امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار حسین غلامی خواه
#1
شاعر : آقای حسین غلامی خواه

سبک : شعر نو
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
چه فرقی می کند

"دوستت دارم" هایت را


قبلا


به پای کسی ریخته باشی یا نه


وقتی این تفنگ


با آخرین تیرش هم مرا خواهد کشت.



***



دست روی دست گذاشته ای که چه؟


بیرون بیا!


دستِ کم ماه را از اسارت پنجره ها در آر.




***



غروب های بی تو

دریا ها را هم سرخ می کند

چه برسد به چشمهای من.



***



هر غروب

می آید و مرا در آغوش می گیرد

تنها

"تاریکی" ست که مرا خوب می فهمد.



***



درنای من!

آواز کوچت در آسمان پیچید

دیگر کسی به انتظار باران ننشست.



***


از شهر تو


مقصد تمام اتوبوس ها دلتنگی ست.



***


کجای زندگی تیر خورده ایم
که تنها مرگ
پایان درد ماست؟



***

لعنت به من
که مثل کشتزارها
آتشت را
تنها
خاکستر شدنم
خاموش می کند.



***


می خواستم

دو چراغ باشیم
در اتاقی
با یک نور
با یک روح
با یک ...
دو تخت یک نفره بودیم
به ناچار زیر یک سقف.


***

عکس های تکی م
نصف لبخندهایی ست که تو بدهکاری
به دوربینی که
"سیب" نگفتن های مرا هم پای تو نوشت.



***

نرو
نگذار
صدای صفحه کلید گوشی م قطع شود
مادرم
دلخوش همین صداست
از پسری که سالهاست به کما رفته.



***

از کفش هایم بپرس

چقدر دنبالت گشتم

حالا دیگر دهان باز کرده اند.



***

مانده ام
از کدام سوی پنجره ی اتاقت
ماه را می توان دید؟


***

اخم که می کنی

دنیا همان می شود که هست.


***


تنها نقطه ی روشن دنیاست

گوشی م

شب ها که زنگ می زنی.



***


به گِل نشسته ایم

میانِ

هرزگی بادها و

بردگی بادبان ها.



***

بگذار آزادی را در آغوش بگیرم
ای قفس همیشه با من!
مثل باد
که زبان هیچ سیم خارداری را نمی داند.



***

تقویم هم کم آورد


سالگرد رفتنت مبارک!





تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
اسمت اسممه


باز یکی رو قله ها با پرچمت تنها شده
از زمین از آدمای رو زمین منها شده
آسمونو جلوه داده پشت رقص پرچمت
پشت هر چی سختیو به خاک زد این آدمت
بااااز یکی اومد و این صحنه رو تکرار کرد
اومد و کوهو به این زانو زدن وادار کرد
وقتی حتی پرچمت تن پوش و خاکت جسممه
قلب من چیزی شبیه نقشت اسمت اسممه
اونکه با هر حرکتش یک کوهو ویرون میکنه
داره دنیا رو به یک لبخند مهمون می کنه
تا دماوندت نذاره لحظه ای هم خم بشم
تا ابد مثل خلیج فارس در آرامشم
وقتی حتی پرچمت تن پوش و خاکت جسممه
قلب من چیزی شبیه نقشت اسمت اسممه
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
هر چه هم دیوارها چشمهایت را ببندند
بازهم شاخه ای هست
که به کوچه سرک بکشد
آه!
لعنت به آزادی
به کوچه ای که مسیر تمام به گُل نشستن هاست.

***



بهترین مسیر قدم زدن

همیشه
جاده ای ست که به جایی نمیرسد
دوست داشتنت
دوست داشتنت را سالهاست قدم میزنم.

***

تو در زمان
نه در مکان
تو در گذشته ی همه ی ما خانه داری ای عشق!
مثل بهار که آشیانه ی تمام پرستوهاست.


***





آه پرستوی من!

به هر که پشت کردی
جز زمستان نصیبش نشد.


***




دلتنگتم

باران!
نه مثل کویر
مثل بهار
که بی تو تنها نامی زیباست.


***




به کدام خورشید پشت کرده ایم

که چنین رو سیاه
بر خاک افتاده ایم؟
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
خوشبختی


به چشمای تو محتاجم


برای دیدن تقدیر


تو چشمات هر چیو دیدم


همه ش داره میشه تعبیر


اگه تصویرمو آخر


میون اشک تو دیدم


ببین حالا بدون تو


توی گرداب تردیدم


میخوام تو چشمای نازت


ببینم شادیو بازم


تو رو کم داره این بازی


اگه میبینی میبازم


خدا هم فال خوشبختیمو


حک کرده کف دستت


میخوام آواره شم بازم


توی آغوش بن بستت


منو مهمون بکن هر شب


به آغوش و به لبخندی


بذار ویرون بشه دنیام


تو که چشماتو میبندی
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
سهم

نه راهی پیش رو دارم ، نه پشتم محکم و قرصه


کسی درد منو اینجا ، نه می دونه ، نه می پرسه


همیشه قصه این بوده ، که توی غصه تنهایی


نه امیدی ، نه لبخندی ، نه آغوشی ، نه لالایی


نگاهم گنگ و بی روحه به لبهایی که میخندن


به دستایی که روحم رو به این تنهایی می بندن


تموم درد من اینه ... که همدردی نمی بینم


تموم درد من اینه ... اگه میبینی غمگینم


چه ساده ست اونکه توفالش،رسیدنها رومی دیده


که سهم ما از این دنیا ، رسیدن نیست ، امیده

تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
به کجای قصه دل خوش بکنم
من و تو ستاره ایم و آسمون



می دونی که ما به هم نمی رسیم


واسه اینکه شب نشسته بینمون



اونور فاصله ها نشستی و


وسط سیاهی چشمک میزنی



درد من فقط سیاهیا که نیس

خود تو که دوری هم درد منی


به کجای قصه دل خوش بکنممن و تو خاطره ایم و فاصله



تو به فکر یه شروع تازه ای

اونکه گم شده تو قصه ها دله


نه تو هم حریف این شب نشدی

شبی که ساده نشسته این وسط

من می خوام به غربتم خو بکنم

برو که تو یه ستاره ای فقط
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
باران شده اي!
يك لحظه مي باري

يك هفته بيمارم!
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
تنها با نفس تو جان می گیریم
من و غبارهای نشسته بر همه چیز این خانه.
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
همیشه جاده ای هست
که بکارتِ دشت را زیر پا بگذارد و
بگذرد.
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,328 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,402 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,598 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان