چشماي عسليه عشق من
زمان کنونی: ۲۹-۰۴-۹۷، ۰۳:۳۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 1
بازدید 390

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چشماي عسليه عشق من
#1
زهره هميشه ساكت بود وقتي ميومد تو كلاس با يه لبخند محو ميرفت ته كلاس .به جز وقتايي كه با استادا حرف ميزد ديگه نديده بودم با كسي حرفي بزنه.هميشه وقتي محو تماشاي چشماي عسليش ميشدم با يه اخم دوست داشتني سرشو مينداخت پايين.دلم براش پر مي كشيد نمي تونستم بهش فك نكنم عاشق همه ي تنهايي هاشو سادگيش شده بودم .دلم مي خواست حتي يه بار اتفاقي نگاهش به نگاهم قفل شه.اما حس مي كردم ازم فرار مي كنه.فكر اينكه شايد كسي تو زندگيش هست كه به نگاه هاي عاشقونه ي من حساسيت داره ديوونم مي كرد.وقتي تو واحد ازمايشگاه اون ترم اتفاقي هم گروهش شدم از خوشحالي داشتم بال در مياوردم .روز اول ازمايشگاه بود حسابي به خودم رسيده بودم مي دونستم دختري به سادگيه اون توجهش به تيپ پسري جلب نمي شه اما دست خودم نبود مي خواستم همه سعيمو كنم تا منو تو زندگيش راه بده.وقتي رفتم تو ازمايشگاه منتظر بودم تا بياد سر ميز دو نفره ي ازمايش تا باهم ازمايش اون روزو شروع كنيم بلاخره اومد.صداي قلـ ـبمو ميشنيدم دستام يخ كرده بود .ولي يهو ديدم رفت سر ميزه يه دختري.فهميدم گروهشو عوض كرده.خيلي ناراحت شدم تصميم گرفتم بعد كلاس حتما باهاش حرف بزنمو احساسمو بگم و ازش بپرسم اخه چرا ازم فرار مي كنه ديگه نمي تونم حسمو تو قلـ ـبم نگه دارم بايد بدونه عاشقشم.كلاس كه تموم شد بيرون دانشگاه ديدمش.صداش كردم اروم برگشت سمتم و مثه هميشه يه لبخند محو زد .
-بله..........+ ببخشيد مي خواستم بدونم چرا گروهتونو عوض كردين ؟؟به نظرتون لياقته همكاري باهاتونو نداشتم؟؟-نه اختيار دارين مسئله اين نيست ...من ...من فقط فكر كردم اين طوري بهتره...
از حرفش عصباني شدم.واقعا چرا نمي فهمه من بهش علاقهمند شدم....يهو نفهميدم كه چيجوري وسط خيابون تقريبا سرش داد زدمو گفتم زهره چرا اينجوري بهتره؟؟؟؟اخه چرا ازم فرار مي كني؟؟به نظرم حتما تونستي از نگاهم بخوني كه عاشقت شدم...زهره اگه كسي تو زندگيته بگو من گورمو گم مي كنم ...
-لطفا اروم باشيد همه دارن نگامون مي كنن
+نمي تونم نه ديگه نمي تونم زهره....ميفهمي ؟من عاشقتم...زهره جوابمو بده تكليفمو روشن كن
يه لحظه نگاش كردم ديدم چشماي عسليش باروني شد به چشمام زل زد اروم گفت منم دوست دارم آرش
دلم لرزيد خوشحال شدمو دليل گريه شو نفهميدم .نميتونستم اسمون چشاشو باروني ببينم
+زهره گريه نكن عزيزم....من شرمندم باهات بد حرف زدم..
وقتي خواستم دستشو بگيرم خودشوعقب كشيدو سريع ازم دور شد. دركش نمي كردم مگه نگفت دوسم داره پس چرا رفت....
فرداي اون روز اومد سر ميزم...
-سلام اگه امكانش هست بعد كلاس باهاتون صحبت كنم
+باشه حتما خوشحال مي شم
سرشو انداخت پايينو باز رفت اخر كلاس....
همش با خودم فكر مي كردم حتما مي خواد بابت رفتارديروزش معذرت بخوادو نگاه مهربونشو نصيبم كنه خوشحال بودم بعد كلاس رفتيم يه كافي شاپ ...مثه هميشه ساكت بود.
+نمي خوايين چيزي بگين؟
-اتفاقا بايد بگم....
نگاهشو به چشمام دوختو ساكت شد... با اينكه دلم مي خواست همينجوري تو سكوت نگاش كنم فكر كردم احتمالا مي خواد بگه دوسم داره به خاطره همين گفتم بگو زهره همه حرفاتو گوش مي كنم
-من اوني نيستم كه برات مناسب باشه... با اين كه از روزي كه ديدمت بهت علاقه مند شدم ...اما نميشه
+اين چه حرفيه زهره....نكنه...
-نه من نه نامزد دارم نه به جز تو كسيو دوست دارم ارش
+زهره مي خوام بيام خواستگاريت.... من از دنيا فقط تو رو مي خوام
دوباره اشك تو چشماش خونه كرد...
-اما من اوني نيستم كه برات مناسبه آرش.....من.... من ايدز دارم
زبونم بند اومده بود ...نمي تونستم نفس بكشم.... يعني زهره....زهره ي من پاك نيست؟... سرم گيج مي رفت ...وقتي سكوت منو ديد صداي گريش بلند شد و از كافي شاپ رفت.....
نمي تونستم باور كنم....پس اون معصوميت تو چشماي عسليش دروغ بود؟؟
نه نميشه ...دروغه باور نمي كنم....از فرداي اون روز ديگه نيومد دانشگاه.
فهميدم انصراف داده....4 ماه بود نديده بودمش دلم براش تنگ شده بود اما با دلم مبارزه مي كردم كه نگاه معصومش دروغ بوده.
يه روز اتفاقي شنيدم كه يكي از همكلاسيام داشت طرز سادگيو لباس پوشيدنه زهره و مسخره مي كرد واز نبودش استفاده مي كرد تا خنده ي همه رو در بياره... خيلي عصبي شدم با پسره درگير شدم .....اون موقعه بود كه فهميدم چه قدر زهره رو دوست دارم اره بايد پيداش كنم مهم نيست چه اتفاقي تو گذشته افتاده يا اينكه مريضه واسم پاكي و صداقت اون روزي كه بهم گفت دوسم داره مهمه......
2 ماه تموم همه سعيمو مي كردم تا پيداش كنم ازخيليا مي پرسيدم اما انگار با هيچ كس دوست نبود كه شماره اي يا ادرسي ازش داشته باشن
تا اينكه با هزارتا بدبختيو پارتي بازيو به زور شيريني ازدواجو تعهد اينكه به كسي نگم كه اطلاعات دانشجويي رو از پرونده بايگاني گرفتم با پادر ميونيه يكي از استادا تونستم ادرس خونشو پيدا كنم...
خيلي ذوق داشتم كه بعد مدت ها قرار ببينمش.... تصميم گرفتم يه دسته گل بگيرمو برم خونشونو بگم كه قصد خواستگاري ازشو دارم و اگه اجازه ميده با خانوادم برم خواستگارش.... خودم نميدونستم چيجوري مي خوام خانوادمو راضي كنم ولي به تنها چيزي كه فكر مي كردم داشتن زهره بود...دلم مي خواست مالك اون چشماي نازش بشم...از شوق ديدن دوباره ي چشماش طي كل مسير خونشون لبخند ميزدم...خدا كنه همه بزارن كه منو زهره بهم برسيم...
بلاخره رسيدم .... يه خونه ي شيك و بزرگ....زنگ زدم خانم مسني كه خدمت كارشون بود درو باز كرد ....حسابي هول بودم ....دستام ميلرزيد...
-بفرماييد
+ببخشيد منزل اقاي نصرتي؟
-بله بفرماييد امرتون؟اقاي نصرتي نيستن پيغامي داريد بهشون بگم؟بگم كي اومده بود؟
+ببخشيد واسه امر خير اومدم ...اگه بشه با مادر زهره خانم صحبتي داشته باشم اگه اقاي نصرتي نيستن.
-اومديد خواستگاريه زهره خانم؟مادر زهره خانم سال هاس فوت كردن...
زهره خانم ..... چه طوري بگم پسرم...فك كنم نميدونستي كه مريضن...
+چرا خانم ميدونم مهم نيست ... اقاي نصرتي كي ميان كه من باهاشون صحبت كنم؟؟؟؟؟؟
-پسرم متاسفام زهره خانم يه هفته هست فوت شدن...الانم اقاي نصرتي واسه هفت زهره خانم رفته سر خاك تك دخترش.
چشمام سياهي رفت....نه زهره اخه چرا رفتي ...من لعنتي دير اومدم دنبالت..
بغض راه گلومو بست با صدايي كه خودم به زور ميشنيدم گفتم :ببخشيد ميشه يه لطفي به من كنين... مي خوام برم پيش زهره.... ميشه بگين..
-باشه پسرم غم اخرت باشه الان ميرم ادرس قطعه اشو واست ميارم...
خدايا اخه چرا..... باورم نميشه به جاي اينكه برم دانشگاهو مثه هميشه لبخند و نگاه با شرم زهرهمو ببينم واسه ديدنش دارم ميرم بهشت زهرا....زهره ي من چرا به اين زودي رفتي....
داشتم نزديك خاكي كه زهره ي منو بغـ ـل كرده بود ميشدم هنوز دسته گلي كه واسه خواستگاريش گرفته بودم دستم بود... 2ساعت پيش با چه وسواسي تك تك اين گل ها رو انتخاب كرده بودم مي خواستم زهره خوشحال شه واسم بخنده و فكر نكنه تنهاش گذاشتم. هنوزم دستم ميلرزيد اما اين دفعه از شوق ديدن چشماي عسليش نبود اين دفعه از غم از دست دادن چشماي عسليش بود.چشمايي كه با نگاهي پر از شرم بيشترين زماني كه به چشمام برخورد مي كرد كمتر از 10 ثانيه مي شد... اما همون ثانيه ها قلـ ـبمو ميلرزوند مثه اين دستام كه الان از ترس نبودن زهره ميلرزه.
نزديك كه شدم ديدم مرد مسني خم شده كنار قبر دخترشو بلند گريه مي كنه...نميتونستم جلوتر برم ...پاهام ياريم نميكرد كه منو ببره كناره زهره ...
اقاي نصرتي قربون صدقه ي تنها دخترش مي رفت .... اول معنيه حرفاشو نمي فهميدم ...با خودم فكر كردم حتما يه درد و دل خونوادگي بين يه پدر و دختره
+دخترم...همش تقصير منه كه تو و مادرتو از دست دادم...
+دخترم زهره ي بابا...كي ميشه منم بيام پيشتون؟...مني كه باعث مرگ شما دو تا شدم ...با يه حماقت...وقتي رفتم خارج...خيلي پستم زهره ي بابا... ميدونم نه تو نه مادرت منو نمي بخشيد...اين مريضيه لعنتيو من واسه مادرت سوغاتي آوردم....نميدونستم تاوان گناهم اين قدر سنگين ميشه كه جوونيه زنمو داغون كنم و بعد بچه ام هنوز به دنيا نيومده به اين ننگ مبتلا شه....خدا داره مجازاتم ميكنه زهره اول مادرتو برد بعدم ترو تا من ببينمو زجر بكشمو خودمو لعنت كنم تا نوبت خودم شه.....دختر مظلوم من ...زندگيتو ازت گرفتم ....فداي اون شرمت بشم كه با اينكه از همه چي خبر داشتي هميشه بهم احترام ميزاشتي ...هميشه مي خنديديو مي گفتي دخترا بابايين ديگه منم كه مامانم پيشم نيست بابايي خودت وقتي بچه بودم گفتي رفته پيشه خدا...با اينكه همه بهت گفته بودن من با تو و مادرت چي كار كردم... اخ دختر نازم...پول زياد تو جوونيم باعث شد من از زندگي دور شم زندگيمونو تباه كردم دخترم.....

سرم گيج ميرفت .دسته گل از دستم افتاد.واي خدا زهره ي من پاك بود....معصوميت تو نگاهش دروغ نبود.... چيجوري تونستم حتي يه لحظه فكر كنم اون معصوميت اون چشماي عسليت دروغه زهره ي من...من چي فكر كردم درموردت؟...چرا نگفتي علت مريضيت چيه؟؟ بميرم برات زهره ي من نخواستي ابروي پدرپشيمونتو جلوي من ببري....اخ زهره كاش مي شد يه بار ديگه با شرم با اون چشماي عسليت مثه بار اولي كه گفتي دوسم داري بهم نگاه كني.....
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
"MJ" (۱۷-۰۸-۹۴, ۰۵:۰۳ ب.ظ)، الهه ی شب (۰۹-۰۵-۹۴, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، گل زیبا (۰۹-۰۲-۹۵, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، maryam80 (۲۴-۰۲-۹۵, ۱۰:۱۰ ق.ظ)، محـmahyaـیا (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۶:۵۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان