امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار سعدی شیرازی !
#91
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت


گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت


مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت


شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت


گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی

فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت


بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا

روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت


مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی

گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت


اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند

زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#92
مجنون عشق را دگر امروز حالتست

کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالتست


فرهاد را از آن چه که شیرینترش کند

این را شکیب نیست گر آن را ملالتست


عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق

داند که آب دیده وامق رسالتست


مطرب همین طریق غزل گو نگاه دار

کاین ره که برگرفت به جایی دلالتست


ای مدعی که میگذری بر کنار آب

ما را که غرقهایم ندانی چه حالتست


زین در کجا رویم که ما را به خاک او

و او را به خون ما که بریزد حوالتست


گر سر قدم نمیکنمش پیش اهل دل

سر بر نمیکنم که مقام خجالتست


جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایعست

جز سر عشق هر چه بگویی بطالتست


ما را دگر معامله با هیچ کس نماند

بیعی که بی حضور تو کردم اقالتست


از هر جفات بوی وفایی همیدهد

در هر تعنتیت هزار استمالتست


سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او

علمی که ره به حق ننماید جهالتست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#93
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرامست

ای مجلسیان راه خرابات کدامست


هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند

ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست


برخیز که در سایه سروی بنشینیم

کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست


دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست

وان خال بناگوش مگر دانه دامست


با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت

گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست


با محتسب شهر بگویید که زنهار

در مجلس ما سنگ مینداز که جامست


غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت

تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست


دردا که بپختیم در این سوز نهانی

وان را خبر از آتش ما نیست که خامست


سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان

چون در نظر دوست نشینی همه کامست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#94
صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست

ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست


بر خودم گریه همیآید و بر خنده تو

تا تبسم چه کنی بیخبر از مبسم دوست


ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی

که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست


گو کم یار برای دل اغیار مگیر

دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست


تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست

به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست


من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک

که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست


نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی

تا غباری ننشیند به دل خرم دوست


هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را

همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#95
در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست

زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست


ای که منظور ببینی و تأمل نکنی

گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست


ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک

چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست


من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم

که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست


ای پری روی ملک صورت زیباسیرت

هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست


چشم برکرده بسی خلق که نابینااند

مثل صورت دیوار که در وی جان نیست


درد دل با تو همان به که نگوید درویش

ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست


آن که من در قلم قدرت او حیرانم

هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست


سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد

همچنان قصه سودای تو را پایان نیست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#96
ای که رحمت مینیاید بر منت

آفرین بر جان و رحمت بر تنت


قامتت گویم که دلبندست و خوب

یا سخن یا آمدن یا رفتنت


شرمش از روی تو باید آفتاب

کاندرآید بامداد از روزنت


حسن اندامت نمیگویم به شرح

خود حکایت میکند پیراهنت


ای که سر تا پایت از گل خرمنست

رحمتی کن بر گدای خرمنت


ماه رویا مهربانی پیشه کن

سیرتی چون صورت مستحسنت


ای جمال کعبه رویی باز کن

تا طوافی میکنم پیرامنت


دست گیر این پنج روزم در حیات

تا نگیرم در قیامت دامنت


عزم دارم کز دلت بیرون کنم

و اندرون جان بسازم مسکنت


درد دل با سنگ دل گفتن چه سود

باد سردی میدمم در آهنت


گفتم از جورت بریزم خون خویش

گفت خون خویشتن در گردن ت


گفتم آتش درزنم آفاق را

گفت سعدی درنگیرد با منت
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#97
هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد

هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد


روزی اندر خاکت افتم ور به بادم میرود سر

کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد


من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستم

هوش من دانی که بردست آن که صورت مینگارد


عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویان

وان که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد


هر که میورزد درختی در سرابستان معنی

بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد


عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور

کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد


گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم

عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد


باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببیند

تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد


آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت

چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#98
به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد

نچمی که شاخ طوبی به ستیزه برنریزد


هوس تو هیچ طبعی نپزد که سر نبازد

ز پی تو هیچ مرغی نپرد که پر نریزد


دلم از غمت زمانی نتواند ار ننالد

مژه یک دم آب حسرت نشکیبد ار نریزد


که نه من ز دست خوبان نبرم به عاقبت جان

تو مرا بکش که خونم ز تو خوبتر نریزد


دررست لفظ سعدی ز فراز بحر معنی

چه کند به دامنی در که به دوست برنریزد
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#99
امروز در فراق تو دیگر به شام شد

ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد


بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند

کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد


افسوس خلق میشنوم در قفای خویش

کاین پخته بین که در سر سودای خام شد


تنها نه من به دانه خالت مقیدم

این دانه هر که دید گرفتار دام شد


گفتم یکی به گوشه چشمت نظر کنم

چشمم دور بماند و زیادت مقام شد


ای دل نگفتمت که عنان نظر بتاب

اکنونت افکند که ز دستت لگام شد


نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن

توبت کنون چه فایده دارد که نام شد


از من به عشق روی تو میزاید این سخن

طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد


ابنای روزگار غلامان به زر خرند

سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد


آن مدعی که دست ندادی ببند کس

این بار در کمند تو افتاد و رام شد


شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام

جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
روندگان مقیم از بلا نپرهیزند

گرفتگان ارادت به جور نگریزند


امیدواران دست طلب ز دامن دوست

اگر فروگسلانند در که آویزند


مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که اهل معرفت از تو نظر بپرهیزند


نشان من به سر کوی میفروشان ده

من از کجا و کسانی که اهل پرهیزند


بگیر جامه صوفی بیار جام شراب

که نیک نامی و مستی به هم نیامیزند


رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار

هزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند


مرا که با تو که مقصودی آشتی افتاد

رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند


به خونبهای منت کس مطالبت نکند

حلال باشد خونی که دوستان ریزند


طریق ما سر عجزست و آستان رضا

که از تو صبر نباشد که با تو بستیزند
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,335 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,407 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,621 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
بهار نارنج (۲۳-۰۶-۹۶, ۰۳:۲۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان