعت و گل
  باهوش تر از اینم مگه داری... 8 ساعت قبل زینب سلطان زینب سلطان جالب و خنده د...
  دانستنیهای تغذیه و مواد غ... 8 ساعت قبل !!Tina!! !!Tina!! تغذیه و خواص ...