ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



اعتراف
چه می خواهیدازمن
ای واژه های مبهم؟
ای قطار کلمات درهم ریخته!
چگونه وصف می کنید
او را
وقتی که خود از این سان
ناتوانید
وقتی زیبائیش را تاب نمی توانید
آورد؟
او که،
چشمانش « غزلی » ناسروده است
لبانش شیرین ترین « دوبیتی »
گیسوانش،
طولانی ترین « قصیده » ی شب
او که پوست تنش ،
تلفیقی است
از « سپید » و « غزل »
لبخندش
« هایکو » ست
و نگاهش شیوا ترین شعر
« پست مدرن »
چگونه، ای واژه های درهم!
می توانید،
او را درتار و پود
شعر
بگنجانید
وقتی او شاعر تر از شماست؟
وقتی او رازناک ترین
سروده ی خداست
دست بر دارید از سرم
ای واژه های عقیم
نه، هرگز، نه من شاعرم،
و نه او به وصف می آید
من هنوز محسور
آن چشم شور آفرینم
رهایم کنید...
بگذارید تا آن غزال غزل گو
شعری دیگر،
شوری تازه ،
بیافریند
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



تاوان
آتش گرفتم
از بس که
چشمانت برمن
تابید
***
این تاول های آتشین
گدازه های دل من است
فوران کرده
از دهلیز جانم
***
به کدامین گناهم
به مسلخ
می برید،
ای چشم های او؟
روزی ریشه خواهم زد دوباره
آنسان که امروز
پنجه خواهم زد در خون
تا گناه این جنون
این عشق ناگهان...
که چون توفانی سرگردان
در من وزیده است
بی کیفر نماند
***
آه ای چشم های او!؟
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



تمنا
جز چشم تو،
این ستاره ی دنباله دار
کدام خورشید
آسمان تاریک دلم را
به میهمانی روشنایی خواهد برد؟
جز آهِ من
این کبود آتش زا
کدام شعله ی سرکش
زمستان منجمد،
دلت را
تا آستانه ی بهار
خواهد رساند؟
ای اشتیاق کال،
بلوغ نارس تمنّا
کدام باران،
کدام معجزه ی لطیف
بر کویر عطشناک تنت
خواهد بارید؟
کدام اشتیاق حریص
سیب سرخ لبانت را
خواهد گَزید؟
ای زیبایی بکر!
چشم خدا نیز در تو خیره مانده است...
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



قافله
چشمان تو از دیار شب آمده اند
لب های تو با بار رطب آمده اند
هر جا گذری فتاده بیرون از تن
جان ها که ز دست تو به لب آمده اند
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



راز
با باد
می رقص د
بر دار...
تنها،
با چشمانی باز
در امتداد افق
و دهانی،
که هنوز
در سکوت فریاد می زند:
« تبر دار پیر
به غارت باغ آمده است »
بر دار می رقص د،
با باد...
با پیرهنی به رنگ
آتش
وآتشی پنهان در دل،
بی پا، بی دست
با هرچه نیست یا هرچه هست،
می رقص د!
مَرد
ای آفتاب!
تعجیل نکن
ای روز تا شب بمان،
بر دار می رقص د هنوز،
مردی
که خورشید در نگاهش
طلوع می کرد
و عشق،
در صداقتش به بلوغ
می رسید
***
با باد می رقص د
تنها
بر دار
مردی که در باران
آمده بود...
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



حیرانی
حیرانی در عمق چشمانم
ریشه
دوانده است،
هنگام که در خمودگی راز ناک
ابروانت
!
به شیارهای عمیق
عمرم می اندیشم
آن هنگام که در هاله ای
از،
نجابت و شرم
چشم های نازنینت
خورشید گون می درخشند،
من با تمام وجودم،
اقرار می کنم،
که تو بی نهایت زیبایی،
فریبایی
ای طلسم شعر های
بی تار و پود من
!
مقدّر است با تو زیبایی،
زیبایی،
چنان که با من
مقدّر است،
شکیبایی،
شکیبایی،
شکیبایی
!
من امّا
...
دریغ مجنون نیستم
تا تو لیلایم باشی
شاید من
بیدی لرزان باشم
در دوسمت
جادّه ی چشمانت
و تو
!
آن لطیفه ی بکری که،
«
وقت
»
با حضورت در سماع
بی هوا،
می چرخد
من امّا،
هبوطی وا رونه ام
در آسمان چشمان تو ...
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



تاراج
خنده بر اشک پدر، خون برادر تا کی
خانه بر هم زدن شادی مادر تا کی
موج سبز است که افراشته قامت چون سرو
تیشه بر ریشه ی این سرو تناور تا کی
قفس آکنده از آواز قناری، تا چند
آسمان خالی ز پرواز کبوتر، تا کی ؟
دست مرگ است به تاراج بهار آمده است
شاهد غارت این باغ صنوبر تا کی
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



زمزمه عشق
با زمزمه ای زعشق لبریز شدی
تو نیز شهید خشم چنگیز شدی
در برکه ای از نور فرو رفتی، آه!
خورشید نبودی، گلم، آن نیز شدی
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



تن زخمی
یک زمزمه از عشق به لب هایت بود
خورشید چراغ راه شب هایت بود
در لایه ای از مرگ تو را پیچیدند
آن شب که تنت ، زخمی تب هایت بود
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت
ارسالها: 2,839
موضوعها: 686
تاریخ عضویت: شهریور ۱۳۹۲
اعتبار:
7,027
سپاسها: 359
763 سپاس گرفتهشده در 294 ارسال



ترانه
نوشتم بر گل مهتاب ، با درد
سفر کردی به همراه گل زرد
سراسر رنگ اندوه است این دشت
گل من با بهار رفته برگرد
تا وقتی عشق آسمونی دارم
چه نیازی به عشق زمینی دارم
×من نوشت