امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دفتر اشعار سنایی غزنویی
#11
می ده ای ساقی که می به درد عشق آمیز را
زنده کن در می پرستی سنت پرویز را


مایه ده از بوی باده باد عنبربیز را
در کف ما رادی آموز ابر گوهر بیز را


ای خم اندر خم شکسته زلف جان آمیز را
بر شکن بر هم چو زلفت توبه و پرهیز را


چنگ وار آهنگ برکش راه مست انگیز را
راه مست انگیز بر زن مست بیگه خیز را
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#12
جاودان خدمت کنند آن چشم سحر آمیز را
زنگیان سجده برند آن زلف جان آویز را


توبه و پرهیز کردم ننگرم زین بیش من
زلف جان آویز را یا چشم رنگ آمیز را


گر لب شیرین آن بت بر لب شیرین بدی
جان مانی سجده کردی صورت پرویز را


با چنان زلف و چنان چشم دلاویز ای عجب
جای کی ماند درین دل توبه و پرهیز را


جان ما می را و قالب خاک را و دل ترا
وین سر طناز پر وسواس تیغ تیز را


شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را
ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تیز را


گر شب وصلت نماید مر شب معراج را
نیک ماند روز هجرت روز رستاخیز را


اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم
رطل میباید دمادم مست بیگه خیز را


آتش عشق سنایی تیز کن ای ساقیا
در دهیدش آب انگور نشاط انگیز را
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#13
انعم الله صباح ای پسرا
وقت صبح آمده راح ای پسرا


با می و ماه و خرابات بهار
خام خامست صلاح ای پسرا


با تو در صدر نشستیم هلا
در ده آواز مباح ای پسرا


خام ما خام تو و پختهٔ تست
تو ز می دار صراح ای پسرا


عاقبت خانه به زلف تو گذاشت
صورت فخر و فلاح ای پسرا


چشم بیمار تو ما را ببرید
ز صحیح و ز صحاح ای پسرا


از پی عارض چون صبح ترا
به نکورویی و راح ای پسرا


همه تسبیح سنایی این است
کانعم الله صباح ای پسرا
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#14
ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را


ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز را


دین زردشتی و آیین قلندر چند چند
توشه باید ساختن مر راه جان آویز را


هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشین
بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را


زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشقانگیز را


ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#15
ای پر در گوش من ز چنگت
وی پر گل چشم من زرنگت
هنگام سماع بر توان چید
تنگ شکر از دهان تنگت
چون چنگ به چنگ بر نهادی
آید ز هزار زهره ننگت
چون شوخ نه ای بسان نرگس
کی باده دهد چو باد رنگت
هم صورت آهویی به دیده
زنیست تکبر پلنگت
در صلح چگونهای که باری
شهریست پر از شکر ز جنگت
ای چشم خوشت مرا چو دیده
یک روز مباد آژرنگت
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#16
در ده پسرا می مروق را
یاران موافق موفق را


زان می که چو آه عاشقان از تف
انگشت کند بر آب زورق را


زان می که کند ز شعله پر آتش
این گنبد خانهٔ معلق را


هین خیز و ز عکس باده گلگون کن
این اسب سوار خوار ابلق را


در زیر لگد بکوب چون مردان
این طارم زرق پوش ازرق را


گه ساقی باش و گه حریفی کن
ترتیب فروگذار و رونق را


یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد
این زهد مزور مزیق را


یک ره به دو باده دست کوته کن
این عقل دراز قد احمق را


بنمای به زیرکان دیوانه
از مصحف باطل آیت حق را


بر لاله مزن ز چشم سنبل را
بر پسته منه ز ناز فندق را


بیرون شو ازین دو رنگ و این ساعت
همرنگ حریر کن ستبرق را


مشکن به طمع مرا تو ای ممسک
چونان که جریر مر فرزدق را


گر طمع میان تهی سه حرف آمد
چار است میان تهی مطوق را


در تختهٔ اول ار بنوشتی
بی شکل حروف علم مطلق را


کم زان باری که در دوم تخته
چون نسخ کنی خط محقق را


در موضع خوشدلان و مشتاقان
موضوع فروگذار و مشتق را


شعر تر مطلق سنایی خوان
آتش در زن حدیث مغلق را
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#17
توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست
دی که بودم روزهدار امروز هستم بتپرست
از ترانهٔ عشق تو نور نبی موقوف گشت
وز مغابهٔ جام تو قندیلها بر هم شکست
رمزهای لعل تو دست جوانمردان گشاد
حلقههای زلف تو پای خردمندان ببست
ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید
ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست
با چنان مژگان و ابرو با چنان رخسار و لب
بود نتوان جز صبور و عاشق و مخمور و مست
پارسایی را بود در عشق تو بازار سست
پادشاهی را بود در وصل تو مقدار پست
جز برای تو نسازم من ز فرق خویش پای
جز به یاد تو نیارم سوی رطل و جام دست
شادی و آرام نبود هر کرا وصل تو نیست
هر که را وصل تو باشد هر چه باید جمله هست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#18
زان چشم پر از خمار سرمست
پر خون دارم دو دیده پیوست
اندر عجبم که چشم آن ماه
ناخورده شراب چون شود مست
یا بر دل خسته چون زند تیر
بی دست و کمان و قبضه و شست
بس کس که ز عشق غمزهٔ او
زنار چهار کرد بر بست
برد او دل عاشقان آفاق
پیچند بر آن دو زلف چون شست
چون دانست او که فتنه بر خاست
متواری شد به خانه بنشست
یک شهر ازو غریو دارند
زان نیست شگفت جای آن هست
دارند به پای دل ازو بند
دارند به فرق سر ازو دست
تا عزم جفا درست کرد او
دست همه عاشقانش بشکست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#19
چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را
یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را



هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید

مشتری گردد همیشه محنت مخراق را



زآنکه چون سلطان عشق اندر دل ماوا گرفت

محو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را



هر که بی اوصاف شد از عشق آن بت برخورد

کان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را



ذرهای از حسن او در مصر اگر پیدا شدی

دل ربودی یوسف یعقوب بن اسحاق را



گر سر مژگان زند بر هم به عمدا آن نگار

پیکران بی جان کند مر دیلم و قفچاق را



هر که روی او بدید از جان و دل درویش شد

زر سگالی کس ندید آن شهرهٔ آفاق را
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#20
دوست چنان باید کان منست
عشق نهانی چه نهان منست
عاشق و معشوق چو ما در جهان
نیست دگر آنچه گمان منست
جان جهان خواند مرا آن صنم
تا بزیم جان جهان منست
کیست درین عالم کو را دگر
یار وفادار چنان منست
حال ببین پیش بپرس از همه
تا تو نگویی به زبان منست
دوش مرا گفت که آن توام
آن منست ار چه نه آن منست
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  دفتر شعر صنم (اشعار نو) صنم بانو 28 5,328 ۲۷-۰۳-۰، ۰۹:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
  مجموعه کامل اشعار کتاب دیوار از فروغ فرخزاد صنم بانو 19 2,402 ۲۴-۰۳-۰، ۰۷:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: صنم بانو
Heart اشعار سجاد شهیدی minaa 13 6,598 ۰۹-۰۳-۰، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان