امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از اين روزهـــــا ..
#1
Rainbow 
‌برای مادر ف، که لابد هنوز خاطرش آسوده نیست

در فامیل هر کسی یک سری آدم دلواپس وجود دارد.
بین خویشان سببی ما، مادر ف، یکی از بزرگترین دلواپسان خوشبختی من بود. شخصاً از خروجی زندگی ف، تنها چند عکس با آرایش خیلی غلیظ در لباس شب و خبر ازدواج منجر به مهاجرتش به آمریکا و شغل خانه داری اش در اختیار من بود چون کلا زندگي اش محلی از اعراب زندگی من نداشت. این در حالی بود که مادر ف دورادور اما به دقت مراحل بدبختی و خوشبخت نشدگی مرا دنبال میکرد. مادرم را که میدید چندین بار روی آرزویش برای "بالاخره خوشبخت شدن" من تاکید می ورزید و سر تکان می داد.
خوشبختی هم مسلما از دید مادر ف، این بود که من هم مثل دخترش موفق شوم تا آن شوهر را بیابم که مرا ببرد آمریکا، آنجا خرجم را بدهد تا من بتوانم تا لنگ ظهر بخوابم و باقی را به تلفن بازی و آرایش و خانه داری بگذرانم،
و دعای "کاش دخترخانم شما هم بالاخره خوشبخت بشه" در حقم مستجاب شود.همزمان با نگرانیهای مادر ف برای سرنوشتم، من مشغول زندگی کردن بودم :  جزوه می نوشتم، سر کلاس زومبا مربی از من میخواست کنارش و مقابل گروه بایستم، رقص ليندي هوپ یاد گرفتم، خانه گوته و شیلر و ميرو و قدیمی ترین دانشگاه دایر جهان را از نزدیک دیدم، با کروز مسافرتی رفتم در دل اقیانوس و زیر نور ماه خوابیدم، وافل بلژیکی و قهوه آيريش را امتحان کردم، مردی عاشقم شد و برایم در خیابان گریست، مردی وقت خداحافظی به من نامه دستخطی نوشت و گریستم، در جمعی تنها ایرانی من بودم و با آهنگ نوش آفرین برایشان رقص یدم، با تیم برجسته تحقیقات پزشکی همکاری کردم، در حد تامین معاشم پول درآوردم، هر دو رساله ام چاپ شد، گاهی به یاد پدربزرگ و مادربزرگم حلوا پختم، همیشه هفت سین چیدم، دوستان جاني پیدا کردم که به احترام من نوروز را گوگل کنند و سفید پوش بيایند دیدنم. به مهمانی هاي عصرانه باربيکيو دعوت شدم که ساعت پنج صبح فردايش با جمعی شاد و پای پياده برگرديم. در رودخانه های سرد، در مدیترانه گرم آب تنی کردم. به چندین جزیره سفر کردم، با والدینم چند بار دیگر رفتم مسافرت، کنسرت Roxette و گوگوش رفتم، در هتل های لوکس ساکن شدم، در هاستلهای ارزان جوانان تا صبح با رفقایم خندیدم. بارها خوراک مکزیکی و چینی و هندی ساختم، براوني سوئدی، کیک جنگل سیاه آلمانی و نان نخودچی ايراني پختم. راستش در این سالها من با نهایت شور ممکن یک انسان زنده، زندگی کردم درحالیکه مادر ف داشت به هنوز خوشبخت نبودنم فکر میکرد و سر تاسف تکان میداد و مقابل خوشبخت نبودگي من در دلش برای بخت ف قند آب ميکردند.عید ایرانی نزدیک است. حدس میزنم هنوز که هنوز، دلواپسانی به ازای سبد هر خانوار ایرانی وجود داشته باشند که نگران ازدواج، زاییدن، فرزند دوم، جنس فرزند سوم، یافتن شغل، پایان خدمت، شمار ترمهاي تحصیلی، جواب ویزا، جواب کنکور، .... آدمهای دیگری هستند.

                                                                                  [عکس: uvpg_image.jpg]        

اگر از نوروز، چنین رسم زیبا و کهنی، صرفا به خاطر وجود این افراد متنفرید، پیشنهاد میکنم به جای "بد گفتن به مهتاب هنگام تب" فکری به حال خاموش کردنشان، فاصله گرفتن خودتان یا یافتن پاسخی درخور کنید. خانه آخرش باور کنید بهشت هم به منتش نمی ارزد چه برسد ادامه معاشرت با کسانی که خاطر آدم را بی جهت مکدر میکنند خاصه در بهار. فاصله بگیرید. از آدمهای مسموم بی خاصیت دوری کنید. اگر هم خودتان از دلواپسان فامیل هستيد پیشنهاد میکنم تا الان که گذشت، باقی عمرتان بیایید و باقی را ول کنید. دانستن جزئیات زندگی و سرنوشت آدمهای دیگر کمکی به حال شما نخواهد کرد. عمر شما و آنها، کوتاهتر از آنی است که گویا فکرش را می کنید و خب بسیار تفريحات/ شغلها/ فعالیتهای جالبتري وجود دارد که گویا شما از آنها بيخبريد که اینگونه چسبیده اید به جمع آوری اطلاعاتی که معلوم نیست چرا باید داشته باشید.
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
از "آن" و دکمه های براق

"آن" فرانسوی است.
دکترای مذهب شناسی دارد. شراب ها را می شناسد و خیاط درجه یکی است. به من گفته که حتي مادرش تز مفصلی در مورد بچه های بیش فعال نوشته درحاليکه خودش بارها وقت بیخوابی های کشنده کودکش در حمام گریه میکرده. در چشم من، "آن" مادر فوق العاده ای است. من هر چه در مورد روش گفت و گو و توصیف صبورانه محیط و اشيا برای کودکان می دانم مدیون تجربه هاي "آن" هستم. چند شب پیش در مهمانی، کنار من نشسته بود که بچه از روی پایم سر خورد و دکمه براق کت "آن" را محکم گرفت و برد دهانش. کت مشخصا تازه بود و از پارچه ای مرغوب. مسلما اولین واکنشم عذرخواهی بود و تلاشم برای گرفتن دکمه از دهان خیس بچه که کت را جابجا لکه کرده بود."آن" خونسرد گفت: صبر کن. خودمان حلش ميکنيم. بعد خیلی آرام دست بچه را گرفت و لبخندزنان انگشتهايش را از دور دکمه باز کرد. بچه مات نگاهش میکرد. رو کرد به بچه و گفت حق داری، خودم هم عاشق این دکمه های براقم. آدم دلش میخواهد همه شان را گاز بگیرد. ولی ببین، لباسم را چه خیس کردی. بچه دکمه را ول کرده بود و خیره به دهان "آن" بود.
سپس رو کرد به من و در جواب عذرخواهی دوباره ام خندید: "نگران نباش. من ماشین لباسشویی دارم و امشب روشنش ميکنم!"راستش یک لحظه خیلی حس خوبی به من دست داد. از اینکه کنار آدمی نشسته ام اینقدر رک و راست. حرفی به عنوان "فدای سرش" و "کت قابلی ندارد" و "تف بچه شما مایه تبرک کت ماست" و "چیزی نشده" بین ما رد و بدل نشد. اول اینکه دوستم خیلی راحت، خودش مستقيما وارد گفت و گو با کودکی هفت ماهه شده بود بدون اینکه او را نادیده بگیرد و بخواهد با پیش فرض اینکه بچه درهر حال هنوز نمی فهمد، صرفا برای من چیزی را توضیح بدهد. بعد اینکه حتی پنهان نکرده بود که لباسش لک شده و دوست ندارد که این لکه را یادگاری نگه دارد! به جای اینها، ضمن مواظبت از کنجکاوی کودکم، لباس مورد علاقه اش را نجات داده بود و همچنین اين اطمینان را به من داده بود که عذرخواهی لازم نیست چون تف بچه قابل جبران است.
به خودم فکر کردم. نه ساله بودم که آدم بزرگی آمد توی اتاقم و مهمترین عروسک سخنگویی که داشتم را از بالای کمد آورد پایین و پای عروسک از جا درامد. عروسکم در چشم من مهمترين عروسک جهان بود و لنگه نداشت چون در اوج تحریم و جنگ و غیره، سوغاتی فرنگ بود. یادم آمد چه تلاشی کردم که با بزرگواری بگويم اصلا اصلا چیزی نشده درحالیکه در قلب نه ساله ام خیلی هم چیزی شده بود. آن شب، همه اهل خانه ما در جواب عذرخواهی طرف گفتند: فدای سرت، قابلی نداشت بخدا.
در حالیکه همه می دانستیم چقدر دلخوريم.فکر میکنم رفاقت درست آنجایی است که تعارفی آن هم به بهانه مبادی آداب بودن و بزرگواری در بین نباشد. رفاقت آنجاست که آدمها اگر نسبت بهم خسارتی حتی در حد یک دکمه را سبب شدند، بتوانند در موردش حرف بزنند و مطمئن باشند که از اين راستگویی طرد نمی شوند، از چشم طرف نمی افتند، کوچک انگاشته نمیشوند، خسارت زننده دست پیش را نمیگیرد و قهر نمیکند و اینجا و آنجا از این ماجرا سریال دنباله دار نمی سازد....
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
v.a.y (۱۵-۱۲-۹۶, ۰۸:۵۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان