امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار| محمد مرکبیان
#11
همه ی کوچه های قدیمی و خاکی دنیا
من را یاد رفاقت های قدیمی و کهنه
می اندازند ...
.
.
بوی تو را گرفته ام
ای رفیقی که همسایه ی تنهایی هایم بودی
من تو را می بخشم
و تو نیز
من را ببخش !
بگذار از یاد ببریم که رفیقیم
و دیگر به هیچ چیز قدیمی فکر نکنیم !
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#12
خمیازه ای در جواب خمیازه ای دیگر !
اینجا شهر خمیازه هاست
همه خمیازه می کشند !
یکی آبی خمیازه می کشد
یکی سیاه
و
تو سفید . . .
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#13
پرنده ی مرگ
در حوالی نفس هایمان بال می زند
بال می زند
تا یکی از ما دو تا را
زودتر از دیگری با خود ببرد . .
ماه
طبقه ی بالای ذهن ما
آسمانی را اجاره کرده است
که شب ها در آن
نور می سراید
و
روزها
در روشنایی خورشید
ترانه را به تاریکی می کشاند . .

ای مرگ
ای دوست همیشه حاضر
از ما
چند سالی دور شو
دور شو و بگذارکه ما
کمی بیشتر عاشقی کنیم
چند لحظه ای بیشتر
در عالم کودکی به
زیارت خدا برویم
بگذار فرصت
عشق را نوشتن
در ما بیدار شود !
بگذار به دل طبیعت سفر کنیم
و
کلبه ای بسازیم
که قاب عکس اش
پنجره ای باشد ، رو به دریا !
و
من و خدا و عاطفه
زیر سقف چوبی اش
محبت و عشق را
در هر طلوع و غروب خورشید
با هم تقسیم کنیم . . .
بگذار
حتی اگر در قفس زندانی شدیم
میله های قفس را
کاج های بلندی فرض کنیم
که دور تا دور کلبه ی ساده ی ما را محاصره کرده اند
کلبه ای در شمال !
و
دریا
پشت کاج های بلند پر ازکلاغ
خفته باشد . . .
ای مرگ
پیش از آنکه
دستان مهربان او را
در دستان لرزانت بفشار ی
به سراغ من بیا
تا تعادل جهانمان حفظ شود!
ای مرگ
این نامه
حرف ساه ای ست
که از دل ساده ای می آید
چند سالی از ما دور شو
دور شو تا
ما کمی بیشتر
عاشقی را
در کوچه های زندگی
فریاد بزنیم . .
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#14
ماهی ِ تُنگِ کوچکی هم اگر بودم
فراموشم نمیشد دریا

هیچ موجودی
نداشتههایش را فراموش نمیکند.
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#15
آزاد در بن بست زندگی ، رها در آسمان تقدیر ، با چشمان بسته و قطره های اشکی که ردپای غم دوری بودند . . . از تلاش بیهوده خسته بودم ، می خواستم یک بار هم که شده به تقدیر و سر نوشتم اعتماد کنم ، می خواستم در آغوش باز تقدیر ، خود را رها کنم و سوار بر بالین سرنوشت به سوی بی سوی تو جاری شوم .
من کم بودم و کم هستم برای این دوست داشتنی که شبیه به عشق بود و نبود و عشقی که برتر از دوست داشتن شد و شاید از اول برتری در کار نبود! نمی دانم ! نمی دانم باید اسم این حس زیبا را چه بگذارم؟! .. هرچه که هست ، هرچه که بود ، دوش های کوچکم توانایی حمل آن را ندارد و نداشت .
یک روز زرد پاییزی بود . روزی که هنوز آسمان آبی بود و هنوز زمین به دور خود می چرخید و هنوز من در انتظار تو ، چشم به عمق کوچه می دوختم ..
تو آمدی با همان چشمان قهوه ای که بهترین نشانه ی زبیایی هایت بود ، با موهای بافته ای که به یک طرف انداخته بودی . من از پشت پنجره ی اتاقم به تو ذل زده بودم و تو حتی فکرش را هم نمی کردی که کسی ، شاید ، پشت پنجره ای برای تو نفس می کشد و برای تو زنده است . . تنها ردپایی که از من در کوچه پس کوچه های ذهنت بود ؛ پسری بود خاکستری که روزنامه می فروخت ، نقاشی می کرد ، شعر می خواند و تنها هفت کلاس درس خوانده بود .
چرا حالم اینگونه بود ؟ منی که در زندگی هیچ چیزی را رنگی ندیده بودم ! منی که از روز به دنیا آمدنم ابر سیاه آوارگی بر سرم سایه افکنده بود ..
درسته ! من نباید تو را می دیدم و نباید از پشت این دیوار شیشه ای دل به تو می باختم . تو دل را بردی اما دل ندادی و دل شکاندی و حال دلم را بر روی این کوچه ی خاکی ، بدون آنکه بدانی چه ظالمانه می کشی ..
امروز هم گذشت و تو نیز بار دیگر از این کوچه گذشتی و من بار دیگر پشت این پنجره بی صدا مردم !
تا سپیده دم بار دیگر زنده خواهم شد و فردا پی حادثه ی عبور تو بار دیگر خواهم مرد .
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#16
دخترم
همیشه واهمه ای در دلم موج می زند
هر لحظه انتظار کسی را می کشم
تا از پشت سر
طنابی به گردن م بی اندازد
و چراغ آسمان را برایم خاموش کند !
.
.
دخترم
در حال انفجارم
شمارش معکوس را
آرام زیر لب زمزمه کن
هرآنچه که از تو رنگی بگیرد
بوی خدا را می گیرد . .
.
.
دخترم
می دانی ؟
هیچکس از جنس ما نبود و نیست
آنگونه که آمدیم
آنگونه که هستیم
آنگونه که می رویم !
.
.
دخترم
بی قراری مکن
بابایی حالش خوب است
هنوز می تواند شعربنویسد
و از خوشی زیر آواز بزند !!!
.
.
دخترم نگران بابایی مباش
بابایی امشب می میرد
اما
فردا با طلوع خورشید
بار دیگر سبز می شود . .
.
.
دخترم
این تقدیر ما است
به او
لبخند بزن . .
.
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#17
ما که با هم این حرفها را نداشتیم !
گاهی تو موهای من را مسخره می کردی
گاهی من نگاهت را دنبال می کردم،
وقتی که در عالم رویاهایت پرواز می کردی ..
.
.
حالا هم که چیزی نشده !
من شوخی کردم، تو جدی گرفتی!
به جایش از این بار
من جدی می گویم، تو به شوخی بگیر!
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#18
همه ی کوچه های شهر رنگ تورا به دیوارهایشان زده اند
آسمان به عشق چشمان تو ستاره را روشن می کند
دست من به قلم نمی رود
گر رود جز از تو نوشتن برگی را خط خطی نمی کند
قلم من .. جز از تو نوشتن کاری را از بر نمی کند...

قصه های من تمامشان برای توست
اگر گاهی در قصه هایم نگرانم
آن هم از دوری توست
تمام نوشته های من برای توست
کلام من نثار روح سبز تو ...
نثار روح سبز توست . . .
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#19
من که شکایتی ندارم!
همیشه این گونه بوده ام!
قانع به هرچیزی که به سویم پرتاپ شده است!
.
.
تو بگو
تا به حال خنده از روی لبانم رفته؟
تو تا به حال اشک من را دیده ای؟
چه کسی اصلا پریشانی های من را دیده است !!
.
.
شاید باور نکنی
اما من
از تمام کلاهای سیاه و سفیدم
عکس یادگاری دارم
زیرا که تجربه ی باد و طوفان
این را به من آموخت
که به هیچ چیز اعتماد نکنم
نه به بادآواز خوان
نه به جاذبه ی زمین!
.
.
راستی
وقتی کلاه ات را
کج به سر می گذاری
دلم می لرزد!
عکس بگیرم؟ . . .
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#20
امشب
در من ؛ پسری متولد شد
پسری از گذشته های دور!
پسری از سرزمین آسمان و نور !
پسری که در چشمان آسمانی اش
نام خداوند جاری است!
.
.
کاش زودتر از اینها
زمین را پیدا می کرد !
او خیلی دیرتر از من متولد شد
اما با مرگ من خواهد مرد !
و این عادلانه نیست ! ..
عادلانه نیست ! ..
.
.
از این پس او را از خود می دانم
و خود را از او
به او راه رفتن می آموزم
و از او؛ زندگی کردن یاد می گیرم !
به او از شعر و قافیه می گویم
و از او؛ از بزرگی پروردگار می شنوم !
.
.
نام او را " ایلیا " می گذارم !
ایلیای عزیزم
(تولدم!)
تولدت مبارک !
و دیگر آسمان را نخواهی دید...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,328 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,402 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,602 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان