امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار سعدی شیرازی !
#71
هر که می با تو خورد عربده کرد

هر که روی تو دید عشق آورد


زهر اگر در مذاق من ریزی

با تو همچون شکر بشاید خورد


آفرین خدای بر پدری

که تو فرزند نازنین پرورد


لایق خدمت تو نیست بساط

روی باید در این قدم گسترد


خواستم گفت خاک پای توام

عقلم اندر زمان نصیحت کرد


گفت در راه دوست خاک مباش

نه که بر دامنش نشیند گرد


دشمنان در مخالفت گرمند

و آتش ما بدین نگردد سرد


مرد عشق ار ز پیش تیر بلا

روی درهم کشد مخوانش مرد


هر که را برگ بی مرادی نیست

گو برو گرد کوی عشق مگرد


سعدیا صاف وصل اگر ندهند

ما و دردی کشان مجلس درد
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#72
فراق را دلی از سنگ سختتر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمیآید


هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

بیا و گر همه دشنام میدهی شاید


اگر چه هر چه جهانت به دل خریدارند

منت به جان بخرم تا کسی نیفزاید


بکش چنان که توانی که بنده را نرسد

خلاف آن چه خداوندگار فرماید


نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس

که مرده را به نسیمت روان بیاساید


مپرس کشته شمشیر عشق را چونی

چنان که هر که ببیند بر او ببخشاید


پدر که چون تو جگرگوشه از خدا میخواست

خبر نداشت که دیگر چه فتنه میزاید


توانگرا در رحمت به روی درویشان

مبند و گر تو ببندی خدای بگشاید


به خون سعدی اگر تشنهای حلالت باد

تو دیر زی که مرا عمر خود نمیپاید
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#73
آن به که نظر باشد و گفتار نباشد

تا مدعی اندر پس دیوار نباشد


آن بر سر گنجست که چون نقطه به کنجی

بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد


ای دوست برآور دری از خلق به رویم

تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد


میخواهم و معشوق و زمینی و زمانی

کو باشد و من باشم و اغیار نباشد


پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست

هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد


با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری

الا به سر خویشتنت کار نباشد


سهلست به خون من اگر دست برآری

جان دادن در پای تو دشوار نباشد


ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار

مه را لب و دندان شکربار نباشد


وان سرو که گویند به بالای تو باشد

هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد


ما توبه شکستیم که در مذهب عشاق

صوفی نپسندند که خمار نباشد


هر پای که در خانه فرورفت به گنجی

دیگر همه عمرش سر بازار نباشد


عطار که در عین گلابست عجب نیست

گر وقت بهارش سر گلزار نباشد


مردم همه دانند که در نامه سعدی

مشکیست که در کلبه عطار نباشد


جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست

کان یار نباشد که وفادار نباشد
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#74
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر

که من از دست تو فردا بروم جای دگر


بامدادان که برون مینهم از منزل پای

حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر


هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست

ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر


زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم

متصور نشود صورت و بالای دگر


وامقی بود که دیوانه عذرایی بود

منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر


وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد

خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر


بامدادان به تماشای چمن بیرون آی

تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر


هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر


بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست

سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#75
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم


گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر

ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم


بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد

من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم


سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد

خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم


در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد

تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم


مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر

فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم


گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز

فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم


گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم

ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم


با یاد تو گر سعدی در شعر نمیگنجد

چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#76
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی


ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی


به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی


چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت فروبستهست گویایی


تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی


تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلودهای بر چشم بیداران نبخشایی


گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی


دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی


گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی


تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی


قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#77
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی

سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی


روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر

گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی


گر مرا عشقت به سختی کشت سهلست این قدر

کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی


در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز من

گر امید صلح باری در جوابت دیدمی


راستی خواهی سر از من تافتن بودی صواب

گر چو کژبینان به چشم ناصوابت دیدمی


آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن

در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی


ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال

اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی


از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب

کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی


سر نیارستی کشید از دست افغانم فلک

گر به خدمت دست سعدی در رکابت دیدمی


این تمنایم به بیداری میسر کی شد

کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#78
دیدم امروز بر زمین قمری

همچو سروی روان به رهگذری


گوییا بر من از بهشت خدای

باز کردند بامداد دری


من ندیدم به راستی همه عمر

گر تو دیدی به سر بر قمری


یا شنیدی که در وجود آمد

آفتابی ز مادر و پدری


گفتم از وی نظر بپوشانم

تا نیفتم به دیده در خطری


چاره صبرست و احتمال فراق

چون کفایت نمیکند نظری


میخرامید و زیر لب میگفت

عاقل از فتنه میکند حذری


سعدیا پیش تیر غمزه ما

به ز تقوا ببایدت سپری
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#79
خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند


پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند

صید را پای ببندند و رها نیز کنند


نظری کن به من خسته که ارباب کرم

به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند


عاشقان را ز بر خویش مران تا بر تو

سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند


گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن

کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند


بوسهای زان دهن تنگ بده یا بفروش

کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند


تو ختایی بچهای از تو خطا نیست عجب

کان که از اهل صوابند خطا نیز کنند


گر رود نام من اندر دهنت باکی نیست

پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند


سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج

ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#80
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول

مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول


نه دست با تو درآویختن نه پای گریز

نه احتمال فراق و نه اختیار وصول


کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت

که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول


من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد

به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول


ملامتت نکنم گر چه بیوفا یاری

هزار جان عزیزت فدای طبع ملول


مرا گناه خودست ار ملامت تو برم

که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول


گر آن چه بر سر من میرود ز دست فراق

علی التمام فروخوانم الحدیث یطول


ز دست گریه کتابت نمیتوانم کرد

که مینویسم و در حال میشود مغسول


من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی

حکیم را نرسد کدخدایی بهلول


طریق عشق به گفتن نمیتوان آموخت

مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول


اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان

که گر به قهر برانی کجا شود مغلول


نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر

سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,335 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,407 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,617 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
بهار نارنج (۲۳-۰۶-۹۶, ۰۳:۲۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان