۰۳-۱۰-۹۱، ۱۱:۵۰ ق.ظ
پیرمرد بر صندلی اش روی ایوان نشسته بود و پیپ می کشید. سوار خسته، لبه کلاهش را بالا داد و از پیرمرد پرسید:
«هی! پیری! مردم اینجا چه جور آدمهایی اند؟»
پیرمرد پرسید:
«مردم شهر تو چه جوری هستند؟»
سوار گفت :
«مزخرف!»
پیرمرد گفت :
«اینجا هم همین طور»
چند ساعت گذشت. سوار دیگری رسید و همان سوال را از پیرمرد پرسید. و باز پیرمرد گفت :
« مردم شهر تو چه جوری هستند؟»
سوار گفت :
«خوب! ... مهربان هستند»
پیرمرد گفت :
« اینجا هم همینطور!»
نویسنده: جرج هایشمن
«هی! پیری! مردم اینجا چه جور آدمهایی اند؟»
پیرمرد پرسید:
«مردم شهر تو چه جوری هستند؟»
سوار گفت :
«مزخرف!»
پیرمرد گفت :
«اینجا هم همین طور»
چند ساعت گذشت. سوار دیگری رسید و همان سوال را از پیرمرد پرسید. و باز پیرمرد گفت :
« مردم شهر تو چه جوری هستند؟»
سوار گفت :
«خوب! ... مهربان هستند»
پیرمرد گفت :
« اینجا هم همینطور!»
نویسنده: جرج هایشمن
بعضی آدمها ناخواسته همیشه متهماند!
به خاطر :
سکوتشان ، کاری به کار کسی نداشتنشان ، خلوتشان ،
اتاقشان ، استراحتشان ، روی پای خود ایستادنشان ، دوست داشتنشان !
گویی جان میدهند برای اتهام بستن و از همه بدتر این که :
زود فراموش می شود خوبی هایشان!
به خاطر :
سکوتشان ، کاری به کار کسی نداشتنشان ، خلوتشان ،
اتاقشان ، استراحتشان ، روی پای خود ایستادنشان ، دوست داشتنشان !
گویی جان میدهند برای اتهام بستن و از همه بدتر این که :
زود فراموش می شود خوبی هایشان!

