اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام

مهمان عزیز، خوش‌آمدید.
شما می‌توانید از طریق فرم ثبت‌نام در انجمن عضو شوید.

نام‌کاربری
  

رمز عبور
  





برچسب ها
, , , , , , این, سخت, لذا, نامعتبر, VersionRun, سرويس, , , , الناز , شاکردوست, در , کنار, جغدش, , , , , , , عکس, یادگاری, media, jamnews, larg1, IMG12331605, , ریلکس, ترین, صحنه, در, جهان, حیوانات, , عجیب‌ترین, مشکلات, چپ, دستها, دست‌ها, میان, , کدومشون, زن, زندگیه؟

جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 18,900
» آخرین کاربر: f_zamani94
» موضوعات انجمن: 125,428
» ارسالهای انجمن: 791,236

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 37 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 2 کاربر عضو | 35 مهمان
sadaf، _.ftme

آخرین موضوعات
بیرانوند :خداحافظ فوتبال ...
انجمن: اخبار ورزشی ايرانی
آخرین‌ارسال: admin
3 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 1
» بازدید: 8
پاسخ مسی به دعوت رونالدو ...
انجمن: اخبار ورزشی خارجی
آخرین‌ارسال: minaa
10 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 7
افت بی سابقه قیمت وام مسک...
انجمن: اخبار اقتصادی داخلی و خارجی
آخرین‌ارسال: minaa
10 ساعت قبل
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 8
کشف راز جوراب‌های رنگارنگ...
انجمن: اخبار اجتماعی داخلی و خارجی
آخرین‌ارسال: nafas
دیروز، ۱۲:۰۸ ب.ظ
» پاسخ‌ها: 4
» بازدید: 38
پدر مرحوم سحر خدایاری: حک...
انجمن: اخبار حوادث داخلی و خارجی
آخرین‌ارسال: دخترشب
۲۰-۰۶-۹۸، ۱۱:۵۱ ب.ظ
» پاسخ‌ها: 2
» بازدید: 25
رمان در معبد سکوت تو [col...
انجمن: کتاب و رمان ایرانی
آخرین‌ارسال: sadaf
۲۰-۰۶-۹۸، ۰۸:۲۵ ب.ظ
» پاسخ‌ها: 53
» بازدید: 259
جزایر فارو(Faroe)
انجمن: طبیعت و گل
آخرین‌ارسال: admin
۲۰-۰۶-۹۸، ۰۲:۵۹ ب.ظ
» پاسخ‌ها: 1
» بازدید: 35
زیباترین دسته عزاداری تهر...
انجمن: نوزادان و كودكان
آخرین‌ارسال: دخترشب
۱۹-۰۶-۹۸، ۱۱:۱۷ ق.ظ
» پاسخ‌ها: 2
» بازدید: 36
دیواری در هاوایی که گریه ...
انجمن: طبیعت و گل
آخرین‌ارسال: دخترشب
۱۹-۰۶-۹۸، ۱۱:۱۵ ق.ظ
» پاسخ‌ها: 2
» بازدید: 34
تاسوعا و عاشورای حسینی تس...
انجمن: تبريكات و مناسبت ها
آخرین‌ارسال: ملکه برفی
۱۸-۰۶-۹۸، ۰۹:۰۲ ب.ظ
» پاسخ‌ها: 2
» بازدید: 18

 
  رمان ماموریت من | Aedan کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: Aedan - ۰۷-۰۶-۹۸، ۰۶:۴۵ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - بدون‌پاسخ

نویسنده:AEDAN خودمو میگم
ژانر:عاشقانه پلیسی
خلاصه:درباره ی یه پلیسی که اتفاقی با یه دختر توی اداره ی پلیس آشنا میشه و به اون دختر کمک میکنه که تموم لحظات بد زندگیشو فراموش کنه توی هین همین دیدو بازدیدا دختری که با اون آشنا بوده میخواد بگه که چیکارس تا اینکه پسره میگه من یه پلیسم دختره هم شکه میشه و به دروغ میگه منم توی یه شرکت بزرگ شب کارم تا اینکه دختره از اینکه عاشق یه پلیس شده ناراحت و کمی از دست خودش اصبانی میشه چونکه اون هیچوقت نمیتونه مثل مردم عادی زندگی کنه مثل من مثل تو اون یه مجرم بوده یه مجرمی که هیچکس نمیتونه پشت اون قیافه مظلوم تشخیصش بده

xcvlxcvlxcvlxcvlxcvlxcvl

بزودی میزارم

چاپ این بخش

  رمان در معبد سکوت تو [color=#ff0000]رقص[/color] یدم |نسیم شبانگاه
ارسال‌شده توسط: minaa - ۲۹-۰۵-۹۸، ۰۵:۵۶ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (53)

به اسم تو ای دوست ترین...
#1


به تنهایی از پله ها سرازیر میشوم.
. این روزها که خیلی بیشتر از قبل به بودن یکی نیاز داشتم هردو باهم تنهایم گذاشته بودند.
از هردوگله داشتم. هم از مهتاب که آن بلا را سر خودش آورد و مرا با این حجم از عذاب وجدان و تنهایی، تنهاتر کرد و هم از ترنم که نمیدانم چرا، علارغم اینکه تاوان او را پس داده بودم نیاز مبرمی به حضورش در کنارم حس میکردم.

شاید عجیب ترین گره ی کور دنیا را داشتیم ما سه نفر. مهتاب به جای من تاوان پس داده بود و من به جای ترنم. حالا مهتاب زیر خروارها خاک خوابیده است و من در میان انبوهی از سردرگمی سرگردان بودم. و ترنم میان دنیایی از... نمی دانم ها ... بلاتکلیفیها... بیشتر از قبل طغیان کردن ها...

مثل تمام چند ماه اخیر، خالی تر از همیشه، در خود فرو رفته و سر به زیر راه خروج از در دانشگاه را در پیش دارم که باشنیدن نامم، همانطور سربه زیر مکث میکنم. مکث میکنم و می اندیشم که؛ حجم تنهایی ام آنقدر بالا زده و نیازم به حضوری که بتواند از کسالت و خمودگی لحظه‌هایم بکاهد، آنقدر بالاست که میان توهماتم شروع کرده ام به برآوردن نیاز هایم.

با شنیدن صدای مردانه اش برای بار دوم، سربلند میکنم. توهم نیست. خود خود اوست. خود نامردش. بعد از بیشتر از دوسال بی خبری، بعد از خراب شدن همه چیز...
بی توجه به کیفی که از روی شانه ام روی زمین افتاده و بی توجه به نگاههایی که ممکن است جلوی در ورودی دانشگاه متوجه ما باشد و بی توجه به گلگی های انباشته در گلویم،
به خاطر نگاههای عجیب، پرحرف و هزار رنگ اطرافیان خیلی زود مرا از آغوشش محروم میکند.
شاید نمیداند قرنها وقت لازم دارم برای جبران بیش از دو سال دوری اش.
نمیتوانم نگاهش راتفسیر کنم وقتی چهره اش را از پس پرده اشک درست نمیبینم. اما بی شک او هم دل تنگ است که این طور در میان صورتم سرگردان است.
-لپای خوشکلتو کجا جا گذاشتی عروسک؟!

شرمنده و غمگین میگوید.
یک هق کوچک از گلویم در می رود، قبل از اینکه بتوانم در کنار بقیه گلگی های انباشته در گلویم حبسش کنم .
دلم دل می‌زند که« آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟». لبهایم اما سکوت پیشه کرده اند و از هم باز نمیشوند.
کاش زودتر آمده بود. تا همه چیز آن طور فاجعه بار خراب نشود. تا شاید بتوان از میان مخروبه های شهر من آلونکی کوچک سر پا کرد.

دیر بود... خیلی دیر...اما باز هم وجودش می‌توانست مرهم باشد حتی اگر من هرگز من سابق نمی شدم. حتی اگر شهر من هرگز دیگر روی آبادانی به خودش نمی‌دید.

دست دراز می‌کنم و کیفم را از الناز، همکلاسی کنجکاوم می‌گرم. می‌دانم برای سرکشی اینجاست. کنجکاوی در چشمانش بلوا کرده و نگاهش بین من و مرد جذابم در رفت و آمد است. با تشکری کوتاه از جانب من و اوی نامرد و لازمِ این روزهایم، سرش به طاق وتیرش به سنگ می‌خورد، و با کنجکاوی ارضا نشده اش تنها می‌ماند و من می روم و اویی که چشمان الناز را خیره و بی پروا کرده.


دستم را در میان دستان بزرگش سخت فشار می‌دهد. با قدم های بلند مرا وادار می‌کند قدم های بلند تر و سریع تر از قدم های مخصوص به خودم بردارم.
می‌دانم... سرش پر از سوال است. پر از چرا، پر از کجا، پر از کی و چه کسی... و برای پرسیدن اینهاست که اینقدر عجله دارد.

اما دل من هم پر است. پر از کجاها، پر از چرا ها...
چراهای او‌ از جنس ندانستن و چراهای من از جنس گله اند.

با عجله و کشان کشان از میان ترافیک سنگین و وحشتناک روبروی دانشگاه عبورم می‌دهد و دزد گیر را می‌زند.
با تمام عجله اش برای یافتن جایی دنج و خلوت، صبر می‌کند تا سوار شوم، تا از امنیتم اطمینان حاصل کند. می‌نشینم و در را می‌بندم و او دوباره باز می‌کند و محکمتر می‌بندد.
دست تنگ و جیب شرمنده ی مرد محبوبم از سر و روی آردی یشمی رنگ شره می‌کند. اه می‌کشم و با صد جان ناقابل قربان قدو بالای دیوانه کننده اویی می‌روم که ماشین را دور می‌زند.

چاپ این بخش

  از عشق بگو|elham.hکابر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: elham.hajizadeh - ۱۸-۰۴-۹۸، ۱۲:۵۴ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (5)

خلاصه:

داستان درباره دختری به اسم آویناس. بخاطر قبولیش در شهری دیگه مجبور میشه به تنهایی زندگی کنه،دوستیش بادختری مسیر زندگیشو عوض میکنه و با پسری
افسرده آشنا میشه که با معیارهاش جور درنمیاد ولی روحیه ی ماجراجوییش باعث میشه همه چیز عوض بشه، آوینای قصه ما درمسیری قرار بگیره که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد...

ژانر داستان:
عاشقانه
طنز

مقدمه:

چقدر خوب است
که میان این همه هیاهوی زندگی
یکی باشد که تو را دیوانه وار دوست بدارد
و تو را به زندگی دلبسته تر کند!
خنده هایش تو را دورکند از این هیاهو
و تو برای عاشقانه زیستن
او را بهانه کنی
چقدر خوب است!

چاپ این بخش

  رمان جلبک عسلی | Moaz17 کاربر انجمن
ارسال‌شده توسط: نیـایــش - ۲۳-۰۳-۹۸، ۱۱:۳۸ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (11)

نام رمان: جلبک عسلی
نویسنده: Moaz17
ژانر: عاشقانه، طنز، تخیلی
خلاصه:
السا ، دختری دورگه از طرف مادر ایرانی و از طرف پدر آمریکایی. یه دختر سرخوش و بیخیال که بعضی وقتا اساسی شیش میزنه! اون تصمیم میگیره با دوستاش با کشتی به مسافرت بره ولی دریا طوفانی میشه و اونا به یه جزیره ناشناخته و دور افتاده کشیده میشن و ... خب اتفاقایی در راهه که باعث میشه السا با یه جلبک رو به رو بشه و ماجرا های این رمان رو رقم بزنه!

مقدمه:
+اعتراف کن که منو دوست داری.
- هههه! ماست موسیر متوهم!
+ خواهیم دید.
- فقط چشمات کور نشه.
+برات مهمه؟
- وقتی خفه میشی جذاب تری!
اینجا دنیای آدماست
هر چقدر کسل کننده
هر چقدر بد
اما خنده هم وجود داره
بخصوص اینکه بتونی بقیه رو حرص بدی!
اینکه دیوونه باشی و دیوونه بازی کنی
اینکه دیگرانو مجبور کنی مثل خودت دیوونه باشن
شاید توی این دیوونگی ها ....
عشق اومد سراغت
بهش محل نزار چون دهنتو سرویس میکنه
خدای من!
اون یه عوضیه خود خواهه
به حرفش گوش نده دختر!

چاپ این بخش

  رمان سربه‌سر دردِسر | روشنک.ا و fateme078 کاربران انجمن
ارسال‌شده توسط: نیـایــش - ۲۳-۰۳-۹۸، ۱۱:۲۵ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - پاسخ ها (12)

نام رمان: سربه‌سر دردِسر
نویسندگان: روشنک.ا و fateme078
ژانر: طنز، اجتماعی، عاشقانه
خلاصه: ساختمانِ گیتی نشان دچار تحولاتی می‌شود و مدیرِ ساختمان به‌خاطر عدم توجه ساکنین به نظام همسایه‌داری و آپارتمان نشینی مدیریت خود را تغییر می‌دهد و نوع جدیدی از استبدادِ مدیریتی گیتی نشان را به‌نمایش می‌گذارد. در این حین عاشقانه‌ غیر منتظره و ناخواسته‌ای به‌وجود می‌آید و دغدغه‌های عاشقانه دو جوان از دو خانواده‌ ضد هم در ساختمان بالا می‌گیرد.

مقدمه:
هیچ اسمی بی‌دلیل انتخاب نمی‌شود و هیچ غنچه‌ای از ابتدا با تنی ورزیده به‌دنیا نمی‌آید‌‌. گاهی غنچه‌ها بشکه می‌شوند و جلال‌ها، خلال دندان! حال اگر دست سرنوشت خلال‌ها و بشکه‌ها را در یک‌قدمی هم قرار بدهد، شاید خلال بتواند بعد از رد کردن دردسر ها و مشکلات بسیار بشکه‌ را از آن خود کند! حتی اگر تمام روز و شب‌های گیتی نشان پر باشد از "سر به سر دردِ سر"

چاپ این بخش

Wink پایان تابستان| حبیب آذرگشسب کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: حبیب آذرگشسب - ۲۷-۰۲-۹۸، ۱۱:۳۸ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (2)

نام رمان: پایان تابستان
نام نویسنده: حبیب آذرگشسب
ژانر: اجتماعی، معمایی و جنایی پلیسی
خلاصه:
علی و اکبر، پسران ارشد خانواده غضنفری هستند و بر سر ارث و میراث خانوادگی شان با هم به مشکل بر می خورند. در این بین کسانی که جز ثروتمندان شهر هستند و رقیب شرکت شان هستند، از فرصت استفاده می کنند و بخش عظیمی از سهام شرکت را به نام خود می کنند. حال علی و اکبر با هم منتظر فرصتی هستند تا باز هم ثروت گذشته شان را بدست ییاورند.

چاپ این بخش

  رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: میلا - ۲۰-۰۱-۹۸، ۰۵:۲۴ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (18)

بنام افریننده ام
نام رمان : رُبوخه
نام نویسنده : ز.فرزین(میلا فرزین)
ژانر:اجتماعی،عاشقانه
خلاصه: زلال سیاوش زاده...بدلایلی وارد کارگاه دوختی می شه که مادرش در اونجا مشغول به کار،هویدا سخاوت،صاحب کارگاه،کسی که پروین رو مانند مادر خودش دوست داره،ولی هویدا فقط شخصیِ که مادر زلال و مانند مادر خودش قبول داره!؟زلال چی؟واقعا زلال؟!

"بر اساس واقعیت"
#مقدمه

من زلال، مانند نامم عشقی را به تو هدیه دادم که بدون دُژّم و غرور بود. تو هویدا مانند نامت نّمایان شده ای در قلبم،نمایان شدنی که ناخوانده بود و سر زده... ولی پر از رُبوخه! تو خسته شده از پدر...من گمگشته از هویت...شاید دور شده...شاید هم دزدیده شده!! من کودکانه هایم را خرج زنی کردم که مادر نبود و مادر فهمیدم ، زن بود و مردانه برایم دست و پنج نرم کرد تا مادرانه هایش را خرجم کند و تو کودکانه هایت را به باد دادی. زندگی ای که فرشته مرگ نابودی اش پدر نام داشت! من و تو...عاشق شده ایم،تا داستان خود را رقم بزنیم به دور از همه بدیها برای... ماشدن!

چاپ این بخش

  نبرد عشق | کار گروهی کاربران انجمن ایران رمان
ارسال‌شده توسط: helia_L - ۲۳-۱۲-۹۷، ۱۱:۲۷ ق.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - پاسخ ها (1)

 به نام پادشاه عالم عشق که نامش هست نقش خاتم عشق

نام کتاب: نبرد عشق

نویسندگان: helia_L . aynaz80

ژانر: عاشقانه ، اجتماعی

خلاصه کتاب: آیناز دختر ساده و مهربانی که زندگی بی دغدغه اش با نامزدی ناگهانی و زود به هنگام یکی از دوستانش، دستخوش تغییراتی می شود. و در این بین، درگیر احساساتی می شود که تا آن روز جز ممنوعه هایش بشمار می رفت. اما سوال اینجاست که چه چیزی این دختر را وارد بازی پیچیده ی زندگی میکند؟!
و پایان خوش...
مقدمه:
من بی تقصیرم..
تقصیر توست..
تو که چشمانت جادو میکند..
تو که با نگاهت قلبم را زیر و رو میکنی..
تقصیر قلبم که اسیر تو شد..
تقصیر قلبم که تسلیم تو شد..
میخواهم قدم به میدان نبردی بگذارم که فاتحش یا منم یا تو..
من..تو.. قلبم و عشقی که دارم جنگجوی این نبرد هستیم..
این عشق..
در همین نبرد..
که من نامش را میگذارم..
نبرد عشق..

چاپ این بخش

  حصار تنهایی من
ارسال‌شده توسط: E.sahel - ۲۱-۱۱-۹۷، ۰۸:۳۴ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان کاربران انجمن - بدون‌پاسخ

به ادرس توي دستم نگاه کردم اسم کوچه که درست بود اما پلاک 22نبود دوبار از سر کوچه تا ته کوچه ورفتم و اومدم حتي...
چند تا کوچه بالاتر و پايين ترم رفتم اما نبودانگار که پلاکي به اين شماره وجود نداشت توي اين گرما داشتم بخار پز ميشدم با اعصبانيت شماره نسترن و گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد :-خياطيه نسترن بفرماييد..با اعصبانيت گفتم:خيارشور نرسيده اين چه وضع ادرس دادنه يک ساعته دارم دورم خودم ميچرخم-عليک سلام ..خوب چرا دور خودت بچرخي بيا درور من بگرد ...حالا چرا اين قدر توپت پره؟-ادرسو اشتباهي دادي..-ادرسو درست دادم تو اشتباهي رفتي-مگه کوچه بنفشه....پلا ک22نيست؟با تعجب و صداي نسبتا بلندي گفت:پلا ک22؟؟؟!!!!-چرا داد ميزني؟ اره ديگه ...!!!خنده بلندي کرد و گفت: چه با اعتماد به نفسي هم ميگفتي بگو حفظ ميکنم... تو ادرسو نوشتي اين شد ... اگه حفظ ميکردي سر از کجا در موردي؟...پلاک 202نه22دور و اطرافمو نگاه کردم دقيقا روبه روم بود :بگم خدا چي کارت کنه نسترن با اين ادرس دادنت…يادت بره ادرس بدي-به من چه تو گيچي...-خوب ديگه خدا حافظ...-اني رفتي تو بگو اب ميوه تگري برات بيارهبا خنده گفتم:باشه ...خدا حافظ-خدا حافظ موفق باشي ..گوشي رو قطع کردم به سمت خونه حرکت کردم کل ديوار خونه از گرانيت مشکي بود گل کاغذي قرمز هم از ديوار اويزون شده بود رنگ در خونه نيلي بود زنگ و زدم خانمي جواب داد: کيه؟-رستمي هستم از خياطي نسترن-پس چرا اينقدر دير کرديد ؟- ببخشيد يه مشکلي پيش اومد ...-خيل خوب بيا تو ..دروزد رفتم تو حياط ايستادم به ساعتم نگاه کردم ساعت ده ونيم بود يعني من يک ساعت تمام داشتم دنبال ادرس ميگشتم ؟ با يه نگاه کلي به حياطش فهميدم حياط ما بزرگتره شايد به زحمت ميشد گفت 40متربشه که اونم با گلاي افتاب گردون که من متنفر بودم تزيين شده بود يه بوته گل شاه پسند هم کنارش کاشته بودن چند تا گلدون ديگه هم توي حياط بود ولي نفهميدم چه گلايي هستن ولي خوشکل بود تو همين فکرها بودم که صدا ي از سمت چپم اومد :-گل هارو دوست داريد ؟برگشتم سمت صدا يه خانم با وزن حدوداي 105 کيلو که با لبخند کل چارچوب در رو گرفته بود .. نسترن گفت چاقه ولي نگفته بود جز انسان هاي اوليه است خودمو جمع وجور کردم و گفتم:سلامبا همون لبخند گفت :سلام عزيزم بيا تو چرا دم در وايسادي؟سرمو پايين انداختمو ،وارد خونه شدم به سمت يکي از مبلها اشاره کرد:بفر ماييد اونجا بشيند الان خدمتتون ميرسم-ممنونوقتي نشستم به سمت اشپزخونه رفت خدا کنه يه چيزه خنک بياره که تو دلم اتيش به پا شده ......سرمو چرخوندم خونه رو يه ديد زدم داخل خونه که چند برابر خونه ما بزرگ بو د.سليقشم بد نبودکل خونه رو نيلي کرده بود پرده ها خونه با مبل و ديوار ست شده بود به رنگ نيلي....، رنگ فرش کرم بود ...سرمو کج کردم به سمت اشپزخونه اپنش..بـله کل کابينت هاي اشپزخونه هم به رنگ نيلي بود چند تا گلدون پشت مبل بود که اونا هم به رنگ نيلي بودن از قرار معلوم اين خانم ديوانه رنگ نيليه از اشپزخونه اومد بيرون به زحمت راه ميرفت وقتي به من نزديک شد رفتم جلو و سيني رو از دستش گرفتمو گفتم:اجازه بديد بهتون کمک کنم-ببخشيد تو رو خدا ...من بايد از شما پذيرايي کنم شما هم به زحمت افتاديد-اختيار داريد اين چه حرفيه ...سيني رو گذاشتم رو ميز خواستم بشينم که گفت :تا شما ابميوه تون رو ميل ميکنيد ...منم با اجازتون برم پارچه رو بيارم-خواهش ميکنم بفرمايد .نشستم و به راه رفتنش نگاه کردم دقيقا عين پنگون راه ميرفت ،اگه بخوات همين جوري راه بره ده دقيقه رفت و برگشتش طول ميکشه ، ليوان رو برداشتم يه قلپ ازش خوردم چند تا تابلو فرش رو ديوار بود ، به سقف خيره شدم عجب لوستري فکر کنم دويست سيصد.... شايدم يکي دوميليون باشه ولي خيلي شيک بود با صداي بسته شدن در سرم و اوردم پايين با يه لبخند مياومد سمت من با همون حرکت پنگوئنيش به پارچه ساتن نيلي توي دستش نگاه کردم خندم گرفته بود البته من فقط به يه لبخند اکتفا کردم.... اومد روبه روي من نشست پارچه رو گذاشت رو ميز وگفت :-اينم پارچه... خوب نظرتون چيه ؟ليوانو گذاشتم رو ميز پارچه روبرداشتم با انگشتام لمسش کردم ...سري تکون دادم وگفتم :خوبه هم جنسش هم رنگشبا ذوق زده گفت :راست ميگي؟-بله....فقط مدلي هم مد نظرتون هست ...يا خودم براتون مدل بيارم-نه ...خودم از تو اين مجله ها يه مدلي انتخاب کردم ..الان برات ميارمشدستشو گذاشت روي مبل خواست بلند شه اما نتونست هر دفعه که خواست بلند بشه بازم مينشست مبل حکم اهن ربا پيدا کرده بودوقتي ديدم بلند شدن براش خيلي مشکله گفتم : بگيد کجاست خودم براتون ميارم ...از روي خجالت گفت :اخه زحمت تون ميشه ...-خواهش ميکنم با من راحت باشيدبه سمت اشپزخونه اشاره کردو گفت :تو اشپزخونه روي ميز گذاشتمشبا يه لبخند گفتم :الان براتون ميارمشدلم به حالش سوخت خيلي گناه داشت ..بايد از خودم خجالت بکشم که بعضي وقتا از اينکه اينقدر لاغر بودم زمين وزمان ونفرين ميکردم اما حالا که اين بنده خدا رو ميبينم از چاق شدن پشيمون شدم و ترجيح ميدم همين جور ني قليـ ـون باقي بمونم چند تا مجله روي ميز بود برداشتم ورفتم کنارش نشستم مجله هارو دادم دستش وگفتم: بفرماييد..مجله ها رو ازم گرفت و گفت :دستت درد نکنه ...شرمنده کرديد به خدا-دشمنتون شرمندهيکي از مجله ها رو برداشت بقيه رو گذاشت روميز چند تا از صفحاتشو ورق زد به صفحه مورد نظرش که رسيد يه مکثي کرد با لبخندمجله روبه روم گرفت وگفت:ببين اينه ...خوشکله نه؟مجله رو ازش گرفتم به لباس قرمز جلوم نگاهي انداختم مدلش دک لتـ ـه بودو از زير سينه تا پايين باسن تنگ ميشد.......از رون تا پايين چند سانتي گشاد ميشد پايين لباس پر از چين بود با تعجب يه نگاه به مدل لباس يه نگاه هم به چهره خندونش کردم دلم نيومد بزنم تو ذقش و بگم اين لباس به درد هيکل شما نميخورد يه لبخند زدمو گفتم:-والله چي بگم ...من فقط خياطم اگه اينو دوست داريد براتون ميدوزمبا ناراحتي سرشو انداخت پايين و گفت: ميدونم اين لباس به درد اندام من نميخوره ولي ميشه شما يه جوري بدوزيد که چاقيم زيادمشخص نشه ؟با يه لبخند گفتم :همه سيعمو ميکنم ...حالا بلند شيد تا اندازه هاتونو بگيرمکمکش کردم که بلند شه از تو کيفم مترو خودکارو دفترم در اوردم شروع کردم به اندازه گرفتن خدا خدا ميکردم که پارچه کم نگرفته باشه ... چون اين اندامي که من مي بينم ده متر پارچه هم کمه ...فقط شکمش دومتر پارچه ميبره اندازه ها تموم شد داشتم وسايلم و جمع ميکردم که گفت: ميشه زود تر حاضرش کنيد ؟-عجله داريد ؟-بله.. جمعه شب عقد خواهر زادمهبا انگشتم بالاي لبم خاروندم وگفتم:يعني چهار روز ديگه ..خيلي زوده..-بله ميدونم به خدا چند هفته است دارم دنبال خياط خوب ميگردم اما پيدا نميکردم ...حالا نميشه يه کاريش بکنيد ؟با اينکه ميدونستم پرده عفت خانم به علاوه دوتا پارچه ديگه دارم ولي گفتم:باشه براتون حاضرش ميکنم- دستت درد نکنه ...راستي اسمت چيه؟-آيناز ..- اسم قشنگي داري ....دستشو به طرفم دراز کرد و گفت :منم پرستوم خوشبختمبا هاش دست دادم وگفتم: منم همين طور ..- ميخوايد بريد ؟-بله ديگه کارم تموم شده ..کيمو برداشتم گفت:حالا زوده که... چند دقيقه اي بشين بعد برو خودم برات اژا نس ميگيرمبهش نگاه کردم با نگاهش داشت التماسم ميکرد با يه لبخند گفتم :باشهنميدونست از خوشحالي چيکار کنه هر چي تو يخچال بود براي پذيراي از من اورد البته همشو خودم اوردم چند ساعتي پيشش موندم و حرف زديم البته اون بيشتر حرف ميزد..... براي من شده بود نسترن شماره 2 همون چند ساعت اينقدر با من صميمي شده بود که شماره تلفنشو بهم داد قرار شد با هم در تماس باشيم ...وقتي به خونه رسيدم بدون اينکه نهار بخورم خوابيدم حتي لباسامم در نيوردم موقع اذون مامانم صدام زد بلند شدم ابي به دست و صورتم زدم اينقدر گشنم بود که بعد ازنمازم شاممو خوردم بعد از شام پارچه پرستو برش زدم.. سرم تو ي دوخت و توز بود که تقه اي به در خورد سرمو بلند کردم مامانم بود گفت:-اينقدر سرتو کردي تو اين وامونده که حواست به درو برت نيست-ببخشيد ....کاري داري؟- من ..نه ولي نويد چرا...-نويد!!چي کار داره؟مامانم نگام ميکرد يه دفعه يادم افتاد وگفتم : واي قرار بود بهش درس بدم- من از قول و قراراي شما خبر ندارم ...حالا هم پاشو برو پيشش تنها نشسته زشتهدرو بستو رفت منم از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم از اتاق اومدم بيرون ...تنها نشسته بودو داشت تلويزيون نگاه ميکرد دست به سينه وايسادموبه صورتش نگاه کردم پوست سفيدو چشم هاي درشت به رنگ عسل داشت با موهاي قهواي تيره ولب هاي کشيده با بيني متوسط تا منو ديد از جاش بلند شد وگفت:-سلام ...-سلام از ماست ..بفرماييدوقتي نشست منم با فاصله کنارش نشستم گفت:کار داشتيد نه ؟مامانم با ليوان شربت از اشپزخونه اومد بيرون گفتم:مهم نيست ...من که گفتم کار من تمومي نداره خيل خوب کتاب و باز کنمامانم شربت وگذاشت جلوش وتشکر کرد وگفتم :اول شربت وبخور بعد درس ميديم-چرا ؟-از اونجايي که جنابعالي شکمو تشريف داريد نمي خوام حواست به جاي ديگه پرت بشهيه چشمي گفت وهمه شربتشو تا ته خورد موقع درس دادن اينقدر صورتش بهم نزديک کرده بود که راحت ميتونستم سلول هاي پوستشو بشمارم هر چقدر ازش فاصله ميگرفتم اون خودشو بهم نزديک تر ميکردحتي يه دفعه با خودکار زدم تو سرشو گفتم"ميشه خودتو اينقدر به من نچسبوني "اما اون فقط خنديدوگفت"اگربهتون نچسبم که صداتونو نميشنوم "از حرفش حرصم گرفته بود اما تا اخرتدريسم تحمل کردم... خوبيش اين بود که مامانم تو هال نشسته بود وگرنه بدون تعارف مياومد تو بغلم مينشست ..بعد از دو ساعت که درس دادنم تموم شد گفتم:امتحان بعد يت کيه؟-يک شنبه فلسفه و منطق ( اروم طوري که مامانم نشنوه گفت )ايناز خانم...سرم تو کتاب بود گفتم:بله-دخترا از چي خوششون مياد؟ابرو هامو بردم بالا وبا تعجب نگاش کردم وبا لبخند گفت:چرا اينجوري نگام ميکني ؟تورو خدا منظور بد نگيريد …منظورم کادوبا يه ليخند کنج لبم گفتم :تو هم اره؟حالا طرف کي هست؟-اذيت نکنيد ديگه ...يه راهنمايي ازتون خواستمخواستم حرفي بزنم که صداي در اومد مامانم بلند شد رفت دم در گفتم:ببين کلا دخترا از کادوگرفتن خوششون مياد ولي سليقه ها فرق ميکنه....يکي مثل من هر چي بهم بدن خوشحال ميشم حتي اگه يه شاخه گل باشه ...ولي يکي مثل دوستم نسترن هر چيزي راضيش نميکنه ...بايد ببيني طرفت چي دوست داره .- مشکل منم اينه که نميدونم چي دوست داره..يه کمي فکر کردم وگفتم:اگه دختره هم سن تو يا يکي دوسال کوچيک تر باشه ...خوب ميتوني براش مانتو بگيري ...نه نه خوب نيست اصلا نميدونم هر چي دوست داري براش بخرخنده اي کرد و گفت:واقعا کمکتون کار ساز بود-خوب ميگي چي کار کنم ؟من که دختره رو نديدم که بدونم از چي خوشش مياد-يعني شما تا حالا براي دوستا تون خريد نکرديد؟-چرا خريدم فقط براي تولدشون ...خريد تو مناسبت داره-نه..-خوب حل ديگه با يه دسته گل رز سرو تهش و هم بيار ....نگفتي طرف کيه ؟-رازه..با اخم گفتم:ما که بخيل نيستم ..مامانم اومد تو اونم با لب خندون گفتم:چي شده مامان خوشحالي؟-فريده خانم(مامان نويد)گفت از فردا ميتونم تو ارايشگاش کار کنمبا خوشحالي گفتم: راست ميگي ؟-دروغم چيهنويد گفت: به سلامتي ...ايشاالله رو دست مامانه منم بزنيد که ارايشگاهش تعطيل بشهبا تعجب گفتم:اه نويد...اين چه حرفيه ميزني.-راست ميگم اگه ستاره خانم ارايشگريش هم مثل اشپزيش خوب باشه بعد از يه مدتي که پيش مامان من کار کرد ميتونه براي خودش ارايشگاه باز کنه مشتريش زياد ميشه اونوقت کار و کاسبي مامان منم کساد ميشه ومياد خونه و منم به جاي اينکه هرروز دوساعت ببينمش کل روز ميتونم ببينمشمامانم خنديد وگفت:بزار مامانت ببينم اگه بهش نگفتم-دست شما درد نکنه ستاره خانم من به فکر شما بودمنويد چند دقيقه اي پيشمون نشست وقتي خواست بره تا دم در بدرقش کردم دم درايستاد گفتم:اخرش نگفتي دختره کيه ها؟-يه روزي بهتون ميگم-دوستش داري؟با چشماي عسليش تو چشمام خيره شد با يه لبخند گفت:خيلي...ميميرم براشبا حرفش ته دلم خالي شد ولي با يه لبخند گفتم:اخي چه عاشقونه ...خوش به حالش حسوديم شد-مسخرم ميکني؟-نه بابا ...جدي خوش به حالش ....حالا هم برو بگير بخواب فردا امتحان داري- شب بخير ..-شب بخير...من و مامانم با هم از خونه اومديم بيرون سر کوچه که رسيديم از هم جدا شديم هنوز چند قدمي راه نرفته بودم که عفت خانم و ديدم اونم با لب خندون بهش که رسيدم گفتم:سلام حاج خانم احوال شما(من نميدونم اين که نرفته حج چرا بهش ميگم حاج خانم)-الحمدو الله بد نيستم ...پرده ما به کجا رسيد ؟-ديگه تمومه پس فردا بيايد ببريدش-جدي ميگي؟چقدر زود تمومش کردي خدا خيرت بده ...حالا پولش چقدر ميشه؟-قابل شما رو نداره حاج خانم؟-قربونت برم چقدر تو با محبتي ...اگه بدوني به خاطر وسايلي که گرفتم چقدر بد هکار شدم... مونده بودم پول تو روچه جوري بدمخنده رو لبام ماسيد ميگن تعارف اومد نيومد دارها والله راسته نذاشت بيشتر باهم تعارف تيکه پاره کنيم باهاش خدا حافظي کردم و رفتم خياطي... بيشترين کسي که توي خياطي پارچه رو دستش بود من بودم ...چون بيشتر مشتريا از کارم راضي بودن چون هم خوشکل ميدوختم هم زود تحويل ميدادم...امروز هم مثل بقيه روزا با نسترن سروکله زدم ديگه مغزم از دست اين دختره داره اب ميشه ... بعد از خياطي يه راست رفتم خونه خيلي هوا گرم بود .. جلوي باد کولر ايستادم که مامانم صدام زد :اينازبدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم:بله...انگار داشت اين دست و اون دست ميکرد ولي بالاخره گفت:بابات.......اومدهبا شنيدن اسم بابا خشکم زد بابا...چقدر اين کلمه اشنا بود.. بابا.. چند سال بود اين کلمه به زبون نيورده بودم بعد از پنج سال اومده که چي بگه؟ چي ميخواست؟ ما رو به امون خدا ول کردو رفت نيومد بپرسه چي ميخوريد؟چي ميپوشيد؟اصلا زنده ايد يا مرده؟ سرم و چرخوندم به صورت مامانم که دم در اشپزخونه ايستاده بود نگاه کردم چشمام از تعجب داشت جاش در مياومد و گفتم:مامان صورتت چي شده ؟انگار که منتظر همين جمله بودرو زمين نشست وبا گريه گفت:باباي اشغالت اين بلا رو سرم اوردهرفتم کنارش نشستم وگفتم :براي چي بهت زده ؟اين جاي سوقا تيشه؟-اقا بعد از پنج سال اومده پول ميخواست...گفتم ندارم ..اونم .....گريه امونش نداد حرف بزنه بغلش کردم ...تمام صورتش کبود شده بود زير چشمش سياه شده بود نميدونستم بايد چي کار کنم گفتم:ميخواي بريم دکتر ؟-نه حالم خوبه-مطمئني؟جاييت درد نميکنه ؟مامان فکر پولش نباش اگه جايت درد ميکنه بگو-نه مامان خوبم- ببين چه بلاي به صورتش اورده... اين حيو ون کي اومد؟- چند دقيقه بعد از اينکه تو رفتي يکي با سنگ در خونه زد منم فکر کردم توي درو باز کردم ديدم ...باباته منو هل داد و اومد تو اول گفت پول ميخوام گفتم ندارم ...فکر کرد دروغ ميگم کل خونه رو بهم ريخت وقتي ديد چيزي گيرش نيومدمنو گرفت به باد کتک ...گفت تا پول گيرش نياد دست از سرمون بر نميداره-پول ميخواست!!از کدوم حسابش بايد بهش پول ميداديم؟حالا چقدر ميخواست؟-چهارتومن؟با تعجب گفتم:چهار هزار تومن؟!!!مامانم خنديد و گفت:نه قربونت برم چهار ميليون تومن ...باز معلوم نيست چه گندي زده که پولشو از ما ميخوادبلند شدم که برم به اتاقم گفت:اتاق تو رو هم بهم ريخته همه جا رو تميز کردم ... ديگه نتونستم اونجا رو تمييز کنم-بهتر که بهش دست نزديد اون همين جوريش بازار شام بود فکر کنم الان شده بازار تاناکورامامانم خنديدوگفت:اگه من تورا نداشتم تا الان خودمو کشته بودم-اين حرفو نزن مامان ..رفتم به اتاقم بدتر از اوني بود که فکرشو ميکردم همه لباسام ريخته بود رو زمين پارچه هاي مردمم هرکدومش يه طرف بود چرخ خياطيم هم انگار دل و رودشو دراورده بود افتاده بود وسط اتاق فکر کنم جايي از اتاق نبوده که نگشته باشه يه پوفي کردم دختراي مردم بابا دارن منم خير سرم بابا دارم خدايا کريمي تو شکر مشغول تمييز کردن اتاقم بودم که مامانم صدام زد نهار بخورم گفتم نميخورم اما مامانم اصرار کرد برم که اونم سيب زميني سرخ شده با سس گوجه بود بيشترشبيه ميان وعده بود تا نهار بعد از خوردن نهار دوباره رفتم به اتاقم تا ساعت نزديکاي پنج اتاقمو تمييز کردم خواستم استراحت کنم که موبايلم زنگ خورد نسترن بود با بي حوصلگي جواب دادم:بله ...-عزيزم نميتوني صداتو ليدي تر کني که يه وقت ادم احساس نکنه يه ديو پشت خطه...-کاري داري؟-چيزي شده؟-مهم نيست کارتو بگو..-کار من اينکه بدون تو چت شده؟چيز قابل گفتني نيست ...-من که ميدونم يه چيزي هست ولي نميخواي بگي يا غريبم يا باهام راحت نيستي ...مزاحمت نميشم خداحافظ-نسترن دلخور نشو..-دلخور نشدم عزيزم وقتي خودت نميخواي با من حرف بزني من که ديگه آزار ندارم مجبور به حرف زدنت کنم-الان حالم خوب نيست بزار فردا بهت ميگم-پس يه چيزي شده ...باشه خداحافظ-خداحافظگوشيمو قطع کردم و گذاشتم کنار بالشتم و خوابيدم ....يه چادر مشکي پوشيده بودم وتو يه جاي شلوغ و پر رفت امد راه ميرفتم اين قدر شلوغ بود که جاي سوزن انداختن نبود احساس کردم دست کي تو دستام ودارم ميکشمش برگشتم ديدم يه دختر بچه خيلي ناز با پوست سفيدوچشماي سبزو موهاي بور که دوطرفش بسته بود گريه ميکرد و ميگفت: مامان ..مامان ... حس کردم بچه خودمه بدون اينکه به گريه هاش توجه کنم اونو با خودم ميکشيدم دنبال يه راه خروج بودم هر چي سر چرخوندم فقط ادم ديده ميشد چند قدم که رفتم جلوتر راه وپيدا کردم با خوشحالي برگشتم پشتم... ديدم دستم خاليه و بچه نيست صداي گريش مي اومدو صدام ميزد:مامان...مامان...ترسيده بودم و اسم مامانمو صدا ميزدم :ستاره....ستاره ...از وحشت و ترس چشمامو باز کردم نفس نفس ميزدم اتاقم تاريک بود بلند شدم وکليد برق و زدم به ديوار تکيه دادم چشمام وبستم چند تا نفس عميق کشيدم ... به اشپزخونه رفتم لامپ اونجا رو روشن کردم مامانم نبود صداش زدم":مامان ..مامان"نميدونم با اين حالش کجا گذاشته رفته در هال و باز کردم ديدم رو پله ها نشسته وپشتش به من بودگفتم:-براي چي اينجا نشستي؟انگار که توي اين عالم نبود دستمو گذاشتم رو شونه هاش گفتم "مامان "يهو با ترس برگشت طرفم نفس نفس زد وگفت:ترسيدم...چيه؟ کاري داري ؟کنارش نشستم وگفتم:يک ساعت دارم صدات ميزم حواستون کجاست ؟-مگه حواسيم برام مونده که بخواد جايي باشه... از دست کاراي بابات عاصي شدم ..ده سال يه بار پيداش نميشه وقتي هم که مياد شر با خودش ميارهبا ترس گفتم:اتفاقي افتادهبا بغض گفت:هنوز نه ولي اگه پولو جور نکنيم خونه خراب ميشيم ..-چي ميگي مامان-امروز يکي اومده بود دم خونه گفت به اضغر بگو اگه پولو جور نکنه يه جور ديگه تسويه حساب ميکنيمپوزخندي زدم وگفتم:چيه حالا نگران حال اوني؟ولش کن بزار هر بلاي که ميخوان سرش بيارندستامو گرفت با ترس تو چشمام خيره شد وگفت :اون ديگه براي من به اندازه دمپايي هم ارزش نداره ...من نگرانت توام ميترسم يه بلاي سر تو بيارن تو اين ادما رو نميشناسي-من اصلا نميدونم اينايي که تو ميگي کي هستن لازم هم نيست بترسي هيچ غلطي نميتونن بکنن ...حالا هم به جاي اينکه اينجا نشستي پاشو برو تو اينجا گرمه-ميگم آيناز کاش يه مدت ميرفتي پيش خالت بموني ؟-مامان چي ميگي ؟برم پيش يه خانمي که حتي يه بار هم نديدمش ..فکرشو نکن بلند شو بريم توگونه شو بوسيدم وبا خودم بلندش کردم ...کاش مامانم حرف باباش و گوش ميکرد با اضغر که الان باباي منه ازدواج نميکرد هرچند کسي اينده رو نميتونه پيش بيني کنه...دم در خياطي بودم که صداي بوق ماشين اومد برگشتم ديدم نسترنه با اعصبانيت پياده شو درماشين ومحکم کوبيد با اخم اومد طرفم و گفت: ديروز چت بود ها ؟با تعجب نگاش ميکردم قيافه ادماي خودخواه و به خودش گرفت وگفت:ببين عزيزم ميدونم خوشکلم ولي لازم نيست اينقدر بهم خيره بشي ..حالا بگو ديروز چه مرگت بوديه نفسي کشيدم وگفتم :عليک سلام ميخواي همين جا وايسي حرف بزني ؟-نه نه...بريم توبازوهامو گرفت کشيد برد تو دفترش بازومو از دستش کشيدم ونشستم روي مبل اونم خودشو چسبوند به من بهش گفتم:ميشه يه ذره از من فاصله بگيري بوي عطرت داره خفم ميکنه-برو بابا ...حالا بگو ديروز چت بود ...شونه هامو انداختم بالاوگفتم :ديروز بابام اومده بود-همين ؟-پس چي ميخواستي مقا له تحويلت بدم ؟انگار چيزي يادش افتاده باشه با تعجب چشاي گشاد گفت:چي گفتي؟بابام !!!مگه تو بابا داري؟-خيلي ببخشيدا از زير بوته که عمل نيومدم-نه بابا منظورم اينکه چرا تا حالا در موردش حرف نزدي ؟کجا بوده ؟کي اومده؟-چيه نکنه ميخواي براي خوش امد گويي وخير مقدم گفتن براش دسته گل بخري؟-اونوکه ميخرم ...ولي فکر نکنم کسي بخاطر اومدن باباش ناراحت بشهبلند شدم وگفتم :نسترن تو از زندگي من خبر نداري..تا حالا در مورد ش حرف نزدنم چون نميخواستم کسي بدونه بابا دارم....اقا بعد پنج سال پيداش شده مامانم وبه باد کتک گرفته.نسترنم بلند شدو گفت:ببخشيد نميخواستم ناراحتت کنم ...-نيستم....اگه سوال ديگه اي نداري برم؟-اره برو ..خواستم برم که گفت:ببخش که اونقدر خوب نبودم که بتوني با هام راحت باشيبا لبخند گفتم:اين حرف و نزن خيلي هم خوب بودي خودم نخواستم کسي بدونهاز دست خودم اعصابم خورد بود کاش اينقدر جرات داشتم که مثل بقيه دختراي ديگه فرار کنم ...کجا ميرفتم خودم از چاله درمياوردم ميانداختم تو چاه ؟اهنگ فداکاري محسن يگانه رو که براي زنگ ساعت گوشيم گذاشته بودم بلند شد با خواب الودگي دستم وروي زمين ميکشيدم ودنبال گوشيم ميگشتم ...از کنار بالشتم ورشداشتم و ساعت وخاموش کردم چند دقيقه اي خوابيدم دوباره گوشيمو برداشتم ببينم ساعت چنده.... بلند شدم مامانم بيدار کردم ..نمازمو که خوندم چاي دم کردم به ساعت اشپزخونه نگاه کردم شيش وربع بود با مامانم صبحونه روکه خوردم لباسامو پوشيدم يه سررفتم اشپزخونه به مامانم گفتم:- مامان من دارم ميرم از بيرون چيزي نميخوايد ؟مامانم که سرش توي روزنامه بلند کرد وگفت:نه قربونت برم برو سلامت-راستي مامان پرده عفت خانم حاضره اومد بهش بده...-چقدر ازش بگيرم؟-نميخواد بگيري-چرا؟-چي بگم ...ما يه تعارفي کرديم اونم تو هوا گرفتش-بيجا کرده زنه يه کاره ..يه هفته است داري رو پردش کارميکني و چشمتو روش گذاشتي از زرنگيشه نميخواد پولو بده ...خودم ازش ميگيرم-زشته مامان-چي زشته؟اين که ميخواي حقت و بگيري زشته؟تو کار نداشته باش خودم پولو ازش ميگيرم ..خنديدم وگفتم:خود داني فقط يه وقت نيام بگن مامانت وبردن کلانتري؟لبخندي زدو گفت :نترس بدون خون وخونريزي اين کارو ميکنم-خدا حافظ-خير پيشبا اتوبوس به خياطي رفتم ...وارد خياطي که شدم به همه سلام کردم وپشت چرخ خياطيم نشستم مشغول دوختن لباس بودم که نسترن هم از راه رسيد اونم با اخم وقتي به همه سلام کرد اومد سيخ بالا سرمن وايساد وگفت:بيا اتاقم کارت دارم ..با تعجب به رفتنش نگاه کردم زهرا گفت:باز چيکار کردي که اعصابش بهم ريخته؟از روي بي اطلاعي شونه هامو بالا انداختم وگفتم:هيچي به خدا ..هر چي به مغزم فشار اوردم که بدونم چه کاري،خلاف قانون و مقررات نسترن انجام دادم چيزي يادم نيومد پشت در ايستادم دوتاضربه به در زدم گفت:بيا تو..سرم وکردم تو وگفتم:اجازه هست ؟هنوز گرفته بود گفت:بيا بشين ...روي مبل کنار ميزش نشستم از پشت صندليش بلند شدوروبه روي من نشست دستاشو بهم مکشيد انگاردو دل بود که بگه يا نگه ديدم چيزي نميگه خودم پيش قدم شدم و گفتم : چيه دمقي؟يه نفس بلندي کشيد که احساس کردم اکسيژن کم اورده بهم نگاه کرد وگفت:اخرين باري که به هومن زنگ زدي کي بود؟-نميدونم دوهفته يا سه هفته پيش چطور؟ابرو هاشو بالابرد با تعجب گفت:دوهفته پيش؟-خوب اره..از روي اعصبانيت گفت :همين بي محليا رو کردي که.... تو اصلا هومن ودوست داري؟با يه لبخند گفتم:قبلا اره ولي الان ديگه مطمئن نيستم...چرا ميپرسي؟-هومن چي اون کي زنگ زد ؟-يک ماه پيش.(ديگه کلافه شده بودم )خانم باز پرس ميشه ازتون خواهش کنم اينقدر طفره نري و حرفتو بزني-ميدوني چرا ميترا گفت ديگه نميخواد اينجا کارکنه؟پوفي کردم و گفتم:اره ميدونم گفت ديگه خسته شدم ...ميخواست بره دنبال کار ديگه ... چرا اينقدر حاشيه ميري عين ادم حرفتو بزن..- سرتو عين کبک کردي تو برف و از دور و برت خبر نداري...اون که بهونش بود-يعني چي؟توي چشماي مشکيش نگاه کردم تا از حرفي که ميخواست بزنه مطمئن بشم نفسش وبا دهن بيرون داد وگفت:هومن ديشب(با يه مکث)با ميترا نامزد کرد ..حالت ادماي بيخيال و به خودم گرفتم وگفتم :خوب مبارکهبلند شدم که برم جلوم وايساد با تعجب گفت :چي مبارکه.....اصلا شنيدي من چي گفتم؟-اره شنيدم ..با تعجب گفت:نگو که ميدونستي؟-معلومه که ميدونستم الان يک ماه جيک تو جيک همن ...اما نميدونستم هومن قرار به اين زودي ترکم کنهبا حرص نفس کشيد وگفت:من باش از ديشب با خودم کلنجار رفتم که چه جوري خبرو به خانم برسونم که يه وقت خدايي نکرده غش نکنن...نگو خانم سرنگ بيخيالي رو زدن به رگ..وقتي ميدونستي اينا با همن چرا هيچ کاري نکردي؟خب ميخواستي چيکار کنم برم يقه طرف و بگيرم بگم چرا دوستم نداري؟بزنم تو گوششو بگم چون من دوست دارم تو هم بايد منو دوست داشته باشي؟اخه مگه عشقم زوري شده؟هر کسي حق انتخاب داره..با اعصبانيت گفت:فلسفي حرف ميزني!!! اون حق انتخاب و زماني گفتن که يک نفر رو دوست داشته باشي نه اينکه از روي هوس يکي وسر کار بزاري به يکي ديگه ابراز علاقه کني ..اصلا تو چرا به هومن نگفتي ميترا با چند نفر دوسته ها؟اگه ميگفتي حتما نظرش در مورد ميترا عوض ميشد-زندگي هر کسي به خودش مربوط ..به منم مربوط نيست ميترا با چند نفر دوست بوده يا هست اگه قرار بود هومن بدونه ميترا خودش بهش ميگفت .. ابروي يه دخترو ببرم که مثلا ميخوام عشقم و نگه دارم ؟ کاري که شده ديگه از دست من کاري ساخته نيست-تو اخرش با اين خونسرديات منو به کشتن ميدي...با لبخند گفتم:اوني رو که عاشقشي بايد بزاري خوشبخت بشه حتي اگه پيش خودتت نباشه ...هومن من ودوست نداشت شايد پيش ميترا خوشبخت ترهاومد طرفم و بغلم کرد وبا گريه گفت:کاش هومن قدرتو ميدونست وترکت نميکرد خيلي ماهي ايناز ...با لبخند گفتم: حالا تو چرا داري گريه ميکني؟- خوب چي کار کنم تو که گريه نميکني خودم دارم جات اشک ميزم ...خنديدم و گفتم: ميخواي بگم يه اب قند برات بيارن؟اشکاش و پاک کردو يه نفس کشيد و گفت: من نميدونم مادرت سر توحامله بوده چي ميخورده که تو اينقدر خونسرديلبخندي زدم وگفتم :خونسردي...بابات خبر خوشحال کنندت هم ممنون با اجازهخواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم و گرفت و گفت:دوستش داشتي؟-هرچي بوده گذشته دوست داشتن و نداشتن که ديگه دردي از من دوا نميکنهمچ دستم وول کرد و گفت: خواستي بري بگو خودم ميرسونمت-چيه ميترسي خودکشي کنم ؟-خودکشي که نه ميترسم بري معتاد شي-باشه ...ممنون فعلااز روي تنهايي و بي کسي مجبور شدم با هومن دوست بشم تا شايد جاي خالي بابام ورو پر کنه که اينم از شانس بد ما شد يکي عين بابا و ترکم کرد ..هشت ماه پيش من و نسترن روي نيمکت پارک نشسته بوديم که صداي زنگ موبايلي از پشت نيمکت شنيديم به نسترن گفتم:صداي موبايل مياد نه؟به پشتش نگاه کرد وگفت:اره ولي معلوم نيست کجاستبلند شدم وپشت نيمکت نگاه کردم چيزي نبود نسترن يهو گفت:اونا هاش پشت اون درختسدرخت چند قدم بيشتر با مافاصله نداشت گوشي رو برداشتم و جواب دادم صداي يه پسر جوني بود که موباليش و گم کرده بود ادرس داد که براش ببرم وقتي ادرس و گرفتم با نسترن رفتيم به مغازش که انواع واقسام لوازم خانگي داخلش پيدا ميشد ...گوشي روبهش دادم خواستيم بريم که ازمون خواست چند دقيقه اي بشينيم ما هم قبول کرديم بعد از چند دقيقه که خواستيم بريم ... شماره تلفنشو بهم داد وگفت خوشحال ميشه باهاش تماس بگيرم منم گرفتم اما نسترن گفت:"بهش زنگ نزن معلوم نيست چه جور ادمي" اما من به حرف نسترن گوش ندادم يک هفته بعد بهش زنگ زدم صحبت هاش گرم ومهربون بود يا شايد من اينجوري تصور ميکردم ... هر چند شب يک بار خودش بهم زنگ ميزد نميدونم دوستش داشتم يا نه خودم شک داشتم حرفاي عاشقونه اي بهم ميزد قول ازدواج بهم داده بوداما با ورد ميترا به خياطي چشم هومن چرخيد طرف اون يه يک هفته نکشيد که فهميدم ميترا شده معشوقه جديدش منم عقب کشيدم خوشم نمياومد پيش يه پسر زار بزنم که چرا دوستم نداري؟نسترن ماشينشو سر کوچه نگه داشت وگفت :آني اون مرده کيه داره با مامانت حرف ميزنه ؟باباته؟!!!به مردي که به ماشين شاسي بلندش تکيه داده بودو داشت با مامانم حرف ميزد نگاه کردم وگفتم:باباي من گورش جا بود که کفن داشته باشه بابام خودشم بفروشه نميتونه هميچين ماشيني بخره...... نميشناسمش !!!-ميخواي باهم بريم اگه مزاحم ...بزنميشبا چشم غره نگاش کردم وگفتم:از اينکه رسونديم ممنون خدا حافظ-يعني برم؟خوب اگه خواستي بزنيش يه تک بزني اومدمخنديدم وگفتم:چشم خانم نينجااز ماشين پياده شدم نسترن هم رفت قدم هامو تند برميداشتم .. مامانم مشغول حرف زدن بود تا چشمش به من افتاد رنگش پريد نميدونم به اون مرده چي گفت که به من نگاه کرد بهشون که نزديک شدم با تعجب به هر دوشون نگاه کردم و گفتم :سلام-سلام مامان ...برو تو-سلام ...دخترتِ ؟آيناز خانم درست گفتم ؟-شما؟-برو تو ايناز ..-با اخم به مامانم نگاه کردم وگفتم:معرفي نميکني؟انگار مامانم از حرفم اعصباني شدو گفت:اين چه طرز سوال کردنه ؟-فکر ميکردم مادرت تا الان راجع به من بهتون گفته باشه-راجع به شما ؟-بله ..مادرتون ....مادرم با التماس بهش گفت:اقاي ستوده ازتون خواهش ميکنم تمومش کنيد من تودرو، همسايه ابرو دارم الان اگه کسي شما رو اينجا ببينه برام حرف در ميارنپس اقاي ستوده ايشون هستن ..با اعصبانيت به مامانم وستوده نگاه کردم که مامانم بازومو گرفت گفت:مگه با تو نيستم ميگم برو توبا اعصبانيت بازومو از دست مامانم کشيدم بيرون... کفشاموتو حياط در اوردم به اتاقم رفتم اينقدر درو محکم بستم که چند تکه گچ از سقف افتاد رو زمين کيفمو پرت کردم سمت کمد که خورد به درش ،نشستم رو زمين و از اعصانبت نفس نفس ميزدم مامانم دراتاقمو باز کرد اونم اعصابش بدتر از من خورد بود با همون اعصبانيت گفت:براي چي درو اينقدر محکم بستي ؟-اين مرديکه....کي بود ؟-سوالمو با سوال جواب نده-بخاطر اينکه اعصابم خورده ...اين مرده کي بود داشتي با هاش حرف ميزدي ؟چيو بايد در مورد اون بهم ميگفتي که نگفتي؟اصلا براي چي اومده بود ؟-الان کارت به جاي رسيده که داري منو سين جين ميکني؟با اعصبانيت گفتم:من سين جينت نکردم يه سوال ساده ازت پرسيدم ميخوام بدونم مردي که داشتي باهاش حرف ميزدي کي بود؟ همين-مگه نشنيدي ستوده ...رئيس رستوران-خوب چي کار داشت؟چشماش وبست ويه نفس عميق کشيد وگفت:اومده بود بهم بگه برگردم سرکارم-همين؟ اونم بعد از يک هفته ...انتظار نداري که حرفت و باور کنم؟با عصبانيت نگام ميکرد درو بست ورفت ميدونم يه چيزي هست اما نميخواد بگه نميدونم تا ساعت چند تو اتاقم بودم سرم و با خياطي گرم کرده بودم ناهار هم نخوردم،مامانم صدام نزد ... صداي اذون که شنيدم از پنچره بيرونو نگاه کردم مغرب شده بود چشمام بد جور درد گرفته کمي مالشتشون دادم بلند شدم نمازمو خوندم بعد از نماز دل ضعفه گرفته بودم ....خيلي به خودم فشار اوردم که چيزي نخورم اما نشد مغزم داشت دستور ميداد که انرژي کم داره يه راست رفتم تو اشپزخونه ماما نمو ديدم که به کابينت تکيه داده زانو هاشم تو بغلش گرفته وقتي متوجه من شد سرشو بالا اورد و گفت:-بالاخره اومدي بيرون ؟جوابشو ندادم رفتم سمت قابلمه ها زيرشونو روشن کردم مامانم گفت:جوابمو نميدي يعني قهري؟چيزي نگفتم نميدونستم قهرم يا دارم ناز ميکنم تکليفم با خودمم روشن نبودبازم مادرم گفت :واقعا چيزي نيست که بخواي بدوني..همون طور که پشتم بهش بود گفتم :پس اون ستوده چي ميگفت که بايد يه چيزي در موردش بهم بگي ؟صداي نفساشو ميشنيدم برگشتم نگاش کردم گفت:بعضي وقتا ادما يه راز هايي رو دارن که دلشون نميخواد کسي از رازاشون سر در بياره-پس يه چيزي هست که نميخواين بگيد؟سرشو تکون داد با بغض گفت:اره هست ولي بزار به وقتش بهت ميگم ....ولي کاش ميزاشتي نگمنميخواستم مامانم و ناراحت کنم اون از دست کاراي بابام کم نکشيده من ديگه نبايد قوز بالا قوز ميشدم سرشو گذاشته بود تو دستاش کنارش نشستم دستشو از صورتش برداشتم وگفتم: راز وقتي رازه که گفته نشه ...اين راز توه پس بايد پيش خودتم بمونه نميخواد چيزي بگيبا گريه بغلم کرد و گفت :ممنوناز خوشحالي مامانم خوشحال شدم نبايد اون رفتارو باهاش ميکردم..سرشو از روي شوناهم برداشت وگفت:بوي سوختني مياد..-واي....شاممون سوختزير قابلمه هارو خاموش کردم وبهشون نگاهي انداختم نه هنوز قابل خوردن بودن مامانم با خنده گفت:تا گوساله گاو گردد دل مادرش اب گردد-دست شما درد نکنه ...حالا ما شديم گوساله ..مامانمم ظهر ناهار نخورده بود با هم شام خوريدم بعد شام مشغول دوختن لباس پرستو شدم فردا جمعه بود بايد بهش ميدادم صداي زنگ پيامم اومدموبايلمو از زير پارچه برداشتم نسترن برام پيام فرستاده بود خوندمش:آدمک اخر دنياست بخند /ادمک مرگ همين جاست بخند /دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند /ادمک خر نشوي گريه کني کل دنيا تماشاست بخند /ان خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند ..خواستم بهش بگم تکراريه ولي بيخيال شدم يه اس عاشقونه براش فرستادمخواب بودم که صداي گوشيم بلند شد چند بار قطع کردم اما دوباره زنگ ميخورد گوشي رو برداشتم ديدم نسترنه گفتم:سلام رئيس-سلام ُشتري کارمند؟-خوبم...وقت زنگ زدنت بلد نيستي ...يه روز جمعه هم دست از سرم برنميداري؟-خواستم بينم هنوز زنده اي يا نه ؟گفتم نکنه بخواي خودکشي کني-براي چي خودکشي کنم ؟-فوت کرد تو تلفن وگفت:خواب بودي نه ؟اي خدا اون موقع که داشتي به مردم اعصبانيت و حرص خوردن وغصه خوردن واشک و اه وناله تقسيم ميکردي اين بشر کجا بود ؟با خنده گفتم:تموم شده بودخدا به جاش بيخيالي و خونسردي به هم داد-اها ميگم چرا تا حالا خودتو ناکار نکردي ..... يه وقت نري معتاد شي؟با خنده گفتم :همين يه قلم جنس وکم داشتم که برم معتاد شمصداي مردي از پشت تلفن اومد نسترن گفت:اومدم منان جان اومدمبا خنده گفتم:برو شوهر ذليل-خداحافظ ايناز ميبينمت..گوشي رو قطع کردم وخوابيدم که دوباره زنگ زد گفتم: تو نميتوني همه حرفاتو يه جا بزني؟با خنده گفت :خوب چي کار کنم زود به زود دلم برات تنگ ميشهخنديدم و گفتم:زهر...مار-خواستم يه چيزي بهت بگم يادم رفت....امروز حوصله داري باهم بريم خريد؟-اگه بگم نه دست از سرم برميداري؟-خوب معلومه که نه-خدا رحمت کنه امواتت پس مجبورم بگم ميام ...چي ميخواي بخري؟-فردا شب تولد دادشه منا نه خونه مادر شويم دعوتيم برم يه مشت خرت و پرت بخرم.... هم لباس مجلسي براي خودم هم کادو براي ايليا-براي چي ميخواي لباس بخري خودت يه چيزي ميدوختي ..-همينم مونده خودم لباس بدوزم بشم انگشت نماي فک و فاميل شوهرم تا هرجا ميشنن نقل مجلسشون بشم که نسترن زن منان ناخن خشکه به جاي اينکه لباس بخره رفته براي خودش دوخته-تو چي کار به حرف مردم داري-ننه جون خواهش ميکنم نصيحت وبزار برا بعد ساعت نه ميام دنبالت بايگوشي رو قطع کرد منم رفتم لباسمو پوشيدم... از موقعي که سوارغارغارکش شدم اين بشر حرف زد تا موقعي که به پاساژرسيديم ...هر لباسي هم مد نظر خانم نبود از هر لباسي يه ايرادي ميگرفت ...اينجاشو خراب دوختن... اون پاپيون و اشتباه زدن به جاي اينکه جلو باشه بايد عقب ميزاشتن... اصلا رنگ اين پارچه به درد اين مدل نميخورد ...من نميدونم کسي که اين لباس و دوخته فکر نکرده جلوي اين لباس نبايد باز باشه؟ .......يکي نبود به اين بگه اخه مگه تو ناظر کيفي لباسي که اظهار نظر ميکني.. حتي از چند تا لباس عکس گرفت که از رومدلشون بدوزه خلاصه من بد بخت تا ساعت هشت ونيم نه... توي خيابون چرخوند از همون راه لباس پرستو هم بهش داديم خيلي از لباس خوشش اومده بود نسترن هم ازش تعريف کرد وقتي به خونه رسيدم سکوت سنگيني تو خونه بود ترسيدم با دو خودمو به هال رسوندم صداش زدم: مامان ...مامان...-اينجام تو اشپزخونه ..رفتم به اشپزخونه پشتش به من بود داشت اشپزي ميکرد گفتم:سلام شام چي داريم؟با صدايي که بيشتر شبيه بغض بود گفت:ابگوشت بادمجانفهميدم چيزي شده با ترس قدمامو اروم برميداشتم پشت مامانم وايسادم دستم وگذاشتم رو شونه هاشو برگردوندمش طرف خودم به صورتش نگاه کردم بازم کبود بود از اعصبانيت فکم منقبض شده بود گفتم:حيون وحشيه بازم اومده بودبا ترسي که تو چشماش بود به پشت سرم نگاه کرد... سرمو چرخوندم وپشت ونگاه کردم توي چار چوب دراشپزخونه ايستاده بود از اون موهاي پرپشت ولختش خبري نبود جاشو به تاسي داده بوداز اون چشماي گيراي مشکي هم خبري نبود زير چشماش گود شده بود صورت سفيدش سياه شده بود اون اندام خوش فرموش خورد شده بود باورم نميشد خودش باشه بعداز پنج سال که برگشته چقدر پير شده باباي چهل سالم شده بود شصت ساله بغضي تو گلوم راه پيدا کرد راه نفس کشيدنمو بست ...نميدونم بغضم بخاطر چي بود بخاطر اينکه دلم براش تنگ شده بوديا اينکه اون چند سالي که زجرمون داد ورفت وقتي خنديد تازه فهميدم که اون دندوناي سفيدوهم ديگه نداره يا سياه شده بودن يا اصلا وجود نداشتن با اشکي که همراه لبخند بود گفت:آيناز خودتي؟چقدر بزرگ شدي ..(دستاشو از هم باز کردبا لبخندگفت )بيا بغلم ..-اشک تمسا براي من نريز بيام تو بغلت که چي بشه ؟فکر کردي تمام سالهاي رو که غذابمون دادي رو فراموش کردم ؟اين پنج سال کدوم جهنمي بودي که الان پيدات شده ها؟با يه لبخند حرص درار گفت:پيش اون يکي زن و بچم بودم اخه شماها ديگه دلم وزده بوديدازاعصبانيت دستم و مشت کرده بودم يه سيلي محکم زدم توگوشش شايد جاي کتک هايي که به مامانم زده بود و نميگرفت ما حداقل يه ذره دلم خنک ميشد ...با اعصبانيت نگام کرد تند تند نفس ميکشيدم ترسيدم منو بزنه تو چشمام خيره شد و با اعصبانيت مچ دستمو گرفت و فشار داد درد شديدي تودستم پيچيد که ماما نم با گريه گفت:"اضغر ولش کن دستشو ميشکني "بابام همين جور که مچمو فشار ميداد گفت :يه مرد هيچ وقت خوش نداره کسي روش دست بلند کنه اين دفعه روميبخشم ولي بعد بخششي در کار نيستبا اينکه دستم درد ميکرد ولي گفتم:فکر کردي چون سبيل داري مردي؟تو مردي؟ بي غيرت زنت و ميزني و فرار ميکني؟"مامانم با التماس دست بابا رو ميکشيد شايد دستمو ول کنه "اضغر بچمو ول کناما بابام بيشتر دستم و فشار داد انگار هنوز زور داشت از درد چشمام وفشار دادم اما صداي ازم در نيومد انگار فهميد دارم درد ميکشم دستمو ول کرد وگفت: ستاره اين دخترت اخرش به خاطر زبونش سرشو از دست ميدهمامانم با گريه گفت:چرا دست از سرمون برنميداري؟چي از جونمون ميخواي ؟-پول... پول ميخواممچ دستمو مالش دادم با اعصبانيت گفتم:نقدي پرداخت کنيم يا چک بديم خدمتتون ؟ فکر کردي اينجا بانک خصوصيته که هر وقت پول خواستي دو دستي تقديمت کنيم ...بابام گفت :زبون تند و تيزي داري-شرمنده که باب ميل شما نيست ..پوزخندي زد وچيزي نگفت مامانم گفت:فکرشو نکردي اين پولوبايد از کجا بياريم؟-چرا فکرشو کردم پوله پيش اين خونه چقدره؟گفتم:اقا فکر همه جاش وکرده......يه ميليون خوب که چي؟-خوب بقيشم قرض ميکنيم ..مامانم گفت:اون وقت از کجا؟-از هميسايه اي،فاميلي،اشنايي...بالاخره يکي پيدا ميشه سه ميليون به ما قرض بده..مامانم با اعصبانيت گفت:مثل اينکه يادت وقتي با تو ازدواج کردم تمام کس و کارم بهم پشت کرد...-همچين ميگه کس و کار يکي ندونه فکر ميکنه قوم تاتارفاميلشن ..دو تا خواهر وبرادر دارياعصبانيت گفتم: از تو بي پدر ومادر که بهتره نه ؟ديگه نتونست خودشو کنترل کنه با اعصبانيت چنان سيلي به صورتم زد که سرم 360درجه چرخيد و افتادم رو زمين ولم نکرد اومد طرفم يقمو گرفت از زمين بلندم کرد مامانم سعي کرد جدامون کنه التماس ميکرد اما دل باباي منو از سنگ ساخته بودن با فک منقبض شده گفت:چرا با من اينجوري حرف ميزني ها مگه من بابات نيستم ؟... فکر ميکردم دخترا باباين؟مامانم همين جوري با گريه التماس ميکرداما گوشي بدهکار حرفاي مامانم نبود گفتم:اون براي دخترايه که باباهاشون نازشون ميکشن نه من که تمام سهمم از محبت بابام فقط کتکا شه کدوم بابا دخترشو اينجوري ميزنه ؟کدوم بابا به جاي سوغاتي ،سيلي ميزنه تو گوش دخترش …توباعث شرمندگيمي بابافقط تو چشمام خيره شده اب دهنشو قورت داد و اروم گذاشتم زمين نتونستم وايسم پاها م شل شده بود نشستم بابام رفت سمت کابينت مامانم بغلم کردبا گريه گفت:الهي مادرت بميره تو رو اينجورري نبينه الهي خير نبيني دستت بشکنه ...بابام با يه ظرف اب و يه دستمال به دست کنارم نشست پارچه رو زد به اب و گذاشت کنار لبم نميدونستم چرا اين کارو ميکنه وقتي دوباره پارچه رو به اب زد واب خوني شد فهميدم لبم خون اومد ه خواست دوباره اين کارو بکنه که با اعصبانيت دستشو کنار زدم و گفتم:نميخوام-لبت داره خون مياد بزار پاکش کنم..-کي از تو خواست اين کارو بکني؟اون موقع که بهت احتياج داشتم کجا بودي؟تازه يادت افتاده که دختر هم داري؟به سمت سينگ ظرفشويي رفتم که مامانم گفت:بزار يه زره يخ بزارم روش-نميخوادشير و باز کردم کنار لبم و تمييز ميکردم که بابام ظرف و گذاشت رو کابينت و گفت:به شما خوبي نيومده-مگه تو خوبي هم بلدي ؟مامنم گفت:بس کن ايناز محض راضي خدا بس کنخواست بره که گفتم:نگفتي پولو ميخواي چيکار؟برگشت وگفت:برات مهمه؟-براي اينکه شرت کم بشه ارهبابام با اعصبانيت نگام کرد وگفت:مثل اينکه بين من وتو چيزي به اسم محبت پدر و دختري وجود نداره-اگه هم بود خودتت نابودش کردييه پوفي کرد وگفت:بدهکارم-اينو که خودمم ميدونم پولو براي کي ميخواي؟-براي کسي که براش کار ميکنم .... لابد ميخواي بدوني چرا؟دوهفته پيش چند کيلو ترياک بهم دادن گفتن ببرم کردستان توراه گير پليسا افتادم از ترس همشو انداختم تو دره گفتم اگه بگرينم حداقل چيزي همراهم نباشه وقتي از شر پليسا خلاص شدم رفتم سراغ موادا اما نبودن ...هرچي گشتم پيداشون نکردم از ترس اينکه رئيسم من وبکشه خودم بهش نگفتم يه قاصد فرستادم که خبرو برسونه اونم پيغام فرستاد يا پول يا گردن ت ...اگه پولو بهش نديم منو ميکشه ...ميدونم پول نداريد اما يه جوري برام جورش کنيد جبران ميکنمپوخندي زدم وگفتم:يعني اينقدر جونت برات عزيزه که ميخواي جبران کني...خير نخواستيم شر مرساناين حرف و که بهش زدم چيزي نگفت و رفت بيرون بعد از اينکه لبم وتمييز کردم رفتم به اتاقم... از روز که چشمم به دنيا باز شد فهميدم بابام معتاد ومامانم حمال بابام صبح تا شب ميرفت کار ميکرد تا هم خرج خونه ومن در بياد هم پول مواد اقا جور بشه ،يادم نميره روزي که بابام بخاطر مواد فرش زير پامونو فروخت .. کاش مامانم حرف خانوادش و گوش ميدادو با بابا م ازدواج نميکرد ..مامانم جوون بود عاشق بابام ،ولي خانواده مادرم بابامو قبول نداشتن مي گفتن بي کس و کار نه پدري داره نه مادري حتي يه فاميل هم نداره که بخواد ضمانتشو بکنه اما مامانم لجبازي کرد و گفت اضغرو ميخواد وکوتاه هم نمي ياد وقتي ديدن مامانم کوتاه بيا نيست قبول کردن که با بابام ازدواج کنه به شرط اينکه دور خونوادش خط بکشه مامانم قبول کرد ...مامانم ميگفت روزاي اول نميدونست بابام معتاده چون فقط سيـ ـگار ميکشيد ...شب هاي شده بود که خونه نمياومد اگه هم مي اومددير وقت مياومد ... لباساش بوي بدي ميداد وقتي مامانم ازش سوال ميکرد جوابي درست و حسابي نميداد تا اينکه يه روز مامانم بابام وتو انباري ميبينه که مواد ميکشه روزاي بد زندگي شروع شد... پنج سال پيش بابام با يه گروه قاچاقچي مواد اشنا ميشه ميره وبا هاشون کار ميکنه توي اين پنج سال که نبود از دستش يه نفس راحت مي کشيديم…..تا اينکه دوباره پيداش شده...لباسامو پوشيدم وسايلامو برداشتم و اومدم بيرون مامانم داشت حاضر ميشد گفتم: مامان دير بيا خونه ميترسم...-از چي ميترسي ؟که کتکم بزنه ؟نترس ده سال کتک خوردم پوستم کلفت شده...اينجا واينسا اين دفعه دير برسي اخراج تو شاخته هامامانم وبوسيدم واز ش خداحافظي کردم.......

چاپ این بخش

  حصار تنهایی من
ارسال‌شده توسط: E.sahel - ۲۰-۱۱-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ - انجمن: کتاب و رمان ایرانی - بدون‌پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم
رمان حصار تنهایی من





مامانم شونه هامو تکون دادو صدام زد:
انی؟انی؟
_هوم
_هوم چیه؟پاشوببینم؟مگه نمی خوای بری خیاطی؟
با شنیدن اسم خیاطی چشمامو باز کردمو سیخ نشستمو گفتم:_ساعت چنده؟_هشت و نیم_وای مامان چرا بیدارم نکردی؟بلند شدم و از اتاق امدم بیرون.مامانم پشت سرم اومدو گفت:خودمم تازه بیدار شدم تا تو دستو صورتتو بشوری صبحونه رو حاضر می کنم.دستشویی رفتن و دست و صورتمو شستن شش دقیقه طول کشید. سریع  به اتاقم رفتمو دستی به موهای فرفریم کشیدم و با ی کش مو بستمش,کمد لباسمو باز کردمو هرچی دم دستم بود پوشیدم. به ساعت نگاه کردم;هشت و چهل دقیقه بود. یعنی تا نه میرسم؟عمرا اگه برسم!کیفمو برداشتم از اتاقم اومدم بیرون مامانم با ی لقمه به دست از اشپزخونه اومد بیرونو گفت:_بگیر این لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگیری.لقمه رو از دستش گرفتم به سمت به سمت در حیاط میدوییدم که مامانم طدام زد:_با دمپایی کجا داری میری؟به پام نگاه کردم دیدم به جای  کفش دمپایی پامه،لقمه رو چپوندم تو دهنم،با دهن پرو عصبانیت گفتم:_امروز حتما نسترن حکم اخراجمو میزاره  کف دستم.مامانم خندیدو گفت:_اون اگه می خواست اخراحت کنه تا حالا کرده بود.کفشامو پوشیدمو خودمو با دو به ایستگاه اتوبوس رسوندم،چند دقیقه ای منتظر موندم،دیگه بیشتر از این نمی تونستم منتظر بمونم.چند قدمی از ایستگاه فاصله گرفتم،دستمو برای چند تا ماشین بلند کردم که با سرعت نور از کنارم رد می شدن . اعصابم داشت خورد می شد باید به نسترن زنگ میزدم که دیر میام مگرنه تا خود صبح باید به باز جوییاش جواب میدادم. گوشیو از کیفم برداشتم،مشغول گرفتن شماره نسترن بودم که یه پراید جلو پام ترمز کرد گوشیمو گزاشتم تو جیب مانتوم سرمو خم کردم دیدم یه پسر جوون با قیافه زمختی که ته ریشش دیگه در حد ریش بود،عینک افتابیشو گذاشته بود بالای سرش  یه ادامسم تو دهنش بود  که ملچ و ملوچ میکرد و دندونای زردشو به زیبایی به نمایش گذاشته بود صدای اهنگش اونقدر بلند بود که هر کری رو شنوا می کرد،همین جور که نگاهش می کردم گفت:کجا میری خوشگل ؟برسونمت.کمرمو راست کردم،خاک توسر خوشگل ندیدت بکنم!خدا قربون رحمتت برم.این کی بود اول صبجی به ما دادی؟نمی دونستم سوار بشم یا نه؟همیشه مامانم می گفت به غیر از تاکسی سوار ماشین دیگه ای نشو منم که تا الان حرفشو گوش کردم ، ی امروز بی خیال حرف مامانم می شم.یه نفس عمیقی کشیدم؛توکل بر خدا کردمو سوار شدم.خدایا خودمو دست تو سپردم،از قدیمم گفتن لنگه کفشی در بیابان نعمت است ولی این برای من غضبه!به محض اینکه سوار شدم،انچنان پاشو گذاشت رو پدال گاز که عین فنر تو جام عق بو جلو شدم. ی اهنگ خارجی گذاشته بود ،خودشم داشت باهاش میرقص ید.خداییش اگه ی کلمشو می دونست!گوشام در حال انفجار بود،صداش زدم:_اقا!فقط گردن شو تکون داد .بلند تر صداش زدم:_اقـــا!صداشو کم کردو از تو ایینه گفت:_جانم ! منو صدا زدید؟با اعصبانیت گفتم:بله...خعلی ببخشید شما احتمالا دچار مشکل شنوایی هستید؟_نه دور از جونم چطور ،صداش اذیتتون می کنه؟_بله._اخ ببخشید خب می خواید ی اهنگ ایرونی برات بزارم؟_خعلی ممنون.من کلا اهل موسیقی و اهنگ نیستم!_مَگه میشه؟_حالا که می بینی شُده!این خیابونو برید سمت راست.وقتی پیچید سمت راست گفت:_بهتون نمی خوره از اوناش باشی!با اخم گفتم :از کدوماش؟_ از همینایی که چه می دونم؟میگن اهنگ گوش دادن حرام است ادمو جهنمی میکنه از این حرفا دیگه!اگه کسی حرف گوش کن بود، الان کل بشریت باید عابدو زاهد می شدن.با اعصبانیت و جدی گفتم:اره من از همونام مشکلی داری؟انگار که داشت با خودش حرف میزد گفت:_منو باش به چه امیدی اینو سوار کردم._چیزی فرمودید؟_نخیر با خودم بودم.از شیشه ی ماشین بیرونو نگاه کردم.تا وقتی که رسیدیم هیچ حرف دیگه ای نزد. پول کرایه رو گذاشتم کنار دنده و پیاده شدم.چند قدمی که رفتم صدام زدو گفت:_خانم وایسا....خانم!وایسادم؛اومد رو به روم ایستاد،پولو جلوم گرفتو گفت:_این چیه؟_پوله ،چیه نکنه کمه؟_نه خانم کم نیست؛من مسافر کش نیستم._پس چرا منو سوار کردین؟با خنده گفت:_به خاطر ثوابش!پولو ازش گرفتم،اونم رفت با خودم گفتم:_اره جونه عمت!می خواستی با نفله کردن من ثواب کنی.وقتی وارد خیاطی شدم،تنها چیزی که به گوشم میرسید ،صدای چرخ خیاطی بود،حتی صدای نفسهاشونم نمی اومد.باید به نسترن به خاطر مدیریت خوبش لوح تقدیر بدن.کسی متوجه حضور من نشده بود. با صدای بلند گفتم:_جمیعا سلام!همه سرشونو بالا اوردن و با لبخند جواب سلاممو دادن ،وقتی سر جام نشستم،زهرا که بغل دستم نشسته بود گفت:_معلوم هست کجایی؟بهش کارد بزنی خونش در نمیاد.حالا چرا انقدر دیر کردی؟_دست نزار رو این دل که خونه!خندیدو گفت:_بمیرم برات!حالا چی شده که خونه؟تا خواستم حرفی بزنم صدای نسترن اومد:_به به خانم!افتخار دادید تشریف اوردید(با اخم)بیا تو کارت دارم.رفت تو اتاقشو درو بست.زهرا خندیدو گفت:_برو که خرت زایید!با خنده ی مشت زدم به بازوش. پشت در اتاق نسترن ایستادم.دو تا ضربه زدمو رفتم تو...........

پشت در اتاق نسترن ایستادم.دوتا ضربه به در زدم و رفتم تو.با یه لبخند به نسترن که با ابروهای گره خورده و دست به سینه به صندلیش تکیه داده بود نگاه کردم و گفتم:
 
_با من امری داشتید بانوی من؟_بشین.کجا بودی؟نشستم و گفتم:_کجا می خواستی باشم ؟خونه._منظورم اینه که چرا انقدر دیر کردی؟_آها!از اون لحاظ؟خب دیر از خواب بیدار شدم،ماشین گیر نمی اومد.رو صندلی درست نشست و دستش رو گذاشت رو میزو گفت:_مگه قحطی ماشین اومده؟- برای من آره.- والله منم بودم با این قیافه سوارت نمی کردم ...آدم وحشت میکنه نگات کنه.با ناراحتی گفتم:- مگه قیافم چشه ؟خدا این جوری خلقم کرده. مگه دست من بوده؟- منظورم اینه که اول صبحی میای بیرون یه دستی به صورتت بکش. لوازم آرایشی که می دونی چیه؟- عزیزم من صورتمو لازم دارم دلم نمی خواد روش نقاشی بکشم.- یه رژ و ریمل شد نقاشی؟- منو کشوندی اینجا اینو بگی؟از توی کشوی میزش یه پاکت در آورد، گرفت جلوم و گفت:- بگیرش!ازش گرفتم و گفتم:- این چیه؟- پول.دست مزد چند روزی که اینجا کار می کردی.با تعجب و ترس گفتم:- کار می کردم !!!مگه دیگه قرار نیست کار کنم؟- نه تو دیگه به درد من نمی خوری. روز اول هم که اومدی اینجا قرارمون این بود که سر وقت بیای و اگه سه بار دیر کنی اخراج میشی.الان شما شش باره که دیر کردی؛ بعلاوه این که دو بار هم نیومدی.چند بار هم بهت تذکر دادم.گفتم دوستیمون سر جاش کار هم سر جاش.با بغض گفتم:- اما نسترن؛ تو که می دونی من به این کار احتیاج دارم. اگه اخراجم کنی کجا کار پیدا کنم ؟- این دیگه مشکل توئه نه من ...فکر کنم تا الانم جبران مافات کرده باشمسرمو انداختم پایین؛ اشکام سرازیر شدن. با دستم پاکشون کردم. راست می گفت؛ زیر قولم زده بودم. نباید دیر می اومدم اولین بارم هم که نبود.اما نباید اخراجم می کرد. خواستم بلند شم که خنده ی بلند نسترن متوقفم کرد. با تعجب بهش نگاه کردم. اونم فقط می خندید. با دستش به من اشاره کرد و گفت:- نگاش کن چه آبغوره ای هم گرفته!با همون تعجب که الان گیج شدن هم بهش اضافه شده، گفتم:- برای چی داری می خندی؟هنوز داشت می خندید. گفت:- چقدر خنگی که نفهمیدی دارم باهات شوخی میکنم!با عصبانیت گفتم:- هه هه هه! خندیدم بی مزه!هنوز می خندید . با خشم جلو میزش وایسادم و تو چشاش زل زدم و گفتم:- زهر مار! خوشت میاد اذیتم کنی؟پاکتو انداختم جلوش. نسترن گفت:- پاکتو چرا انداختی؟ ورش دار؛ برای خودته.- به اندازه کافی از شوخیتون فیض بردیم.- جدی می گم پول خودته .مانتوهایی که دیروز جات دوختم، دادم به صاحباشون، اونام پولو جیرینگی دادن. با شک نگاش کردم قیافش خنثی بود. نه شوخی توش دیده می شد نه جدیت. گفتم:- شوخی که نمی کنی؟- نه والله! شوخیم کجا بود؟ برش دار.پاکتو برداشتم .گفت:- شصت تومنه. همون قیمتی که قبلا بهشون گفتی.- ممنون، ولی خواهشا دیگه از این شوخیای سکته کننده با من نکن!تا خواست حرفی بزنه تقه ای به در خورد و زهرا سرشو آورد تو، گفت:- ببخشید . یه خانم اومده با آنی کار داره.نسترن گفت:- کیه؟- مشتریه ...گفتم:- باشه، الان میام.زهرا بهم نگاه کردو گفت:- چیزی شده ؟نسترن با خنده گفت:- اگه خدا قبول کنه ایشاا... می خوام شوهرش بدم!زهرا هم خندید و گفت:- مبارک ایشاا...!زهرا که رفت، با اخم نگاه نسترن کردم و گفتم:- من نمی دونم منان از چی تو خوشش اومده بود که با کله اومد خواستگاریت؟!یک تای ابروشو برد بالا وگفت:- از خوشگلیم!خندیدم و گفتم:- بابا خدای اعتماد به نفس!اجازه مرخصی که می فرمایید؟بلند شد و گفت:- اختیار دارید؛ اجازه ی ما هم دست شماست.- یه تعظیم کوچولو کردم و گفتم:- صاحب اختیار مایید.نفرمایید!نسترن گفت:- این لفظ قلم حرف زدنت منو کشته!راست ایستادم و گفتم:- موجب مباهات ماست که باعث مرگ شما می شم!اینو گفتم و به سمت در دویدم. درو که باز کردم، دفترشو به سمتم پرت که خدا رو شکر زود اومدم بیرون، خورد به در. با صدای بلندی گفت:- آیناز می کشمت!تا برگشتم، دیدم همه دارن بهم نگاه میکنن. با لبخند طویل و عریض رفتم سرجام نشستم و کار مشتری رو راه انداختم. دوستی من و نسترن برمیگرده به سه سال پیش توی یه روز سرد زمستونی.در به در دنبال کار می گشتم. از یه کیوسک روزنامه فروشیروزنامه نیازمندی ها رو گرفتم. کل روزنامه رو ورق زدم. کاری که می خواستم و پیدا نمی کردم. اگه هم پیدا میشد، با شرایط من جور نبود. از زمین و زمان نا امید شده بودم. می خواستم برگردم خونه. سر خیابون ایستادم. چپ و راستمو نگاه کردم. ماشینا پشت سر هم رد میشدن. از سرما دستامو زیر بغلام گرفتم. خیلی با احتیاط از خیابون رد می شدم که یه دفعه پام لیز خورد و افتادم. یه پژو 206 میومد سمتم. سریع بلند شدم. هنوز یه قدم برنداشته بودم که صدای جیغ ترمز ماشینی شنیدم سرمو که بلند کردم محکم خورد به پام. درد شدیدی تو پام پیچید. تمام بدنم گرم شده بود. چند نفر دورم جمع شده بودن و سرو صدا راه انداخته بودن:- چه خبرته خانم ؟ نمی تونید آروم تر رانندگی کنید ؟ دختر مردمو زدی لت و پار کردی.از درد چشمامو فشار می دادم. صدای زنونه ای تو گوشم می پیچید:- خانم حالتون خوبه؟ میتونید بلند شید؟چشمامو باز کردم. یه خانم که پوست برنزه و بینی قلمی و لبای کوچیک وچشمای مشکی داشت، با موهای رنگ شده فندقیش، زل زده بود به من. با صدایی که پر از درد بود گفتم:- نه ؛ نمی تونم پام خیلی درد میکنه.با دستش بازومو گرفت، کمکم کرد بلند شم .وقتی بلند شدم، چشمم افتاد به پوست موز. خواستم نفرین کسی که اون پوست موزو انداخته بکنم اما دلم نیومد.خودمو کشون کشون به ماشینش رسوندم وقتی به بیمارستان رسیدیم از پام عکس گرفتن و گفتن شکسته. تا یک ماه پای من بیچاره تو گچ بود. اونم تمام این یک ماه، شب و روز اومد و رفت. وقتی بهش گفتم دنبال کار می گردم بهم پیشنهاد کرد که توی خیاطیش کار کنم. بهش گفتم که خیاطی بلد نیستم .قرار شد چند ماهی بهم خیاطی یاد بده. از سر مجبوری یا علاقه، هر چی که بود پنج ماهه همه ی فوت و فن خیاطی رو یاد گرفتم. حالا هم واسه خودم یه پا خیاط حرفه ای شدم؛ از لباس عروس گرفته تا لباس مجلسی و... خلاصه هر چی که مشتری بخواد براش می دوزم. هیچ وقت از دوستی با نسترن پشیمون نمی شم.***- ممنون آقا همین جا پیاده می شم.کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. اواخر اردیبهشت ماه بود و هوای گرم جنوب. خورشید مستقیم به سر وصورتم می تابید و باعث شده بود صورتم عرق کنه. چند قطره از کنار شقیقه هام سر خورد و اومد پایین. ازعرق خودم چندشم شده بود. یه دستمال از کیفم برداشتم و صورتمو خشک کردم. هر چی ضد آفتاب به خودم مالونده بودم دود شد رفت هوا... کاش یه کلاهی روی سرم میذاشتم. حداقل آفتاب سوخته نشم. نزدیکای خونمون بودم که پسری رو دیدم پشت به من به دیوار تکیه داده، دست راستشو به دیوار زده بود؛ دست چپشم روی صورتش گذاشته کمی هم به پایین خم شده بود. اول نشناختمش. کمی که جلوتر رفتم، فهمیدم نویده. قدمهامو بلند تر برداشتم و صداش زدم:- نوید...نوید...برگشت سمتم. دستی که جلوی صورتش گرفته بود، از لای انگشتاش خون چکه میکرد. با ترس جلوش وایسادم و گفتم:- چی شده نوید؟!دستشو برداشت و گفت:- خون دماغ شدم.- خوب چرا اینجا وایسادی بیا بریم دکتر.- نه، نمیخواد... یه آب به صورتم بزنم خوب می شه.بازوشو کشیدم و گفتم: چی چیو آب به صورتم می زنم ...راه بیفت ببینم! بازوشو از دستم کشید و گفت: به دکتر احتیاجی نیست ... همیشه همین جوریه. خیلی خون از دماغش می اومد. وایسادنو صلاح ندونستم. گفتم:- خیلی خب پس بریم. دستشو روی بینی و دهنش گذاشته بود. تمام لباس سفیدش خونی شده بود. کلیدو از کیفم برداشتم که درو باز کنم. گفت: « میرم خونه خودمون. »- چه فرقی میکنه؟راهشو به سمت خونشون کج کرد و گفت:- راحت ترم.منم با حرص گفتم: از دست تو! الان چه وقت تعارف کردنه؟ کلیدا رو بده.- تو کولمه.کوله شو از شونه هاش برداشتم. به دستش نگاه کردم خون دماغش بیشتر شده بود. هل شدم و تند تند کیفشو می گشتم که گفت:- تو زیپ کوچیه س. زیپو کشیدم و کلیدو برداشتم. درو باز کردم. زودتر از اون رفتم تو و گفتم:- انقدر سر تو بالا نگیر...خون برمی گرده، خفه می شی. با انگشتت جلوی بینیتو فشار بده... برو تو حموم تا بیام.به آشپزخونه رفتم. با یه بطری اب خنک رفتم به حموم. گفتم:سرتو پایین بگیر. سرشو که پایین گرفت، آبو روی سرش گرفتم. کمی که سرش خیس شد، گفت:- صبر کن ...صبرکن.دیگه آب نریختم. سرشو گرفت بالا و با لبخند به من نگاه کردو گفت: اینو از کجا آوردی؟-از تو یخچال.ریز ریز خندید و گفت:بوش نکردی ببینی چیه؟!- نه...- این عرقه بید مشکه. مامانم برای من درست کرده بود بوش کردم دیدم راست میگه. با حرص گفتم : چرا زود تر نگفتی؟با همون خنده گفت: خوب من از کجا بدونم تو چی میخوای بیاری؟! کلافه شده بودم. نمی دونستم باید چی کار کنم. با هول گفتم: همین جا بشین تا آب بیارم. تکون نخوریا؟ به طرف آشپزخونه می دویدم که با داد گفت: بنزین نیاری آتیشمون بزنی! یکی نبود به این بگه الان وقت شوخی کردنه؟! سریع برگشتم تو آشپزخونه، یه بطری دیگه برداشتم. بخاطر اینکه مطمئن بشم آبه اولبوش کردم. با دو رفتم به حموم، آبو روسرش می ریختم گفت:- برای چی آب رو سرم می ریزی؟- نمی دونم؛ فکر کنم این جوری زود تر خونش بند میاد. دیدم شونه هاش تکون میخوره. نشستم کنارش و با ترس گفتم: نوید درد داری؟ سرشو که بالا آورد، دیدم داره می خنده. با اعصبانیت گفتم: واقعا که!... ترسیدم...بگیر کمی آب به صورتت بزن.آبو که به صورتش زد، با خنده گفت: وقتی چیزی نمیدونی چرا الکی تجویز میکنی؟! این جور موقع ها مامانم یخ می ذاره رو بینیم... تو چرا اینقدر هلی؟ خوبه خون دماغ شدم؛ تیر نخوردم... یه خانم دکتر همیشه باید جلوی مریضاش خونسرد باشه! بلند شد که بره. اداشو درآوردم:- یه خانم دکتر همیشه باید جلوی مریضش خونسرد باشه!- با حرص گفتم : خوب ترسیدم... اگه خودت جای من بودی چیکار می کردی؟ ها؟از حموم رفت بیرون و در اتاقشو باز کرد و با خونسردی گفت: هیچی؛ نگات می کردم تا خون دماغت بند بیاد!داد زدم: همین؟!سرشو برگردوند و با لبخند گفت:کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد!رفت تو درو بست. منو بگو نگران کی شدم! رفتم به آشپزخونه. با عصبانیت بطری رو پر از آب کردم و گذاشتم تو یخچال باید کمی عرق براش درست کنم..توی یخچال و همه کابینتا گشتم اما اثری از عرق نبود. انگار تنها عرقشون همونی بود که من روی سر نوید ریختم. در کابینت پایینو بستم که صدای نوید اومد:- با اجازه کی داری تو کابینت خونه مردم می گردی؟لباساشو عوض کرده بود. لامصب تیپ دختر کش هم میزنه! میگم چرا دخترای محله براش غش و ضعف میرن؟ نگو بخاطر خوش تیپیشه! تا بلند شدم سرم به در کابینت بالا خورد:آخخ! اومد جلو با خنده کابینتو بست، گفت:حواست کجاست؟ دستمو گذاشته بودم روی سرم و گفتم: بهتری؟ با لبخند به سرم اشاره کرد و گفت: مثل اینکه من باید از تو بپرسم!- من خوبم تو چی؟با لبخند گفت: البته... مگه میشه با وجود کمکهای اولیه شما حال من بد باشه؟با اخم گفتم: این جای تشکرته؟ مسخرم می کنی؟!یه تعظیم کوچلویی کرد و گفت: از اینکه بنده رو مورد توجه و عنایت خودتون قرار دادید سپاسگزارم! کیفمو از روی میزنهار خوری برداشتم و گفتم: میرم خونه و برمی گردم. باز نیام ببینم یه بلای دیگه سرت خودت آوردیا؟!-شما بلا سرخودت نیار، من با خودم کاری ندارم.با حرص کیفو انداختم رو شونم و راه افتادم که گفت: چیزی میخوای بیاری؟- آره عرق خارشتر .داشتم کفشمو می پوشیدم که با خنده گفت: یه وقت عرق نفت برام نیاری؟!با عصبانیت گفتم: امروز خیلی بذله گو شدیا!- در حضور استادم درس پس می دم!خندیدم و گفتم: خودشیرینی هم که بلد بودی و ما خبر نداشتیم؟از خونشون اومدم بیرون. نوید همسایه دیوار به دیوار ماست. اهل اصفهان هستند. مهر ماه پارسال به خاطر کار باباش مجبور میشن بیان بوشهر. از روز اولی که پاشو گذاشت به محله ما به خاطر خوش قیافه بودنش، دخترا براش دست و پا میشکنن اما اون جز من محل کس دیگه ای نمی ذاره. از نظر سن، من پنج سال ازش بزرگترم ولی از لحاظ قدو هیکل، اون شش سال از من بزرگ تره! به طوری که تو نگاه اول کسی متوجه نمی شه که هیجده سالشه. پسر خیلی مهربون و با محبتیه .جای برادر نداشتم دوستش دارم. رفتم تو آشپزخونه، عرق خارشتر براش درست کردم، گذاشتم تو سینی که در خونمونو زدن. هر کی بود انگار دعوا داشت چون با سنگ به جون در افتاده بود. از ترس اینکه در کنده بشه دویدم سمت در، وقتی بازش کردم دیدم عفت خانمه، با لبخند دراکولاییشون گفت: سلام عزیزم خوبی؟منم با حرص و لبخند تمساحی گفتم: الحمدلله بد نیستم!- یک ساعته دارم در میزم چرا در باز نمی کنی؟- ببخشید ...تو اشپخونه بودم، نشنیدم.یه پلاستیک از زیر چادرش درآورد و داد دستم و گفت : مهم نیست ...ببین این پارچه رو برای پرده گرفتم میتونی زحمت دوختش بکشی؟مگه جرات داشتم به صاحب خونمون بگم نه؟! با لبخند گفتم:- چه زحمتی....تا باشه این زحمتا ... براتون میدوزم فقط برای کی می خواید؟- برای جمعه ...آخه می دونی چیه؟ قرار جاریم بیاد ... از اون آدمای پر فیس و افاده ست. دو ماه پیش که رفتم خونشون، پز همه چیشونو می داد ... به شوهرم گفتم باید نصف وسایل خونه رو عوض کنیمبا خنده بلند گفت:- آخه اوضاع روکم کنیه؛ می دونی که چی می گم؟!از حرفش خندم گرفته بود. گفتم: بله ،بله متوجه منظورتون شدم ...چشم تا جمعه براتون حاضرش میکنم ...فقط مدلش جه جوری باشه ؟- والله من از مدل پدل چیزی سر در نمیارم! هر مدل پرده ای که می دونی به خونمون میاد، همونو بدوز ... خوشگل بدوزیا! روت حساب میکنم.- چشم خیالتون راحت- دستت درد نکنه. برم تا برنجم نسوخته. خداحافظ.- به سلامت. سلام برسونید.بری که دیگه برنگردی! در رو بستم و رفتم به آشپزخونه. پلاستیک انداختم رو زمین. سینی به دست رفتم پیش نوید. زنگو زدم. درو باز کرد. رفتم تو دیدم روی مبل لم داده و تلویزیون نگاه می کنه. تک سرفه ای کردم. سرشو برگردوند طرف من و گفت: به خانم دکتر! ... چرا زحمت کشیدی؟!سینیو گذاشتم جلوش و گفتم :حالا تا عمر داری تیکه بار ما کن ... اصلا تقصیر منه که به فکر توام. خندید و عرقو از روی میز برداشت و گفت: خانم دکتر که نباید انقدر دل نازک باشن! یه لبخند مسخره ای زدم و گفتم: کاری نداری می خوام برم؟کمی از عرق خورد و گفت: کار که دارم ولی نمی دونم شما وقت دارید یا نه؟یه نفسی کشیدم و گفتم : وقت که ندارم اما برای تو جورش می کنم... حالا کارت چی هست؟- ممنون... سه شنبه امتحاناتم شروع می شه. گفتم اگه می شه تو درسام بهم کمک کنی ...فقط درسایی که مشکل دارم.کمی فکر کردم و گفتم: اولین امتحانت چیه؟- عربی ... اگه  کار داری مزاحمت نمیشما؟گردن مو کج کردم وگفتم: اصلا تعارف کردن بهت نمیاد ... در ضمن کار من هیچ وقت تمومی نداره فقط خواستی بیای، حول و حوش نه ونیم- ده بیا.با لبخند گفت: ممنون ...جبران می کنم.- خواهش...در هال و باز کردم. گفت: بابت عرقم ممنون!وایسادم و گفتم : می خوای همه تشکراتو یه جا بگی که منم یه جا جواب بدم؟با خنده گفت :نه دیگه تموم شد ...خداحافظ.- خداحافظ.وقتی به دم در خونمون رسیدم یادم افتاد که کلیدا رو تو خونه جا گذاشتم پوفی کردم و دور و برو یه نگاهی انداختم. وقتی خیالم راحت شد که کسی نیست، از در رفتم بالا و خودمو پرت کردم تو حیاط. اگه مامانم بود که یه کتک مشتی ازش می خوردم . رفتم تو آشپزخونه، پارچه عفت خانمو برداشتم بردم به اتاقم. روسری و مانتوم و درآوردم انداختم روی زمین. از کمد لباسم یه تاپ و شلوار برداشتم رفتم به حموم.یه دوش مختصر و مفید گرفتم . وقتی از حموم در اومدم جلوی میز آرایشیم نشستم و به خودم یه نگاهی انداختم . موهای فرفری مشکیم که تا گردن م بود با پوستی نسبتا سفید و چشمای بادومی شکل که بخاطر حالتش بیشتر دوستام بهم می گفتن کره ای. لبام هم خوب بود ازش راضی بودم لب پایینیم گوشتی تر از بالایی بود تنها عضو صورتم که با بقیه ناهماهنگ بود دماغم بود که عین دسته فرغون به صورتم چسبیده بود. کلا چهره خوبی داشتم نه خیلی خوشکل و لوند بودم نه خیلی زشت و بد ریخت. یه جورای قابل تحمل بودم! دست از صورتم برداشتم و روی زمین درازکش شدم. کتابی که مخصوص انواع دوخت پرده بود برداشتم. باید برای پرده عفت خانم یه مدل پیدا می کردم. سرم گرم کتاب بود که صدای در اومد. بلند شدم یه چادر دور خودم کردم، از حیاط داد زدم: کیه؟- باز کن منم!- کی؟!- درو باز کن گرممه، حوصله ندارم.درو باز کردم وگفتم: :سلام مامان. با اخم اومد تو و گفت: « علیک سلام. سر ظهری شوخیت گرفته؟ »- چیزی شده ؟- نخیر...- پس چرا اینقدر عصبانی هستی!؟ چشماشو بست و با حالت عصبانی گفت: «. عصبانی نیستم ...فقط گرممه »- چرا الان اومدی؟سرم داد زد: میشه این قدر سوال نپرسی؟وقتی اینجوری حرف می زنه یعنی حوصله هیچ بنی بشری نداره و کسی نباید به پر و پاش بپیچه. منم بدون هیچ حرف اضافه ای رفتم به اتاقم. چادرمو از سرم برداشتم. خواستم بشینم که صدای گریه مامانمو شنیدم. از اتاقم اومدم بیرون. صداش از تو آشپزخونه می اومد. دم در آشپزخونه ایستادم. دیدم به کابینت آشپزخونه تکیه داده و سرش روی زانوهاشه. آروم گفتم: مامان خوبی؟سرشو بلند کرد و با دستاش اشکاشو پاک کرد و گفت:آره خوبم. یه لیوان از کابینت برداشتم و پر از آب کردم. کنارش نشستم و گفتم : بیا یه قلپ از این بخور.- نمی خورم...جلوی دهنش گرفتم و گفتم: یه ذره بخور. لیوانو ازم گرفت. کمی ازش خورد. یه نفس عمیقی کشید و سرشو گذاشت روی در کابینت. منم نگاش می کردم. سرشو چرخوند طرف من و گفت: چیه چرا اینجوری نگام می کنی؟- یه سوالی ازت بپرسم دعوام نمی کنی؟پوزخندی زد و گفت: حالا نه اینکه تو هم خیلی ازم می ترسی ...می خوای بپرسی چرا گریه می کنم؟- اوهووم...لیوانو گذاشت روی زمین و گفت: با رئیس رستوران دعوام شده.با تعجب گفتم :همین؟!- کاش فقط همین بود- پس چی؟یه مکثی کرد و گفت: اخراجم کرد.با چشای گشاد شده گفتم: اخراجت کرد؟!به همین راحتی؟!- آره به همین راحتی ... چند روزی بود الکی به همه چیز گیر می داد. اگه چیزی برای گیر دادن نبود خودش یه چیزی پیدا می کرد. مردیکه بی همه چیز هر روز بهونه های صد من یه غاز می آورد . یه بار می گه چرا سوپ شوره؟ یه بار می گه چرا شیرینه ؟... چرا سالاد کلم نداره؟ چرا دستکش تو دستت نیست؟ چرا این برنج و درست کردی؟... منم امروز اعصابم خرد شد، هر چی تو دهنم در اومد بهش گفتم .... گفتم که دیگه نمی تونم با این وضعیت اینجا کار کنم اونم آب پاکی ریخت رو دستم و گفت: نمی تونی اینجا کارکنی به سلامت. گفت: سرآشپزای زیادی هستن که برای اومدن به این رستوران تو صف وایسادن ...پوزخندی زدم وگفتم: صف وایسادن...از خودش مطمئنه یا از رستورانش؟ مامان باور کن بعد از شما هیچ کس دیگه پاشو تو اون رستوران نمی ذاره. در رستورانشو تخته میکنن حالا ببین... دستشو کشید روی موهام و با خنده گفت: قربون این فنرات برم که دلداریم میدی.با اعتراض گفتم: مامان ...موهامو مسخره نکن خیلیم خوشگلن!- برمنکرش لعنت!- حالا میخوای چیکار کنی؟- خدا بزرگه می گردم یه کار دیگه پیدا می کنم.بهم نگاه کرد وگفت: از غذای دیشب چیزی اضافه اومد؟- آره...- حوصله غذا درست کردن ندارم. همینو گرم می کنیم می خوریم.بلند شدم و گفتم: پس هر وقت گرمش کردی صدام بزن بیام.- باشه.پنچ سالی می شد که مامانم توی رستوران آقای ستوده کار می کرد. بخاطر دست پخت خوبش همون روز اول استخدامش کردن و شد سرآشپز رستوران تازه تاسیس ،محال بود کسی یه بار به رستوران بیاد و به بار دوم نکشه. همه می دونستن شلوغی رستوران فقط به خاطر دستپخت مامان منه وگرنه اون رستوران که دکوراسیون درست و حسابی نداشت که کسی بخواد بره ... نمی تونستم حرف مامانمو باور کنم مگه میشد رستورانی که تمام اعتبارش به سر آشپزشه رو اخراج کنن؟ بعد از خوردن نهار یه چرت کوتاهی زدم ساعت پنج و نیم بود که بیدار شدم. بعد از خوردن یه عصرونه که اونم نون وپنیر بود به سراغ چرخ خیاطی رفتم. دوتا مانتو که تا نصفه دوخته بودمو تموم کردم. بعدش به سراغ پارچه عفت خانم رفتم .از توی پلاستیک درش آوردم. کتاب مدل پرده هم گذاشتم روش. صفحاتشو ورق زدم. یه مدل پرده پیدا کردم که بدک نبود ولی به دلم ننشست چند صفحه دیگه ورق زدم. چشم افتاد به یه پرده کلاسیک... به پارچه نگاهی انداختم، دیدم به درد عفت خانم نمی خوره. هم پارچش کم بود هم به تیپ و قیافش نمی خوره. همون قبلی رو براش درست می کنم. یه نگاه کلی به پرده انداختم. خیلی سخت به نظر نمیاد ولی اگه خرابش کنم کارم با کرام الکاتبینه! اونم از نوع عفت خانمش!***از خیاطی اومدم بیرون که نسترن صدام زد: آنی صبر کن.- چیه؟- می رسونمت ...- بنزین زیادی رو دستت مونده؟هلم داد و گفت: زر نزن سوار شو!نسترن منو تا خونه رسوند. بازم کلیدا رو فراموش کرده بودم. خونمون که زنگ نداشت. یه سنگ کوچیک پیدا کردم و کوبیدم . احساس می کردم توی یه دیگ آب جوش گذاشتنم. خیلی هوا گرم بود. مامان از حیاط صدا زد: کیه؟- منم مامان درو باز کن .درو باز کرد. سریع یه سلام کردم و رفتم تو خونه. روسریمو در آوردم و جلوی باد کولر ایستادم. مانتوم هم از تنم درآوردم. مامانم اومد تو و گفت: شد یه بار کلیدو با خودت ببری ؟- آلزایمر گرفتم مامان- خدا ایشاا... شفات بده!با خنده گفتم :خدا ایشالله همه مریضا رو شفا بده!رفت تو آشپزخونه و گفت : برو لباسا تو عوض کن نهار و بکشم.- نه مامان صبر کن برم دوش بگیرم بیام.- پس زودتر برو که دارم دل غشه می گیرم.با خنده گفتم: چشم!ساعت سه دوباره مشغول خیاطی شدم. به غیر از پارچه عفت خانم، دو تا مانتو دیگه هم باید می دوختم. تا نزدیکای غروب کار کردم. بعد از نماز و شام، دوباره به سراغ چرخ خیاطیم رفتم ...نصف پرده عفت خانمو دوخته بودم. باید تا چهار روز دیگه حاضرش می کردم ...به ساعت نگاه کردم دوازده و ربع بود. چشمام درد گرفته بود. کمی چشمامو مالش دادم. تشکمو پهن کردم، خواستم بخوابم که گوشیم زنگ خورد. به صفحه موبایلم نگاه کردم؛ نسترن بود. جواب دادم:- به! سلام نسترن خانم چه عجب یادی از فقیر فقرا کردی! اونم نصف شبی؟- حالا خوبه من نصف شبی یاد فقیر فقرا کردم. تو که روزشم به فکر پولدارا نیستی ... الان چه وقت خوابیدنه؟ مگه تو مرغی؟!- تا الان داشتم کار می کردم. خواستم بخوابم که زنگ زدی ...خبری شده ؟- خبر که زیاد. کدومشو بگم !؟جدی گفتم : هرکدومش که به نفع منه بگو.با خنده گفت: ای قربون آدم چیز فهم! ... ببین یه مشتری برات پیدا کردم ..توپ!- دستت درد نکنه نسترن. اینقدر پارچه رو سرم تلنبار شده که نمی دونم باهاشون چی کار کنم. وقت هم ندارم. باید زود تر اینا رو تموم کنم.- نه... مثل اینکه ملتفت نشدی چی گفتم! ببین یه خانم توپ ...یعنی مایه تیله دار. دنبال یه خیاط خوب می گشت، خانم ماهینی هم آدرس خیاطی ما رو بهش داد. منم تو رو بهش معرفی کردم. کارت خوب باشه مشتری همیشگیت میشه. یه پول قلمبه هم گیرت میاد. دیگه لازم نیست یه مانتو بیست تومن بدوزی. قیمت یه مانتو میشه چه قدر؟ شصت تومن... کارت بگیره دیگه نمی خواد از کسی پارچه قبول کنیفهمیدی آی کیو !؟- اگه اینقدر خوبه چرا خودت نمیری؟با دلخوری گفت: دستت درد نکنه راجع به من این فکرا رو می کردی و خبر نداشتم.... به خدا اگه به فکر تو نبودم راحت می تونستم یکی دیگه رو جای تو بفرستم... من که می دونم تو به این پول بیشتر از من احتیاج داری... بعدشم من آدمی نیستم که بخوام حرص بزنم. همین قدر که در میارم بسه. شوهرمم که الحمدوالله شیش برابر من درآمدشه. این پولو میخوام چیکار ؟این جای تشکرته؟با خنده گفتم: حالاچرا ترش می کنی جیگر آنی! ... من که چیزی نگفتم؟با خنده نچ نچی کرد و گفت : اگه منان شوهر عزیزم بدونه یکی به من گفته جیگر، پوستشو قلفتی میکَنه!- حالا به شوهرت بگو این دفعه رو رحم کنه!- باشه چیکار کنم دوستمی دیگه ... حالا به جای این حرفا یه قلم و کاغذ بیار آدرسو بهت بگم- بگو ...یادم می مونه .- فدای اون حافظت...نمی خواد به رخ ما بکشیش! برو یه چیزی بیار آدرسو بنویسی ...به مغز تو اعتباری نیست!دفتری که اندازه ها رو می نوشتم برداشتم و گفتم: خیلی خوب آدرسو بگو می نویسم.آدرسو که نوشتم، دوباره شروع کرد به فک زدن: آیناز خوشکل می دوزیا؟ باشه؟ ...هرجاش مشکل داشتی به خودم زنگ بزن.- باشه ..خداحافظ.- ببین؟ این زنه خیلی چاقه. نمی تونه از بیرون لباس بخره. بیشتر می دوزه سعی کن یه جوری بدوزی که خوشش بیاد.- باشه نسترن، باشه...- راستی یه چیزه دیگه ...اگه یه وقت مدلی خواست، براش بدوز. نه نگو ... چون ممکنه ناراحت بشه و بره سراغ یه خیاطه دیگه. مخمو داشت می خورد. گوشیو گذاشتم جلوی دهنم با داد گفتم: باشه نسترن ...فهمیدم مخمو تلیت کردی برو بخواب!گوشیو گذاشتم دم گوشم. گفت: باشه خوب چرا داد می زنی؟ فقط یه چیز کوچولو مونده ...فردا ساعت ده برو خونشون... خیاطی هم نمی خواد بیای. کاراتو خودم انجام میدم. داد زدم: نسترن!- خداحافظ ... خداحافظ!بعد از خداحافظی گوشیو قطع کرد. اگه ولش می کردم تا خود صبح حرف می زد. عین این آدم عقده ایا میمونه که اجازه حرف زدن بهشون ندادن. لامپ اتاقمو خاموش کردم و خوابیدم........



به ادرس توي دستم نگاه کردم اسم کوچه که درست بود اما پلاک 22نبود دوبار از سر کوچه تا ته کوچه ورفتم و اومدم حتي...
چند تا کوچه بالاتر و پايين ترم رفتم اما نبودانگار که پلاکي به اين شماره وجود نداشت توي اين گرما داشتم بخار پز ميشدم با اعصبانيت شماره نسترن و گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد :-خياطيه نسترن بفرماييد..با اعصبانيت گفتم:خيارشور نرسيده اين چه وضع ادرس دادنه يک ساعته دارم دورم خودم ميچرخم-عليک سلام ..خوب چرا دور خودت بچرخي بيا درور من بگرد ...حالا چرا اين قدر توپت پره؟-ادرسو اشتباهي دادي..-ادرسو درست دادم تو اشتباهي رفتي-مگه کوچه بنفشه....پلا ک22نيست؟با تعجب و صداي نسبتا بلندي گفت:پلا ک22؟؟؟!!!!-چرا داد ميزني؟ اره ديگه ...!!!خنده بلندي کرد و گفت: چه با اعتماد به نفسي هم ميگفتي بگو حفظ ميکنم... تو ادرسو نوشتي اين شد ... اگه حفظ ميکردي سر از کجا در موردي؟...پلاک 202نه22دور و اطرافمو نگاه کردم دقيقا روبه روم بود :بگم خدا چي کارت کنه نسترن با اين ادرس دادنت…يادت بره ادرس بدي-به من چه تو گيچي...-خوب ديگه خدا حافظ...-اني رفتي تو بگو اب ميوه تگري برات بيارهبا خنده گفتم:باشه ...خدا حافظ-خدا حافظ موفق باشي ..گوشي رو قطع کردم به سمت خونه حرکت کردم کل ديوار خونه از گرانيت مشکي بود گل کاغذي قرمز هم از ديوار اويزون شده بود رنگ در خونه نيلي بود زنگ و زدم خانمي جواب داد: کيه؟-رستمي هستم از خياطي نسترن-پس چرا اينقدر دير کرديد ؟- ببخشيد يه مشکلي پيش اومد ...-خيل خوب بيا تو ..دروزد رفتم تو حياط ايستادم به ساعتم نگاه کردم ساعت ده ونيم بود يعني من يک ساعت تمام داشتم دنبال ادرس ميگشتم ؟ با يه نگاه کلي به حياطش فهميدم حياط ما بزرگتره شايد به زحمت ميشد گفت 40متربشه که اونم با گلاي افتاب گردون که من متنفر بودم تزيين شده بود يه بوته گل شاه پسند هم کنارش کاشته بودن چند تا گلدون ديگه هم توي حياط بود ولي نفهميدم چه گلايي هستن ولي خوشکل بود تو همين فکرها بودم که صدا ي از سمت چپم اومد :-گل هارو دوست داريد ؟برگشتم سمت صدا يه خانم با وزن حدوداي 105 کيلو که با لبخند کل چارچوب در رو گرفته بود .. نسترن گفت چاقه ولي نگفته بود جز انسان هاي اوليه است خودمو جمع وجور کردم و گفتم:سلامبا همون لبخند گفت :سلام عزيزم بيا تو چرا دم در وايسادي؟سرمو پايين انداختمو ،وارد خونه شدم به سمت يکي از مبلها اشاره کرد:بفر ماييد اونجا بشيند الان خدمتتون ميرسم-ممنونوقتي نشستم به سمت اشپزخونه رفت خدا کنه يه چيزه خنک بياره که تو دلم اتيش به پا شده ......سرمو چرخوندم خونه رو يه ديد زدم داخل خونه که چند برابر خونه ما بزرگ بو د.سليقشم بد نبودکل خونه رو نيلي کرده بود پرده ها خونه با مبل و ديوار ست شده بود به رنگ نيلي....، رنگ فرش کرم بود ...سرمو کج کردم به سمت اشپزخونه اپنش..بـله کل کابينت هاي اشپزخونه هم به رنگ نيلي بود چند تا گلدون پشت مبل بود که اونا هم به رنگ نيلي بودن از قرار معلوم اين خانم ديوانه رنگ نيليه از اشپزخونه اومد بيرون به زحمت راه ميرفت وقتي به من نزديک شد رفتم جلو و سيني رو از دستش گرفتمو گفتم:اجازه بديد بهتون کمک کنم-ببخشيد تو رو خدا ...من بايد از شما پذيرايي کنم شما هم به زحمت افتاديد-اختيار داريد اين چه حرفيه ...سيني رو گذاشتم رو ميز خواستم بشينم که گفت :تا شما ابميوه تون رو ميل ميکنيد ...منم با اجازتون برم پارچه رو بيارم-خواهش ميکنم بفرمايد .نشستم و به راه رفتنش نگاه کردم دقيقا عين پنگون راه ميرفت ،اگه بخوات همين جوري راه بره ده دقيقه رفت و برگشتش طول ميکشه ، ليوان رو برداشتم يه قلپ ازش خوردم چند تا تابلو فرش رو ديوار بود ، به سقف خيره شدم عجب لوستري فکر کنم دويست سيصد.... شايدم يکي دوميليون باشه ولي خيلي شيک بود با صداي بسته شدن در سرم و اوردم پايين با يه لبخند مياومد سمت من با همون حرکت پنگوئنيش به پارچه ساتن نيلي توي دستش نگاه کردم خندم گرفته بود البته من فقط به يه لبخند اکتفا کردم.... اومد روبه روي من نشست پارچه رو گذاشت رو ميز وگفت :-اينم پارچه... خوب نظرتون چيه ؟ليوانو گذاشتم رو ميز پارچه روبرداشتم با انگشتام لمسش کردم ...سري تکون دادم وگفتم :خوبه هم جنسش هم رنگشبا ذوق زده گفت :راست ميگي؟-بله....فقط مدلي هم مد نظرتون هست ...يا خودم براتون مدل بيارم-نه ...خودم از تو اين مجله ها يه مدلي انتخاب کردم ..الان برات ميارمشدستشو گذاشت روي مبل خواست بلند شه اما نتونست هر دفعه که خواست بلند بشه بازم مينشست مبل حکم اهن ربا پيدا کرده بودوقتي ديدم بلند شدن براش خيلي مشکله گفتم : بگيد کجاست خودم براتون ميارم ...از روي خجالت گفت :اخه زحمت تون ميشه ...-خواهش ميکنم با من راحت باشيدبه سمت اشپزخونه اشاره کردو گفت :تو اشپزخونه روي ميز گذاشتمشبا يه لبخند گفتم :الان براتون ميارمشدلم به حالش سوخت خيلي گناه داشت ..بايد از خودم خجالت بکشم که بعضي وقتا از اينکه اينقدر لاغر بودم زمين وزمان ونفرين ميکردم اما حالا که اين بنده خدا رو ميبينم از چاق شدن پشيمون شدم و ترجيح ميدم همين جور ني قليـ ـون باقي بمونم چند تا مجله روي ميز بود برداشتم ورفتم کنارش نشستم مجله هارو دادم دستش وگفتم: بفرماييد..مجله ها رو ازم گرفت و گفت :دستت درد نکنه ...شرمنده کرديد به خدا-دشمنتون شرمندهيکي از مجله ها رو برداشت بقيه رو گذاشت روميز چند تا از صفحاتشو ورق زد به صفحه مورد نظرش که رسيد يه مکثي کرد با لبخندمجله روبه روم گرفت وگفت:ببين اينه ...خوشکله نه؟مجله رو ازش گرفتم به لباس قرمز جلوم نگاهي انداختم مدلش دک لتـ ـه بودو از زير سينه تا پايين باسن تنگ ميشد.......از رون تا پايين چند سانتي گشاد ميشد پايين لباس پر از چين بود با تعجب يه نگاه به مدل لباس يه نگاه هم به چهره خندونش کردم دلم نيومد بزنم تو ذقش و بگم اين لباس به درد هيکل شما نميخورد يه لبخند زدمو گفتم:-والله چي بگم ...من فقط خياطم اگه اينو دوست داريد براتون ميدوزمبا ناراحتي سرشو انداخت پايين و گفت: ميدونم اين لباس به درد اندام من نميخوره ولي ميشه شما يه جوري بدوزيد که چاقيم زيادمشخص نشه ؟با يه لبخند گفتم :همه سيعمو ميکنم ...حالا بلند شيد تا اندازه هاتونو بگيرمکمکش کردم که بلند شه از تو کيفم مترو خودکارو دفترم در اوردم شروع کردم به اندازه گرفتن خدا خدا ميکردم که پارچه کم نگرفته باشه ... چون اين اندامي که من مي بينم ده متر پارچه هم کمه ...فقط شکمش دومتر پارچه ميبره اندازه ها تموم شد داشتم وسايلم و جمع ميکردم که گفت: ميشه زود تر حاضرش کنيد ؟-عجله داريد ؟-بله.. جمعه شب عقد خواهر زادمهبا انگشتم بالاي لبم خاروندم وگفتم:يعني چهار روز ديگه ..خيلي زوده..-بله ميدونم به خدا چند هفته است دارم دنبال خياط خوب ميگردم اما پيدا نميکردم ...حالا نميشه يه کاريش بکنيد ؟با اينکه ميدونستم پرده عفت خانم به علاوه دوتا پارچه ديگه دارم ولي گفتم:باشه براتون حاضرش ميکنم- دستت درد نکنه ...راستي اسمت چيه؟-آيناز ..- اسم قشنگي داري ....دستشو به طرفم دراز کرد و گفت :منم پرستوم خوشبختمبا هاش دست دادم وگفتم: منم همين طور ..- ميخوايد بريد ؟-بله ديگه کارم تموم شده ..کيمو برداشتم گفت:حالا زوده که... چند دقيقه اي بشين بعد برو خودم برات اژا نس ميگيرمبهش نگاه کردم با نگاهش داشت التماسم ميکرد با يه لبخند گفتم :باشهنميدونست از خوشحالي چيکار کنه هر چي تو يخچال بود براي پذيراي از من اورد البته همشو خودم اوردم چند ساعتي پيشش موندم و حرف زديم البته اون بيشتر حرف ميزد..... براي من شده بود نسترن شماره 2 همون چند ساعت اينقدر با من صميمي شده بود که شماره تلفنشو بهم داد قرار شد با هم در تماس باشيم ...وقتي به خونه رسيدم بدون اينکه نهار بخورم خوابيدم حتي لباسامم در نيوردم موقع اذون مامانم صدام زد بلند شدم ابي به دست و صورتم زدم اينقدر گشنم بود که بعد ازنمازم شاممو خوردم بعد از شام پارچه پرستو برش زدم.. سرم تو ي دوخت و توز بود که تقه اي به در خورد سرمو بلند کردم مامانم بود گفت:-اينقدر سرتو کردي تو اين وامونده که حواست به درو برت نيست-ببخشيد ....کاري داري؟- من ..نه ولي نويد چرا...-نويد!!چي کار داره؟مامانم نگام ميکرد يه دفعه يادم افتاد وگفتم : واي قرار بود بهش درس بدم- من از قول و قراراي شما خبر ندارم ...حالا هم پاشو برو پيشش تنها نشسته زشتهدرو بستو رفت منم از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم از اتاق اومدم بيرون ...تنها نشسته بودو داشت تلويزيون نگاه ميکرد دست به سينه وايسادموبه صورتش نگاه کردم پوست سفيدو چشم هاي درشت به رنگ عسل داشت با موهاي قهواي تيره ولب هاي کشيده با بيني متوسط تا منو ديد از جاش بلند شد وگفت:-سلام ...-سلام از ماست ..بفرماييدوقتي نشست منم با فاصله کنارش نشستم گفت:کار داشتيد نه ؟مامانم با ليوان شربت از اشپزخونه اومد بيرون گفتم:مهم نيست ...من که گفتم کار من تمومي نداره خيل خوب کتاب و باز کنمامانم شربت وگذاشت جلوش وتشکر کرد وگفتم :اول شربت وبخور بعد درس ميديم-چرا ؟-از اونجايي که جنابعالي شکمو تشريف داريد نمي خوام حواست به جاي ديگه پرت بشهيه چشمي گفت وهمه شربتشو تا ته خورد موقع درس دادن اينقدر صورتش بهم نزديک کرده بود که راحت ميتونستم سلول هاي پوستشو بشمارم هر چقدر ازش فاصله ميگرفتم اون خودشو بهم نزديک تر ميکردحتي يه دفعه با خودکار زدم تو سرشو گفتم"ميشه خودتو اينقدر به من نچسبوني "اما اون فقط خنديدوگفت"اگربهتون نچسبم که صداتونو نميشنوم "از حرفش حرصم گرفته بود اما تا اخرتدريسم تحمل کردم... خوبيش اين بود که مامانم تو هال نشسته بود وگرنه بدون تعارف مياومد تو بغلم مينشست ..بعد از دو ساعت که درس دادنم تموم شد گفتم:امتحان بعد يت کيه؟-يک شنبه فلسفه و منطق ( اروم طوري که مامانم نشنوه گفت )ايناز خانم...سرم تو کتاب بود گفتم:بله-دخترا از چي خوششون مياد؟ابرو هامو بردم بالا وبا تعجب نگاش کردم وبا لبخند گفت:چرا اينجوري نگام ميکني ؟تورو خدا منظور بد نگيريد …منظورم کادوبا يه ليخند کنج لبم گفتم :تو هم اره؟حالا طرف کي هست؟-اذيت نکنيد ديگه ...يه راهنمايي ازتون خواستمخواستم حرفي بزنم که صداي در اومد مامانم بلند شد رفت دم در گفتم:ببين کلا دخترا از کادوگرفتن خوششون مياد ولي سليقه ها فرق ميکنه....يکي مثل من هر چي بهم بدن خوشحال ميشم حتي اگه يه شاخه گل باشه ...ولي يکي مثل دوستم نسترن هر چيزي راضيش نميکنه ...بايد ببيني طرفت چي دوست داره .- مشکل منم اينه که نميدونم چي دوست داره..يه کمي فکر کردم وگفتم:اگه دختره هم سن تو يا يکي دوسال کوچيک تر باشه ...خوب ميتوني براش مانتو بگيري ...نه نه خوب نيست اصلا نميدونم هر چي دوست داري براش بخرخنده اي کرد و گفت:واقعا کمکتون کار ساز بود-خوب ميگي چي کار کنم ؟من که دختره رو نديدم که بدونم از چي خوشش مياد-يعني شما تا حالا براي دوستا تون خريد نکرديد؟-چرا خريدم فقط براي تولدشون ...خريد تو مناسبت داره-نه..-خوب حل ديگه با يه دسته گل رز سرو تهش و هم بيار ....نگفتي طرف کيه ؟-رازه..با اخم گفتم:ما که بخيل نيستم ..مامانم اومد تو اونم با لب خندون گفتم:چي شده مامان خوشحالي؟-فريده خانم(مامان نويد)گفت از فردا ميتونم تو ارايشگاش کار کنمبا خوشحالي گفتم: راست ميگي ؟-دروغم چيهنويد گفت: به سلامتي ...ايشاالله رو دست مامانه منم بزنيد که ارايشگاهش تعطيل بشهبا تعجب گفتم:اه نويد...اين چه حرفيه ميزني.-راست ميگم اگه ستاره خانم ارايشگريش هم مثل اشپزيش خوب باشه بعد از يه مدتي که پيش مامان من کار کرد ميتونه براي خودش ارايشگاه باز کنه مشتريش زياد ميشه اونوقت کار و کاسبي مامان منم کساد ميشه ومياد خونه و منم به جاي اينکه هرروز دوساعت ببينمش کل روز ميتونم ببينمشمامانم خنديد وگفت:بزار مامانت ببينم اگه بهش نگفتم-دست شما درد نکنه ستاره خانم من به فکر شما بودمنويد چند دقيقه اي پيشمون نشست وقتي خواست بره تا دم در بدرقش کردم دم درايستاد گفتم:اخرش نگفتي دختره کيه ها؟-يه روزي بهتون ميگم-دوستش داري؟با چشماي عسليش تو چشمام خيره شد با يه لبخند گفت:خيلي...ميميرم براشبا حرفش ته دلم خالي شد ولي با يه لبخند گفتم:اخي چه عاشقونه ...خوش به حالش حسوديم شد-مسخرم ميکني؟-نه بابا ...جدي خوش به حالش ....حالا هم برو بگير بخواب فردا امتحان داري- شب بخير ..-شب بخير...من و مامانم با هم از خونه اومديم بيرون سر کوچه که رسيديم از هم جدا شديم هنوز چند قدمي راه نرفته بودم که عفت خانم و ديدم اونم با لب خندون بهش که رسيدم گفتم:سلام حاج خانم احوال شما(من نميدونم اين که نرفته حج چرا بهش ميگم حاج خانم)-الحمدو الله بد نيستم ...پرده ما به کجا رسيد ؟-ديگه تمومه پس فردا بيايد ببريدش-جدي ميگي؟چقدر زود تمومش کردي خدا خيرت بده ...حالا پولش چقدر ميشه؟-قابل شما رو نداره حاج خانم؟-قربونت برم چقدر تو با محبتي ...اگه بدوني به خاطر وسايلي که گرفتم چقدر بد هکار شدم... مونده بودم پول تو روچه جوري بدمخنده رو لبام ماسيد ميگن تعارف اومد نيومد دارها والله راسته نذاشت بيشتر باهم تعارف تيکه پاره کنيم باهاش خدا حافظي کردم و رفتم خياطي... بيشترين کسي که توي خياطي پارچه رو دستش بود من بودم ...چون بيشتر مشتريا از کارم راضي بودن چون هم خوشکل ميدوختم هم زود تحويل ميدادم...امروز هم مثل بقيه روزا با نسترن سروکله زدم ديگه مغزم از دست اين دختره داره اب ميشه ... بعد از خياطي يه راست رفتم خونه خيلي هوا گرم بود .. جلوي باد کولر ايستادم که مامانم صدام زد :اينازبدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم:بله...انگار داشت اين دست و اون دست ميکرد ولي بالاخره گفت:بابات.......اومدهبا شنيدن اسم بابا خشکم زد بابا...چقدر اين کلمه اشنا بود.. بابا.. چند سال بود اين کلمه به زبون نيورده بودم بعد از پنج سال اومده که چي بگه؟ چي ميخواست؟ ما رو به امون خدا ول کردو رفت نيومد بپرسه چي ميخوريد؟چي ميپوشيد؟اصلا زنده ايد يا مرده؟ سرم و چرخوندم به صورت مامانم که دم در اشپزخونه ايستاده بود نگاه کردم چشمام از تعجب داشت جاش در مياومد و گفتم:مامان صورتت چي شده ؟انگار که منتظر همين جمله بودرو زمين نشست وبا گريه گفت:باباي اشغالت اين بلا رو سرم اوردهرفتم کنارش نشستم وگفتم :براي چي بهت زده ؟اين جاي سوقا تيشه؟-اقا بعد از پنج سال اومده پول ميخواست...گفتم ندارم ..اونم .....گريه امونش نداد حرف بزنه بغلش کردم ...تمام صورتش کبود شده بود زير چشمش سياه شده بود نميدونستم بايد چي کار کنم گفتم:ميخواي بريم دکتر ؟-نه حالم خوبه-مطمئني؟جاييت درد نميکنه ؟مامان فکر پولش نباش اگه جايت درد ميکنه بگو-نه مامان خوبم- ببين چه بلاي به صورتش اورده... اين حيو ون کي اومد؟- چند دقيقه بعد از اينکه تو رفتي يکي با سنگ در خونه زد منم فکر کردم توي درو باز کردم ديدم ...باباته منو هل داد و اومد تو اول گفت پول ميخوام گفتم ندارم ...فکر کرد دروغ ميگم کل خونه رو بهم ريخت وقتي ديد چيزي گيرش نيومدمنو گرفت به باد

چاپ این بخش

آمار انجمن
برترین سپاس شده ها
sadaf 97009
taranomi 54784
♥صنم♥ 51378
admin 44192
دخترعلی 36911
v.a.y 35542
AsαNα 26011
لیلی 19265
جدیدترین کاربران
f_zamani94 دیروز
Behnazaam دیروز
_.ftme دیروز
Shadzi دیروز
gintoki دیروز
Banoo40 ۰۶-۲۲
Shayan. ۰۶-۲۲
Sousann ۰۶-۲۲
بیشترین پاسخ ها
  اتاق گپ بچه ه... 20015
  تایـپوگرافـی 6828
  از نفر بعدى س... 3989
  دلنوشته ها و ... 3080
  هركى مى خواد ... 1596
  بازی لقب..لقب... 1585
  بازی اسم وفام... 1557
  نظرت درباره آ... 1505
برترین ارسال کنندگان
sadaf 99963
ملکه برفی 35837
taranomi 33141
~ MoOn ~ 27561
♥صنم♥ 27344
v.a.y 26358
admin 24147
نويد 14736
بیشترین بازدیدها
  نرم افزار اند... 1169327
  تایـپوگرافـی 292588
  رمان این مرد ... 277768
  رمان واحد روب... 257070
  رمان اسطوره |... 238354
  رمان زندگی خص... 178117
  هشت نكته براي... 143166
  دلنوشته ها و ... 139933
برترین اعتبارگیرنده ها
sadaf 23676
admin 21985
v.a.y 18990
ملکه برفی 18514
taranomi 17095
♥صنم♥ 14653
نويد 13689
لیلی 13346
آخرین ارسال ها
موضوع تاریخ، ساعت  نویسنده آخرین ارسال کننده انجمن
  بیرانوند :خداحافظ فوتبال ... 3 ساعت قبل minaa admin اخبار ورزشی ا...
  پاسخ مسی به دعوت رونالدو ... 10 ساعت قبل minaa minaa اخبار ورزشی خ...
  افت بی سابقه قیمت وام مسک... 10 ساعت قبل minaa minaa اخبار اقتصادی...
  کشف راز جوراب‌های رنگارنگ... دیروز, ۱۲:۰۸ sadaf nafas اخبار اجتماعی...
  عکس محرمی الهام حمیدی + ع... دیروز, ۱۱:۵۳ sadaf nafas بازيگران و خ...
  لباس ماکسی مجلسی پریناز ا... ۰۶-۲۱, ۲۰:۳۶ sadaf minaa بازيگران و خ...
  صمیمیت بیش از حد خانم باز... ۰۶-۲۱, ۱۳:۱۶ sadaf نیـایــش بازيگران و خ...
  سمیرا حسن‌پور، خیلی هم لا... ۰۶-۲۱, ۱۲:۰۳ نیـایــش admin بازيگران و خ...
  پدر مرحوم سحر خدایاری: حک... ۰۶-۲۰, ۲۳:۵۱ ملکه برفی دخترشب اخبار حوادث د...
  رمان در معبد سکوت تو [col... ۰۶-۲۰, ۲۰:۲۵ minaa sadaf کتاب و رمان ا...
  جزایر فارو(Faroe) ۰۶-۲۰, ۱۴:۵۹ دخترشب admin طبیعت و گل
  گریم محسن تنابنده در فیلم... ۰۶-۲۰, ۱۴:۴۷ sadaf ملکه برفی بازيگران و خ...
  ماشین خارجی مریم معصومی +... ۰۶-۱۹, ۱۶:۳۸ sadaf admin بازيگران و خ...
  زیباترین دسته عزاداری تهر... ۰۶-۱۹, ۱۱:۱۷ sadaf دخترشب نوزادان و كود...
  دیواری در هاوایی که گریه ... ۰۶-۱۹, ۱۱:۱۵ sadaf دخترشب طبیعت و گل
  تاسوعا و عاشورای حسینی تس... ۰۶-۱۸, ۲۱:۰۲ دخترعلی ملکه برفی تبريكات و منا...
  عکس عجیب مهران غفوریان و ... ۰۶-۱۸, ۲۰:۱۱ sadaf sadaf بازيگران و خ...