۱۳-۱۲-۹۱، ۰۴:۱۷ ب.ظ
در زمانهای قدیم، یک شب سرد زمستان، در کلبه کشاورزی صدای گریه نوزاد پیچید، طوری که چند خانه آنطرفتر، کدخدا هم از خواب پرید.
کدخدا پنجره را باز کرد ببیند صدا از کجا میآید، یکهو در آسمان چشمش به یک ستاره دنبالهدار افتاد. او که خیلی وقت بود برای اثبات همه چیزدانیاش، هیچچیز پیدا نکرده بود، ستاره دنبالهدار را توی هوا قاپید و برد صاف گذاشت کف دست پدر بچه، که: «باید به خودت افتخار کنی. نشان به این نشان که پسرت مرد بزرگی میشود.» کشاورز هاج و واج مانده بود، اما حس کرد باید به کدخدا اعتماد کند. این بود که شروع کرد به افتخار کردن.
سالها بعد، یک روز گرم تابستان، وقتی کشاورز پیر خسته و عرقریزان از مزرعه به خانه برگشت، پسرش توی سایه ایوان لم داده بود و به شکل خلاقانهای، هم خودش را باد میزد، هم مگسها را میپراند. کشاورز هنوز هاج و واج بود. بینوا چه کار میتوانست بکند: کدخدای روانشاد پیشبینیاش اشتباه از آب درآمد، قبول، ولی دیگر چرا مژده آینده درخشان پسرش را موقع به دنیا آمدن دخترش داده بود؟
کدخدا پنجره را باز کرد ببیند صدا از کجا میآید، یکهو در آسمان چشمش به یک ستاره دنبالهدار افتاد. او که خیلی وقت بود برای اثبات همه چیزدانیاش، هیچچیز پیدا نکرده بود، ستاره دنبالهدار را توی هوا قاپید و برد صاف گذاشت کف دست پدر بچه، که: «باید به خودت افتخار کنی. نشان به این نشان که پسرت مرد بزرگی میشود.» کشاورز هاج و واج مانده بود، اما حس کرد باید به کدخدا اعتماد کند. این بود که شروع کرد به افتخار کردن.
سالها بعد، یک روز گرم تابستان، وقتی کشاورز پیر خسته و عرقریزان از مزرعه به خانه برگشت، پسرش توی سایه ایوان لم داده بود و به شکل خلاقانهای، هم خودش را باد میزد، هم مگسها را میپراند. کشاورز هنوز هاج و واج بود. بینوا چه کار میتوانست بکند: کدخدای روانشاد پیشبینیاش اشتباه از آب درآمد، قبول، ولی دیگر چرا مژده آینده درخشان پسرش را موقع به دنیا آمدن دخترش داده بود؟

