امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مزاحمی خیطی(3)
#1
داستان از اونجایی شروع شد که ......

رها خانم با زانتیا....
ویبره می رفت تو کوچه ها...

که یهو مزاحمی تو کوچه سر راهش چراغش سبز میشه..
رهایی چرا ویبره میری ؟
رها خانم هم با اکراه میگه...
دارم میرم به سلمونی..
که شب برم به مهمونی...

مزاحمی هم که از اینکه رها جوابشو داد کیفش کوک بود میگه..
-رها خانم نازنین با زانتیای نقطه چین..
یه کمی به من سواری می دی ؟!...

رهااااااا هم که حسابی حرصش در اومده میگه...

نه که نمی دم...
در همین زمان پسره با بغض میگه...
-چرا نمی دی ؟...
رها خانم موزمار هم با یه قیافه کوفتی میگه..
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم..
اما تو چی ؟... نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری/موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه[عکس: -2-08-.gif]


و اینگونه بود که پسر مزاحم برای همیشه دمش و گزاشت رو کولشو رفت...و رها هم همچنان در فراق یار هر هر میخندد...[عکس: -2-06-.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، .RaHa. ، asemoon ، admin ، nafas ، v.a.y ، مرداب
#2
خیلی قشنگ بود رهاااasnaasna
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط: .RaHa. ، varesh
#3
عالیــــــــــــــــــــــــــــــــــasnamara

پاسخ
سپاس شده توسط: varesh
#4
وای عالی بود...

موی ژلی ابروی کوتاه...asna
سن کم ومنطق بزرگ
جایش زمین نبود
زمینی نبود
و امشب او در .gla.اغوش تک برادرش
خدایش بیامرزد
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
fvfvfvfv
سایت اهدا
(اهدا عضو)
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
يعني هنوز هم داري ميخندي !xcvb
به نام خدایی که به گل ، خندیدن آموخت . . .
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
حق همچین مزاحمی
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
twoltwoltwol
سایت اهدا
(اهدا عضو)
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
fvmaramara
پاسخ
سپاس شده توسط:


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان