امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار| فایز دشتی
#21
مه بالا نشین پایین نظر کن
به مسکینان کلامی مختصر کن
بتا فلیز غریب این دیار است
محبت با غریبان بیشتر کن

دلم ای کاش بیرون میشد از تن
دریغا دست بر می داشت از من
کسان دارند فایز دشمن از دور
من مسکین بود در خانه دشمن


********************

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر از تو

نسیم امشب عجب دفع غمی تو
یقین دارم نه از این عالمی تو
شمیم زلف یار فایز ستی
و یا زانفاس ابن مریمی تو
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#22
ز دستم رفتی ای حور بهشتی
مرا در دوزخ هجران بهشتی
نگفتی فایزی هم داشتم من
بریدی بی سبب تخمی که کشتی

اگر ماهی به زیر ابر تا کی؟
مسلمانی به دین گبر تا کی؟
اگر دانی که فایز کشتنی هست
بکش ای بی مروت صبر تا کی؟
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#23
سراغ جان جانان از که پرسم؟
نشان ماه کنعان از که پرسم؟
چو اسکندر به ظلمت رفت فایز
گذار آب حیوان از که پرسم؟
خیال کشتن من داشت جانان
کدامین سنگ دل کردش پشیمان ؟
نداند عید فایز ان زمان است
که گردد در منای دوست قربان
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#24
مرو ای جان شیرین از بر من
توقف کن که آید دلبر من
بده فایز به تلخی جان شیرین
که جانانت بگیرد سر به دامن

نه هر چشمی ز جسمی میبرد جان
نه هر زلفی دلی سازد پریشان
نه هر دلبر ز فایز میبرد دل
رموز دلبری سری است پنها
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#25
مخوان مرغ سحر ترسم که دلدار
شود آن نازنین از خواب بیدار
ز بال خود حجابی کن به رویش
که تا شبنم نیفتد بر رخ یار
یارم به یک لا پیرهن،
خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن
، مست است و هشیارش کند
پروانه امشب پر مزن
، اندر حریم یار من
ترسم صدای پرپرت
، از خواب بیدارش کند
پیراهنی از برگ گل
بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن
ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نِه
پا درحریم یار من
ترسم صدای پای تو
از خواب بیدارش کند
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#26
زما آن چشم و ابرو میبرد دل
لب و دندان و گیسو می برد دل
بت فایز ز وضع طرز و رفتار
نه من دل داده ام او میبرد دل
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#27
به گلشن تا زگل نام و نشانست
حديث بلبل و گل در ميانست
جهان تا هست ذکر شعر فايز
ميان دوستان این داستانست

اگر صد تير ناز از دلبر آيد
مکن باور که آه از دل برايد
پس از صد سال بعد از فوت فايز
هنوز آواز دلبر دلبر آید
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#28
جوانی هست چون گنجی خداداد
خوشا آن کس که این گنجش خداداد
برو فايز که این گنج از تو بگذشت
مزن ديگر تو از دست خدا داد

دل من حالت پروانه دارد
به آتش سوختن پروا ندارد
دل فايز چو مرغ پر شکسته
به هر جا کو فتد پروا ندارد

کنم مدح خم ابروت يا روت
نهم نام لبت ياقوت يا قوت
يقينم هست فايز زنده گردد
رسد بر تخته تابوت تا بوت

خبر از دل ندارم نيست يا هست
بريد از ما و با دلدار پيوست
گله از دل مکن فايز که پيری
تو را از پا فکند رفت از دست
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#29
تنهایی یعنی:
اگه هزار بار هم از اول تا آخر شماره های موبایلتو نگاه کنی
نتونی یه نفر رو پیدا کنی که باهاش درد و دل کنی..
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#30
اگه تو زندگی یکی از سیم های سازت پاره شد.آهنگ زندگیت رو جوری ادامه بده که هیچ کس نفهمه به تو چی گذشته...
حتی
اونی که سیم رو پاره کرده.
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,328 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,402 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,598 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان