بــــــ نامــــــ تکــــــ نوازنـــــــدهــــــ گیتــــــار عــــــشــــقـــــ
گوشه چشمش را باز کرد ، نور تند صبحگاهی خورشید چشمهای سیاهش را زد ....به طرفی غلطید ... از جا برخاست و به چمدان رها شده گوشه اتاق نگاه کرد .. در اتاق را باز کرد و از آن خارج شد ... راحیل با دیدن دخترش که با چشمهای آشفته به او نگاه میکرد اشک در چشمهای خسته اش جمع شد ، تا خواست حرفی بزند مهرناز با تندی گفت : هنوز از خواب پا نشدم میخوای شروع کنی؟ وبا سرعت به سوی دستشویی رفت ... راحیل سعی کرد اشکهایش را کنار بزند .. اما گویی سمج تر از آن بودند که مادر رنجور را رها کنند ... آهی کشید و شروع به ریختن چای کرد ... چند دقیقه گذشت که مهرناز در درگاه آشپزخانه ظاهر شد ... به میز آماده شده که با دقت خاصی چیده شده بودند نگاه کرد ... راحیل لب باز کرد و گفت : خسته نشدی ؟ تا کی میخوای ادامه بدی ؟ مهرناز پشت میز نشت مادر ادامه داد : میخوای بری که چی ؟ مهرناز پوزخندی زد و گفت : هنوز تو عهد قاجار موندید ... راحیل با تندی گفت : مشکل من با تو فقط این سفر کوفتی نیس ... صدایش بلند شد : تا کی میخوای بازیچه دست مردا بشی ؟ مهرناز به خداوندی خدا قسم هیچ وقت نمیبخشمت ... مهرناز لب باز کرد که سخن بگوید اما صدای گوشی اش بلند شد ...از جا برخاست و به سوی اتاقش رفت .. . راحیل ماند و تنهایی ای که گویی با او عجین شده بود ... چانه اش لرزید .. تاب و توان کشیدن این همه رنج و مشقت را نداشت ..تیر های زهری ای که از سوی یکدانه دخترش به سویش روانه میشدند تاب و توان زندگی کردن را از او سلب کرده بودند ..... دستش به روی اپن سر خورد زانوانش خم شد و کسی کمر شکسته شده اش را ندید ... اشکهایش بی توجه پی در پی میریختند ... نفسهایش ... نفسهایش لرزان بود و همه اینها نشان از بغضی داشت کههنوز خاموش بود ... لیوان چای را سر کشید ... تا بغضش را فرو دهد اما ..داغ دلش بیشتر شد ... چشهارا بست و عاقبت زار زد .. غریبانه زار زد و هق هقش در میان خنده های مستانه مهرناز گم شد ... لحظاتی بعد زنگ آیفون سکوت ظالمانه خانه را شکست مهرناز چمدان به دست از اتاقش خارج شد نیم نگاهی به مادر انداخت و گوشی آیفون را برداشت و گفت :الان میام ... راحیل ناباورانه گفت : واقعا داری میری؟ مهرناز یک تای ابرویش را بالا انداخت و با تمسخر لب باز کرد : مگه قرار بود نرم ؟ راحیل به سختی جوابش را داد : نه ....برو ... اما بدون آهم دامنتو میگیره ... سپس فریاد بلندی کشید و گفت : برو از خونه ی من بیــــــــــــــــــــــــــــــــرون .... اشک نریخت و حرص گریبانش را گرفت ... گریه نکرد و با سختی نفس عمیقی کشید تا بغضش را فرو دهد ... رفت به همین راحتی ... صدای در همچون پتک بر سرش کوبیده شد ... مهرناز از در خارج شد و به مهتاب که نگران ایستاده بود نگاه کرد ... با سردی گفت : چیه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ مهتاب گفت : مادرت بود که فریاد زد ... ؟؟؟ مهرناز با همان حالت پیشین گفت : اره ... وبا تنه ای از کنار مهتاب گذشت و به سوی اتومبیل رفت ... مهتاب لحظاتی ایستاد .. خواست در حیاط را ببندد اما... نتوانست ..چشمهای خسته و نگران مادری ، اورا میکاویدند ... سرش را پایین انداخت و در اتومبیل نشست .. روبه مهرناز کرد و گفت : من ... من هیچ وقت مادر نداشتم ... اما ..اگر داشتم کاری نمیکردم که با چشمای گریون بشه بدرقه ی راهم ...
********************
هر چهار دختر از رفتن به سفر خوشحال و راضی به نظر میرسیدند ... مهرناز سرخوش و خوشحال بود و طعم آزادی را به گفته ی خودش میچشید ... وبالاخره به ویلای مد نظر که در رامسر بود رسیدند ... پس از مستقر شدن در ویلا عزم رفتن به دریا را کردند ... ساعتی بعد در کنار هم ، در کنار دریا ، و دور آتش نشسته بودند ... وهریک غوطه ور در افکار خود ... صدای سوختن آتش و صدای موجهای دریا تنها صدایی بودند که سکوت عصر پاییزی دریا می شکستند ... لحظاتی بعد سحر از جا بلند شد و گفت : میرم تو دریا .... ژاله گفت : نرو خطر ناکه ... الان شب میشه .. سحر در حالی که به سوی دریا میرفت گفت : زود بر میگردم ... ثانیه هایی که نگرانی دختران را می افزودند و دامن بر پریشان حالیشان میزدند ... دقایقی که محنت بارو حزن انگیز و نگران میگذشتند ... مهرناز تاب نیاورد از جا بلند شد و گفت : نمیدونم چرا اینقدر دیر کرد .. من میرم دنبالش ... مهتاب همچون باد از جا بلند شد و گفت منم میام ... هردو نگاهی به ژاله کردند تا بتوانند از نگاهش تصمیمش را جویا شوند ... ژاله هم از جا بلند شد و گفت : هر سه میریم دنبالش ... موجهای دریا دختران نگران را در آغوش گرفتند .. مهرناز فریاد میزد و سحر را صدا میزد ... مهتاب پشت مهرناز در حرکت بود با چشمهای درشت و نگرانش دریا را به امید یافتن سحر میکاوید ... ژاله با نفس های عمیق و پی در پیش سعی میکرد ناراحتی و نگرانی را از خود دور کند و با دقت به دنبال سحر بگردد ... زیر پای دختران خالی شد ... دستی بیرون از آب تکان میخورد ... و گویی که کمک میخواست ... مهتاب با دست سحر را نشان داد و گفت : سحر ... سحر اونجاست .. فاصله شان تا سحر زیاد بود ... مهرناز خواست برود که مهتاب دستهایش را از پشت گرفت و گفت نرو .. تو خودت داری غرق میشی .. نرو ...
مهرناز با حرص گفت : من هرچی باشم بی معرفت نیستم .. ژاله که دلی نازک تر از آن دو داشت با چشمهای اشکی اش ایستاده بود وکشمکش آن دو را نظاره میکرد ... مهتاب گفت : نرو تو شنا بلد نیستی ... مهرناز با صدایی بلند گفت : اون دوست منه ... هر چی که باشم پست فطرت نیستم که بزارم دوستم جلوی چشمم جون بده ... چانه مهتاب لرزید : بزار من برم من میتونم شنا کنم ... اما مهرناز بی توجه به راهش ادامه میداد و به سر سختی دریا دامن میزد ... مهتاب که از کشمکش خسته شده بود اورا رها کرد ... مهرناز پیش تر رفت ...تا آنجایی که دست سحر را گرفت و سرش را از آب بیرون کشید ... با صدایی لرزانی که حاصل از بغضی درد آور بود گفت : سحر ... سحر نفس بکش ... اشکهای دختران همچون باران میریختند و دریایی کوچک در کنا دریای پهناور و بی انتها به وجود آورده بودند ... مهرناز سحررا به سوی مهتاب هل داد و گفت مهتاب برو ... مهتاب سحر را گرفت وبه صورتش زد ... سحر بی حال و خسته از تلاشهایی که برای رهایی از چنگال دریا کرده بود با دستهای لاجونش گردن مهتاب را چنگ زد ... مهتاب به سوی ساحل پیشروی کرد ... اما ... دوباره برگشت ... مهرناز فریاد زد : مهتاب بــــــــــــــــــــــرو .... من ... من خودمو نجات میدم ... مهتاب با هق هق دوباره راه ساحل را پیش گرفت ... مهرناز در جدال نابرابر بین خود و دریا اسیر شده بود ... دست و پا میزد و ... در دل خدارا صدا میزد ... به یاد مادرش که حالا درنگرانی به سر میبرد زیر لب گفت : خدایا به حق فاطمه زهرات ... منو ببخش خدا منو ببخش ... مهتاب و ژاله سحر را کشان کشان به سوی ساحل بردند ... ژاله گفت : سحر .. خوبی ؟ سحر زیر لب گویی که با خود سخن میگوید گفت : مهرناز ...؟ مهرناز کجایی ؟ اشک های سحر برای هزارمین بار فرو ریختند و چانه اش لرزید : پس ... چرا مهرناز نیومد ؟ مهتاب از جا بلند شد و دوباره به سوی دریا پیش رفت ... اینبار بدون مهرناز و برای نجات مهرناز ... مهتاب جلوتر میرفت به دنبال مهرناز ... غافل از این که مهرناز در حصار بازوان دریا آرام خفته بود ... مهتاب چانه اش لرزید و اشهایش روی صورت برف مانندش می غلطیرند ... هق هق سحر و ژاله گوش فلک را کر میکرد ... مهتاب حیرت زده به سوی مهرناز رفت ... مهرناز را در آغوش کشید و به سوی ساحل برگشت ... به صورت بزک کرده مهرناز که حالا نقاشی اشس خراب شده بود نگریست ... به گیسوانی که در آب رها شده بودند و به به دستهایی که در حصار هزاران دست مردهای پست و بس صفت قرار گرفته بودند ... سحر و ژاله با دیدن مهرناز بی روح در آغوش دریا جیغ بلندی کشیدند ... مهتاب مات و مبهوت به نقطه ای نا معلوم به روی صورت مهرناز خیره شده بود .....
***************
راحیل آرام روی تابوت دخترش دست کشید ... زمزمه ها و گریه ها برایش بی معنی بودند .... مات ، با چشمهایی بی روح زیر لب گفت : مهرناز .... ؟ دخترم ؟ خوابیدی ؟ بخواب ...
لالالالا گل نازم
تویی سرو سرافرازم
تویی سرو و تویی کاجم
تویی افسر ، تویی تاجم
...........................
لالالالا گلم خوابید
به رویش نور مه تابید
لالالالا گلم زیباست
برای من همه دنیاست
« غم هایی که چشمهارا خیس نمیکنند به استخوان رسیده اند»
لالایی اش را به پایان رساند .... هق هق اطرافیان بلند شده بود و مهرناز هنوز خواب بود ... خواب در آغوش خدا ......
گوشه چشمش را باز کرد ، نور تند صبحگاهی خورشید چشمهای سیاهش را زد ....به طرفی غلطید ... از جا برخاست و به چمدان رها شده گوشه اتاق نگاه کرد .. در اتاق را باز کرد و از آن خارج شد ... راحیل با دیدن دخترش که با چشمهای آشفته به او نگاه میکرد اشک در چشمهای خسته اش جمع شد ، تا خواست حرفی بزند مهرناز با تندی گفت : هنوز از خواب پا نشدم میخوای شروع کنی؟ وبا سرعت به سوی دستشویی رفت ... راحیل سعی کرد اشکهایش را کنار بزند .. اما گویی سمج تر از آن بودند که مادر رنجور را رها کنند ... آهی کشید و شروع به ریختن چای کرد ... چند دقیقه گذشت که مهرناز در درگاه آشپزخانه ظاهر شد ... به میز آماده شده که با دقت خاصی چیده شده بودند نگاه کرد ... راحیل لب باز کرد و گفت : خسته نشدی ؟ تا کی میخوای ادامه بدی ؟ مهرناز پشت میز نشت مادر ادامه داد : میخوای بری که چی ؟ مهرناز پوزخندی زد و گفت : هنوز تو عهد قاجار موندید ... راحیل با تندی گفت : مشکل من با تو فقط این سفر کوفتی نیس ... صدایش بلند شد : تا کی میخوای بازیچه دست مردا بشی ؟ مهرناز به خداوندی خدا قسم هیچ وقت نمیبخشمت ... مهرناز لب باز کرد که سخن بگوید اما صدای گوشی اش بلند شد ...از جا برخاست و به سوی اتاقش رفت .. . راحیل ماند و تنهایی ای که گویی با او عجین شده بود ... چانه اش لرزید .. تاب و توان کشیدن این همه رنج و مشقت را نداشت ..تیر های زهری ای که از سوی یکدانه دخترش به سویش روانه میشدند تاب و توان زندگی کردن را از او سلب کرده بودند ..... دستش به روی اپن سر خورد زانوانش خم شد و کسی کمر شکسته شده اش را ندید ... اشکهایش بی توجه پی در پی میریختند ... نفسهایش ... نفسهایش لرزان بود و همه اینها نشان از بغضی داشت کههنوز خاموش بود ... لیوان چای را سر کشید ... تا بغضش را فرو دهد اما ..داغ دلش بیشتر شد ... چشهارا بست و عاقبت زار زد .. غریبانه زار زد و هق هقش در میان خنده های مستانه مهرناز گم شد ... لحظاتی بعد زنگ آیفون سکوت ظالمانه خانه را شکست مهرناز چمدان به دست از اتاقش خارج شد نیم نگاهی به مادر انداخت و گوشی آیفون را برداشت و گفت :الان میام ... راحیل ناباورانه گفت : واقعا داری میری؟ مهرناز یک تای ابرویش را بالا انداخت و با تمسخر لب باز کرد : مگه قرار بود نرم ؟ راحیل به سختی جوابش را داد : نه ....برو ... اما بدون آهم دامنتو میگیره ... سپس فریاد بلندی کشید و گفت : برو از خونه ی من بیــــــــــــــــــــــــــــــــرون .... اشک نریخت و حرص گریبانش را گرفت ... گریه نکرد و با سختی نفس عمیقی کشید تا بغضش را فرو دهد ... رفت به همین راحتی ... صدای در همچون پتک بر سرش کوبیده شد ... مهرناز از در خارج شد و به مهتاب که نگران ایستاده بود نگاه کرد ... با سردی گفت : چیه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ مهتاب گفت : مادرت بود که فریاد زد ... ؟؟؟ مهرناز با همان حالت پیشین گفت : اره ... وبا تنه ای از کنار مهتاب گذشت و به سوی اتومبیل رفت ... مهتاب لحظاتی ایستاد .. خواست در حیاط را ببندد اما... نتوانست ..چشمهای خسته و نگران مادری ، اورا میکاویدند ... سرش را پایین انداخت و در اتومبیل نشست .. روبه مهرناز کرد و گفت : من ... من هیچ وقت مادر نداشتم ... اما ..اگر داشتم کاری نمیکردم که با چشمای گریون بشه بدرقه ی راهم ...
********************
هر چهار دختر از رفتن به سفر خوشحال و راضی به نظر میرسیدند ... مهرناز سرخوش و خوشحال بود و طعم آزادی را به گفته ی خودش میچشید ... وبالاخره به ویلای مد نظر که در رامسر بود رسیدند ... پس از مستقر شدن در ویلا عزم رفتن به دریا را کردند ... ساعتی بعد در کنار هم ، در کنار دریا ، و دور آتش نشسته بودند ... وهریک غوطه ور در افکار خود ... صدای سوختن آتش و صدای موجهای دریا تنها صدایی بودند که سکوت عصر پاییزی دریا می شکستند ... لحظاتی بعد سحر از جا بلند شد و گفت : میرم تو دریا .... ژاله گفت : نرو خطر ناکه ... الان شب میشه .. سحر در حالی که به سوی دریا میرفت گفت : زود بر میگردم ... ثانیه هایی که نگرانی دختران را می افزودند و دامن بر پریشان حالیشان میزدند ... دقایقی که محنت بارو حزن انگیز و نگران میگذشتند ... مهرناز تاب نیاورد از جا بلند شد و گفت : نمیدونم چرا اینقدر دیر کرد .. من میرم دنبالش ... مهتاب همچون باد از جا بلند شد و گفت منم میام ... هردو نگاهی به ژاله کردند تا بتوانند از نگاهش تصمیمش را جویا شوند ... ژاله هم از جا بلند شد و گفت : هر سه میریم دنبالش ... موجهای دریا دختران نگران را در آغوش گرفتند .. مهرناز فریاد میزد و سحر را صدا میزد ... مهتاب پشت مهرناز در حرکت بود با چشمهای درشت و نگرانش دریا را به امید یافتن سحر میکاوید ... ژاله با نفس های عمیق و پی در پیش سعی میکرد ناراحتی و نگرانی را از خود دور کند و با دقت به دنبال سحر بگردد ... زیر پای دختران خالی شد ... دستی بیرون از آب تکان میخورد ... و گویی که کمک میخواست ... مهتاب با دست سحر را نشان داد و گفت : سحر ... سحر اونجاست .. فاصله شان تا سحر زیاد بود ... مهرناز خواست برود که مهتاب دستهایش را از پشت گرفت و گفت نرو .. تو خودت داری غرق میشی .. نرو ...
مهرناز با حرص گفت : من هرچی باشم بی معرفت نیستم .. ژاله که دلی نازک تر از آن دو داشت با چشمهای اشکی اش ایستاده بود وکشمکش آن دو را نظاره میکرد ... مهتاب گفت : نرو تو شنا بلد نیستی ... مهرناز با صدایی بلند گفت : اون دوست منه ... هر چی که باشم پست فطرت نیستم که بزارم دوستم جلوی چشمم جون بده ... چانه مهتاب لرزید : بزار من برم من میتونم شنا کنم ... اما مهرناز بی توجه به راهش ادامه میداد و به سر سختی دریا دامن میزد ... مهتاب که از کشمکش خسته شده بود اورا رها کرد ... مهرناز پیش تر رفت ...تا آنجایی که دست سحر را گرفت و سرش را از آب بیرون کشید ... با صدایی لرزانی که حاصل از بغضی درد آور بود گفت : سحر ... سحر نفس بکش ... اشکهای دختران همچون باران میریختند و دریایی کوچک در کنا دریای پهناور و بی انتها به وجود آورده بودند ... مهرناز سحررا به سوی مهتاب هل داد و گفت مهتاب برو ... مهتاب سحر را گرفت وبه صورتش زد ... سحر بی حال و خسته از تلاشهایی که برای رهایی از چنگال دریا کرده بود با دستهای لاجونش گردن مهتاب را چنگ زد ... مهتاب به سوی ساحل پیشروی کرد ... اما ... دوباره برگشت ... مهرناز فریاد زد : مهتاب بــــــــــــــــــــــرو .... من ... من خودمو نجات میدم ... مهتاب با هق هق دوباره راه ساحل را پیش گرفت ... مهرناز در جدال نابرابر بین خود و دریا اسیر شده بود ... دست و پا میزد و ... در دل خدارا صدا میزد ... به یاد مادرش که حالا درنگرانی به سر میبرد زیر لب گفت : خدایا به حق فاطمه زهرات ... منو ببخش خدا منو ببخش ... مهتاب و ژاله سحر را کشان کشان به سوی ساحل بردند ... ژاله گفت : سحر .. خوبی ؟ سحر زیر لب گویی که با خود سخن میگوید گفت : مهرناز ...؟ مهرناز کجایی ؟ اشک های سحر برای هزارمین بار فرو ریختند و چانه اش لرزید : پس ... چرا مهرناز نیومد ؟ مهتاب از جا بلند شد و دوباره به سوی دریا پیش رفت ... اینبار بدون مهرناز و برای نجات مهرناز ... مهتاب جلوتر میرفت به دنبال مهرناز ... غافل از این که مهرناز در حصار بازوان دریا آرام خفته بود ... مهتاب چانه اش لرزید و اشهایش روی صورت برف مانندش می غلطیرند ... هق هق سحر و ژاله گوش فلک را کر میکرد ... مهتاب حیرت زده به سوی مهرناز رفت ... مهرناز را در آغوش کشید و به سوی ساحل برگشت ... به صورت بزک کرده مهرناز که حالا نقاشی اشس خراب شده بود نگریست ... به گیسوانی که در آب رها شده بودند و به به دستهایی که در حصار هزاران دست مردهای پست و بس صفت قرار گرفته بودند ... سحر و ژاله با دیدن مهرناز بی روح در آغوش دریا جیغ بلندی کشیدند ... مهتاب مات و مبهوت به نقطه ای نا معلوم به روی صورت مهرناز خیره شده بود .....
***************
راحیل آرام روی تابوت دخترش دست کشید ... زمزمه ها و گریه ها برایش بی معنی بودند .... مات ، با چشمهایی بی روح زیر لب گفت : مهرناز .... ؟ دخترم ؟ خوابیدی ؟ بخواب ...
لالالالا گل نازم
تویی سرو سرافرازم
تویی سرو و تویی کاجم
تویی افسر ، تویی تاجم
...........................
لالالالا گلم خوابید
به رویش نور مه تابید
لالالالا گلم زیباست
برای من همه دنیاست
« غم هایی که چشمهارا خیس نمیکنند به استخوان رسیده اند»
لالایی اش را به پایان رساند .... هق هق اطرافیان بلند شده بود و مهرناز هنوز خواب بود ... خواب در آغوش خدا ......
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!





