انجمن ايران رمان



برای مادرانه ات...| Genesis
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۴۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 1
بازدید 368

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
برای مادرانه ات...| Genesis
#1
رژ لب را روی لب هایش کشید ...به ساعت نگاه کرد.... دیرشده بود .... ساعت 8 صبح بود...زمزمه کرد....لعنتی.... لب هایش را چندبار روی هم کشید....از هرچه میگذشت این رژلب کالباسی باید خوب روی لبش پخش میشد... از خیر مرتب کردن مژه های ریمل زده اش گذشت ....دیر شده بود... به طرف اتاق رفت... اتاق صورتی .... به ساعت نگاه کرد ....

با دست پهلو هایش را تکان داد .... زمزمه کرد.... پاشو.... به ساعت نگاه کرد .... به صدایش ولوم داد...پاشو بچه.... به ساعت نگاه کرد... عصبی شد ... ولومش باز هم بالاتر رفت.... ......دِ پاشو دیگه .... تکان خوردن پلک هایش را دید... به ساعت نگاه کرد.... غرید.... پاشو بهت میگم ...

دخترک با وحشت چشمانش را باز کرد .... هنوز خوابش می آمد .... مامانی... به صدای بچگانه دخترک اعتنایی نکرد...کشش ساعت بیشتر بود ...مامان من خوابم میاد.... پاشو دیرمون شده .... مامانی! تروخدا یه کم دیگه بخوابم .... کاسه ی کوچک صبرش لبریز شد.... فریاد کشید.... پانشی ولت میکنم میرم تا تنهایی بمیری ها.... اشک حـ ـلقه زده در چشمان خترک احساسات مادرانه اش را به غلیان انداخت.... نرم تر شد .... بدو دست و صورتت رو بشور بدو دیگه می خوایم بریم مهد کودک با بچه ها ی هم سن خودت بازی کنی .... تو بازی کردن با بچه های هم سنت رو دوست داری مگه نه .... مگه مهد کودکت رو دوست نداری... مگه خاله لیلا رو دوست نداری....

دخترک با نرمی مادرش نرم شد... با شنیدن نام خاله لیلایش.... نرم شد .... لباس پوشید .... از اتاق بیرون آمد.... به مادرش نگاهی کرد... با یک دست تلفن همراهش را نگه داشته بود ... با دست دیگرش لقمه ی بزرگی از پنیر میگرفت .... من گشنمه مامانی.... مامانی... من حاضرم .... زن ولی با دو گوش فقط به مکالمه ی پشت خط توجه داشت ... صدای دخترک در هیاهوی دوستانش پشت گوشی همراه گم شده بود ... باشه بابا برم دم مهد میام همون استخر همیشگی .... آره شماها برین....جیغ نزن یاسی....مرض بابا... اومدم دیگه ... باشه فعلا...
به ساعت نگاه کرد... به دخترکش با آن لباس صورتی .... احساسات مادرانه اش باز هم به غلیان افتاد .... به ساعت نگاه کرد... دیر شده بود ... احساسات مادرانه اش .... دیر شده بود ... فعلا وقت برای احساسات مادرانه اش هست ... استخر را بچسب... به ساعت نگاه کرد... احساسات مادرانه اش .... دیر شده بود......

مامان بیا این نقاشی رو ببین .... خاله لیلا امروز به بچه ها گفت واسم دست بزنن .... ببین خوشگله... ببین دیگه مامان .... زن به فکر مهمانی دوره ایش بود... مهمانی در خانه ی خودش ... روی یاسی را باید کم میکرد.... باید سنگ تمام میگذاشت .... مامان ... خاله لیلا گفت آفرین خیلی خوبه.... صدای دخترکش حواسش را پرت می کرد ... سرسری و بدون فکر گفت.... همون که خاله لیلا گفت دیگه، خوشگله... برو سر بازیت... فعلا وقت برای احساسات مادرانه اش بود ... مهمانی دوره ای را بچسب... به ساعت نگاه کرد ... وقت تنگ بود ... دیر شده بود... احساسات مادرانه اش...

زن نگاهی به دخترکش کرد ... دخترک دیگر چه صیغه ای بود.... زن نگاهی به دخترش کرد... رژلب کالباسی رنگ را روی لبـ ـانش می کشید... دخترم ... دختر نگاهی به ساعت کرد... دیر شده بود... دخترم.... دختر با دست مژه های ریمل زده اش را مرتب کرد... دخترم... دختر نگاهی به ساعت کرد... دیر شده بود ... دخترم... دیر شده بود... دخترم ... دختر زیر لب زمزمه کرد... لعنتی .... زن ... زن دیگر چه صیغه ای بود... پیرزن ندانست که صدایش در تیک تاک ساعت گم شد یا لعنتی زیر لبی دخترش...
صدای دختر او را از صرافت صدای گم شده اش انداخت... مامان پاشین لباس بپوشین تا بریم.... دخترم.... مامان بحث نکنین ... من اونجا رو دیدم خیلی محیط خوبی داشت همه هم سن خودتونن شما که دوست دارین با هم سناتون هم صحبت باشید پیرزن های پرحرفی نیستن قول میدم.... شما که دوست دارین برین خانه ی سالمندان مگه نه؟...
دخترم ... دختر به ساعت نگاه کرد... دیر شده بود... دخترم این برگه ی آزمایشمِ... دکتر میگفت باید عمل کنم... ریسکش بالاست.... دخترم ... ببین دیگه... دختر در فکر لباسی بود که باید برای مهمانی دوستانش تهیه میکرد... دلش یک لباس صورتی میخواست...دخترم دکتر می گفت.... صدای مادرش تمرکزش را به هم میزد... سرسری و بدون فکر گفت... خب هرچی دکتر میگه همون دیگه مامان....

نگاه دختر به ساعت کشیده شد... نگاه زن هم .... دیر شده بود.... خیلی دیر....
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow رازی برای شادی !! ♥صنم♥ 2 35 ۱۴-۰۸-۹۶، ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  برای پیشرفت نیازی به درگیری با دیگران نیست !! خانوم معلم 2 170 ۱۰-۰۷-۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  "گریه حضرت نوح برای امام حسین(ع)" !!Tina!! 2 28 ۰۶-۰۷-۹۶، ۱۱:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
Rainbow دعای کوروش بزرگ برای ایران زمین taranomi 3 54 ۲۹-۰۴-۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: *فاطمه*
Rainbow اگر نمازمان برای کاسبی نباشد اثر خواهدداشت . خانوم معلم 0 125 ۲۷-۱۰-۹۴، ۰۹:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: خانوم معلم
  دسته گلی برای مادر ӄoCholOo 0 157 ۲۹-۰۹-۹۴، ۰۷:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ӄoCholOo
  نامه ای برای خدا #*Ralya*# 0 217 ۱۲-۰۸-۹۴، ۱۱:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: #*Ralya*#
  یک توصیه ایمنی برای آقایون admin 0 223 ۳۰-۰۶-۹۴، ۰۸:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  تمثیلی زیبا برای اثبات خدا خانوم معلم 0 177 ۱۰-۰۵-۹۴، ۰۲:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: خانوم معلم
  من برای یک گل نخواهم مرد! خانوم معلم 2 222 ۰۴-۰۵-۹۴، ۱۲:۵۶ ق.ظ
آخرین ارسال: خانوم معلم

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان