ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


به راستي، انسان رودي است آلوده؛ دريا بايد بود تا رودي آلوده را پذيرا شد و ناپاكي را نپذيرفت.
آنچه در انسان بزرگ است اين است كه او پل است نه غايت؛ آن چه در انسان خوش است اين است كه او فراشدي است و فروشدي.
كارهاي بزرگ را همه دور از بازار و نام آوري كرده اند. پايه گذاران ارزشهاي نو هميشه دور از بازار و نام آوري زيسته اند.
به خُردان و بيچارگان بس نزديك زيسته اي. از كين پنهان شان بگريز! آنان در برابر تو سراپا كين اند و بس.
دوست مي دارم آناني را كه براي فرو شدن و فدا شدن، نخست فراپشت ستارگان از پي دليل نمي گردن د، بل خويش را فداي زمين مي كنند تا زمين روزي از آن ابرانسان شود.
دوست مي دارم آن را كه فضيلت خويش را خواهش و سرنوشت خويش مي سازد و اين گونه بَهر فضيلت خويش هنوز زيستن خواهد يا ديگر نزيستن.
دوست مي دارم آن را كه روان اش خويشتن، بر باد ده است و نه اهل سپاس خواستن است و نه سپاس گزاردن؛ زيرا كه همواره بخشنده است و به دور از پاييدن خويشتن.
دوست مي دارم آن را كه پيشاپيش كردار اش كلام زرين مي گستراند و همواره بيش از آن چه نويد مي دهد به جاي مي آورد.
دوست مي دارم آن را كه آيندگان را بر حق مي كند و گذشتگان را نجات مي بخشد؛ زيرا مي خواهد جان بر سر كار انسانهاي كنوني نهد.
دردا، زماني فرا رسد كه از انسان ديگر اختري نزايد. دردا، زمانه ي خوار شمردني ترين انسان فرا رسد؛ انساني كه ديگر خود را خوار نتواند شمرد.
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


هنوز همسايه را دوست مي دارند و خود را بدو مي سايند [ =ماليدن ]؛ زيرا انسان به گرما نياز دارد.
خطر را پيشه ساختي و درين چيزي نيست كه سزاوار سرزنش باشد.
خرد مي گويد: هر كه گرسنه اي را سير كند، روان خويش را تازه مي كند.
رنجور را چشم بر گرفتن از رنج خويش و به فراموشي سپردن خويش لذتي مستانه است.
در پس انديشه ها و احساس هايت فرمانروايي قدرتمند ايستاده است، دانايي ناشناس كه نام اش خود است. او در تن تو خانه دارد: او تن توست.
بگريز، دوست من، به تنهايي ات بگريز! تو را از بانگ بزرگ مردان كر و از نيش خردان زخمگين مي بينم.
ديگر بار چونان درختي باش كه دوستش مي داري؛ همان درخت شاخه گستري كه آرام و نيوشا بر دريا خميده است
پايان تنهايي آغاز بازار است؛ و آنجا كه بازار آغاز مي شود، همچنين آغاز هياهوي بازيگران بزرگ است و وز وز مگسان زهرآگين.
جهان گرد پايه گذاران ارزشهاي نو مي گردد، با گردشي ناپيدا؛ اما مردم و نام گرد نمايشگران مي گردن د: چنين است «راه و رسم جهان».
زمين هنوز براي روانهاي بزرگ گشاده است. هنوز چه بسيار جاي ها كه براي تنهايان و جفت هاي تنها تهي است؛ چنان جاي هايي كه برگردشان عطر خوش درياهاي آرام وزان [ =روان ] است.
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


نمايشگر را جاني است؛ اما جاني نه چندان با وجدان. ايمان او همواره به چيزي است كه بيش از همه ديگران را وادار به ايمان آوردن به آن مي كند؛ ايمان به خويشتن خويش.
بسا مهربانانه به نزد تو مي آيند، اما همانا زيركي ترسويان است. آري، ترسويان زيرك اند!
از آنجا كه مهربان و دادگر هستي، مي گويي: «گناهشان چيست اگر كه زندگي شان كوچك است!» اما روان تنگشان مي انديشد كه «هر زندگي بزرگ گناه است».
با شناختن هر چيزي در كسي آن چيز را در او برافروخته مي سازيم. پس، از خُردان بپرهيز.
آن را كه پارسايي كاري است دشوار، مي بايد از آن بر حذر داشت تا كه پارسايي او را راه دوزخ نشود؛ يعني، راه پليدي و آلودگي روان.
مي خواهي چيزي از خود را در پيش دوستت نپوشي؟ به احترام دوست خويش است كه خود را چنان كه هستي مي نماياني؟ اما او تو را بدين سبب سر به نيست مي خواهد.
دوست مي بايد در پي بردن و دم فرو بستن استاد باشد: همه چيز را به چشم نبايد ديد. رويايت بايد بر تو فاش كند كه دوست ات در بيداري در چه كار است.
اي بسا كس كه زنجير خويش نتواند گسست، اما بندگسل دوست خويش تواند بود.
برده اي؟ پس دوست نتواني بود. خودكامه اي؟ پس دوستي نتواني داشت.
رفاقت هست؛ اي كاش دوستي نيز باشد!
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


تنها با ارزيابي است كه ارزشي هست. بي ارزيابي گردوي هستي پوك است.
نخست ملتها آفريدگار بودند و بسي پس از آن فردها. به راستي، فرد، خود، تازه ترين آفريده است.
چه بسا انديشه هاي بزرگ كه كارشان جز كار دَم نيست: باد مي كنند و تهي تر مي سازند.
فراتر و برتر مي روي. اما هرچه بالاتر روي چشم رشك [ =حسد ] تو را كوچك تر مي بيند و آن كه پرواز مي كند از همه بيش نفرت مي انگيزد.
هرگاه كه دردمندي را هنگام درد كشيدن ديده ام، از شرم اش شرمسار شده ام، زيرا به ياري برخاستن من غرور اش را پايمال كرده است.
زير بار منت هاي بزرگ بودن كينه توز مي كند نه سپاس گزار و چون نيكي كوچكي از ياد نرود به كرمي جونده بدل مي شود.
آدمي درشت ترين پاسخ را آنگاه مي دهد كه با فرزانگي خويش، حقيقت را در ميان مي نهد.
اينكه با فرزانگي ميانه ي خوب دارم و بسا خوب، از آن روست كه بسيار مرا به ياد زندگي مي اندازد!
نادانان، همانا مردم، رودي را مانند زورقي بر آن شناور؛ و در آن زورق، ارزش گذاري ها با وقار و روي پوشيده نشسته اند.
به راستي، آن كه روزگاري انديشه ي خود را اينجا در سنگ بر هم انباشت و بر افراشت، از آن خردمند ترين مردماني بود كه راز زندگي را مي دانند. او اينجا با ساده ترين مثال به ما مي آموزاند كه در زيبايي نيز جنگ است و نابرابري و نبرد بر سر قدرت و چيرگي.
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


خوش تر دارم كه «قديس ستون نشين» باشم تا گردبادي از كين.
اگر بناست كه خدمتكار باشي، كسي را بجوي كه به خدمت تو بيش از همه نيازمند باشد!
ماهيان همه همين مي گويند. آنچه را خود نتوانند پيمود ناپيمودني مي دانند.
من هرگز او را و خنده اش را باور ندارم هرگاه كه زبان به بدگويي از خود مي گشايد.
شما فرزانگان نامدار خدمتگزار مردم و خرافات مردم بوده ايد ؛ نه خدمتگزار حقيقت! و ايشان درست به همين دليل شما را بزرگ مي دارند.
آن كه هميشه ايثار مي كند در خطر از كف دادن آزرم است. آن كه هميشه قسمت مي كند، دل و دست اش از قسمتگري مدام پينه مي بندد.
خواهان فضيلت ستون باش كه هر چه بالاتر مي رود زيباتر مي شود و ظريف تر، اما از درون سخت تر و استوار تر.
آنجا كه فداكاري باشد و خدمتگزاري و نگاه هاي عاشقانه، خواست سَروري نيز هست. ناتوان تر از راههاي پنهان به دژ، به اندرون دل قدرتمندتر مي خزد تا قدرت را بربايد.
دهان را از واژه هاي نجيب پر مي كنيد و بر ماست آيا كه باور داريم دلهاي شما، شما دروغ زنان، سرشار است؟
هر كه از خود ايمان نداشته باشد هميشه دروغ مي گويد.
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


شناخت نزد من اين است: آن چه ژرف است مي بايد تا بلنداي من بر آيد!
هرگاه مردم از مردان بزرگ دم زده اند هرگز سخن شان را باور نداشته ام و همچنان بر آن ام كه او درمانده اي است باژگونه [ =واژگونه ] كه از همه چيز بس كم دارد و از يك چيز بس بسيار.
پرتگاه هولناك است نه بلندي!
هر آن كس كه نخواهد در ميان بشر از تشنگي هلاك شود، بايد بياموزد كه از هر جام بنوشد و هر آن كس كه بخواهد در ميان بشر پاك بماند، بايد بداند كه چگونه خويش را با آب ناپاك نيز بشويد.
براي تماشايي شدن زندگي، نمايش آن را مي بايد خوب بازي كرد؛ و براي اين به بازيگراني نيكو نياز است.
نخست مي بايد گربه هاي وحشي تان ببر شوند و وزغ هاي زهر آگين تان سوسمار تا شكارگر خوب را شكاري خوب باشد.
هر كه كوهها را جا به جا كند دره ها و پستي ها را نيز جا به جا مي كند.
در خاموش ترين گاه [ =زمان ] شب است كه شبنم بر سبزه فرو مي نشيند.
تو راه را از ياد برده اي؛ اكنون راه رفتن را نيز از ياد خواهي برد.
به انجام رساندن كارهاي بزرگ دشوار است. اما دشوار تر از آن فرمان دادن به كارهاي بزرگ است.
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


نابخشودني ترين چيز در تو اين است كه قدرت داري و نمي خواهي فرمان براني.
آنجا كه ديگر تو را نردبامي نمانده باشد، بايد بداني كه چگونه از روي سر خويش بالا روي. از روي سر و از فراز دل خويش! اكنون آنچه در تو نرمترين است بايد سخت ترين شود.
آن اهل دانشي كه چشماني ظاهربين دارد جز نماي همه چيز چه چيز را تواند ديد؟
آنچه من قله ي خويش مي نامم، از فراز، بر خويش و نيز بر ستارگان خويش نگريستن است.
در ميان مردم كوچك دروغ بسيار است.
فروتنانه در بر گرفتن يك نيكبختي كوچك را «تسليم و رضا» مي نامند! و در همان حال از زير چشم فروتنانه به دنبال نيك بختي كوچك ديگر اند.
همه چيز آزاد است؛ تو مي تواني، زيرا مي خواهي.
از ته دل ساده لوحانه بيش از همه خواهان آن اند كه كسي ايشان را آزار نرساند. از اين رو به پيشباز [ =پيشواز ] هر كس مي روند و با او كنار مي آيند. اما اين ترس است، اگر چه «فضيلت» بنامند اش.
درخت براي آنكه بزرگ شود خواهان آن است كه گِردِ صخره ها ي سخت، ريشه هاي سخت بدواند!
شما فضيلت مندان كوچك، چنان بر مي گيريد كه گويي مي دزدند. اما شرف در ميان ناكسان نيز مي گويد: «تنها آن جا بايد دزديد كه به يغما نتوان برد.»
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


همواره هر چه خواهي بكن؛ اما نخست از آنان باش كه توانِ خواستن دارند.
همواره به همسايه ات مهر بورز؛ اما نخست از آنان باش كه به خود مهر مي ورزند.
خوش ترين شرارت و هنر نزدِ من همين است كه خاموشي ام آموخته است با خاموش ماندن خود را فاش نكند.
زيرك ترين خاموشان نزدِ من روشنان اند و راستان و شفافان. بُن آنان چندان ژرف است كه شفاف ترين آبها نيز آن را فاش نتوانند كرد.
پرنده ي خوارداشت [ =توهين ] و هشدار دهي من تنها از درونِ عشق است كه پَر مي كشد.
كلامِ جنون آميز تو مرا زيان مي رساند، حتا آنجا كه حق نيز با تو باشد!
آنجا كه ديگر نمي توان عشق ورزيد بايد آن را گذاشت و گذشت!
هميشه چه كم اند آناني كه دلهاشان بي باكي و بازيگوشي ديرپاي دارد و جانشان نيز شكيبا مي ماند. جز اينان دگر همه بيم داران اند.
آن كه از نوع من است با تجربه هاي نوع من رويارو مي شود.
سراسر روز، قلاب به دست در كنار بركه مي نشينند و خود را ژرف مي انگارند. اما من كسي را كه در جاي بي ماهي ماهيگيري كند سطحي نيز مي نامم.
ارسالها: 4,578
موضوعها: 589
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
سپاسها: 0
10 سپاس گرفتهشده در 2 ارسال


هر كه بخواهد همه چيز آدميان را دريابد، مي بايد به همه چيزشان دست سايد. اما دستهاي من پاك تر از آن اند كه به اين كار آيند.
مي توان فرزانگي خويش را ناقوس وار به صدا در آورد؛ اما دكان داران در بازار با جِرَنگاجِرَنگِ قِران هاشان صداي آن را مي كُشند.
همه قُد قُد مي كنند، اما كيست كه هنوز بخواهد خاموش در لانه بنشيند و تخمها را بپرورد!
آن كه آفرين گفتن آموزانَد نفرين گفتن نيز آموزانَد.
بايد خويشتن دوستي آموخت. من چنين مي آموزانم! با عشقي سالم و درست، چندان كه بتوان نزد خويشتن ماند و سرگردان نگشت.
هر چيزي را جويدن و گواريدن، طبع بي گزند خوكانه است! هميشه «آري» گفتن كار خر است و آن كس كه جانِ خران دارد!
براي چيرگي، راه و روشهاي بسيار هست: در پي راه و روش خويش باش!
حقي را كه بهر خويش تواني ربود مگذار تو را دهند.
آنان كه از نژاد روانها نژاده اند هيچ چيز را رايگان نمي خواهند، بالاتر از همه زندگي را.
لذت و بي گناهي شرمگين ترين چيزهايند و نمي خواهند كسي خواهانشان باشد. آنان را بايد داشت، اما گناه و درد را همان به كه بخواهند.