۲۸-۰۵-۹۲، ۱۲:۵۷ ق.ظ
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها اماده سازی, ماجراجویی خودرا اغاز کردولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می دانست, تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه جا سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا میرفت,چند قدم مانده به قله کوه,پایش لیز خورد ودر حالی که بسرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید. واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در بر گرفت.
همچنان سقوط میکرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش امد. اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان زمین و اسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود. ودر این لحظه سکون برایش چاره ای نمانده جز انکه فریاد بکشد:
"خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از اسمان شنیده میشد,جواب داد:
"از من چه می خواهی؟"
_ای خدا نجاتم بده!
_واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟
_البته که باور دارم.
_اگر باور داری,طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن!!!!!
.....یک لحظه سکوت...... و مرد تصمیم گرفت و با تمام نیرو به طناب بچسپد.
گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
وشما؟
چقد به طنابتان وابسته اید؟
ایا حاظرید ان را رها کنید؟
درمورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید
هرگز نباید بگویید اورا شمارا فراموش کرده یا تنها گذاشته است
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است
شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه جا سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا میرفت,چند قدم مانده به قله کوه,پایش لیز خورد ودر حالی که بسرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید. واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در بر گرفت.
همچنان سقوط میکرد و در ان لحظات ترس عظیم همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش امد. اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان زمین و اسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود. ودر این لحظه سکون برایش چاره ای نمانده جز انکه فریاد بکشد:
"خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از اسمان شنیده میشد,جواب داد:
"از من چه می خواهی؟"
_ای خدا نجاتم بده!
_واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟
_البته که باور دارم.
_اگر باور داری,طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن!!!!!
.....یک لحظه سکوت...... و مرد تصمیم گرفت و با تمام نیرو به طناب بچسپد.
گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
وشما؟
چقد به طنابتان وابسته اید؟
ایا حاظرید ان را رها کنید؟
درمورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید
هرگز نباید بگویید اورا شمارا فراموش کرده یا تنها گذاشته است
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست
به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است

