انجمن ايران رمان



نگیـــــــــن | FooLaD کاربر انجمن
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۴۸ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 1
بازدید 364

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نگیـــــــــن | FooLaD کاربر انجمن
#1
وااااااااااای دختر تو چیکار کردی ؟! امیــــــر ! بیا ببین اتاقشو چیکار کرده این پریسا .
پریسا که مظلومانه به مادرش سحر ، نگاه میکرد ، با آمدن پدرش سرش را پایین انداخت .
امیر در حالیکه با دو دستش چار چوب در اتاق را گرفته بود ، گفت : باز چی شده ؟
سحر : یه نیگا به اتاقش بنداز ، میفهمی ...
امیر با احتیاط وارد اتاق شد و شروع کرد به با دقت وارسی کردن اتاق ، نگاهش به دیوار کنده کاری شده دختر 4 ساله اش افتاد ، لبخندی زد ! هنرنمایی دو هفته پیشش بود ، خودش که میگفت من نکردم ! نگین کرده !... کمی جلو تر که رفت پایش را دقیقا گذاشت روی دایره سیاه فرششان که دخترشان هفته پیش موقع بازی با کبریت ، ایجادش کرده بود ... شاید هم نگین ... لبخندی زد ! هنر نمایی دومش بود .. ناخودآگاه به سقف بدون چراغ خیره شد ، آویزان شدن دخترشان از لوستر قدیمی بود ، مال شش ، هفت ماه پیش ... الان که دیگر تخـ ـتش دو طبقه نبود ، می توانستند دوباره چراغ اتاقش را نصب کنند ، البته اگر نگین می گذاشت !
کمی جلوتر رفت ، پایش خیس شد ، طبق معمول موقع آبرنگ بازی ! حتما باز دست نگین به ظرف آب خورده و روی فرش برگشته بود .
خوب ، تا اینجا که به خیر گذشته بود ...
جلوتر رفت ، نمیدانست ، چند خوان دیگر را باید بگذراند تا به هنر نمایی امروز دخترش برسد ، برگشت به سمت سحر ، تا سریع تر از ماجرا خبر دار بشود
_سحر ! از دسته گل امروز دسته گلمون بگو !
کمی عقب رفت ، سحر تا آمدن صحبتی بکند ، آاااااخ امیر به هوا رفته بود .
پریسا هم وحشت زده گفت : این کارای بدو نگین کرده ، نه من .... بعد هم از اتاقش فرار کرد .
امیر در حالیکه از کف پایش خرده شیشه های پنجره را در می آورد گفت : نمی خواد بگی ! دست گل امروزشو هم حس کردم.
سحر: خسته م کرده امیر .. از صبح هر دسته گلی به آب میده راست راست تو چشام نگاه میکنه میگه من نبودم نگین بود .
امیر : شاید ببریمش پیش روانشناس ، خوب بشه .
***
در مطب دکتر ، سحر سر پریسا را گرم میکرد تا حواسش به حرفای امیر و دکتر نرود .
امیر مشغول گلایه بود : آقای دکتر نمیدونید ، چه وضعیه خونمون ، همه چی ریخت و پاش و به هم ریخته ... تا بهش میکیم چرا اینکارو کردی ، میگه من نبودم ، نگین بود .
دکتر : خوب این نگین کی هست ؟
امیر : دوستشه ، دوست خیالیش ... از صبح تا وقتی میخواد بخوابه راه میره میگه نگین نکن ، نگین نکن .
دکتر : متوجه شدم ، خوب شما و مادرش بیرون باشید .. می خوام باهاش صحبت کنم
پدر و مادر پریسا اورا روی صندلی روبروی دکتر نشاندند و از اتاق خارج شدند .
دکتر : خوب دخترم ، خوبی ؟
پریسا با سر پاسخ داد .
دکتر : دوستت چطوره ؟
پریسا : نگین ؟!
دکتر : آره ! نگین
پریسا نگاهی به فضای پشت سر دکتر انداخت و با خنده گفت : داره پشت سرتون شکلک در میاره !
دکتر به قوه قوی تخیل پریسا خندید و خواست ادامه بدهد .. که پریسا نگذاشت...
پریسا : نه ...... ! چرا پنجره رو باز کردی نگین ، زود ببندش .
دکتر با خنده به پشت سرش نگاه کرد ، خنده اش با دیدن باز و بسته شدن خود بخود پنجره ، به صورتش ماسید.
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستانهای کوتاه | parisa1367 کاربر انجمن parisa1367 3 412 ۳۰-۰۹-۹۴، ۰۷:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: parisa1367
  من مـــــاتــــ او، او مـــــاتـــــ او | فاطمه حیدری کاربر انجمن فاطمه حیدری 4 708 ۱۶-۰۶-۹۴، ۱۲:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: فاطمه حیدری
  اگر معلم نگارش بودم...! l فاطمه اشکو کاربر انجمن .ستایش. 0 700 ۱۹-۱۲-۹۳، ۱۲:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: .ستایش.
  loved romance | رها کاربر انجمن varesh 0 321 ۱۴-۰۶-۹۳، ۰۹:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: varesh
  زیر آوار | raha28 کاربر انجمن varesh 2 409 ۲۴-۰۴-۹۳، ۱۰:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: سفیدبرفی
  ده و ده دقیقه | FooLaD کاربر انجمن .RaHa. 4 753 ۰۸-۱۲-۹۲، ۰۴:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: mahsa.h.i
  کافه همیشگی| .RaHa. کاربر انجمن ایران رمان .RaHa. 0 522 ۲۷-۰۳-۹۲، ۱۲:۱۴ ق.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  آينه | saba erfan | کاربر انجمن ایران رمان saba erfan 2 843 ۲۶-۰۳-۹۲، ۱۰:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  در کنار تو خوشبخت ترینم| arameeshgh20 کاربر انجمن .RaHa. 0 1,152 ۰۸-۰۸-۹۱، ۰۴:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.
  کی بهتره ؟! | feedback کاربر انجمن .RaHa. 0 665 ۰۸-۰۸-۹۱، ۰۴:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان