امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان يک عشق یک تنفر
#11
فطمه بعد از خواندن اشک هایش را پاک کرد واز همه عذر خواست وبه اتاقش رفت وخوابید.
صبحروز بعدهم بعداز خوردن صبحانه به همراه امید به اموزشگاه رفت وبعد از رسیدن به اموزشگاه از برادرش خداحافظی کرد و برادرش نیز ماشین را به حرکت در اورد و رفت. فاطمه به سمت در ورودی اموزشگاه میرفت که صدایی او در جایش میخکوب کرد درست شنده بود صدای شاهرخ بود وبرای اطمینان بیشتر به سمت اوبرگشت بله خودش بود .
-فاطمه ...س..سلام
-سلام بگو چیکار داری دیرم شده
-فاطمه من...من...من..
-تو چی؟؟؟
-من..من...پشیمون و خیلی..دو..ست...دارم
-خیلی دیره متاسفم
شاهرخ (بابغض):پای اون پسره درمیون است؟؟؟
-کدوم پسره؟؟؟
-همون که اومده بود باهات
-پس شما کشیک منو میکشدین وبه سمت اموزشگاه به راه افتاد ولی شاهرخ بازوی او راگرفت وبه سمت خود برگرداند.
-یک کلمه اره یانه؟؟
-خیلی دوست داشتم بگم اره ولی این طور نیست اون پسره داداشم بود امید.وبا حالت دو به سمت اموزشگاه رفت.
وقتی کلاسش تموم شد شاهرخ با ماشین جلوی در ایستاده بود که با دیدن فاطمه از ماشین بیرون امد و به سمتش رفت وگفت:فاطمه خواهش میکنم لجبازی نکن برو بشین تو ماشین میخوام برسونمت وباهات حرف دارم.
-ببین اقا پسر اگه بابات تو رو فرستاده تا بابای من قرداد ببنده یک کلمه بهم بگو تا برم با بابام صحبت کنم ومشکل حل کنم ولی اگه از روی عذاب وجدان اومدی من وهمه خانواده ام شما وخانوادتون روبخشیدیم حالا برو دنبال دختر مورد علاقه ات ودیگه هم وقتم رو نگیر ومزاحمم نشو.ودرجهت مخالف شاهرخ به حرکت در امد به سرعت دور شد و شاهرخ را گریان باقی گذاشت.
شاهرخ(باخود گفت):تقصیر خودته شاهرخ به خاطر یه دختره ی هرزه برای همیشه فاطمه رو از دست دادی حالا فاطمه حق داره نبخشتت بکش اقا شاهرخ بکش....
شاهرخ برای دلجویی به منزل اقای سعادتی رفت بعد از کلی خواهش و التماس اجازه خواست فاطمه را ببیند وبا او حرف بزند فاطمه وارد سالن شد وبا دیدن شاهرخ خشکش زد.
شاهرخ:سلام چرا وایسادی؟؟؟بشین!
فاطمه:تو..تو..اینجا چیکار میکنی؟؟؟مگه چند ساعت پیش نگفته بودم که...
-میدونم چی گفتی میخوام به حرف هام گوش کنی وبعد تصمیم بگیری وهر تصمیمی هم بگیری من با جان ودل قبول میکنم وبعد لحظه ای مکث کرد و به فاطمه خیره شد وسپس ادامه داد:
فاطمه اولین روزی رو که دیدمت رو یادته اون موقعه فکر کردم بایه دختر دست وپا چلفتی روبرو هستم ولی وقتی تو رو بیشتر شناختم فهمیدم که اشتباه میکردم تو چند ماهی که کنارهم زندگی کردیم بهت علاقه مند شدم ولی نمیدونم چرا نمیتونستم به خودم بقبلونم تو رو دوست دارم اون یه باری که با هم یکی شدیم رو یادته من با عشق و علاقه تمام اون کار رو انجام میدادم وبهترین لحظه های عمرم بود ولی روز بعد نمیدونم چرا غرورم نگذاشت همه چی رو بهت بگم و بابت اون سیلی که اون روز بهت زدم معذرت میخوام ای کاش دستم میشکست و اون کار رو نمی کردم و بخاطر یه دختر هرزه ی عوضی تورو نمیزدم منو ببخش.میدونم الان دوست داری درمورد یگانه بدونی ازدواج کرد وبرای همیشه از ایران رفت و منو با پول عوض کرد در واقع من بازیچه ی دستش بودم میخوام بگم فاطمه اگه قبول کنی باهام ازدواج کنی همه ی دار وندارم رو به پات میریزم و خوشبختت میکنم واگه قبول نکنی برای همیشه پامو از زندگی ات میکشم بیرون ولی تا اخر عمرم منتظرت میمونم.وسپس درمقابل فاطمه زانوزد و گفت:باهام ازدواج می کنی؟؟؟
فاطمه به صورت خیس از اشک شاهرخ خیره شد او واقعا شاهرخ را با تمام وجود میخواست وطاقت قطره ای از اشک های او را نداشت.پس گفت:اگه مامان وبابام موافق باشن...من حرفی ندارم اما یه شرطی دارم.
پدر ومادر شان که موضوع ازدواج مجدد انها را شنیدند ابتدا کمی مردد شدند ولی بعد قبول کردند.
شاهرخ بلافاصله به سمت فاطمه امد وگفت:هرشرطی باشه قبوله
-اول شرط گوش کن بعد قبول کن.
-خب چه شرطی؟؟؟
-اینکه عروسی ما وندا اینا توی یه روز باشه.
-اطاعت قربان.
ندا که از پله های اتاقش پائین میامد باشنیدن این خبر جیغی از خوشحالی کشید وخواهرش را در glaاغوش گرفت.
************************************************** ********************************
بالاخره بعداز ساعت ها انتظار عروس وداماد امدند همه کل کشیدند لباس ندا وفاطمه طبق معمول لباس های مشابه با رنگ های مشابه هردو سفید پوشیده بودند و همراه دامادشان از ماشین خارج شدند.
مرضیه:سلام عروس های دو قلو مارو تحویل نمیگیرید؟؟
بهاره:اینو راست میگه.
همدیگر را در glaاغوش گرفته وخوشحالی کردند وبعد از کمی شوخی وخنده هریک به سمت شوهرانشان رفتند.
-شاهرخم خیلی خوش تیپ شدی.
-نه به اندازه تو.ودستش رابوسید وادامه داد:هیچوقت تنهام نذار واو را درglaاغوش کشید.
************************************************** *********************************
حالاپنج سال از ازدواج و زندگی مشترک ان ها میگذرد وفاطمه و شاهرخ صاحب یک دختر به اسم تینا وندا وسیاوش صاحب یک پسر به اسم شاهین شدند.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow عشق به تعریف معلمان taranomi 5 243 ۰۱-۰۷-۹۶، ۰۳:۰۵ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
Heart از صدای عشق ندیدم خوش تر taranomi 5 285 ۱۰-۰۴-۹۶، ۰۸:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Elesa
  جستارهایی در باب عشق! AsαNα 1 308 ۱۷-۰۸-۹۵، ۰۸:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
سرنای را (۱۹-۰۳-۹۵, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، شایان (۱۹-۰۲-۹۵, ۱۰:۲۲ ق.ظ)، گل زیبا (۰۹-۰۲-۹۵, ۱۰:۴۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان