ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



ای وای که درد من نمیدانی تو!
از شعر دلم غمم نمیخوانی تو
ای آنکه کمر به قتل من میبندی
برخیز که عشق را خودِ جانی تو
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



شب، گریه و درد... زندگی یعنی این
با درد نبرد... زندگی یعنی این
سرمشق غروب توی دفترچهی دل
بارانی و سرد.... زندگی یعنی این
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



« زنانه...»
درون جادهی چشمت
بیکرانگی ست گویا...!
آرام بگیر
در حوالی زنانهی خیس
روی چمنهای
برگشته از
عشقبازی باد و باران!
...
چشمت
پیچ و خم
بسیار دارد...
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



« نه صلح...»
بزرگ میشوم
پشت انارستان لبت
خنک میشوم روی وسعت شالیزار
و درو میشوم
داسهایی را که
تیز
آبدیده
قد میکشند زالوهایی مثل دست تاریخ....
خمیده روی اشتباه باستانی زندگی
تا رسوایی کویو *های مرده....
طنابپیچ
جمع میشود پاها یم
در کورههای آدم سوزی
که آدم نه آدم که حوا...
و جنهایی را زندگی میکنم
در سایهی برنج
...
باختن
مدرنیته میشود
برق میاندازد زره جنگ خواه را
وسعت شالیزار داغ میشود....
و پیام آخر قد میکشد
انارها میپوسند...
جنگ، آغاز....
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



شب آرام از راه ميرسد
پهن مي شود توي اتاق
لاي دفتر ، كتابها
خودكار را از انگشتانم ميرساند به پيشاني
فشار رگهايم بالا ميرود
و داستان از اولين قطرههاي خون دماغ
آغاز ميشود...
يكي بود ، يكي نبود و
يكي از چشمان خدا هم زلالتر
مثل بچگيهاي قديسان
با نيلبكي پر از كوهستان و گله
پر از بوي علفها
و گوش تا گوش
گوش ماهيهاي دربسته
كه تمام درياها را قورت دادهاند!
يكي بود...
كه ...
...
شب به نيمه ميرسد
بخارهاي فنجان در هواي اتاق حل ميشوند.
خودكار دست از سرم بر ميدارد
نفسهاي به شماره افتاده عميق...
انگار اين طرفها
همين نزديكي
يكي بود كه ...
هرگز ...
نبود.
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



با خیال اینکه
میخندی مرا،
سوار اسب چوبی خاطرهها
اگرچه
هیچ بلد نیستم بچّگی کنم؛
فرقی نمیکند
وقتی که میخندی
تمام دنیا
در دستهای من
جا میشود.
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



« بیخبریهایم از ع.....»
تا اطلاع ثانوی
بیخبرم بگذار
عقل از سرم نمیپرد
میپرد؟
و فکر کن
چرا
گلهایی
کاشته ای که
نمیخواستم بوی تو بدهد
که می دهد...
تا وقتی
که بزرگ میشوم
همراهیام کن!
نفس بکش اسلحهی طلاییات را
توی مغزم شلیک....
چیزی روی فکرم
سنگینی میکند
تیرخلاص را زدی
عقل از سرم نمیپرد
که می.....
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



« سفر که...»
دراز میکشم
روی ریلهای ایستاده...
میروم
از هفت سالگیام
بالا
سفر که بوی تورا دارد
در خوابی که میخندیم
شبهای هرزه...
نه تو تعطیل میشوی
نه من بالا میآورم خودم را
دایره میشوم با قطاری
که
سوت میکشد پشت سر تمام هیجانهای کودکی...
بماند که
چقدر گرفتار خوابهای هم هستیم....
و بال که میگشاییم
بالا میرویم
آنقدر که
ریلها هم میخوابند.....
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



روی کدام ابر نشستهای؟
که طوفان را حس میکنی
خشمناکتر از تمامی اقیانوسها
مجسمه میشوی
برای میدانهای شهر؛
تقسیم میکنی مرگ را
با گردن ههای شبزده
با گدازههایی رنگ چشمهات،
سرازیر میشوند
درجادههای منتهی به هفتدریا!
روی کدام ابر قصه میشوی؟
با شورهزارهایی که تعفن را سلام دادهاند
زنجیر میشوی روی گردههای تاریخ!
روی کدام ابر خواب میشوی؟
برای زالوهایی که روی بدنت جشن میگیرند
این امتحان آخر است...
تو باختی...!
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!
ارسالها: 27,690
موضوعها: 1,657
تاریخ عضویت: دى ۱۳۹۲
اعتبار:
12,492
سپاسها: 35
166 سپاس گرفتهشده در 12 ارسال



« ریا»
بازی میکنم
با ورقهای سیاهبازی تو
در خیابانی که
سبزمیشود درانتهای بلوار منتهی به گورستان
تاب میخورم
با جملههایی که
زود
زود
آبستن میشوند
از کرمهایی که
دروغ
دروغ
میریزند
و خنجرهایی که
پشت
پشت
میبارند
به دلتنگی شعرهای درونم
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...!