امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سید علی صالحی
#1
Rainbow 
[عکس: kif3vqw8751m88nzjz.jpg]

سید علی صالحی در ۱ فروردین ۱۳۳۴ در روستای مرغاب از توابع ایذه بختیاری در استان خوزستان در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد . پدر او کشاورز ، شاعر و شاهنامه خوان بود . صالحی در سال ۱۳۴۰ به دلیل شیوع حصبه در مرغاب همراه با خانواده به مسجد سلیمان اقامت کرده و در سال ۱۳۴۷ در همان شهر وارد دبیرستان شد . در سال ۱۳۵۳ به دلایل تنبیه و تهدید از سوی مدرسه و مقامات ترک تحصیل می‌کند و یک سال بعد باز به مدرسه برگشته و دیپلم ریاضی را می‌گیرد . اولین شعرهای او در سال ۱۳۵۰ به اهتمام ابوالقاسم حالت در مجله محلی شرکت نفت چاپ شد . سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ صالحی همراه چند نفر از شاعران هم‌نسل خود جریان «موج ناب» را در شعر سپید پی‌ریزی می‌کند . منوچهر آتشی و نصرت رحمانی در تهران از این جریان پیشرو حمایت می‌کنند . در سال ۱۳۵۶ به عنوان برنده جایزه فروغ فرخزاد در شعر اعلام می‌شود . در سال ۱۳۵۷ صالحی از گروه «موج ناب» فاصله می‌گیرد . وی در اردیبهشت سال ۱۳۵۸ برای اقامت دایم به تهران می‌رود و در پاییز ۱۳۵۸ در کنکور رشته ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می‌شود . در همین زمان با حمایت اسماعیل خویی ، غلامحسین ساعدی ، نسیم خاکسار و عظیم خلیلی به عضویت کانون نویسندگان ایران درمی‌آید و در مطبوعات آزاد مشغول به کار می‌شود . وی در جریان انقلاب فرهنگی زخمی می‌شود و سپس در مسجد سلیمان محاکمه شده و مورد کیفر قرار می‌گیرد . صالحی از ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۹ دبیر سرویس ادبی و صفحه شعر مجله «دنیای سخن» بود و در سال ۱۳۷۹ کارگاه شعر دنیای سخن را با استقبال مناسبی راه‌اندازی کرد . از همین دوره ترجمه شعر صالحی به زبان‌های فرانسه ، عربی ، آلمانی ، انگلیسی ، ارمنی ، روسی و کردی به صورت پراکنده در مطبوعات چاپ گردید و دو دفتر شعر از وی در کردستان عراق منتشر شد . وی در سال ۱۳۷۸ برای فعالیت مجدد به کانون نویسندگان ایران بازگشت و دو سال بعد از سوی مجمع عمومی به عنوان یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران انتخاب شد . صالحی در سال ۱۳۸۲ به عنوان سردبیر، یک شماره مجله «معیار ادبی» را منتشر کرد که متعاقبا ممنوع‌المصاحبه و از ادامه کار در مجله محروم گردید . صالحی در سال ۱۳۷۵ اولین کارگاه شعر خود را در تهران با عنوان کارگاه شعر معیار تأسیس کرد . در سال ۱۳۷۹ صالحی مجدداً کارگاه شعر دنیای سخن را راه‌اندازی می‌کند که با استقبال خوبی روبرو می‌شود . این کارگاه تاکنون فعال است .

اشعار سید علی صالحی


مور


سوری به سویِ گفت
سازی به سوی او،
ما گريه‌ها کرده‌ايم در اين ديار
حالا به هر جهت
حالا به هرچه رو!
هی بادِ بی‌شانه از پريشانی فَرا
کسی نديده‌ام
دانای اين دقيقه‌ی من!


با قول و قافيه، حرفی
تا بيارَدَم به هر واژه که حضرتِ من است و
او حافظ من است.
من معنی آوازِ تو بوده‌ام به وقتِ اولا،
دلم از وحشتِ زندانِ سکندری که سا، با، را،
بگير و بيا دعای گريه و
سازی که سليمان به باديه داده‌ام.
يا کولیِ کتاب‌بدوش
دوش چه خورده‌ای خراب!؟


ضمیر


اکنون برآ،
اکنون از اين راه
که به راهِ رهايی آمده‌ای
هزاره‌ی گيج را
به گهواره‌ی آسمان بسپار.
با سُرنای صبح
بر جبين جهان برآ،
ترکه بر دُهلِ دريا بزن!
گوش کن ای حضور
سرانجام اين گريسته‌ی بی‌پناه
کلمات کهنسالِ خود را
به دريا خواهد رساند.
پس برآ
ای باغ،
ای شيئی الحياتِ دليل!
تو ... ضمير زبان منی
از اين راه
که رهايی آدمی‌ست


آل


بی‌کرانه
در کلمات شگفت
زاده شدم.
شگفتا که در اين دقيقه
سرشار از کشف اين باد برهنه‌ام.


رودها برمی‌آيند
کوه‌ها برمی‌آيند
بادها برمی‌آيند
و آدمی
هنوز از خيل خواب‌آلودگانِ زمين است.
شگفتا که من
پيش از تولد خويش
با مرگ به معنا رسيده‌ام.
بی‌کرانه
به رويايی پوشيده از حرير نور و
نماز
لبالبِ هوشم در اين دقيقه‌ی دور!


دریا و آدمی


با من از روايت گريه‌ها
سخن مگوی.
صبح‌های مرمرين در پی است،
سواران ستاره‌پوش در پی است.
گُل‌گُل شبنم و
لغزش لاله
در نسيمه‌های نور.
ديگر
نه نامی از دريا،
نه نقشی
که در چشم آدمی.
من راز‌جویِ آن روايتم
که هنوزش کسی
بازنسروده است.
با من از روايت رازها
سخن بگوی!
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
پاسخ
سپاس شده توسط: asemoni ، sadaf
#2
چقدر اين دوست داشتن هاي بي دليل خوب است
مثل همين باران بي سوال
كه هي ميبارد!!......
یادتـــــــــان باشد که
اعتماد المثنی ندارد
خرابش نکنید. گمش نکنید....
پاسخ
سپاس شده توسط: آرزو
#3
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!
یادتـــــــــان باشد که
اعتماد المثنی ندارد
خرابش نکنید. گمش نکنید....
پاسخ
سپاس شده توسط: آرزو


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گفت و گو با «علی‌اشرف درویشیان» درباره زندگی و ادبیات صنم بانو 2 518 ۰۶-۱۱-۹۶، ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  محمد علی سپانلو در گفتگویی از زندگی ادبی و شخصی اش گفته است ~mahdis~ 0 650 ۲۷-۰۵-۹۴، ۰۵:۲۷ ب.ظ
آخرین ارسال: ~mahdis~
Rainbow محمد علی سپانلو از شعر و ادبیات تا [color=#ff0000]سینم[/color] ا و فوتبال (2) v.a.y 0 543 ۲۹-۰۲-۹۴، ۱۲:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
mohadesehh (۲۰-۰۶-۳, ۱۲:۵۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان