امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
روز مادر
#1
روز مادر بود. چند ماهي مي شد كه پدرش اجازه ي ديدار مادرش را به او نمي داد ولي اين بار او مي خواست به هر نحوي كه شده مادرش را ببيند. به بهانه ي سردرد از كلاس درس بيرون آمد به حياط مدرسه نگاهي انداخت هيچ كس را نديد از سرايدار مدرسه نيز خبري نبود با قدم هاي آهسته به در حياط نزديك شد در را باز كرد و از مدرسه خارج شد. به سرعت دويد بي آنكه به پشت سر خود نگاهي بياندازد. كم كم با دور شدن از مدرسه قدم هايش را آهسته تر كرد. در مقابل خود مغازه هايي را مي ديد كه برايش آشنا بودند اين مغازه ها را قبلا بارها ديده بود. در هنگام گذر از مغازه اي بود كه ويترين مغازه گل فروشي نظر او را به خود جلب كرد در مقابل آن ايستاد و به گل هاي زيباي پشت ويترين نگاه انداخت به جيب هاي خود دستي زد تا گلي را به مناسبت روز مادر براي مادرش بخرد اما چيزي نيافت. تازه يادش آمد كه پول هايش را در كيفش جا گذاشته ديگر نتوانست تحمل كند چشمانش پر از اشك شده بود بر روي پله هاي در ورودي گل فروشي نشست و شروع به گريه كرد.
گل فروش كه صداي او را شنيده بود بيرون آمد دست او را گرفت و به داخل مغازه برد. او را بر روي چهارپايه ي كوتاهي نشاند. پسرك هنوز سرش را پايين نگه داشته بود و داشت گريه مي كرد. گل فروش سرش را بالا آورد و با دستمال اشكهايش را پاك كرد. علت گريه را از او پرسيد پسرك كه ديگر نمي توانست طاقت بياورد همه چيز را به او گفت. گل فروش با شنيدن سخنان او خوشحال شد زيرا كه از عشق فرزند به مادر آگاه بود بنابراين رو به پسرك كرد و گفت كه مي تواند هر گلي را كه مي خواهد براي تقديم به مادرش بگيرد. پسرك كه از شنيدن اين حرف خوشحال شده بود و به اطراف خود نگاهي عميق تر انداخت تا آن موقع اين همه گل به اين زيبايي يكجا نديده بود از چهارپايه پايين آمد و به گل هاي اطراف خود نگاهي انداخت. شاخه گل سرخي را با ساقه ي بلند در ميان آنها ديد آن را برداشت و با تشكر از گل فروش به سرعت به طرف مادرش دويد به آنجا رسيد هنوز خورشيد غروب نكرده بود خاك ها را با آستين هاي لباسش كنار زد و گل سرخي را كه از گل فروش گرفته بود را بر روي قبر زيباي مادرش قرار داد.
شایَــــد مَنــــ کامِلــــ نَباشَمــــ ?اَمــــا کامــــِلا خودَمَمــــــ☺ــــــــــــ
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
بسیار زیبا و عبرت امیز بود mara
اگه زندگیت ته کشید
بشین با ته دیگش حال کن
هی نشین بگو به اخرش رسیدم...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow آلزایمر مادر !! صنم بانو 2 174 ۲۴-۰۸-۹۶، ۱۱:۰۲ ق.ظ
آخرین ارسال: avapars
  مادر زینب سلطان 2 116 ۰۳-۰۸-۹۶، ۱۲:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
Bug يك روز كنار دريا !! صنم بانو 2 108 ۱۶-۰۷-۹۶، ۰۴:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: d.ali

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
elena.r (۰۸-۰۴-۹۴, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، ghazaleh (۱۵-۰۴-۹۴, ۰۹:۱۷ ق.ظ)، elaheh.p (۰۷-۰۴-۹۴, ۱۱:۵۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان