از کار و فعالیت خسته کننده روزانه ، با دستی تقریباً خالی به خانه برمیگردم ،
همسرم با شوقی فراوان به استقبالم می آید و باز مرا با دستان خالی میبیند ،
عرق شرم را بر پیشانیم می بیند و با لبخندی سعی میکند مثل همیشه مرا به فردایی دیگر امیدوار نماید .
بچه ها یکی یکی با شور و شوق از اطاق بیرون میآیند و وقتی با دستان خالی من مواجه میشوند ، بدون آنکه چیزی بپرسند ،
با اشاره مادر و با لبخندی تلخ و با گفتن خسته نباشی بابا به اطاق برمیگردن د .
باز من میمانم و دو دوتا کردن های همیشگی درآمد روزانه ام :
این برای اجاره خانه .....
این برای برق .....
این برای تلفن ....
این برای شارژ ساختمان .....
این برای ...............
این برای ..............
که باز هم این دو دوتا ، چهارتا ، نمیشود . شاید فردا بشود ..... شاید .
رضا کلاهی
همسرم با شوقی فراوان به استقبالم می آید و باز مرا با دستان خالی میبیند ،
عرق شرم را بر پیشانیم می بیند و با لبخندی سعی میکند مثل همیشه مرا به فردایی دیگر امیدوار نماید .
بچه ها یکی یکی با شور و شوق از اطاق بیرون میآیند و وقتی با دستان خالی من مواجه میشوند ، بدون آنکه چیزی بپرسند ،
با اشاره مادر و با لبخندی تلخ و با گفتن خسته نباشی بابا به اطاق برمیگردن د .
باز من میمانم و دو دوتا کردن های همیشگی درآمد روزانه ام :
این برای اجاره خانه .....
این برای برق .....
این برای تلفن ....
این برای شارژ ساختمان .....
این برای ...............
این برای ..............
که باز هم این دو دوتا ، چهارتا ، نمیشود . شاید فردا بشود ..... شاید .
رضا کلاهی
آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛
برای آنها تنها نشانه ی حیات؛بخار گرم نفس هایشان است!
کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی!
از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ ...
برای آنها تنها نشانه ی حیات؛بخار گرم نفس هایشان است!
کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی!
از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ ...




![[عکس: treeswing.gif]](http://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif)

