انجمن ايران رمان



تصادف | بیــرنــگــ
زمان کنونی: ۰۳-۰۲-۹۷، ۰۲:۲۱ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 1
بازدید 327

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تصادف | بیــرنــگــ
#1
_ هی صبر کن ... اجازه بده کمکت کنم ...
_ ممنون میشم ... خیابون شلوغه و من ... اما شما ..
_ میدونم ، متوجه هستم ؛ عصات رو میگیرم .

و دختر روانه شد به راهنمایی مردی خیر خواه . خیابان آن هم نزدیک ظهر ترافیک سنگینی داشت . به سلامت به آن طرف خیابان رسیدند که پسرکی با عجله به تنه ی دختر نابینا زد و عینک دختر روی آسفالت خشن افتاد و شکست .
مرد به عقب برگشت تا متوجه ماجرا شود که ...
" نه ... امکان نداره . چطور ممکنه ؟!"
ناخوداگاه عصای دختر را رها کرد و با عجله و نفس زنان چهار راه را ترک کرد .
دختر متوجه شکستن عینک و رفتن مرد شد . اما مهم نبود ، به این سمت خیابان رسیده بود و حالا باقیمانده راه را به تنهایی میتوانست برود ... مثل تمام این 5 سال ...



...



_ مامان ، من از اون بستنی ها میخوام . نگاه کن ، اون سمت خیابونه . بیا بریم دیگه ...
_ عزیزم صبر کن ، بوتیک شلوغه تو هم همش غر میزنی ... اجازه بده الان میریم ...
چند پسر بچه کوچکتر از دخترک از باشگاه به سمت شیرینی فروشی دویدند . با لذت بستنی خوردند و با شوخی های کودکانه پیاده رو را به سمت مقصد پیمودند .
دخترک 11 سال داشت ، با خود اندیشید : " میرم بستنی رو میگیرم ... مامانو صدا میکنم ... خودش مجبور میشه بیاد حساب کنه ..."
و باشتاب به سمت شیرینی فروشی حرکت کرد ، از خیابان که میگذشت ، راننده ای ناشی به موتور سیکلتی برخورد کرد ، خطر کاملا از دختر به دور بود . اما در یک لحظه خودرو پس از اصابت به جدول آیینه ی بغـ ـلش به چراغ های روشنایی پیاده رو گیر کرد و جدا شد و با ضربه ی محکمی به سر دخترک که حالا کنار ویترین شیرینی فروشی کز کرده بود ، خورد .
همه چیز در ثانیه اتفاق افتاد ....


...



خواهش میکنم به من کمک کنید . ... یک مجروح تصادفی دارم ... چشماش ... چشماش خونریزی کرده ....
_ چطور این اتفاق رخ داد ؟
_ دکتر ، متاسفانه من سرگرم روزنامه بودم ، با موتور سیکلت تصادف کردم و کنترل از دستم خارج شد و آیینه ی ماشین درست به سر این دختر بچه اصابت کرد ...
_ خانواده اش ؟ ! تنها که تو خیابون نبوده ؟!
_ نه دکتر ... من کسی رو اونجا ندیدم ...
و خودش هم روپوش پزشکیش رو پوشید و وارد اتاق عمل شد ...




...




_ چی شده ؟ چرا اینقدر پریشونی ؟
_ ...
_ تو یه پزشکی ، نمیشه که اگه هر کسی به دلایلی تو بیمارستانتون بمیره تو این همه خودتو عذاب بدی ...
_ امروز ... امروز من .... من همون دختر رو دیدم ...
_ کدوم ...!
_ ...
_ اوه خدای من ، تازه باهاش کنار اومده بودی ... بعد از 5 سال ؟!
_ ...
_ عزیزم گریه نکن . من میفهممت ، تو هر کاری از دستت بر اومد کردی .. ولی خب نشد ... تا کی میخوای خودتو مقصر بدونی ....
_...
_ صبر کن ! کجا میری ؟ هوابارونیه ، حمید این وقت شب رانندگی خطرناکه ...





...




هر کسی که جنازه رو میدید باور نمیکرد مُرده باشه .
هیچ کبودی تو بدنش دیده نمیشد . راننده کامیون میگفت که دیده سرش محکم به فرمان ماشین خورده .
و تنها همسرش میدونست ، اون حالا واقعا آسوده شده ... آسوده..
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تصادف ... آرزو 2 447 ۰۶-۱۲-۹۱، ۰۹:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: مهتاب
  تصادف با موتور و سقوط هواپیما و داستان اراده ستاره شب 0 495 ۰۲-۱۰-۹۱، ۱۲:۴۲ ق.ظ
آخرین ارسال: ستاره شب

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان