۰۱-۰۷-۹۲، ۱۰:۰۰ ب.ظ
این متنو من نوشتم ...لطفا بعد ازخوندن نظرتونو راجب به این مطلب اعلام کنین
دختر کور بود...اما زندگی میکرد...دنیا را لمس میکرد...به صداهای اطرافش با تمام وجودش گوش فرامیداد...
دختر حسرت دیدن این دنیای فانی را همیشه در دل داشت...او افتاب رانمیدید اما دقایق طولانی زیر نور خورشید از گرمایش بهره مند میشد...باران رانمیدید اما قطراتش را با قدم زدن زیر باران حس میکرد...صبح ها صدای زیبای چهچه ی پرندگان را میشنید ولذت میبرد...صورت برادر کوچکش را با انگشتانش لمس میکرد واز او تصویری در ذهن خویش میساخت...دختر کور بود اما در واقع بینا بود...او جهان را لمس کرده بود و هستی را شناخته بود...او معنی مهربانی...شکرگذاری...عشق را با چشمان نابینایش درک کرده بود...
دختر تن صدای خانواده اش را از بر بود وبا دل وجان به آنان گوش میکرد...میدانست جنس لطیف گلها را وهر نفسی که از هوای محیط پیرامونش استشمام میکرد برایش معنی زندگی میداد...جاودانگی..
.
پسر بینا بود...همیشه اخم میکرد...غر میزد...از غذاهای مادرش ایراد میگرفت...گلها را بدون بهانه از باغچه میچید وپرتاب میکرد...پسر از باران فراری بود چون میترسید سرما بخورد...پسر زیر نور خورشید نمیرفت چون برای پوستش ضرر داشت...پسر از خانواده اش متنفر بود چون پدرش ماشینی که قول داده بود را برایش نخریده بود...او از زندگی هیچ نفهمیده بود...او دنیا را درک نکرده بود چون دلش بینا نبود...برای زندگی کردن بینا بودن لازم نیست...کافی است با قلبمان ببینیم...خوشابحال کسی که با دلش زندگی میکند...تو همان چیزی هستی که قلبت میگوید کافیست امواج مزاحم را رها کنی و به صدایش گوش فرا دهی...
دختر کور بود...اما زندگی میکرد...دنیا را لمس میکرد...به صداهای اطرافش با تمام وجودش گوش فرامیداد...
دختر حسرت دیدن این دنیای فانی را همیشه در دل داشت...او افتاب رانمیدید اما دقایق طولانی زیر نور خورشید از گرمایش بهره مند میشد...باران رانمیدید اما قطراتش را با قدم زدن زیر باران حس میکرد...صبح ها صدای زیبای چهچه ی پرندگان را میشنید ولذت میبرد...صورت برادر کوچکش را با انگشتانش لمس میکرد واز او تصویری در ذهن خویش میساخت...دختر کور بود اما در واقع بینا بود...او جهان را لمس کرده بود و هستی را شناخته بود...او معنی مهربانی...شکرگذاری...عشق را با چشمان نابینایش درک کرده بود...
دختر تن صدای خانواده اش را از بر بود وبا دل وجان به آنان گوش میکرد...میدانست جنس لطیف گلها را وهر نفسی که از هوای محیط پیرامونش استشمام میکرد برایش معنی زندگی میداد...جاودانگی..
.
پسر بینا بود...همیشه اخم میکرد...غر میزد...از غذاهای مادرش ایراد میگرفت...گلها را بدون بهانه از باغچه میچید وپرتاب میکرد...پسر از باران فراری بود چون میترسید سرما بخورد...پسر زیر نور خورشید نمیرفت چون برای پوستش ضرر داشت...پسر از خانواده اش متنفر بود چون پدرش ماشینی که قول داده بود را برایش نخریده بود...او از زندگی هیچ نفهمیده بود...او دنیا را درک نکرده بود چون دلش بینا نبود...برای زندگی کردن بینا بودن لازم نیست...کافی است با قلبمان ببینیم...خوشابحال کسی که با دلش زندگی میکند...تو همان چیزی هستی که قلبت میگوید کافیست امواج مزاحم را رها کنی و به صدایش گوش فرا دهی...




.gif)



