امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ستاره دنباله دار | بابک آتشین جان
#1
در زمانهای قدیم، یک شب سرد زمستان، در کلبه کشاورزی صدای گریه نوزاد پیچید، طوری که چند خانه آنطرفتر، کدخدا هم از خواب پرید.
کدخدا پنجره را باز کرد ببیند صدا از کجا میآید، یکهو در آسمان چشمش به یک ستاره دنبالهدار افتاد. او که خیلی وقت بود برای اثبات همه چیزدانیاش، هیچچیز پیدا نکرده بود، ستاره دنبالهدار را توی هوا قاپید و برد صاف گذاشت کف دست پدر بچه، که: «باید به خودت افتخار کنی. نشان به این نشان که پسرت مرد بزرگی میشود.» کشاورز هاج و واج مانده بود، اما حس کرد باید به کدخدا اعتماد کند. این بود که شروع کرد به افتخار کردن.
سالها بعد، یک روز گرم تابستان، وقتی کشاورز پیر خسته و عرقریزان از مزرعه به خانه برگشت، پسرش توی سایه ایوان لم داده بود و به شکل خلاقانهای، هم خودش را باد میزد، هم مگسها را میپراند. کشاورز هنوز هاج و واج بود. بینوا چه کار میتوانست بکند: کدخدای روانشاد پیشبینیاش اشتباه از آب درآمد، قبول، ولی دیگر چرا مژده آینده درخشان پسرش را موقع به دنیا آمدن دخترش داده بود؟
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  حکایت الاغ و الاغ دار !!Tina!! 0 387 ۲۹-۱۱-۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: !!Tina!!
  لقمه نان و لقمه جان !!Tina!! 3 415 ۰۹-۰۷-۹۶، ۰۶:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: d.ali
  داستان خنده دار «قاطر گران بها» بهار نارنج 5 271 ۱۷-۰۴-۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان