ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



خوشنغمه مغنی حجازی
این نغمه زند به پردهسازی
چون یک چندی بر این برآمد
صد بار دل از زمین برآمد،
آن واقعه فاش شد در افواه
گشتند کسان لیلی آگاه
در گفتن این فسانهٔ راز
نمام زبان کشید و غماز
مشروح شد این حدیث درهم
با مادر لیلی و پدر هم
یک شب ز کمال مهربانی
در گوشهٔ خلوتی که دانی
فرزند خجسته را نشاندند
بر وی ز سخن گهر فشاندند:
کای مردم چشم و راحت دل!
کم شو نمک جراحت دل!
خلق از تو و قیس آنچه گویند
ز آن قصه نه نیکی تو جویند
زین گونه حکایت پریشان
رسوایی توست قصد ایشان
ز آن پیش که این سخن شود فاش
افتد سمری به دست او باش،
کوته کن از آن زبان مردم!
بر در ورق گمان مردم!
بردار ز قیسعامری دل!
وز صحبت او امید بگسل!
مستوره که رخ نهفته باشد
چون غنچهٔ ناشکفته باشد
آسوده بود به طرف گلزار
رسوا نشده به کوی و بازار
آلودهٔ هر گمان چه باشی؟
افتاده به هر زبان چه باشی؟
لیلی میکرد پندشان گوش
از آتش قیس سینه پرجوش
ایشان ز برون به پندگویی
لیلی ز درون به مهرجویی
چون رو به دیار آن دلافروز
شد قیس روان به رسم هر روز
آن مه ز حدیث شب خبر گفت
ناسازی مادر و پدر گفت
گفتا: «بنگر چه پیشم آمد!
بر ریش جگر چه نیشم آمد!
ز آن میترسم که ناپسندی
ناگه برساندت گزندی»
مجنون چو شنید این سخن را
زد چاک ز درد پیرهن را
جانی و دلی ز غصه جوشان
برگشت بدین نوا خروشان
کای دل، پس از این صبور میباش!
وز هر چه نه صبر دور میباش!
هجری که بود مرا دلبر
وصل است و ز وصل نیز خوشتر
هر کس که نه بر رضای جانان
دارد هوس لقای جانان،
در دعوی عشق نیست صادق
نتوان لقباش نهاد عاشق
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



مشاطهٔ این عروس طناز
مشاطگی اینچنین کند ساز
کان پی سپر سپاه اندوه
در سیل بلا فتاده چون کوه،
چون ماند برون ز کوی لیلی
جانی پر از آرزوی لیلی
شد حیلهگر و وسیلهاندیش
زد گام سوی قبیلهٔ خویش
ز اعیان قبیله جست یک تن
چون جان ز فروغ عقل روشن
گفت: «این به توام امید یاری!
دارم به تو این امیدواری
کز من به پدر بری سلامی
وز پی برسانیاش کلامی
کآخر طلب رضای من کن!
دردم بنگر، دوای من کن!
لیلی که مراد جان من اوست
فیروزی جاودان من اوست،
گو با پدرش که: کین نورزد
با من! که جهان بدین نیرزد
باشم به حریم احترامش
داماد نه، کمترین غلامش»
آن یار تمام بیکم و کاست
گریان ز حضور قیس برخاست
ز آن ملتمسی که از پدر کرد
اشراف قبیله را خبر کرد
با یکدگر اتفاق کردند
سوگند بر اتفاق خوردند
سوی پدرش قدم نهادند
و آن دفتر غم ز هم گشادند
با او سخنان قیس گفتند
هر مهره که سفته بود سفتند
دانست پدر که حال او چیست
بر روی نهاد دست و بگریست
محمل پی رهروی بیاراست
وز اهل قبیله همرهی خواست
راندند ز آب دیده سیلی
تا وادی خیمه گاه لیلی
آمد پدرش چنان که دانی
وافکند بساط میهمانی
چون خوان ز میانه برگرفتند
و افسون و فسانه درگرفتند،
هر کس سخنی دگر درانداخت
پرده ز ضمیر خود برانداخت
گفتند درین سراچهٔ پست
بالا نرود نوا ز یک دست
تا جفت نگرددش دو بازو،
خود گو که چسان شود ترازو؟
وآنگاه به صد زبان ثناگوی
کردند به سوی میزبان روی
کای دست تو بیخ ظلم کنده!
حی عرب از سخات زنده!
در پرده تو را خجسته ماهیست
کز چشم دلت بدو نگاهیست
بر ظلمتیان شب ببخشای!
وین میغ ز پیش ماه بگشای!
طاق است و، بود عطیهای مفت
با طاق دگر گرش کنی جفت
قیس هنریست دیگر آن طاق
چون بخت به بندگیت مشتاق
در اصل و نسب یگانهٔ دهر
در فضل و ادب فسانهٔ شهر
محروماش ازین مراد مپسند!
داماد گذاشتیم و فرزند،
بپذیر به دولت غلامیش!
زین شهد رهان ز تلخکامیش!
لایق به هماند این دو گوهر
مشتاق هماند این دو اختر
آیین وفا و مهربانی
گفتیم تو را، دگر تو دانی!
آن دور ز راه و رسم مردم
ره کرده ز رسم مردمی گم
مطمورهنشین چاه غفلت
طیارهسوار راه غفلت
یعنی که کفیل کار لیلی
برهمزن روزگار لیلی
بر ابروی ناگشاده چین زد
صد عقدهٔ خشم بر جبین زد
گفت: «این چه خیال نادرست است؟
چون خانهٔ عنکبوت سست است
گر این طلب از نخست بودی
در کیش خرد درست بودی
امروز که حیز زمانه
پر شد ز نوای این ترانه،
یک گوش نماند در جهان باز
خالی ز سماع این سر آواز
طفلان که به هم فسانه گویند،
این قصه به کنج خانه گویند
رندان که به نای و نوش کوشند،
پیمانه بدین خروش نوشند
ناصح که نهد اساس تعلیم،
از صورت حال ما کند بیم
رسوایی ازین بتر چه باشد؟
باشد بتر این ز هرچه باشد!
شیشه که شود میان خاره
ز افتادن سخت پاره پاره،
کی ز آب دهان درست گردد؟
بر قاعدهٔ نخست گردد؟
خیزید و در طلب ببندید!
زین گفت و شنود لب ببندید!
عاری که به گردن من آید
آلایش دامن من آید
عاری دگرم به سر میارید!
من بعد مرا به من گذارید!
آن خس که به دیده خست خارم،
چون دیدهٔ خود بدو سپارم؟
ز آن کس که به دل نشاند تیرم،
چون دعوی دلدهی پذیرم؟
چون عامریان نشسته خاموش
پر گشت ازین محالشان گوش
مهر از لب بسته برگرفتند
آیین سخن ز سر گرفتند
گفتند: «حدیث عار تا چند؟
زین بیهده افتخار تا چند؟
قیس هنری بجز هنر نیست
وز دایرهٔ هنر به در نیست
عشقی که زدهست سر ز جیبش
هان! تا نکنی دلیل عیبش!
در پاکی طبع نیست عاری
بر چهرهٔ فخر از آن غباری
گفتی: لیلی ازین فسانه
رسوا گشتهست در زمانه،
رسوایی او بگو کدام است؟
کز عاشقیاش بلند نام است!
هر چند که قیس گفت و گو کرد،
دلالگی جمال او کرد
دلاله اگر هزار باشد،
زینسان نه سخن گزار باشد
دلالگی جمال دلدار
نه عیب بود در او و نی عار»
آن کجرو کجنهاد کجدل
در دایرهٔ کجیش منزل
چون این سخنان راست بشنید
چون بیخبران ز راست رنجید
گفتا: «به خدایی خدایی
کز وی نه تهیست هیچ جایی،
کز لیلی اگر درین تک و پوی
خواهید برای قیس یک موی،
یک موی وی و هزار مجنون،
گو دست ز وی بدار، مجنون!
مجنون که بود، که داد خواهد؟
وز لیلی من مراد خواهد؟
جان دادن اوبس است دادش
مردن ز فراق از مرادش
با من دگر این سخن مگویید!
کام دل خویشتن مجویید!»
آنان چو جواب این شنیدند
وآزار عتاب او کشیدند،
نومید به خانه بازگشتند
با قیس، حریف راز گشتند
هر قصه که گفته بود، گفتند
هر گل که شکفته بود، گفتند
امید وصال یار ازو رفت
و آرام دل و قرار ازو رفت
از گریه به خون و خاک میخفت
وز سینه ٔ دردناک، میگفت:
«لیلی جان است و من تن او
یارب به روان روشن او
کن کس که مرا ازو جدا ساخت
کاری به مراد من نپرداخت
در هر نفسیش باد مرگی!
وز زندگیاش مباد برگی!
پا میخ شکاف سنگ بادش!
سر در دهن نهنگ بادش!
بادش ناخن جدا ز انگشت!
دستش کوته ز خارش پشت!
جانش چو دلم فگار بادا!
و آواره به هر دیار بادا!»
ناقه ز حریم حی برون راند
وز خاک قبیله دامن افشاند
شد آهوی دشت و کبک وادی
خارا کن کوه نامرادی
خونابه ز کاس لاله خوردی
همکاسگی غزاله کردی
شد باز چنانکه بود و میرفت
وین زمزمه میسرود و میرفت:
«لیلی و سرود عشرت و ناز
مجنون و نفیر شوق پرداز
لیلی و عنان به دست دوران
مجنون و به دشت، یار گوران
لیلی و به این و آن سبک رو
مجنون و به آهوان تگ و دو
لیلی و سکون به کوه و زنان
مجنون و به کوه با گوزنان
لیلی و ترانه گو به هر کس
مجنون و صفیر کوف و کرکس
لیلی و خروش چنگ و خرگاه
مجنون و خراش گرگ و روباه
لیلی و چو مه به قلعهداری
مجنون و به غار غم حصاری
آری هر کس برای کاریست
هر شیر سزای مرغزاریست
آن به که به نیک و بد بسازیم
هر کس به نصیب خود بسازیم
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



گوهر کش این علاقهٔ در
ز آن در کند این علاقه را پر
کان هودجی مراحل ناز
و آن حجلگی عماری راز،
چون بارگی از حرم برون راند
حادی به حداگری فسون خواند
هر کعبهٔ روی به قصد منزل
میراند به صد شتاب محمل
از حی ثقیف نازنینی
خورشیدرخی قمر جبینی
در خاتم مهتریش انگشت
سردار قبیله پشت بر پشت
با محمل او مقابل افتاد
ز آنجا هوس یش در دل افتاد
بر پردهٔ محملش نظر داشت
بادی بوزید و پرده برداشت
در پرده بدید آفتابی
بل کز رخش آفتاب، تابی
زلفین نهاده بر بناگوش
کرده شب و روز را هم آغوش
چشمش به نگاه جادوانه
نیرنگ و فریب جاودانه
چون دید ز پرده روی آن ماه
رفت آگهیاش ز جان آگاه
شد ملک دلش شکاری عشق
وافتاد ز زخم کاری عشق
هر چند که مرد چاره داند،
کی چارهٔ کار خود تواند؟
دورست زبه پیش دانشاندیش
از کارد، تراش دستهٔ خویش
آورد به دست کاردانی
افسونسخنی فسانهخوانی
پیش پدر ویاش فرستاد
دعویها کرد و وعدهها داد
گفتا: «به نسب بزرگوارم!
چون تو نسب بزرگ دارم!
وادی وادی ز میش تا بز
با چوپانان راد گربز،
از اشتر و اسب گله گله
خادم نر و ماده یک محله،
هر چیز طلب کنی، بیارم
در پای تو ریزم آنچه دارم
داماد نیام تو را و فرزند،
هستم به قبول بندگی، بند»
چون شد پدرش ز خوان آن پیر
زین طعمهٔ پاک، چاشنیگیر
آن تازهجوان پسندش افتاد
بی تاب و گره به بندش افتاد
گفتا که: «جمال او ندیده
فرزند من است و نور دیده!»
رفت و طلبید مادرش را
آن قدر شناس گوهرش را
او نیز به این سخن رضا داد
وین داعیه را به سینه جا داد
گفتا که: «مناسب است و لایق،
این کار به حال هر دو عاشق
لیلی چو به این شود هم آغوش،
از یار کهن کند فراموش
مجنون چو ازین خبر برد بوی،
در آرزوی دگر کند روی
ما هم برهیم در میانه،
از گفت و شنید این فسانه،
لیکن چو به لیلی این سخن گفت
ز اندیشه چو زلف خود برآشفت
از شعلهٔ این غماش جگر سوخت
رنگ سمنش چو لاله افروخت
نی تاب خلاف رای مادر
بیرونشدن از رضای مادر،
نیطاقت ترک یار دیرین
سر تافتن از قرار دیرین
نگشاد دهن به چاره کوشی
گفتند: رضاست این خموشی!
دادند به خواستگار پیغام
تا در پی این غرض زند گام
دلداده چو این پیام بشنید
کار دو جهان به کام خود دید
آرایش مجلس طرب کرد
اشراف قبیله را طلب کرد
هر یک به مقام خود نشستند
مه را به ستاره عقد بستند
خلقی همه شاد، غیر لیلی
خندان به مراد، غیر لیلی
از خنده ببست درج گوهر
وز گریه گشاد لؤلؤ تر
وآن تشنهجگر ستاده از دور
بر آب نظر نهاده از دور
روزی دو سه چون به صبر بنشست
شوق آمد و پشت صبر بشکست
شد همبر نخل راستینش
زد دست هوس در آستینش
زد بانگ که: «خیز و دور بنشین!
زین تازه رطب صبور بنشین!
خوش نیست ز پاشکسته شاخی
میدان هوس بدین فراخی!
آن کس که فگار خار اویام
دلخسته در انتظار اویام،
صبر و دل و دین فدای من کرد
جان را هدف بلای من کرد،
در بادیه از من است دل تنگ
در کوه ز من زند به دل سنگ،
آهو به خیال من چراند
جامه به هوای من دراند،
از من نفسی نبوده غافل
وز من به کسی نگشته مایل،
یک بار ندیده سیر، رویم
گامی نزده دلیر، سویم
راضیست به سایهای ز سروم
خرسند به پری از تذروم
ز آن سایه نکردماش سرافراز
وین پر سوی او نکرده پرواز
پیمان وفای اوست طوقم
غالب به لقای اوست شوقم
چون با دگری در آورم سر؟
وز وصل کسی دگر خورم بر؟
مغرور مشو به حشمت خویش!
میدار نگاه، عزت خویش!
سوگند به صنع صانع پاک!
اعجوبهنگار تختهٔ خاک،
کهت بار دگر اگر ببینم
دست آورده در آستینم،
بر روی تو آستین فشانم
بر فرق تو تیغ کین برانم
بر کین تو گر نباشدم دست
خود دست به کشتن خودم هست
خود را بکشم به تیغ بیداد
وز دست جفات گردم آزاد»
بیچاره چو این وعید و سوگند
بشنید از آن لب شکر خند،
دانست که پای سعی کندست
وآن ناقهٔ بیزمام تندست
چون بود به دام او گرفتار
وز بیم مفارقت دلافگار،
ناچار به درد و داغ او ساخت
با بوی گلی ز باغ او ساخت
هر لحظه ز وصل فرقت آمیز
وز راحتهای محنتانگیز،
بیخ املیش کنده میشد
صد ره میمرد و زنده میشد
تا بود همیشه کارش این بود
سرمایهٔ روزگارش این بود
و آن روز که مرد هم بر این مرد
زاد ره آن جهان هم این برد
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



طبال سرای این عروسی
در پردهٔ عاج و آبنوسی،
این طبل گران نوا نوازد
وین پردهٔ سینه کوب سازد
کن زخم دوال خوردهٔ عشق
و آوازه بلند کردهٔ عشق،
چون از سفر حجاز برگشت
بر خاک حریم یار بگذشت،
آن داغ که داشت تازهتر شد
وآن باغ که کاشت تازهبر شد
شخصی دیدش که خاک میبیخت
وآخر بر فرق خاک میریخت
گفتا: «پی چیست خاکبیزی؟
وز کیست به فرق خاک ریزی؟»
گفتا: « بیزم به هر زمین خاک
تا بو که بیابم آن در پاک»
گفتا که: از این طلب بیارام!
وز محنت روز و شب بیارام!
کن تازه گهر کز آرزویش
شد عمر تو صرف جست و جویش،
تو جان کندی و دیگری یافت
دل کند ز تو چو بهتری یافت
تو نیز بدار دست ازین کار!
وز پهلوی خود بیفکن این بار!
یاری که ره وفا نورزد
صد خرمن از او جوی نیرزد
تو لیلی گو چو در مکنون!
و او بسته زبان ز نام مجنون
دل بسته به یار خوششمایل
حرف غم تو سترده از دل
از حی ثقیف، زندهجانی
با طبع لطیف، نوجوانی
بر تو پی شوهری گزیده
خرمهره به گوهری خریده
چون لامالفند هر دو یک جا
تو چون الف ایستاده تنها
برخیز و ازین خیال برگرد!
زین وسوسهٔ محال برگرد!
خوبان همه همچو گل دورویاند
مغرور شده به رنگ و بویاند
زن صعوهٔ سرخ زرد بال است
بودن به رضای زن محال است
مجنون ز سماع این ترانه
برخاست به رقص صوفیانه
بانگی بزد و به سر بغلتید
از صرع زده بستر بغلتید
در خاک شده ز خون دل گل
گردید چو مرغ نیمبسمل
از بس که ز یار سنگدل، سنگ
میکوفت به سینه با دل تنگ،
صد رخنه از آن به کارش افتاد
بر بیهوشی قرارش افتاد
کز لب نفسش گذر نکردی
در آینهها نظر نکردی
بعد از دیری که جان نو یافت
جان را به هزار غم گرو یافت
چون بر نفسش گشاده شد راه
بر جای نفس نزد بجز: آه!
آن عاشق از خرد رمیده
ز اندیشهٔ نیک و بد رهیده،
از مستی عشق بود مجنون
دادش به میان مستی افیون
وا کرد ز انس ناکسان خوی
و آورد به سوی وحشیان روی
با وی همه وحش رام گشتند
در انس به وی تمام گشتند
میرفت به کوه و دشت چون شاه
با او چو سپه، وحوش همراه
چون بر سر تخت خود نشستی
گردش دد و دام حلقه بستی
میرفت چنین نشیدخوانان
از دیده سرشک لعل رانان
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



آن بانوی حجلهٔ نکویی
و آن بانوی کاخ خوبرویی
چو گوهر سلک دیگری شد
آسایش تاج سروری شد،
پیوسته ز کار خود خجل بود
وز عاشق خویش منفعل بود
تدبیر نیافت غیر ازین هیچ
کن قصهٔ درد پیچ در پیچ
تحریر کند به خون دیده
از خامهٔ هر مژه چکیده
عنوان همه درد همچو مضمون
ارسال کند به سوی مجنون
این داعیه چون به خاطر آورد
آن نامهٔ سینه سوز را کرد
آغاز به نام ایزد پاک
تسکین ده بیدلان غمناک
دیباچهٔ نامه چون رقم زد،
از صورت حال خویش دم زد
کای رفته ز همدمان سوی دشت!
همراه تو نی جز آهوی دشت!
از ما کرده کناره چونی؟
افتاده به خار و خاره چونی؟
شبها کف پای تو که بیند؟
خار از کف پای تو که چیند؟
خوانت که نهد به چاشت یا شام؟
همخوان تو کیست جز دد و دام؟
با اینهمه شکر کن! که باری
نبود چو منات به سینه باری
دوران چو گلام به ناز پرورد
وز خار ستیزه غنچهام کرد
شوهر کردن نه کار من بود
کاری نه به اختیار من بود
از مادر و از پدر شد این کار
ز ایشان به دلم خلید این خار
هر کس که چو گل رخ تو دیدهست
یا بوی تو از صبا شنیدهست،
کی دیده به هر کسی کند باز؟
با صحبت هر خسی کند ساز؟
همخوابهٔ من نبوده هرگز
سر بر سر من نسوده هرگز
گشته ز من خراب، مهجور
قانع به نگاهی، آن هم از دور
زین غم، روزش شبیست تاریک
زین رنج، تنش چو موی باریک
وز کشمکش غماش ز هر سوی
نزدیک گسستن است آن موی
آن موست حجاب را بهانه
خوش آنکه برافتد از میانه
تا روی تو بیحجاب بینم
خورشید تو بیسحاب بینم
نامه که شد از حجاب، بنیاد
آخر چو به بینقابی افتاد،
زد خاتم مهر، اختتامش
از حلقهٔ میم، والسلامش
قاصد جویان ز خیمه برخاست
قد کرد پی برونشدن راست
بودش خیمه به مرغزاری
نزدیک به خیمه، چشمهساری
بنشست ولی نه از خود آگاه
بنهاد چو چشمه چشم بر راه
ناگاه بدید کز غباری
آمد بیرون، شترسواری
دامن ز غبار ره برافشاند
اشتر به کنار چشمه خواباند
لیلی گفتش که:«از کجایی؟
کید ز تو بوی آشنایی!»
گفتا که: «ز خاک پاک نجدم
کحل بصرست خاک نجدم»
لیلی گفتا که:«تلخکامی،
مجنون لقبی و قیس نامی
سرگشته در آن دیار گردد
غمدیده و سوگوار گردد
هیچات به وی آشناییای هست؟
امکان زبانگشاییای هست؟»
گفتا: «بلی آشنای اویام
سر در کنف وفای اویام
هر جا باشم دعاش گویم
تسکین دل از خداش جویم»
لیلی گفتا که: «در چه کارست؟»
گفتا که:«ز درد عشق زارست!
همواره ز مردمان رمیده
با وحش رمیده آرمیده»
لیلی گفتا که:«ای خردمند!
دانی که به عشق کیست دربند؟»
گفتا:« آری، به یاد لیلی
هر دم راند ز دیده سیلی»
لیلی ز مژه سرشک خون ریخت
و اسرار نهان ز دل برون ریخت
گفتا که: «منم مراد جانش
و آن نام من است بر زبانش
جانم به فدات! اگر توانی
کز من خبری به وی رسانی،
آیین وفا گری کنی ساز
و آری سوی من جواب آن باز،
دردی ببری و داغی آری
شمعی ببری، چراغی آری»
برخاست به پای، آن جوانمرد
کای مجنون را دل از تو پردرد!
منت دارم، به جان بکوشم
کالای تو را به جان فروشم
شد لیلی را درون ز غم شاد
وآن نامه ز جیب خویش بگشاد
پیچید در آن به آرزویی
برگ کاهی و تار مویی
یعنی: ز آن روز کز تو فردم،
چون مو زارم، چو کاه زردم!
چون نامهبر آن گرفت، برجست
بر ناقهٔ رهنورد بنشست
شد راحلهتاز راه مجنون
مایل به قرارگاه مجنون
آنجا چو رسید بیکم و کاست
بسیار دوید از چپ و راست
دیدش که چو مستی اوفتاده
دستور خرد به باد داده
در خواب نه، لیک چشم بسته
بیدار، ولی ز خویش رسته
از گردش ماه و مهر بیرون
وز دایرهٔ سپهر بیرون
مستغرق بحر عشق گشته
وز هر چه نه عشق در گذشته
قاصد هرچند حیله انگیخت
تا بو که به وی تواند آمیخت
آن حیله نداشت هیچ سودش
از بانگ بلند آزمودش
برداشت چو حادیان نوایی
در کوه فکند ازآن صدایی
لیلی گویان حدا همی کرد
و آن دلشده را ندا همی کرد
کرد آن اثری در او سرانجام
و آمد به خود از سماع آن نام
گفتا:«تو کهای و این چه نام است؟
زین نام مراد تو کدام است؟»
گفتا که: «منم رسول لیلی
خاص نظر قبول لیلی»
گفتا که: «ره ادب نجسته
وز مشک و گلاب لب نشسته،
هر دم به زبان چه آری این نام؟
گستاخ، چرا شماری این نام؟»
زد لاف که:« من زبان اویام
گویا شده ترجمان اویام
خیزان، بستان! که نامهٔ اوست
یک رشحه ز نوک خامهٔ اوست»
مجنون چو شنید نام نامه
پا ساخت ز فرق سر چو خامه
چون بر سر نامه نام او دید،
بوسید و به چشم خویش مالید
افتاد ز عقل و هوش رفته
خاصیت چشم و گوش رفته
آمد چو ز بیخودی به خود باز
این نغمهٔ شوق کرد آغاز
کاین نامه که غنچهٔ مرادست
زو در دل تنگ صد گشادست
حرزیست به بازوی ارادت
مرقوم به خامهٔ سعادت
تعویذ دل رمیدگان است
تومار بلا کشیدگان است
وآن دم که گشاد نامه را سر،
سر برزد از او نوای دیگر
کاین نامه نه نامه، نوبهاریست
وز باغ امل بنفشهزاری ست
دلکش رقمیست نورسیده
بر صفحهٔ آرزو کشیده
صفهاست کشیده عنبرین مور
ره ساخته بر زمین کافور
هر موری از آن به سوی خانه
برده دل بیدلان چو دانه
ز آن نامهٔ دلنواز هر حرف
بود از می ذوق و حال یک ظرف
هر جرعهٔ می کز آن بخوردی
از جا جستی و رقص کردی
از خواندن نامه چون بپرداخت
در گردن جان حمایلاش ساخت
قاصد چو بدید آن به پا خاست
زو کرد جواب نامه درخواست
مجنون چو به نامه در، قلم زد
در اول نامه این رقم زد:
«دیباچهٔ نامهٔ امانی
عنوان صحیفهٔ معانی
جز نام مسببی نشاید
کز وی در هر سبب گشاید
مطلقگردان دست تقدیر
زنجیریساز پای تدبیر
آن را که به وصل چاره سازد،
سر برتر از آسمان فرازد
و آن را که ز هجر سینه سوزد،
صد شعله به خرمنش فروزد»
چون بست زبان ازین سرآغاز
گشت از دل ریش رازپرداز
کاین هست صحیفهٔ نیازی
ز آزرده دلی به دلنوازی
آن دم که رسید نامهٔ تو
پر عطر وفا ز خامهٔ تو
بر دیدهٔ خونفشان نهادم
در سینه به جای جان نهادم
هر حرف وفا ز وی که خواندم
از دیده سرشک خون فشاندم
در وی سخنان نوشته بودی
صد تخم فریب کشته بودی
غمخواری من بسی نمودی
غمهای مرا بسی فزودی
گیرم که تو دوری از کم و کاست
نید به زبان تو بجز راست،
مسکین عاشق چو بدگمان است
هر لحظه اسیر صد گمان است
هر شبهه به پیش او دلیلیست
هر پشهٔ مرده زنده پیلیست
مرغی که به بام یار بیند
کو دانه ز بام یار چیند،
ز آن مرغ به خاطرش غباریست
کز غیر به دوست نامه آریست
گفتی که: به بوسه دل ندارم
وز فکر کنار بر کنارم!
این درد نه بس که صبح تا شام
همصحبت توست کام و ناکام؟
گفتی که: ز درد پایمال است
وز غصه به معرض زوال است
خواهد ز میانه زود رفتن
بر باد هوا چو دود رفتن!
گر او برود تو را چه کم، یار؟
کالای تو را چه کم خریدار؟
ممکن بود از تو کام هر کس
محروم از آن همین منم، بس!
آن را که تو دوست داری، ای دوست!
گر دوست ندارمش نه نیکوست
با هر که تو دوستدار اویی
از من نسزد بجز نکویی
عاشق که برای دوست کاهد
آن به که رضای دوست خواهد
از خواهش خویش رو بتابد
در راه مراد او شتابد
هر چند که من نه از تو شادم،
یک بار ندادهای مرادم،
خاطر ز زمانه شاد بادت!
گیتی همه بر مراد بادت!
دمسازی دوستان تو را باد!
ور من میرم تو را بقا باد!
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



نیرنگزن بیاض این راز
صورتگری اینچنین کند ساز
کان کعبهٔ بینظیر منظر
چون صورت چین بدیعپیکر
با شوهر خود چو سرکشی کرد،
پاداش خوشیش ناخوشی کرد،
مسکین زین غم ز پا درافتاد
بیمار به روی بستر افتاد
آن وصل، بلای جان او شد
سوداندیشی، زیان او شد
میبود ز خاطر غم اندیش
بیماری او زمان زمان بیش
چون یک دو سه روز بود رنجه
مسکین به شکنج این شکنجه
ناگاه عنایت ازل دست
بگشاد و، بر او شکنجه بشکست
از کشمکش نفس رهاندش
وز تنگی این قفس جهاندش
جان داد به درد و جاودان زیست
آن کو ندهد به درد جان کیست
در بودن، درد و در سفر درد
آوخ ز جهان درد بر درد
لیلی که ز درد و داغ مجنون
میداشت دلی چو غنچه پر خون،
از مردن شو، بهانه برساخت
وز خون، دل خویشتن بپرداخت
عمری به لباس سوگواری
بنشست به رسم عدهداری
عشقش به درون نه داشت خانه،
شد ماتم شوهرش بهانه
عمری به دراز، گریه و آه
میکرد و زبان خلق کوتاه!
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!