امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مامان
#1
Heart 
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم.
مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت.

بعد ایستاد و خمیازه ای کشید، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنار گذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبرکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش را مسواک زد.

بابا گفت: فکرکردم گفتی داری میری بخوابی
و مامان گفت: درست شنیدی دارم میرم.
سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.

در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: من میرم بخوابم"
و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!

زويا پيرزاد
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
من اينو قبلا تو مجله خونده بودم. واقعا همينطوريه.
جالبه که تو خونه ى ما. رفتار من دقيقا اينجوريه.بابام ميگه چه مامانى بشى تو.خخخ
دل کندن اگر آسان بود
فرهاد،کوه نمی کند
دل می کند...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
مامانا همیشه خودشون تو هر حالی ک باشن باز به فکربچه هاشون هستن. ب افتخار همه ماماناmara
خَـستـہ تَــر اَز اونَـم
 
ڪـہ تـــــو بِـخواے
خـودتـو گُـم ڪُــنــــے
 
و مَـن‌ دُنبـاݪــت بِـگَردَم! :)
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  مامان قهرمانم.... .M!!NoO. 0 365 ۱۱-۰۶-۹۳، ۱۰:۳۴ ق.ظ
آخرین ارسال: .M!!NoO.

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
10 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
v.a.y (۰۹-۰۲-۹۶, ۰۶:۴۳ ق.ظ)، ملکه برفی (۰۸-۰۲-۹۶, ۰۳:۲۵ ب.ظ)، نويد (۰۸-۰۲-۹۶, ۰۲:۱۱ ق.ظ)، صنم بانو (۰۸-۰۲-۹۶, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، AsαNα (۰۹-۰۲-۹۶, ۰۲:۲۴ ق.ظ)، d.ali (۰۸-۰۲-۹۶, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، Land star (۰۸-۰۲-۹۶, ۰۵:۲۸ ق.ظ)، •Vida• (۰۷-۰۲-۹۶, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، ستاره ی احساس (۰۷-۰۲-۹۶, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، taranomi (۲۳-۰۴-۹۶, ۰۲:۰۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان