انجمن ايران رمان



اسمشو بذارید ... خورشید!|sun daughter
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۳۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 2
بازدید 475

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اسمشو بذارید ... خورشید!|sun daughter
#1
سرمو که بلند کردم با دیدم ونداد وبلوط بدو بدو دارن از پله ها میان پایین...
با کنجکاوی به هامین که تو صندوق عقب فرو رفته بود سقلمه ای زدم وگفتم: اینا کجا میرن؟
هامین تا اومد از صندوق عقب بیرون بیاد کله اش خورد به در و گفت: اوووخ...
ونداد به ماشین رسید و با دیدن من وهامین گفت: سّ سّ سلام...
_سلام اقا ونداد...
بلوط جلو اومد گفت: خوبی میشا جون...
سری تکون دادم وگفتم: مرسی... چه خبره؟ چرا اینقده عجله دارین؟
بلوط خندید و گفت: هیچی داریم می ریم بیمارستان...
هامین چشماشو گرد کرد و ونداد هم از ماشین پیاده شد و با هامین دست داد.
هامین:خدا بد نده ...
بلوط: نه اقا هامین... تی تی زایمان کرده ...
با ذوق گفتم: راست میگی؟
ونداد: ما هم دّ دّ داشتیم میرفتیم بیمارستان ...
هامین: حیف شد که ... ما داشتیم میرفتیم شمال...
بلوط دستمو کشید و منم رو به هامین گفتم: بابا چیزی که زیاده وقته ... الان بریم بیمارستان...
هامین هم از خدا خواسته بود ...
بلوط پشت فرمون نشست و منم سرمو از پنجره بیرون انداختم وگفتم: هامین با اقا ونداد بیاین ... و بلوطم دنده عقب گرفت واز پارکینگ بیرون زدیم.
تو کوچه منتظر هامین و ونداد بودیم که بلوط گفت: این دوتا رو.. و سرشو از شیشه بیرون کرد و گفت: خانم مهندس ارمیتا ارمند دست از اون پشت بوم برنداشتی؟
ارمیتا دستی تکون داد و همراه برانوش ازهمونجا داد زدن: سلامممم...
پیاده شدیم و ارمیتا گفت: کجا میرین؟
بلوط: بیمارستان...
منم گفتم: تی تی زایمان کرده ... شما هم بیاین...
جفتشون از دیدمون محو شدن .. فهمیدیم میخوان بیان پایین...
هامین وونداد از پارکینگ بیرون اومدن و هامین به من گفت: پس چرا نرفتید؟
بلوط: منتظر ارمیتا وبرانوشیم...
ونداد خندید وگفت: پارسوآ به چّ چ ّچّ چند نفر شیرینی بده؟
برانوش وارمیتاجلو در پارکینگ پیداشون شد وارمیتا بعد یه سلام علیکی گفت : راست میگی؟؟؟
_اره ... بیاید ما داریم میریم بیمارستان..
ارمیتا رو به برانوش گفت: من با ماشین خودم میام تو هم...
برانوش وا رفت..
بلوط به بازوی ارمیتا مشتی زد و گفت: بیا با هم بریم...
و هامین هم رو به برانوش گفت: بیا پیش ما ... این خانما یذره از وفا بویی نبردن ...
ونداد: واقعا واقعا...
بلوط با چشمهای گرد شده گفت: ونداد؟
ونداد خندید وگفت: مزاح بود...
منم با خنده گفتم: هامین خان بعدا حساب شما رو میرسم...
بلوط هم برای ختم بحث گفت:بجنبین دیر شد...
و همگی سوار شدیم وبا د وتا ماشین به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
توپارکینگ دنبال جا بودیم که ارمیتا گفت: اون ماشین نوتریکا نیست؟
_چرا خودشه ... دو تا هم جای پارک خالی داره کنارش...
بلوط پیچید تو بریدگی و هامین هم پشت سرش پارک کرد.
پیاده شدیم...
نوتریکا رفته بود صندوق عقب وهنوز ما رو ندیده بود.
با طوطیا سلام علیک میکردیم که بلوط گفت: اوا هستی جون شما هم اومدید؟
هستی هم در عقب وباز کرد و باهامون روبـ ـوسی کرد.
نوتریکا از پشت ماشین با ویلچر طوطیا اومد وگفت: به به جمعتون جمعه گلتون کم...
طوطیا رو رو صندلی نشوند و بلوط پرسید: طوطیا جون از کجا میاین؟
طوطیا لبخند نازی زد و گفت: سرخاک بودیم ... هستی هم همونجا پیداش کردیم که خبر رسید تی تی جون فارغ شده...
بلوط : خدا رحمت کنه حمزه و مانی ودیار و...
یخرده همون اه کشیدیم که هستی گفت: نمیریم بالا؟؟؟ الان وقت ملاقات تموم میشه ها...
باهم وارد ساختمون شدیم...
وسط راهرو بودیم که ونداد گفت: گل نگرفتیم؟!
نوتریکا یواشکی وارد یه اتاق شد و سه سوت بعد با یه دسته گل شیک پیداش شد وگفت: عجالتا این باشه تا بعد یکی جدی بخریم...
طوطیا : نوتریکا چکش کن که کارتی توش نباشه سه بشه!
من ویلچر طوطیا رو هل دادم و تقه ای به در زدیم...
پرند د ر و برامون باز کرد و پارسوا جلو اومد تا با هممون سلام علیک کنه...
تی تی هم با اینکه بی حال بود ولی بگو بخندش سرجاش بود روسریشو جلو کشید و گفت: خوش اومدید ...
پرند دسته گل روی میزی گذاشت و گفت: این چقده اشناست...
و پارسوا با خنده گفت: این مال اتاق بغـ ـلی نیست؟
و کارت روشو خوند و گفت: برای از گل بهترم سکینه مصطفوی... این کیه؟
برانوش با خنده گفت:شاهکار نوتریکاست ما رو قاطی نکنید ها...
ارمیتا :تی تی بچه رو نشونت دادن؟
تا تی تی بیاد جواب بده تقه ای به در خورد و دو نفر دیگه هم وارد شدن ... سورن وترانه با یه دسته گل وشیرینی...
نوتریکا اون وسط بل گرفت وگفت: بفرما اینو سورن خان از طرف جمع گرفته ...
ترانه با خنده گفت: قابل دار نیست ... بچه کجاست...!
پارسو ا از تو یخچال پاکت اب پرتقال ودراورد و نوتریکا گفت: جون مهندس راضی به زحمت نیستیم...
تی تی باخنده گفت: خودش نخریده که ... صبحی ملودی و میلاد اوردن ...
ارمیتا: این دسته گلم مال ژینا و میعاده ...
پارسوآ:صبحی رفتن شمال...
هامین: میشا میرفتیم میدیدیمشون احتمالا ...
سری تکون دادم و همون لحظه دراتاق باز شد و پرستار با یه چرخی وارد شد.
یه پتوی بقچه رو دست تی تی داد و ماها هم عین ادم ندیده دور تی تی جمع شدیم.
پرند با هیجان رو تخـ ـت پرید و گفت: خودم واسه اجیم اسم انتخاب میکنماااا...!
نوتریکا: بدین این دختره... اسمش چیه؟
طوطیا: کیو میگی؟
ونداد: خوّ خوّ خوّ...
بلوط:خورشید؟
نوتریکا: اره همین.... بدید این واسه اتون انتخاب کنه...
پارسوا: بد فکری هم نیست ...
سورن: نه بابا میدین یه زندگی داغون واسش میسازه ... حالا بیا جمعش کن...
هستی با خنده گفت: منو ببینین عبرت بگیرید...
جمعمون خندید و منم نگاهی از پنجره به بیرون انداختم.
خورشید داشت غروب میکرد...
با هیجان گفتم: اسمشو بذارید خورشید!!!
****
خورشید .ر
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
سرمو که بلند کردم با دیدم ونداد وبلوط بدو بدو دارن از پله ها میان پایین...
با کنجکاوی به هامین که تو صندوق عقب فرو رفته بود سقلمه ای زدم وگفتم: اینا کجا میرن؟
هامین تا اومد از صندوق عقب بیرون بیاد کله اش خورد به در و گفت: اوووخ...
ونداد به ماشین رسید و با دیدن من وهامین گفت: سّ سّ سلام...
_سلام اقا ونداد...
بلوط جلو اومد گفت: خوبی میشا جون...
سری تکون دادم وگفتم: مرسی... چه خبره؟ چرا اینقده عجله دارین؟
بلوط خندید و گفت: هیچی داریم می ریم بیمارستان...
هامین چشماشو گرد کرد و ونداد هم از ماشین پیاده شد و با هامین دست داد.
هامین:خدا بد نده ...
بلوط: نه اقا هامین... تی تی زایمان کرده ...
با ذوق گفتم: راست میگی؟
ونداد: ما هم دّ دّ داشتیم میرفتیم بیمارستان ...
هامین: حیف شد که ... ما داشتیم میرفتیم شمال...
بلوط دستمو کشید و منم رو به هامین گفتم: بابا چیزی که زیاده وقته ... الان بریم بیمارستان...
هامین هم از خدا خواسته بود ...
بلوط پشت فرمون نشست و منم سرمو از پنجره بیرون انداختم وگفتم: هامین با اقا ونداد بیاین ... و بلوطم دنده عقب گرفت واز پارکینگ بیرون زدیم.
تو کوچه منتظر هامین و ونداد بودیم که بلوط گفت: این دوتا رو.. و سرشو از شیشه بیرون کرد و گفت: خانم مهندس ارمیتا ارمند دست از اون پشت بوم برنداشتی؟
ارمیتا دستی تکون داد و همراه برانوش ازهمونجا داد زدن: سلامممم...
پیاده شدیم و ارمیتا گفت: کجا میرین؟
بلوط: بیمارستان...
منم گفتم: تی تی زایمان کرده ... شما هم بیاین...
جفتشون از دیدمون محو شدن .. فهمیدیم میخوان بیان پایین...
هامین وونداد از پارکینگ بیرون اومدن و هامین به من گفت: پس چرا نرفتید؟
بلوط: منتظر ارمیتا وبرانوشیم...
ونداد خندید وگفت: پارسوآ به چّ چ ّچّ چند نفر شیرینی بده؟
برانوش وارمیتاجلو در پارکینگ پیداشون شد وارمیتا بعد یه سلام علیکی گفت : راست میگی؟؟؟
_اره ... بیاید ما داریم میریم بیمارستان..
ارمیتا رو به برانوش گفت: من با ماشین خودم میام تو هم...
برانوش وا رفت..
بلوط به بازوی ارمیتا مشتی زد و گفت: بیا با هم بریم...
و هامین هم رو به برانوش گفت: بیا پیش ما ... این خانما یذره از وفا بویی نبردن ...
ونداد: واقعا واقعا...
بلوط با چشمهای گرد شده گفت: ونداد؟
ونداد خندید وگفت: مزاح بود...
منم با خنده گفتم: هامین خان بعدا حساب شما رو میرسم...
بلوط هم برای ختم بحث گفت:بجنبین دیر شد...
و همگی سوار شدیم وبا د وتا ماشین به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
توپارکینگ دنبال جا بودیم که ارمیتا گفت: اون ماشین نوتریکا نیست؟
_چرا خودشه ... دو تا هم جای پارک خالی داره کنارش...
بلوط پیچید تو بریدگی و هامین هم پشت سرش پارک کرد.
پیاده شدیم...
نوتریکا رفته بود صندوق عقب وهنوز ما رو ندیده بود.
با طوطیا سلام علیک میکردیم که بلوط گفت: اوا هستی جون شما هم اومدید؟
هستی هم در عقب وباز کرد و باهامون روبـ ـوسی کرد.
نوتریکا از پشت ماشین با ویلچر طوطیا اومد وگفت: به به جمعتون جمعه گلتون کم...
طوطیا رو رو صندلی نشوند و بلوط پرسید: طوطیا جون از کجا میاین؟
طوطیا لبخند نازی زد و گفت: سرخاک بودیم ... هستی هم همونجا پیداش کردیم که خبر رسید تی تی جون فارغ شده...
بلوط : خدا رحمت کنه حمزه و مانی ودیار و...
یخرده همون اه کشیدیم که هستی گفت: نمیریم بالا؟؟؟ الان وقت ملاقات تموم میشه ها...
باهم وارد ساختمون شدیم...
وسط راهرو بودیم که ونداد گفت: گل نگرفتیم؟!
نوتریکا یواشکی وارد یه اتاق شد و سه سوت بعد با یه دسته گل شیک پیداش شد وگفت: عجالتا این باشه تا بعد یکی جدی بخریم...
طوطیا : نوتریکا چکش کن که کارتی توش نباشه سه بشه!
من ویلچر طوطیا رو هل دادم و تقه ای به در زدیم...
پرند د ر و برامون باز کرد و پارسوا جلو اومد تا با هممون سلام علیک کنه...
تی تی هم با اینکه بی حال بود ولی بگو بخندش سرجاش بود روسریشو جلو کشید و گفت: خوش اومدید ...
پرند دسته گل روی میزی گذاشت و گفت: این چقده اشناست...
و پارسوا با خنده گفت: این مال اتاق بغـ ـلی نیست؟
و کارت روشو خوند و گفت: برای از گل بهترم سکینه مصطفوی... این کیه؟
برانوش با خنده گفت:شاهکار نوتریکاست ما رو قاطی نکنید ها...
ارمیتا :تی تی بچه رو نشونت دادن؟
تا تی تی بیاد جواب بده تقه ای به در خورد و دو نفر دیگه هم وارد شدن ... سورن وترانه با یه دسته گل وشیرینی...
نوتریکا اون وسط بل گرفت وگفت: بفرما اینو سورن خان از طرف جمع گرفته ...
ترانه با خنده گفت: قابل دار نیست ... بچه کجاست...!
پارسو ا از تو یخچال پاکت اب پرتقال ودراورد و نوتریکا گفت: جون مهندس راضی به زحمت نیستیم...
تی تی باخنده گفت: خودش نخریده که ... صبحی ملودی و میلاد اوردن ...
ارمیتا: این دسته گلم مال ژینا و میعاده ...
پارسوآ:صبحی رفتن شمال...
هامین: میشا میرفتیم میدیدیمشون احتمالا ...
سری تکون دادم و همون لحظه دراتاق باز شد و پرستار با یه چرخی وارد شد.
یه پتوی بقچه رو دست تی تی داد و ماها هم عین ادم ندیده دور تی تی جمع شدیم.
پرند با هیجان رو تخـ ـت پرید و گفت: خودم واسه اجیم اسم انتخاب میکنماااا...!
نوتریکا: بدین این دختره... اسمش چیه؟
طوطیا: کیو میگی؟
ونداد: خوّ خوّ خوّ...
بلوط:خورشید؟
نوتریکا: اره همین.... بدید این واسه اتون انتخاب کنه...
پارسوا: بد فکری هم نیست ...
سورن: نه بابا میدین یه زندگی داغون واسش میسازه ... حالا بیا جمعش کن...
هستی با خنده گفت: منو ببینین عبرت بگیرید...
جمعمون خندید و منم نگاهی از پنجره به بیرون انداختم.
خورشید داشت غروب میکرد...
با هیجان گفتم: اسمشو بذارید خورشید!!!
****
خورشید .ر
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  یادش بخیر|sun daughter sadaf 0 236 ۰۸-۰۸-۹۳، ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  لطفا بخندید|sun daughter sadaf 0 212 ۰۷-۰۸-۹۳، ۰۵:۳۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  برای دخترم|sun daughter| sadaf 0 250 ۰۷-۰۸-۹۳، ۰۵:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  برای همسرم امیر|sun daughter sadaf 0 285 ۰۴-۰۸-۹۳، ۰۹:۳۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  نشان شیرو خورشید ستاره شب 0 288 ۰۱-۱۰-۹۱، ۱۰:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ستاره شب
  پیشرفت|sun daughter .RaHa. 0 369 ۲۰-۰۹-۹۱، ۰۳:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  یادش بخیر|sun daughter .RaHa. 2 659 ۰۸-۰۸-۹۱، ۰۷:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: ونوشه

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
FatemeH.vks97 (۱۷-۱۱-۹۵, ۱۰:۳۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان