انجمن ايران رمان



همتون بیاین این داستان رو بخونین
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۱۲:۳۷ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: ستاره شب
پاسخ 4
بازدید 662

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
همتون بیاین این داستان رو بخونین
#1
Thumbs Down 
پریروز واسه پرسیدن سوال از آقای دکتر سیف پزشک عمومی و روان پزشک بالینی با این دست چلاغم راهی شدم ... چون نمیتونستم رانندگی کنم با مترو رفتم ... بگذریم که با این دست تو مترو چیا به سرم اومد! رفتم مطب دکتر تشریف نداشتند ... منشی گفت واسه یک کار اورژانس رفتن بیمارستان ... راهی شدم
بعد از کلی تماس با گوشی دکتر و رد دادن تماس از جانب ایشون بالاخره تو راهرو بیمارستان دیدمشون که از پله میدویدند بالا
دنبالشون دویدم و صداشون زدم ...
برگشت ... از ظاهرش معلوم بود اتفاق بدی افتاده ... با چشمای بی فروغ نگاهم کرد و گفت صبر کن میام
پشت در وایسادم ... دوستم ژیلا که پرستار همون بیمارستانه رو دیدم
سلام ژیلا دکتر چش شده؟ .... اشک تو چشمای ژیلا پر شد با گریه گفت:
نازی یه بچه آوردن ............................ نازی ................ خیلی ماهه ..........نمیدونی
فقط پنج سالشه ....... تو جنگل های لویزان هفت نفر بهش تجـ ـاوز کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای خداجون .... خدا جون ..... دختر... پنج ساله..... سرم گیج میرفت و پنج سالگی خودم میومد جلو چشمم!
غش کردم ... بعد چند دقیقه که به هوش اومدم با اجازه دکتر رفتم داخل
وای الان که اینو مینویسم دارم دیوونه میشم
یک دختر کوچولوی سفید بود که انگار از زیر دست صدتا سگ هار در اومده بود
موهاش بور بود ولی .... روی گونه هاش و دستاش جای گاز گرفتن کبود شده بود
موهای سرش تکه به تکه کنده شده بود ... دکتر بهم نشون داد که روی تنش جای تناب و کمـ ـربند و چنگ افتاده
بعد گفت فکر کنم به هوش اومده باید علائم هوشیاری اش رو چک کنم
با هم کنار تخـ ـتش ایستادیم
دکتر چراغ قوه رو روشن کرد تا بندازه تو چشماش
صداش زد ... حدیثه جان ... صدام رو میشنوی؟
هیچ تکونی نخورد
خواست با کمک دست چشماش رو باز کنه که فهمید داره با زور چشماش رو بسته نگه میداره
دلم داشت غش میرفت ... بی حس شده بودم
دستم رو سرش گذاشتم و آروم گفتم ... حدیثه جان ... خوشگلم .... چشمات رو باز کن
وای وای وای وای
همین که این گفتم چشماش رو باز کرد

........................ درسته به صدای مردها شرطی شده بود از این صحنه دکتر هم چشماش پر اشک شد و رفت بیرون
خدایا خدایا ... میدونی چقدر حالم بده!
دچار پارگی وسیع در منطقه تحتانی شده بود .... پارگی راست روده و .............
مادرش بعد از دزدین تنها فرزندش سه تا سکته کرده بود و پدر بیست و هشت ساله اش مثل مرده ها بود
این دختر کوچولوی ناز رو وقتی از سرویس مهد کودک تو چهار راه تهران پارس پیاده شده بود
جلوی در خونه مقابل چشم مادرش دزدیده بودن
دکتر میگه کاش میذاشتیم بمیره ... چون صدمات وارده از نظر جسمی و روحی جبران ناپذیره!!!!!!
آخه ما به دخترای بالغ بگم مغزتون رو به کار بندازید و تقصیر خودتون بوده و ....
ولی به این فرشته پاک چی بگیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ
سپاس شده توسط: آرزو
#2
الهییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.خدایا اخه اون چه گناهی داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سَر بِه سَر من نَذارید ادمـــــــــــــــــــــآ ....



پارتیِم خداستــــــــــــــــــــ ـــــــــــِِِِِ

پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#3
واقعا بايد به حال خودمون و جامعه مون تاسف بخوريم .
ما داريم به كجا ميرسيم ؟
اينه همه دستايي كه منتظر بارونه
يكي اون بالا نشسته كه خودش ميدونه
ميدونه كاريه كه فقط خودش ميتونه
دستاي خالي رو خالي برنميگردونه
.mara.
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#4
هیچی نمیتونم بگم هیچی.zapszapszapszapszaps
بعضی آدم‌ها ناخواسته همیشه متهم‌اند!
به خاطر :
سکوت‌شان ، کاری به کار کسی نداشتن‌شان ، خلوت‌شان ،
اتاق‌شان ، استراحت‌شان ، روی پای خود ایستادن‌شان ، دوست داشتنشان !
گویی جان میدهند برای اتهام بستن و از همه بدتر این‌ که :
زود فراموش می شود خوبی هایشان!
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  هشت داستان عجیب و باورنکردنی در مورد غذا hadis hpf 0 107 ۱۳-۰۱-۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ
آخرین ارسال: hadis hpf
  داستان هایی که درباره مشهورترین برندها نمی دانید AsαNα 0 192 ۰۵-۱۰-۹۵، ۱۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  داستان رستوران مبتکر sadaf 1 248 ۳۰-۰۲-۹۵، ۰۹:۰۱ ق.ظ
آخرین ارسال: فائزه 2
  داستان یک ترانه. خانوم معلم 4 170 ۰۴-۱۰-۹۴، ۱۲:۰۴ ق.ظ
آخرین ارسال: barooni
  داستان زشت ترین زن دنیا ~mahdis~ 0 315 ۲۶-۰۹-۹۴، ۰۵:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: ~mahdis~
  داستان دختری که از زشتی نمرد! + عکس خانوم معلم 7 385 ۰۹-۰۹-۹۴، ۱۲:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: armiti
  داستان ما وخدا *hasti* 2 173 ۰۱-۰۸-۹۴، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: deli67
  داستان زندگی دختران لیسانسه دستفروش ~mahdis~ 1 211 ۲۸-۰۶-۹۴، ۰۱:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: مارکیز
  داستان دختری که از یتیم خانه‌ای در مشهد به خانه‌ای در آمـ ـستردام رسید ~mahdis~ 1 202 ۳۰-۰۵-۹۴، ۰۸:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: raha..79
Big Grin داستان عشق و دیوانگی... forough 5 297 ۰۴-۰۳-۹۴، ۱۱:۴۴ ق.ظ
آخرین ارسال: Ghazaleh.gh

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان