امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
وقتی پدرم مرد .....
#1
وقتي پدر مُرد
مادر نشسته بود روي صندلي گهواره اي و حلقه ي ازدواجش را مي بوسيد!
حتا يك قطره اشك هم نريخت، با لبخند حلقه اش را لمس ميكرد، مي بوسيد و دستش را ميگذاشت روي قلب اش!
سالِ پدر كه شد؛ بغضِ مادر شكست، آنقدر اشك ريخت و ناله سر داد كه انگار امروز اولين روزِ رفتنِ پدر است!
حلقه ي ازدواجش را گذاشتم روي قلبش، انداختم در ليوان آب و كمي از آن را خورد، اما هيچ فايده اي نداشت، انگار خاصيت اش را از دست داده بود!
وقتي كمي آرام گرفت، حلقه را درآورد و انداخت گردن ش. گفت:
تا وقتي حلقه دستت است، همه اش خيال مي كني جايي نرفته است، بر مي گردد، امروز نه اما فردا حتما كليد مي اندازد و مي آيد تو، تا موهايت را ببافد و پيشاني ات را ببوسد و زمزمه وار بگويد " دوستت دارم " .
تا وقتي حلقه دستت است نبودنش به خيالت گذر نمي كند!
تو عاشقي، كدام عاشق ميتواند جاي خاليِ معشوقه اش را ببيند و تاب بياورد؟
حلقه را گردن م انداخته ام كه تاب آوردن را بلد شوم، صبوري را بلد شوم. نبودنش را ولي هرگز بلد نميشوم ...

نویسنده : سپيده اميدى .
"مهربانی" مهمترین اصل "انسانیت" است .
اگر کسی از من کمک بخواهد یعنی من هنوز روی
زمین ارزش دارم.
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
6 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
نويد (۰۳-۰۶-۹۵, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، خانوم معلم (۰۲-۰۶-۹۵, ۱۱:۴۰ ب.ظ)، آیداموسوی (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۰۷ ب.ظ)، برف سیاه (۰۲-۰۶-۹۵, ۱۰:۰۵ ب.ظ)، m@hshid (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، Land star (۱۸-۱۲-۹۵, ۰۳:۰۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان