امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مرگ غریبانه|raha28
#1
تقدیم به روح پدر بزرگ عزیزم که با رفتنش به من فهماند مرگ چیست.....





_رها ؟رها بابا نمی خوای پا شی؟
تو جام غلطی خوردم..نگام به ساعت کنار تختم افتادد ..یک ساعت مونده بود به ازان...خسته بودم و اصلا توانایی اینکه از جام پا شم رو نداشتم..اخه تا یکی دو ساعت پیش تو نودوهشتیا داشتم می چرخیدم....با بی حالی از جام پاشدم ..یه ابی به دست و صورتم زدم...موقع سحری خوردن اصلا نفهمیدم غذا چی بود...فقط بی اراده قاشق رو می بردم سمت دهنم.....تند تند غذام رو خوردم و بدون اینکه منتطر اذان بمونم و نمازم رو بخونم رفتم خوابیدم...
صبح ساعت 8 کلاس فیزیک داشتم....
دوباره تکرار....
_رها بابا پاشو ... نیم ساعت دیگه کلاست شروع میشه...
اینبار عجله داشتم..نمی دونم چرا....
از جام بلند شدم و وسایلم رو امده کردم و با بابا رفتیم ... ده دقیقه از کلاسم میگزشت که رسیدم..مهم نبود....
بابام منو پیاده کرد و خودش رفت سمت بیمارستان..
بابا بزرگم 16 روز بود که تو بخش مراقبت های ویژه بود..دیگه چیزی ازش نمونده بود...80 درصد از مغزش از بین رفته بود..الان فقط مثل یه جنین بود که تو خودش جمع شده باشه....
چی از پا درش اورد خدا میدونه.......
کلاس فیزیک که تمام شد بعدش کلاس شیمی شروع شد..اون رو هم موم کردم...اصلا حسی نداشتم...نه دلشوره نه چیزی دیگه ای....
کلاس که تموم شد رفتم تو دفتر اموزشگاه تا به بابام بگم بیاد دنبالم.....قبل از اینکه چیزی بگم منشی رو کرد به من و گفت:
_رها جان ناراحت نشو ..پدر بزرگنت تموم کرد...
کاری نکردم..فقط سرم رو زیر انداختم و لبخند تلخی زدم....همه ی دبیرا بهم تسلینت گفتن..همه از دوستان پدرم بودن....
رفتم سمت تلفن...به بابام زنگ زدم..خدای من..صداش رو نتونستم تشخیص بدم..بهم گفت ازانس بگیرم و برم غسال خونه....تلفن رو قطع کردم که دبیر شیمی مون اومد جلو و گفت:
_رها عمو بریم من می برمت...می ری خونه؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:غسال خونه....
سری تکون داد...با هم سوار ماشین شدیم..حتی یه قطره اشک هم از چشمام نیومد...شاید هنوز هم باورم نشد...
جلوی غسال خونه منو پیاده کرد و رفت.....پام رو که گزاشتم داخل سه تا عمه هام و دختر عمم رو دیدم..همه گریه میکردن..همه زار میزدن..ولی من به این غریب بودن پدر بزرگم فکر میکردم...
عمه هام به نوبت منو گرفتن بغلشون...به نوبت تو بغلم زار زدن.....اما من فقط فکر کردم.....
بابام صدام کرد....رفتم تو...پاگا بزرگم رو دیدم...
تمیز بود....خوشبو بود...
اما سرد بود...خیلی سرد بود......
خم شدم و بوسیدمش...سرد بود......
عیب نداره..همیشه میگفت گرممه...حالا سردت شده..اره بابا بزرگ حالا سردت شده....
دختر عمم از حال رفت....تو اون گرما با دهن روزه تک تکشون رو اروم کردم..تک تکشون رو....کسی نبود کمنو اروم کنه.....
داییم اومده بود..حاشا به غیرتش که هیچ وقت بابام رو تنها نمیزاشت..می دونست بابام تنهاست..می دونست عموم بین زن و پدرش زنش رو انتخاب کرد..می دونست....
جسد رو کفن پوش کردن..گزاشتم تو ماشین....
حالا عموم اومده بود...زحمت کشید..بعد از مرگش...
بابام ضعیف بود..بابام داشت مرده رو زنده میکرد....اما نشد...بابام از تهران دکترا رو خصوصی میاورد بالا سرذ پدر بزرگم...بابام.....خدااااااااا ااااااا......
من و دختر عمم با ماشین داییم رفتیم....صورتم منقبض بود...سخت بود...گلوم خشک بود....اما....
رفتیم خونه....همه بودن...همه ..... حتی همه ی دبیرای اموزشگاه هم بودن.....
برای اولین بار اشک پدرم رو دیدن..
برای اولین بار زار زدن عمم رو دیدم..
برای اولین بار بی تابی عموم رو دیدم...
برای اولین بار........

بابام خواست زود تر جنازه رو دفن کنیم...نمی خواست دیر بشه....
بارز هم غریب...خودمون بودیم فقط و چند تا از دوستان بابا......چه غریب....
نماز خوندیم...برای اولین بار نماز میت خوندم..نمی دونستم چیه...ادابش چه جوریه...

موقعی که داخل قبر رو دیدم ترسیدم..برای اولین بار من از مرگ ترسیدم.....
بالا پهن بود و پایین تنگ....چه قدر ارتفاع داشت....
وقتی بابا بزرگ رو گزاشتن تو قبر وحشتم بیشتر شد...داخل یه پارچه شبیه کیسه .....خدا.....

اقایی اومد بالا سرش و داشت یه چیزیایی میگفت...بقیه حرف میزدن و میخندیدن..می خواستم داد بزنم :خفه شین لعنتیا..بزارین اقا جونم بفهمه باید امشب چی بگه........
همه ی اماما و پیامبرارو اقاهه نام برد....خوشم اومد از دعام.....اما هر وقت اسم اقا جون و پدرش رو میاورد تنم می لرزید......دعا خونده شد....با پشت دست خاک ریخته شد....سنگ رو گزاشتن...پسر عمه هام خاک رو ریختن...و من اشک نریختم...
انا انزلنا براش میخوندم.....غریب بود اقا جونم...غریب بود.....غریب مرد....

مامان بزرگ همیشه میگه مرده حتی تو قبرم میره زندس....روحش هست..هنوز تو این دنیاست....میگه وقتی رو ش خاک ریختیم و داریم میریم سرش رو بلند میکنه که بگه نرید من زندم سرش میخوره به اون سنگ بالا سرش ..اونجاست که میمیره.....
تنها یزی که تو سرم بود همین بود..میخواستم بگم :بابا بزرگ ببین رها بالا سرت...ببین من نمیرم..نترسیا..بابا بزرگ درسته که اخرا نمی تونسیتی حرف بزنی ولی دیگه خوب امشب جوابات رو بده....خدات یکیه بابا بزرگ..پیغمبرت محمده...امامت علیه.....بابا بزرگ نترسیا.......
فایده نداشت.....

الان بعد از یک هفته همه یادشون رفته...فقط عمه کوچیکم گریه میکنه...فقز عموم داره زجر میکشه..دختر عمه هام می خندن..شادن با بچه هاشون....
هنوز هم مرگش رو باور نکردم.....

شب یلدا ها همیشه کل خانواده دور هم بودیم..تولد خواهرم و پسر عمم بود...می پرسیدم:اقا جون کدوم نوت رو بیشتر از همه دوس داری؟
همه میگفتن:خوب معلومه پرهام داداشت رو بیشتر از همه دوست داره بالاخره پسره..
اما بابا بزرگم همیشه میگفت:همه تون رو به یه اندازه دوست دارم اما رها برام عزیز تره....

حالا اقاجونم کجاست؟.......اقا جونم غریبانه مرد...اقا جونم غریبانه دفن شد.....برای اقاجونم کسی نبود نماز وحشت بخونه.....همون اقا جونم......

اقا جونم دلم برات داره پر میکشه..
اقا جونم تا حالا برات اشک نریختم...
اقا جونم مرگت رو هنوز باور نکردم...
اقا جونم رها رو تنها نزار....
اقا جونم سلامت باش...پیش مادرت..پیش پدرت....پیش 5 تا عمو هام که مردن..الان تو بغلتن نه؟
اقا جون یه وقت رها رو فراموش نکنی...؟
اقا جون.....اقا جون....اقاجون... به سلامت...



شعله اي بي ثمرم بهتر که خاموشم کنيد
سوي مردن ميروم باخاک هم glaاغوشم کنيد

ارزوهايم به تاراج خزان بر باد رفت
ياد او کشت مرا ياران سيه پوشم کنيد

در گلو از رنج دوران گر که فريادم شکست
ساقی آرید و می و جام که مدهوشم کنيد

شمع روشن رو به روی مهر تابان دیده ای؟
من همان بی نور شمعم پس مرا خامش کنید......
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، city hunter ، mahro ، .RaHa.
#2
اقا جون یه وقت رها رو فراموش نکنی...؟
اگه تو اینجا به یادش باشی وبراش خیرات بدی مطمئن باش او هم اونجا به یاد تو هست
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط: varesh ، asemoon ، .RaHa.
#3
دو دقیقه سکوت به احترام اقا بزرگUndecided
پاسخ
سپاس شده توسط: varesh ، .RaHa.


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  توشه ات بعد از مرگ چیست ؟ !!Tina!! 3 468 ۰۴-۰۷-۹۶، ۰۶:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  ماجرای لحظاتی تا مرگ ... الهه ی شب 0 488 ۰۲-۰۴-۹۴، ۱۱:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  حکایت وقت رسیدن مرگ الهه ی شب 0 329 ۲۸-۰۳-۹۴، ۰۲:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان