۱۰-۱۱-۹۱، ۰۴:۱۱ ق.ظ
از خدا پرسیدم: وقت داری با من گفتگو کنی؟
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من بی نهایت است، چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟.
من سوال کردم، چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد: اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند، که روزی بچه شوند؟...
*اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خودرا خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند!!!...
*اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و زمان حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند!!!...
*اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند که گویی هرگز نزیسته اند!
دست خدا ، دست مرا در برگرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سوال کردم: به عنوان پروردگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
*اینکه یادبگیرند، نمی توانند کسی را وادار کنند تا به آنها عشق بورزد!!!... تنها كاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود، موردعشق ورزیدن واقع شوند!!!...
*اینکه یاد بگیرند، که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند!!!...
*اینکه بخشش را با تمرین یاد بگیرند!!...
*اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند!!!...
*اينكه یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست!!!...
*اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند!!!...
*اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند!!!...
*اینکه یاد بگیرند که کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند!!!...
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟...
خدا لبخندي زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم!... هميشه!...
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من بی نهایت است، چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟.
من سوال کردم، چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد: اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند، که روزی بچه شوند؟...
*اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خودرا خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند!!!...
*اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و زمان حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند!!!...
*اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند که گویی هرگز نزیسته اند!
دست خدا ، دست مرا در برگرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سوال کردم: به عنوان پروردگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
*اینکه یادبگیرند، نمی توانند کسی را وادار کنند تا به آنها عشق بورزد!!!... تنها كاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود، موردعشق ورزیدن واقع شوند!!!...
*اینکه یاد بگیرند، که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند!!!...
*اینکه بخشش را با تمرین یاد بگیرند!!...
*اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند!!!...
*اينكه یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست!!!...
*اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند!!!...
*اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند!!!...
*اینکه یاد بگیرند که کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند!!!...
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟...
خدا لبخندي زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم!... هميشه!...
درگيرم شو
اما
دلگير نشو...



